هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   2 کاربر مهمان





پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۱:۵۱ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۳
#32

ویولت بودلر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲:۱۱ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۸
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1547
آفلاین
با بازگشت مورفین؛ بلاتریکس که اصن انگار واسش مهم نبود کی پشت در بوده، برمی‌گرده می‌گه:
- مورفین، گفتی باید از کی بریم پادزهر این چیزی که به خورد ارباب..

همین لحظه، مرلین به اون جمع نازل می‌شه:
- اینجا چه خبره؟ لرد سیاه کجاست؟!
- ایشون ما رو ترک کــر..
- باش بریم پیش کریشتف کلمب.
- چـــــــــــــی؟! لرد سیاه رفته!؟ مگه من مردم که لرد سیاه رو دزدیدن؟!
- چی؟! بریم پیش کریم پوست کلفت؟
- نه ایشون...
- بلیت بزنین! کمپین راه بندازید..
- کریم پوش کلفت کیه دیگه؟ کریشتف کلمب رفیق اشفندیار..
- یه تالار افتخارات ارباب احداث کنیم!
- ابله! تالار افتخارات به چه درد ارباب می‌خوره؟!
- رفیق اسمال فن دار؟!
- نـــــــــــــه! لودو خودتو نکش!!

ولی افسوس که کار از کار گذشته و لودو با صد و سی و سه ضربه، خودش رو شهید کرده بود و زین‌پس، او به شکل روح در جلسات مرگخواران حضور پیدا کرده و با تسخیر این و آن، به حیات انگل‎وارانه‌ی خود ادامه می‌دهد.

فلور جلوی جمع مرگخوارا می‌ایسته و سعی می‌کنه آرومشون کنه:
- لُرد به خواست خودشون.. خخخخ...

و مرلین، لینی [ تسخیر شده توسط روح لودو ]، رز و همه اونایی که بلیت زدن ما رو کچل کردن ( ) از روی فلور رد شده، اعلامیه‌ش می‌کنن رو زمین و می‌رن که تظاهرات راه بندازن در این راستا!

پس این که لحظه‌ای سکوت برقرار می‌شه، بلا نفس عمیقی می‌کشه و سعی می‌کنه با تسلط به خودش، یه راه حل درست حسابی پیدا کنه:
- مورفین، گفتی..
- بابا! کریشتف کلمب. همون رفیقمون که یه چیژی شاخت لامشب تا آمریکا می‌ری و برمی‌گردی. اون پادژهر همه شی رو داره!
- خیله خب. یالا بجنب این فلور رو جمع کن بریم..
- آژکابان! چند شالیه آژکابانه!

بلاتریکس لحظه‌ای به مورفین غرق در دود خیره شد. لحظه‌ای به آیلین که در راستای ایفای نقشش صم‌بکم و خعلی سرد و خشن اونجا نشسته بود خیره شد، لحظه‌ای به مرحومه مغفوره فلور خیره شد و بعد...
-

که احتمالاً به این معنی بود: ایول! بریم آزکابان!


ویرایش شده توسط ویولت بودلر در تاریخ ۱۳۹۳/۱/۴ ۲:۰۲:۳۶

But Life has a happy end. :)


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۱۷:۱۷ چهارشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۲
#31

آلبوس سوروس پاترold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۱ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۱:۴۹ جمعه ۲۸ آبان ۱۳۹۵
از همین پشت مشتا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 217
آفلاین
_آره آبژی!جنشش خوب خوبه!ردیــــــــــف.پادژهر هم داره...خشخاش هم داره...فـــــــــــههه(افکت دماغ مورفین)شیگار هم داره...فــــــــــــــین... .

و مورفین مانند کودک خماری که یک مزرعه خشخاش دست ساز را همانند لیوان آبی بر حلق خود جاری ساخته باشد و خفه شده باشدو روی یه لیوان آب خورده باشد به خوابی عمیق فرو رفت.

همان موقع در خانه گریمولد:

_جینی،من از تو معذرت میخوام بابت اینکه اشکتو در اوردم

_ولدک تو چقدر خوب بودیو من نمی دونستم

دامبلدور دستی بر ریشش کشید و به بیرون پنجره ی اتاق نگاه کرد.هوا صاف و آفتابی بود و بهترین وقت برای تفریح و سرگرمی های محفلیون.

دامبلدور میان ابراز احساسات محفلیون با لرد پا نهاد و با آرامش خاصی گفت:امروز چقدر هوا خوبه،بهتر نیست بریم بیرون و ولدک هم با خودمون ببریم یکم هوا استشمام کنه؟

هری با غرور گفت:نه اصلا هم خوب نیست.کی حالشو داره با ولدک بره بیرون؟اصلا ولدک دماغ داره که چیزیو اشتشمام کنه؟

_کی از تو نظر خواست؟

_من پسر برگزیده ام باید نظر بدم!

لارتن گفت:تو غلط کردی پسر برگزیده ای!اون مال خیلی وقت پیش بود،رولینگ چند سال پیش یه چیزی گفت،یه چیزی خورد! اصلا کی گفته چشای تو به ننت رفته؟!فک کردی ما خنگیم نمی فهمیم لنز میزاری؟!

