هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مدرسه هاگوارتز

لیگ کوییدیچ


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱۹:۳۹ سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۴

تد تانکس old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۶ سه شنبه ۶ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۲:۳۰ پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۵
از میدان گریمولد خونه شماره 12
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 48
آفلاین
برای جلسه ی بعدی ازتون می خوام که توی یک رول با یکی از بزرگترین ترس ها و نقطه ضعف هاتون روبه رو بشین و راه مقابله با اون رو پیدا کنین.(30 نمره)

تد تانکس ،دانش آموز سال چهارم هاگوارتز بود.رفتار او بسیار عجیب و مرموز بود.هر روز صبح ساعت هشت از خواب بیدار میشد؛بعداز خوردن صبحانه در کلاسهایش شرکت می کرد.

بعد از غروب آفتاب و اتمام کلاسها، به کتابخانه می رفت و بعد از اتمام تکالیفش،شروع به مطالعه آزاد می کرد که در اثر آن نفرین ها و طلسم های زیادی یاد گرفته بود.
سپس در ساعت نه و نیم شب به سالن عمومی گریفندور باز می گشت و بعد از آن که نیم ساعت تکالیفش را مرور می کرد؛ساعت ده شب به رخت خواب می رفت و باز فردا روز از نو و روزی از نو.

او در واقع بزرگترین خصوصیت گریفندور را داشت:شجاعت
بله؛او بسیار شجاع بود.نه ترس های بچه گانه ای مثل ترس از تاریکی داشت،و نه از لرد ولدمورت و مرگ خوارانش می ترسید و نه حتی از دوئل با دانش آموزان سالهای آخر.

از آنجا که تد رفتار های عجیبی داشت،بسیار مورد تمسخر سایر دانش آموزان قرار می گرفت و البته تد با نفرین هایی که بلد بود حسابی از پس خودش بر می آمد!
یک بار سه دانش آموز سال هفتمی اسلیترین را به خاطر اینکه او را گند زاده خطاب کرده بودند؛با اجرای دو طلسم روانه بیمارستان کرد و موجب کسر صد امتیاز از گریفندور شد که البته ارزشش را داشت. در همان شب بچه های گریفندور،جشنی به افتخار تد ترتیب دادند.

اکنون او می بایست برای تکالیف درس دفاع در برابر جادوی سیاه با یکی از بزرگترین ترسهایش روبرو می شد: تد از مار ها وحشت داشت!

اگر یک مار را می دید غش می کرد و حتی با دیدن تصاویر مار ها وحشت می کرد.

تد در راه رسیدن به دفتر مدریت مدرسه بود.بله؛چه کسی بهتر از آلبوس دامبلدور می توانست به او کمک کند؟

تد در زد سپس وارد شد.

-آه...سلام تد.ببینم بازم کسیو طلسم کردی؟

-نه قربان...در واقع من یک مشکلی داشتم...و امیدوار بودم شما کمکم کنید

-خوب مشکلت چیه؟

-من...خوب...من...در واقع...
تد نفس عمیقی کشید سپس ادامه داد:
-از مار ها می ترسم.

تد انتظار داشت دامبدور بخندد اما او ناگهان چهره جدی به خود گرفت ، به پشتی صندلی اش تکیه داد و نوک انگشتان کشیده اش را به هم چسباند.

-تد،برو اون پنجره رو باز کن.

تد دستور دامبلدور را انجام داد.دامبلدور از جایش برخاست و گفت : منو ببخش تد،الان بر می گردم .
سپس از جایش برخاست و اتاق را ترک کرد.
تد نگاهی به اتاق دامبلدور انداخت؛هیچ چیز روی میز او نبود به جز یک کلاه نخ نما و قدیمی:کلاه گروهبندی

تد کلاه را در دستش گرفت.صدای فش فش عجیبی تد را از جا پراند. نه...نمی توانست آنچه را می دید باور کند.

ماری که دست کم سه متر طول داشت وسیاهرنگ بود به سمت تد می آمد دقیقا از همان پنجره ای که او آن را باز کرده بود.
و حالا تد علت آن را می فهمید : دامبلدور بدترین روش را برای تد انتخاب کرده بود.

کلاه از دست تد افتاد و صدای بلندی آمد.مگر کلاه آن قدر سبک نبود که هیچ صدایی ندهد؟
تد نگاهی به کلاه انداخت.چیزی در درون آن نظرش را جلب کرد:شیء نقره ای که دسته آن با یاقوت قرمز می درخشید.

تد به سرعت خم شد و شمشیر گریفندور را برداشت . آیا آن قدر جرئت داشت تا بتواند سر مار را با آن قطع کند؟آیا میتوانست؟

تد می خواست جلو برود اما گویی دستی نامریی او را از این کار منع می کرد.چشمانش را بست چند نفس عمیق کشید سپس با سرعت به طرف مار سیاه رفت و سر آن را از بدنش جدا کرد.......و همه ی اینها فقط در عرض چند ثانیه اتفاق افتاد.

تد سر جای خود خشکش زده بود که ناگهان از همان پنجره ققنوس با شکوه نقره فامی وارد اتاق شد وتد بلافاصله متوجه شد سپر مدافع دامبلدور است.

سپر مدافع با صدای دامبلدور شروع به صحبت کرد:تد پسر عزیزم،امیدوارم از دست من عصبانی نباشی ولی تو به خوبی انجامش دادی کمی به کاری که کردی فکر کن مطمئنم دیگه از مار ها نمی ترسی.خوب پسرم موفق باشی!

تد ابتدا فقط نگاه می کرد سپس لبخندی زد؛ شمشیر را به درون کلاه برگرداند و از اتاق خارج شد.




ترسی که ما از مرگ و تاریکی داریم تنها بخاطر ناشناختگی آن است.


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱۹:۴۴ جمعه ۲۳ مرداد ۱۳۹۴

آنتونین دالاهوف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۱۱ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 2608
آفلاین
ارشد راونکلاو*

برای جلسه ی بعدی ازتون می خوام که توی یک رول با یکی از بزرگترین ترس ها و نقطه ضعف هاتون روبه رو بشین و راه مقابله با اون رو پیدا کنین.(30 نمره)

نــوزده ســال بــعــد

دالاهوف بالاخره بعد از نوزده سال از زندان آزاد شده بود. موقع خروج از آزکابان یک دست ردای جادوگری مندرس و پاره متعلق به نوزده سال قبل را به او دادند و همینطور پنج گالیون!
پنج گالیونی که از نوزده سال قبل در حساب بانک گرینگوتزش مانده بود و البته به جرم مرگخوار بودن آن حساب را مسدود کرده بودند. آن حساب در واقع هفده هزار و نهصد و پنجاه گالیون داشت ولی هفده هزار و نهصد و چهل و پنج گالیونش را وزارت سحر و جادو بابت غنیمت و خسارات وارده دالاهوف به جامعه جادوگری ضبط کرده بود.

