هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۲۳:۴۴ دوشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۵۸:۰۶
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 238
آفلاین
-این چیزای سفیدی که روش یکم لکه ی سیاه هست چقد خوشمزه میباشه.

همه ی مرگخواران به سمت کسی که این حرف رو زد،برگشتن. بلا که اون شخص رو شناخت گفت:
-رابستن تو این کاغذ رو خوردی؟
-ینی چه که کاغذ؟اسم این چیز خوشمزه کاغذ میباشه؟اینم باید یادداشت بشه کنم!

لرد نگاهی به رابستن کرد و بعد رو به بلا گفت:
-این کیست بلا؟ما او را تا حالا ندیده ایم!

رابستن صدا را دنبال کرد و شخص گوینده رو پیدا کرد و با تعجب بهش زل زد.

-این رابستنه لرد.برادر ناتنی رودولف!اون یه آ...

رابستن نمیتونست جلوی خودشو بگیره تا با لرد حرف نزنه برای همین وسط حرف بلا پرید.
-من رابستن میباشم.من یکی از طرفدارای شما میشه هستم.من همیشه شما رو از سیاره ی سیرازو دیده میکنم.من انقد شما رو دوست میداشته ام که سعی کردم قیافه ی خودم رو شبیه شما کرده بشم.

لرد از رابستن خوشش اومد و با اخمی این علاقه رو ابراز کرد.

-جایی داره میرین؟

همه مرگخواران از اول تا الان داشتن سعی میکردن که گفته های رابستن رو رمزگشایی کنن.کراب که فکر میکرد موفق شده گفت:
-ما قصد داشتیم جایی داره بریم ولی تو آدرس اونجا رو خورده شدی.
-تو بلد نیستی فارسی حرف بزنه باشی؟این چه وضع حرف زدن میباشه؟

همه میدونستن کراب بعد این حرف دیگه اون آدم سابق نمیشه.

-رابستن تو آدرس جایی رو که ما میخواستیم بریم خوردی.
-نه بلا،من یک کاغذ و لکه های سیاه روشو خورده باشم.من آدرس نخورده باشم.
-اون لکه های سیاه رو یادته که چی بود؟
-آره!من حافظه ی خوبی داشته باشم.اون چیزی که من خورده باشم نوشته بود:کنار اون پیرزنه که معجون میفروشه!

همه ی مرگخواران از اینکه آدرس رو فهمیده بودن،خوشحال بودن.

-یه چیز دیگه هم نوشته بود:سلطان غم مادر!ینی چه که سلطان غم مادر،بلا؟
-زیاد مهم نیست رابستن!
-ما به سمت پیازستان میرویم!
-منم میتونه باشم تا با شما بیام ارباب؟
-از نظر ما مشکلی ندارد!

همه به سمت رستوران حرکت کردن.


ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۷/۱۲/۲۸ ۰:۰۲:۰۵

تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱:۳۸ جمعه ۲۴ اسفند ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۴۹:۰۴
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 409
آفلاین
سو با هیجان فریادی زد تا توجه بقیه را جلب کند.
-پیاز!

کراب که جلوی آینه رستوران ایستاده بود و مشغول امتحان کردن مدل موهای مختلف بود، فورا به طرف سو چرخید.
-به مو های من میگی پیاز؟! با اون کلاهت... شکل قارچه.
-نه نه! رستوران پیاز؛ امممم... آهان، پیازستان! محفلیا حتما میرن اونجا.

بانز که همیشه از پیاز متنفر بود، با شنیدن اسم آن، صورتش را جمع کرد و زبانش را به حالت چندش شدن بیرون آورد.
اما اهمیتی نداشت. چون کسی توجه نکرد!

-پاشید جمع کنید بریم.
-پاشده بودیم. اصلا ننشسته بودیم که!

بلاتریکس واکنشی به حرف مرگخوار مذکور نشان نداد.
همه از رستوران خارج شدند و راه پیازستان را در پیش گرفتند. اما هر یک به سویی رفتند و برخی هم با دیوار جلویشان اصابت کردند!

-وایسید همه!

با فرمان توقف لینی، همه سر جایشان ماندند و افرادی که با گام برداشتن، در دل دیوار فرو می رفتند، دست از تلاش برداشتند.

-اصلا از کدوم طرف باید بریم؟

سو نگاهی به برگه ای که در دست داشت، انداخت و با دقت بالا تا پایین آن را نگاه کرد.
-نمی دونم؛ آدرس کامل نداره! فقط نوشته کوچه ناکترن.

