جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

20 کاربر(ها) آنلاین هستند (15 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  205 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: شنبه 3 آبان 1399 20:54
نمایش جزئیات
آفلاین
درِ بیست و پنجمین خانه هم به رویشان بسته شد. مردم دهکده چندان علاقه ای به طلا و همینطور غریبه ها نداشتند.
مرگخوارانی دست از پا دراز تر کنار جوی آبی نشستند و زانوان غم به بغل گرفتند.
دلهایشان برای خانه تنگ و شکم هایشان در حال پاره شدن بود.

_ خودمان میدانیم... میدانیم... اه برو آنطرف خودمان بلدیم!

صدای زمزمه وار مرد غریبه بلند تر شد:
_ اهم... اهم... ما طلاهایتان را میگیریم و برایمان غذا درست کنید... چیز... نه برایمان... برایتان... همان که میخواهید!

_ یعنی شما برای ما غذا درست میکنید؟ شما از ما نمیترسید؟
_ ما از هیچ چیز نمیترسیم بی مغ... یعنی... پسر جان ما ترسو نیستیم!


فلش بک_ چند ساعت قبل_ خانه ریدل

_ تو مطمعنی؟ صد البته که ما توانایی تغییر را داریم ولی یارانی داریم بسی باهوش!
_ فیسسسس... فیس... فیسسسسسسس!
_ آری آری راست میگویی! بلاخره باید بفهمیم چقدر وفادار هستند.

پایان فلش بک


مرد قد بلند بدون دماغ، با موهای دم اسبی و ردای نارنجی بلندش، در حالی که شال گردنی به شکل مار پیچیده بود مرگخواران را به داخل خانه اش برد. سپس به آشپزخانه رفت تا غذا درست کند.

_ آخه پرنسس بابا! ردای نارنجی به این مضحکی تنمان کردی، کلاه گیس دم اسبی هم به کنار؛ ما غذا چطور درست کنیم؟

پرنسس بابا کمی پیچید و روی زمین نشست:
_ فیس فیسس فیسسسس!
_ بد هم نمیگویی، بگذار امتحان کنیم.

نجینی از بابا بالا رفت و دور گردنش جا گرفت.

_ یک مشکلی هست!

مرگخواران که واقعا تحمل مشکل دیگری را نداشتند با چنین حالتی( ) به مرد بی دماغ خیره شدند.

_ نگران نشوید! گرسنه نمی مانید. تنها مشکل این است که باید خودتان غذا بپزید، ما خوراکی میدهیم بهتان!

مرگخواران که خیلی هم شجاع و همه فن حریف بودند، آستین هایشان را بالا زدند و به سمت آشپزخانه، رفتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پلاکس بلک در 1399/8/3 21:10:10
ویرایش شده توسط پلاکس بلک در 1399/8/3 21:15:14
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: شنبه 3 آبان 1399 12:53
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا با بیشترین سرعتی که در توان داشتن در حرکت بودن و برای تامی که تازه سر هم شده بود، رسیدن به اونا ساده نبود. برای همین تام هر از گاهی به روش پرتاب رو می‌آورد و اعضای بدنش رو به جلو پرتاب می‌کرد، بعدم خودشو، تا این که مسافت طولانی‌تری رو در زمان کم‌تری طی کنه.

نویسنده با دیدن چشم‌غره‌های خواننده متوجه می‌شه ملت اونقد علاقه‌ای ندارن تا بدونن تام چطور و در چه بازه زمانی قصد رسوندن خودش به سایرین رو داره، پس بیخیال تام می‌شه و دوربین به سمت مرگخوارا برمی‌گرده که حالا دیگه به شهر رسیده بودن.

شاید فکر کنین در این لحظه مرگخوارا باید خیلی شاداب می‌بودن، چون بزودی به غذا می‌رسیدن. اما اشتباه کردین! تو چهره‌ی مرگخوارا هرچیزی دیده می‌شد به جز خوش‌حالی.

- چرا همه جا تاریکه پس؟
- مگه مشنگا مرغن که همه این ساعت بستن رفتن خونه‌شون؟
- پس تکلیف شکم گرسنه‌ی ما چی می‌شه؟
- خونه!

دیالوگ آخر به نظر هماهنگ با سایر دیالوگا به نظر نمی‌رسید. پس مرگخوارا با قیافه‌هایی طلبکار به سمت مخاطب برمی‌گردن.

