هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۳:۵۳ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
#35

امیر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۱ جمعه ۳ اسفند ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۰:۴۴ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۸۷
از بارو \\\"
گروه:
کاربران عضو
پیام: 109
آفلاین
بله ...این خبر ها علاوه بر هاگزمید در وزارت خانه هم پیچیده شده بود .
فاج با عده ای خبرنگار وارد سالن شدند ...
چیک... چیک...(صدای بوق دوربین )
بله ... خبر نگار ها مثل گله ی گوسفند و عکاس ها مثل گله ی بز ریختن تو ی سالن تئاتر .

رون به سمت پیوز آمد و گفت : پدر خوانده جوون ، با این خبرنگار ها چی کار کنیم ؟
پیوز نگاهی به اطراف کرد و گفت :
رون لبخندی شیطانی زد و گفت : او کی...
بعد جلو رفت و به جون یکی از خبرنگار ها افتاد :box
خبر نگار : ( ) بوقیدم ... نزن ... جان پدر خواندت نزن ....
و تا چند لحظه بعد خبر نگار به این وضع دچار شد

جنگ بین اوباش و مردم هاگزمیدادامه داشت تا که ناگهان پیوز فریاد زد :فرزندان من این شیوه جواب نمیده از شیوه ی چهار چهار دو استفاده کنین ....برای افتابه ی مرلین می جنگیم ... حمله ...

ملت فرزندان :

نه ...مثل اینکه ملت هاگزمید دست بردار نبودند و باز هم مثل کرگدن مبارزه می کردند .
آی نفس کش ...این صدای فردی بود که مشتی را درست در وسط پیشانی پیتر فرود آورده بود...

پیتر : آخ..... من مامانمو میخوام :mama:

اینجا نمایش نامه حالتی سنگین به خود می گیره و صدای یک موزیک هندی به گوش میرسه و حرکات رون که به سمت پیتر میره با حرکات اسلو مونشن نشون داده میشه .

نه..... پیتر.... تو ..... نباید بمیری .....

پیتر: من کی خواستم بمیرم

پدر خوانده : الو..... چرا داری اعضای اوباشو میکشی ...این قرار نبود ....

رون در تفکراتش تغییری میده و میره کنار سر پیتر و سرش را در بالین میگیره و :bigkiss:
- تو باید زنده بمونی ....

پیتر : من زندم .... ول کن.....!

رون کله ی پیتر رو ول میکنه و کله ی پیتر مثل هندونه میفته روی زمین ....
شترق...( صدای افتادن کله)

پیتر : گفتم ول کن رو ول کن نه کله رو ول کن !

ادامه...



Re: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۳:۳۹ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
#34

هرميون  گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۹ شنبه ۳ آذر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۳۷ سه شنبه ۲۷ فروردین ۱۳۸۷
از کلاس ریاضیات جادوویی!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 215
آفلاین
اولا :خیلی سوژه بوقه
دوما : این ماموریت اوباشه!
............................................
ظاهرا خبر اين كارها در كل هاگزميد پخش شده بود زیرا در همان لحظه بیشتر مردان و زنان دهکده ی هاگزمید به داخل تئاتر ریختند .
پیتر در حالی که از وحشت می لرزید گفت : پیوز حالا چی کار کنیم؟
پیوز گفت : به ما می گن اوباش.! از پسشون بر میایم.!

هرمیون به سمت مردی رفت که کنار همسرش ایستاده بود و سعی می کرد با پیتر گلاویز شود چاقویش را از جیبش بیرون اورد نزدیک مرد شد ...
پیتر فریاد زد : نه هرمیون.قرار نبود خونی ریخته بشه..نه من طاقت دیدنشو ندارم
هرمی :برای یک بار هم که شده اون دهنتو ببند پیتر.
هرمیون به پایین خم شد چاقو را بین دو پای مرد گرفت و بعد : قرچ!
شلوار مرد جر خورده بود او درحالی که شده بود سعی می کرد شلوارش را از روی زمین جمع کند زنش هم با دفتر مشق بچش کوبید توی سرش : خاک برسرت کنند

بارتی به کمک هرمیون اومد: کمک می خوای؟
هرمی: :no:
بارتی : مطمئنی؟
هرمیون در حالی که عصبانی شده بود گفت :اره گفتم اره
بارتی : پس من رفتم

بارتی به سمت پیرزنی رفت که با عصایش سعی داشت توی سر پیوز بزند سپس چادر پیرزن را از سرش کشید و فریاد زد : استغفرلله .خواهر حجاب اسلامیتو رعایت کن

تا بارتی این رو گفت همه ی مردان هاگزمید از کارشون فارغ شدن و به پیرزن نگاه انداختن :سپس همه ی مردان و زنان و بچه گان و نوزادگان به سمت پیرزن حرکت کردند و ریختن روی سرش و فریاد هاشون بگوش می رسید :

_چادرتو در میاری؟
صدای زنانه ای گفت : زنان هاگزمید با حیا هستد

در همین لحظه پیوز گفت :

ناگهان صدای ترق بلندی امد و در تئاتر باز شد. تمام اهالی ساکت شدند.سکوت عذاب اوری در هوا موج می زد .
کرنولویس فاج در حالی که از عصبانیت سرخ شده بود گفت :....