_چــــــــــــی شماها از کجا میدونید؟!کی گفته؟!کسی جز منو ننم نمی دونس

_فک کردی فقط خودت با عالم غیب در ارتباطی؟خود روح دامبلدور روزی صد بار میره بیایان هپروتو نمی دونم مشنگستانو خانه ی بوق دلو و هزاران جای دیگر.

_واقعا؟!

_تازه اون توی خوابشم نمی ره!

دامبلدور با لحن غرورآمیزی گفت:لارتن بس کن دیگه ریا داره میشه

_نه دامبل جان بزار بگم که ببینه دنیا دست کیه!

_بسه دیگه داره ریا میشه تاحالا نشده ولی داره میشه ! خب بریم سر اصل مطلب:رون پسرم نظر تو چیه؟

رون سرش را بالا گرفت موهاش را تف مالی کرد و دستش را روی میز گذاشت و گفت:خب به نظر من بریم بهتره.سر این پسره آسپ هم گرم میشه.

آسپ با حالت توهین آمیزی فریاد زد : هووووو این پسره چیه؟یه جوری میگی انگار داری با بچه 10 ساله حرف میزنی!من 14 سالمه!میفهمی 14 !

_عب نداره میدم ننت تربیتت کنه با جادوگر گنده تر از خودت درس حرف بزنی

_جادوگر بزرگ تر ؟! بهم گفتن وقتی تو هاگوارتز بودی میخواستی آوادا بزنی هی وردشو میخوندی نمیشد!تو اون موقع چند سالت بود؟من الان که 14 سالمه هرروز میرم با بلا و رز توی خونه مرگخوارا دوئل میکنم! تو چی میگی؟!بکش اون ور خیکتو باو.دو تا پسر برگزیده بهت گفتن جو گیر شدی!نترس اینا میخوان تورو دوباره طعمه کنن!خنگی نمی فهمی دیگه انتظاری ازت نداریم.

درهمین لحظه هری با شور و اشتیاق خاصی به طرف سینه ی آسپ شیرجه رفت و فریاد کشید:درود بر شرفت ! حقا که پسر پسر برگزیده ای

_شرف بردرودت پدر!

_به تو افتخار میکنم که دهان این بوزینه ی انسان نما را شکستی

_کاری نکردم.

_میگم حالا ...ماچ...چرا همش...ماچ...با دخترا...ماچ...دوئل میکردی؟

_چی؟عه ...اهم.راستش ایوان تو ماموریت بود مورفین هم با اسی فشفشه داشت حرف میزد دیگه گفتم مزاحم مورفین نشم رفتم با اونا دوئل کردم.

_قربونت برم که انقدر به فکر مردمی.

لردولدمورت که از این صحنات احساسی خسته شده بود از روی صندلی بلند شد و به طرف در رفت تا بیرون برود و استشمامو اینا دیه که تمام محفل پاشدن دنبال لرد برن بیرون و شاهد این صحنات احساسی میان پدرو پسر نباشن.

همان موقع بیرون خانه ی ریدل پیش تدی و ما بقی یویو دوستان:

تدی له له کنان صورتش را به سمت در خانه ی ریدل گرفته بود و به آنجا اشاره میکرد.

ویولت گفت:یعنی چی که تد اومده اینجا؟

_یعنی چیز عجیبیه ولدک بره خونشون؟!توخونتون نمی ری؟

_خب چرا میرم ولی...

_داری میری یه یویو برا من بخر از اون جدیداش

_باشه.حالا بهتر نیست بریم سر اصل موضوع؟

_اصل موضوع چیه؟چرا انقدر بلند بلند حرف میزنی؟اگه مرگخوارا بفهمن کارمون تمومه و من بی یویو هیچ وردی نمی خوانم و فقط باید یویوم باشد ولا غیر.

همان موقع جلسه ی مرگخواران در خانه ی ریدل:

_خب نقشتون چیه؟

بلا که بی صبرانه منتظر حرکتی بود تا لرد را دوباره سالم ببیند در جوابش از رز گرفت که:خب حرکت چی؟به نظرم صبر کنیم تا ایوان ... تا ایوان بیادو...عه این صداها چیه از بیرون میاد؟

_صدای چی ؟

_شبیه واق واق و له له سگه!میرم ببینم چیه.

_نه وایسا!میگم مورفین بره ببینه.

بلا که نمی خواست فرصت نقشه کشیدن را از دست بدهد بر سر مورفین فریاد کشید:زود باش برو بیرون ببین چه خبره!زود باش برو گمشو بیرون ببین چه خبره!پا نمیشی؟کروشیو!

مورفین که از شدت ضربه ی کروشیو از حالت خماری و پرواز بیرون آمده بود سرش با شدت عجیبی به سقف خورد و ناله کنان گفت: اه...فـــــــــــین...آبژی چرا همچین میکنی؟اه...هرچی کشیده بودیم پرید!

_پاشو برو بیرون ببین صدای چیه داره میاد...نکنه محفلیا باشن؟!حمله کردن!!بدون ارباب چی کار کنیم؟

_آبژی کنترل خودتو حفژ کن الان جنتلمنتون میره ببینه چه خبره!

مورفین با حالت شلو ولی از جایش پا شد و به سبک خمارانه ای به سمت پنجره رفت تا از آنجا ببیند و خیلی در زحمت نیفتد!

همچنان ویولت و جیغول در حال جرو بحث بودن و تدی در حال له له زدن که مورفین آنها از پشت پنجره دید!

_هی شما دو تا بچه و شگ همراهتون،ژود تند شریع بگید که اینجا چی کار میکنید؟!

جیمز و ویولت که متوجه شده بودن مورفین درحالت خمار به سر میبرد و نفهمیده که کی هستن عکس العمل طلسمیک نشون ندادن.
ویولت گفت : عه...خب این سگ ما حالش خرابه هی میره این ورو اون ور مارم دنبال خودش میکشه!اه خستمون کرده!فک کنم سرش درد میکنه!داروی مسکن دارید؟

_عه...خب بگید دارو میخوایید دیگه!بیایید یه چند کیلو خشخاش بگیرید بدید بخوره خودتونم بخورید تا ژیر آب راه بریدو اصلا تا چند قرن هیچ دردی احساس نکنید!بیایید اینم چند کیلو خشخاش بگیرید!

مورفین چند کیسه سیاه رنگ انداخت پایین و طلب 8 میلیون گالیون بابت پول خشخاش ها کرد.

جیمز گفت:عه ما این همه پول نداریم ممنون خودمون راستو ریستش میکنیم.میریم مغازه های دیگه هم میبینیم.راستی تا ساعت چند بازید؟!

_والا ما تا شاعت ...عه شاعت...خب مهم نیست شما هر وقت بیایید مغاژه باژ اشت.

ویولت که میخواست از خماری مورفین کمال بهررو ببره گفت:خب پس مامیریم یه دوری میزنیم بر میگردیم این کیسه ها هم مال خودتون.ممنون خدافظ.

_خدافژ.راشتی شگتون جاموند ببریدش بیچاره انگار تشنشه!

جیمز گفت:آره انگار تشنشه.بیا بریم سگ جونم بیا ...بیا.

و مورفین از پنجره دور شد تا به ادامه ی چیژ کشیش بپردازد!


...


ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در تاریخ ۱۳۹۲/۱۲/۲۹ ۷:۲۵:۵۷

برای شرکت در بزگترین همایش جادوگران سال اینجا کلیک کنید .


زوپس! بلاک! زمستان! دیگر اثر ندارد!
حتی اگر شب و روز، بر ما برف ببارد!




تصویر کوچک شده


باشد که هیچ کس نباشد باشد که فقط که خودم باشم.

گروهک تروریستی الهافلیه ...


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۲۱:۴۲ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۲
#30

محفل ققنوس

تد ریموس لوپین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۰ سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۵ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
از دور شبیه مهتابی‌ام.
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1495
آفلاین
جلسه‌ی مخوف مرگخواران در ساختمون متروکی و قدیمی

می پرسین کدوم ساختمون؟ همونی ساختمونی که تدی پیدا کرد؟ کِی؟ اینجا:
نقل قول:

تد ریموس لوپین نوشته:


جیمز و ویولت که با دو تا پا نمی تونستن پا به پای تدی که یورتمه میرفت حرکت کنن، بالاخره اونو جلوی یه ساختمون نیمه‌کاره ی داغون پیدا کردن که زبونش آویزون بود و دمشو با خوشحالی تکون میداد


یادتون اومد؟ آره خلاصه.. همونجا!

- یکی یه لیوان آب قند بده دست این!

دستی از عالم غیب ظاهر شد و لیوان آب قندی رو از همون عالم ظاهر کرد و ریخت تو حلق بلاتریکس که بیحال روی صندلیش افتاده بود و با صدای ضعیفی غر میزد:

- وای.. بدبخ شدیم.. بیچاره شدیم... ببین چی به سر لردمون اومد.. وای ننه... آبرومون رفت... اربابمون افتاد دست اون پیری... ای واااای .. اگه بلا ملا سرش بیاره چی؟ لرد ما هم بچه خشگل.. اون دامبول سابقه‌اش خرابه... آی ددم وای...

هم‌زمان با بلاتریکس، فلور و رز و لینی و بقیه مرگخوارهایی که روزگاری عضو محفل بودن یا پتانسیلشو داشتن که عضو محفل باشن تو سرشون میزدن که الان که اربابشون سفید شده، اینا با چه رویی برگردن به جبهه‌ی سفید! (عمرا وجهه‌ی محفلو خراب کنم من یعنی! )

این‌بار بلا از ته حنجره‌اش فریاد کشید:

- اصلا این نقشه کدومتون بود؟ نقشه‌ی تو بود لینی؟ کروشیو.... نکنه نقشه‌ی تو بود لودوی خیکی.. کروشیو تو حلقت... صبر کن ببینم... نکنه نقشه‌ی تو بود؟

مورفین که یه گوشه مچاله شده بود و به بهونه‌ی دوری از جمع، مشغول کارای خودش! بود، یهو به خودش لرزید و سیگاریش از دهنش افتاد.