لینی که تو هوا مشغول بال‌بال‌زدن بود با دیدن نگاه سنگین مرگخوارا انگشتشو به سمت تنها روشنایی‌های موجود تو اون خیابون می‌چرخونه.
- خونه! در یه خونه‌ای رو می‌زنیم و ازشون می‌خوایم در ازای دریافت طلا برامون غذا بپزن. حتما یکی هست برامون این کارو بکنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: شنبه 12 مهر 1399 00:46
نمایش جزئیات
آفلاین
تام واقعا دوست داشت که آب شود. در واقع، فعلا تنها آرزوش همین آب شدن بود. ولی خب، آب شدن اگه بستنی نباشین چندان کار راحتی هم نیست. برخلاف تصور باقی مرگخواران حتی انجامش دست خود تام هم نبود. از ابتدای طلایی شدنش داشت سعی می‌کرد آب شود و به موفقیتی دست پیدا نکرده بود.

- چرا پس آب نمی‌شی؟ منتظر چی هستی؟
- شاید منتظر دستور اربابه.
- مردم از گشنگی!

مرگخوارها هم کمکی به فرایند آب شدنش نمی‌کردن. حتی با پرت کردن حواسش تاثیر منفی هم روش می‌ذاشتن اما تام نمی‌تونست حرف بزنه و این نکته رو بهشون بفهمونه. پس زیر لایه‌ی طلا پوکر فیس شد.

از طرفی، با ریز شدن طلا در مقیاس نانوی مشنگی و روکش شدنش، نقطه ذوبش هم پایین اومده بود. گرمای تسترال پزون ظهر و چرخش های هکتوفیوژ این گرما رو تامین کردن و طی یه معجزه‌ی حسابی تام شروع کرد به آب شدن.

- عه نگا. خودش آب شد.
- غذا!

مرگخوارها خیلی گرسنه بودن. اما اگه گرسنه نبودن هم فرقی نمی‌کرد. در هر دو حالت طلا های آب شده رو جمع می‌کردن و راهشون رو می‌کشیدن و می‌رفتن. کپه‌ای که تام باشه رو هم همونجور درهم و گره خورده اون وسط ول می‌کردن. بلاخره مرگخوارن دیگه. رحم و شفقت محفلی ندارن.

- یه تشکر می‌کردین خوب بود ها!

اینو کپه‌ای تام گفت. در حالی که دستش زیرپاش له شده و قلبش تو پاچه‌ش بود. به هر حال، همین که دیگه طلایی نبود خوشحالش می‌کرد. دست و پاش رو جمع کرد و دوان دوان به دنبال باقی مرگخوارها به سمت شهر رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز زلر در 1399/7/12 1:07:56
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: دوشنبه 7 مهر 1399 22:49
نمایش جزئیات
آفلاین
-به یک شرط!
.
.
.
-گفتم به یک شرط!
.
.
.
- مگه نمی شنوین؟ می گم به یک شرط. شما این جا باید بپرسین چه شرطی؟

مرگخواران به همدیگر نگاه کردند.

-ما چرا بپرسیم؟
-اصلا به ما چه مربوطه؟
-دراکو باید بپرسه!
-کجا غیبش زد؟

همگی به جای خالی دراکو خیره شدند. کلمه "old" به جای دراکو در حال درخشیدن بود. مرگخواران دیگر دراکویی نداشتند که زورشان به او برسد و بتوانند از وی برای رسیدن به آمال و اهداف پلیدشان استفاده کنند. برای همین به طرف آقای استکبار زاده برگشتند.

ولی او هم نبود!

دراکو در حین رفتن، او را هم با خود برده بود... و یا شاید برعکس!

به هر حال باید طلا را از تام جدا می کردند. و چه راهی بهتر از صحبت کردن؟!

ظرف حاوی مایع طلایی رنگ تام نما را جلویشان گذاشتند.
-تام... سریع از این طلا جدا شو! اوضاعمون بده. باید بفروشیمش. به پولش احتیاج داریم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: شنبه 29 شهریور 1399 11:38
نمایش جزئیات
آفلاین
دقایقی بعد آقای استکبار زاده با عینکی شکسته و لباس پاره از سر جایش بلند میشود .

- شما رو از کدوم جهنم دره ای آوردند؟!
- حتی خود مرگ خوار ها هم چیزیبه زبان نمی اوردند ولی این شامل شکمشان نمیشد. پس تصمیم گرفتند از یکی از عجیب ترین سلاح هایشان را در این موقعیت استفاده کنند دراکو مالفوی .

مرگخواران به خوبی می دانستند که در بین مرگخواران تنها کسی میتوانست در این وضعیت به دردشان بخورد مالفوی بود . درمرگخواران می دانستند که دراکو در پاچه خواری رقیب ندارد و میتواند به دردشان بخورد ‌. پس با یک همچین حرکتی ( ) مرگخوارن دراکو را به پیش اقای استکبار زاده فرستادند .