همه‎ی نگاه ها به انتهای برگه بود. جایی که نشانه هایی از پاره شدن کاغذ به چشم می خورد!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۲۰:۱۴ پنجشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۷

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 458
آفلاین
حرف سو خیلی منطقی بود،بنابراین هکتور ظرف معجونش را رها کرد و رو به مرگخواران کرد.
-خب بچه ها،محفلی ها هیچوقت نمیان یه همچین رستوران باکلاسی!

بلاتریکس که درحال مجادله با بانز بود،با سر حرف هکتور را تایید کرد.
-آره...از اولم میدونستم که نباید بیایم اینجا،فقط میخواستم امتحانتون کنم!

لینی بعد از اینکه موفق شد بالهای مگسی را بکند،برای هکتور دست زد.
-آفرین هکتور!تو خیلی باهوشی،رگه هایی از خون ریونکلاوی رو درونت مشاهده کردم!

سو بلند شد و پوکرفیس به مرگخواران خیره شد.
-هی!این من بودم که به هکتور گفتم!

مرگخواران بی توجه درحال بلند شدن از صندلی هایشان بودند.سو شاخک های لینی را گرفت.
-لینی من این رو فهمیدم!

لینی بعد از اینکه دست سو را گاز گرفت و شاخکش را آزاد کرد،به او نگاه ترحم آمیزی کرد.
-ببین سو،میدونم تازه مرگخوار شدی و دنبال راهی میگردی که خودتو بالا ببری،ولی این درست نیست که بخوای هکتورو ضایع کنی و دروغ بگی!

سپس پر زد و رفت و سو را با دهانی باز و صورتی قرمز مانند معجون عشق هکتور تنها گذاشت.

مرگخواران بعد از اینکه قهوه خانه تیغ دار را در نبش خیابان یافتند،تک تک داخل شدند و روی صندلی ها نشستند.
-آخخخ!

صدای مرگخواران به هوا رفت،تازه فهمیده بودند چرا اسم قهوه خانه تیغ دار است،الحق که صندلی های تیزی داشت.
...

مرگخواران حدود یک ساعتی در قهوه خانه تیغ دار سرپا ایستاده بودند و سو اینبار پیش دستی کرد.
-زیرپامون علف سبز شده!
-نمیخواد حرفای هکتورو تکرار کنی سو!

سو که واقعا کلافه شده بود،به بهانه ی اینکه کلاهش بیرون افتاده است،به سمت در خروجی رفت.

-سو من حتی اگه کلاهمم میفتاد بیرون نمیرفتم برش دارم!اینجا محله خطرناکیه!

سو بدون توجه بیرون رفت،به دیواری تکیه داد،آگهی از روی دیوار افتاد.
-رستوران پیازستان،غذاهای خوشمزه با پیاز را تجربه کنید!

دیگر همه میدانستند محفلی ها فقط پیاز میخورند،سو هم با توجه به این نکته آگهی را برداشت و به سمت مرگخواران رفت تا بالاخره هوشش را به آنها اثبات کند!




Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۲۲:۰۵ دوشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۰۰:۰۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5955
آفلاین
مرگخواران حرکت کردند. به طرف بهترین رستوران هاگزمید...و دور و برش به امید رسیدن یک جادوگر سفید به انتظار نشستند.

نشستند...و نشستند...و نشستند...

-هکولی...هی...پیست...

هکتور که سرگرم نوشتن کلماتی نامفهوم داخل دفترچه اش بود، سرش را بلند کرد.
-حواسمو پرت نکن. در حال انجام کشف بزرگی هستم. معجونی که به خورد یکی بدی و عاشقت بشه...این معجون، انقلابی در علوم معاجین محسوب می شه.

سو، در حالی که با کلاهش خودش را باد می زد جواب داد:
-اون که قبلا کشف شده. ولش کن. ببین این جا چی هست!

سو به طرف زمین اشاره می کرد. هکتور چند ثانیه به محل اشاره سو خیره شد و ناگهان چشمانش برق زدند.
-ایول...تو بی نظیری سو. همینه. تخم چمن...باید بهش اضافه کنم که تبدیل به معجون شانس بشه. عشق به چه دردی می خوره! همه دنبال شانسن.

سو مسیر باد زدنش را از خودش به هکتور تغییر داد.
-آروم باش بابا...اونم قبلا کشف شده. نظرت چیه که قبل از تلاش برای کشف و اختراع، یه نگاهی به کشف شده های گذشته بندازی؟

نظر هکتور منفی بود. ولی در آن لحظه این موضوع اهمیتی برای سو نداشت.
-من دارم به اینا که زیرم هستن اشاره می کنم. ببین...علف! زیر پامون علف سبز شده. خب مشخصه که سفیدا هیچوقت نمی تونن بیان به همچین رستورانی. به نظرم داریم وقت تلف می کنیم!


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۶:۲۵ چهارشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۷

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
مرگخوارا کلمات تنها و سفید و بی دفاع رو کنار هم میذارن و مدتی دربارش فکر میکنن.

صدایی دم گوش کراب فریاد میزنه:
-به نظر تو آدم کی بی دفاع میشه؟

کراب از جاش میپره...لعنت به تویی نثار بانز میکنه و جواب میده:
-خب...من...وقتی بارون بباره بی دفاع میشم.

دلیلش رو همه میدونن و این جوابی نیست که دنبالش باشن.

بانز دور و برشو نگاه میکنه. چشماش دنبال مرگخوار نسبتا عادی و نرمالی میگرده که سوالشو ازش بپرسه.
-این یکی نمیشه...اینم که خل و چله...اینم که اعصاب نداره...این یکی اصلا آدم نیست که نرمال باشه...این یکی هم که همینجوریشم بی دفاعه...آهان...ملانی! از ملانی میپرسم.

و میپرسه...

ملانی کمی فکر میکنه.
-من...وقتی گشنم باشه بی دفاع میشم.

جواب همینه...رستوران! مرگخوارا باید به یه رستوران برن و منتظر یه سفید تنها و گرسنه و بی دفاع بشن.



چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱:۰۴ شنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۰۰:۰۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5955
آفلاین
خلاصه:

لرد توسط قیچی ادوارد زخمی می شه و مقداری خون از دست می ده...خون مورفین رو بهش منتقل می کنن و لرد معتاد می شه. ولی مشخص نیست به چی.
لرد که بطور ناگهانی فلج هم شده ادعا می کنه به یه سفید(محفلی) معتاد شده و باید برن براش یه جادوگر سفید بیارن.
مرگخوارا اول به خونه گریمولد مراجعه می کنن...ولی محفلی ای که میارن(گادفری) به درد نمی خوره.

.........................

لرد سیاه بعد از کمی مکث ادامه داد:
-محفلی یاران من! جادوگر سفید! به خاطر آوردید؟ شما باید یک محفلی برای ما بیارین که ما به محض دیدنش خوب بشیم! درگیر مسائل فرعی شده و این موضوع را به فراموشی سپردید!

-ارباب محفلیا باقالی نیستن که ما بریم جمعشون کنیم و بیار....

مرگخوار گستاخ بی چشم و روی ترسوی تنبل، به درک واصل شد!

بقیه هم فورا ماموریتشان را به خاطر آوردند و تشکیل جلسه دادند.

-خب ما چرا می ریم جلوی در خونشون؟ اونجا اولا بهمون شک می کنن...دوما حواسشون جمعه و چهارما اگه کمک بخوان کل محفل می ریزه بیرون!
-منظورت از کل محفل دانش آموزانی متشکل از کله زخمی و گرنجر و ویزلی و ویزلی و ویزلی و ویزلیه؟
-سوما رو نگفتی!
-مهم نیست...خواستم توجهتونو به نکات مهم تر جلب کنم.

مرگخواران فکر کردند...

یک سفید تنها و بی دفاع را کجا می شد پیدا کرد؟


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۴:۰۲ جمعه ۲ شهریور ۱۳۹۷

ریونکلاو

آندریا کگورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۴:۱۳ دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۳:۴۲:۴۸ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
از کوچه دیاگون پلاک شیش
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 144
آفلاین
مرگخواران تمام تلاششان را کردند تا نامحسوس بترسند اما در محضر ارباب کسی حتی نمی توانست به پنهان کردن چیزی از ارباب فکر کند، این سوسول بازیای دروغ و دروغگویی همه اش از برای محفلیان است بس. ارباب پس از اندکی نظاره کردن یاران باوفایش گفت:
-اربابتون رو منتظر می ذارید؟!فرمودم به داوطلب احتیاج داریم!

مرگخوار زیر چشمی به یکدیگر نگاه می کردند و هریک به دنبال یک قربانی کم ارزش تر از بقیه می گشتند اما امت ارباب متشکل از جادوگران برجسته و فریخته بود و سرانجام حتی کراب هم به این نتیجه رسید که بهتر از جادوگران مشنگ زاده و ایتام برای این کار استفاده کنند بنابراین بعد از قربان صدقه رفتن و تعرفات این چنینی گفت:
-ارباب از نظر من بهتره یکی از محفلیا رو بیاریم اینجا به سیخ بکشیم، هم کیفش بیشتره هم از یاران باوفای شما چیزی کم نمیشه.

ارباب بعد از انداختن یک نگاه پر خشم و غضب الود به یاران و الخصوص کراب گفت:
-پس هیچ یک از شما نمی خواهید خوشحالی اربابتون رو ببینید! درسته؟!

مرگخواران با کلمه اخر لرد سیاه به خود لرزیدند و در اخر لینی که شهامت از سر رویش میریخت برای بهتر دیده شدن جلو امد و گفت:
-من حاضرم برای راضی شدن ارباب هرکاری بکنم!

بلاتریکس بعد از دیدن شهامت لینی حرصش گرفت و این کار پیکسی را خودشیرینی دید به سرعت جلوی پای ارباب زانو زد و گفت:
-ارباب من داوطلب بهتری برای این کار هستم.

مرگخوران با دیدن این صحنه جرعت یافتند و یک به یک برای خودی نشان دادن جلو می امدند و ادعای داوطلبی می کردند. به هرحال موضوع حیثیتی شده بود. (:/)
ارباب با دیدن این همه داوطلب برای فدا شدن گل از گلش شکفت و گفت:
-اربابتون ترجیح میده یه یتیم ترجیحا محفلی رو برای این کار بپذیره !

مرگخواران نفس راحتی کشیدند و ارباب دوباره گفت:
-اما چه کسی لایق فدا شدن برای من هست؟



پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۵:۴۸ جمعه ۲ شهریور ۱۳۹۷

آمی پاین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۸ پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۴:۰۰ یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۷
از ما هم به جان شنفتن، سرورم.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 31
آفلاین
رودولف با بغض به ساحره ها نگاه کرد. با بغض به قمه هاش نگاه کرد. با بغض به ارباب نگاه کرد. با بغض به تابوت و اره برقی نگاه کرد. ولی وقتش را تلف نکرد که با بغض به بلاتریکس نگاه کند. اره برقی و تابوت بیشتر احتمال داشت که جواب بدهد.

- نهههههههههههه!

در آن لحظه، تمام مرگخواران به شکل O___o در آمدند. چند هفته بعد کراب به ریمل BeYu یش قسم می خورد که لرد هم O___o شده بود. احتمالا کراب حق داشت، چون لرد تنها کسی بود که می توانست به جای O__|__o شدن، O___o شود. به هر جهت همه O__|__o شکلی، برگشتند و به بلاتریکس خیره شدند. او خودش را سد راه رودولف به سمت تابوت کرده بود.

- بلاتریکس. ملکه ی قلب من. همیشه می دونستم محبت من در قلب سیاه تو هم اثر کرده. می دونستم بین من و تو یه چیزی خیلی خالص و خیلی عمیق و خیلی... اوی. هی! کجا می ری؟! دارم باهات حرف می زنما!

بلاتریکس داشت به سمت لرد می رفت. درست مثل تمام چهل سال زندگی مشترکش با رودولف، وانمود کرد او وجود ندارد!
- سرورم. من رو به خاطر جسارتم ببخشید. ولی سرورم. خواهش می کنم توی تصمیمتون تجدید نظر کنید. شما واقعاً می خواید رودولف به دو نیم شه؟ و دو تا رودولف داشته باشیم؟ و دوتاشون سر پست دربانی با هم تا ابد دوئل کنند؟ سرورم بعدش ممکنه باز همدیگه رو با قمه نصف کنند، و دوباره، و دوباره، و جهان پر از رودولف شه!

دنیایی پر از رودولف ها! لرد همان لحظه داشت از تصورش عرق می کرد.
- رودولف. از جلوی چشممون دور شو.

صدای لرد ضعیف و مریض احوال به نظر می رسید.
- به داوطلب دیگه ای احتیاج داریم.