- د لامشب این آخریش بود! .... فیییییین.... اشن من ته پیاژم.. شر پیاژم... مگه من گفتم تو غژای لرد اژون بریژین؟

فلاش بک

همون ساختمونه بود که دو زاریتون افتاد، مرگخوارها جمع شدن و جلسه دور از چشم اربابشون برگزار کردن.. موضوع جلسه: "چگونه محبت ارباب را جلب کنیم؟"

نوبت فلوره که صحبت کنه، اونم بعد از کلی قر و قمیش که جلوی چشم اون همه پسر عزب (عذب؟) خوبیت نداره و انگار نه انگار که دختره شوهر داره! ، دهن باز میکنه:

- ارباب ما خیلی هم خوبه... بهترین ارباب دنیاست... یکه یک.. فقط اینکه آمار نشون داده یه ذره سیاست تشویقی به جای تنبیهی باعث میشه رعیت خیلی بهتر کار کنه .. اونطوری نگاه نکن بلا.. اگه ارباب یه ذره گاهی مهربون بودن، تو الان یه حلقه ی ارباب نشان دستت بود، محفل و الف دال و وزارت و ویزنگاموت و حتی مدیریت خفن... اهم... حالا همه اینا هم دست ما بود!

بلا معلومه حسابی تحت تاثیر قرار گرفته:

- ... خب نقشه‌ات چیه؟ زبونم لال میخوای اربابو چیزخور کنیم؟

- اتفاقا چيژ خاشی شراغ دارم که راشت کار شماهاش! بژار یه جغد به اشی فشفشه بژنم...

پایان فلش بک

بلاتریکس تقریبا پارس کرد:

- نه اسی فشفشه گفت! خودشم بهتره پادزهرشو داشته باشه!


ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۹۲/۱۲/۲۶ ۲۲:۲۷:۵۵

تصویر کوچک شده


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۲۱:۰۰ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۲
#29

هلگا هافلپاف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۵۳ جمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲:۱۴ جمعه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۳
از اون بالا اکبر می آید!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 211
آفلاین
خلاصه:

در پی درگیری جیمزک و پروف دامبلدور، این بچه ی جیغ جیغو قهر کرد و از خونه رفت. اما توی یکی از کوچه پس کوچه های لندن با ولدک که بی هوش بود برخورد کرد. بعد ملت محفلی رو خبر کرد و اونا اومدن و با یه سری عملیات خفنز، ولدک رو به هوش آوردن و کلی چیز از معدش خارج کردن!
آما بعدش دیدن این ولدک بابا هی داره از همشون عذرخواهی می کنه و یه جورایی متنبه شده.
بعد آلبوس و اینا دلشون برای این بنده خدا سوخت و بردنش پیش بیل و فلور. آما اونا که به شدت دعواشون شده بود سر لرد، بردن دادنش به رون و هرمیون.
حالا از بحث ذوق مرگیت رز که بگذریم تصمیم بر این شد که ملت بشینن توی خونه ی گریمولد و با هم صوبت کنن ببینن چه خاکی باید به سر کچل لرد بکنن، اما نکته ی جالب این بود که دیگه هری جایگاه خاصی نداشت و پسر برگزیده نبود!

***


- ببینید به نظر من ما باید کشف کنیم چرا لرد همچینی شده. آخه مگه میشه یکی همین جوری، یهو اینقدر متحول بشه؟

دامبلدور در جواب تدی گفت:
- چه اهمیتی داره فرزندم؟ مهم اینه که تام الان متنبه شده و میخواد با سفید ها باشه.

هری فکری کرد و گفت:
- خب آخه به نظر من...
- رون، فرزندم، نظر تو چیه؟

رون بادی به غبغب انداخت و با ذوق گفت:
- به نظر من باید ولدکو بکشیم. :pashmak:

ملت: silent:
دامبلدور:
هری:

جیمز نگاهی به پروف کرد و نگاهی به رون و گفت:
- یعنی شما موافقین پروف؟
- نه فرزندم.
- پس چرا سر به نشانه ی تأیید تکون میدین؟
- دوست دارم.

ویولت سعی کرد بحث رو جمع کنه و گفت:
- خب حالا بیشتر فکر می کنیم و دوباره جلسه میذاریم. هری پاشو میز رو بچین میخوایم شام بخوریم.

هری با قیافه ای برافروخته گفت:
- من سفره بندازم؟!

- پـَ نـَ پـَ ، فکر کردی هنوزم پسر برگزیده ای! در ضمن از انجمن مدیران هم خبر رسیده که دسترسی ـت گرفته شده.

در حالی که ملت داشتن بلند میشدن و هری اشک از گوشه ی چشمش می ریخت نگاه آلبوس به هلگا افتاد که یه گوشه نشسته بود و تو فکر بود.

- چی شده ننه جان؟ دوباره تو فکر کدوم بدبخت فلک زده ای هستی؟

هلگا دستش رو به چونه ـش کشید و گفت:
- میگم ننه، مگه فلور و رز مرگخوار نبودن؟
- چرا خب.
- خب مگه ندیدن این حال لرد رو؟
- مجدداً چرا!
- پس چرا تا حالا به مرگخوار ها نگفتن؟
- یا شاید هم گفتن!




پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۴:۵۲ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۲
#28

لودو بگمنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۵۷ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از در عقب، صندلی جلو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1317
آفلاین
هری پاتر، جینی ویزلی، لیلی لونا و آلبوس سوروس که برای عید دیدنی به خانه هرمیون و رون آمده بودند چشم از مسابقه جادوگران آهنین برداشته و رو به لرد به آجیل شکستن ادامه دادند ...

- ارباب شما چرا اینطوری شدین آخه ارباب

- رز من خیلی متاسفم که طفل معصومی مثل تو رو به راه خودم یعنی سیاهی و قدرت و جلال و شکوه کشوندم ... برگرد به آغوش والدینت، ارزش عشق و ضعف و مبارزه و درنهایت نابود شدن خیلی بالاتره، تازه در آغوش نور تو میتونی خیلی بهتر فتوسنتز کنی، فرصتی که تو خونه ریدل هیچ وقت برات فراهم نشد

- این ارباب من نیست بهتره بدیم عمه اینا ببرنش، اینجا نمونه

هرمیون که اشک در چشم هایش جمع شده بود با قیافه ای "اوخی ... الهی بمیرم" وار گفت: نه دخترم ... بسه دیگه نمیشه که تا آخر سوژه اسمشو نبر بیچاره رو خونه به خونه کرد، باید یک کار اساسی بکنیم

رون در اقدامی هدفدار و دوراندیشانه گفت: تو خیلی باهوشی هرمیون

- نه من باهوش نیستم همیشه فقط یکسری طلسم و ورد رو حفظ میکردم هری باهوشه که با حفظ کردن یه دونه طلسم اکسپلیارموس همهی کاراشو راه میندازه و با این کار تعریف جدیدی از خلاقیت و نوآوری ارائه کرده! تو هم ...

- من اینجا واستادم از هری تعریف میکنیا! شوهرتم مثلا ... لابد نه باهوشم نه طلسمای زیادی حفظ کردم

- خوب حقیقت همینه رون ... هیچکس تو رو به هری ترجیح نمیده، ازدواج ما هم از اول اشتباه رولینگ بود

- تعارف نکن هرمیون اگه هریو میخوای من مشکلی ندارما تو هفت سال هاگوارتز با 28 تا پسر مختلف بودم الان 17 ساله با هریم! همینم خیلیه!

- آقایون خانوما ... خواهش میکنم ازتون! بنیان گرم و سفید خانواده رو خراب نکنید، این بچه همین الانشم به من گرویده، وای به حال روزی که بچه طلاق بشه

_________________


خانواده های پاتر و ویزلی تصمیم گرفتند به جای پاس دادن ولدمورت یک کار اساسی بکنند و خوب کار اساسی هم طبیعتا این بود که همگی جمع شوند در خانه گریمولد و دور میز آشپزخانه جلسه هم اندیشی به مدیریت دامبلدور برگزار کنند.

- خوش آمدید فرزندانم! تو چطوری تامِ سر به راه شده؟ برتی بات با طعم عرق خانوم بلک میزنی؟

- تصویر کوچک شده

- چرا اسمشو نبر همچی میکنه؟

- من همیشه به شوخی هات نمیخندیدم و ضایعت میکردم آلبوس ... منو ببخش

- قیافه ات چرا پس اینطوریه تام؟!

- خوب درسته که من متحول شدم و درستکار اما عقلم که سر جاشه! هنوزم تشخیص میدم شوخی هات چقدر لوسه و نمیشه بهشون خندید

-

- اهم! شوخی بسه! به نظر من ...

- کسی از تو نظر خواست فرزندم؟

- پروفسور خوب من پسر برگزیده ام، روی پیشونیم زخم دارم، من باید در مورد ولدمورت نظر بدم!

- اون مال قبلا بود که ما به طعمه و قربانی نیاز داشتیم و تایید میکردیم که تو یک قهرمانی، الان که تام خودش اومده اینجا و سر به راه شده فرقی بین تو و دوستت ویزلی نیست پسر جان


هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۱۹:۵۵ جمعه ۲۳ اسفند ۱۳۹۲
#27

آليس لانگ باتم


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۷ چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۰:۵۲ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۳
از پسش برمیام!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 266
آفلاین
- زود باش دیگه، الان یکی سر میرسه! :vay:
- خوب، خوب، من چیکار کنم؟ به اربابت بگو ولم کنه!
- بیل نرو. من هنوز کاملا ازت معذرت خواهی نکردم.

بیل برای این که از دست ولدمورت خلاص بشه، جفت پا می پره بالا و رو دستای ولدمورت فرود میاد.

- بـــــــــــــــــــــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــــل! می کشــــــــــــــــــــــــــــمتـــــــــــــــــــ! اون هنوز اربابب منه!

- پس چرا داری می زاربش دم در خونه ی رون و هرمیون؟

- خب، اخه میدونی....آهان، رز همیشه دوست داشت یه روز با ارباب باشه!

- اربـــــــــــــــــــــــــــاب !

فلور و بیل با سرعت نور در ثانیه آپارات کردند و شواهد حاکی از اینه که پای بیل کف خیابون جا موند.

