جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  45 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  160 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  278 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  192 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: چهارشنبه 19 مهر 1396 02:17
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

سکوی نه و سه چهارم خراب شده و جادوگر ها قادر به رفتن به هاگوارتز نیستن. جادوگرا تصمیم می گیرن شعبه دوم هاگوارتز رو همین طرف تاسیس کنن. شعبه دوم خیلی بی نظم و ترتیبه. دانش آموزا مجبورن تو فضای آزاد بخوابن. غذاها کم و بسیار بده. و آموزش ها هم تعریفی نداره. هر کی از راه می رسه تدریس یه درس رو به عهده می گیره.

.......................

-دانش آموزان عزیز! سریعا برگردین سر کلاس.

دانش آموزان عزیز متعجب شدند!
-کلاس قبلی که تازه تموم شد. یه زنگ تفریحی...ساعت تنفسی...وقت استراحتی...ما حقوق دانش آموزان را...

دو جادوگر ماسک زده وارد کلاس شدند و دانش آموز معترض را به سیخ کشیده و از کلاس خارج کردند و پس از آن لحظه دیگر هرگز کسی او را ندید.

بقیه، مثل بچه آدم به سر کلاس برگشته و منتظر استاد گرانقدرشان شدند.

چند دقیقه گذشت...و کسی وارد نشد.

-سووووووسک!

یکی از دانش آموزان، فریاد بلندی کشید و برای فرار از کلاس نیم خیز شد...که چشمش به سوسک دوم افتاد. و سوم...و چهارم...

چند دقیقه بعد، لشکری از سوسک ها فضای کلاس را پرکرده بود و همگی با خوشحالی از سرو کول دانش آموزان بالا می رفتند.

همه طوری سرگرم فریاد کشیدن و کیش کردن سوسک ها بودند که کسی متوجه قلم پر کوچکی که مودبانه در را برای شخصی باز می کرد نشد.
ریتا اسکیتر لبخند زنان وارد شد.
-می بینم که کلاس کاملا آماده اس...بشینین. می خوام اصول نامه نگاری رو بهتون یاد بدم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: جمعه 12 خرداد 1396 18:10
نمایش جزئیات
آفلاین
یکی از بچه ها با ترس و لرز دستش رو بالا برد و اجازه گرفت.
آستوریا:
-خب عزیزم کاری داشتی؟
-ببخشید پروفسور ولی لرد ولدمورت که مرده و ...

آستوریا حرف اون بچه رو قطع کرد و داد زد:
-کی گفته ارباب مرده. اینا همش یه مشت شایعس. هر کدوم از شما از حالا بهتون فرصت میدم تا فردا برام عکس ده تا جنازه که با جادوی سیاه کشته شدن رو بیارید. هر کسی این عکسا رو نیاورده باشه خودش میدونه چه بلایی سرش میارم.

دانش آموزا خیلی آروم و ریلکس جاشونو خیس کردن و کلاس رو به گند کشیدن. در همین لحظه آستوریا که دید وضع خرابه و از بوی بدی که بروبچ تو کلاس راه انداختن داره میره پیش ولدمورت گفت:
-کلاس تعطیله. برید بیرون و تکلیفی که بهتون گفتم رو انجام بدین. وای به حالتون اگه یکیتون تکلیفشو انجام نداده باشه.

کلاس دکمه رو زد و الفرار. تو مسیر فرارشون دانش آموزا با هم دیگه صحبت می کردن و بد و بیرا میگفتن به باعث و بانی خراب شدن سکوی نه و سه چارم.
اونا که ساعت استراحتشون رسیده بود شلنگ تخته زنان به سمت سالن اصلی میرفتن. آخه خوابگاه نداشتن بدبختای فلک زده.
در همین حین آرتور ویزلی رو دیدن که به سمتشون میاد. ملت که با دیدن آرتور دوباره میخواستن جاشونو خیس کنن، به هر سمتی فرار کردن و پشت یه مجسمه ای ستونی چیزی پنهان شدن.
آرتور به سالن رسید و گفت:
-پنهان نشید. فقط میخواستم ببینم این دندون آسیاب مال کیه؟ دو تا هم هست و خودش اندازه یه جلد کتابه.

آرتور که دید خبری نیست و بروبچ مدرسه جرئت بیرون اومدن ندارن گفت:
- خب دندونا رو میزارم اینجا. امیدوارم روزای خوبی داشته باشین. راستی فردا هم با من کلاس دارین. هرکی نیاد خره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 خرداد 1396 23:20
نمایش جزئیات
آفلاین
دانش آموزان از شدت وحشت، بی سرو صدا به طرف نیمکت هایشان رفتند...و نشستند!

