هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۲:۱۲:۱۸ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸
#28

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹:۲۶ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۳:۲۰:۳۹
از کجا به نظرت؟🤔
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 145
آفلاین
ترنسیلوانیا و اراذل و اوباش گریف



پست سوم


- من غلط کردم، غلط!

سو آب دهانش را قورت داد و سعی کرد غول را متقاعد کند.
- ببین... من منظورم اصلا اون نبوده! تو اشتباه کردی!
- ما غولای چراغ جادو اصلا اشتباه نمی کنیم.‌‌ ... این مطمئن‌ترین راه برای رسیدن به آرزوت بود.
- مطمئن‌ترین یا پر درد ترین؟
- حالا هر چی!
-
- اصلا این چه وضعشه؟ ترتیب ما باید از بزرگ به کوچیک یا از کوچیک به بزرگ باشه، نه این‌جوری که هر کسی‌و همین‌جوری دوختی!
- خب این‌که غصه نداره، می‌تونم با دندون کوک‌هاتونو باز کنم و دوباره به‌ترتیب بدوزمتون. اتفاقا الان که دردش رو هم کشیدین و تحملش آسون‌تره!
- دندون کثیفه، با بشکاف لطفا.

غول شانه‌ای بالا انداخت و بشکاف را برداشت که دیگر اعضای تیم به خودشان آمدند تا به سرعت و با هر روش ممکن، به غول ثابت کنند گابریل فقط خواسته مزه بریزد و کلا نباید به حرف‌هایش توجهی شود و دربرابر آدم‌های نادان بی‌توجهی برترین سلاح است؛ در پاسخ به اعتراض‌ها و جیغ و داد‌های گابریل هم گونی روی سر کشیدند و نتیجتا غول راضی شد.

- خب دیگه من باید برم. اصلا لازم نیست تشکر کنین‌آ وظیفه بو‌...
- نه نرو! من آرزومو پس می‌گیرم!
- همچین چیزی نداریم.
- یه آرزوی دیگه چی؟
- نه دیگه همین یه دونه بود.

آندریا که ماگل بود و داستان‌های ماگلی را خوب بلد بود، سعی کرد مچ غول را بگیرد.
- دروغگو، شما که سه‌تا آرزو برآورده می‌کنین!
- آره دیگه اینم آخریش بود... حالا دیگه آزادم. می‌تونم برم برای خودم خوش بگذرونم! آرزوی قبلیم دست یه مرده بود که گفت هر وقت آزاد شدم برم پیشش که با هم کمالات خاص رو به دست بیاریم! به دست آوردن کمالات خاص خیلی باکلاسه نه؟

ترنسیلوانیایی ها به هم نگاه کردند.
- نیمه لخت بود؟
- عه، می‌شناسینش!
- آره. ... حالا چی آرزو کرد؟
- هیچی... گفت همه ساحره‌ها جذبم بشن، منم یه آهنربا هم‌اندازهء خودش کردم تو حلقش. فقط نمی‌دونم چرا خیلی استقبال نکرد...

سو و گابریل نگاهی به هم انداخته و پقی زیر خنده‌ زدند.
- یادت باشه حتما واسه ارباب و مرگخوارا تعریف کنیم!
- آره حتما کلی خوششون میاد!
- فکر کن چقدر لحظه‌ء خنده‌داری بوده!
- رفت.
- کی؟ رودولف؟
- نه... غوله رفت.

نگاه همه از روی آندریا به جایی که غول تا چند لحظه پیش بود، برگشت.
- بدبخت شدیم!
- ما می‌بازیم!
- ما جام رو از دست می‌دیم!
- ما گوسفندامان ره از دست می‌دیم!
- ما t هامونو از دست می‌دیم!
- ما تِی‌مونو از دست می‌دیم!
- ما برای بدهی، همه‌چی‌مونو از دست می‌دیم!

سو دستی به جای کوک‌ها که خونریزی‌شان بند آمده بود کشید و در آخرین دیالوگ، تلخ‌ترین حقیقت را گفت.

آن‌ها باید هر چه سریع‌تر چاره‌ای می‌اندیشیدند.

- کاپیتان...
- مرگ و کاپیتان، باز یاد من افتادین؟ کل مسابقات چاره اندیشیدم، دیگه به من ربطی نداره!
- من فقط می‌خواستم بگم داره می‌ریزه.

نگاه همه به سمت چوپان برگشت؛ بدبختی که یکی و دوتا نبود.

***

- خب الان چه‌جوری بازی کنیم؟
- نمی‌تونیم بازی کنیم! آخه چه‌جوری هم از دروازه محافظت کنیم، هم توپ گل کنیم، هم اسنیچو بگیریم؟
- ما باختیم!

دامبلدور سعی کرد امید و روشنی را به تیم بازگرداند.
- امیدتونو از دست ندین بابائیا، من مطمئنم می‌تونیم یه کاری بکنیم!
- مثلا چیکار؟
- خب... خب بیاین تلاش کنیم از هم جدا بشیم!
- آخه چه‌جوری؟
- همه به هر شکلی که شده از هم فاصله بگیرن!
- آره، فکر خوبیه! فشار بیارین... آره... بیشتر... بیشتر!
- چرا عین تسترالا لگد پرت می‌کنی؟ داره می‌گه فشار بیارین نه که پاهاتونو بکوبین تو دهن اون یکی!

نتیجهء فشارهای بیشتر، در حالی‌که از سر و کول یکدیگر آویزان بودند، چیزی جز در رفتن استخوان‌های دامبلدور و زخم و زیلی‌شدنشان نبود. آندریا هم که معتقد بود گابریل عقده‌های پیش از این را رویش خالی می‌کند شروع به پرتاب مشت و لگد کرده و او را هم بر علیه خود شوراند.

- روونایا، آخه چی می‌شد این دوتا رو کنار هم نمی‌دوخت؟ ... خب، بسه دیگه! اینا این‌جوری کنده نمی‌شن، فقط خودمون داغون می‌شیم! کسی راه دیگه‌ای نداره؟
- ساطور رو امتحان کنیم؟
- ساطور؟
- آره، نخ‌ها رو که جدا می‌کنه، گوشت هم اگه زیرتیغش اومد می‌بُره!
- راه‌حل بعدی!
- گب اون چوب زیر پاته بده، می‌خوام بره گوگولیامه آتیش روشن کنمه!

سو نگاهی به کلاه و بعد به چوپان انداخت؛ سپس لبخند شیطانی‌ای زد و گفت:
- خودشه!

***

- یکم اینور تر... آها... خب وایسا سر جات دیگه، بذار یکم حرارت بگیره!
- ســـوختـــم!
- اصلا مهم نیست، یکم کج شو، یکم دیگه، آاااخ نه دیگه اونقدر!

همه با هم روی زمین افتادند و ریش تازه درآمدهء دامبلدور، دوباره کز خورد و سوخت.
- ریشم!

طبق معمول، ذات پلید سو که هم‌گام با کاپیتان بودنش که باعث می‌شد کسی نتواند روی حرفش حرف بزند، گابریل و آندریا را روی آتش فرستاده‌بود تا شاید بتوانند از این طریق نتیجه بگیرند. اما به جای بریده‌شدن نخ‌ها، خودشان قطره قطره ذوب شده و روی آتش ریخته می‌شدند.

- بیخیال اصلا!

سو با حرص پایش را روی آتش کوبید.
- آتیش هم جواب نمی‌ده! ... نظرتون چیه بگیریمشون جلوی اون اره‌برقی‌ای که از مسابقه سوم بلند کردیم؟
- بلند کردن چیه باباجان، زشته! ما فقط به‌صورت مادام‌العمر قرضش گرفتیم.
- حالا همون... یکی اره‌برقی رو ثابث نگه داره ما بگیریم جلوش؟

کمی خشن به‌نظر می‌رسید، اما شروع مسابقه نزدیک بود و آن‌ها باید کاری می‌کردند.

- بیا اینجا وایستا! آره دقیقا جلوی این!
- می‌شه من اره‌رو نگیرم؟ می‌خوام برم‌از اون آقاهه بپرسم t منو ندیده؟!
- نخیر، همین‌جا می‌ایستی و اینو نگه می‌داری. باز خداروشکر تو کامل کوک نخوردی. بگیر! ... خب، شما هم وایستین جلوش، دامبلدور یکم به سمت چپ! خب، روشنش کن!

صدای تخ تخ اره‌برقی بلند شد و سونامی که مدام اطرافش را نگاه می‌کرد آن را جلو آورد؛ نفس توی سینهء همه حبس شده‌بود... گابریل همین‌طور که سعی می‌کرد مستقیم جلوی تیغه قرار بگیرد با دستمال عرق از صورت همه پاک می‌نمود؛ سو هم کلاهش را هر چه دورتر می‌گرفت تا از معرکه به دور باشد، چوپان نیز چخه چخه گویان گوسفندها را دور می‌کرد تا بیشتر از این تلفات ندهند، آندریا هم که موهایش را با دست پوشانده‌بود تا اتفاقی برایشان نیوفتد و این بین دامبلدور که با سوختن ریشش چیزی برای از دست دادن نداشت، ثابت سر جایش ایستاده‌بود.

- آخ...
- وای، ‌t!

سونامی اره‌برقی را خاموش کرد و بی‌توجه به بقیه، به‌طرف جایی که جنبنده‌ای حرکت نموده‌بود، خیز برداشت. ترنسیلوانیائی‌ها هم که به‌زور خودشان را ثابت نگه داشته‌بودند محکم روی زمین افتادند و به دنبال منبع "آخ" گشتند.

- ... جون! آخ جون!
- دامبلدور مشاعرشو از دست داد؟
- وای، برآمدگی دماغم بریده‌شد! آخ جون! دمت گرم باباجان، کارت حرف نداره!

بله، دامبلدور مشاعرش را از دست داد.

***

اعضای ترنسیلوانیا خسته و کوفته کنار هم افتادند؛ هیچ‌کدام از راه‌هایی که امتحان کرده‌بودند جواب نداده و مسابقه هم در حال شروع شدن بود. آن‌ها باید کاری می‌کردند... اما چکار؟ ان سوالی بود که هیچ‌کدامشان نتوانسته‌بودند پاسخی برایش پیدا کنند.

سو لگدی به پای چوپان که با توجه به نوع دوختش کاملا روبروی او قرار گرفته‌بود زد و سعی کرد موهای آندریا را از توی دهانش به بیرون تف کند.
- باید همین‌طوری بازی کنیم!
- چی؟ این‌جوری؟

گابریل اشاره‌ای به جمعشان که کوک‌های متعددی از هر طرف آن‌ها را کنار هم نگاه داشته‌بود کرد؛ آن‌ها حتی نمی‌توانستند روی پای خودشان بایستند.

- بله، دقیقا همین‌جوری!
- ولی...
- ولی نداره، بلند شین! الان مسابقه شروع می‌شه!

سو، کاملا مصمم به‌نظر می‌رسید.


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۸ ۲۳:۲۲:۱۲
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۸ ۲۳:۲۶:۴۸

نزدیک ارباب بشین، شفافتون می‌کنم!




تصویر کوچک شده


پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۲:۰۰:۱۴ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸
#27

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۵:۲۵:۴۲
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 359
آفلاین
ترنسیلوانیا و اراذل و اوباش گریف



پست دوم

-من از این خونه میرم!

