او غرق شده بود در رویا... رویای نشستن پشت آن ماشین بدون سقف، در حالی که میلک شیکش هم دستش بود... نمیدانست میلک شیک چیست، اما به اسمش میآمد که حسابی دخترکش باشد.
میلک شیکش را از شیشه ماشین... نه، از سقف ماشین بیرون بگیرد و برود جلوی هاگوارتز دخترانه اژدهاها، منتظر زنگ تعطیلی بماند و وقتی همه ریختند بیرون از مدرسه، حسابی فخر بفروشد... و درست در یک لحظه سرنوشت ساز، چشمانش گره بخورند در چشمان اژدهای ماده خجالتی صورتی رنگی که کوله پشتیاش روی کمرش بود و زیر چشمی به او و میلک شیلکش نگاه میکرد...
بند رویا پردازی اژی با صدای نکره رودولف پاره شد.
-آخه شما دو روز شده از تخم درومدی و حالا میخوای بری دور دور جلو مدرسه دخترونه؟! از جوش بلوغت خجالت بکش... همینه دیگه!... همینه... یه مشت بچه پولدار تازه به دوران رسیده میان شخم میزنن ساحرههارو... دست ما میمونه تو پوست گردو!

و متاسفانه «پوست گردو» را با انگشت نشان داد.
پوست گردو قصه که از قضا در کش مکش با لینی، نیشی هم خورده بود، انگشت رودولف را از جا کند و ابتدا درتخم چشم سمت چپش و سپس در سمت راستش فرو کرد.
-حالا میتونی، برو ساحره با کمالات دید بزن!

در کسری از ثانیه، کمبود محبت اژی عود کرده، اشکش جاری شد...
-ماما کجایی که ببینی مرگخوارات یه ماشین بدون سقف و یه میلک شیک برام نمیخرن... ماما کجایی که ببینی سرم داد میزنن... ماما!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


" مرگخواران از پشت سر لینی بلند شد.
" بود که به گوش میرسید.




" سر داد و...