دالاهوف دوباره در سن پنجاه و پنج سالگی متولد شده بود. همه چیز او تهی شده بود. حساب بانکی، ملک و مال و اموال، ظاهر، باطن.

تجربه از صفر شروع کردن در آن سن برای نود و نه درصد جادوگران غیر ممکن بود ولی او جزو نود و نه درصد نبود. قبلا هم سابقه رهایی از آزکابان را داشت. پس اولین تصمیم مهمش را بعد از رهایی از زندان گرفته بود. اینکه بیخیال نشود و صبر نکند تا عمرش به پایان برسد، بلکه دوباره شروع کند و از ادامه عمرش استفاده کند.

حال، دو راه داشت. یک اینکه برگردد به روال سابق و در پی علایقش به جادوی سیاه و رد پاهای ولدمورت و سالازار اسلایترین برود یا اینکه در جامعه جدید ادغام شود. جامعه ای که سیاه و سفید، جن و جادوگر و مشنگ، همگی با هم زندگی میکردند. این قابلیت را نیز در خود همیشه میدید. قابلیت رفتن به جاهای جدید. تجربه کردن کارها و محیط ها و انسان های جدید و اتفاقا لذت بردن از این کار.

همیشه تنوع را دوست داشت جز در بعضی موارد خاص. خلاصه، تصمیمش را گرفت و در کمال اعتماد به نفس یا به قول بعضی ها "پررویی" به هاگوارتز برگشت. هاگوارتز همان هاگوارتز قدیم بود ولی سر حال تر و پر چنب و جوش تر از قبل بنظر می آمد. البته بعضی چیزهای آن تغییر پیدا کرده بود از جمله مجسمه ها و ساختمان هاگوارتز که در جنگ آخر نابود شده بودند. همه چیز بازسازی شده بود.

طبق عادت همیشگیش در ابتدای ورود به هاگوارتز به کنار دریچه رفت، کمی آب خنک آن را به صورتش زد و به سوی دفتر مک گونگال به راه افتاد. مک گونگال طبیعتا ابتدا به شدت با پیشنهاد کار کردن دالاهوف در هاگوارتز مخالفت میکرد ولی بالاخره راضی شد. البته با کلی شرط و شروط از جمله اینکه به دالاهوف یک کار در یک بازه زمانی سه ماهه داده میشد تا بعد از آن تصمیم بگیرند او میتواند ادامه بدهد یا خیر. او میتوانست کارآموز هاگرید در جنگلبانی جنگل ممنوعه هاگوارتز باشد و حقوق کمی بگیرد.

دالاهوف خوشحال و خندان وارد کلبه کوچکی در کنار کلبه هاگرید شد. اینجا محل زندگی جدیدش بود تا زمانی که حقوق بگیرد و بتواند وضعیت بهتری برای خودش دست و پا کند. یک تخت کوچک، کمی وسایل خانه و آشپزخانه، کل دارایی او در این کلبه بود که البته از هیچی بهتر بود. حالا دیگر دالاهوف در نقطه صفر نبود. آرام روی تخت دراز کشید و در اثر خستگی ناخوداگاه خوابش برد.

در خواب ترس همیشگیش مجددا او را در بر گرفت. بلاتریکس! از زمان تحصیل در هاگوارتز فکر و ذکر بلاتریکس از ذهنش بیرون نمیرفت. برای او در جادوی سیاه، بلاتریکس ساحره رویاهایش بود. حتی بعد از نوزده سال بعد و در آزکابان و بعد از مرگش نیز باز هم به خواب دالاهوف می آمد و او را ترغیب میکرد که به دنبال ولدمورت برود و باز هم با همان سرسختگی سابقش تاکید میکرد که مطمئن است ولدمورت نمرده است.

تا همین دیشب، دالاهوف نمیتوانست به این آخرین ترس باقیمانده در ذهنش غلبه کند و باز هم امشب در خوابش آخرین ترسش واقعی شد. دالاهوف در خواب ناگهان خود را در قبرستان هاگوارتز یافت و جایی که اجساد کشته شدگان آخرین جنگ هاگوارتز در آنجا بود. از جلوی قبرها یکی یکی رد میشد. ریموس لوپین، ولدمورت و ... بلاتریکس!
ناگهان بلاتریکس با دست هایش خاک روی قبر را کنار زد و از آن بیرون آمد، به دالاهوف نزدیک شد و گفت:
_ حالا که به هاگوارتز برگشتی، بهترین موقعیتو داری. بگرد و پیداش کن. بگرد و لرد سیاه رو پیدا کن. اون هنوز زنده س.

بلاتریکس خشن و زمخت، دستان دالاهوف را به نرمی گرفت، حتی اگر این کار را هم نمیکرد دالاهوف ناخوداگاه مجذوب او میشد ولی با این کار باعث شد دالاهوف نفسی از اعماق وجود بکشد، نفسش را در سینه حبس کند و به این فکر کند که مجبور است دوباره به دنیای جادوی سیاه برگردد... بلاتریکس محکم تر از قبل دستان دالاهوف را فشرد و آنجا بود که دالاهوف فهمید لحظه تصمیم گیری نهایی فرا رسیده است، چشمانش را باز کرد به بلاتریکس لبخند زد و چوبدستیش را مانند چاقو در شکم بلاتریکس فرو کرد. بلاتریکس جیغ بلندی کشید و تبدیل به دود سیاهی شد و محو شد...

بنـــــگ! بنـــــگ! بنــــــگ!

دالاهوف با بدن عرق کرده و پریشان از خواب پرید و صدایی شبیه صدای هاگرید شنید که میگفت:
_ هوی...دالاهوف! پاشو دیگه! مگه نمیخواستی امروز بیای تو جنگل ممنوعه کارآموزی؟!



یک ســـال بعـــد

یک سال بود که دالاهوف دیگر کابوس نمیدید و البته همکار و دوست خوبی برای هاگرید شده بود.



پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱۳:۳۱ سه شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۴

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۴۲:۱۶ سه شنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۱
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
مترجم
کاربران عضو
پیام: 1116
آفلاین
برای جلسه ی بعدی ازتون می خوام که توی یک رول با یکی از بزرگترین ترس ها و نقطه ضعف هاتون روبه رو بشین و راه مقابله با اون رو پیدا کنین.(30 نمره)

در تعطیلات کریسمس، تالار هافلپاف بر خلاف همیشه آرام و بی سر و صدا می شد و شاید به خاطر این بود که زلزله ی هافل در این مدت برای دیدن مادر و پدرش به لندن می رفت ولی امسال مثل همیشه به دیدن خانواده اش نرفت و کریسمس را در تالار هافل گذراند.

رز خوشحال و خندان با شال و کلاه پشمی صورتی، ویبره زنان وارد مغازه ی شوخی زنکو شد. ذوق زده به وسایل شوخی نگاه کرد از شدت هیجان نمی دانست کدام را بردارد! قرار بود اولین تعطیلات را بین دوستانش در تالار هافل داشته باشد و برای همین بود که هیجان زده بود و با شدت بیشتری رو ویبره!

از وسایل آتش بازی چندتایی "چوب آتش گیر" _از آن چوب هایی که چند ساعتی می سوخت تا تمام شود_ برای وندلین آتش افزار برداشت، پاپیون شکلاتی برای گربه ی لاک و خود لاک، اسظتخوان شیری برای فنگ ،یک گورکن برای زاخار و چند چیز د یگر برای بقیه ی اعضا! این یکی از سخت ترین اتنخاب های عمرش بود و به نظرش بهترین ها را انتخاب کرده بود.

کم کم مدت گردش هاگزمید داشت تمام می شد و رز با بسته های کادو به هاگوارتز برگشت. در بین راه خودش را در هر آیینه ای که سر راهش دیده بود، برانداز کرد و مطمئن شد مشکلی ندارد.به تابلوی هلگا که رسید اولین چیز مشکوک را دید.

هلگا با ردای فاخر طلایی، مانند یک اشراف زاده کنار میز کو چکی نشسته بود. او با دیدن رز قوری را برداشت و فنجان را پر کرد و به رز داد.

این از عجایب هاگوارتز بود که چه جوری یک تابلو می تواند چایی بریزد و به یک فرد زنده بدهد و فرد هم می تواند آن را بخورد!( نپرس چه جوری از اسرار هافله!) ولی این چیز مشکوکی نبود که می دید. حالت هلگا عوض شده بود، برخلاف همیشه که باخوشرویی به اعضا خوش آمد می گفت، ای بار عصبی و اخمو بود و با بی حوصلگی رفتار می کرد.

رز با اینکه کمی نگران بود ولی تصمیم گرفت روزش را خراب نکند و با نگه داشتن روحیه اش به دورن تالار رفت ولی چیزی که می دید غیر قابل تصور بود.

لاک فریاد زنان با چوب دستی از روی صندلی پایین پرید و به سمت آریانا دوید. آریانا ماهیتابه اش را تکان داد و در جواب تهدید های لاک تهدید های جدید تری می کرد. زاخار فندک آتشی وندل را برداشته بود و وندلین عصبانی به دنبال زاخار بود تا فندکش را پس بگیرد.

فنگ هاپ هاپ کنان پای گیبنشتاین را گرفته بود و می کشید. گیبن با دو دست فنگ را گرفته بود و سعی داشت پایش را آزاد کند.
هوچ جارویش را بالا گرفته بود و می خواست آن را توی دهن پاپا فرو کند. پایا هم می خواست کلاهش را از سر جاروی هوچ بردارد. گربه ی لاک با گورکن زاخار در گیر شده بود.

وضعیت در هم برهمی بود، روی زمین پر شده بود از صفحه های کنده شده ی کتاب ها و مجلات و مجسمه های شکسته شده. میز و صندلی های تالار روی زمین افتاده بودند و همه ی شان چیزی کم داشتند، یکی پایه اش کنده شده بود یکی دیگر از وسط نصف شده بود و دیگری به قطعات ریز غیرقابل دیدن تبدیل شده بود.

همه ی تابلو های تالار خالی بودند و خیلی از آن ها پاره شده بودند و یا قاب شان تکه شده بود. کتاب و وسایل تالار بود که در هوا پرواز می کرد و به سمت افراد تالار می رفت.

این بدترین کابوس رز بود؛ در همی تالار، کتاب هایی که دارند از بین می روند و بدتر از آن دعوا بین دوستانش! جنگ بین اعضای تالار، از بین رفتن جو صمیمی تالار هافل، خراب شدن روحیه ی گروهی، شلوغی، دعوا، دوستانش!

سرش به گردش افتاده بود و این صحنه ها جلوی چشمانش می رفت و کلمات در ذهنش تکرار می شد، " دعوا، دوستانش، کتاب ها... " . هدیه ها از دستش افتاد و وحشتزده به دوستانش نگاه کرد. احساس کرد همین الان است که دیوانه شود. سعی کرد نفس های عمیق بکشد تا بتواند تمرکز کند. باید سر و سامانی به تالار می داد اگر این وضع ادامه پیدا می کرد تالار هافل دیگر هیچ وقت مثل گذشته نمی شد و دیگرنمی شد روحیه ی بچه ها را نگه دارند.

اول از همه از فنگ شروع کرد. کادوی حاوی استخوان را پاره کرد و به فنگ نشان داد. فنگ دست از سر گیبن بر داشت و اولین قسمت نقشه اجرا شد. بعد از آن نوبت قاتل و گورکن بود که با دیدن خوراکی دست از سر همدیگر بردارند، کمی بعد با دادن هدیه ها به هرکس، رز توانست دعوا را کنترل کند. پس از آرام شدن اعضا، با وردی " ریپارو" و ورد جمع آوری همه چیز را به حالت اول در آورد و با بزرگ ترین ترس مقابله کرد.




پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۳:۰۰ یکشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۴

دراکو مالفویold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۳ یکشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۳:۵۸ سه شنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۰
از از تالار اسلیترین
گروه:
کاربران عضو
پیام: 124
آفلاین
تازه وارد اسلیترین

دراکو به سمت اتاق لرد سیاه حرکت کرد.نیم ساعت از وقتی لرد سیاه او را خواسته بود میگذشت.اضطرابی تمام وجودش را فرا گرفته بود.
به اتاق لرد سیاه که رسید توقف کرد.نفسی عمیق کشید و در زد.
-بیا داخل دراکو!