سونامی زودتر از بقیه هوشیاری اش را بدست آورد و واکنش مناسبی به غول چراغ آقازاده نشان داد. دیدن موجودی بزرگ، قدرتمند و آبی رنگ، چیزی نبود که اعصاب سونامی را به هم نریزد. هرچه تا آن زمان تحمل کرده بود، کافی بود. نباید اجازه می داد کسی شبیه خودش آنجا باشد. سونامی تک بود! آنجا یا جای سونامی بود، یا غول چراغ آقازاده.

-بابا جان، یه دقیقه بشین ببینم اینجا چه خبره!

سونامی ننشست. نه آنکه لج کند ها! طفلک با وجود آن همه سر و صدا و ظاهر غلط اندازش، خیلی هم معصوم و مظلوم و حرف گوش کن بود. ولی نمی توانست بنشیند؛ چون زانو نداشت!
ولی به جهت حفظ ادب و زمین نینداختن روی دامبلدور که ریش سفید جمع محسوب می شد، سعی کرد عملی مشابه نشستن انجام دهد. همین عمل مشابه کافی بود تا باقی افراد، تا زانو در آب بروند!

-اینا که از منم داغون ترن.

غول، زیر لب این را گفت و تصمیم گرفت سوالش را تکرار کند.
-ارباب، چه آرزویی دارید؟

ایش گفتن ها و غر زدن ها و زیر لب دعوا کردن ها، با حرف غول چراغ آقازاده، فروکش کرد.

-ارباب کو؟ کجان؟
-تام... خودت رو نشون بده!

-چیزه...

غول جلو آمد و به نرمی روی شانه سو زد.
-با شما بودم... ارباب!

درست ثانیه ای قبل از آنکه به دلیل برخی سوءتفاهمات، حمله ای از طرف سو به غول صورت بگیرد، آندریا موفق شد که حواس سو را با جمله‌ی "عه، یه بادیگارد اونجاست! " پرت کند.

-کو؟ کجاست؟
-ولش کن اونو. میگم که... فکر کنم این از اون غولاست که آرزو برآورده می کنه.

غول، این حرفِ مثلا زیر لبی آندریا را به وضوح شنید. ولی نتوانست در برابر جماعتی که با دهان باز و چشمانی پرطمع به او خیره شده بودند، چیزی بگوید.
چشمانی پر طمع که با شنیدن حرف آندریا به فکر فرو رفته و در رویاهایشان غرق شده بودند. اما به محض یادآوری قصه های قدیمی و فهمیدن اختلاف تعداد افراد حاضر، با تعداد آرزوهای مجاز، هر یک سعی کردند گوی سبقت را ربوده و آرزوی خود را بیان کنند.
-عشق! یه عالمه نیروی عشق!
-آرزو می کنم کل دنیا تمیز و بدون آلودگی باشه. همزادِ دقیقا متقارن کره‌ی زمین از خط استوا بهش بچسبه. هیچ کسی نباشه که فقط یکی از لپاش چال لپ داشته باشه...
-لطفا یدونه t.

سومین آرزو بود. سونامی به خاطر یک t ناقابل، آتش به جان همه زد!

دقایقی در سکوت سپری شد. غول با نگاهی خنثی و حالت چهره ای منزجر شده، به آنها نگاه می کرد. اصولا نباید برآورده کردن آرزو ها، برای او آنقدر طول می کشید و به آن همه تمرکز احتیاجی نبود.
-ارباب، آرزوتون چیه؟!

آب پاکی را روی دست همه ریخت. حتی روی دست سونامی هم ریخت!
حرفش هم حق بود. سو بود که او را از بند اسارت در چراغ آقازاده نشان، نجات داده و آزاد کرده بود. پس همه ی آرزو ها و هزینه ها و هر چیز دیگری، برای سو بود!

-سو، به روونا قسم اگر بادیگارد آرزو کنی، خودم توی اسید حلت می کنم!
-بابا جان... بیا از این فرصت برای گسترش خیر و خوبی استفاده کنیم.
-سو... پول! بذار من یه بار پول واقعی ببینم از نزدیک.
-کاپیتان، میشه من نیمه‌ی گمشده‌مو داشته باشم؟
-میگم چقده داشتنه یه گله بزرگه گوسفند عالیه!

سو نگاهی به بازیکن هایش انداخت. ولی فایده نداشت. خجالت که نکشیدند، هیچ؛ با لبخند های عریضی هم نگاهش کردند.
-تو نمی خوای چیزی بگی؟

سو با نوک انگشت، به لبه‌ی کلاهش زد.

-نه. فقط اگه یه وقت هوس داشتن بزرگترین کلکسیون کلاه رو کردی، بدون دیگه رنگ منو نمی بینی!

سو آه نچندان کوتاهی کشید و شروع کرد به زیر لب، زمزمه کرد. خل شد بیچاره!
-پول که خیلی وسوسه کننده‌س... بادیگارد! لعنت به گابریل که نمی ذاره به خواسته هام برسم. سونامی و چوپان که اصلا فکرشم نکن! دامبلدور هم که... آخ، راستی چقد بازی قبل که نبود ما عذاب کشیدیم!

جیلینگ!

فکری به ذهن سو رسید. ولی فکرش خفن بود و صدای جیلینگ داشت.

-آرزوی من اینه که ما همیشه کنار هم باشیم و کسی از تیم جدا نشه!

همه با قیافه های منزجر شده به سو خیره شده بودند که غول، چشم ارباب گویان، به طرفشان هجوم برد همه‌شان را زیر بغل زد.

-ما ره کجا می بره این؟

قرچ قرچ قرچ...

اعضای ترنسیلوانیا با اخمی که نشان از تمرکزشان بر روی موضوع داشت، به هم نگاه ‌می‌کردند.

- این قرچ قرچ صدای چی می‌تونه باشه؟
- حتما گوسفندا دارن علف می‌خورن.

چوپان سرش را به شدت به دو طرف پرت کرد تا مخالفتش را نشان بدهد.
- نخیرم، گوسفندا وقتی علف می‌خورنه صداش "خرچ خرچ" می‌باشه، نه "قرچ قرچ"!

چوپان روی تک تک مسائل مربوط به گوسفندهایش غیرت داشت.

- چقدر شبیه صدای دریده‌شدن و سپس به هم دوخته‌شدن پوست و گوشت و استخونه، نه؟
- چه بامزه!
- واقعا این ایده‌ها رو از کجا میاری آنی؟

آندریا با حرص زبان بلندبالایی برای گابریل بیرون آورد و بعد هم سعی کرد ایده‌های بی‌پایه و اساس و کاملا تخیلی‌ و غیرممکنش را توجیه کند.
- خب... آخه هم خون پاشیده روی در و دیوار، هم یهو خیلی دردم اومد. فکر کردم که...
- دیگه از این فکرا نکن!
- چشم کاپیتان!

سو لبخند کاپیتانانه‌ای به آنی زد و سعی کرد فکر کند "قرچ قرچ" مذکور چه دلیلی می‌تواند داشته‌باشد، که صدای غول چراغ بلند شد.
- اه! انقدر بدم میاد یهو نخ از توی سوزن در میاد!

سکوت ِ مطلق برقرار شد. سو آب دهانش را قورت داده و نگاهی به تیمش انداخت.

- یس! کنف شدی گب؟ دیدی حق با من بود؟ دیدی من هیچوقت اشتباه نمی‌کنم؟ دیدی این همون صدائیه که می‌گفتم؟
- حالا انگاری چیکار کرده... یه صدا حدس زدی دیگه الان مثلا چه کار شگرف و بی‌نظیری انجام دادی که هی پز می‌دی؟ منم تمرکز نکرده‌بودم وگرنه زودتر از تو می‌فهمیدم که این غوله داره با چرخ خیاطی ما رو به هم می‌دوزه و الاناست که از خونریزی بمیریم.
- منم داشتم خودمو آماده می‌کردم که همینو بگم، مگه مهلت می‌دی به آدم؟
- داری چکار می‌کنی؟

گابریل و آندریا سکوت کردند. با این‌که صدای سو آرام بود، اما به دلیل برقراری سکوت بین دو بازیکنی که همیشهء روونا درحال ِ بحث و دعوا بودند، یک پرتاب سه‌امتیازی محسوب می‌شد.

غول لحظه‌ای چرخ‌خیاطی را متوقف نموده و به سو نگاه کرد و پرسید:
- با من بودی؟

سو دستی به گونه‌اش کشید تا خونِ چسبیده به آن را پاک کند.
- با خود ِ تو.
- اوممم... یه‌لحظه صبر کن.

غول کلهء آبی‌‌اش را دوباره پایین برد و چرخ خیاطی را به‌راه انداخت. چند کوک دیگر هم زد و بعد انتهای نخی که از پشت کتف دامبلدور بیرون زده بود را گرفت و گرهی به آن زد تا از کوک خارج نشود. سپس آن را دور دو انگشتش پیچاند و با دندان، پاره اش کرد و شاهکارش را از زیر سوزن بیرون آورد.
- دارادادام! تموم شد! آرزوتون رو برآورده‌کردم!
- آ... آرزو؟
- بله، آرزو.
- دِ آخه کدوم آرزو؟!
- همون که ازم خواستین هیچ‌وقت از هم جدا نشین و همیشه کنار هم بمونین. تبریک می‌گم، به آرزوتون رسیدین!
- یعنی الان... ما رو به هم دوخت؟
- آخ!

گابریل تازه دردش آمده‌بود!


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۸ ۲۳:۲۱:۱۳

بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۱:۳۲:۳۱ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸
#26

ریونکلاو

آندریا کگورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۱۳ دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۰۸:۲۰ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
از کوچه دیاگون پلاک شیش
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 144
آفلاین
ترنسیلوانیا vs اراذل و اوباش گریف

پست اول

مدت زیادی از تمام شدن مسابقه می گذشت. ولی اعضای ترنسیلوانیا، همچنان درگیر بودند. مشکلاتشان که یکی، دو تا نبود!
بعد از جداسازی آندریا و گابریل از هم و دامبلدور از پای آقای مافیایی، که مورد آخر با گریه‌های ضجه‌مانند و کنده‌شدن قسمتی از پای آقای مافیایی و صحنه های دلخراش همراه بود، آقای مافیایی تصمیم گرفت خاطره حضور پسرش در آن تیم را ماندگار کند. چرا که خاطره‌ی بسیار جذابی بود!
-به میمنت و مبارکیِ حضور عسل بابا در این مسابقه، قصد دارم مهمونی کوچیک و جمع و جوری برگزار کنم. خوشحال میشم شما هم بیاین.
-اون آقاها هم میان دیگه؟

واکنش بقیه، خیلی با سو فرق داشت!
-ایول، شام!


رو به روی یکی از خانه های لاکچری آقای مافیایی

_خانه پدری!
_ولی آخه اینجا...
_ولش کنید. هنوز از نقشش درنیومده.

دامبلدور در ظاهر بازیگر خوبی به چشم می آمد. اما در باطن، فیلمنامه نویس قهاری بود! فیلمنامه ای که انتهایش به‌جای گل و تقدیر، گالیون ها بر سرش ریخته می‌شد و بجای تعظیم خودش به مردم، مردمی پرعشق برایش خم و راست می‌شدند؛ الحق که باید فیلمنامه‌ی سال لقب میگرفت!

خانه آقای مافیایی، یا بهتر است بگوییم «عمارت سه هزار میلیارد هکتاری» آقای مافیایی، زیباترین عمارتی بود که ترنسیلوانیائی‌ها تا به حال دیده بودند و می‌شد این را از دهان های بازشان نیز فهمید. البته تقصیر خودشان نبود که تا پیش از آن، عمارتی ندیده بودند.

