هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۱۶:۰۰:۲۴ یکشنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۲۸:۰۹
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6592
آفلاین
خلاصه:

پیتر یه سالن مد و زیبایی تاسیس کرده و منتظر مشتری های عجیب و غریب با درخواست های عادی و غیر عادیشونه.
ولی قبل از اومدن مشتری ها تصمیم می گیره به همراه دستیارش کتی، سری به مسابقه آرایشگری بزنه.

..................

پیتر و کتی در آخرین لحظه خودشان را به داخل اتاق شرکت کننده ها پرتاب کردند.
-ما شرکت می کنیم!
-حتما می کنیم!

و اسمشان ثبت شد.

پیتر در گوشه ای نشست و سرگرم صحبت با قیچی طلایی اش شد.
-ببین... خوب دقت کن. نوک موها رو مورب می زنی که تیز تیز بشن. اگه صاف کوتاه کنی بی ریخت می شه. یه کمی هم خودتو برق بنداز. لکه داری. شونه کو؟

شانه فلزی خمیازه ای کشید و سر بلند کرد.
-کی رو شونه کنم؟

پیتر شانه را تکان داد.
-کسی رو شونه نکن. حواستو جمع کن. مسابقه الان شروع می شه، تو گرفتی خوابیدی. پاشو خودتو گرم کن. اگه بلاتریکس رو بیارن و بگن موهاشو شونه کن، قراره چیکار کنی؟

شانه وحشت کرد. بلاتریکس، کابوس ثابت شب هایش بود. تنها موهایی که هیچ شانه از عهده باز کردن گره هایشان بر نیامده بود.

شانه و قیچی سرگرم در جا زدن شدند.





پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۱۴:۴۳:۴۹ جمعه ۲۵ تیر ۱۴۰۰

ریونکلاو

رابرت هیلیارد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲:۵۳ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۸:۲۲:۱۶ یکشنبه ۲ آبان ۱۴۰۰
از بغل ریش بابا دامبلدور!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 81
آفلاین
-خب دیگه! مطمئنا اینجاست!
اما آنجا هم نبود!
-وااااا! چرا خلوت منو ابزار آرایشگری ام رو به هم زدین! برین بیرون، بیرون...
و بعد کتی با حالتی عصبانی گفت:
-اوووف! پیتر اون یکی بغلی اتاقه!
-خب باشه حالا! ببخشید...
-ببخشید و ...
-بهتره ادامه اش ندی کتی و وقت رو تلف نکنی!
-من وقت رو تلف نکنم؟! برو گم شو بابا!
-کتی جان؟!
-بگو!
-فکر کنم مسابقه شروع شده ها!
و بعد کتی با چشمانی پر از خشم و تعجب به در اتق اونور بغلی نگاه کرد و دید دارن درش را قفل می کردند!
-دااارییید چی کار می کنید؟! ما شرکت کننده ایم! نبندید نبندید!


بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven


پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۱۷:۰۱:۵۱ سه شنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۰

اسلیترین، زندانی آزکابان

مایکل رابینسون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۲:۳۷ دوشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۴۵:۵۵
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
زندانی آزکابان
پیام: 66
آفلاین
+باشه بیا بپرسیم.

-سلام جناب...

●بگو کارتو.

-خب ما...

●زودتر...

-خب اگه اجازه...

●بگو...

بعد کتی با حالتی عصبانی و اخمی تو هم رفته گفت:

+مردک یک لحظه ساکت شو! بخش شرکت کننده ها کجاست؟

●خب باشه... از اول می گفتین!

+تو جواب بده ما می خواستیم بگیم اما اجازه ندادی!

●خب... دعوا نداری که... طبقه پایین... دقیقا زیر اتاق بغلی!

بعد کتی با خشم و غضب بهش نگاه کرد...

-ممنون جناب!

و بعد کتی و پیتر سریع پله ها را دو تا یکی طی کردند و به طبقه پایین رسیدند....