در را به آرامی باز کرد.تعظیمی کرد و به لرد سیاه گفت:
-با من کاری داشتین ارباب؟

لرد سیاه با صدایی خوفناک تر از همیشه پاسخ داد:
-بله دراکو.همون طور که میدونی مدتی از مرگخوار شدنت گذشته.برای این که وفاداری خودت رو ثابت کنی حاضری کاری برای من انجام بدی؟

دراکو با ترس و لرز به لرد سیاه خیره شد.
-البته ارباب.
-کاری که ازت میخوام آسون نیست.ازت میخوام کسی رو که خیلی دوستش داری رو شکنجه کنی.

چشم های دراکو سیاهی رفت.کابوسش به حقیقت پیوسته بود.لرد سیاه از او میخواست سوروس اسنیپ را شکنجه کند.
-اما ارباب سوروس اسنیپ یکی از بهترین مرگخواراتونه...
-من نگفتم بکشش گفتم شکنجش کن.حالا برو بیرون میخوام استراحت کنم.

دراکو به لرد سیاه تعظیمی کرد و از اتاق بیرون رفت.
نتوانست تحمل کند روی زمین افتاد و اشک هایش جاری شد.
سوروس اسنیپ تنها کسی بود که وقتی خانواد اش رهایش کردند او را به پسر خواندگی پذیرفت و به او کمک کرد تا مرگخوار شود حال او مجبور شکنجه شدن او را تماشا کند؟
از جایش برخواست و به سمت هاگوارتز آپارات کرد.

دفتر مدیریت هاگوارتز

سوروس اسنیپ پشت میزش نشسته بود و سرگرم نوشتن نامه ای برای وزیر سحر و جادو آرسینوس جیگر بود.
ناگهان صدای آشنای کسی از پشت در او را وادار کرد که به سرش را از روی برگه بردارد.
-میتونم بیام داخل؟
-بله بفرمایید.

در باز شد و پسری قد بلند از پشت آن به اتاق قدم گذاشت.
سوروس اسنیپ از دیدن دراکوی جوان خوشحال شد از پشت میزش برخاست و به سمتش رفت و او را در آغوش کشید.
این حرکت کار را برای دراکو سخت تر کرد.
-پدر راستش یه کاری باهاتون داشتم.پیش لرد سیاه بودم و ایشون به من ماموریتی دادن.

سوروس لبخندی به دراکو زد.
-ماموریت؟چه خوب!حالا ماموریتت چی هست؟

دراکو سرش را پایین انداخت.توان نگاه کردن در چشم های پدرخوانده اش را نداشت.
-به من دستور دادن برای اثبات وفاداری خودم شما رو شکنجه کنم.من واقعا متاسفم!اگه شما نخواین من این کار رو نمیکنم.

دراکو سرش را بالا اورد.هیچ نشانی از ترس یا نگرانی در چهره ی پدرخوانده اش دیده نمیشد.
-دراکو این کار رو انجام بده!
-اما...
-انجامش بده پسرم.

آرامشی در صدای سوروس بود که دراکو را نیز آرام میکرد.قطره اشکی برا گونه اش چکید.
-من واقعا متاسفم.من ناامیدتون نمیکنم.

سرش را پایین انداخت تا پدرخوانده اش را نبیند.با صدایی آرام زمزمه کرد.
-کروشیو

سوروس از درد به خود پیچید.دراکو طللسم را قطع کرد و به سمت پدرخواده اش رفت و او را در آغوش کشید.
سوروس به او لبخندی زد.
-من بهت افتخار میکنم دراکو.

دراکو از جایش برخواست و به سمت در خروجی رفت.شادی ای تمام وجودش را فرو گرفته بود.او موفق شده بود.


ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۱۸ ۲۳:۱۹:۴۳

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱۹:۵۱ شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۴

سیگنس بلکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۸ چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۹:۱۲ یکشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۵
از جهنم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 80
آفلاین
_هی هی توباید حتما فردا بیایی.
-برو کنار رزی من نمی تونم بیام.
_اگه نیایی لیلی ازت دلخور میشه
-نتونستم جلوی خودمو بگیرم وزدم زیر گریه اما اگه اون بدونه که من ازخونه خرابه می ترسم .نتونستم بقیه حرفمو ادامه بدم.
هوگو اومد کنارم وایساد ووقتی تو چشاش نگاه کردم گفت:چیزی نمیشه رفیق کسی اون بلا رو سر خانواده ی آقای پاتر آوردو باعث که اون یتیم بشه از بین رفته.آروم شده بودم اما هنوز می ترسیدم فردا که از طرف مدرسه به درهی گودریک رفتیم همه تنم می لرزید اول خونه ی مرحوم باتیدا بگشات و دیدیم وبعد رفتیم که خونه ی خانواده ی پاتر و ببینیم می خواستم هر جور شده از لیلی دوری کنم وقتی وارد خونه شدیم تمام پوست تنم ازترس می لرزید وصدای پروفسور لانگ باتن رو خیلی دور می شنیدم واز جمع فاصله گرفتم به کنار پنجره رفتم وچشامو بستم بعد یک دفعه یکی دستمو گرفت وقتی برگشتم لیلی پاتر دستمو گرفته بود تا اومدم حرف بزنم در حالی که اشک از چشماش پاببن می امومد گفت :اشکالی نداره که پیشت باشم .منم گفتم:ا..خوب اشکالی نداره صدام خیلی قوی شده بود.برای چند لحظه حس کردم یه جوری شده ام بعد فهمیدم که دیگه نمی ترسم بعد مثل اینکه بهم الهام شده باشه فهمیدم که دیگه نمی ترسم چون اولین عشقمو تو مکانی به دست آوردم که ازش همیشه می ترسیم. قدرت عشقو حس کرده بودم(می دونم داستان خوبی نیست اما به یه دلیل نتونستم خوب تر بنویسم اونم اینکه منم ثل هری پاتر بدون نعمت پدر ومادر بزرگ شدم شایم تنها دلیلی که باعث شد کتابای هری پاتر وبخونم همین باشه چون )( دامبلدور برای زنده ها دل سوزی کنیمنه برای مر ده ها)


عمو نوروز نیا اینجا که این خونه عزا داره
پدر خرج یه سال قبل شب عید و بدهکار
چشای مادر از سرخی مثل ماهی هفت سینن
که ازبس تر شدن دائم دیگه کم کم نمیبینن
برادر گم پشت سرنگ های فراموشی
تن خواهر شده پرپر تو بازار هم آغوششی
توی این خونه ی تاریک کسی چشم انتظارت نیست
تا وقتی نون و خوش بختی میون کول بارت نیست
عمو نوروز نیا اینجا بهار از یاد ما رفته
روی سفره نه هفت سین نه نون نه ___
عمو نوروز تو این خونه تموم سااال زمستونه
گل وبلبل یه افسانه است فقط جغد که میخونه
بهارو شادی عید و یکی از اینجا دزدی
یکی خاکستر ماتم رو تقویم ما پاشیده
عمو نوروز نیا اینجا
تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱۶:۴۳ شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۴

ویولت بودلر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۴:۵۳ شنبه ۱۴ فروردین ۱۴۰۰
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1548
آفلاین
خرسک ِ بی‌نظیر ِ ریون!