- اربــــــــــــــــــــــــــاب ! قدمتون رو چشم! ارباب این پا چیه؟ شکار جدیدتونه؟ مامان، بابا!

رون و هرمیون که جر و بحثشون گوش عالمو کر کرده بود، در آستانه ی در ظاهر شدند و با دهن باز به صحنه ی روبروشون خیره موندند.

- این این جا چیکار می کنه؟ این باید الان پیش بیل و فلور باشه!

در این بین ولدمورت از کف زمین بلند میشه و جلوی هرمیون وایمیسته:

- هرمیون گرنجر، خیلی متاسفم! متاسفم که به خاطر پیدا کردن جان پیچای لعنتی من اشک ریختی، ناچار شدی ذهن مامان باباتو پاک کنی و مهم تر از همه خیلی متاسفم که بچتو از راه به در کردم!

رز:
هرمیون:
رون:





تصویر کوچک شده


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۱۸:۱۲ جمعه ۲۳ اسفند ۱۳۹۲
#26

محفل ققنوس

جیمز سیریوس پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۵۰ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۳۷ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 1532
آفلاین
حومه ی تین ورث - ویلای صدفی:

فلور دوباره جیغ زد: ارباااااااااااااب!

لرد ولدمورت با پریشانی دوباره روی ساعد فلور تف کرد و با آستین ردایش مشغول سابیدن(!) شد. در حالیکه زیرلب زمزمه می کرد:

- فلور، تو یه خانوم خونه داری. تو با یه ویزلی ازدواج کردی. حیف تو نیست اومدی تو دم و دستگاه ِ کثیف و سیاه ِ من؟ آه..چرا پاک نمیشه این جمجمه ی لعنتی!؟

بیل ویزلی با دهانی نیمه باز به تماشای درگیری همسرش و لرد ولدمورت نشسته بود.

- اوه! بیل..بیل ویزلی! تو رو فنریر ِ من گاز گرفت! متاسفم! بذا ببوسم روی ماهتو!

لرد فلور را رها کرد و به سمت بیل ویزلی هجوم برد. بیل فریادی زد، از روی صندلی اش بیرون جهید(!) و از خانه بیرون دوید، ولدمورت هم به دنبالش.

فلش بک - یک ساعت قبل:

زینگ!

- کیه؟
- بیل؟ وا کن درو بابا. منم. آلبوس دامبلدور!
فلور تا صدای آلبوس دامبلدور را شنید روزنامه اش را به گوشه ای انداخت، چوبدستی اش را بیرون کشید و به سمت راهروی ورودی دوید. جایی که شوهرش ایستاده بود و به صدای دامبلدور گوش می داد.
- پر..پروفسو..اه! ول کن فلور!..نه! نمیاد توو!..پروفسور دامبلدور؟ میگفتین بیام گریمولد من. اینجا آخه!؟
آلبوس دامبلدور آهی کشید.
از صدای بیل و جیغ و داد و طلسم های نامفهوم فلور، مشخص بود که ویزلی ارشد به در تکیه زده و یک دست را روی صورت زنش گذاشته و با دست دیگرش چوبدستی وی را گرفته و دور از دسترس فلور و بالاتر از قدش نگه داشته.
- بیل، پسرم...
- ما قرارامونو گذاشته بودیم بیل!
- یه چیزی برات..
- قرار شد اون پاشو نذاره تو خونه ی من!
- میخوام که چند ساعتی مراقبش..
- چطور!؟ ارباب ِ من نمیتونه بیاد خونه مون اونوقت این پیرمرد هر بار مالی آبگوشت درست میکنه باید ورداره بیاره اینجا و منم حق نداشته باشم آواداش کنم!؟ مگه آبگوشت سیاه ِ من چشه که تو دوس نداری!؟ اربابم خیلی دوس داشت!
- پس بیا وردارش دیه.گذاشتمش دم ِ در! خدافس!

صدای پاقی ناشی از آپارات دامبلدور و همراهانش شنیده شد و بیل ویزلی با کلافگی فلور را رها کرد و در را باز کرد که آبگوشت مالی را...
- اربااااااااااااب!؟
- گوش مبارکمونو کر کردی مرگخوار.
- متاسفم ارباب. داشتم سر بیل داد می کشیدم، فونتم مونده بود همونجوری. بفرمایین توو !

لرد ولدمورت سری تکان داد، با بیل ویزلی دست داد (قیافه ی بیل: ) و وارد خانه شد.

پایان فلش بک

- بیل؟ اربابم کو؟!
بیل نفس نفس زنان وارد شد و در را پشت سرش کوبید و به آن تکیه داد.
- سر قبر دابی! نشسته داره گریه میکنه.

قلب فلور در سینه فرو ریخت. چه بر سر اربابش آمده بود؟



پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۱۸:۴۴ پنجشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۲
#25

محفل ققنوس

تد ریموس لوپین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۰ سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۵ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
از دور شبیه مهتابی‌ام.
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1495
آفلاین
ولدک خواست دماغشو بالا بکشه که یادش اومد دماغ نداره و دچار یاس فلسفی شد و دونه دونه قتل‌ها و جنایتاش که یکی یکی دماغشو کوچیک کرده بودن اومدن جلو چشمش و ندامت‌مندانه به محفلی‌هایی که دورشو گرفته بودن نگاه کرد.