......................

ادامه بدید


[b][color=FF6600]!و هرمیون گرنجر رفت و همه چیز را به هپزیبا اسمیت سپرد .

و فقط چند نفر را با


Re: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۲:۱۸ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
#33

پیتر پتی گروold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۵ پنجشنبه ۹ اسفند ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۲:۵۰ دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۸۸
از کابان...مخوف ترین زندان!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 333
آفلاین
در همان هنگام كه پرتوها به صندلي هاي جلويي سالن خوردند نگهبانان نيز از ماموريت فارغ شدند
يكي از نگهبانا كه نظاره گر اين پرتوهاي رنگين كماني بود رو به بغليش كرد كه رنگش زرد شده بود.
- قاسم كيف كن عظمت خدا رو!مي بيني معجزه رو!اين نشون مي ده خدا چه بارون بياد چه نياد مي تونه رنگين كمون رو درست كنه
بغليش كه از اين حرف جا خورده بود سعي داشت يه فحش بوقي بهش بده.اما وقتي يه طلسم بوق كننده از كنار گوشش رد شد بيخيال شد.
اوباش ها داشتن تمام سالن رو خراب مي كردن.پيوز سر دستشون داد مي زد:
آيــــــــــــــــــــــــــــي!نفس كش!كجان اين هاگزميدي ها كه بيايم گازشون بگيريم
صورت پيوز سرخ شده بود.ولي چون به صورت يك روح بود رنگش صورتش بيشتر متمايل به صورتي بود!
پيتر كه مي خواست به خورده چاپلوسي كنه رفت جلو پيوز و گفت:
سرورم !شما زياد حرص نخورين!اي god father! اي ....
ولي نتونست به پاچه خوريش ادامه بده چون در همون موقع يه صندلي بزرگ خورد به كمرش و پيتر سعي كرد وزنشو بندازه رو پيوز تا نخوره زمين.منتاها چون پيوز روح بود با كله خورد به زمين و دچار بوق شدگي شد.
پيوز در همون حال كه سعي داشت پاچشو كه از بزاق پيتر خيس شده بود پاك كنه(به دليل پاچه خوري پيتر )داد زد:
دستگيرشون كنين اين مجاهدان في السبيل الله رو! بكوبونيدشون!ولي نكشيدشون!
و در همون موقع اوباش هاي گوسفند صفت طلسم هاي قشنگ قشنگ رو به طرف نگهبانا پرت كردن.
ظاهرا خبر اين كارها در كل هاگزميد پخش شده بود...
===============
ادامه دهيد


[b]تن�


Re: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۹:۰۷ چهارشنبه ۷ فروردین ۱۳۸۷
#32

پیوز قدیمی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۱ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۸ جمعه ۲۸ تیر ۱۳۹۸
از توی دیوارای تالار هافلپاف
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1513
آفلاین
این پست در راستای ماموریت اوباش زده شده و با پست قبلی هیچ ارتباطی ندارد ...
<><><><><><><><><><><><><><><><><>
در فضای سبز اطراف سالن سکوت مطلق حاکم بود و با تاریکی وهم انگیز به ترسی دیوانه کننده دامن میزد. تا اینکه چند صدای بلند مانند شلیک گلوله شنیده شد و بوقیده شد تو سکوت !
مردان و زنان قوی هیکلی با ردای دو رنگ بنفش تیره و سیاه ظاهر شدند و همه مثل گوسفند ریختن رو سر هم
در نهایت روحی که گویا ردای سیاهی پوشیده بود ظاهر شد و افتاد روی بقیه به صورتی که معلوم نشد بقیه از وسط روح گذشتند یا روح از وسط بقیه
اوباش هاگزمید به آرامی به سمت سالن تئاتر رفتند. تئاتر تازه تمام شده بود و جادوگران داشتند با لباس های مبدل ماگلی از آن خارج می شدند.
چند دقیقه بعد از بسته شدن در سالن اوباش به آرامی وارد شدند :
بوووووووووووومم !

نگهبان سالن به شدت در حال انجام وظیفه بود : «خرررررررررر.... پفف ..... خررررررررررر .... پفف ... »
همچنان که نگهبان در حال انجام وظیفه () بود اوباش داخل سالن ریختند و در لحظه ای که باعث وحشت و توجه همه کارکنان سالن شد فواره ای از ورد رنگارنگ سالن نمایش را منور کرد !


هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر کوچک شده






A Never Ending Story ...


Re: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۹:۰۳ سه شنبه ۲۱ آذر ۱۳۸۵
#31

سارا اوانز old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۶ شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۴:۳۵ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از بالای سر جسد ولدی!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 993
آفلاین
این داستان ادامه داستان در تاپیکمغازه الیوندر می باشد و در این تاپیک دیگر ادامه نخواهد داشت!

فکر می کنم برای بار صدم بود که به برگه برنامه کارهایش نگاه می کرد اما باز هم در یکی دو قسمت آن چند علامت سوال در ذهنش داشت!
دومبل یکی می زنه به شونش و میگه:
_بیا بیرون! چرا هی به این برگه نگاه میکنی؟ مگه چی چی داره؟
و کلشو می کنه تو برگه ولدی تا ببینه چیه که توجه اونو جلب می کنه!
_ااه ه ه! چقدر قشنگه اینو کی کشیده؟ چقدر شبیه توئه ولدی!
و به چند تا خط و یه سر که شبیه آدم بوده توی ورق اشاره می کنه! ولدی هم توجهش به اون جلب می شه و بعد رو می کنه به مرگ خواراش تا ببینه این کار کیه!
بادراد:
ولدی:
ولدی بالاخره کاغذ رو تا می کنه می زاره توی جیب رداش! رو به بقیه می کنه و میگه:
_خب! سالن تئاتر هاگزمید! مقصد مورد نظر اونجاست ولی من هنوز متوجه نشدم بازرسی اونجا به چه درد می خوره!
دومبل یه نگاه زیرکانه و مرموزانه به اطراف خودش میندازه و بعد رو می کنه به ولدی و میگه:
_ولدی جون! تو که این بروبچس سازمان منکرات رو میشناسی! تا برنامه خودشونو نکنن توی برنامه وزارت نمی زارن کسی از جاش جم بخوره!
ولدی یه چیزی شبیه جرقه زدن میان سیم های تشکیل شده از سلول های خاکستری مغزش به وجود می آد و با خوش حالی میگه:
_فهمیدم! همون مسئله کاراهای اخلاقی و داستانهای.....گرفتم!گرفتم!
و دیگه ماجرا رو کش نمی ده. خب قصد رفتن اونها به تئار چیزی جز مطمئن شدن از اینکه تمامی نمایشنامه ها بر اساس قوانینه و اجرا کننده ها از زیر قوانین در نمی رن و بعضی گزینه های توی دستور کار وزرات رو فاکتور نمی گیرن و سانسور نمی کنن نبود!
اما خارج از ابهامات موجود در ذهن ولدی اون خیلی خوشحال بود و دیدن یه تئاتر رو بهترین تفریح می دونست! پس به همین دلیل وقتی به اونجا می رسن می فرسته بلیز رو تا چند تا بسته تنقلات و تخمه که از همه مهمتر بوده بخره! دومبلی هم کم نمی آره و یه چند تا از اون چیز جدیدا که تازه وارد شده بوده می خره . خلاصه خریدن خوراکی هم از روی رو کم کنی انجام میشه و تا سر حد دعوا میره که با واسطه چند نفر بر میگرده!
یه جای توپ توی سالن رو نشون می کنن و به سرعت کارا رو ردیف می کنن و میرن میشنن! جایی از سالن که می شد بر همه تسلط داشت!
بعد از چند دقیقه ای برنامه شروع می شه! اولین صحنه ورود یه نفر که بروی یه نفر دیگه سوار شده بوده چشم ها رو خیره میکنه! اونکه مثلا اسب شده بوده یه شیهه ای می کشه و با سرعت شروع می کنه چهار نعل رفتن!
_جل الخالق! این اسب آدم شده یا آدمه که اسب شده هان؟؟؟
_استر جان نگاه کن تا بفهمی!
آدم اسب سوار که بی شباهت به مرلین نبوده البته بدون ریش و یه 50 سالی جوون تر از اسبش می پره پایین و دورو اطراف رو نگاه می کنه! بعد تا می بینه هیچ کس نیست یه صدای شبیه تارزان از خودش در می آره:
_هووو هو هو اااا!
بعد یه آدم که لباس تارزانی پوشیده بوده با یه چیزی مثلا اون بندایی که تارزان باهاش این طرف اون طرف میره روی صحنه پدیدار میشه! قیافش بد جوری به قیافه بادراد می زده ولی خب بهر حال بادراد کنار دست ولدی بوده!