- منظورتون چیه که رفتن؟!

صدای ویولت، با وجود این که مخاطبش پروفسور آلبوس دامبلدور بود، تُن نسبتاً بالا و نه چندان دوستانه‌ای داشت.
دامبلدور با آرامش فنجونی که مرلین می‌دونست توش چی هست، پایین آورد و از بالای عینک نیم‌دایره‌ای‌ش به بودلر عصبانی نگاه کرد:
- منظورم روشنه دوشیزه بودلر. هردوشون برای مأموریت طولانی مدّت محفل رو ترک کردن.

دست‌های ویولت مُشت شدن و احساس مبهمی به دامبلدور می‌گفت که فاصله‌ی زیادی با مُشت کوبیدن به یه چیزی ( ترجیحاً نه بینی ِ قوزدار ِ اون! ) نداره.
- من باهاشون می‌رم! کجا رفتن؟! می‌تونم آپارات کنم!

دامبلدور نفس عمیقی کشید:
- همونطور که قبلاً گفتم، جای ثابت و مشخصی ندارن که..
- باید منو باهاشون می‌فرستادین! تنهایی نباید می‌رفتن!
- من به دو نفر با هم نمی‌گم تنها.

نه. تنها نبودن. و ویولت هم خیلی خوب اینو می‌دونست. منطقی برای مقابله نداشت. خب، هیچ‌وقت اهل منطق هم نبود. فقط.. نمی‌تونست.. نمی‌خواست..
- نمی‌تونن.. نمی‌تونین..

پیرمرد محفلی لبخند ملایمی زد. به همون خوبی که بودلر ارشد می‌دونست جیمز و تدی تنها نیستن، اونم خوب می‌دونست مشکل مخترع ِ محفل چیه. اون زمان ِ برگشتنشونو می‌خواست. اگه دورن، باشه، بچه که نبود. می‌فهمید گاهی آدما از هم دور می‌شن! ولی لازم داشت بدونه کجان، لازم داشت مطمئن شه می‌تونه آپارات کنه پیششون و از همه بیشتر.. لازم داشت مطمئن شه حالشون خوبه!

و حالا هیچی نمی‌دونست!

- بهت قول می‌دم که خیلی زود برگردن دوشیزه بودلر.

می‌خواست بهش بگه اونا تنهاش نمی‌ذارن. می‌خواست بگه جیمزتدیای عزیزش دوباره برمی‌گردن تا باز از روی لبه‌ی پنجره نگاهشون کنه. منتظر بمونه از میدون گریمولد سر و کلّه‌شون پیدا شه. صدای خنده‌هاشون رو بشنوه.
دورادور مراقبشون باشه..

ولی اینو هم می‌دونست که گفتن این حرفا بدجوری غرور ِ سخت ِ ویولت رو جریحه‌دار می‌کنه..

از بین دندون‌های بهم فشرده، با صدایی که معلوم نبود به خاطر عصبانیت یا بغض می‌لرزید، گفت:
- فقط. تدی. حق داره. منو. دوشیزه بودلر. صدا کنه!

روی پاشنه‌ی پاش چرخید و از آشپزخونه‌ی گریمولد بیرون رفت. در رو محکم بهم کوبید به امید این که عصبانیت ِ توی قلبش آروم بگیره. ولی نگرفت. به خاطر همین بود! به خاطر همین همیشه زودتر خدافظی می‌کرد. همیشه زودتر می‌رفت. همیشه خودشو عقب می‌کشید. همیشه می‌نشست روی لبه‌ی پنجره، نه جلوتر!

صدای تاپ تاپ قدم‌هاش به همه‌ی ساکنان فعلی گریمولد فهموند از رفتن جیمزتدیا خبردار شده و همون واکنشی رو نشون داده که انتظارش می‌رفت. وارد اتاقش شد و..

چشماش پر از اشک بودن. نه از ناراحتی. که از عصبانیت و استیصال.
برگشت و با لگد به در کوبید. بسته شدنش، کل ّ گریمولد رو لرزوند.

نمی‌خواست "رها بشه"..
و از رفتن اونا می‌ترسید!..

به پنجره نگاه کرد. حالا دیگه بی معنی به نظر می‌رسید. وقتی حالا حالاها جیمزتدیا برنمی‌گشتن.. وقتی قرار نبود از اون پنجره اونا رو نگاه کنه.. یا نصفه‌شبی پشت پنجره‌ی اتاقشون سبز شه و دادشونو در بیاره..

کتابی رو که روی میزتحریرش بود قاپید و سمت پنجره پرت کرد. شیشه با صدای وحشتناکی اومد پایین. ولی صدای فریاد ویولت بلند بود.
- حق.. نداشتید.. بدون ِ .. خداحافظی..

با هر کلمه یه چیزی رو پرت می‌کرد سمت ِ دیوار و صداش بلندتر می‌شد:
- بدونِ! خداحافظی!

اکشن فیگور دوناتلّو محکم خورد به قاب ِ عکس ِ قهرمانی کیو.سی و صدای شکستن یه چیز دیگه تو گریمولد پیچید:
- منو.. بذارید.. برید!!

دستش خسته شد؟ یا خودش؟ یا فقط.. قدرتِ عصبانیتش شاید ته کشید. می‌دونین که عصبانیت چطوریه.. همیشه آدمو از درد و ناراحتی حفظ می‌کنه.. ولی وقتی بره..

مُشتشو وا کرد.
تکیه داد به در اتاقش..
لیز خورد و نشست روی زمین.
- حق نداشتید بدون خدافظی برید.

سرشو گذاشت روی زانوش. دیگه عصبانی نبود. فقط..
- زود برگردید.. و سالم. خب؟..