- تو اسمت چی بود پسر؟

کلاوس با تعجب یه کم نزدیک‌تر رفت:
- کی من؟
- نه تو نه.. اون آقایی که اون ته ایستاده... بله خود شما... اسمت چی بود؟
- رون!
- آه.. رونالد بیلیوس ویزلی... من متاسفم... به خاطر اسکابرز... که قرار بود رفیقت باشه ولی شد بلای جون..
- وات د فاز! این چی میگه پروف؟
دامبلدور خم شد و محتویات برگشته از معده‌ی ولدمورت رو دوباره تست کرد... بعد گرفت جلوی پوزه‌ی تدی و اونم بوکشید و بعد ولدکو بو کرد و بعد زمین اطرافشو و کمی از بقیه دور شد. جیمز با خوشحالی جیغ کشید:‌

- ردشو گرفت... ردشو گرفت!
- آه .. جیمز... پسرم ... تو با ویولت برین دنبال تدی ببینین چی پیدا کرده. ما هم ولدک رو ببریم یه جا دور از چشم مردم..خوبیت نداره تو این وضع ببیننش.
- منو میبرین خونه‌ی گریمولد؟ منم میشم رازدارتون؟
- امممم... نه... تام.... وسط لندنه.. آلودگی هوا واسه حال خوب نیست... میریم یه جای با صفا!
- کجا؟ کجا؟
- اون دیگه تو رول بعدی معلوم میشه، فعلا خواننده‌ها بهتره ببینن تدی کجا رفت!

********


جیمز و ویولت که با دو تا پا نمی تونستن پا به پای تدی که یورتمه میرفت حرکت کنن، بالاخره اونو جلوی یه ساختمون نیمه‌کاره ی داغون پیدا کردن که زبونش آویزون بود و دمشو با خوشحالی تکون میداد. ویولت که هنوز نفس‌نفس میزد، دستی به سر تدی کشید و با ملایمت گفت:

- Good boy... چی پیدا کردی اینجا؟
- عوو عووو عوووو
- تدی.... خودتو جم کن!

صدای جیمز مو رو به تن گرگ پشمابی سیخ کرد و باعث شد سریع خودشو جم کنه و دمشو تو شلوارش قایم کنه و عین آدم! روی دو تا بایسته و عین آدم! حرف بزنه.

- نمیدونم چی به خورد ولدک دادن ولی هر چی هست آسپیرین بچه نیست.

ویولت متفکرانه پرسید:

- سرماخوردگی بزرگسالان؟
- نه.. اونم نیست... یه چیز دیه است... نمیشناسم من ولی منبعش اینجاست!

این‌بار جیمز متفکرانه گفت:
- که یه “چیز” دیه است... هووووم!


ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۹۲/۱۲/۲۲ ۱۹:۴۹:۳۳

تصویر کوچک شده


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۰:۱۴ پنجشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۲
#24

آلبوس دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۳ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۵۶ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۳
از تو دورم دیگه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 586
آفلاین
- حالا من چی بپوشم!؟
- چــیی؟!
- تو؟ ! ما تو رو هیچ جا نمی بریم!
- پروف الان اسپری فلفل می زنه ها!
- بزنه.. ما نمی بریمش.. مگر این که از رو جنازه ی من رد بشین!

سر کوچه - دقایقی پس از رد شدن از جنازه مربوطه


جیمز و مستر بلوپی کنار ولدک از حال رفته نشسته بودن و با مشتی تیله و دماغ نداشته ی تام انگری برد بازی می کردن که عده ای از فرزندان برگزیده روشنایی آسمونو سوراخ کردن و بر صحنه پا گذاشتن! ویولت از همه جلوتر به سمت ولدک نقس بر زمین شده هجوم برد و یه سری عکس خاص گرفت برای فیز بوقش! اما قبل از این که بقیه هم از شرایط موجود نهایت سو استفاده رو ببرن، دامبلدور و تدی به ترتیب ریش و پنجول در میونی کردن!

- بچه ها.. بچه ها.. عزیزانم! شما رو به ریش بابای مرلین..
- این ولدک بدبخت بیچاره رو خدا پنجول کشیده دیگه شما ولش کنین..
- فرزندان دلبر من! مردی نبود فتاده رو سقلمه زدن.. گر فتاده رو نیشگون بگیریم مردیم!

با این سخن ناگهان حکیمانه ی(!) دامبلدور ملت هجوم می برن به سمت نیشگون گرفتن و پاچه گیری و سقلمه بازی با بدن بینوای تامک که ناگهان دوباره یادشون میاد که خیلی این حرکت نامردیه و برمیگردن عقب!

لارتن گفت: "عاقا من می گم بیاین اول به هوش بیاریمش بعد دمار از روزگار در بیاریم لامروتو !" و پس از اینکه همه رضایتمندانه سر تکون دادن.. اولین ناجی (ک نخواست اسمش فاش بشه! ) برای به هوش اوردن ولدک وارد صحنه میشه! (دلم خواس از شکلک جدیدااستفاده کنم!:( )

عاقا عاقا! ناجی اول کاری از پیش نبردن.. به جزئیات نمی پردازیم، سریع ناجی دوم رو بیارید!

