- دختره ی احمق! باز که این کارو کردی!
شق!
ضربه ی دست مادر، به پشت گردن دخترک باعث گریه کردن او شد. آنها کنار چادری ایستاده بودند و دور تا دور چادر علفزار بلندی بود و درختانی که محوطه را از رودخانه ای در سمت راست جدا میکرد.
- مامان، نگاه کن دوباره داره اون کارو میکنه.
- گابریل!
- من نبودم..
آپولین به سمت گابریل دوید و چوبدستی را از دستش گرفت و یک لحظه بدون فکر آنرا شکاند.
- مامان! چه گندی زدی!
فلور جلو دوید و چوبدستی دو نیم شده را در دستش نگه داشت. سعی کرد آن را با تف به هم بچسباند اما فایده نداشت. چوب را روی زمین انداخت.
- بفرما گابریل، همین رو میخواستی!
گابریل با ناراحتی پایش را روی زمین کوبید و داخل چادر رفت. نه میذاشتند او جادو کند، نه میذاشتند بازی کند و نه میذاشتند حرفی بزند. چرا با آنها همسفر شده بود؟ چرا مجبور بودند دهکده را به خاطر یک گیاه احمقانه ترک کنند و به این محل بیایند. مادرش میگفت؛ هنوز سه چهار کیلومتر و اندی راه تا مقصد باقی مانده است. اگر میرسیدند و گیاه لاندا را میخوردند؛ در برابر ذات الریه نیز مصون مسمون مضمون و اینا میشدند.
شب، هنگام خواب
- خُرررررر ..
-پُفففففف ..
- خاااااارررر ..!
- پُفففف...
- پیشششش...!
-خُررررر..
- اه! آپولین نوبت من بود.

- ببخشید، از اول. خُرررر..
گابریل:
تمام شب از موقعی که سه نفر دیگر از خانواده اش به خواب رفته بودند او نتوانسته بود بخوابد. نه توانسته بود بخوابد، نه توانسته بود فکر کند! صداهای مختلف از خر تا پف تا پیش تا خا، به صورت نوبتی مغزش را اذیت میکرد. از جایش بلند شد و سپس از چادر بیرون دوید.
به آتشی نگاه کرد که سه چادر اطراف و چادر آنها را روشن میکرد ولی حالا؛ از آن فقط به اندازه ای مانده بود که دور خودش را روشن میکرد و سایه هایی روی درختان محوطه می انداخت. گابریل کنار آتش نشست. خیلی دلش میخواست با آن گیاه ِ استثنایی روبرو شود، هرچه زودتر.. سرش را برگرداند که آسمان را نگاه کند ولی متوقف شد.
مطمئن بود چیزی در گوشه ای تکان خورده است.
- کی اونجاست؟
از جایش پرید و به منطقه ای تاریک از بین درختان نگاه کرد. سپس صدای شکستن چوب را از پشت سرش شنید و برگشت. با دیدن چهره ی فلور در مقابلش جیغ کشید.
- سیس! منم..
دستش را روی دهان گابریل گذاشت.
فلور: بوقی الان واقعا نیاز دارم که خفه بشی.. من هم اون رو دیدم!
گابریل: دسشیمنشاستدسشها !
فلور: ساری نمی فهمم!
گابر: نتایسشاب شاذمنابشنیست !
فلور: چی میگی؟
و دستش را برداشت.
- اوووف! همین، میگم دستت رو بر..
- مراقب باش، دیفندو !
افسون فلور قبل از اینکه گرگ بزرگی که به سمتشان پریده بود بتواند کاری کند به او خورد و او را نقش زمین کرد. دست فلور می لرزید.. چوبدستی از دستش روی زمین افتاد.
- بیا بریم مامان و بابا رو بیدار کنیم!
فردا صبح زود
- فلور.. پس چوبدستی ِ تو کجاست؟
- نمیدونم.. از گابریل بپرس، حتما باز اون برش داشته.
- نه خیر! من بهش دست نزدم. دیشب خودش اون رو انداخت زمین.
همه ی چادر ها زودتر از آن ها آماده ی رفتن شده بودند. کسی از ماجرای آمدن گرگ ها با خبر نشده بود وگرنه همه وحشت میکردند، آنها آمده بودند که زنده بمانند نه اینکه بمیرند ..
دشت بزرگ، محل لانداها
خورشید بین دو کوه بزرگ و هفت هشت مانند فرو میرفت و آسمان را به خون کشیده بود. هوا دم کرده ولی خنک بود! باد گرمی می وزید، اما حداقل می وزید. صدای فریاد رهبر دهکده به گوش همه رسید :
- اونجا هستند! لاندا پریسکا، همونی که گلرت ِ قهرمان گفت.
مردم دهکده چشم و گوش بسته و بیچاره با سرعت به سمت پایین تپه ها سرازیر شدند، مثل گوسفند های رم کرده . مثل لشکری که مدت ها آب نخورده است.. مدتی نگذشته بود که دشت ِ قرمز رنگ، پر از گله ی آدم های لاندا پریسکا نخورده شده بود.
- گابریل، بیا بخور مامان.. بیا..
- چرا اول اون باید بخوره؟ مگه من اینجا آدم نیستم!
- وای فلور، بیا بابا. تو اول بخور.
پدر دستش را به سوی فلور دراز کرد و برگی را که از گیاه خورده بود به او داد. همه از آن گیاه خوردند. گیاه کوچک و بی آزاری که از آن به میزان زیادی در این کوه ها وجود داشت.
شب، محل استراحت
چادر ها بار دیگر برپا شده بود. صدای جیرجیرک ها خوب را راحت کرده بود، مثل لالایی خوش آهنگ بود. البته نه لالایی هایی با صدای ِ آپولین و پدرش!

گابریل از چادر بیرون آمد. از بعد از خوردن لاندا حالش کمی بد شده بود. احساس میکرد نیاز شدیدی به استرفاغ! دارد.
- عق! ..
دستش را تا حلقش در دهانش فرو کرد.
- عق! .. اه، نمیشه.
خارش عجیبی تمام بدنش را فرا گرفته بود. میدانست که از شر این خارش خلاص نخواهد شد. به شدت صورتش را خاراند.. از صبح این طور شده بود. دستش مرطوب شد.. به کف آن نگاه کرد؛ خون.. با وحشت دست هایش را روی زمین گذاشت.. نمیخواست دیگر هیچ جایی از بدنش را بخاراند!! اما نمیشد.. داشت اذیتش میکرد..
- آخ!..
- کمــــــک! تمام تنم داره از خارش میترکه..
- کمکون کنید..
- فکر میکنم این ها اثرات ِ بعد از خوردن ِ لانداست!
صدای فریاد های مردم دهکده از همه جا به گوش می رسید؛ همه داشتند زجر میکشیدند .. و احتمالا، به زودی از بین می رفتند ..
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج



! فهمیدی عزیزم ! خب بقیه می تونن برن !
توی شهر درمانی براش کشف نشده ؟