وقتی ترسای آدم به واقعیت تبدیل می‌شن چیکار می‌شه کرد؟ فرار کنی؟ استعفا بدی؟ بازی رو استپ بزنی و بگی باشه فردا بازی می‌کنم؟
نکته همینه.. هیچ کاری نمی‌تونی بکنی. فقط باید وایسی. فقط باید..
- ویولت؟

صدای ویکی رو شناخت، شاهزاده خانوم آروم داشت به در ِ اتاقش می‌زد. ولی جوابشو نداد.
- ویولت؟

چرا بیخیال نمی‌شد؟
- ولم کن شازده خانوم.

صدای تق تق اعصابشو خورد می‌کرد:
- ویولت! من دارم میام تو!

اتاق بهم ریخته جلوی چشماش محو شد.
تاریکی؟!..
- جیمز داره تهدید می‌کنه که همین الان سر و کلّه‌ت پیدا نشه، میاد بالا و برات دُم خوکی می‌ذاره.

سرشو تکون داد. جیمز؟!
نیم‌خیز شد!
ملافه‌ها پیچیدن دور دست و پاش! ویکی یهو پرده‌های اتاق رو زد کنار و نور ِ پاشید توی اتاق. چشماشو تنگ کرد.
خواب؟..
همه‌ش یه خواب بود!..
- من نمی‌دونم جریان این دُم خوکی چیه، ولی بهت توصیه می‌کنم جدّی‌ش بگیری. چند روز پیش داشت از هاگرید می‌پـر.. هی!

ویولت از جاش پرید و تقریباً یه ثانیه بعد، با مغز بین ملافه‌ها کف اتاق سقوط کرد. ویکی با نگرانی رفت سمتش:
- حالت خوبه؟!

یه لحظه از تقلا بین ملافه‌ها دست کشید. به پهنای صورتش خندید:
- خوب؟! فقط خوب؟! شازده خانوم! من معرکه‌م!

نه فقط لباش، همه‌ی صورتش داشتن می‌خندیدن. صداش به گوش ِ ویکی نرسیده، ویولت از اتاقش بیرون پریده بود.
پلّه‌های گریمولد رو دو تا یکی پایین دویید. قرار بود چی؟ اصن یادش نمیومد چه قراری با جیمزتدیا داشت.. همه‌ش خواب بود.. همه‌ش کابوس بود..

در ِ آشپزخونه رو که باز کرد، برادرای ناهم‌خون برگشتن سمتش.
چشمای قهوه‌ای جیمز شاکی بودن:
- نیم‌ساعته ما رو.. هی!

محکم هردوشون رو بغل کرد. تدی سمت پایین کشیده شد، جیمز احتمالاً ممکن بود خفه شه، ولی ویولت اهمیتی نمی‌داد.
- شما اینجایید!

اگه یه ذره دیگه فشارشون می‌داد، احتمالاً جیمزتدیا به معنی دقیق کلمه تبدیل به جیمزتدیا می‌شدن.
جیمز با این که فشار دست ویولت داشت باعث کبودیش می‌شد، گفت:
- جایی که توام نیم ساعت پیش باید می‌بودی!

صدای ویولت رو شنیدن. آروم بود. با لحن همیشگی‌ش فرق داشت. با این حال شنیدن.
- دیگه هیچ‌وقت.. عقب نمی‌کشم..

تدی نمی‌تونست سرشو بچرخونه، ولی از گوشه‌ی چشم نگاهی به جیمز انداخت و فهمید برادرش هم اندازه‌ی خودش گیج شده.
- چی؟

خیالش راحت بود. جیمزتدیا نرفته بودن. نه بدون خدافظی. نه بدون این که ویولت ازشون خبر داشته باشه. نه بدون این که مطمئن شه حالشون خوبه..
- دیگه همیشه بغلتون می‌کنم. همیشه.

بالاخره ولشون کرد. تدی همونطوری که گردنش ماساژ می‌داد تا درد ِ آغوش خیلی گشوده و محکم ویولت ازش بره بیرون، زیر لب گفت:
- آره. این قطعاً شاهزاده خانومو خیلی خوشحال می‌کنه.

جیمز شکلک در آورد:
- من نخوام.. لعنتی!

ویولت دوباره محکم بغلش کرد.
- ولم کن! می‌شه؟! تدی اینو از من جداش کن!
- ازت متنفرم جوجه پاتر.

و توی صداش خنده‌ی عمیقی بود.
تدی خندید.
شرط می‌بندم جیمز هم ته ِ دلش خندید.

نمی‌تونست به ترسش غلبه کنه. نمی‌تونست این ترس رو از بین ببره.
ولی می‌تونست برای روزی که میاد، مسلّح شه.
به خاطره‌های خوب..
و خالی از حسرت حرفای نزده و کارای نکرده!..


But Life has a happy end. :)


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱۲:۰۰ جمعه ۱۶ مرداد ۱۳۹۴

لاکرتیا بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۸ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۶:۴۶ چهارشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۵
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 430
آفلاین
1.


-تو احمقی!نمیخوام صداتو بشنوم چون داره مغزمو سوراخ میکنه....چی؟اره از نظر تو همه چیز اشتباهه....از نظرتو دعوا با اوریون سر شوخی هاش اشتباهه...تو نمیتونی من رو درک کنی!نمیتونی بفهمی که چقدر سخته که برای ترس ها تورو مسخره کنن...تو نمیتونی بفهمی که حتی دوبار حموم رفتن در هفته هم برای من شکنجه محسوب میشه ...تو هیچ چیز رو نمیفهمی!چون لازم نیست که جای من زندگی کنی!

فریادهایش فرو نشست و بالش رنگارنگ و دکمه دوز شده اش را به سمت صندلی،جایی که گربه سیاهش نشسته بود و به اون نگاه میکرد پرتاب کرد.گربه با جستی از روی صندلی پرید و با چشم های دکمه ایش،سرزنش آمیزانه تر از قبل به او چشم دوخت.در اعماق چشمان دکمه ایش نگاهی تاسف بار دیده میشد که لاکرتیا را آزار میداد...او متوجه نبود که لاکرتیا مجبور بوده بخاطر شوخی مسخره همسن و سالانش آن هارا طلسم کند.
-هی!اگه به این کارت ادامه بدی چشماتو با بشکاف میکنم!
-لازم نکرده دق و دلیت رو سر من خالی کنی!

گربه کش و قوسی به بدنش داد و مغرورانه به سمت پنجره رفت و از آن به بیرون خیره شد.همیشه عادت داشت که در مواقع عصبانیت دخترک مثل یک گربه عادی رفتار کند، اما این بار فرق داشت.دخترک هم به سمت پنجره رفت و بر لبه آن نشست و اجازه داد قطرات باران و وزش باد موهایش را پریشان کنند.با لحنی متاسف گفت:
-ببخشید!