+اوف. چقدر پله داشت نفسم بند اومد!

-زود باش اینجاست!

و بعد پیتر و کتی در اتاق را باز کردند و رفتند داخل...

●واااااااااااااااااااا. بری بیرون...

کتی و بل خشکشان زد...

+اه پیتر اتاق بغلیه.

-خب ببخشید ندیدم!



پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۱۶:۱۸:۲۰ سه شنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

آلانیس شپلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۹:۳۳ چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۸:۳۱:۳۲
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 122
آفلاین
- بیا بریم سمت قسمت شرکت کنندگان.

پیتر این را گفت و دست کتی را کشید .

1 دقیقه بعد در رختکن

- اینجا قسمت شرکت کننده هاست ؟

- فکر نمی کنم . تو از بس عجله داشتی که نوشته های روی در ها را نخواندی.

سپس کت قرمزی را از سرش کنار زد.

- مگه روی در ها نوشته هم داشت ؟ چرا زودتر نگفتی ؟بیا بریم کتی .

سپس از انجا بیرون رفت ، کتی هم به دنبالش راه افتاد.

3 دقیقه بعد ، جایی در آن ساختمان.

- ما کجاییم کتی ؟

- نمی دونم ، اما اگه می خواهی به مسابقه برسی باید عجله کنی چند دقیقه ی بعد شروع میشه.

- یعنی ما گم شدیم ؟

- شاید . اما نگران نباش پیدا میشیم و به مسابقه میرسیم.

- آره . بیا از اون اقاهه بپرسیم . به نظر میاد اون میدونه قست شرکت کننده ها کجاست.










پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۱۰:۵۹:۵۲ دوشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۴۴:۱۹ جمعه ۲۱ آبان ۱۴۰۰
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 218
آفلاین
پیتر همیشه به فکر موفقیت بود، سال‌های سال بسته‌های موفقیت دکتر موفقیزوس رو می‌خرید، سال‌های سال تمرین می‌کرد و همانطور که انتظار می‌رفت، به نتیجه‌ای نمی‌رسید و اینکه بعد از آن متوجه شده بود موفقیزوس یک کلاهبردار است، هیچ کمکی به ماجرا نمی‌کرد.
ولی بالاخره، فهمید که پول و موفقیت توی چه‌کاری است، این که آرایشگاه بی‌صاحب یک آرایشگر دستگیر شده را صاحب شوی و سعی کنی از آن پول در بیاوری و بعد از ورود کتی به آرایشگاهش به عنوان یک دستیار، پیتر خوشحال‌تر شد.

-کتی! اهم، منظورم اینه که.. خوش اومدین!

و مدرک کتی را گرفت و بدون بررسی کردنش، آن را روی میز انداخت. مگر مدرک مهم بود؟ او مدرک نداشت ولی حالا صاحب یک آرایشگاه بود. پیتر همان‌طور که کتی را به داخل دعوت می‌کرد شروع به خیالپردازی برای آینده‌اش با آن آرایشگاه کرد.
کتی روی صندلی نشست و به پیتر خیره شد، پیتر به نقطه‌ای نامعلوم خیره شده بود و لبخند محوی زده بود.
-پیتر؟
-بله؟
-خوبی؟

پیتر با شنیدن صدای کتی به خودش آمد، بلند شد و تلویزیون ماگلی آرایشگاه را روشن کرد، همان موقع برنامه پر از زرق‌وبرقی پخش شد و مجری با لبخند بزرگش وارد کادر شد، با لبخند به دوربین نگاه کرد و میکروفون را جلوی صورتش گرفت.
-سلام خدمت شما آرایشگر بااستعداد! آیا خسته شدین از اوضاع اقتصاد دنیا ؟ آیا فکر میکنین که استعدادای شما چیزی فراتر از جاییه که هستین؟ شانستون اینجاست! اگه میدونین که استعداد آرایشگری دارین همین حالا ثبت نام کنین و برنده یه عالمه پول بشین!

