اسنیپ پس از پیچیدن در "راهروی بعدی" فرصت زیادی نداشت تا مانع از در آغوش کشیدن موجود درون راهرو توسط خودش شود. از آنجایی که ابرهای تیرهی اطراف سرش مانع از شناخت مناسبش از موجود پیش رو بودند، گامی عقب رفت و اعلام کرد:
- تو دیگه کدوم بوقی هستی؟ بهتره از سر راه من بری کنار وگرنه انقدر دود میکنم تا تمام اکسیژن های اینجا از بین بره!
میدانید، هرگز نباید موجودی را پیش از دیدن و شناختن تهدید کنید یا دستوری به او بدهید، مخصوصا اگر آن موجود یک ابوالهول باشد چون در سیستم مغزی این موجود این جمله به منزله خواسته شما برای به چالش کشیدن اوست. به چالش کشیدن یک ابوالهول، یعنی پس از مطرح شدن سوالش، به چهره او و لبخندِ سرشار از " غلط میکنی یا یه کاری کنم که غلط بکنی!" خیره شوید و سعی کنید تسترال در گِل مانده را به هر شکلی که شده از آنجا خارج کنید. البته مشروط به اینکه تسترال مورد نظر تمایلی برای بیرون کشیده شدن از گِل داشته باشد، چون در غیر این صورت این شما هستید که با صورت در گِل فرو رفته و سراپا به رنگِ شکلاتیِ دیوانه ساز ناپسندی تبدیل می شوید.
سیوروس اسنیپ در آن لحظه برای بیرون کشیدن تسترالش از گِل فقط یک گزینه پیش روی خودش میدید و آن هم استفاده از منوی اعظم و همه کاره اش بود.
مورد بعدی که همواره باید در ذهن داشته باشید، اعتماد نکردن به ابزارهای زوپسی آن هم در جایی مثل آزکابان بود. از آن جایی که آزکابان همواره جایگاه افراد مغضوب و از راهِ راست خارج شده بود، هیچ وسیله زوپسی سازی هم ممکن نبود در آن عمل کند. این از دستورات منودارِ اعظم بود. از جمله دستوراتی که سیوروس اسنیپ با بیرون کشیدن منو از جیب ردایش و توسل به آن برای رهایی، نشان داد در زمره دستورات فراموش شده توسط او بودند ولی در آن روز و در آن مکان حتی یادآوریشان هم کمکی به نمیکرد تا منوی مورد نظر به کار بیافتد.
***
اگر فیلمهایی با موضوع فرار از زندان دیده باشید همواره اولین گزینهی روی میز کندن زمین با قاشق، چنگال یا سایر ابزارهای غذاخوریست. و خب، اگر این فیلم ها را حتی تا نیمه تماشا کرده باشید، متوجه میشوید که این گزینه همان گونه که اولین گزینه رویِ میز محسوب میشود به عنوان اولین گزینه هم از روی میز برداشته شده و به زیرِ میز، یا حتی زیرزمین و محل زندگی سایر پیغمبران عالمتاب، منتقل میشود.
اما هکتور اصلا فیلمی ندیده بود، چه رسد به اینکه حتی آن را تا نیمه هم ببیند! هکتور در تمام عمرش تنها یک مثلث همیشگی را میشناخت: ارباب، معجون و چتر!
مثلثی که در واقع شاید هیچ ارتباطی به هم نداشتند ولی برای او تنها موارد معنا دار دنیا به حساب می آمدند. هیچ موجود عاقلی وجود نداشت که با توجه به این شرایط حاضر شود او را در تیم خودش بپذیرد مخصوصا اگر وضعیت فعلی او را در آن شرایط میدید. وضعیتی که هکتور در آن با علاقه در ملاقه مشغول پخت و پز معجونِ "فرار از آزکابان" بود. اگر کمی از هکتور شناخت داشته باشید باید بدانید که یک قطره از معجونِ او کافیست تا هرگز نتوانید به هدفی که در عنوان معجون ذکر شده برسید. البته برای هکتور ملاقه میتوانست کاربرد های بسیاری داشته باشد. کاربرد هایی مثل زدن"قدش!"، ساخت معجون، کندن زمین یا ضرب و شتم هم تیمی هایش! البته تمام این ها مشروط به یافتن همتیمی هایش بود و یافتن آنها مشروط به چیزهایی دیگر!
هکتور نمیتوانست آنجا بنشیند و با لبخندِ"غلط کردی و غلط نکردم!" منتظر همتیمی هایش بماند. باید کاری میکرد، هر چقدر هم که چشم دیدنشان را نداشت!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج





ماااا مي ميييريييم. 

در آمد و بعد صاف ايستاد.