-یادم نمیاد به کسی اجازه نشستن داده باشم عزیزانم!

دانش آموزان به همان سرعتی که نشسته بودند از جا پریدند.
آستوریا که چوب دستی اش را به شکل تهدید آمیزی تاب می داد شروع به قدم زدن کرد.
-خب...جادوی سیاه...می دونین چیه که؟

دانش آموزان معصوم و بهت زده که هنوز سرپا بودند و چشمانشان از اشکی که درونش جمع شده بود برق می زد، سرشان را به نشانه نه به دو طرف تکان دادند.
آستوریا هم همین حدس را می زد! برای همین مجهز به کلاس آمده بود.

دسته ای کاغذ از روی میز برداشت و به طرف دیوار مقابل دانش آموزان پرتاب کرد. چوب دستی اش را تکان داد و کاغذ ها بطور مرتب روی دیوار نصب شدند.

طی پنج دقیقه بعدی، دانش آموزان با چشمانی گرد شده و پر از وحشت، به تصاویر قربانیان جادوی سیاه خیره شده بودند.
عکس های متحرک جنازه هایی که ناله کنان به دنبال سر قطع شده شان می گشتند...جادوگرانی که چوب دستی هایشان را تا انتها در حدقه چشم کرده، و سعی در در آوردن آن داشتند. و ساحره هایی که جاروهای پرنده شان را روی توده هایی گوشتی و خونین می کوبیدند. کسانی که با دقت بیشتری به توده ها خیره می شدند، می توانستند حرکت خفیف گوشت و استخوان، مابین آن همه خاک و خون را ببینند...چیزی که درحال له شدن بود، به هر دلیلی که بود، هنوز زنده محسوب می شد!

کسی جرات نمی کرد درباره عکس ها چیزی بپرسد...

-قشنگه...نه؟

بغض یکی از بچه ها ترکید و در حالی که با صدای بلند، مادرش را صدا می زد، شروع به گریه کرد.

آستوریا با چهره ای مهربان و دلسوز به طرف بچه رفت. او را با یک دست از روی زمین بلند، و از پنجره به بیرون پرتاب کرد.
-خب...کجا بودیم؟ جادوی سیاه! اینی که می بینین جادوی سیاهه...و درس ما اینه که چطور در برابر این جادو از خودمون دفاع کنیم! جواب خیلی ساده اس!... دفاع نمی کنیم!

آستوریا جمله آخر را با فریاد بسیار بلندی بر زبان آورد. طوری که نفس در سینه دانش آموزان حبس شد. وقتی مطمئن شد به اندازه کافی همه را وحشت زده کرده است، ادامه داد:
-البته بستگی به این داره که طرف مقابلمون کیه! مثلا اگه ارباب این جادوی سیاه رو اجرا کن، نباید دفاع کنیم! اصلا حق دفاع نداریم. متوجه شدین؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 خرداد 1396 21:50
نمایش جزئیات
آفلاین
دانش آموزان، مجروح و داغون، به سمت كلاس بعدي راه افتادند و در دل و در بعضي موارد با زبان، لعن و نفرين به روح مسئولان مدرسه فرستادند كه حتي به زنگ تفريح هم، اعتقادي نداشتند.

كلاس بعدي، كلاس دفاع در برابر جادوي سياه بود.
دانش آموزان كه حتي بدون ديدن استاد اين درس، از او بابت تاخير سه روزه اش متنفر بودند، با اكراه به سمت صندلي هايشان رفتند.

-خب الان چرا نمياد؟! نكنه اينجا هم ميخواد سه روز معطلمون بكنه؟!
-خب...اگه دلم بخواد، ممكنه بكنم اين كار رو!

صدا، دقيقا از پشت سر دانش آموز معترض آمد. دانش آموز بيچاره، در كسري از ثانيه، سه، چهار سكته را رد كرد.

-پروفسور گرينگرس هستم، استاد دفاع در برابر جادوي سياهتون و شما هم ميتوني بري بيرون.
-پروفسور...من...
-بيرون...عزيزم!

دانش آموزان، با ترحم، به دانش آموز بيچاره نگاه ميكردند كه در حال خارج شدن از كلاس بود و در دل دعا كردند كه مرلين، به دادشان برسد با اين مدرسه جديد و اساتيد رواني اش!

-خب... الان ميتونيم شروع كنيم.