صفحه محو شد و رنگ‌ها و نورها با هم ترکیب شدند و در آخر کلمه‌ای صفحه نمایش تلویزیون را گرفت.
-مسابقات آرایشگری!

پیتر به کتی نگاه کرد و گفت:
-دیدی؟! این نشونه موفقیتمونه!

و دست کتی را گرفت و از آرایشگاه بیرون و به سمت محل مسابقات دوید. کتی همانطور که سعی میکرد هماهنگ با سرعت پیتر بدود فریاد زد:
-مگه تو مدرک آرایشگری داری؟!
-مگه مهمه؟! من آرایشگاه دارم!


می‌بینین؟

تصویر کوچک شده


حشرات هم حق زندگی دارند!


پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۱۸:۳۱:۳۱ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۰:۲۴:۴۲
از زیر زمین
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 267
آفلاین
کتی، سلانه سلانه، در خیابان راه میرفت. حوصله اش، تا حد انفجار، سر رفته بود.

- کتی، مواظب باش!

گومپ! قاقارو هشدار داده بود، اما، امان از گوشی که قاقارو را نادیده میگیرد. کتی، دراز به دراز، جلوی آرایشگاه پیتر افتاده بود. چیز شفاف مسخره! برای بار دوم بود که بهش میخورد. از جایش بلند شد. دنیا، داشت دور سرش، میچرخید. پس از اینکه دنیا، از چرخیدن ایستاد، مایکل را دید که در را بست و از آرایشگاه بیرون رفت. و به درخواستی برخورد. در خواست دستیار! برای آرایشگاه! چه چیزی، از این بهتر؟اینکه، مدل بدهی و هر جور که دوست داری، موی ملت را کوتاه کنی.
منگلانه، دستش را روی شیشه کشید و دسته را پیدا کرد.
- ایناهاش! سلام پیتر! اومدم اینجا کار کنم! نیگا، اینم مدرک آرایشگریمه!

تکه کاغذی را، از جیب ردایش بیرون کشید و جلوی دماغ پیتر تکان داد. بلکه، کمکی به استخدامش بکند.



ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۴۰۰/۴/۲۰ ۱۸:۳۴:۴۸


پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۱۵:۱۹:۲۰ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰

اسلیترین، زندانی آزکابان

مایکل رابینسون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۲:۳۷ دوشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۴۵:۵۵
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
زندانی آزکابان
پیام: 66
آفلاین
مایکل رابینسون بیچاره و ساده داشت از جلوی آرایشگاه کراب رد می شد که با خود گفت:

-دیگه وقتشه یه دستی به این زلفای نازنین بکشم!

مایکل وارد آرایشگاه شد و گفت:

-یه مدل تازه خوشگل بزن.

-باشه. دستیار بیا.

-آمدم قربان!

-خب بیا می خوام براش مدل حلزونی بزنم.

-یوهووووو. قربان مورد علاقه امه.

-خب اول بیهوشی جادویی رو بزن.

-زدم.

-این دیگه چی بود به من زدین داره خوابم میبره. خااااااپووووف.

-حله. اَره جادویی.

-بفرما.

-تیغ جادویی.

-بیا.

-قیچی جادویی.

سه ساعت بعد...

-خب آمادست دستیار بیدارش کن.

-چشم خیلی مدل موش خوب شده.

-آره.

و بعد مایکل با یک حرکت بیدار می شود.

-چی شده؟ من کجام؟ آهان تو آرایشگاه. این دیگه چه مدل مویییه؟

-حلزونی

-چییییی؟

-چطوره؟

-افتضاح.

و بعد مایکل رابینسون گریان و لرزان رفت از آرایشگاه بیرون...



پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۱۵:۵۳:۰۳ پنجشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۲۸:۰۹
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6592
آفلاین
خلاصه:

کراب یه سالن مد و زیبایی تاسیس کرده و منتظر مشتری های عجیب و غریب با درخواست های عادی و غیر عادیشونه. اولین مشتری سالن، دامبلدور بود که کراب کل موها و ریشش رو زد.
مشتری دوم لرد سیاهه! به همراه مادرش.
کراب و دستیارش شیپ(که یه شپشه) موهایی که از دامبلدور کوتاه کرده بودن رو به دور سر لرد میچسبونن.
مشتری سوم ایوا بود که صاف شده بود و دلش میخواست باز کج و کوله بشه.

.........................

- از جاتون تکون نخورین!

صدای بلندی در فضای آرایشگاه طنین انداخت و همه، دست ها را به نشانه تسلیم بلند کردند.
لرد سیاه در دور دست ها افسوس خورد که چرا یارانش به این سادگی تسلیم می شوند.

-اون شپش تکون خورد. دیدم!

صدا اعلام کرد!

شپش هم ثابت و بی حرکت شد و صدا شروع به خواندن فرمان رسمی وزارت کرد.
-وینسنت کراب و شپش بی اهمیتش، به دنبال شکایات فراوان و اصرار های اسمشو نبر، به جرم کلاهبرداری دستگیر می شوند. شاکیا مدعی شدن که شما اصلا آرایشگری بلد نیستین و همه رو دچار صدمات جسمی و روحی فراوانی کردین.

مامور وزارت به دست های کراب دستبند زد... بعد، دستبند ریزی در آورد و به دست های شپش زد. هر دو را کت بسته به وزارتخانه برد.

آرایشگاه به همین سادگی بی صاحب شده بود. حالا باید کسی پیدا می شد که بتواند آن را اداره کند و انسان های فرصت طلب و طماع در اجتماع فراوان بودند!


پیتر جونز پیش بندش را بست و کاغذی را به شیشه جلوی آرایشگاه چسباند.


دارید از جلوی آرایشگاه رد می شوید؟
صبر کنید!
شاید همین حالا در حال از دست دادن بزرگترین شانس زندگی خود می باشید.
مدیریت حرفه ای و جدید آرایشگاه، به دنبال دستیاری ماهر و فرز و چابک و توانمند می گردد. آیا این فرد شما هستید؟





پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۱۶:۵۳:۴۴ سه شنبه ۳۱ فروردین ۱۴۰۰