- چقد قشنگه!
- پولش هم قشنگ بوده.
- چه جالب! اینجا هم تشریف دارن که.
- کیا؟!
- بادیگاردارو میگه... اصلا هم نمی دونست!

سو چشم‌هایش را دو متر در عرض و دومتر درطول باز کرده و مشغول شد، تا وقتی که ملت موفق شدند جمعش کنند.

- ملت رضایت میدین بریم تو یا بیرون هوا خوبه همین‌جا سفره پهن کنیم؟!
- غر نزن، بریم.

همچون انسان هایی که از غار بیرون آمده باشند، به سمت دروازه های طلایی ساخته شده از طلا قدم نهادند. سو نگاهی به اعضای تیمش انداخت و دست به کار شد؛ ابتدا صورت گابریل را برق انداخت، سپس ریش های دامبلدور را شانه زد، موهای آندریا را به هم ریخته و کلاه خودش را روی سرش تنظیم کرده و در آخر در زد. چوپان و سونامی مهم نبودند. آبروی خودش خیلی مهم بود!
-عه، بابایی!
-زهر مار.

سو اجازه نداد دامبلدور مهمانی رویاییشان را خراب کند. ممکن بود پاداشی در کار باشد!
- سلام، قهرمان!

آقای خفن و چاق و کچلِ مافیایی، با چشمانی که بخاطر حلقه‌ی اشک درونشان می درخشیدند، نگاهی به آقازاده انداخت که بی توجه به همه، چیپس می خورد.
- پسرم همیشه کارهای بزرگی می‌کرد، وقتی بچه بود خودش به تنهایی بدون کمک هیچ‌کس گریه میکرد. باورتون میشه؟ حتی وقتی نوزاد بود!
- بله، بسیار با استعداد هستن ایشون...
- بابایی خیلی لطف دارن نسبت به من، همه اینا بخاطر پدر نمونه‌ایه که من دارم.
- دارم درمورد آقازاده حرف میزنم.

چشمان آقای مافیایی فقط یک چیز را می‌دید؛ پسرش! و دامبلدور دو چیز را؛ آقای مافیایی و زندگی عشق مداری که در مابقی عمرش متصور شده بود؛ البته اگر می‌شد این دو را از هم جدا دانست.

سو تلاش می کرد آقای مافیایی را سرگرم کند تا نفهمد بقیه اعضای ندید و بدید تیمش، سرشان بین اسباب و اثاثیه و خدم و حشم عمارت در حال دَوَران بود.
-ما همه‌ی بردمون رو مدیون تلاش بی نظیر آقاده هستیم.
-دقیقا همینطوره... شکی نیست. فقط... بهتره تا قند آبنبات بابا نیفتاده و گوسفنداتون بقیه‌ی اون گلهای کمیاب رو منقرض نکردن، بریم برای سرو شام.
-به به! شام.

موقع صرف شام هم همچنان همان وضعیت برقرار بود؛ چشمان ملت از روی غذاها برداشته نمی‌شد. آن‌ها تابه حال آن همه غذا را یک‌جا ندیده بودند.

***

- دوشیزه لی، یه‌لحظه وایستین!

آقای مافیایی، لحظه ای قبل از آنکه گابریل به سو، سیلی بزند و از چهارچوب در عمارت خارج کند، جلو آمد و او را صدا کرد. سپس به شخصی اشاره کرد که نتیجه‌ی آن اشاره، به سر دویدن و آوردن شیئی طلایی‌رنگ بود.

- داشت یادم می‌رفت!
- این دیگه چیه؟
- اینو داشته باشین و بذارین رو طاقچه افتخارات ترنسیلوانیا که همیشه یادتون بمونه دلیل بردتون تو مسابقات کی بوده.
- اوا! زحمت کشیدین، دستتون درد نکنه واقعا! چه قشنگم هست.
- این... عکس آقازاده نیست؟

درست بود. عکسی از آقازاده بر روی چراغ خاک گرفتهء طلایی چاپ شده بود.

بیرون خانه لاکچری آقای مافیایی، درون پارک کارتن خواب ها

- به نظرم بندازیمش دور.
- نه بابا کلی کارایی داره میتونیم توش چایی بریزیم.
- این چراغه نه قوری! تازه، ما چایی نداریم که.
- هرچی که هست به هرحال نباید بندازیمش دور.
- بابا چای چیه می‌تونیم بفروشیمش یه پولی از قِبَلش در بیاریم!
- آخه با این قیافه‌ی داغون آقازاده که روش زدن، کی ازمون می‌خردش؟
- خب بذارین ببینم میشه این عکس رو از روش پاک کرد.

سو این را گفت و چراغ را در دست گرفته و چندین بار محکم رویش کشید تا پاک شود. متاسفانه عکس آقازاده پاک نشد... اما افسانه‌ای را حقیقت بخشید!

- ارباب، چه آرزویی دارید؟

غولی آبی رنگ از چراغی که حال روی زمین افتاده‌بود برخاسته و با چشمانی منتظر، به دهان‌هایِ بازِ اعضای ترنسیلوانیا می‌نگریست.


ویرایش شده توسط آندریا کگورت در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۸ ۲۱:۴۸:۵۵
ویرایش شده توسط آندریا کگورت در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۸ ۲۱:۴۹:۳۳
ویرایش شده توسط آندریا کگورت در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۸ ۲۳:۵۳:۳۷


پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۰:۳۹:۴۲ یکشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۸
#25

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۰۹:۰۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 387
آفلاین
ترنسیلوانیا
VS
اراذل و اوباش گریف



زمان: ساعت 00:00 روز 10 شهریور تا ساعت 23:59:59 روز 16 شهریور

داوران:
فنریر گری بک
ابیگل نیکولا

لطفا توضیحات ورزشگاه را مطالعه کنید.




پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۰:۰۰:۰۸ سه شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۸
#24

برایان سیندر فورد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۲۶:۵۷ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۶:۳۱:۲۰ سه شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 7
آفلاین
کثیف و ناجوانمردانه
VS
Wizards Witches with Attitude


نیمه شب بود. فعال حقوق زنان در اتاق هتلش با زنان فعالیت میکرد و حقوق میگرفت. به دلایلی که بعلت طولانی نشدن پست ذکر نمی کنم، این هتل در سیاره مریخ واقع شده بود. کریستف کلمب که حالا دیگر از کشف آمریکا ناامید شده بود و داشت به اختراع آمریکا فکر میکرد، جلوی در اتاق هتل فعال حقوق زنان ایستاده بود و منتظر بود فعالیت حقوقث زنانِ فعال حقوق زنان تمام شود که بتواند برود داخل و به فعالیت حقوقِ فعال حقوق زنان بپردازد.

در همان لحظه بود که سرمای فلزی را پشت سرش احساس کرد و صدای هوریس را شنید.
_اسلحه تو بنداز.
_من اسلحه ندارم برا چی بیخود پست رو طولانی میکنی.

هوریس برگشت و کریستف کلمب را نگاه کرد.
_عه هوریس!

کریستف کلمب هوریس را نگاه کرد.
_عه هوریس!
_عه هوریس!
_عه هوریس!

هوریس ها هنگ کردند و نویسنده هم هنگ کرد.

به دلایلی که سرتان را باهاشان درد نمی آورم و پست را طولانی نمی کنم، هوریس هوریستف کلمب را هدشات کرد و به شکل کریستف کلمب در آمد و مجبور شد سه بار تلاش کند چون دو بار اول بر حسب عادت همش مبل می شد. فعال حقوق زنان تمامی زنانِ داخل اتاقش را به قتل رساند و سپس از پنجره پایین پرید. او برای این کار انگیزه های تکان دهنده ای داشت که از خدا چه پنهان، قطعا از شما هم پنهان نیست و تکرار مکررات نمیکنم. از آنجا که این هتل در سیاره مریخ واقع شده بود، فعال حقوق زنان به کاهدان زد و تقریبا پنج سالِ زمینی طول کشید تا به زمین-

یوآن ابرکرومبی چوبدستی اش را در آورد و با ذوق تکان داد.
_به مریخ!

آه... روزگار جفاپیشه. کجا بودیم. تقریبا پنج سال زمینی طول کشید تا به مریخ برخورد کند و تازه آن موقع هم نمرد، بلکه اتفاقی افتاد که حالا با استفاده از ظرافت طبع خود، در لفافه برای شما بیان می کنم. فعال حقوق زنان به لباس های هوریستف کلمب برخورد کرد و سپس محتویاتِ آستین های آن لباس ها را حائل خود و مریخ قرار داد و در منتهاعلیه سمت راست، میان مریخ و هوا متوقف شد. به سی و دو سانت بالای کتف هوریستف کلمب، البته از جلو، خیره شد و چیزهایی گفت که شایان عمر گرانقدر خواننده نیست. سپس هوریستف کلمب جوابی داد که در لفافه برایتان عرض میکنم.
_امتحان ریاضی نداری؟

او بسیار مضطرب بود، چرا که ماه ها برای این لحظه برنامه ریزی کرده بود؛ لحظه ای که بالاخره می توانست با فعال تنها باشد و عواطف دیوانه وار خود نسبت به فعال را در لفافه برای او شرح دهد، و بگوید که دوست دارد تا ابد باهم فعالیت کنند. اما خُبه خُبه، پست طولانی می شود و ما ابدا این را نمیخواهیم. قبل از اینکه هوریس حرفی بزند، سرمای فلزی را پشت سرش احساس کرد، و صدای هوریس را شنید.
_اسلحه تو بنداز.
_من اسلحه ندارم برا چی بیخود پست رو طولانی میکنی.

هوریس برگشت و کریستف کلمب را نگاه کرد.
_عه هوریس!

کریستف کلمب هوریس را نگاه کرد.
_عه هوریس!
_عه هوریس!
_عه هوریس!

***

برایان به عشق و محبت معتاد بود، نه چیز دیگه. هاگرید به طاووس معتاد بود، هوریس به مبل شدن و اهن و تلپ نگفتن تا زمانی که دیگه بعد از یه روز/پست طولانی روش نشسته باشی. سلوین به چیزی معتاد بود که نمیتونم بگم. دیگه گذشت اون دوران که میشد گفت. دیگه گذشت اون دوران که ادوارد بونز تبلیغ پکیج افزایش طول چوبدستی میکرد. دیگه گذشت دورانی که ویولت بودلر رو میبردن استخر مردونه.

بگذریم، چی میگفتم. هرکدومشون به یه چیزی معتاد بودن. فعال حقوق زنان به کشف قاره های جدید معتاد بود، چون میتونست توی اونا برای اولین بار در راستای حقوق زنان فعالیت کنه. از اولم فکر میکردین به فعالیت در راستای حقوق زنان معتاده مگه نه. گرفتمتون مگه نه.

اعضای تیم رو چیژ بودن. میتونستم اینو با توصیف برسونم ولی پست طولانی می شد و اونقدرام توصیفم خوب نیست، انقد بده که ترجیح میدم دیالوگ جایگزینش کنم. ولی پست طولانی میشه و اونقدرام دیالوگ نویسیم خوب نیست.

بگذریم، چی میگفتم... آمّا! آمّا هرگز به چیژ معتاد نبودن!