سپس دماغش را بالا کشید و با صدای گرفته ای ادامه داد:
-دنیای کوچیکیه!
-آره...اما اونقدر بزرگ هست که از ترس ها یک غول بسازه...تله گربه فقط باید به قدری بزرگ باشه که موش رو به دام بندازه...سعی کن موش نباشی!

حق با گربه بود...نباید ترس هایش باتلاق هایی میشدند که هر ثانیه اورا بیشتر و بیشتر در خود فرو میبردند.
-باید برم...تنها راه شکستش مبارزه باهاشه!

سپس با قدم هایی لرزان به سمت در رفت و بارانی اش را پوشید.سعی میکرد دختر شجاعی باشد...نه...او دختر شجاعی بود،چون با ترس های بزرگ تری هم جنگیده بود.دکمه های رنگارنگ کتش را بست و با لبخندی زورکی گفت:
-اگه تا فردا صبح پیدام نشد بدون آب من رو با خودش برده...یه پایان بی رحمانه!

بعد چشمکی به گربه زد و از خانه خارج شد.قطرات باران به نرمی روی صورتش میغلتیدند و باد موهایش را در آسمان پریشان میکرد.صدای جوش و خروش رودخانه به گوش میرسید و اورا به سوی خود فرامیخواند.غروب وقتی او را به درون رودخانه انداختند دست و پا نزد و کمک نخواست...او شجاع نبود...ترسیده بود اما بخاطر غرورش ساکت ماند.اما حالا با وجود این که طعم فرو رفتن در ترس را چشیده بود وباز به سویش میرفت، یعنی فرق کرده بود...او شجاعت را داشت.
امواج خروشان رودخانه اورا به مبارزه میطلبیدند.چشمانش را بست و به خودش اطمینان داد که از پسش برمی آید.نفسش را حبس کرد و در آب سرد فرو رفت...فریاد نکشید و دست و پا نزد بلکه خندید!صدای خنده هایش در آسمان پیچیدند و نوید غلبه بر ترسش را دادند...غول ترس را کشته بود!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۲:۴۰ پنجشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۴

نارسیسا مالفوی old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۹ چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۳۲ شنبه ۸ اسفند ۱۳۹۴
از جهنم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 49
آفلاین
نمرات جلسه دوم دفاع در برابر جادوی سیاه!


گریفندور:
رون ویزلی:28
پرسیوال دامبلدور:29
لیلی لونا پاتر:30
تد تانکس:26

هافلپاف:
رز زلر:29
وندلین شگفت انگیز:30(با تشکر بابت تخریب ساختن قهرمان اسلیترین!)
لاکریتا بلک:30
آریانا دامبلدور:29

ریونکلاو:
کلاوس بودلر:28
لینی وارنر:28
آلتیدا:29
فیلیوس فیلت ویک:29

اسلیترین:
تروی کینگ:20
آیلین پرنس:27
رودولف لسترنج(مرحوم حتی وقتی نیست،هست!):30

پستای خوبی بود در کل...خسته نباشین!
جهت هرگونه نیاز به توضیح بیشتر یا نقد،از طریق پیام شخصی اقدام کنین!


EVERY THING TAKES TIME
AND
TIME TAKES EVERY THING...


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۰:۰۱ پنجشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۴

نارسیسا مالفوی old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۹ چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۳۲ شنبه ۸ اسفند ۱۳۹۴
از جهنم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 49
آفلاین
جلسه ی سوم کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه

صدای کوبیده شدن فنجان کریستالی بر روی میز، تیک تاک مداوم ساعت دیواری قدیمی را درهم شکست.
– نمی فهمم چرا این کلاس مثل میز مدیریت می مونه، به هیچکس وفا نکرده! نوبتی هم که باشه، نوبت منه که این شتر دم خونه ام بخوابه!

****

کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه!

- ینی کی می تونه باشه؟! ینی کی می تونه باشه؟!

هکتور ویبره زنان این سوال را تکرار می کرد. آریانا عینکش را روی بینی جا به جا کرد و با بی حوصلگی پاسخ داد:
- هک، از وقتی که پاتو تو کلاس گذاشتی بیشتر از هزار بار این سوال رو تکرار کردی!
- مطمئنم اونقدر پخمه باشه که بتونیم کلی خوشــ...

در با شدت گشوده شد و ساحره ی موطلایی با کفش های پاشنه بلند نارنجی شبرنگش، تق تق کنان وارد کلاس شد. نگاه های متعجب و شیطنت آمیز دانش آموزان، بر روی برق کفش ورنی استاد جدید ثابت مانده بود. استاد بی معطلی شروع به فضل (ـه ) افشانی کرد:
- شما در این کلاس حاضر شدین تا علم دقیق و هنر ظریف معجون سازی رو یاد بگیرین! شاید کسی باورش نشه که این درس نوعی شحر و جادوست چون اینجا ما با حرکتای مسخره ی چوب دستی کاری نداریم.
من از شما توقع نداریم بتونین زیبایی پاتیلی رو درک کنین که محتویاتش آروم آروم می جوشه و روش کف های درخشانی جمع می شه یا تاثیر دقیق مایعاتی رو تشخیص بدین که توی رگ ها نفوذ می کنه، مغزهارو جادو می کنه و حواس رو مختل می کنه... من قادرم به شما آموزش بدم که چظور شهرت رو داخل بطری کنین، چطور افتخار دم کنین و حتی جلوی مرگ رو بگیرین. البته مشروط به این که شما مثل شاگردای سابقم خنگ و کودن نباشین!

- کات! خانوم محترم، بابا این دیالوگارو که هزار بار تمرین کردیم! بازم که اشتباه گفتی! اینا مال یه استاد دیگه اس اصن! :vay:

نارسیسا روی پاشنه های نارنجی رنگش چرخید و با ناز و ادا از کلاس بیرون رفت. کارگردان که از شدت بدبختی مو بر سرش نمانده بود، نعره کشید:
- دوربین سه ثابت روی در، بریم برای برداشت سه هزار و پونصد و سی دوم!

