هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۹:۰۰ سه شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۹
#55

ریونکلاو

مارکوس فنویک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۷ سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۹:۰۴:۱۰ جمعه ۲۶ دی ۱۳۹۹
از صومعه ی سند رینگ رومانی
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 96
آفلاین
دفتر خاطرات مارکوس فنویک سال1896
مارکوس مثل همیشه با کتاب خاطرات و چوب دستی اش ور می رفت و منتظر بود تاا صدایش کنند و بیشتر دوست داشت عضو هافلپاف باشه اما وقی دید بهترین دوستش رابرت ریون کلاوی شده نا خود آگاه از ریون کلاو خوشش اومد اما خب دیگه تا اسمش رو صدا کردند دفتر خاطراتش از دستش افتاد و همه ی دانش آموزا بهش خندیدند خب شما هم اگه یهویی وسط خیال پر دازی تون یکی صداتون میکنه بد جور به هم میریزید.
-مارکوس فنویک نوبت توئه
-چشم الان میام
-زود باش ما که وقت نداریم
-چشم اومدم
و رفت و نشست روی صندلی بنا فاصله کلاه گروه بندی رو تا رو سرش گذاشتند کلاه گفت ریونن کلاو گروه ریون کلاو به جای اینکه براش دست بزنن فقط بهش خوش آمد گفتند.


Mr. Markooce Fnoeek
هیچی نمیشه !
چون دنیا گرده؟
تصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۱۵:۱۱ جمعه ۱۸ مهر ۱۳۹۹
#54

ریونکلاو

فلیسیتی ایستچرچ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۳ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۱:۲۴ دوشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۹
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 54
آفلاین
کتابی در مورد معجون ها را در دست گرفته بود و به ظاهر تمام حواسش به کتاب بود اما...گیج و منگ بود او نمیدانست که سرنوشت چگونه برایش رقم خورده و کدام یک از گروه ها برای او مناسب است!!
شجاعت!
هوش!
اصالت!
مهربانی!
هر چهار گروه هاگوارتز خوب و مورد پسند بودند اما...! واقعا کدام یک از گروه ها برای او مناسب بود؟
_ای کاش توی ریونکلاو بیوفتم...
در افکار خود غرق بود که صدای یک زن را شنید که گفت:
_فیلیسیتی ایستچرچ
آن زن او را صدا کرده بود
نفسش در سینه حبس شد!
با ترس و هیجان به جلو رفت به صندلی چوبی قدیمی نگاهی انداخت و روی صندلی نشست
زنی که کنار فیلیسیتی ایستاده بود کلاه را بر سر او گذاشت...
_خب خب... توی کدوم گروه بری بهتره؟؟ از همه گروه ها خوشت میاد ولی ظاهرا یکیش رو بیشتر از بقیه دوست داری و هوش زیادی داری!! تنها جایی که برای تو خوبه... ریونکلاو

فیلیسیتی نفسی از سر اسودگی کشید، او خوشحال بود که در گروه ریونکلاو است
زنی که در نزدیکی فیلیسیتی ایستاده بود کلاه را از روی سر او برداشت
فیلیسیتی با خوشحالی به سمت میز ریونکلاوی ها رفت و روی یکی از صندلی ها نشست...


ادم برفی رو همون شال گردنی که گرمش میکرد کشت


پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۱۶:۳۷ دوشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۹
#53

هافلپاف

پومانا اسپراوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۷:۳۳:۵۲ شنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۹
از دم در خانه گریمولد
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 153
آفلاین
سرسرا حسابی شلوغ بود.بچه های سال اولی همه با استرس و هیجان به در و دیوار سرسرا نگاه می کردند و درباره گروه ها صحبت می کردند.
_من دوست دارم تو گریفیندور بیفتم.تو چی؟
_تو هر چی میفتم فقط توی اسلایترین نیفتم.
_خیالت راحت نمی افتی اونجا جای کسانی مثل منه که اصیل زاده هستند.
_پومانا،پومانا،سلام.