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 خرداد 1396 19:40
نمایش جزئیات
آفلاین
شایعات زیادی در مورد مدت کلاس دفاع شخصی وجود داره از یک ربع بگیر تا چند ساعت ولی من همه رو تکذیب میکنم و باید بگم سه روز طول کشید، سه روز....
در طی این سه روز پروفسور آرتور تمام دانش آموز ها رو مجبور کرد حرکات ویزلی وار یاد بگیرند که خب سبک نوینی در دفاع شخصی جادوگری بود.ریشه ی این سبک برمیگشت به تعداد زیاد ویزلی ها و کمبود مکان در خانه ی فکستنی آنها،هر ویزلی تازه متولد شده برای اینکه بتونه خوراک و پوشاک خودشو از بین ده ها ویزلی دیگه به دست بیاره باید میجنگید.

پایان کلاس دفاع شخصی جادوگری
در پایان این کلاس جمعیت دانش آموزان به نصف کاهش پیدا کرده بود.آرتور در حال امضای لیست جان سپردگان بود تا تائید کنه که در همین کلاس به اجدادشون پیوستند. نیمه ی زنده ی کلاس تماما مجروح بودند و حتی نیمی از اون نیمه در وضعیت بحرانی به سر میبردند!
پروتی که دست راستش از سه جا شکسته بود و پای چپش هم لنگ میزد دستشو به سمت آماندا که نزدیکش روی زمین با سرباندپیچی شده نشسته بود دراز کرد و گفت:
پاشو بریم بالاخره این جهنم هم تموم شد.

آماندا دست پروتی رو گرفت و بلند شد.در حالی که لنگ لنکان و آروم از کلاس خارج میشدند صدای مادام پامفری رو شنیدند که میگفت تو کل سالهای کارش در هاگوارتز هیچ کلاسی این همه مصدوم نداشته و این رکورد جدیدی بود برای خاندان ویزلی...

در حال رفتن به کلاس بعد
پروتی که به کمک آماندا راه میرفت گفت:
به نظرت این استادی که به خاطر مسافرتش ما رو با این ویزلی تنها گذاشت کیه؟

-نمی دونم ولی امیدوارم مرلین ازش نگذره.مرلین نفرینش کنه به حق چهارتن موسس هاگوارتز

پروتی با چشم های از حدقه در اومده گفت:
آماندا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 خرداد 1396 18:18
نمایش جزئیات
آفلاین
البته بچه ها کاملا حق داشتن. برگه ی امتحان از این قرار بود:
1- وقتی یک مشنگ با نانچیکو پرید روی یکی از ویزلی ها، آرتور ویزلی باید چیکار کند؟
2- طلسم "اردنگی فرد و جرجیوس" چه کارایی دارد؟
3- مالی از چه راهی برای کتک زدن ویزلی ها استفاده میکند؟
و...
هیچکس جرات نداشت سوالات بعدی را بخواند زیرا همه نگران بودند نکند سوال بعدی این باشد که جد بزرگ ویزلی ها بچه هایش را چگونه تنبیه میکرد؟
آرتور ویزلی شروع کرد و قدم زدن در کلاس و وقتی میدید یک نفر در سوال سوم به مالی بی احترامی میکند و او را خشن نشان میدهد از آخرین فن استفاده میکرد!
یک ساعت بعد

- خب بچه ها وقتشه برگه هاتون بگیرم!

هیچکس نمیتوانست چیزی بگوید یا کاری بکند زیرا همه بخاطر آخرین فن آرتور ویزلی، شبیه جنازه شده بودند! آرتور بدون توجه به حال بچه ها برگه ها را از دستشان میگرفت.
یکی از شاگرد ها که هنوز توان حرف زدن داشت دستش را بلند کرد و پرسید:
- کی زنگ میخوره.
- هنوز پرفسور درس بعدی آماده نیستن برای همین من تا زمانی که ایشون آماده بشن در خدمتتون.