- سلام اقای استکبار زاده !
- چه چیزی از جون من بدبخت میخوای مگه ؟!

- خواست بگم چقدر شما لاکچری هستین از کجا لباس هاتون رو میخرید ؟
- اره همه همیشه اینو بهم میگن !
میگم شما که اینقدر لاکچری هستین میتوانید بزارید راحت ما این آب طلا تام رو بگیریم ؟

آقای استکبار زاده کمی با خودش فکر کرد و پس گفت

- به یک شرط

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در 1399/6/29 11:49:24

...You must believe me to exist
...wait
God is busy
?Can i help you
***
آری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: شنبه 29 شهریور 1399 08:29
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه:
میزان سیاه بودن مرگخوارها در بازرسی وزارتخونه تایید نشده و لرد سیاه همشونو اخراج کرده. مرگخوارای گرسنه که چیزی برای خوردن پیدا نکردن تصمیم می گیرن سنگ بیابون بخورن.
اونا یه سنگ طلا پیدا می کنن و تو مشت تام که آتیشش زدن میذارن تا آب شه و بفروشنش اما آب‌طلاتام تحویل میگیرن. هکتور با ویبره زدن سانتریفیوژی میخواد طلا رو از تام جدا کنه اما اگه درجه ش از ۲۰ درصد بالاتر باشه آقای آستاکبارزاده طلا رو مصادره میکنه. حالا درجه هکتور داغ کرده و پایین نمیاد.

***

غذا داشتن یا نداشتن مرگخواران، شکست آستاکبار جهانی، تو دهنی زدن به اقای غرب وحشی همه و همه به ضربه بیل دومینیک بستگی داشت.
-بزنم؟
-بزننننن.
-بزنم؟
-بزننننن.
-پس بریم یههههه برنامه ببینیم.

دومینیک اعتقاد داشت که هیجان برنامه نیاز به بالاتر رفتن دارد!
اما پیشی که مانند همه مرگخواران از گرسنگی روده بزرگه‌ش روده کوچیکه‌ش را میخورد بیل را از دست دومینیک قاپید و رفت تا خودش دست به کار شود.

-بزنه؟
-بزنههههه.

مرگخواران که فکر می کردند این نقشه خود دومینیک است با دست و جیغ و هورا پیشی را تشویق کردند.
پیشی پر از غرور شد.
عرق پیشانی اش را پاک کرد. گچ که نداشت درنتیجه خاک بیابان را به دست هایش مالید. بیل را بالا گرفت و با نشانه گیری دقیق ضربه ای به هکتور زد.
ضربه مناسب بود؟

قبل از فهمیدن این موضوع، مرگخواران فهمیدند که باید سرشان را بدزدند. بیل بر اثر شتاب هکتور کمانه کرده بود و به طرف جمعیت می آمد.
مرگخواران گروه متحدی بودند که سرشان را از خطرها می دزدیدند بنابراین بیل بر تنها سر موجود یعنی سر آقای آستاکبار زاده خورد و دقایقی بعد پرنده های طلایی بالای سر او دور هم می چرخیدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بپیچم؟


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: شنبه 29 شهریور 1399 03:43
نمایش جزئیات
آفلاین
- من؟ حالا نمیشه من نرم تام ریدل رو بیارم؟

به‌محض آن‌که این جمله از دهان لینی بیرون آمد، تام که در حال چرخش با درصد نوزده خلوصِ غنی سازی بود، به اذن مرلین دهان باز کرد و فریاد زد:
- جاگسن! جاگسن! جیم، الف، گاف، سین، نون! تام جاگسن!
- باشه حالا چرا داد می‌زنی تام ری... چیز... جاگسن.

اما ماموریت تام دیگر انجام شده بود و ادامه مکالمه را نشنید. اذن مرلین هم حدی داشت به هرحال!

- صبر کنید ببینم!

سرها به طرف هکتور که اکنون دوایش شبانه را با ویبره ترکیب کرده بود، برگشت.

- دومنیک مگه بیل نمیزد؟
- خب؟
- با بیل منو بزنه تا سرعتم کم شه!

نگاه مرگخواران به روی دومنیکی که در حال ناز کردن پیشی‌اش بود برگشت.

- باعث رضایت ارباب میشه؟
-
- پس برین کنار که من و بیل اومدیم!

دومنیک مرگخواری بود به دنبال رضایت اربابش! یادتان است لینی گفته بود "نمی‌شود من نروم؟" خب اکنون شد! دیگر نیازی به رفتن لینی نبود.

