میشه اینو برام نقد کنید. سوژه ش خوب بود؟ پردازشش چطور؟ کلا خوب بود؟

اصلا هم قبلا درخواست نقد نداده بودم.
جادو در راه است…
لطفاً یک لحظه صبر کنید
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|



aven

وندين شروع به نوشتن اسامي بر روي برگه هاي كوچكي كرد. سپس همه ي آنها را درون گوي قرعه كشي ريخت. نفس ها در سينه حبس شده بود. همه منتظر اين بودند كه ببينند اسم چه كسي از درون گوي بيرون مي آيد.
رودولف و باروفيو با چشمانشان براي هم خط و نشان ميكشدند. هركس اميد داشت كه اسم خودش بيرون آيد. سرانجام انتظار ها به پايان رسيد. وندين دستش را درون گوي آورد. همه ي چشم ها به سمت برگه بود. بالاخره وندين برگه را باز كرد.
با صداي رودولف همگي به سمت او برگشتند:
- خب معلومه كه اسم خودت در مياد. اگه منم دستمو توي گوي ميكردم، مطمئنا اسم خودمو از اون تو درمياوردم.![]()
- نخير، هيچم انطور نيست.
- چرا هست.
- ميگم نيست.
- هست
- نيست
- هست.
به نظر همه اين منطقي ترين راه بود. لاكرتيا دستش را درون گوي كرد و برگه اي را از آن بيرون آورد. مثل بار اول هيچ كس از استرس زياد پلك نميزد و تنها به برگه اي كه در دستان لاكرتيا قرار داشت، نگاه ميكردند. بالاخره لاكرتيا اسم نوشته شده بر روي برگه را با صداي بلندي خواند
بالاخره لاكرتيا اسم نوشته شده بر روي برگه را با صداي بلندي خواند.


یا حداقل بفرستنتون مراحل ورود به ایفای نقش رو از اول طی کنین._خب ما فقط به کمالاتش خیره شدیم...به کلماتش دقت نکردم!
_بله...میشد حدس زد،چون دقیقا از اون روز توی بستر بیماریه،شفاگرا گفتن سرطان فک پیدا کرده...بگذریم....بلاخره رفتی گریمولد؟
_نمیدونم ارباب...ولی چون گذاشته بودینش کنار سطح اشغال یحتمل میخواستین بندازینش و...عه!ارباب...چرا خوابیدین؟!ارباب؟!چرا افتادین؟!ارباب؟!ارباب؟!نبض ندارین چرا؟!نکنه مردین؟!ارباب نمیرید...بدبخت میشم!ارباب من نمیتونم تا چهلمتون صبر کنم و پیرهن مشکی بپوشم...هیچ پیرهنی از هیچ رنگی رو چهل روز نمیتونم بپوشم!ارباب نمیتونم به ساحره ها توی این چهل روز ابراز علاقه خاص نکنم...ارباب نمیرید؟!ارباب!


بخاطر همین کوتاه نوشتم.
لینی که تازه فهمیده بود با چه گاومیشی(بخوانید جادوگر!!) همگروه شده در پوکر فیسی عمیق رفت و گفت:
-همونی که شبا ردولف میخوره میره دنباله ساحره ها.
بارفیو که تازه فهمیده بود منظور لینی چی هست گفت:
-خوب زودتر بگو ره.
ابتدا بارفیو را به 48 روش سامورایی به دیوار بستند سپس او را تا پایان سوژه آزاد کردند.
مورفین از ته اتاق فریادی زد و سپس به خواب رفت و اندکی بعد بلند شد و گفت:
-چیژه مراشمم ماله من.یه محموله از افغانشتان داره میا......
لینی که مسئول پارتی بود،منوی مدیریتش را باز کرد و ردولف را مدیر کرد تا بیناموسی بازی در اورد و سپس بلاتریکسن را بلاک کرد تا در جشن راحت باشند.

من اشتباه می بینم یا پست ها واقعا دارن کوتاه تر می شن؟ اگه این طوره از این موضوع خوشحالیم!