I will keep quiet
You won't even know I'm here
You won't suspect a thing
You won't see me in the mirror
But I crept into your heart
You can't make me disappear
Til I make you


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۴:۲۲ سه شنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۷

آلکتو کرو old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۰۰ سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۸
از ما هم شنفتن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین
همه مرگخواران سکوت کردند. همه آنها می دانستند که یک تابوت و اره برقی وسیله شعبدی بازی سالم و امنی ب نظر نمی رسد.

- چرا ساکتین؟ دوست ندارین اربابتون رو خوشحال کنید؟ نکنه می ترس...
فنریر گرگینه گریفیندوری سینه سپر کرد و گفت:
- ترس؟ ترس اصلا چی هست؟
لینی با خونسردی بال بال زد.
- اگه راست می گی خودت برو تو تابوت.
- عه... چیزه... من یه کاره نیمه تمون دارم فکر کنم برم تمومش کنم بعد بیام!
سپس با سرعت زیادی از جمع دور شد.

- خب هیچکودومتون نمی خواین اربابتون رو خوشحال کنین؟

مرگخواران نگاهی به یکدیگر انداختند که، لرد سیاه سکوت را شکست.
- رودولف!

رودولف به سختی آب دهانش را قورت داد.
- بله ارباب!
- تو برو!
ولی ارباب...
- همین که گفتیم!
- ارباب! من گناه دارم! اگه من بمیرم بلا بیوه می شه، بی دربان میمونین، همه مرگخوارای ساحره خودکشی می کنن، قمه هام یتیم می شن، غر هام می جواب می مونن، دیگه نمی تونم دوئل کنم1 دلتون میاد ارباب؟
- بسه رودولف! زیاد از حد شنیدیم برو!

رودولف بغض کنان به سمت تابوت رفت.


اگر بار گران بودیم رفتیم!


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۲۱:۵۱ شنبه ۹ تیر ۱۳۹۷

محفل ققنوس

گادفری میدهرست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۲۰:۴۲
از سیرک چالگاه غریب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 115
آفلاین
شخص مزبور، گادفری بود که سعی داشت وارد خانه ی شماره ی دوازده شود، ولی یادش نمی آمد که برای ورود باید چه کند. همان طور پوکر فیس به فضای بین خانه ی یازده و سیزده خیره شده بود که حس کرد شی ئی نوک تیز به گردنش فشرده می شود.

صدایی از پشت سرش گفت:

- آناتا وا محفلی دسکا؟

گادفری به آرامی برگشت و با یک ساحره ی ژاپنی که کاتانایش را به طرف او نشانه رفته بود، رو به رو شد. یکی از آن لبخندهایی که به نظر خودش دختر کش بود، اما بیشتر مورمور کننده به نظر می آمد، تحویل ساحره داد و گفت:

- های، وتشی وا محفلی دس .. به این علامتای سیاه رو پیشونیم توجه نکن.. قلبم از شیر هم سفیدتره.. البته منظورم شیر پاستوریزه اس، نه شیر جنگل.. چه کاری می تونم...

ساحره به او فرصت نداد تا جمله اش را تمام کند؛ او را از گردن گرفت؛ داخل یک گونی انداخت و یک گره ی کور به آن زد. همان طور که داشت به سمت بقیه ی مرگخوارها می رفت، کاتانایش دست داخل جیب کرد و مشغول شمارش پول هایی شد که دقایقی پیش از تاتسویا گرفته بود.

***

مرگخوارها به خانه ی ریدل برگشتند و محتویات گونی را جلوی پای اربابشان خالی کردند. لرد لحظاتی به محفلی مزبور خیره شد و گفت:

- حالمان بهتر نشد.. محفلیش تقلبیه.. احتمالا از واردات چینه...

نجینی که از صبح چیزی نخورده بود و دل ضعفه داشت با خوشحالی پرسید:

- پاپا!.. می تونم بخورمش؟

گادفری که در آن لحظه اصلا آمادگی شهادت در راه آرمان های محفل را نداشت، گفت:

- لرد سیاه باید یه نمایش سپید و گوگولی ببینن تا حالشون خوب شه.. به عنوان یه شعبده باز ماهر خودم ترتیب این کارو میدم..

بعد چمدانش را گشود و یک تابوت چوبی و چند تا اره برقی بیرون کشید. مرگخوارها به آن وسایل نگریستند و با خودشان فکر کردند که ابزار مزبور بیشتر یادآور قتل های مشنگی است تا نمایش های گوگولی.

گادفری با لبخند گفت:

- خب.. حالا کی داوطلب می شه که تو تابوت بخوابه؟








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.