شاهدان میگویند آن شاگرد از آن لحظه رفته توی کمد و تا نور میبیند جیغ میکشد.
یکی دیگر از بچه ها که سالم مانده بود یک قاشق یکبار مصرف از جیبش بیرون آورد و مشغول کندن زمین شد و در همین حین آرتور ویزلی درس را شروع کرد.
بچه ها که بیشترشان هنوز مثل جنازه بودند در دلشان دعا میکردند آن کلاس هرچه زودتر تمام شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 خرداد 1396 11:31
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف از کنار میز خود با عصبانیت به سمت دانش آموز رفت و اونو با یه اردنگی از کلاس انداخت بیرون.
کل کلاس با ترس به جلو خیره شده بودن و حتی صدای نفس هاشونم نمیشد شنید.
رودولف به کنار میزش برگشت و با همون قیافه عنقش به بچه ها گفت:
- دیگه کی مشکل داره

هیچکس هیچی نگفت و فقط به جلو خیره شده بودن.
رودولف چوب دستیش رو درآورد و با یه حرکت چوب دستی تمام کاغذ های روی میزش رو بین بچه ها پخش کرد و گفت:
-فقط پنج دیقه وقت دارید چیزایی که گفتم رو یادداشت کنید و برای من بیارید وگرنه خودتون میدونید چه بلایی سرتون میارم.
دانش آموزا از حالت خیره به حالت ماااع در اومدن و فقط دعا میکردن که کلاسشون تموم شه و برن سراغ کلاس بعدی تا ببینن اونجا چه خبره.


اتمام کلاس مشنگ شناسی

کلاس مشنگ شناسی در یک لحظه خالی شد و به جز رودولف و تعداد زیادی کاغذ با دست خط های خرچنگ قورباغه و سکوتی که بر اونجا حاکم بود هیچ چیز دیگری در اون کلاس بی صصصصاحاب نبود.

بچه ها مرلین مرلین می کردن که کلاس بعدی یه معلم درست و حسابی داشته باشن و مثل دو کلاس قبلیشون با اعجوبه های دنیای جادوگری روبه رو نشن.


کلاس بعدی کلاس دفاع شخصی جادوگری

دانش آموزا وارد کلاس شدن و منتظر بودن تا معلم این کلاس هم بیاد و ببینن که بروسلی مدرسه شون کیه!
همه تو فکر بودن که یه دفعه در کلاس با ضرب یه لگد باز شد و یه نفر عین اژدها وارد میشود پرید تو.
همه چشاشون چارتا شده بود و خیره مونده بودن. دو سه نفر سکته ناقص رو زدن.
اونا اصا باورشون نمیشد که معلم یه همچین درسی یه ویزلی باشه. آرتور خودشو جمع و جور کرد و به سمت میزش رفت و گفت:
-از تمامی دانش آموزان میخوام آرامششون رو حفظ کنن. خیل خب حالا کل کلاس خودشونو معرفی کنن. نه اصلا نیازی نیست. بگید ببینم کی دفاع شخصی بلده.

همه همچنان بهت زده مونده بودن و به هم دیگه نگاه میکردن.

-خب هیچکس؟! البته انتظاری هم نداشتم. واسه امروزتون یه امتحان کوچیک داریم. لطفا به سوالات پاسخ کامل بدین و بدون هیچ ترسی از کم آوردن وقت به کارتون ادامه بدین.

ملت دادشون دراومد که اولین جلسست و می خوای امتحان بگیری مگه جنگه.
آرتور برگه های سوال رو پخش کرد و گفت:
-اصلا نگران سوالات نباشید. جواب دادن بهشون خیلی راحته.

بچه ها نگاهی به سوالات انداختن و همه دهنشون باز مونده بود.
-اینا دیگه چه سوالاتیه.
-من سکوی نه و سه چارمو میخوام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: جمعه 25 فروردین 1396 17:42
نمایش جزئیات
آفلاین
درست بود که شعبه دوم هاگوارتز که به دلیل خراب شدن سکوی نه و سه چهارم در اینطرف ساخته شده بود نظم و ترتیب نداشت،ولی به هر حال هکتور به این فکر کرد که باید از مدیر و معاون مدرسه،یعنی آرسینوس و ریگولوس کمک بگیرد!
ولی این امر بسیار وقت گیر بود و هکتور همین حالا باید از شرِ کتی بل خلاص شود...پس تصمیمی بر خلاف علاقه خود گرفت...
_خب دانش آموزا...وقت کلاس همین الان به اتمام رسید!
_
_گریه نکن فرزند...میدونم خبر بدی بود ولی گریه نکن!
_اشک شوقه!
_اها..اره...اشکه شوقی هست که میدونی امروز تموم شد جلسه درس معجون سازی،ولی روزهای دیگه ما باز هم با هم این درس رو خواهیم داشت!
_
_بله...این اشک شوقت رو درک میکنم!
_این اشک از سر استیصال و درماندگیه!