اسلیترین

آلبوس سوروس پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۹ شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۱۰:۱۳
از از اطراف قلعه...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 57
آفلاین
- هنوز فکر کردنت تموم نشده؟
- هی کراب بهتره زودتر این کلاغو ردش کنی که بره وگرنه...
- فکر کنم با اینکار موافقم.
- خب این شد یه چیزی، اول ناخن هات رو میگیرم.
.
.
.
-شیپ آماده باش.
- باشه. میخوام جدید ترین مدل ماساژ رو بهتون معرفی کنم، ولی هنوز اسمی براش انتخاب نکردم.
شیپ و کراب شروع به کار کردند.آنها نمک، فلافل و دیگر ادویه جات جادویی را آماده کردند. بنابر سفارش ایوا این کلاغ باید گوشت نرم و تردی داشته باشد.
-هی شیپ برو اون رنگ صورتی مخصوصو نوک کلاغ رو هم بزن. همون که فقط جیغ میزنه رو میخوام.
- باشه کراب! هی کوچولو بیا اینجا ببینم. تو باید همون رنگ باشی. همه حاضرین در آرایشگاه! لطفا گوش هاتون رو بگیرید.
به محض اینکه شیپ در رنگ را باز کرد تا آن را با مخلوط کند، جیغ رنگ به هوا رفت.
- هی آروم باش. باید از اینجا بیارمت بیرون. هی ایوا اون ظرف رو بده به من. اون ظرف عایق صوتیه.
از آنجایی که همه گوش هایشان را گرفته بودند. ایوا هیچ چیزی نشنید.
- مگه کری دختر؟ هی با توام. زود اون ظرفو بده به من! بلا! گابریل! میشه یه کمکی بکنید. چرا چمهاتون رو بستید؟
باز هم صدایی به ایوا و بقیه نرسید. آنها حتی نمیتوانستند شیپ را ببینند. چون چشم هایشان را بسته بودند!
اما فکر خوبی به سر شیپ زده بود! شیپ سریع ظرف رنگ را که درحال جیغ زدن بود به روی کلاغ انداخت. رنگ هم کلاغ را سفت گرفت. کلاغ دیگر نمیتوانست حرف بزند چون رنگ مخصوص نوک مانع باز شدن آن میشود. سپس ضربه ای به کراب که پشتش را به او کرده بود زد.
- چطوره کراب؟
- هی شیپ! این چه کاری بود که کردی؟ این رنگ مخصوص نوکه! نمیشه اونو به بدن زد. ایوا نمیتونه این حجم از رنگ جادویی رو هضم کنه.
- اما اونا هم چشماشونو بستن هم اینکه هنوز نمیتونن بشنون. پس هیچ چیزی رو نمیتوننبه ایوا بگن.
- پس برو بهش بگو که ادویه مخصوص رو هم زدیم. اما واکنشش با بدن کلاغ این بود و کلاغ صورتی شد. اون آماده خورده شدنه!
- هی ایوا! بیا غذات آمادس. فقط رنگ با بدن کالاغ واکنش داد و صورتیش کرد.
- امم...عیب نداره. ببین مثل اینکه فهمیده قراره هضم شه. نترس کلاغ جون همین الان تموم میشه. هااااااااومم.
- خوشمزه بود ایوا؟
- عالی بود. ولی الان خیلی خستم. بیاین یه کم با هم حرف بزنیم.
- شیپ یه احظه بیا اینجا! الان میایم.
.
.
.
- هی شیپ. ایوا باید تا دوازده دقیقه دیگه تغییر رنگ بده. من اطمینان دارم که دل دردش هم تا چند دقیقه بعد تغییر رنگش شروع میشه. اما نمیتونه اون رنگ رو بالا بیاره. سریع برو بلا و گابریل رو دست به سر کن تا اینجا نمونن.


??YOU TALKIN TO ME



تصویر کوچک شده


پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۱۱:۵۱:۲۸ جمعه ۱۳ فروردین ۱۴۰۰

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۲:۳۴:۵۵
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 788
آفلاین
کراب با عصبانیتی که به وضوح در کنترلش داشت شکست می‌خورد، به کلاغ چشم غره می‌رفت و دندان قروچه می‌کرد.
-بگو...چی...می...خوای؟

کلاغ قری به گردنش داد و کش و قوسی به بال‌هایش داد.
-این دوستتون... ایوا! خیلی خشونت در آوردنم به اینجا خرج کرد. تموم پرهای رگ به رگ شدن. ماساژم بده!

نگاه خصمانه مرگخواران از کلاغ به ایوا دوخته شد.
ایوا کمی... خیلی کم خودش را باخت و سریعا خود را جمع و جور کرد.
-اونجوری نگاهم نکنین. راز بقا ندیدین تا حالا؟ کی با ملاطفت میره شکار؟ شکار خشنه! همینه که هست اصلا... یادتون نره که آرایشگاهتون شپش داشت؟

گابریل که این حرف سوهان روحش شده بود، کنترلش را از دست داد و خواست دسته تی‌اش را در دماغ ایوا فرو کند که دیگر به نظافت او ایرادی وارد نکند. لاکن با مقاومت بلاتریکس، مجبور شد عصبانیتش را به بعد موکول کند.

-خیلی خب... ماساژت می‌دم... اما باید بذاری قبلش ناخن هات رو کوتاه کنم! این قانون اینجاس... با ناخن بلند ماساژ نمی‌دیم کسی رو...قبوله؟

کلاغ مشغول سبک سنگین کردن شرط کراب بود.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.