هلگا در حالی که بند شنلشو باز می کنه و آستینهای رداشو میده بالا به سمت ولدک میره..

خوابگاه هافلپاف

-
- چته نصفه شبی؟ ! بگی بخواب ترسیدم!
- آلسو آلسو! من تو خواب دیدم که ننه هلگا با ولدک صمیمی شدن!
- امکان نداره رز.. بیگی بخواب!
- چرا داره!
- نداره!
- داره!
- نداره!
.
.

سر کوچه - پس از واقعه

- ههههههههععععهههه :hyp: (افکس نفیس عمیقی که مغروقین می کشن پس از نجات یافتن!!)

ولدک یه همچین نفسی که در بالا مشاهده کردین می کشه و ناگهان از خواب مرگ می پره و مقادیر زیادی آسپرین بچه رو بالا میاره.. همون قرصایی که مثلا قرار بود برای خودکشی استفاده کنه! با دیدن این صحنه فریاد هووورای محفلیها بلند میشه و بلافاصله کارد و قمه و شمشیر می کشن که ولدکو ریز ریز کنن!

ولی امان از دل نازکی و رقت قلب و پاکی قلب یک محفلی..

- منو بکشییید! من نمی خوام زنده بموونم دیگه!

و همه ی حضار با حالت "خو واسه ی چی عزیزم" وارانه ای به تامک خیره میشن!


باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر کوچک شده


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۱۲:۵۹ یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۲
#23

هلگا هافلپاف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۵۳ جمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲:۱۴ جمعه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۳
از اون بالا اکبر می آید!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 211
آفلاین
► سوژه ی جدید ◄


- نه برام یویو می خری، نه میذاری ریشتو بکشم! حالا هم که می خوای آقای بلوب رو بیرون کنی! من دیگه تحمل این وضعیت رو ندارم!
- آه فرزندم! خودت که میبینی، من مجبورم. جای کافی برای همه نیست توی خونه ی گریمالد.
- عــــــه؟ چطور جا برای مارمولک زشت و قورباغه ی ایکبیری اون دختره ی جلف هست. برای آقای بلوب جا نیست؟ برای اون آقای گوری ِ گور به گوری جا هست، برای این آقای بلوب بدبخت من جا نیست؟
- پسرم آخه یه مارمولک و قورباغه که جایی نمی گیرن. تازه اون دختره لاته. چیزی بش بگیم خط خطیمون می کنه. ننه هلگا هم یهو شوهراشو میندازه به جونمون بدبخت میشیم!
- پس حالا که اینطوری شد من میرم!

دقایقی بود که توی آشپزخونه دعوایی بین پروفسور دامبلدور و جیمز بالا گرفته بود و داشتند سر همدیگه داد و بیداد می کردند.

جیمز کوله پشتی ـش رو روی دوشش انداخت و آقای بلوب رو زد زیر بغلش و با چشمانی گریون از مقر محفل ققنوس خارج شد.

همینطور راهش رو کشید و از کوچه پس کوچه های لندن عبور می کرد و شعر اندوهناک می خوند برای خودش:
- مــــا مانده ایم تهنای تهنـــــا... ما مانده ایم تهنا میان دشت غـــ... مــــــــامــــــــان!

شاید در نظر اول فکر کنید که جیمز در اون کوچه پس کوچه ها ننه ی خدا بیامرزش رو دیده، اما زهی خیال باطل! جینی ویزلی 2-3 سالی هست که شناسه ـش رو بسته و رفته به امید خدا و پشت سرشو نگاه هم نمی کنه.

حالا دوباره ممکنه توی نظر دوم بیاین و بگین پس مگه مرض داره جیمز جیغ می زنه؟ که باید در جواب به شما گفته بشه خب 2 دقیقه دندون روی جیگر مبارک بذارید تا ادامه ی داستان رو بشنوین.

توی یکی از کوچه پس کوچه های شهر لندن، جیمز با صحنه ی عجیبی رو به رو شد! شخصی شبیه به لرد ولدمورت بی حرکت کنار یکی از دیوار های کوچه ی متروک و تنگ و تاریکی افتاده بود.

دقایقی قبل، خانه ی شماره 12 میدان گریمالد

- پروفسور آخه شما چرا اجازه دادین این بچه تک و تنها بره؟ بابا دو دقیقه رفتم دو تا مرگخوار گاز بگیرم و بیامـــا!

تد با نگرانی و دلواپسی داشت جویای حال جیمز می شد و پروفسور دامبلدور براش تعریف کرد که چطوری با هم دعوا کردند و جیمز از خونه ی گریمالد رفته.

در همین حین بود که ناگهان پاترونوسی شبیه به نهنگ ظاهر شد و با صدای جیمز شروع به حرف زدن کرد:
- من توی یه کوچه ولدک رو بی هوش پیدا کردم! نمی دونم زنده س یا مرده ولی زود باشین بیاین!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.