در همین حین بود که بود که کتی بل با دیدن اتمام کلاس،دوباره شروع به دویدن و فرار از دست وزیر گاومیش سوار، بارفیو کرد و از اتاق خارج شد!
سایر دانش اموزان اما اینقدر خوش شانس نبودند...آنها باید سر کلاس دیگری که تا چند دقیقه بعد تشکیل میشد حضور پیدا میکردند!

چند دقیقه بعد،کلاس مشنگ شناسی!

دانش اموزان در حال پچ پچ و صحبت کردن بودند...آنها امیدوار بودند استاد این کلاس بهتر از استاد کلاس معجون سازی یعنی هکتور میبود...اما با ورود استاد به کلاس و مشخص شدن استاد این درس،باید دیده میشد که معیار و تعریف "استاد بهتر بودن" چیست،چون استاد این درس رودولف لسترنج بود!
_سلام دانش اموزان گرامی...پورفسور لسترنج هستم،در خدمت شما...خب ابتدا به ساکن برای اشنایی بیشتر دونه دونه خودتون رو معرفی کنید...اول جنسیت،بعد اسم،بعد سن،بعد سایز،بعد رنگ پوست،بعد سایز،بعد رنگ چشم،بعد سایز،بعد رنگ مو،بعد شغل مادر،بعد اسم مادر،بعد شغل مادر بزرگ،بعد اسم مادر بزرگ و در انتها لیستی رو میدم خدمتتون که توش باید اسم نود و نه تا از دوستان،اشنایان و سایر بستگان ساحره با شماره جغد رو بنویسید!

دانش آموزان،هاج و واج به یک دیگر نگاه کردند...خیلی پیش نمی آمد که که شخصی هکتور را ترجیح دهد...حالا به هرچی...لاکن دانش آموزان به مرحله ای رسیده بودند که کلاس هکتور را به کلاس رودولف ترجیح میدادند.
رودولف اما با دیدن حال دانش اموزان گفت:
_اوه...نگران نباشین...توی قسمت جنسیت،اگه ساحره بودین که به سوالات قسمت بعد پاسخ میدین،ولی اگه جادوگر بودین نیاز نیست پاسخ بدین،بلکه مستقیم از در کلاس خارج شن،چون صد در صد این درس میندازمتون و حضورتون سر کلاس بی فایده اس!

دانش آموزها حالا حتی برای معجونی ازمایشی هکتور هم دلتنگ شده بودند...با این حال رودولف ادامه داد:
_قبل از اینکه حالا بریم سراغ لیست و اینا،من سر فصل درس رو برای شما تبیین کنم...ابتدا ما اینجا انواع مشنگ ها رو مورد مطالعه قرار میدیم که به دو نوع مرد و زن تقسیم میشن...نوع مرد مهم نیست،تو امتحان نمیاد...بعدش میریم سراغ انواع راه های شناسایی مشنگ زن که شامل متد های مختلفی مثل چشمچرونی،مصاحبت،چشم چرونی از پشت دیوار،چشمچرونی نامحسوس و...هی؟حواستون هست؟
_این کلاس کی تموم میشه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: پنجشنبه 26 اسفند 1395 21:52
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور ویبره زنان در انتظار به ملت نگاه میکرد. یه عده از دانش آموزا تصمیم گرفتن خودشونو بزنن به خواب. هرچی بود نمره از دست دادن بهتر ازاین بود سرشونو از دست بدن. یه عده هم وانمود کردن نشنیدن استاد چی گفته و با هیجان مشغول صحبت کردن در مورد آخرین دستاوردهای روز تلسکوب هابل بودن. بقیه هم که سکته کرده بودن و درحالت کما به سر می بردن به سلامتی!

هکتور که دید کسی داوطلب نشد دستاشو بهم مالید.
- خب...خب... پس انتخابو سپردین دست من؟ هوم بذار ببینم...

هکتور درحالیکه چشماش برق شیطانی میزدن جلو اومد و با دقت و وسواس دانش آموزان را از نظر گذروند تا یه دونه خوبشو واسه معجون کردن انتخاب کنه.

دانش آموزا:

هکتور:

شایعه است عده ای همونجا جان به جان آفرین تسلیم کردن تا از رنج معجون خوردن و معجون شدن راحت شن و اونایی هم که انقدر شانس نداشتن از دنیا برن مشغول نوشتن وصیت نامه هاشون بودن. بوی نامطبوعی به تدریج کلاسو برداشت که البته هیچ ربطی به خوراک لوبیاهایی نداشت که تو پست قبلی ملت داشتن به زور تو دهنشون میچپوندن.