در دوباره با شدت گشوده شد و ساحره ی موطلایی با کفش های پاشنه بلند نارنجی شبرنگش برای سه هزار و پانصد و سی و دومین بار، تق تق کنان وارد کلاس شد.
- خب شاگردان محترم، من استاد جدید دفاع در برابر جادوی سیاه هستم! می تونین منو خانوم مالفوی جذاب یا زیباترین ساحره ی جهان صدا کنین!
بریم سر اصل مطل؛ خیلی وقت ها قوی ترین جادوگر ها در مهمترین مبارزه ها، با کوچیکترین اتفاقی از پا درمیان. به نظر شما چه دلیلی می تونه داشته باشه؟

یکی از دانش آموزان با اشتیاق دستانش را برای پاسخ دادن بالا برد اما نارسیسا بدون توجه به او ادامه داد:
- آفرین دراکو، درست گفتی قند و عسلم! چون این جور مواقع قدرت حریفشون نبوده که باعث شکست اون ها شده، بلکه ضعف خودشون باعث شده! اونا همیشه از جایی ضربه خوردن که ازش وحشت داشتن و پنهونش می کردن. ترسایی که فقط خودشون می دونستن!حالا برای جلوگیری از این اتفاق باید چیکار کرد؟

این بار هیچ یک از دانش آموزان برای پاسخ دادن داوطلب نشدند با این حال نارسیسا ادامه داد:
- درسته دراکو، صد امتیاز برای اسلیترین! اونا باید تو اعماق وجودشون ترسایی که ازش فراری بودن رو پیدا کنن و باهاشون روبه رو بشن.

ساحره نگاهی به دانش آموزان شگفت زده انداخت و با لبخندی به دراکو ادامه داد:
- برای همین ازتون می خوام ترساتونو پیدا کنین و به سراغشون برین، قبل از این که اونا به سراغ شما بیان و شمارو از پا دربیارن. مقابله با جادوی سیاه به قدرت خیلی زیادی نیاز داره؛ اونقدر زیاد که از هیچ جایی نمی شه به دستش آورد مگر از سیاه ترین و متروک ترین بخش های قلبتون، بخش هایی که عمیق ترین ترس های شما که بزرگترین نقطه ضعفاتون هستن.

ساحره گچ صورتی رنگی برداشت و با دست خطیی زیبا روی تخته نوشت:
برای جلسه ی بعدی ازتون می خوام که توی یک رول با یکی از بزرگترین ترس ها و نقطه ضعف هاتون روبه رو بشین و راه مقابله با اون رو پیدا کنین.(30 نمره)
پ ن: هرگونه توهین به شخص شخیص فرزندم، دراکو پیگرد قانونی خواهد داشت و متخلفین با مجازات سختی روبه رو خواهند شد.


EVERY THING TAKES TIME
AND
TIME TAKES EVERY THING...


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۹:۴۵ چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۴

رون ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۸ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۳:۳۳:۰۲ دوشنبه ۱۳ دی ۱۴۰۰
از
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 739
آفلاین
نور تنها شمعی که در اتاق وجود داشت، فضای اتاق را کمی نورانی کرده بود. نور اتاق تنها در حدی بود که بتوان محل اشیا ناچیز اتاق را حدس زد. با این حال صاحب اتاق به این وضعیت عادت داشت. به طوری که بدون هیچ مشکلی از بین اشیا اتاق عبور می کرد و حتی کوچکترین اجسام اتاق را نیز به شفافی می دید.

صاحب با آرامش تمام به سمت کمد لباس های خود رفت و ردایی بسیار شیکی که مختص به دوئل هایش بود را، بر تن کرد و با قدم های آهسته به سمت تنها آینه ی اتاق رفت و در مقابل آن ایستاد. با دست سعی کرد موهای پریشان خود را سر و سامان دهد اما گویا امکان پذیر نبود. سرانجام دست از تلاش برداشت و از آینه چشم برداشت.

از روی تنها میز اتاق چوبدستی اش را برداشت وپس از چشم دوختن به قاب عکس هایی که بر روی میزش بود، به آنها بوسه ای زد و با آرامشی که از او سراغ نمی رفت، از اتاق خارج شد.

دوئلی عظیم در راه داشت. دوئلی که گویا باید سال ها پیش انجام می شد. اما اکنون بعد از چندین سال، زمان این دوئل بالاخره فرارسیده بود. دوئلی که نیاز به دلیل نداشت. دشمنی قدیمی انتظارش را می کشید.

یک ساعت بعد

دو جنگجو رو به روی یکدیگر ایستاده بودند و با نفرت تمام به یکدیگر چشم دوخته بودند و هرکدام انتظار آغاز دوئلی بزرگ را می کشیدند.

لحظه ای بعد، پس از تعظیم و ادای احترام به یکدیگر، از یکدیگر دور شدند تا دوئل خود را آغاز کنند.

رونالد بیلیوس ویزلی، با چشمان خشمگین اما خونسرد، در مقابل اولین دشمن خود، دراکو مالفوی ایستاده بود.

باد زوزه کشان از میان درختان محوطه عبور می کرد و رعب و وحشت را در دل تماشاچیان به وجود می آورد. برگ های درختان خش خش کنان آغاز دوئل را اعلام می کردند.

ردا های دو مبارز در باد تکان می خوردند و عزم سفر می کردند اما دو دشمن همچنان کوه های عظیم و مرتفع، در مقابل یکدیگر ایستاده بودند و...

سرانجام دوئل آغاز شد.

دو دوئل باز، تلاش فراوانی برای زنده ماندن می کردند. هرکدام دیگری را نشانه می رفت و صد ها طلسم را به طرف او شلیک می کرد. در مقابل، مبارز دیگر، آنها را دفع می کرد و یا جا خالی می داد.

در هر لحظه صد ها طلسم رنگارنگ به اطراف پرتاب می شد و به درختان سبز محوطه می خوردند و از بین می رفتند.

دوئلی سنگین بین دو جنگجو در گرفته بود که ساعت ها به طول انجامید. دست بر قضا، بعد از ساعت ها جنگ و نبرد یکی از آنها به زانو افتاد و شکست خود را پذیرفت و به حرفش چشم دوخت.

دراکو مالفوی که از پایین به رون نگاه می کرد، بار دیگر شکست خود را پذیرفت و چشمان خود را بست و منتظر ضربه ی نهایی شد. اما خبری از آن نشد.

-من عادت ندارم حریفام رو بکشم. بلند شو. تو شکست خوردی و همین که اونو پذیرفتی برات کافیه.

رون که این سخن را با خونسردی تمام این سخن را گفته بود، از مالفوی روی برگرداند و با قدم های آرام از او دور شد.

درسی که او به مالفوی داده بود از هر درسی برتر بود. درس گذشت!


ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۱۴ ۱۰:۳۰:۴۹

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.