***

برایان داشت توی کلبه ی کوچک و عاشقانه اش شیرینی درست میکرد که تویش را چیژ پر کند و بدهد هم تیمی هایش بخورند که قوای عشق ورزی شان بالا برود و تیمشان جو خانوادگی تری به خودش بگیرد. او یک سری حرکات غیر خانوادگی از هم تیمی هایش دیده بود که باعث شده بود کاربران اعتراض کنند و برایان بعنوان تنها عضو سالم تیم باید حرکتی می کرد. برایان مسئول بود.


همانطور که داشت مسئول می بود، دوباره از اول سرمای فلزی را پشت سرش احساس کرد و صدای کریستف کلمب را شنید.
_اسلحه تو بنداز.


قلب برایان از این حقیقت که اسلحه نداشت و پست بیخود طولانی شده بود شکست. برای همین دوید رفت یک اسلحه خرید و آن را انداخت. سپس صدای شلیک در فضای خانه پیچید و کریستف کلمب بعد از اینکه چند دقیقه ای مبل شد تا آنهمه کریستف کلمب بودن را بشورد ببرد، تبدیل به برایان شد و یک دانه شیرینی برداشت.


***

یوآن ابرکرومبی یه چیزی گفت که بدلیل طولانی نشدن پست نقل قول نمیکنم. سپس چیز دیگری گفت که چون کودکان پستای طولانی رو نمیخونن و برای امر به منکر کننده ای مثل من، ضروریه که در اولین مرحله تمایل به خونده شدن داشته باشم، بازم نقل نمیکنم.

یوآن خودش به شوخی خودش خندید، شکمشو گرفت و خندید و خندید تا جیب شلوارش باز شد و چوبدستیش افتاد بیرون. چیه، چیه فنریر؟ یوآن خم شد چوبدستیشو برداره، ولی زیپ شلوارشم باز شد و یوآن برای همیشه از جامعه ورزشی استعفا داد. چیه فنریر، چیه؟ استعفا داد برای اینکه چوبدستیش بیش از حد بلند و خسته کننده بود. میدونی مثل چی فنریر؟

"...یا اگر همچین شد، اطلاع بدید لااقل."
ما اطلاع ندادیم فنریر؟ فنریر تو چشای من نگاه کن و بگو ما اطلاع ندادیم. فنریر تو چشای من نگاه کن و هیچی نگو. جلوتر بیا. جلوتر، فنریر چرا تو چشای من نگاه نمیکنی، فنریر حداقل سین بزن نمیخواد جواب بدی.

***

در هتل باز و هوریس داخل شد. چند دقیقه ای بیشتر به شروع بازی نمانده بود، پس تصمیم گرفت-مهم نیست چه تصمیمی گرفت. پست خسته کننده می شود. هوریس در پی تصمیماتی که گرفت، متوجه شد که فعال آنجا نیست. البته نه اینکه برایان و جمیله و هاگرید و سلوین آنجا بودند، نه. ولی فعال اینجا نبود اما یک جای دیگر بود و این یعنی هوریس فعال را جا انداخته بود. با دست روی پیشانی اش کوبید.

_حیف... حیف که پست خسته کننده میشه! وگرنه میتونستیم مثل بازیکنای عادی بدون خون و خونریزی مسابقه مونو بدیم برگردیم. حالا مجبورم برم فعال رو پیدا کنم. آخه من به فعال علاقه دارم و مجبورم هم تیمیامو به قتل برسونم تا بتونم با فعال تنها باشم، کسی ابدا نباید اینو بفهمه!


هوریس بعد از این حرف تبدیل به سلوین شد و رفت آن طرف اتاق ایستاد.
_میشه بپرسم چرا داری تمام سیر داستان رو تو یه دیالوگ شرح میدی؟


سلوین بعد از این حرف تبدیل به هوریس شد و رفت آن طرف اتاق ایستاد.
_نمیدونم، من که نویسنده نیستم. ولی شرط میبندم هرکی هست، تو این کارش یه حکمت و نبوغی بوده. شنیدم خیلی کارش درسته. خیلی هم جذابه و حتی گرگی مثل فنریر هم-


هوریس حرف خودش را قطع کرد تا تبدیل به جمیله شود و وسط اتاق بایستد.
_ولی آخه مسابقه پنج دقیقه دیگه شروع میشه.

سپس دوباره تبدیل به هوریس شد و گوشه اتاق ایستاد.
_نمیتونیم خطر کنیم جمیله، اگه فعال برگرده و وسط مسابقه سر برسه پست خسته کننده میشه و اونوقت دیگه نمیتونیم بچهای بیگناه رو به دام اعتیاد بندازیم، چون نمیخونن.
_ای وای، ای وای! بیاید، بیاید بریم پیداش کنیم!


در این لحظه هوریس تبدیل به برایان شد و از در داخل آمد.
_به به... هم تیمی های گرانقدر! بفرمایید شیرینی! اونایی که خون روشه رو سعی کنید برندارید!

جمیله یک شیرینی برداشت.
_الان داشتیم میگفتیم فعال رو جا انداختیم.
_جا انداختین؟! سر شماریه؟!


سلوین هم یک شیرینی برداشت.
_بس کن برایان ما همه هوریسیم.
_ولی... ولی آخه بازی داره شروع میشه!
_ولی آخه فعال!
_ولی آخه بازی!
_ولی آخه فعال!
_ولی آخه بازی!

***
یوآن ابرکرومبی چیزی گفت که واقعا ارزش ادبی ندارد، اما چون کوتاه بود و با قوانین سایت سازگاری داشت، همان لحظه قابش گرفتند گذاشتند توی موزه ی رول ها. هاگرید و ارنی دست های یکدیگر را به محکمی فشردند. داور سرخگون را به بالا پرتاب کرد. هاگرید همانطور که تبدیل به مبل و سپس جمیله می شد، به سمت گوشه زمین دوید تا جارویش را بردارد. سپس جارو به دست برگشت تا از ابتدا به ارنی ابراز محبت کند. داور در سوت خود دمید. هاگرید و ارنی یکدیگر را در آغوش گرفتند. سپس هاگرید درحالیکه تبدیل به سلوین می شد، اوج گرفت و دو دور دور زمین را چرخید.

سپس دوباره فرود آمد و به سمت ارنی دوید تا دو نفری سر بر شانه یکدیگر بگذارند. سرخگون به زمین افتاد.
_وردار سرخگونو مرد... تیم ما و تیم شما نداره!

هاگرید سپس تبدیل به هوریس شد، کنار زمین بالا آورد و سپس درحالیکه دوباره اوج میگرفت تبدیل به برایان شد و کنار دروازه ایستاد. فریاد کشید.
_هاگنریدتم!

صدای هیجان زده ی کسی که روبرویش معلق ایستاده بود، حواسش را پرت کرد.
_کشف کردم! من این سوراخ را کشف کردم!

برایان با دهان باز به کریستف کلمب خیره شد.
_عه هوریس!

کریستف کلمب با دهان باز به برایان خیره شد.
_عه هوریس!
_عه هوریس!
_عه هوریس!

پایان؟



پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸:۴۵ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
#23

مرگخواران

سلوین کالوین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۹ جمعه ۸ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۳۸:۲۶ سه شنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 27
آفلاین
کند و مهربان بدون حضور حضرت دواین جانسون میرصخره
Vs
Wizards Witches With Attitude

(خبر از بالا آمده که این بار اسم تیم حریف را باید بزرگ نوشته و اسم خویش را کوچک. هرچند از نظر این جانب این حرکتی چه بسا چیپ بوده و داورها دست ما را خواهند خواند که در واقع ما منظورمان این نیست که حریف از ما بزرگ‌تر یا بهتر است و همچنان خویش را برتر و بهتر و داناتر و خردمندتر و دارنده‌ی ده‌ها کمالات و فضایل می‌دانیم. اما هوریس گفت که خیر، داورها به هیچ عنوان بویی نمی‌برند و فکر می‌کنند ما واقعا فروتن و افتاده‌ایم و حریف را بر خود مقدم می‌شماریم. بنده هم تسلیم شدم و گفتم گور پدرزنش و نوشتم.)

«ای کسانی که جادو آورده‌اید، همانا پستی که با فلش‌بک آغاز شود، بویی از رحمت و بخشایندگی داوران نبرده و محکوم به شکست است. اگر می‌اندیشید...»
- رول‌الملوک، شیخ عله ابوکله‌زخمی، ج 4

«روایت داریم شیخه‌نا بلا اربابوفیل روزی مریدی را در مرغزارهای دهکده‌ی جادوگرنشینی دیدند که سرگشته و حیران زیر لب جفنگیات می‌سراید و ملت گویند وی جن‌زده گشته. شیخه‌نا جلو رفته و بر جبین وی بنان نهاده، دیدگان بر هم گذاشته و گوید: این بود سزای کسی کهبا پیروی از طاغوت و شیطان الرجیم، رول کوییدیچ بدون توضیحات کوییدیچی به نگارش در آرَد. »
- قصص المرگخوار، ج 12

سرنوشت اما نگارنده را بر این داشت تا پست کوییدیچی در دل جادوگران به جا بگذارد، با شروعی فلش‌بک‌دارنده و متنی کوییدیچ‌گزارش‌نکننده. داوری که امتیاز کم کند، از سایه‌ی اربابی و بخشایش آن بزرگوار دور باشد و هزاران بار آرزو کنندی که کاش با یوآن هم‌دم می‌شدی ولی امتیاز از این بازیکنِ مخلص و بی‌ریا کم نمی‌کردی.

فلش بک به قبل از یک جا*
* نگارنده بدون خواندن پست اول دست به نگارش زده و ناموسا هیچ ایده‌ای ندارد که در پست اول چه رویدادهایی رخ داده. پس نیک است که مواخذه را کنار گذاشته و بدون پیش‌داوری به خواندن متنِ این حقیر تن دهید.

برایان جامه‌ای رنگی به تن داشت و موهایش را آراسته بود. رایحه‌ای بس دلگشا از او بلند می‌شد که دل هر موجود زنده‌ای را به تپش می‌انداخت. حضورش به تنهایی کافی بود تا جماعت فرهیخته، نور ته تونلِ تاریک را دیده و تسلیم مغاک هراس‌ناک این جهان بی‌رحم نشوند. اما حتی این هم برای او کافی نبود. وی سوگند یاد کرده بود تا وقتی که وجود تک‌تک آدمیان را از سرخوشی و امید لبریز نکرده، دمی استراحت نکند. پس بر آن شد که معجونی حاوی عشق مادری، اعتماد دامبلدوری، اکسپلیارموس پاتری و مبل هوریسی بپزد. معجونی پر از آثار مثبت محبت و انگیزه و امید. معجونی که هر کس آن را بنوشد، پر از آزرو و امید شده و از افکار پلیدانه به دور.

و البته، مهم‌ترین افزودنی. آخرین و پراهمیت‌ترین چیزی که باید به معجون می‌افزود... چیزی که بدون آن معجون به بار نمی‌آمد و آن چیز، چیزی نبود جز چیز!

سینی معجون را به رختکن برد درحالی که در ذهنش می‌اندیشید پس از خورده شدن این معجون، دیگر بین دو تیم رقابت و کین‌خواهی‌ای نخواهد بود. تنها چیزی که باقی می‌ماند، برادری است و وحدت دینی-جادوگری-چیزی.

وقتی مطمئن شد همه معجون را تا ته سر کشیده اند، لبخندی به دوربین زد و معجون خود را یک باره فرو داد...