همون لحظه انگشت هکتور بلند شد و به طرف یه دانش آموز ریزه میزه نشونه رفت که یه حوضچه هم زیر پاش تشکیل شده بود.

شتــــــرق!

در کلاس با صدای بلندی از جاش دراومد و پرت شد رو میز استاد و پاتیل و محتویات رو میز رو به بوق عظمی داد. بلافاصله هم یکی سوار بر گاومیش وارد کلاس شد. پشت سرشم شخص وزیر ناله و نفرین کنان قدم به سوژه گذاشت.
- استاد اجازه؟ما بگیم؟ما بگیم؟!من میخوام معجون شم!بعد برم محفل درخواست عضویت بدم بعد چاق بشم چله بشم بعدش میام تو منو بخور!

هکتور با همون حالت درحالیکه انگشتش نصفه نیمه رو هوا مونده بود برگشت تا جمالش به روی کتی بل روشن و فرخنده شه! یه نگاه به کتی انداخت که پشت گاومیش دزدیش آروم و قرار نداشت. یه نگاهم انداخت به بارفیو که اینهمه راهو از کافه محفل ققنوس دنبال کتی بل تا اینجا دوییده بود تا در امیدی عبس بتونه گاومیششو پس بگیره. بعد دوباره به کتی نگاه کرد.

هکتور جنون داشت. جنون معجون سازی. گرچه استعدایم تو این زمینه نداشت ولی بالاخره جنون جنونه دست آدم که نیست! ولی قطعا تا این حد دیوونه نبود که از آدمی مثل کتی بل بخواد معجون درست کنه. بیشتر از 90 درصد معجونای هکتور تاثیراتی مشابه حال و روز کتی داشتن و هکتور برای آزمایش نیاز به یه آدم سالم داشت نه یه دیوونه طلسم شده که ممکن بود عوارض طلسم شدگیش رو معجون حتی اثر منفی بذاره. برای اولین بار یه نفر تو عمر هکتور پیدا شده بود که حاضر بود داوطلبانه تبدیل به معجون شه و این نشانه قاطع دیوانگیش بود ولی برای اولین بار هکتور تو عمرش تمایلی نداشت از این داوطلب جان بر کف به عنوان نمونه آزمایشیش استفاده کنه. هکتور نیاز مفرطی داشت تا بهانه ای برای دست به سر کردن کتی پیدا کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کتی بل در 1395/12/26 23:16:43
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: پنجشنبه 5 اسفند 1395 10:02
نمایش جزئیات
آفلاین
- طفلک هری، الان شهید میشه
این جمله را رون درحالی که داشت روی یک سنگ قبر حک میکرد "هری پاتر" گفته بود؛ هری هم ساکت ننشست و گفت:
- اون کسی که این پیشنهاد داد باید بعد از کلاس بیاد پیش من!
حالا دیگر امکان نداشت کسی که این پیشنهاد را داده بود، خودش را نشان دهد. هکتور، چند تا از مواد ترسناک معجون هری پاتر را داخل پاتیل ریخت.
- اهای، حواست باشه مواد معجونم رو کجا میریزی، این لباس تازه خریدم
هکتور بدون توجه به هری، مواد معجون را داخل پاتیل میریخت تا اینکه صدای جیرجیر عجیبی مانع کار او شد!
- این صدای چیه؟
اما چند لحظه بعد جوابش را گرفت؛ پاتیل معجون هری پاتر، از هشت جهت جغرافیایی شکست که احتمالا دلیلش کیک هشتاد طبقه ای بود که خانم ویزلی برای هری درست کرده بود و هری هم حتی یک تکه از کیک را برای دیگر ویزلی ها نذاشته بود و بدتر از آن هم این بود که درست چند ساعت پیش یک پاتیل خوراک لوبیا خورده بود!! اما همین یاد آوری از طرف نویسنده باعث شد هری یادش بیفتد که بعد از خوردن کیک هشتاد طبقه و خوراک لوبیا اصلا دستشویی نرفته بود و شکمش حسابی پر شده بود به همین دلیل با سرعت اتوبوس شوالیه به سمت دستشویی دوید!
- خب حالا که اولین داوطلب رفته به مسترا یکی دیگه باید معجون بشه!
جمله ی آخر هم هکتور جوری گفته بود که همه حتی نویسنده هم سکته ناقص کردند؛ بعضی از بچه ها هم مشغول خوردن خوراک لوبیا شدند!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آماندا در 1395/12/5 13:45:53