بادراد خیلی ذوق زده میشه که خودش در داستان حضور داره و نقش تارزان رو بازی می کنه! به وجد می آد و شروع میکنه به دست زدن!
ملت:
بادراد:
خلاصه تارزان بادراد با مرلین یه ذره گپ می زنن و بحث می کنن و اون تارزانه قصد رفتن می کنه یه دفعه یه دختر وسط داستان می پره و با یه لباس خیلی زیبا پیداش می شه!
تارزان و مرلین:
دختر یه ایشی می کنه و بدون محل دادن به اونها از کنارشون رد میشه! تارزان بادراد بدون معطلی عاشق اون دختر که به نظر می اومد فاطی پاتر باشه میشه و دنبالش راه می افته!
بعد از اون هم نشون می دن که بادراد تارزان داره به فاطی پاتر التماس می کنه و بعد هم یه دفعه پرده ها بسته میشن و بقیه داستان میره برای هفته بعد!
سوت و کف بود که از هر سو شنیده می شد و ولدی که اصلا به شلوغی عادت نداشت گوشاشو گرفته بود و مرلین مرلین می کرد که زودتر تموم شه!
بعد از اجرای مراسم و خالی شدن سالن مرگ خوارا و محفلی ها میرن طرف پشت صحنه تا ببین وضعه اونجا چطوره!
دومبل و ولدی میرن طرف دفتر خانه و مدیریت اونجا! استرجس ، هدویگ ، بلیز و بادراد میرن طرف فسمت مخصوصا آقایون و سارا و آرامینتا هم میرن قسمت بانوان!
از همون اول از این تقسیم بندی مشخص میشه که به ظاهر که کار درستن! تا باطن چی باشه!
ولدی جلوتر راه می افته و سرشو زیر میندازه که وارد دفتر بشه که یه دفعه می بینه به طرف عقب کشیده شد!
_چی میگی؟ چرا اینطوری میکنی؟ ول کن بلوزم پاره شد!
_جناب ولدی معمولا وقتی یه نفر می خواد وارد دفتر یه فرد محترم بشه اول در می زنه! زبونم لال...زبونم لال مثل......که یه دفعه وارد نمی شه!
ولدی قبلا هم یه همچین چیزایی شنیده بود ولی از کی دقیقا یادش نبود! دامبلدور در می زنه و سپس هر دو وارد دفتر میشن! یه مرد تقریبا مسن پشت میز بود. تا سرشو بالا می آره و ولدی رو می بینه از ترس همین طور عقب عقب میره تا اینکه می خوره به دیوارو صندلی هم چپه میشه روش! ولدی و دامبل میان بالا سرشو با دیدن قیافه اون مرده می زنن زیر خنده!
یارو بلند میشه و خودشو می تکونه ....چون فکر می کنه سیا کاریه!
_این قیافه ها چیه هان؟ فکر می کنید منو ترسوندید هنر کردید؟ شما ها کی هستید؟ اگه از کارکنان اینجا باشید می دونم باهاتون چی کار کنم! حالا اون نقابای مسخره رو بردارید...زود باشید!
دوباره دومبل و ولدی می میرن ازخنده! ولدی چوب دستی شو می گیره طرف سقف و می آد طلسم آواداکدورا رو استفاده کنه که.....
وقتی طلسم رو به زبون می آره هیچی نوری از چوب دستیش خارج نمی شه! دو سه بار دیگه هم تکرار می کنه اما از شانسه بدش وزارت طلسم رو خنثی کرده بوده!
رئیسه به این حالت عصبانی می شه و میره طرف اون دو تا!
مدیریت:
دومبل و ولدی:
از اونجا به سرعت پا به فرار می زارن! می دونستن که اگه می موندن نه تنها نمی تونستن چیزی از اون یارو در بیارن بلکه یه کتک حسابی هم می خوردن!
وقتی می آن بیرون از دور می بینن که بقیه منتظرشون وایستادن! نزدیک اونها می شن! دومبل:
_چی شد؟ چرا اینقدر زود اومدید؟ تونستند چیزی تحقیق کنید؟
اول از همه دویگ جواب می ده:
_پروفسور متأسفانه....
بلیز می پره تو حرفشو می گه:
_ارباب من واقعا شرمندم ولی.....
بادراد که بغض گلوشو گرفته بود میگه:
_من ندیدم اون بادراده کی بود!
ولدی و دومبل رو می کنن به سارا و آرامینتا شاید اونا چیزی بگن! اما....
سارا و آرامینتا:
استرجس خودشو می کشونه جلو می گه:
_اصلا برید کنار خودم بگم! پروفسور ما بهشون نرسیدیم! وقتی رفتیم اونجا همه رفته بودن...همه جا خالی شده بود!
ولدی و دومبل:
_بی عرضه ها!
و خلاصه اینکه اونها مجبور می شن یه چرت و پرتی و یه تعریفی از تئاتر بنویسن تو گزارش تا قضیه لو نره و ملت پشت سرشون حرف در نیارن!

این داستان ادامه دارد اما در کجا.........

((این پست عضویت نمی باشد!))



Re: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۱:۴۵ جمعه ۷ مهر ۱۳۸۵
#30

سوروس.


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۷ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۵۴ چهارشنبه ۱۹ مهر ۱۳۸۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 102
آفلاین
توجه توجه.
گروه تئاتر هاگزمید ویزاردیشن براي راه اندازي مجدد و شروع به كاري دوباره از علاقهمندان به بازيگري دعوت به عمل مي‌آورد.

از همه شما علاقهمندان به عرصه بازيگري دعوت ميشود تا در اين فراخوان شركت نماييد.


شرايط عضويت در گروه تئاتر :

1= نام

2=نام خانوادگي

3=سوابق بازيگري

4=بازيگر مورد علاقه

5=يك نمايشنامه تئاتر براي نمونه

هر چه سريعتر براي عضويت اقدام كنيد.
بعد از اتمام عضو گيري نماشيشنامه و رول نويسي شروع ميشه.


ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۸۵/۷/۷ ۱۱:۵۲:۱۵

[b][size=large][color=000099][font=Arial]كسي ميدونه شناسه قبلي من چي بود؟
1=[url=http://www.jadoogaran.org/modules/profile/userinfo.php?uid=12601]اينه؟[/


Re: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۹:۰۳ جمعه ۶ مرداد ۱۳۸۵
#29

نازگل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۱ چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۶:۴۰ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۵
از طبقه بالای کافه پادیفوت ... هاگزمید
گروه:
کاربران عضو
پیام: 21
آفلاین
نام ونام خانوادگی:مری الیزابت پادیفوت
نام پدر:الکس جانی پادیفوت
آیا پدرتان در قید حیات است یا در قید ممات:نمی دونم ... فکر کنم ممات
سابقه ی بازیگری:بازی در چند تاتر در زمان نوجوانی
داوطلب کدام نقش هستید:کافه دار

_________________

مادام پادیفوت در کافه اش مشغول تمیز کردن لیوان های نوشیدنی کره ای بود نیمه شب بود و صدای جغدی از دور دست سکوت شبانه را می شکست ... ناگهان در با صدای مهیبی از جا کنده شد و باد شبانه به داخل وزید ... باد سرد زمستانی باعث لرزیدن مادام شد ... مادام که همچنان به کار خودش مشغول بود زیر لب گفت : نصفه شبه ... کافه تعطیل شده ... لطفا برید بیرون ...
هیکل لاغر و بلند به داخل خزید و جلوی مادام ایستاد و زیر لب زمزمه کرد : حتی برای من مادام؟
مادام سرش را بلند کرد با دیدن شخص رنگش سفید شد لیوان از دستش افتاد مادام چوب دستی اش را بیرون اورد و رو به شخص گرفت:
از اینجا برو بیرون دزد کثیف ... ولی صدای وردی او را از ادامه صحبتش باز گذاشت ....

مادام بر روی زمین افتاد و دزدان کافه را غارت کردند ...

خوب بید؟


[size=xx-large][color=CC0000]مادام پادیفوت حال ... مادام رزمØ


Re: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۲:۵۳ چهارشنبه ۷ دی ۱۳۸۴
#28

پروفسور کويیرل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۲ چهارشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۱:۰۳:۳۵ چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۸
از مدرسه جادوگری هاگوارتز
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 2962 | خلاصه ها: 1
آفلاین
نیمه هایه شب بود.تمام بازیگران تئاتر به همراه بقیه عوامل به خانه هایشان رفته بودند تا خود را برای نمایش فردا آماده کنن.بعد از چندین ماه تلاشهایه تمامی آنها فردا روزی بود که بالاخره باید نتیجه کارشان را به همگان نشان میدادند.کوییرل بر روی صندلی در کنار میز کارش نشسته بود و تمام فکرش را برای آخرین تغییرات بر روی نمایشنامه متمرکز کرده بود.هنوز خبری از کارگردان اصلی نماینامه گراپی در میخونه نشده بود.کوییرل هر چند دقیقه یکبار به تلفن بر روی میز نگاهی میکرد تا شاید زنگ بزند.اما فایده ای نداشت.خودش باید تنها و بدون کمک هیچ کس فردا نمایشنامه را بازی و کارگردانی کند.فردا باید ثابت میکرد که میتواند از عهده یه تئاتر هرچند کوتاه بر آید.
مدتی گزشت خسته تر از آن بود که بتواند برای یکبار دیگر نمایشنامه را مرور کند پس آن را مرتب کرده و در کشویه میزش قرار داد.ساعت حدود چهار صبج بود.باید استراحت میکرد.باید کمی میخوابید .باید خود را برای فردا آماده میکرد و بایدهایی دیگری که باعث شده بود با وجود خستگی خواب از چشمانش برود.
از رویه صندلیش بلند شد لباسهایش را عوض کرد و بر رویه تخت خوابش به آرامی دراز کشید.سعی کرد به چیزی فکر نکند.اما فکر نمایش فردا مانند تصاویری وهم انگیر در مقابل چشمانش قرار میگرفت با خود گفت"ما خیلی تمرین کردیم حتما موفق میشم"
کوییرل سعی میکرد خود را آرام نگه دارد و به خود امیدواری دهد.صدایه تیک تیک سایت بسیار بلند بود انگار ثانیه شمار با عقربه هایه دیگر تصمیم داشتند که زمان را به تندی سپری کنند.فردا نزدیک بود.نزدیک تر از هر زمان دیگری.کوییرل در تختش غلطی زد دیالوگهایه شاعر مفلس را با خود زمزمه میکرد تا مطمن شود همه را از حفظ است.
هوا کم کم رو به روشنی بود و کوییرل از این میترسید که خوابش نبرد میترسید برای فردا .اگر چه الان دیگه با فردا فقط چند ساعت فاصله داشتند.یکبار دیگه سعی کرد تا بخوابد.به چیزی فکر نمیکرد شاید بتواند بخوابد.تصاویر نمایش در برابر چشمانش کم رنگ شد.و جز سیاهی چیز دیگری نمیدید.کاملا آرام بود.چشمانش گرم شده بودند و با لبخندی که به لب داشت بخواب رفت.
صدایی به گوشش رسیده .از خواب بیدار شد فقط چند دقیقه بود که خوابیده بود.به سمت محل صدا برگشت.تلفن بر روی میز دیوان وار زنگ میزد انگار میخواست هر چه زود تر پیغام صاحب پشت خطش را برساند.کوییرل از تخت بلند شد و به سمت میزش حرکت کرد.دستش را به سمت تلفن برد و گوشی را برداشت"کوییرل هستم بفرمایید"
صدایی از آن سمت بگوشش نرسید "الو بفرماین"نه انگار کسی نبود دوباره پرسید اینبار محمکتر از دفعه قبل اما باز هم صدایی به گوش نرسید.با عصبانیت گوشی را محکم گزاشت.خواب کاملا از سرش پریده بود.با خودش گفت"آیا برتی بود پس چرا حرفی نزد شاید یکی از بازیگران تئاتر بود.نه حتما اونا تا بحال خوابده اند"سرش بشدت درد میگرد.صدایه زنگ تلفن بکلی افکارش را بهم ریخته بود.احساس میکرد تمام اتاق بدور سرش میچرخد.خیلی خواب آلود بود اما وقتی خواست دوباره به تختش برود تا بخوابد دید دیگر فرصتی برای خوابیدن ندارد ساعت حدود شش صبج بود باید به سالن میرفت تا آخرین تمرینات را با بچه ها انجام دهد.آیا میتوانست.چاره ای دیگری نداشت امروز ساعت ده صبج اجرا داشتند پس لباسهایش را بتن کرد و با بدنی خسته و چشمانی خوآب آلود اتاقش را به سمت سالن تئاتر هاگزمید ویزاردیشن ترک کرد.





Re: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۷:۱۶ سه شنبه ۸ آذر ۱۳۸۴
#27

پنه لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۹ شنبه ۳۰ آبان ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۳:۱۰ دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۹
از پشت دریاها!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 240
آفلاین
چند روز بعد از بازگشت سدریک از سنت مانگو:
آلی و سدریک دارن با هم حرف میزنن.پنه لوپه در حال سبزی پاک کردنه!ونارسیسا داره چمدونشو مرتب میکنه.
آلی:..اون بطری رو بده من
سدریک:جون مادرت یه دقه گوش کن
آلی:بنال
سدریک:ببین عزیزم،من دارم میگم_
آلی میپره وسط :بگو دیگه
سدریک:دارم میگم_
آلی:یه ساعته وقت منو گرفتی حرف نمیزنی!ولم کن بابا!
بطری رو از دست سدریک میگیره و میره
____________
نارسیسا جوراب دراکو رو گرفته جلو دماغش:...به به!دلم تازه شد!کجایی پسرم که یادت بخیر..!
پنه لوپه:آخی...!یاد پسرتون افتادین مادر؟!
نارسیسا:مادرو زهر مار!کی گفته من مادر توام!
___________
کوییرل:خب!همونطور که میدونید...
آلی:چی رو میدونیم؟
کوییرل:همونطور که نمیدونید...
پنه لوپه:آلی تو چرا هی میپری وسط حرف کارگردان؟!
آلیشا نمیفهمه.داره لبخند میزنه.
بعد از یه ساعت
سخنرانی کوییرل تموم میشه
آلی:هی پنی...تو حرفی زدی؟!
پنه لوپه:من؟نه!
آلیشا:وایسا ببینم...یه چیز گفتی!
پنه لوپه:...
آلی:این که گفتی هی پابرهنه میپری وسط حرف کارگردان با من بودی؟
پنه لوپه:خب آره!باتوبودم
آلی:پس شانس آوردی با تو بودی!اگه با من بودی میدونستم چیکارت کنم!
سدریک دستشو دراز میکنه طرف آلی:به چه تفاهمی !شما هم مثل من ترک هستید؟
آلی:دستتو بنداز بابا!من کجام ترکه!
سدریک:پس حتما دورگه اید!از آشناییتون خوشبختم!منم ترک دورگه م.بابام ترکه مامانم آمریکایی!!

پنه لوپه خوب بود اما من دلم میخواد بجایه نمایشنامه در مورد اتفاقات داخل سالن در مورد خود نمایش گراپی در میخونه هم بنویسی.سعی کن همونطور که قبلانم به همه گفتم بچایه این همه دیالوگ از فضاسازی بیشتر استفاده کنی.موفق باشی


ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در تاریخ ۱۳۸۴/۹/۱۲ ۱۵:۵۷:۵۹


Re: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۸:۰۱ سه شنبه ۱ آذر ۱۳۸۴
#26

نارسیسا بلک old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۰ جمعه ۳ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۰۵ پنجشنبه ۴ شهریور ۱۳۸۹
از قصر خانواده مالفوی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 100
آفلاین
سلام دوستان
توجه کنید ... از بنده دعوت شده تو این تاپیک نمایشنامه بنویسم ! ( در واقع عضو تئاتر هاگزمید بشم ) و من نیز با اجازه ی بزرگترا، از همین پست خودم رو وارد نمایشنامه هاتون میکنم، امیدوارم منو در جمع دلپذیر و فارنهایتی تون بپذیرید !

نام و نام خانوادگی: نارسیسا بلک
نام پدر: رولینگ هیچ اشاره ای نکرده
آیا پدرتان در قید حیات است یا در قید ممات: ممات
سابقه ی بازیگری: عباس کیارستمی یه بار ازم تست بازیگری گرفت ... ولی گفت برو فیلم رو که ساختیم بیا !
داوطلب کدام نقش هستید: همون جدیده ! ماتیلدا !!!

...............................................................................

سدریک رو که در گوشه ای از سالن افتاده بود و به سختی نفس میکشید رو تنها میذاره ...
سدریک همچنان وسط سن دراز به دراز افتاده بود که در سالن تئاتر با صدای قیژ بلندی باز میشه و متعاقبش زن جوانی خوش قد و قامت ! با موهای طلایی که به کمرش می رسید ( بابا همون قیافه ی توصیف شده ی نارسیسا بلک ) خلاصه با وقار خاصی وارد سالن میشه و به طرف سن میره، روی سن وقتی چشمش به سدریک میافته با عجله از اون چند تا پله بالا میره و کنار سدریک زانو میزنه.
نارسیسا: آقا ... آقای محترم
سدریک: هاااااااااااو ( یعنی : ها ؟ )
نارسیسا: حالتون خوبه ؟
سدریک: نااااااااااااا و ( یعنی : نه ! )
نارسیسا بلافاصله سدریک رو برمیگردونه و بعد در حالی که سرش رو نگه داشته بود میگه
- وا شما چتون شده ... کسی اینجا نیست ...
هیچ صدایی نمیاد - چن لحظه بعد نارسیسا چوب دستی اش رو در میاره به طرف سدریک می گیره و میگه : لوکوموتورترانک
سدریک رو هوا به پرواز در میاد و نارسیسا پشت سرش از سالن خارج میشه ...
.............................................
صبح روز بعد