مرگخواران مات و مبهوت و البته خواب الود به لرد که بی خوابی به سرش زده بود،خیره شدند...
_بله...ما خوابمون نمیاد اما میخواهیم بخوابیم...راه حلی پیدا کنید...قصه بگید،لالایی بخونید یا هر کار دیگه..خودتون چجوری میخوابید؟
شکلک...لحن...جمله ها...همشون طوری هستن که لرد رو با این سوژه هماهنگ می کنن.
_من همون قصه و لالایی کارسازه برام!
_منم که باید تکونم بدن..چیه خب؟!از بچگی عادت کردم!
_من وقتی تلوزیون مشنگی و این سریالا رو میبینم خوابم میگیره،میخوابم!
_اتفاقا من هم تلوزیون مشنگی میبینم...ولی کویدییچ برتر ایران!اصلا میبینم اینقد خواب آوره که میخوابم!
مرگخوران به سمت رودولف که سوال بالا را پرسیده بود،سربرگرداندند...
_نمیدونی خواب چیه؟!
_ولش کنید...این دربونه،اصلا نمیخوابه،وظیفشه!
_اهم اهم!
مرگخواران قصد داشتند که بروند و به خوابشوان برسند.اما فقط قصد داشتند...زیرا که به نظر نمیرسید لرد به این زودی ها و توسط داستان خوانی ایرما،بی خوابیش رفع شود!
-هکتور صداتو به شکل واضح نشنیدیم٬یه بار دیگه تکرار کن!
هر انسان عاقلی با دیدن اخم لرد٬ بالا رفتن چوبدستیاش و حالت تهاجمی نجینی میفهمید که باید با گفتن یک جمله کوتاه٬ که تنشزا نباشد اتاق لرد را ترک کند.
اما هکتور عاقل نبود. معجون ساز بود!
-برای ما دماغ و مو درست کنی؟
فکر کردی ما خودمون نمیتونیم اینکارو بکنیم؟
قدرت مارو زیر سوال میبری؟
به توانایی های ما توهین میکنی؟
فکر کردی بدون دماغ و مو به ما خیلی سخت میگذره؟
برای ما احساس ترحم میکنی؟
فکر کردی ما حاضریم معجونهای تورو بخوریم؟
ارباب رو احمق فرض کردی؟
تصور کردی که ما از تو برای ایمن معجون تشکر میکنیم؟
صاحب عقده خودکمبینی؟
معجون ساز بیسواد٬ بیمهارت٬ مصرفگرا!
مرگخواران مشغول یافتن راهحلی برای درآوردن اشک لرد بودند.
و چون پیشنهاداتی از قبیل دادن خبر مرگ پدر٬ دادن خبر قتل دایی٬ خرد کردن پیاز به شکل دستهجمعی٬ و آوردن ویولت بودلر به خانه ریدل نتوانسته بود نظرشان را جلب کند٬ بهناچار به ایرما که مشغول یافتن راه حل در بین چندین کتاب قطور بود چشم دوخته بودند.
-به این توجه کنید.
همی سوخت باغ و همی خست روی
همی ریخت اشک و همی کند موی
شاید اگر باغ پشت ساختمون رو آتیش بزنیم٬اشکشون در بیاد.البته باید بخش کندن مو رو فاکتور بگیریم.
ایرما که منتظر شنیدن احسنت و آفرین بود با دیدن چهره مرگخواران تصمیم به ادامه مطالعه گرفت.
-نه!اینطوری که اشک همهمونو درمیارن!بریم نجینی رو بکشیم!اینطوری از نارحتی چشمشون اشکبار میشه!
-خب٬ کی میخواد نجینی رو بکشه؟
بله! لرد تصمیمش را گرفت، به آرامی چوبدستی اش را زیر ردای سیاهش بیرون آورد و آن را به سمت لینی گرفت.
-شما به چه جرئتی ما رو تهدید کردی لینی؟
ولدمورت روی تخت اش دراز کشید
ولدمورت روی تخت اش دراز کشید و پتو را به تا زیر چانه اش بالا کشید. در آن حالت هچون نوزاد غول پیکر و ترسناکی به نظر می رسید.
-خب لینی، فرمودیم که برامون قصه بگو.
-من ارباب!؟
-بله! خود شما!![]()
-اممم...ارباب، چیزه...من قصه بلد نیستم!
-باید بگی لینی.
-لینی؟
-بله ارباب؟
-شما ما رو چی فرض کردی؟ چرا اسم تسترال سفیدن؟
-اسم تسترال ها سفیدن؟!
-بله! سفیدن! مگه اینجا محفله؟
-ببخشید ارباب! اسماشون آوادا، کروشیو و ایمپریو بود...
لینی نفس راحتی کشید و گفت:
-آخرش اینکه مانتیکوره سه تا بچه رو می خوره و خلاص!
ناگهان لرد از جایش بلند شد و فریاد زد:
-غلط کرده!
-مانتیکوره! مگه اتاق تسترال های اینجا صاحب نداره؟! ما خودمون توی انجمن مون تاپیکش رو زدیم، سوژه دادیم اونجا، ماموریت دادیم حالا یک مانتیکور بیاد تسترال های ما رو بخوره؟
-شاید اگر برای ارباب، به جای قصه، رول بخونیم خوابشون ببره.
-
شاید این ایده، زیاد هم بد نبود!