یک برایان از دهانش بیرون پرید. و دو برایان. اوه! چقدر مبل هوریسی! از همه رنگ... هاگرید را باید می‌دیدی. اندازه‌ی یک قوطی شده بود. چقدر بامزه!
چقدر جالب!
چه دنیایی!
تلسکوپ میکروسکوپ شده بود و هیتلر موسولینی. یک ریش صورتی هم داشت. هرهرکرکر. اخوت بهترین چیز بود!

سلام بلا چطوری؟

صداها در ذهنش پخش می‌شدند. نیازی به حرف زدن نبود.

بلا جواب داد.
من چرا تو این پستم؟ داورا نباید تو بازی باشن! من رو بیارین بیرون!

بلا هم تکثیر شد. دوتا بلا، سه تا بلا، خیلی بلا! بلاها رقصیدند. یک لرد از آسمان سوار بر تسترالِ شرارت، معراج معکوس کرد به سوی زمین و بانگ داد.
چرا ما رو از خواب ناز بلند کردین آوردین این جا؟

برایان، ادمین دنیای بنگ و هپروت، آن دو را ریمو کرد و به همه سو نگاهی انداخت. همه باید حاضر می‌بودند. به سلوین دست تکان داد که با بچه‌های قد و نیم‌قد در حال هیپوگریفم‌به‌هوا بازی بود. در یک گوشه هم ارنی پلنگ در حال شکار آهو بود و آریانا دامبلدور هم داشت با وهمی آلبوس دامبلدور مانند کارهای غیراخلاقی می‌کرد. همه لبخند می‌زدند. اما یک مشکلی بود... خبری از کریستف کلمب و فعال حقوق زنان نبود.

برایان جیغی کشید. جیغ از دهانش به شکل جن‌های حامله بیرون آمد. جنیان همزمان گفتند: اگه دنبال فعال می‌گردی دنبال ما بیا بیا بیا!
[خوانندگان محترم توجه داشته باشند که جنیان «بیا» را سه بار تکرار نکردند. بلکه نگارنده قصد داشت اکو شدن صدایشان را به نمایش بگذارد. این نکته هم قابل توجه است که مکالمه‌ی جادوگران با جنیان ممنوع اعلام شده و لطفا در خانه، هیچ جنی را با ستارگان پنج‌ تا هشت‌پر احضار نکنید که پایان خوشی ندارد و بسیار خطرناک است.]

برایان سعی کرد به بقیه اطلاع دهد که دنبالش کنند. واژگانی که از دهانش خارج می‌شدند هر یک درون حبابی قرار گرفته و با نزدیک شدن به گوش بازیکنان دیگر، می‌ترکیدند.

جنیان باردار چه‌چه‌زنان به توپ درخشانی در آسمان اشاره کردند و گفتند: اون سیاره‌ی ویولتیه. اونجا که رفتین، به چپ می‌پیچین و سوار اتوبوس ویولت-کیک می‌شین تا به ابرنواختر کیک‌افشان برسید. اون‌جا یه موجودی رو می‌بینین به نام کالسکه که شبیه هوریسه. فقط خیلی خوشگل‌تر. بعد اون شما رو می‌بره به...

برایان سری تکان داد.
هیش هیش هیش جنیانِ رحیم! من خودم می‌تونم حضور هم‌تیمی‌هام رو حس کنم. نیازی به زحمت نیست. بدرود! به بلا و فنریر سلام برسونین.

برایان جرعه‌ای انگیزه و امید از قلب مهربانش بیرون کشید و روی سر بازیکنان ریخت.
حالا می‌تونین بپرین! پس به دنبال من، دوستان! همه برای دوتا و دوتا برای همه! پیش به سوی بی‌نهایت و فراتر از آن! پیش به سوی نجات فعال و کریستف!

همه با خوشحالی پریدند و روی سیاره‌ی ویولت فرود آمدند. سیاره‌ای که از رول‌ها و نوشته‌های ویولت ساخته شده بود و ساکنینش ویولت‌های مختلف بودند. ویولت زن، ویولت مرد، ویولت‌چه‌ها و ویولت‌های گربه‌ای.

آخ اگر جوزفین آن‌جا بود! اما او نبود و وقت تنگ! همه برای خود یک ویولت سوغاتی جیبی خریدند و به سفر ادامه دادند. پریدند و پریدند تا به یک سیاره رسیدند. با سرنشینانی یهودی.
هیتلر یک دفعه روانی شد و تلسکوپ را برداشت و داد زد: عخبقتخبتق قحلقلح بخیبتخقتقخ رقحثقت
بعد به همه حمله کرد. با تلسکوپ به سر شهروندان ضربه می‌زد و زیر لب چیزی در مورد نژاد پست زمزمه می‌کرد.

برایان با نگرانی اشاره کرد که بهتر است به سیاره‌ی بعدی بروند. سلوین به سیاره‌ی کرم‌رنگ کناری اشاره کرد و حباب داد: اون جا! اون جا! اون جا پر از کرم پودره! زنم عاشق کرم پودره!

اما برایان به ستاره‌ی روبرو خیره گشت و دهانش باز مانده بود. ستاره‌ای روشن و زیبا. ستاره‌ای پر از امید، انگیزه و آرزوهای خوب! آن مقصد همیشگی او بود! آب دهانش را بلعید و به سمت آن ستاره پرید و وقتی پرتوان آتش او را بلعیدند، هم‌تیمی‌هایش با اشک به هم نگاه کرده و گفتند: او جوری از دنیا رفت که آرزو داشت. به سمت دنیایی زیبا و خالی از پلیدی! ارباب بیامرزدتش.

هوریس به اطراف نگاه کرد. چند نفر بیشتر نمانده بودند. همه به سیاره‌ی مورد علاقه‌ی خود رفته بودند. کم‌کم بقیه هم رفتند و فقط او ماند. آهی کشید و به دستان خود نگاهی کرد. دستانش دیگر پایه‌ی مبل نبودند. چند بار پلک زد. تصاویر در حال محو شدن بودند. اما او توجهی نکرد و به پریدن ادامه داد. آنقدر می‌پرید تا بالاخره آن دو را پیدا کند. نومیدشان نمی‌کرد...



تصویر کوچک شده


پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۳:۳۸:۲۳ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
#22

هافلپاف

ارنى پرنگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۳ دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۵۱:۲۳ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 126
آفلاین
پست سوم سریع و خشن VS تیم


فردای آن روز هنوز تیم بلند نشده بود. البته تیم منظور تیم خودمان ینی سریع و خشن است نه تیم مقابل(که بر حسب قضا نام آن هم تیم است). به هر حال سریع ها به سرعت بیدار شدند و خشن ها خشمشان رو بروز دادند.

-ای تو روح جغدت! چی میخوای این وقت شب؟
-کیه داره در میزنه ؟ که با این در اگر در بند در درمان باشند در مانند.
-هیتلر تو بخواب. خواب نما شدی انگار.

آریانا از روی تخت پرید و سریع چوبدستیش اش را برداشت.

-الان میام.

صدای در زدن متوقف شد. آریانا پشت در رفت و هتل دار را از سوراخ در دید و بلند گفت:
-شما؟ ...چی میخوای؟
-دویی جان. گفتم برای من که زیاد مسافر نمیاد دایی. بذار ناهار و با هم باشیم دایی.

آریانا در را منفجر کرد.

-ساعت چهار صبح اومدی دم در میگی بیا ناهار در خدمت باشیم؟

هتل دار که چهره اش سیاه شده بود. کمی اخم کرد.
-دایی ببخشید اینو میگم بهت ها. ساعت دو و خورده ایه دایی.
-دیگه بدتر!
-نه دو ظهره.

آریانا در دل میدانست که ممکن است هتل دار درست بگوید. سریع به سمت پنجره ها رفت و پرده هارا کنار کشید. اتاق غرق در نور شد.
آریانا نگاهش را به صورت سیاه شده ی هتل دار که بر اثر انفجار صورت گرفته بود دوخت و بعد هم به اعضای تیم نگاهی کرد.

-شما برید ما خودمون میایم.

وقتی که بالاخره همه بیدار شدند و خمیازه کشیدنشون تموم شد.

-میگما این این تغییر ساعت حسابی رو مخه. معلوم نشد کجاییم؟
-نه فعلا. ولی فکر نمیکنم زیاد طول بکشه.

همگی پایین رفتند و وارد اتاق رئیس شده بودند که از فرش روی زمین و پشتی و قلیون رئیس حسابی جا خوردند. آریانا وقت را تلف نکرد.

-آقا شما ِسلفون دارید؟ چیز... گوش همراه!
-سلفون چی هسته دایی؟ فحش که نمیدی بهمون.

آریانا نگاهی به به او کرد و با خنده ای تلخ از او دورشد. او کم کم نگران شده بود وپیش جمع برگشت.

-ما کجاییم؟
-خیلی دوریم از خونه.
-کجا؟
-خیلی دور.
-ای بابا میگم کجاییم لعنتی؟
-تو خاورمیانه!

ارنی و اریانا که در حال بحث بودند با جمله ی آخر املیا حسابی جا خوردند. ارنی گفت:
-تو از کجا میدونی؟

آملیا نگاهی به ارنی کرد و بیشتر نگاه کرد و گفت:
-خدایی؟ نمیدونی من با ستاره ها در ارتباطم؟

-آخ ولم کنید لعنتی هاااا.

آریانا فریاد کشید:
- چه خبره اونجا؟

هیتلر، کریستف را که یک سره میخواست بیرون برود و همه چیز را کشف کند. با افتاب پرست گره زده بود و با تلسکوپ در دست، نمیگذاشت او بیرون برود.ارنی پیش کریستف کلمب رفت.

-اینجا همه چی کشف شده. دیگه چیزی نیست که... راستی امروز چندمه؟

آریانا تقویم روی میز را نگاه کرد و خشکید. همه ی اعضا با ترس به سمت او رفتند.
-چی شده اریانا؟
-تاریخ.
املیا تقویم را از دست او گرفت و نگاه کرد.

-اما این امکان نداره. تاریخ نیم قرن عقب تر از چیزیه که باید باشه.

کریستف همانطور روی زمین، زیر خنده زد.

-ههه این ینی هنوز هیچ تکنولوژی وجود نداره. ههه.
-ههه.
-
-

املیا جیغ کشید و به عقب اتاق دوید. همه شوکه شده بودند.

-بهتره بریم بیرون.
-چی؟ دیوونه شدی؟
-این تنها راهه.

همه پشت در جمع شدند و نفس گرفتند. همین که خواستند در را باز کنند هتل دار زود تر قفل در را پیچاند و در را باز کرد.

-دیگه خیلی دیر شد.
مردی قد بلند با کت و شلوار بلند و به سبک اعضای مافیا وارد اتاق شد و بلافاصله اسلحه اش رو به سمت ان ها گرفت.

-هیچکس از جاش تکون نخوره شما خائنین باید با ما بیاید.

آریانا داشت ارام دستش را به سمت اسلحه اش یا همان ماهیتابه میبرد که ارنست به او اشاره کرد کاری نکند.

چند دقیقه بعد تمام اعضای تیم سریع و خشن با دست و چشم های بسته شده سوار وسیله ی نقلیه ی افراد سیاه پوش شدند.

-مارو کجا میبرن؟
-نمیدونم اریانا.
-من آملیام.
-باشه آملیا.
-کلک زدم همون آریانام.
-

ماشین ترمزی کرد و در عقب باز شد و سیاه پوشان اعضا را پیاده و مسافتی پیاده بردند و ان هارا دور میز نشاندند.

مردی که سیگار بر لب داشت و او هم سیاه پوشیده بود داخل اتاق سرد و نمور که تنها یه چراغ از سقف آن اویزان شد، جلوی ان ها ایستاد، کامی از سیگارش گرفت و فریاد زد.

-شما خائنین اینجا چه غلطی میکنین؟ برای جاسوسی اومدین یا کودتا؟
-هیچی به مرلین!
-مرلین؟ اون هم از همدست هاتونه...هممم... اون الان کجاست؟

اعضای تیم به همدیگر نگاهی کردند. ارنست سرش را به سمت مامور کج کرد.

-اگه بخواید من میتونم الان بگم بیاد اینجا.
-انگار یکی تون کمی عقل تو سرش داره.

اعضا هافلپاف همه به ارنست نگاه کردند و بعد هم به همدیگر.

-پوووففف.
-هیشکی هم نه ارنست.
-آره خیلی باهوشه.
-ساکت!

اعضا با فریاد مرد ساکت شدند. مرد سیاهپوش اسلحه ی کمری اش را دراورد و ان را روی شقیقه های ارنست گذاشت.

-اگه بخوای بازیم بدی... .
-باور کنید بازی در کار نیست. فقط چوبدستیم رو بهم بدین.

سرباز دیگری با اشاره مرد رئیس چوبدستی هایشان را داخل اتاق آورد.

همه به ارنست نگاه میکردند. ارنست چوبدستیش اش را روی زمین گذاشت و به ان تعظیمی کرد.

-ای روح بزرگی که درون چوبی مرلین را به ما برسان.


انگار ارنست توانسته بود کمی رئیس را گیج کند و از حواسپرتی او استفاده کرد و آرام دستش را به سمت چوبدستی برد.

-استوپفای! کروشیو!

سرباز به بیرون در پرتاب شد و رئیس از درد به خود پیچید و جیغ زنان روی زمین افتاد. همین لحظه صدای آژیر بلند شد و صدای پای بقیه سربازان که به اتاق نزدیک میشدند شنیده میشد.

-حالا چیکار کنیم؟
-هیتلر تو و کریستف پشت در رو بگیرید تا نتونن بیان داخل. ما هم یه فکری برای برگشت میکنیم. بجنبین.

ارنست چوبدستی را در دستش محکم کرد و شروع به امتحان کردن طلسم های مختلف کرد.

-برگردونمونووس به زمان خودموونوس!
-واقعا ارنی؟
-تو راه بهتری داری؟
-شاید... ای ستارگان بهمون کمک کنید یه چاله فضایی پیدا کنیم تا... .
-بسه آملیا برو و کنار وایستا.

آریانا چوبدستی اش را برداشت و به سمت انتهای اتاق نشانه گرفت.
- لندن سال دو هزار و نوزده اوس.

در کمال ناباوری حفره ای سیاهی باز شد و مثل جارو برقی شروع به کشیدن همه چیز داخل خودش کرد.

-وقت رفتنه... .

بووم!

در منفجر شد و کریستف و هیتلر و افتاب پرست به عقب پرت شدند.

-باید بریم. همین الان!

در مقابل چشمان سربازانی که تازه داخل اتاق شده بودند. اعضای تیم سریع و خشن همه با هم به سمت حفره دویدند و داخل ان شیرجه زدند. حفره ی سیاه همه ان هارا بلعید و از بین رفت.

ورزشگاه چیزکشان

-جناب رئیس چیزِ بوفه تموم شده تماشاچیا چیز بیشتری میخوان.
-چی؟

رئیس ورزشگاه بلند گوی مخصوص به خودش رو برداشت و داخل ان داد زد.
-مگه اعلام نکردیم هر کی چیز خودشو بیاره و چیز اضافه به کسی نمیدیم. مگه... .

حفره ی سیاه اینبار روی زمین باز شد و اعضای تیم سریع و خشن را به بیرون پرتاب کرد و درجا غیب شد. همه ورزشگاه بلند شدند و یکصدا شروع به دشنام دادن کردند.

-اقا هرچی زده بودیم پرید.
-ای توروحتون فندکم افتاد طبقه ی پایین.

ولی سریع و خشن هیچکدام از این ها برایشان مهم نبود و بیشتر از برگشتشان خوشحال بودند. ارنست دنبال چیزی بود.

-کجان این هوریس و هاگرید؟ مگه دستم بهشون نرسه.

ارنست هوریس را دید که با هاگرید روی زمین دراز کشیده و یه قل دو قل بازی میکنند و نوشیدنی کره ای میخورند. او چوبدستیش اش را به سمت انها گرفت و فریاد زد.
-تیم رو به عقب ببریوس!


چند لحظه بعد هیچکدام از اعضای تیم آنجا نبودند. داور با بهت و وحشت به ارنست نگاه میکرد.
-هی اقای داور فکر نمیکنم حرفی مونده باشه و فکر میکنم به اندازه ی کافی معطل شده باشی. خب کی برنده است؟

داور نگاهی به چوبدستی ارنست انداخت و اب دهانش را قورت داد.

-اممم. البته... برنده تیم سریع و خشن.
سوووووت.

اعضای سریع و خشن با هم به بالا پریدند و خوشحال از پیروزی نه چندان راحتشان شروع به جشن بعد از پیروزی کردند.





ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۸ ۲۳:۴۳:۴۶
ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۸ ۲۳:۵۶:۱۹
ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۸ ۲۳:۵۹:۱۹

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۰:۱۷:۵۹ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
#21

اسلیترین، مرگخواران

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۰:۱۵:۱۰ شنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۸
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 199
آفلاین
سفت و وحشی با گنگ بالا
Vs
Wizards Witches With Attitude

(شما فونت دو ایکس لارج ما دوایکس اسمال ... شما مگنا قرمز ما اسی اولترالایت ... شما لات ما سر به زیر ... شما چارلز بوکفسکی ما میم مودب پور )


- این‌جا هم نیستن!
- خوب بریم اون‌جا!
- به سوی بی‌نهایت و فراتر از آن!
-

- باورم نمی‌شه. واقعا منو نبرد!

تلسکوپ داشت احساس افسردگی می‌کرد. تصمیم گرفت ساعت‌ها در کنج عزلت باقی بماند و زانوی غم بغل بگیرد، اما بعد متوجه شد اگر این کار را بکند ممکن است جدی جدی آملیا را گم کند و از طرفی او اصلا زانو نیز نداشت؛ پس از تصمیمش منصرف شد و یک استوری با چهره غمگین و کپشن «سلام دوستان! من دارم خودکشی می‌کنم و به ستاره‌ای بین ستاره‌های دیگه تبدیل می‌شم! گفتم بگم که نگرانم نشید. بوس بوس!» گذاشت و نتش را قطع کرد. به اندازه کافی افسردگی به خرج داده بود! حالا می‌توانست به دنبال هم‌تیمی‌هایش بگردد ... البته اگر در طول استوری گذاشتن او، از نظرش خارج نشده بودند!

اون‌جا


- اینا چرا همشون شیش پرن؟
- اوتفاقا منم از پیتزا شیش تیکه هیچ خوشم نمیاد! همیشه به گارسون میگم هشت تیکه کونه بلکه سیر شم.
- من در مورد پیتزا حرف نزدم ... تو از کدوم نژادی که انقدر کودنی؟

هیتلر در مورد پیتزا حرف نزده بود. او به ستاره‌های اطرافشان اشاره داشت.

- چی گفتی؟ هیشکی نیمیتونه جولوی من به پروفسور دامبلدور توهین کونه!
- با دامبلدور نبود هاگرید.

هیتلر در مورد دامبلدور حرف نزده بود. او به خود هاگرید اشاره داشت.

- آهان ... خوب از اول می‌گوفتی.

هاگرید خیالش راحت شد و گوشه مبل کنارش را گرفت.

- هوریس؟ بیا سر این مبلو بیگیر بیبینیم شاید این زیر باشن! هویس؟ کوجایی؟

هوریس همان‌جا بود. اما نمی‌توانست سرش را بگیرد. سر خودش را!

- بیخیال شو هاگرید. این‌جا هم نیستن.

بازیکنان دست از جست‌وجوی هم تیمی‌هایشان کشیدند. کلمب و فعال در آن سیاره نیز نبودند.

تصویر کوچک شده


هاگرید و ارنی دست‌های یکدیگر را به محکمی فشردند. داورسرخگون را به بالا پرتاب کرد. هاگرید و ارنی روبوسی کردند. داور در سوت خود دمید. هاگرید و ارنی یکدیگر را در آغوش گرفتند. سرخگون به زمین افتاد. هاگرید و ارنی سر بر شانه یکدیگر گذاشتند.

- سوت زدما!

- وردار سرخگونو مرد ... تیم ما و تیم شما نداره!
- نزن این حرفو دادا ... اسیر مرامتم!
- خرابم نکن مرد ... من نوک چتر صورتیتم!
- سردنده اتوبوس شوالیتم!
- کمرنگتم!
- هاگنریدتم!

در حالی که کاپیتان‌های دو تیم مشغول تکه پاره کردن تعارف بودند، سایر بازیکنان سوار جاروها شده و به پرواز درآمدند. هیتلر در میان تماشاگران پرواز می‌کرد و به اقلیت‌های نژادی گل می‌داد. کریستف کلمب جلوی یکی از حلقه‌ها به صورت شناور متوقف شده بود و فریاد می‌زد: «کشف کردم! من این سوراخ را کشف کردم!» فعال حقوق زنان در کنار آملیا پرواز می‌کرد و مدام جمله «خواهرم حجابت!» را تکرار می‌کرد. هوریس تنها کسی بود که سوار جارو نشده بود. او گوشه استادیوم ایستاده بود و بالا می‌آورد. فعال حقوق اجتماعی بلاجری به سمت دروازه‌بان حریف شلیک کرد.

- یعنی می‌گی استتار کنم؟ حسش نی!

تصویر کوچک شده


بازیکنان به سوی کهکشان دیگری حرکت کردند. البته به جز تلسکوپ که صاحبش دیگر نیازی به او نداشت و گمش کرده بود و هیتلر که همان‌جا مانده بود تا تک تک ستاره‌های شش پر را فتح کند و در کوره ستاره سوزی بیندازد. در مسیر متوجه موشکی شدند که کنارشان پرواز می‌کرد.

- این چیه؟! نکنه این تو باشن؟

هوریس سرک کشید و گفت: نه ... این من توشم ... یعنی جلوی درشم ... ماموریت مرگخواراست!

آریانا با شنیدن این جمله احساس وظیفه کرد و از جمع جدا شد تا به اربابش بپیوندد. باقی بازیکنان روی اولین سیاره متوقف شدند.

- سیاره‌ی جوزفینیون 12 ... باورم نمی‌شه دارم از نزدیک می‌بینمش!

ارنی جلو رفت و صدا زد:

- کریـــــــس ... فعـــــــال!

- من کریس نیستم! من ویولتم!

یکی از سکنه سیاره از ناکجاآباد جلوی بازیکنان ظاهر شد و این را گفت.

- نخیر! من ویولتم!
- دروغگوهای بزدل! من خودم ویولتم!
- اینارو ول کنین ... من از همشون ویولت ترم!

سکنه یکی پس از دیگری سر از خاک سیاره برمی‌آوردند و ادعای ویولتی می‌کردند. بازیکنان فهمیدند که آن‌جا کسی جز ویولت سکونت ندارد و به مسیر خود ادامه دادن ... به جز آفتاب‌پرست! او شادمان بود از این که موجوداتی مشابه خودش یافته. موجوداتی که به رنگ دیگری درمی‌آیند.

- اسنپیوس 12 ... یا اسمی که قدما به این سایره نسبت می‌دادن، تاکسیوف!

بازیکنان در سطح سیاره پخش شدند و به جست و جو پرداختند.

- بیا بالا!
- آقا خجالت بکش ... ایش!

جمیله از سکنه سیاره دور شد. سکنه‌ای که دستمال یزدی دور گردنش بود و سیگار می‌کشید.

- ببخشید شما فعال اجتماعی حقوق زنان رو ندیدین؟
- بیا برسونمت.
- واقعا؟ یعنی می‌دونین کجان؟
- نه ... تاکسی متر می‌زنم برات.
- هان؟ نه خوب ... منم که نمی‌دونم کجان! گم شدن.
- کار خودشونه.

سکنه به تمام بازیکنان گفتند «بیا بالا!» اما هیچ کدام از آن‌ها نیامدند بالا. رفتند بالاتر سراغ سیاره‌ای دیگر. هیچ کدام از آن‌ها به جز ارنی که مشغول بحث با سکنه بود. جگر او با هر پاسخی که از آن‌ها می‌گرفت، خنک می‌شد.

- گوشت هیپوگریف چه گرون شده.
- کار خودشونه. از اون طرف گالیونم کشیده بالا.
- کار خودشونه. بقیه سیاره‌ها این شکلی نیست که ... من یه پسردایی دارم تو سیاره بغل ... می‌گه اون‌جا هیچی نمی‌کشه بالا. فقط می‌کشه پایین.
- کار خودشونه. گفتی سیاره بغل ... دیدی چه زلزله‌ای اومد توش؟
- کار خودشونه.

بازیکنان رفتند و رفتند تا عاقبت به خورشید رسیدند.

- من از بچگی دوست داشتم اون طرف خورشیدو ببینم!

آملیا آن قدر عجله داشت که برای رسیدن به آن سوی خورشید، اصل حمار را رعایت کرد و مسیر مستقیم را پیمود ... البته تا میانه‌های راه!


ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۸ ۲۳:۵۷:۰۵

ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۳:۵۲:۱۹ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸
#20

هافلپاف، مرگخواران

آریانا دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۲:۴۰:۳۰ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸
گروه:
هافلپاف
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 371
آفلاین
سریع و خـشن


پست دوم


با گفتن طلسم، حفره ای باز شد. مثل یک جاروبرقی که اشیا را می مکد، حفره اعضای تیم سریع و خشن را هورت کشید. ورزشگاه در آن فاصله آنچنان ساکت بود که انگار صدای تلویزیون را قطع کرده ای. همه با چشمان اینطوری   صحنه را تماشا کردند. بعد از ناپدید شدن اعضا دوباره صدا باز شد و وحشت و همهمه ورزشگاه را فرا گرفت.

جمعیت که بیشترشان چیژکش بودند با له کردن هم راه را باز کرده و فرار می کردند. هاگرید اینطوری    و هوریس که همچنان حالی به حالی بود از نتیجه کارش اینطوری   بود. بقیه ی اعضای تیم دابلیو دابلیو دات ای را برایان آن رهبر صلح و آرامش سعی می کرد آرام کند.

اما در آن سوی حفره جایی بود که افراد سریع و خشن در خواب هم نمی دیدند. مثال، شاید حدس می زدند که وارد کهکشان راه شیری شوند یا در اعماق یک اقیانوس با لاک پشت ها و نمو و پدرش شنا کنند. به داخل زمین کشیده شده و مرکز زمین را کشف کنند یا به مصر رفته با مصریان شتر سواری کنند اما این مکان را هرگز تصور نمی کردند.

ابتدا مثل یک خواب بود؛ همه چیز سیاه و سفید، مثل فیلم های قدیمی. تصور کردند که حتما در یکی از خیابان های انگلیس هستند. اطرافشان خیلی هم ناآشنا و غریب به نظر نمی آمد.

رو به رویشان یک سینما بود که فیلم جدید برباد رفته را به نمایش گذاشته بود.

_ میگم ارنی، بر باد رفته که خیلی قدیمیه!

اسکارلت با آن چشمان گیرایش زل زده بود به رت. مرد با ابهت و جذبه دست در کمر باریک دختر انداخته بود و مردانه نگاهش را جواب می داد.

یک پسربچه وسط خیابان هوار می زد.
_ روزنامه... روزنامه... اخبار دسته اول جنگ... انگلیسی ها جنوب رو تسخیر کردند... روزنامه...
_ گفت جنگ؟

اعضای تیم گیج شده بودند.
_ میگم اینکه همه جا سیاه و سفیده به خاطر شب بودنه؟
_ شب سیاه و سفیده؟ چرا می خوای همه هافلی ها رو مسخره کنن. فکر کن حرف بزن!

ارنست نگاهی به مردم انداخت. اکثر مردها با کت و شلوار و کلاه. خانم ها با دامن کوتاه و کت... خب باز هم با کلاه اما از نوع گل دار و پر دار.
خیابان پر بود از ماشین های آنتیک که ارنست سال ها پشت ویترین نگاه کرده و نتوانسته بود بخرد. و حالا حتی راننده تاکسی ها هم از آن ماشین ها داشتند.

ارنست سعی کرد اعضای تیمش را که به او زل زده بودند آرام کند.
_ خب اینطور که از سیاه و سفیدی و ماشین ها معلومه، ما برگشتیم به... انگلیس قدیم...

همین که ارنست این حرف را زد، سه مرد کت و شلوار پوش که یکی از دوتای دیگر جلوتر حرکت می کرد از مقابلشان گذشتند. دور دست مردها پارچه ی قرمز رنگی دیده می شد. با صدای بلند آواز می خواندند و نحوه راه رفتنشان دقیقا مانند هوریس بود.
_ خودت یه روز می فهمی، من واسه تو چی هستم... عاشقمو عاشقم باش وقتی تو رو می پرستم...

_ خب... شاید نه دقیقا انگلیس. ولی قطعا توی زمان به عقب برگشتیم.

هیتلر و کریستف کلمب اصلا ناراضی به نظر نمی رسیدند. تازه برگشته بودند به زمان خودشان. هیتلر ریشخندی کرد.
_ اینجا خیلی آشنا به نظر می رسه. از فتوحات من نبوده؟

آریانا چشم غره ای به رهبر نازی(ناز نه آ، نازی! ارتش نازی ها ) رفت.
_ بهتره اگه حرفت درست هم باشه مردم چیزی ندونن وگرنه تیکه بزرگمون گوشمونه.
_ بحث بسته... باید لباس هامون رو عوض کنیم. اینطوری خیلی تو چشم می زنیم.

همه به نشانه موافقت برای آملیا سر تکان دادند.
همه:

کمی قدم زدند. اولین لباس فروشی ای که دیدند وارد شدند. فروشنده که از دیدن آن ها اصلا تعجب نکرد، پرسید.
_ شما انگلیسی اید؟
_ چه باهوش! بله!
_ ای خدا ذلیلتون کنه که کشور ما رو گرفتید! مگه شما خودتون خونه و زندگی ندارید؟

آملیا سقلمه ایی به آریانا زد.
_ نه... این می خواست کلاس بذاره ما انگلیسی نیستیم ما... اممم... ما همین جایی هستیم. اینجا کجاست؟
فروشنده:
_
_ برید بیرون تا ژاندارم ها رو خبر نکردم.

سریع و خشنی ها که دیدند راه اصولی فایده ای ندارد، در یک کوچه ی پرت و خلوت، چند نفر از آن مردهای کت و شلوار پوش را خفت کرده! و لباس ها و حتی دستمال یزدی آن ها را برداشتند. آملیا و آریانا هم کت و دامن و کلاه پوشیدند.
_ هیچ وقت فکر نمی کردم با چنین تیپ مزخرفی توی خیابون پا بذارم.
_ لباس مهم نیست... الان مهم ترین چیز اینه که چطوری برگردیم!

قوووووووور

آملیا دستش را روی شکمش فشار داد.
_ ببخشید!
_ پس الان مهم ترین چیز اینه که... بریم یه چیزی بخوریم.

بعد از کمی پرس و جو یک رستوران پیدا کردند و وارد شدند.

_ وای اینجا چقدر دوده!
_ چی دارن می کشن؟

از میان مه غلیظ دودهای قلیان که در هوا پخش بود به سختی می شد افراد داخل رستوران را دید.

_ اشتباه اومدیم.
_ سلام داداشیا و آبجی های گلم. به رستوران دایی رحمت چی؟ خعلی خوش اومدین!

مرد چاق و سبیل چخماقی( کپی پیست از بهنام بانی ) که احتمالا صاحب رستوران بود، با دست مهمان هایش را به سمت یک میز خالی دعوت کرد.

_ توی اینجا چیییی؟ راحت باشید.

اعضای تیم با اکراه پشت میز نشستند.

_ بفرمایید اینم چییی؟ منیو! هر چی داداشیا امر کنن چییی؟ همه بگید چی!
_ چی؟
_ میارم واستون.

ارنست به عنوان بزرگتر نگاهی به منو انداخت اما حتی نتوانست اسم غذا ها را بخواند.
_ خب... ما این انتخاب رو به عهده ی سرآشپز می ذاریم.
_ حله داداشی!

مرد بازگشت و به سمت آشپزخانه رفت. اعضا که هنوز در شوک بودند، حرفی به ذهنشان نمی رسید تا میزان تعجب خود را بیان کنند.

طولی نکشید که مرد به همراه یک گارسون که سینی بزرگی در دست داشت بازگشت.
_ داداشیای گلم براتون آبگوشت آوردم چییی؟ بزباش!

گارسون سینی را روی میز گذاشت و کاسه های آبگوشت را برای مهمان ها سرو کرد. به همراه دوغ و سبزی و پیاز!

_ اینم پیاز. ولی نباید با چاقو ببرید بلکه باید چییی؟

و با مشت محکم روی پیاز کوبید و پیاز بی نوا وا رفت.
_ بکوبید.
_

بعد از اینکه نحوه ی صحیح آبگوشت خوردن را هم آموزش داد و می خواست بحث آبگوشت شناسی راه بیاندازد، مشتری جدیدی وارد رستوران شد. مرد نفس عمیقی کشید، انگار که داشت انرژی جمع می کرد، و بدو بدو به سمت مشتری رفت.

اعضا نفس راحتی کشیدند و شروع به خوردن اولین آبگوشت زندگیشان کردند.

بعد از خوردن ناهار، اعضا به این نتیجه رسیدند که آبگوشت بزباش را به انگلیس معرفی کنند و تحفه ای باشد از طرف مارکو این سفر.

هوا آرام آرام رو به تاریکی می رفت و هنوز راهی برای بازگشت پیدا نکرده بودند. مردم دوان دوان به این سو و آن سو می دویدند. خیابان ها داشت خلوت می شد.

آملیا جلوی یکی از خانم ها را که درحال دویدن بود را گرفت.
_ ببخشید خانم چرا همه دارن می دون؟ خبریه؟
_ مگه نمی دونید شبا از ساعت نه به بعد حکومت نظامیه!
اعضا:
هیتلر: من عاااشق حکومت نظامیم.

اعضا به جز هیتلر، با اضطراب شروع کردند به جستجو برای یک هتل. اما هیچ هتلی حاضر نشد بدون شناسنامه اتاقی بهشان بدهد. تا اینکه به یک مسافرخانه ی فکسنی رسیدند. آملیا یک قدم عقب کشید.
_ من امکان نداره برم توی این مسافرخونه کثیف.