پومانا به سمت صدا بر می گردد؛باورش نمی شود.جلویش گابریل وایستاده و برای او دست تکان می دهد.
_گابریل!گابریل خودتی؟وای خدای من باورم نمی شه اینجا چی کار میکنی؟
_خب میدونی گفتم بیام یک سری به اینجا بزنم ببینم چطوریه...اخه باهوش منم برام نامه فرستادن دیگه.
_وای خیلی خوشحالم.تو....

_دانش اموزان لطفا توجه کنین.مراسم گروهبندی تا چند لحظه دیگر شروع می شود.

_پومانا تو دوست داری توی کدوم گروه بیفتی؟
_نمی دونم.من همه گروه ها رو دوست دارم.اخه هر کدوم خوبی ها و بدی های خودش رو داره.
_حتی اسلایترین؟
_حتی اسلایترین.راستی تو چی؟
_من دوست دارم یا توی گریفیندور بیفتم یا توی هافلپاف البته ریونکلا رو هم به اسلایترین ترجیح می دم.نگاه کن شروع شد.

همه ساکت شدن تا کلاه شعرش را شروع کند.پس از اتمام شعر پرفسور مک گونگال لیست را جلوی صورتش گرفت و اسم ها رو صدا کرد.نام هر کس را می خواندند به سمت صندلی چوبی قدیمی می رفت و روی ان می نشست؛سپس پرفسور کلاه را بر روی سرش می گذاشت و او نام یکی از چهار گروه را می گفت.
_اسپراوت،پومانا.

گری دل پومانا ریخت.استرس تمام وجودش را فرا گرفت.فکر نمی کرد به این زودی نوبتش شود.
_موفق باشی.

گابریل این را گفت و پومانا به خود امد.لبخند ساختگی به او زد و به سمت چهار پایه حرکت کرد.
_خب،خب،اینجا چی داریم؟یک دختر دورگه که...تو همه ی گروه ها رو دوست داری؟آه خدای من! باورم نمی شه این خیلی عجیبه!پس با این حساب جایی کسی که همه رو دوست داره و فرقی بین افراد نمی گذاره مطمئنا جاش توی...هافلپاف.

هافلپافی ها فریاد شادی را سر دادند و به پومانا خوش امد گفتند.زمانی که پومانا می نشست به بچه های باقی مونده نگاه می کرد که گابریل بین انها بود.توی دلش دعا می کرد گابریل هم با او بیفتد.
_تیت،گابریل.

پومانا به تیت نگاه کرد که پس از مدتی کلاه فریاد زد:
_هافلپاف.

پومانا حسابی او را تشویق کرد نمی دانست چی بین او و کلاه گذشته است فقط از اینکه باز هم در کنار هم بودند خوشحال بود.


مرسی که دوستمی
مرسی که باهامین

تصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۱۹:۳۳ جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۹۸
#52

ربکا لاک‌وود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۲۷ چهارشنبه ۷ آبان ۱۳۹۹
از هرجایی که تاریکه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 315
آفلاین
همهمه بچه ها، یونیفرم های ریونکلاو، بچه های ریونکلاو، بوی ادکلن فرانسوی خودش، صدای کلاه که بچه ها را با صبر و آرامش به گروه ها هدیه میدهد و بچه ها با شادی فراوان به سمت گروهشان میدویدند؛ همه اینها تنها توصیفاتی بودند که او از آنجا داشت. او فقط این ها را میدید. هیچ چیز دیگری در آنجا او را به خود جلب نکرد.
غیر از ورود به ریونکلاو، دیگر هیچ چیز برایش اهمیت نداشت.

-غرور و اصالت! همان چیزی که سالازار اسلیترین میخواهد. اسلیترین!
-شجاعت و قدرت! قدرتی که فقط اعضای گروه گودریک گریفندور دارند. گریفندور!
-سختکوش و مهربان! واو، نوادگان هلگا، همیشه جایشان در گروه اوست. هافلپاف!

اسمش از زبان زنی بلند شد. تکانی به خودش خورد. نمیخواست قدمی بردارد. نمیخواست جلوتر برود. میترسید...
غیر از ریونکلاو، او تحمل هیچ گروهی را نداشت. با صدایی که اسمش را گفت، قدمی لرزان برداشت. نه! چرا؟ چرا این قدم را برداشته بود؟ نباید این کار را میکرد. همه به او نگاه میکردند. او نباید پا پس میکشید. او همیشه باید به جلو حرکت کند.
قدمی دیگر. همچنان لرزان. چرا این احساس سنگین بود و باعث میشد پاهایش بلرزد؟ حس سنگی بودن. حس میکرد بدنش مجسه روونا ریونکلاو است که در تالار ریونکلاو باید باشد... انگار مانند آن مجسمه خشک شده بود.
روی صندلی نشست. کلاه روی سرش نشست. کلاه چیزی نمیگفت...
تردید؟ تردید؟
این کلمه در ذهنش اکو میشد. تردید و تردید و تردید...

-هوش سرشار، فکر کردن بجا، تاریـ...
-فقط ریونکلاو...

زمزمه او کلاه را به سکوت وا داشت. چه سکوت عذاب آوری! اما ناگهان، کلاه به حرف آمد...
-نواده روونا! تو تنها از آن گروه هستی! ریونکلاو!

نفسش در سینه حبس شد. هر قدمی که به سمت میز بچه های ریونکلاو برمیداشت، شادی همچون خونی که در صورت میجوشد، در چهره اش نمایان تر میشد...
آن روز از بهترین روزهایی شد که ربکا لاک‌وود میتوانست برای خودش بسازد.


My Dark Great Lord
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۱۱:۱۴ یکشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۸
#51

رکسان ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱:۰۶:۳۸ جمعه ۲۸ آذر ۱۳۹۹
از ش چندشم میشه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 219
آفلاین
- رکسان ویزلی!

مک گوناگال این رو گفت و در دلش فکر کرد که میدونه قراره نتیجه گفت و گوی رکسان و کلاه چی باشه. کاغذ پوستی رو جمع کرد و منتظر نتیجه موند.

رکسان پله ها رو بالا رفت و روی صندلی نشست تا کلاه رو روی سرش بذارن. وقتی کلاه کاملا روی سرش قرار گرفت، به طوریکه دیگه چشمش هیچ جایی رو نمیدید، شروع به صحبت کرد:
- هوووم... یه ویزلی دیگه... شجاعتی در تو میبینم...

شجاعت؟ رکسان نمیدونست کلاه درمورد چی حرف میزنه. ترسو بودنش تا الان توی مدرسه سوژه بچه ها بود.

- اون آره، ولی فکر نمیکنم اونقدرام ترسو باشی. اگه فکر میکنی گریفندور مناسبت نیست... سخت کوش نیستی، که بندازمت هافلپاف، باهوش نیستی که بندازمت ریونکلاو، فقط می مونه اسلایترین...
- نه!

یاد صحبتای جرج قبل از سوار شدنش به قطار افتاد.
- اگه بیفتی اسلیترین از ارث محرومت میکنم!

اینو همه ویزلیا به بچه هاشون گفته بودن. رکسان ارث دوست داشت. ارث خیلی خوب بود. اگه چند سال قبل بود که آنجلینا مهریه شو گذاشته بود اجرا، حتما میگفت کدوم ارث؟ و میپرید توی اسلایترین. ولی مغازه شوخی رونق خوبی داشت. پس...

- که اینطور... من ذهنتو خوندم و... گریفندور!

رکسان خیلی خوشحال شد. ارث بهش میرسید! کلاه رو از روی سرش بلند کردن که بره روی میزش بشینه که...
صدای جیغی کل سرسرا رو گرفت و رکسان بیهوش روی زمین افتاد.

چند ساعت بعد - بیمارستان

- م... من کجام؟ چی شد؟

خانم پامفری سرشو تکون داد.
- کلاه گفت انگار درست ذهنتو نخونده بوده. گفت کسی که از کاغذ پوستی بلند میترسه جاش توی گریفندور نیست. یه دور دیگه قشنگ ذهنتو خوند و دید اولویت دومت هافلپافه، با تخفیف انداختت هافلپاف. کم پیش میاد کلاه نظرشو عوض کنه؛ تقریبا هر صد سال یه بار.


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۰:۳۱ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
#50

پاتریشیا وینتربورن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۲۱ شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۰۸ دوشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۸
از توی یکی از جزایر ذهنم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 22
آفلاین
بوی دود و سوخت قطار داشت خفه م می‌کرد. آلوا مثل همیشه رو شونم نشسته بود و صدای قارقارش رو اعصاب بود. دلم نمیومد بندازمش تو قفس. کلاغ بیچاره حق داشت. اونم مثل من از بوی دود بیزار بود.

ردای مسخره ای که مامانم به زور تنم کرده، پوستمو به خارش انداخته بود. کاش میشد زودتر سوار قطار میشدم و خودمو از شر ش خلاص میکردم. سعی کردم قدمهام رو سریعتر بردارم ولی این حرکت از چشم مادرم دور نموند. تشری بهم زد و گفت:
_پاتریشیا! توی یک ساعت گذشته، این دفعه پنجمه که دارم بهت تذکر میدم. تو یه دختر اشراف زاده ای. باید آروم و با متانت قدم برداری.

حرصم گرفته بود. دلم می‌خواست ردا رو همونجا دربیارم و بپرم روش و اونقد لگدش کنم تا با آسفالت یکی بشه، بعد با تمام سرعتم بدوم سمت قطار و همونجور که با کفش های پاشنه بلندش سعی میکنه آروم و بامتانت! خودشو بهم برسونه، از پشت پنجره ی قطار واسش زبون دراز کنم.

سوت گوشخراش قطار، اجازه ی خیالپردازی بیشتر رو بهم نداد و دوباره مادرم بود که تقریبا داشت منو به طرف درب قطار پرتاب می‌کرد و همزمان با صدای جیغ مانندی که از صدای قطار هم گوشخراش تر بود میگفت:
_پاتریشیا! عجله کن. قطار داره راه میوفته. الان وقت خیالبافی نیست. حواستو جمع کن.

تو دلم گفتم: چشم قربان! امر، امر شماست. اختیار زندگیم که دست خودتون بوده.اصلا اختیار جونمم دست شما!

بعد از اینکه تا داخل کوپه باهام اومد و مطمئن شد که چیزی اونجا نیست تا گازم بگیره، بالاخره راضی شد که بره. قطار به راه افتاد و من مثل زندانی ای که چشم زندانبان رو دور دیده باشه، ردا رو از تنم کندم و روی تخت ولو شدم.

سرسرای هاگوارتز باشکوه بود. یک آن، فراموش کردم که به عنوان دانش آموز وارد این مدرسه شدم. حس کودکی رو داشتم که بعد از سالها دوری از خانه، بالاخره برگشته بود.
صدای سالخورده و اطمینان بخشی رشته ی افکارم رو پاره کرد:
_و حالا مراسم گروه‌بندی دانش آموزان جدید رو شروع میکنیم.

وای، نه! چرا فکر میکردم هیچوقت قرار نیست به این مرحله برسم و قرار نیست واسه من اتفاق بیوفته؟! علاقه ای به همگروه شدن با هیچکدوم از این دانش آموزا رو نداشتم. زیادی خوش و خرم بودن!

_نفر بعدی، پاتریشیا وینتربورن!

پاهام داشتن منو به سمت قتلگاه میبردن. روی صندلی کهنه نشستم و آروم از صندلی بابت اینکه مجبوره وزنمو تحمل کنه عذرخواهی کردم. کلاه گروه‌بندی که بوی کهنگی میداد تلپی روی سرم افتاد و تا روی چشمام پایین اومد. چند لحظه گذشت و میتونستم حس کنم کلاه داره اون تو دنبال چیزی میگرده که منو به یکی از گروه ها ربط بده. کارش رو زیادی طول داد. سکوت جمعیت کرکننده بود. با حالتی عصبی، زیرلب گفتم: اسلیترین!

کلاه هم انگار منتظر پیشنهاد من بود تا از عذاب گروه‌بندی من خلاص بشه؛ بلافاصله فریاد زد: اسلیترین!

موقع پایین آمدن از پله ها، حس رضایت عجیبی داشتم که هیچ ربطی به تشویق و خوش آمدگویی همگروه هایم نداشت. شاید حس غرور بود، غرور همگروه شدن با لرد سیاه!



ویرایش شده توسط پاتریشیا وینتربورن در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۹ ۰:۳۴:۵۳
ویرایش شده توسط پاتریشیا وینتربورن در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۹ ۰:۳۵:۴۵

زندگی همین است...

روشنایی خفیفی که در تاریکی شب فراموش میشود...

تصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۱۸:۳۵ یکشنبه ۶ آبان ۱۳۹۷
#49

كريس چمبرز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 458
آفلاین
چند هفته گذشته بود.از زمانی که کریس چمبرز در میان حیرت خانواده ماگل خود،نامه ای از مدرسه دریافت کرده بود.
یک مدرسه غیر عادی،هاگوارتز.
حالا بعد از این که در مغازه فلوریش و بلاتز کتاب ها را درو میکرد و در چوبدستی فروشی اقای الیوندر با خوشحالی چوب شاه بلوطش که طبق گفته اقای الیوندر او را انتخاب کرده بود در دست گرفته بود،کنار چهار میز ایستاده بود.نگران و پریشان.
در کدام گروه میافتاد؟هیچ شناختی از انها نداشت اما طبق شعری که کلاهی عجیب و غریب خوانده بود.گریفیندوری ها شجاع اسلیترینی ها مغرور و اصیل زاده ولی دوستای خوب برای همدیگه،ریونکلاوی ها باهوش با فکر باز و هافلپافیا مهربون و صادق بودن.
حروف الفبا را میشمرد و سعی میکرد بفهمد با حرف c فامیلی اش کی نوبت به او میرسد.
_چمبرز.کریس!
تصمیم گرفت آرام باشد.پس مصمم به سمت کلاه قدیمی راه افتاد.زنی با قیافه بسیار جدی اما مهربان کلاه را بر سرش گذاشت.
_اوممم.تیزهوش،تخیل و فکر باز،تشنه حل مسایل دشوار...اگه تو ریونکلاو نندازمت،پس هیچ گروه دیگه ای هم نمیتونم بندازمت!
و بلند تر فریاد زد:
_رییونکلاااو!!
کلاه را از روی سرش برداشت و به زن داد میدانست کلاه درست انتخاب میکند به سمت میز گروه ریونکلاو دوید و به نوجوانانی که سر میز ریونکلاو برای او دست میزدند لبخند گل و گشادی زد.
انگار از همان لحظه به شکل عجیبی به ریونکلاو تعلق یافته بود...


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۲۲:۵۶ یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۷
#48

اشلی ساندرز old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۳۱ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
از لندن گرينويچ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 206
آفلاین
روبه روى کلاه گروهبندى ايستاده بودم و به بچه هايى که دونه دونه گروهبندى مى شدند نگاه مى کردم:
- هافلپاف
- اسلايترين!
- ريونکلا!
- گريفيندور!

اصلا نمى دونستم ،چيز هايى که ان کلاه عجوزه مى گويد چيست.
احساس مى کردم در يکى ديگر از رويا هاى عجيب شبانه ام هستم!
اما هرچه خودم را مى زدم بيدار نمى شدم ؛ همين خود زنى ها باعث پچ پچ هاى زير لبى شده بود:
- اين دختره چشه خله؟
- نمى دونم ولى اوضاش خرابه!

- چرا خودشو مى زنه ؟
- من چه مى دونم؟

داشتم به همين حرفا گوش مى دادم.که دستى به شونه ام خورد؛ و من هم به سرعت به سمت عقب برگشتم ، پشت سرم را نگاه کردم پسرى تقريبا قد بلند پشت سرم بود.
- معلومه خيلى ترسيدى! حالا چرا خودتو مى زنى؟
- چى؟ من... يعنى شما ؟
- ببخشيد خودمو معرفى نکردم من البوسم.البوس پاتر. اين قلعه و اون کلاه و من و اين چيزا که دارى مى بينى رويا نيست.

من فقط مثل ابله ها نگاهش مى کردم:
- احساس مى کنم اليس در سرزمين عجايبم!
- کى کى در سرزمين عجايب؟
- هيچى بابا بى خيالش.

همينطور داشتم به بچه هايى که گروهبندى مى شدند نگاه مى کردم که اسم خودم را شنيدم:
- اشلى ساندرز.

لرزان لرزان به سمت صندلى رفتم؛ صندلى چوبى و ناراحت بود. اما ماندگار نبود.

-خب ، خب انتخاب زياد سخت نيست شجاع، کله شق، باهوش.
بچه جون اين چيزا که مى بينى خواب نيست!
گريفيندور!

زنى که نمى شناختم کلاه را از سرم برداشت؛ بلند شدم و مانند احمق ها به اطراف نگاه کرد.البوس با دست به يکى از ميز ها اشاره کرد و من هم ناچار به سمت ان رفتم.


تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟


پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۱۷:۳۵ یکشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۶
#47

لیزا چارکس old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲ یکشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۶ سه شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۷
از دشت مگس‌ها!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 54
آفلاین
با زانوانی سست... پاهایی لرزان... صدای گرومپ و گرومپ قلبم... آب دهانی قورت داده شده و ذکر مرلینا برس به دادم، روی چهار پایه ای که پروفسور مک گونگال کنارش همراه با کلاهی درب و داغون ایستاده بود، نشستم.
از ترس چشمانم گشاد، دهانم خشک و دندان هایم به هم می خوردند. کلاه که روی سرم جا گرفت کمی از موهای سرم کشیده شد و همین تلنگری بود برای من، که اگر گریفیندور را می خواهم باید شجاع باشم.
گریفیندور خانه اول و آخر من خواهد بود. از وقتی که پدرم درباره ی هاگوارتز و این گروه تعریف و تمجید هایی کرد، در این فکر بودم که اگر به این گروه فرستاده نشوم، دست به ریش های دامبلدور بشوم و تا نظر کلاه را عوض نکرده است، از ریش های بلند او جدا نشوم.
کلاه که مرا ساکت و در فکر دید، با صدای کلفتش گفت:- اوم... بزار ببینم... یه بچه ی نق نقو داریم... شیطون و لجباز که کم از ویزلی ها نداره... اوم... علاقه ی زیادی به گریفیندور داری... هوشت هم قابل تحسینه... بخاطر علاقت و حفظ ریش های دامبلدور و ریشه ات گریفیندور تو رو صدا میزنه، پس باید بگم که... گریفیندور!

با نیشی باز و خوشحال و شاد خندان به طرف میز گروه گریفیندوری ها که همه با قیافه هایی ناز و آغوش باز، منتظر آخرین نفر از لیست که به آنها تعلق می گیره ، بودن رفتم.


Courage doesn’t mean
.you don’t get afraid
Courage means you don’t
.let fear stop you



پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۱۳:۴۴ یکشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۶
#46

آبرفورث دامبلدور old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۰ سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۰۶ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
از اتاق مدیریت هاگزهد
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 78
آفلاین
دانش آموزان داخل تالار شدن،آنها بسیار خوشحال و متعجب بودند،دانش آموزان با لبخندی به جلو آمدند و جلوی کلاهگروهبندی قرار گرفتند،پروفسور بینز با حالتی جدی گفت:
-خب ،بچه ها خوش اومدید ،هرکی رو خوندم بیاد رو این صندلی بشینه تا کلاه گروهبندی اونو تو یکی از گروه های هافلپاف گریفندور ریونکلاو و اسلایترین بندازه.

دانش آموزان بسیار استرس داشتن و چهره هایشان شک زده شده بود قلبشان تند و تند میزد.
-آبرفورث دامبلدور .

آبرفورث بسیار خوشحال و البته شک زده شده بود ،با نیشخندی چند قدم به جلو آمد و روی صندلی نشست و پرفسور بینز کلاه گروهبندی را روی سر آبرفورث گذاشت،کلاه گفت:
-به به،آبرفورث دامبلدور ، برادر آلبوس دامبلدور .تو شجاعت بسیار زیادی داری و هوشتم بدک نیست،پس تو رو تو گروه ،گریفندور میندازم.

آبرفورث بسیار خوشحال به سمت میز گریفندور ی ها رفت.



قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.