کوییرل وسط سن دست به کمر ایستاده و به تازه واردین که در حال خمیازه کشیدن هستن چشم غرّه میره ... کش دهن همه در رفته، اون به این نیگا میکنه دهنش یه متر باز میشه این به اون ...
کوییرل: ببینم کسی از سدریک نفله شده خبر نداره
همه با دهن باز میگن
- ناااااااااا هاااااااام ( نه، آمیخته به خمیازه )
کوییرل با شنیدن این صدا با خشم چرخی میزنه و پشت به اونها می ایسته، ولی لحظه ای نمیگذره که با صدای قیژ در امیدوارانه بر می گرده، اما به جای سدریک تو تاریکی سالن موهای طلایی بلندی رو می بینه که رو هوا موج می خورد ... زن جوان از وسط صندلی ها میگذره و در حالی که همه با چشم دنبالش میکردن یه راست به طرف سن میره و جلوی کوییرل می ایسته
زن جوان: سلام
کوییرل: سلام جانم شما ؟
زن جوان: من نارسیسا بلک ( مالفوی ) هستم، ناظر این فروم منو فرستاد تا به عنوان بازیگر با شما همکاری کنم
صدای قه قهه از پشت سر به گوش می رسه
کوییرل: عجب که شما رو فرستادن اینجا با ما همکاری کنی
نارسیسا: بله
کوییرل: خب بگو ببینم نارسیسا بلک ماااااالفوی جان ... از تئاتر و بازیگری چیزی سرت میشه ؟
نارسیسا: پیتر جکسون که بهم گفته خیلی بهتر از نیکول کیدمن بازی میکنم ... دیگه نمی دونم به خاطر لوسیوس بود یا ...
کوییرل که با شنیدن اسم پیتر جکسون چشاش گرد شده بود، تته پته کنان گفت: پیت - پیتر جکسون ... تو باهاش کار کردی
نارسیسا: نه اوه - راستش برای فیلم ارباب حلقه ها آگهی داده بود، با لوسیوس رفتیم تست دادیم ... ولی بعد از اینکه بازی ام رو دید، با اینکه تعریف کرد، اما بهم گفت برا نقش فرمانده ی ارکس ها خیلی خوشگلم
کوییرل که تازه دوزاری اش افتاده بود با خودش فکر کرد " اصیل زاده ی مغرور ... ولی هر چی که باشه برای نقش ماتیلدا بهش احتیاج دارم - آره خیلی خوبه، مخصوصا عقل و موهاش جون میده واسه این شخصیت "
کوییرل : خب باشه ... ما برای شخصیت ماتیلدا به یه بازیگر مثل تو احتیاج داشتیم
نارسیسا ( ذوق زده ): وای جون من راس میگی
کوییرل: به جون پیتر جکسون راس میگم ... فقط - فقط یه مشکلی هست
نارسیسا ( با قیافه غم زده ): اوه چه مشکلی ؟!
کوییرل: مشکل این شخصیته که ... راستش ماتیلدا یه دختر دیوونه اس که - که البته بعد در اثر یه شک عاقل می شه
نارسیسا: اوه این که چیزی نیست - اتفاقا خیلی هم جالبه، من قبول میکنم
کوییرل: خوبه خیلی خوبه هیچ کس حاضر نشد این نقش رو قبول کنه، ولی الان ...
نارسیسا: ولی چی باز مشکلی هست
کوییرل: نه نه فقط خبری از این سدریک نیست نمی دونم کدوم گوریه ؟!
نارسیسا: منظورتون همون جوون خوشگله بود، که دیروز وسط سن افتاده بود
( صدای جمع ) : پغ - پیف - واه - اوه - ایش
نارسیسا با تعجب به پشت سرش نگاه میکنه و میگه: تمرین میکنید - کنسرت هم داریم ؟!
کوییرل به بقیه چشم غره میره: نه نارسیس جان اونا معمولا اینجوری با هم ارتباط برقرار میکنن - چخه ساکت ...
کوییرل: خب حالا بگو ببینم از این سدریک خبری داری یا نه ؟
نارسیسا: اوه آره بردمش سنت مانگو
نفس ها تو سینه حبس می شه کوییرل عاجزانه می گه: چی ؟!

........................................

می دونم که چنگی به دل نمی زنه ... ولی خب به بزرگی بزرگان ببخشید، من بیشتر از این قادر به طنز نویسی نیستم و شخصیتم هم که درست مثل شخصیت لونی لاوگود شد ... عجب اعتراف تکان دهنده ای

میبینم که خودتو به سبک لوری(مایک لوری) پرت کردی وسط نمایشنامه اونم بدون اینکه قوانین رو بخونی.ما شخصیت گرفته نشده تو این سالن زیاد داریم بنظرم بهتره یکی از اونا رو برداری مثل کافه دار یا ویلیام ادوارد ولی اگه فکر میکنی نمیتونی خب این ماتیلدا رو میتونیم به سبک ام پی تری بزاریم تو تئاتر در ضمن تا وسطایه نمایشنامت فکر میکردم قراره نقش ماتیلدا اون گاوه تو نمایشنامه کک و نخود سحر آمیز رو بازی کنی که چند وقت پیش تو هالی ویزارد اجرا شد باخودم گفتم بالاخره یکی اون خونده.ای بابا بیخیال در مورد نمایشنامت بنظرم خب بود البته من نمایشنامه هایی رو که تو قصر میزنی رو خیلی دوست دارم چون فضاسازیش عالیه اگه اینجام اونطوری بنویسی که خیلی خوب میشه.سعی بتونی از طنز هم استفاده کنی.موفق باشی


ویرایش شده توسط نارسیسا بلک(مالفوی) در تاریخ ۱۳۸۴/۹/۱ ۲۰:۰۸:۵۳
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در تاریخ ۱۳۸۴/۹/۲ ۱:۲۲:۱۰

این نیز بگذرد !







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.