بننننگ

صدای تیر هوایی پرده ی گوش ها را لرزاند.
آملیا بدو بدو وارد مسافرخانه شد.
_ پس چرا نمیاید تو؟!
_

یک روز داشت به پایان می رسید و اعضا هنوز در کشوری غریب به سر می بردند؛ درحالی که باید در زمین مسابقه بازی می کردند. هیچ کدام نمی دانستند که چه بر سرشان خواهد آمد و آیا برخواهند گشت یا نه! فقط در تلاش بودند که آن لحظه را زندگی کنند و زنده بمانند.


Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around




پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۱۹:۱۶:۲۰ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸
#19

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۴۸:۲۵ دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
سریـــع و خشــن

پست اول

رختکن تیم سریع و خشن- قبل از بازی

- یادتون باشه بچه ها. امروز با یه تیم قدرتمند و کله گنده بازی داریم. کله و شیکماشون خیلی گنده ن و زورشون زیاده. ممکن از روی جارو بندازنمون پائین، یا بخورنمون! باید طبق برنامه پیش بریم.
- اونوقت کدوم برنامه ارنی؟ ما برنامه داریم اخه؟!
-فرزندم آملیا، من که دارم حرف میزنم سکوت رو رعایت کن.

آریانا زیر لب غرغری کرد که باعث شد ارنی حرفشو قطع کنه و با حالتی تهاجمی به سمتش برگرده.
-چیه؟ چی میگ... .

با حس کردن چوبدستی آریانا زیر گلوش، حرفشو قطع کرد. امروز همه میخواستن حرفشو قطع کنن. همه خیلی نامرد بودن. همه خیلی بی رحم بودن. اون دلش میخواست همه رو از دم تیغ رد کنه. ولی آریانا مرگخوار بود و با کسی شوخی نداشت، حتی کاپیتان تیم. ارنی مجبور شد لحنشو عوض کنه.
-دختر عزیز و مهربونم؟ امید هلگا؟ چی زمزمه میکردی؟
-ما برنامه نداریم. ما اصلا هماهنگ نکردیم. در هیچ موردی! همش درگیر این بودیم که خانوم، هیپوگریفش یاد بلغارستان کرده...
و با اشاره به آملیا ادامه داد:
-دنبال جایگزین میگشتیم، آخرشم هیچی به هیچی! نه جایگزین پیدا کردیم، نه تمرین کردیم.

فلش بک به وقتی که دنبال جایگزین میگشتند...

- نه، فلش بک نزن به اون موقع، بعدا واسه یه بازی دیگه استفادش کنیم.

ارنی سعی کرد با با زدن روی روی شونه های آریانا آرومش کنه، ولی تنها اثرش این بود که هکتور که روی شونه های آریانا زندگی میکرد تا کمر توی شونه هاش فرو بره.

-خب ادامه بحث؟


و سکوت عجیبی برقرار شد که انگار هیچکس دلش نمیخواست بشکنش. بالاخره آملیا تلسکوپش رو برداشت و ضربه ای محکمی به سکوت زد، طوریکه سکوت خرد و خاکشیر شد.
- خب... بقیه اش؟
- بقیه چی فرزندم؟
- بقیه صحبتت دیگه.
- کدوم صحبتم فرزندم؟

آملیا و آریانا به هم نگاهی انداختن و همزمان با دست به پیشونیشون کوبیدن. زمان زیادی تا مسابقه نمونده بود.

رختکن تیم WWA- همون زمان

- گوشنمـــــــــه!
- بیا هاگرید. بیا یه کم نوشیدنی بزن بر بدن.
- الان؟ قبل بازی؟ اونوقط نمیطونیم بازی کونیم.
- چرا اتفاقا، بهترم بازی میکنیم!
- راصطی؟
- آره بابا، بیا بزنیم.

در همین لحظه کرکره ی رختکن ها بالا رفت و شروع بازی اعلام شد. گزارشگر، شروع به خوندن اسامی بازیکن ها کرد.
- تیم WWA ، به ترتیب... دربازه بان، برایان سیندرفورد. مهاجمان: جمیله، هوریس اسلاگهور... خب خب خب... میبینم که این هوریس باز هم زیاده روی کرده و به سختی خودش رو سر پا نگه داشته. سلوین هم در لیست مهاجمان این تیم قرار داره. مدافعان، فعال حقوق بشر در جادوگران یا همون ف ج ب د ج، و فعال حقوق ساحرگان در جادوگران یا همون ف ج س د ج! و جست و جو گر، روبیوـــــــس هاگریده که اون هم به سختی روی جارو خودشو نگه داشته به خاطر نوشیدنی های زیادی که خورده. جارو هم به سختی جفتشونو روی هوا نگه داشته اینقدر که این هاگرید سنگینه.
در مقابل این تیم هیکلی، تیم ضعیف و نحیف سریع و خشن قرار داره.

گزارشگر به سختی جلوي خنده ش رو گرفت.
- خ... خب... دربازه بان حیله گر، آفتاب پرست. مهاجمان، آملیا فیتلوورت، تلسکوپ و هیتلر. مدافعان، ارنی پرنگ با چماقش و آریانا دامبلدور و ماهیتابش. و در نهایت جست و جو گری که همه ما مدیونش هستیم. کسی که آینده ی بشر رو نجات داد. کسی که ابر قدرت جهان رو کشف کرد. خانمها و آقایان، کریستف کلمب قهرمان.

گزارشگر خیلی آمریکا دوست داشت. کوافل به هوا پرتاب و بازی شروع شد. از اتاق فرمان اشار میکنن از اینجا باید همراه گزارشگر باشیم.

-خب با تشکر از راوی که تا اینجای کارمارو همراهی کردن، بله کوافل به هوا پرتاب میشه و تلسکوپ اونو میقاپه. آملیا از اون دور داره با مشت به قفسه سینه ی خودش میکوبه، در حالی که تلسکوپ رو زیر نظر داره و یه "قربونت برم" خاصی تو چشم هاشه. به تلسکوپ اشاره میکنه که توپ رو پاس بده بهش. ...راوی؟ میشه این چرت و پرتارو خودت بگی، من وارد جزئیات بازی نشم.

ارنی در سمت دیگه با چماقش بازی میکرد و به تماشاچیا که درحال چیژکشی بودن نگاه میکرد. اصلا حواسش به بازی اصلی نبود. حتی داد و بیداد های آریاناهم نمیتونست توجه این پیرمرد رو جلب کنه. گویا پیرمرد خیلی دوست داشت الان بین چیژکشا میبود. بعد از چند دقیقه آریانا بیخیالش شد و اجازه داد بلاجر محکم با ارنی برخورد و اونو نقش زمین کنه.
گزارشگر سریع میکروفون رو از راوی قاپید.
-سریع و خشن یکی از مدافعانش رو از دست داد. ولی گویا آریانا نقشه ای برای مدافعان حریف داره و ... . اوه! ماهیتابه آریانا هم نقش زمین شد.

آریانا هرچی فحش بهداشتی و غیربهداشتی بلد بود، بار بلاجری کرد که ماهیتابه ش رو انداخته بود ولی درست در همون لحظه، تلسکوپ داشت رد میشد و کوافل توی دست های نامرئیش و سلوین هم پشت سرش.
آریانا:

- راوی بدش دیگه! چیز... آریانا تلسکوپ رو از روی جارو بلند میکنه و ضربه محکمی به بلاجری که نزدیکش بودمیزنه. اوه! مرلینا...! بلاجر با شرت با سلوین برخورد کرد و اونو از بازی به بیرون فرستاد.

آملیا با دیدن آریانا که حقوق تلسکوپش رو رعایت نکرده و باهاش به توپ ضربه زده صدای لعن و نفرینش بالا رفته بود، که با دیدن کوافلی که تلسکوپ از توی دست آریانا به سمتش پرت کرده بود، قیافش از به تغییر کرد و همراه با کوافل به سمت دربازه رفت.

- برایان سعی میکنه آملیا رو مهار کنه، ولی گویا آملیا میتونه حرکت بعدی برایان رو حدس بزنه و بالاخره گل! ده امتیاز به نفع سریع و خشن.

آملیا کمک ستاره هارو حتی توی روز هم داشت.
در طرف دیگه هاگرید که به خاطر وزنش، به زور روی جارو مینشست و به خاطر مصرف بیش از حد نوشیدنی و سکسکه های مداومش، روی جاروموندنش یه معجزه به حساب میومد، در حالی که سعی میکرد جارو رو در تعادل نگه داره، به سمت اسلاگهورن رفت.
-هوری...سک...باید...سک...یه کاری کونیم...سک.
-آره هاگ...اوضاع داره خراب میشه.

اسلاگهورن چوبدستیش و هاگرید، چتر صورتیش رو بیرون آوردن و آماده شدن تا "یه کاری" بکنن.

-باز هم گل برای سریع و خشن و آریانا برایان رو هم از میدون به در کرد.آفرین به این مدافع!

ارنی و سلوین که روی زمین دراز کشیده بودن و مشغول کل کل با چیژکشای کارتون خواب کف زمین بودن، با دیدن برایان که فرود اومد، هورا کشیدن و شروع کردن به بازی " هیپوگریف، پر"!

-داد و بیداد مدافع های تیم WWA ،کل زمین رو برداشته. کاش این آریانا بیاد بقیه شونم از میدون به در کنه...چیزه منظورم اینه که WWA یه جوریه نه؟ ماهم میگیم ووا، اینجوری هم فارسی رو پاس میداریم، هم دستمون خسته نمیشه هی آلف و شیفت رو نگه داریم.

تماشاچیا مدام در حال تشویق ووا و مخصوصا هاگرید و اسلاگهورن بودن و کسی نمیفهمید چرا. آریانا که نگران این بود این عدم حمایت به روحیه تیم ضربه بزنه، شروع کرد به روحیه دادن و با هر جمله ای که میزد ضربه محکمی هم به توپ میزد.

- ما نباید شکست بخوریم... تق!

و جمیله نقش زمین شد. چهره غمگین گزارشگر از لای دود و دما مشخص بود.

- ما میتونیم پیروز بشیم... تق ما موفق میشیم! تق هیچی جلو دار ما نیست! تق

-هیچی جز تو جلودار ما نیست! زدی همه یارامونو داغون کردی که!

آریانا به کف زمین خیره شد که کسانی که نقش بر زمین کرده بود، "هیپوگریف پر" بازی میکنن. با فرمت به آملیا نگاه کرد.
- خب پس الان جست و جو گر نداریم...؟
- نه.
- دربازه بانم نداریم؟
- نه!
- پس چرا کسی گل نمیزنه؟
- شاید چون همشونو...

ولی متوجه چیزی شد... آریانا همه رو ننداخته بود؛ هوریس و هاگرید مونده بودن... ولی کجا بودن؟! ارنی که حالش خوب شده و یادش اومده بود که کاپیتانه و باید به بازی برسه، با هر زحمتی که بود، جاروش رو به هم چسبوند، هیتلر و کریستف و آفتاب پرست رو سوار جاروش کرد و به هر زحمتی بود بالا اومد.
-خب، حالا چیکا...

بازم حرفشو قطع کردن ولی ایندفعه همگروههیای خودش نبودن، بلکه هوریس و هاگرید بودند که گفتن:
- سریع و خشن رو به عقب ببریوس!


ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۸ ۲:۱۸:۱۹

این تلسکوپه، نه میکروفون!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.