فقط یک ضربه مناسب از دومنیک نیاز بود تا هکتوریفیوژ به درجه مناسب برسد و آستاکباری خشمگین همچنان پا روی زمین می‌کوبید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آروم آقا! دست و پام ریخت!
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: چهارشنبه 26 شهریور 1399 21:41
نمایش جزئیات
آفلاین

مرگخوارا هاج و واج داشتن به هم نگاه میکردن که ناگهان...

-چیشده؟ چرا همگی خشکتون زده؟
-دومینیک اروم باش!
-اهممم...حالا فکرکنم مجبور باشم تام طلایی تون رو مصادره کنم!
-نههههه،لازم نیست!

دومینیک ویبره زنان،بالا پایین پران این جمله رو گفت!

-راهی داری اخه دومنیک؟
-بله که دارم افلیا!
-واقعا؟...خب بگو!
-از تام بپرسیم که اصلاعات عمومیش بالاست!
-تام الان تو دیگ هستش!
-خب چرا پرواز نمی کنین برین درجه ی هک رو کم کنین؟
-چون نمی تو...

اما در همین لحظه بلاتریکس وسط حرف افلیا پرید!

-درسته دومینیک داره درست میگه!لینی برای پرواز اماده باش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: چهارشنبه 26 شهریور 1399 21:07
نمایش جزئیات
آفلاین
آقای آستاکبار زاده دیگه کم آورده بود به گوشه رفت و راه میرفت که نقشه ایی بچینه تا اونا شکست بخورن.

_حاجی!
_ها چی این صدا از کجاست؟
_بابا منم آستاکبارِ درونت!
_حاجیییییی ! دیدی افتادیم مردیم از ترس ! حالا چیه اومدی اینجا؟
-اومدم کمکت کنم!

با تعجب لحجه مشهدی الاصل خودش برگشت .
-نــــــــــــــــــــــــه یره!
_ها به خودوم قسم!
-خا حالا نقشَتِره بوگو!
_خا موکه مستقیم نوموگوم! راهنماییت موکونوم.
-بوگو.
-ما یَک کِشور دِرِم که هر اتفاقی میفته یَک نامه مدن مِگَن قضیه ایییه!
-صب کن صبر کن!
-ایییییییییییییی....
-هااااااااا یره گرفتوم خا وخه برو به کاروم برسوم.
-خا جا تشکرتهِ! اگه آدرس شله امشبو دادوم!
_
-خا بغض نُکُ حالا رفتوم حواست جمع کُ به باد نَرِم.
ها برار! خدافظ.

و به حالت عادی برگشت و مصمم به سمت مرگخوارا رفت.و کاغذی از جیبش درآورد که چیزی توش نبود و برای اینکه کسی نبینه جلو صورتش گرفت.

-متوقف کنید ! بخشنامه اومده مبنی بر:
نقل قول:












-اهههوم...

آقای آستاکبار زاده مونده بود چه چرندی بسازه پس هوششو بکار برد.
_خلاصش بگم که درجه تغییر کرده و از 20 درجه به 17 درجه رسیده.


همه داشتن تعجب میکردند و هکتور روی 19 درجه مونده بود . و درجش پایین نمیومد چون خیلی داغ شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چه قلب ها که شکسته نشد از زبان های بریده !
و چه حرف ها زده نشد از ذهن های پریده!
و چه چشم ها که پر از کشتی های در اشک بود .
و چه دل ها گرفته نشد از کشتی های غرق شده.


تصویر تغییر اندازه داده شده
[img تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: چهارشنبه 26 شهریور 1399 16:38
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور مشغول غنی سازی بود و با ویبره یک مسیر تکراری رو دورانی تکرار میکرد...


-میگم ها،اقای آستکبار زاده...شما خواهری چیزی دارین؟
-
-اگه دارین وضعیت تاهل...اخخ بلاتریکس!
-ببخشید اقای آستکبار زاده،ایشون یه مشکل زبانی داره! نمی خواست مزاحم وقت شریفتون بشه!

بلا رودولف کنار خودش کشید که دیگه سمت اقای آستکبار زاده نره!

-اخخ بلا چرا منو جلوی اقای آستکبار زاده زدی؟
-دلیل های خودم رو داشتم...به تو مربوط نیست"مرد قمه به دست!"

در همین هین که بلا و رودولف باهم مشغول دعوا بودن دومنیک از راه رسید...

-سلامممم
-این خانمه کیه؟
-اقای آستکبار زاده ایشون یکی از یاران ما هستن!
-این خانمه هم تو این غنی سازی نقش داره؟
-بعلهههه
-و میدونه که اگه غنی سازی اشتباه انجام بشه...مصادره میشه؟
-نه خیرررر!
-خب چرا؟
-چون ما تو کارمون واردیم اقای آستکبار زاده نمی ذاریم غذا از دستمون بپره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده