هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۴:۴۱:۴۸ دوشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

دیزی کران


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۹ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۰:۱۵:۴۴
از زیر سقف آسمان☆✓
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 58
آفلاین
دیزی شون VS لاوندر شون



محیط سالن نمایش شهر بارسلون پر از سر و صدا بود. بر خلاف صحنه اصلی نمایش، پشت صحنه بسیار خلوت بود و جز صدای قیژ قیژ کشیده شدن طی بر روی زمین هیچ صدای دیگری شنیده نمی شد. دیزی طی کثیف را از این ور به آن ور می کشید و سعی میکرد لکه ای رو زمین نماند. دیزی از کار جدیدش راضی بود. هرچند کسی با طی کشی پولدار نمیشد ولی خب کاچی بهتر از هیچی بود.

- به به! چقدر تمیز شده!
-مگه نمیبینی هنوز خشک نشده؟ باز دوباره باید از اول طی بکشم. از دست تو دختر!

نائومی یکی از دوستان قدیمی دیزی بود. او همیشه بهتر از دیزی بود برای همین دیزی همیشه سر نائومی داد میکشید.

-عه وا! کف اینجا که خشک شده. اصلا حیف من که برای تو کار پیدا کردم.
-صحنه رو ول کردی که بیای اینجا، از من ایراد بگیری؟
-اومدم بگم بچه خواهرم به دنیا اومد.
-آخی گوگولی! اسمش چیه؟
-یه ربع بیشتر نیست به دنیا اومده. اسمش کجا بود!
- مبارکه! من سرم شلوغه. تو برو به کارت برس.

دیزی دوباره مشغول طی کشیدن شد. همانطور که طی میکشید زیر چشمی نائومی را هم دید میزد. از رفتار نائومی میشد فهمید که به کمک نیاز دارد.

-پس چرا هنوز نرفتی؟
-اممم... دیزی یادت میاد وقتی بچه بودیم...
- باز همون عادت همیشگی. باز کمک میخواد یاد دوران عصر هجر میوفته.
- دوستی به درد همچین...

نائومی با دیدن دیزی که بدجور به او نگاه میکرد، جمله اش را ناتمام گذاشت و یک راست رفت سر اصل مطلب.
-اومدم بگم من باید برم پیش خواهرم. میتونی جای من رو یک ساعت پر کنی؟قول میدم جبران کنم.
-فرض کنیم که تو نباشی کار لنگ نمیزنه. منم به طور ناگهانی استعداد بازیگری در وجودم شکوفا شد. کارگردان هم که بامن خیلی راحت کنار میاد.

-فکر اونجاش رو هم کردم. با این تو میتونی جای من رو بگیری. هیچ کس هم اگه تو گند نزنی هیچی نمیفهمه.

نائومی شیشه ای حاوی محتویات بنفش رنگ را از درون جیب پیراهنش در آورد و در دستان دیزی گذاشت.

-این چیه دیگه؟
-معجون مرکب. بلاخره هفت سال درس خوندن در بوباتون یه جایی به دردم خورد.
-قشنگ معلومه کاملا برنامه ریزی کردی براش. ولی متاسفانه باید بگم من قبول نمیکنم.

با گفتن این این جمله لبخند روی لب نائومی به حالت پوکر فیس تغییر حالت داد.
- نه؟
-آره!

چهره نائومی دوباره تغییر حالت داد.
-دیزی خواهش میکنم. به اون بچه گوگولی فکر کن
-نـــــــه!
-اگه نصف حقوق این ماهم رو بدم بهت چطور؟

با اینکه نائومی دختری ساده ای بود و کسی را نمیتوانست به این زودی ها قانع کند ولی صد گالیون هم برای دیزی پول کمی نبود.

-باشه قبول میکنم.

- وای مرسی. اصلا اسم بچه رو بزاریم دیزی خوبه؟
-مگه عجله نداشتی بیا برو دیگه. مزه هم نریز.
-بعدا میبینمت.

نائومی با عجله به سمت درب خروجی رفت. دیزی یک بار دیگر شیشه را برانداز کرد و دردل ذکر" اگه بلایی به سرم بیاد من میدونم و اون" را گفت، سپس معجون را یک نفس نوشید. ناگهان صدای کارگردان به گوش رسید.

-خانم ابینگتون معلومه کجایی شما؟
-اومدم.

دیزی بدون چک کردن ظاهر خودش هول هولکی وارد صحنه شد. در بین راه رفتن ناگهان پایش به یک پارکت شکسته گیر کرد و و با گرفتن یک طناب که آویزان بود، توانست تعادلش را حفظ کرد.

-اوف بخیر گذشت.
-خانم شما به این میگید بخیر گذشتن؟

دیزی به کارگردان نگاه کرد.ظاهرا طنابی که دیزی آن را گرفته بود به یکی از سطل های رنگی که برای رنگ آمیزی صحنه استفاده شده بود متصل بود و با کشیدن طناب تمام رنگ سطل بر روی کارگردان بینوا ریخته شده بود.

-بیخشید. دیگه تکرار نمیشه.
-امیدوارم! تا من خودم رو تمیز میکنم، شما بفرمایید با بقیه تمرین کنید.


بعد از رفتن کارگردان همه چیز خوب پیش رفته بود. هنوز حدود نیم ساعت از زمان تاثیر معجون باقی مانده بود و دیزی با خیال راحت مشغول تمرین بود. بلاخره کارگردان آمد و بخش دوم تمرین شروع شد.

-همون طور که میبینم. همه چی خوب پیش رفته.
-البته بدون حضور شما!
-خانم ابینگتون چیزی گفتید؟
-اممم...

دیزی از کارگردان خوشش نمی آمد. او کسی بود که با کفش های کثیف پشت صحنه را کثیف میکرد و هر وقت دیزی با مشقت فراوان برای او قهوه میبرد با گفتن جمله" این آب سرده یا قهوه؟" دیزی را مجبور میکرد دوباره قهوه دم کند. دیزی به قول اربابش زیر تمامی این فشار ها خموده شده بود ولی حق اعتراض نداشت اما الان به عنوان نقش اول میتوانست هر کاری که دلش بخواهد انجام دهد.

- بله آقای کارگردان! من با این شرایط نمیتونم با شما همکاری کنم.
-چه جالب! اتفاقا من میخواستم بعد از اتمام تمرین امروز کس دیگه رو جایگزین شما بکنم. خوشحال میشم اگه از همین الان جمع ما رو ترک کنید.
-جان! چی شد؟
- شما از الان به بعد دیگه جزو گروه ما به حساب نمیاین.
-نه؟
_آره!

دیزی واقعا شوک شده بود. او میخواست کاگردان را آزار دهد و ولی بالعکس کارگردان او را از کار اخراج کرده بود. تنها راهی که این بساط را جمع کرد التماس و تمنا بود.
-ببخشید من اشتباه کردم. مغز هیپو گریف خوردم. میشه برگردم؟
-نه!
-قول میدم بچه ی خوبی...
-نـــــــــه! من تصمیم رو گرفتم. الان هم بفرمایید من حقوق رو تحویلتون بدم.
-میشه قبل رفتن بدونم کی قرار جایگزین من بشه؟
_این دختره... اسمش چی بود؟آهان دیزی. بنظر میاد استعداد داره.
- لطفا سریع تر بریم.

ده دقیقه بعد دیزی همراه با حقوقی که متعلق به نائومی بود، به در سالن نمایش زل زده بود و ریز ریز اشک میریخت. او نمی دانست چگونه باید جواب نائومی را بدهد. قطعا نائومی نقش او را می گرفت.

دو ماه بعد_ خانه کران ها

دیزی با کله ای تاس مشغول تماشای نمایشی بود که نائومی با خوردن معجون مرکب نقش او را بازی میکرد. نائومی برای درست کردن آن معجون به موهای دیزی نیاز داشت.


ویرایش شده توسط دیزی کران در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۶ ۱۶:۱۲:۵۴
ویرایش شده توسط دیزی کران در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۶ ۱۷:۱۲:۴۴

My beliefs do not need anyone to believe

•예술은 손의 마법•
•El arte es la magia de la mano•
•Art is the magic of the hand•
•هنر جادوی دست است•


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۱:۱۳:۲۰ شنبه ۲۷ دی ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

پلاکس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۸ شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۲:۵۲:۲۹ دوشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۹
از ما هم شنیدن!
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 139
آفلاین
پلاکس بلک


VS


مادر پرفسور


هدیه سال نو


_تق، تق، تق.

هکتور آخرین پاتیل در دستش را درون قفسه گذاشت، از ویبره های شدیدش معلوم بود که خیلی خوشحال است، چون بلاخره یک نفر پیدا شده بود که قدر معجون هایش را بداند.
لباس هایش را بررسی و در را باز کرد.
پشت در یک تپه گل قرار داشت که کم کم از بالای آن کله ای با موهای فرفری نمایان شد:
_ روزبخیر استاد!

هکتور در را باز تر کرد و تپه گل وارد شد:
_ روز بخیر پلاکس؛ این همه‌گل برای چیه؟
_ برای شما آوردم استاد!

مردمک چشم هکتور گشاد شد و ویبره ای به ظاهر تمام ناشدنی آغاز گشت.

_ امممم... آروم باشین استاد، باید کارمون رو شروع کنیم!

هکتور از حرکت باز ایستاد:
_ کارمون؟ نه! کار من. اگر فکر میکنی اجازه میدم به وسیله هام دست بزنی یا تو کارم دخالت کنی سخت در اشتباهی، تو یه گوشه میشینی و من کارم رو میکنم!
_ چشم‌ استاد!
_ خب حالا بگو ببینم چی میخوای؟

پلاکس روی صندلی چوبی نشست و در حالی که شوق و ذوق از چهره اش معلوم بود شروع به صحبت کرد:
_ خب، من یه شامپو میخوام! کـــه... چشم های براق و مشکی پرفسور رو قشنگ تر و موهای براق و مشکی شون رو خوش حالت تر نشون بده؛ در ضمن برای قد و قامت رعناشون هم مناسب باشه!

هکتور چانه اش را به نشانه تفکر خاراند:
_ این پرفسور خوشگل که میگی کی هست؟ چرا تا حالا ندیدمش؟

چشمان پلاکس پر از اشک‌ شد:
_ پرفسور اسنیپ دیگه، میخوام بهشون هدیه سال نو بدم!
_ آوو! من کارم رو شروع میکنم، تو هم بی حرکت میشینی همونجا!

پلاکس با شنیدن کلمه بی حرکت کمی جا به جا شد:
_ میشه تو این فاصله شیشه شامپو رو نقاشی کنم؟
_ فقط مراقب باش.
_ اممم... استاد به نظر شما نقاشی شب پرستاره جناب ون گوک بهتره یا نقاشی جیغِ ادوارد مونک؟

هکتور چانه اش را از روی زمین برداشت و سر جایش گذاشت:
_ هـ... هرکدوم صلاحه!

به این ترتیب نقاش و معجون ساز مشغول کارشان شدند.


___________________________

خوابگاه اسلیترین خالی شده بود و همه برای تعطیلات سال نو به خانه هایشان رفته بودند.

پلاکس شیشه حاوی شامپوی بنفش رنگی را روی میز گذاشته بود و نگاهش میکرد:
_ یعنی پرفسور از این هدیه خوششون میاد؟ اگه ناراحت بشن چی؟ اگه کسی دیگه ای بهشون شامپو داده باشه چی؟

وجدان پلاکس پس گردنی محکمی به او زد‌.

_ هی چته؟
_ خودت که عقل نداری، خواستم بگم هیچکس به اسنیپ کادو نمیده!

پلاکس سری تکان داد و دوباره وارد تفکراتش شد:
_ اگه خوششون نیاد چی؟ اگه ناراحت بشن چی؟

بلاخره نویسنده تصمیم گرفت به تفکرات بیهوده و مسخره خاتمه دهد و پلاکس را روانه دفتر اسنیپ کند.

پلاکس راه روی روبه روی دفتر اسنیپ را با قدم های پر استرسش سوراخ کرده بود:
_ دعوام نکنن؟ چرا این وقت شب اومدم اینجا؟ اگه تنبیه بشم چی؟ امتیازامونو نگیرن؟ یعنی الان باید برم در بزنم؟ نمیشه در نزنم؟ چطوره کادو رو بذارم پشت در و فرار کنـ...
_ میشه بدونم چرا این وقت شب تو راه رو پرسه میزنی بلک؟

پلاکس چند متر تکان خورد و لرزید و آب دهانش را به سختی قورت داد:
_ شب بخیر پرفسور!
_ این وقت شب چرا تو راه رویی بلک؟!
_ سال نو مبارک پرفسور!
_ این وقت شب تو راه رو چیکار میکنی بلک؟

پلاکس کم آورد، شیشه شامپو را با دستان لرزان جلو برد:
_ او... اومدم... کـ... که... بـ... بگم... سا... سال نو مبارک!

اسنیپ با تعجب نگاهش کرد:
_ خب، زود برو خوابگاه.

سپس برگشت، وارد دفترش شد و در را بست.
پلاکس به دستش که روی هوا مانده بود نگاه کرد، به سمت دفتر رفت و ناخودآگاه در زد.
اسنیپ در را باز کرد:
_ عرض کردم تشریف ببر خوابگاه!

پلاکس دوباره شیشه شامپو را بالا آورد:
_ این هدیه سال نوعه که برای شما گرفتم!

اسنیپ از جهات مختلف شامپویی را در دست پلاکس بررسی کرد:
_ برای من هدیه گرفتی؟

پلاکس کم کم شروع به لرزیدن کرد:
بـ... بـ... بلـ... بله... فـ... فک... کـ... کنـ... کنم!

اسنیپ سریع از او فاصله گرفت:
_ فکر کنی دوشیزه بلک؟ رو حساب فکر کردن برای من کادو گرفتی؟ خجالت نکشیدی؟

پلاکس اشک های نیامده اش را پاک کرد:
_ مطمئن بودم پرفسور، دوست ندارید؟ ببخشید، میبرمش!
_ نه صبر کن! چیه هدیه ات؟

پلاکس لبخند محوی زد و درون پوستی خوشحالی اش را ابراز کرد:
_ شامپو پرفسور!

اسنیپ با ردایش شیشه را از دست پلاکس گرفت:
_ خوبه، حالا برو!

اسنیپ دوباره وارد دفتر شد و در را پیش چشمان پلاکس کوبید.
پلاکس هم به آرامی به خوابگاه بازگشت.

اسنیپ به دیوار تکیه زد و کاملا افسرده و غمگین از خوشحالی قر داد و ایول گفت و جشن گرفت.
ناسلامتی اولین هدیه سال نوی عمرش را گرفته بود!
سپس با خوشحالی و دلسردی تمام به حمام رفت.

___________________________________
بعد از تعطیلات_ کلاس معجون سازی

کلاس تمام شد و همه آماده جهیدن به بیرون کلاس شدند.

_ دوشیزه بلک لطفاً بمون!

پلاکس نگاهی به چهره اخم آلود اسنیپ و کلاه پشمی روی سرش انداخت و نشست.
همه جادو آموزان بیرون رفتند، اسنیپ بلند شد و در را بست.
آرام کلاهش را در آورد:
_ دفعه بعد که برام هدیه آوردی... قبلش اخطار بده که از هکتور گرفتیش!

سپس دستی به سر تاس اش کشید و به پشت میزش برگشت.
پلاکس به سختی بلند شد:
_ ببخشید پرفسوووووور.

اسنیپ کلاه را روی سرش گذاشت:
_ فقط برو بیرون! بروووو بیروووون!


پایان



My beautiful lord

I am a Strange painter


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۸:۵۰:۲۳ شنبه ۲۷ دی ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

آیلین پرینس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۱۱:۲۷ یکشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۹
از بالای سر ارباب
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 182
آفلاین
دوئل آیلین پرینس با پلاکس بلک
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
-دو هزار و بیست و یک شد!

آیلین روی صندلیش نشست و به کیکی که رو به رویش روی میز بود زل زد. سپس تکه ای از آن کند و با آرامش آن را خورد. سپس برای خودش مقداری شیر ریخت بعد ظرف کاکائو را برداشت و مقداری کاکائو در شیرش ریخت و با چوبدستیش شروع کرد به هم زدن آن. وقتی حدود پنج دقیقه آن را هم زد، لیوان را بالا برد و محتویات داخل آن را هورت کشید.
مرگخواران پشت در سعی داشتند با طلسمی که آنها را از کیک آیلین دور نگه میداشت مقابله کنند. بلاتریکس پایش را با عصبانیت به دیوار نامرئی رو به رویش فشرد. پلاکس پاهای ایوا رو گرفت و او را به دیوار نامرئی طلسم آیلین کوبید. ولی هیچ یک از این کار ها نتیجه ای نداشت. باید بجای به سرقت بردن کیکی که آیلین درست کرده بود، خودشان هدیه ای برای لرد می ساختند. به فکر هیچکس نرسید که اگر هدیه آیلین این کیک بود، پس چرا داشت از آن میخورد. شاید چون حواسشان به کوباندن خویش به دیوار بود.

...

کشوی کنار تخت آیلین منفجر شد. هزار جور وسایل شیرینی پزی مختلف که آیلین به زور توی کشویش چپانده بود از آن بیرون پاشید. آیلین حتی یک عدد اجاق دارای فر را هم تا جای ممکن کوچک کرده و توی آن جا داده بود. آن روز که جادو ی آن اجاق از بین رفته بود، دوباره بزرگ شده و کشو را منفجر کرده بود. آیلین میدانست نباید ربکا را توی کشوی تاریکش راه بدهد. حالا باید کل این خرابکاری را جمع میکرد.

نیم ساعت بعد

آیلین کیک قبلی را به عنوان تمرین درست کرده بود. او برای هدیه سال نوی لرد سیاه، این کیک را درست کند.
دستور پخت را نگاه کرد:
شیر
آرد
شکر
کره
روغن آفتاب گردان
فوندانت
کرم شکلات
تخم مرغ

آیلین در دل گفت:
-آرد که ندارم! مهم نیست! شکر میریزم! کره هم که نمیخواد اصلا. روغنم که روغن مو میریزم واسه ارباب خوبه.فوندانت میخوایم چیکار؟ اصلا باید مزش خوب بشه نه ظاهرش.کرم شکلات... خب... از رو کیک قبلی برمیدارم! تخم مرغم که تخم هیپوگریف میریزم، تموم شد!
آیلین مواد مورد نیازش را به ردیف روی میز چید و مایع کیک را آماده کرد. بعد فر را روی ۱۸۰ درجه فارنهایت تنظیم کرد و کیک را برای دو لحظه توی آن گذاشت. این روش آیلین بود!

صبح روز بعد

همه کادو بدست به سمت اتاق لرد سیاه پیش می رفتند. از روی بسته ی بزرگ پلاکس چند موی سیاه نمایان بود که از آن می چکید. وای! آیلین میدانست توی آن بسته دو متری چیست. از پلاکس فاصله گرفت. به اتاق لرد که رسیدند، آیلین بسته زیبا و مشکی خود را به لرد تحویل داد. لرد بسته را باز کرد و جسم سبز مایل به صورتی داخل آن نمایان شد.

چهل سال بعد

پیر مردی که سوروس اسنیپ نام داشت و هنوز هم از موهایش روغن می چکید، کنار خانه ریدل، جلوی سنگ قبری اشک می ریخت. روی سنگ قبر نوشته بود:

آیلین پرینس

2/1/2021


ارباب... میشه کروشیو بزنم؟
چشاتونو رد کنید بیاد!


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۵۳:۵۸ سه شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۳۶:۳۲
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 262
آفلاین
من vs گب

سوژه: فراموشی

*****

-ایستادن کن!

زندگی رابستن بعد از پیدا کردن بچه، توی این جمله‌ خلاصه می شه. بچه یه کرمی می‌ریزه و فرار می کنه، رابستن دنبالش می کنه و مدام این جمله رو تکرار می کنه.

-داشتن می شم بهت گفتن می شم ایستادن کن، مگه نشنیدن می شی.

همه ی این تعقیب و گریز ها، یه پایان داره.

-چرا تو هر بار تند تر دویدن می کنی؟ چرا من بهت نرسیدن می شم؟ دیگه کم آوردن شدم. نکشیدن می شم.

َشاید فکر کنین این پایان ماجراست، ولی خب اشتباه می کنین.

-نشستن شدم به بلا نگاه کردن می شم/محفلیا داد کشیدن می شن...

گابریل بعد یک ساعت تمیز کردن دستشویی، در دستشویی رو باز کرد.

-تو از کدام راه رسیدن می شی؟

این پایان اصلیه! راه می ره و شعر می گه. شاید بگین که خب شعره دیگه، مشکلی نیست که. ولی برای اینکه خلافشو بهتون ثابت کنم، چند مثال دیگه هم میزنم براتون تا عمق مطلب رو درک کنین.

فرض کنین دارین تمرکز می کنین تا رفع حاجت کنین و یکی یهو پشت در براتون می خونه:
-اگه یادت رفتن بشه که وعده با من داشتن می شی، وای وای وای!

یا دارین سعی می کنین که بخوابین:
-من فضایی تنهای شهر بودن می شم با همه کس هم قهر بودن می شم.

خلاصه که شرایط اوضاع خانه ی ریدل توی این دوران خیلی خیطه.

مثل همیشه آخر شب می‌شه و رابستن جونی براش نمی مونه که حتی راه بره چه برسه بخونه.
-بهتره یکم نشستن کنم تا حالم جا اومدن بشه و بعد رفتن بشم و کپه ی مرگم رو گذاشتن بشم.

قرچ!

اشتباه رایج تمامی اعضا خانه ی ریدل! صندلی اشتباه!

-آخیش! بالاخره این قولنج لعنتی شکسته شد...به به! ببین کی اینجاست! کله کدو خودم. امشب واقعا خوابم نمی اومد خوب شد که تو هستی تا با هم شب و صبح می کنیم.
-واقعا حالش رو نداشتن می شم هوریس.
-بله! صدای دلنوازت رو از ظهره که می شنوم. بازم موضوع بچه‌س؟
-همیشه موضوع بچه بودن می شه. خسته شدن شدم. هیچکس کمکم نکردن می شه. بلا قضیه رو بدتر هم کردن می شه. هر روز یه چیزی به این بچه یاد دادن می شه که دردش رو باید من کشیدن بشم...
-نفس بکش بابا الان خفه می شی. می دونم بچه داری سخته.
-مگه تو بچه داشتن می شی؟
-بچه ندارم ولی قیافه ی مامان بابام رو وقتی بچه بودم یادمه.

دو سه روز بود که رابستن یه لبخند کوچیک هم نزده بود ولی با این حرف هوریس یه دل سیر خندید.

-همینه! بخند کله کدو! دنیا دو روزه. الان نخندی کی بخندی. حالا برای اینکه امشب رو برات تکمیل کنم باید یه چیزی رو وارد بازی کنم.

هوریس بلند شد و رفت و با دوتا نوشیدنی کره ای برگشت.

-نه! این رو نبودن می شم هوریس. من تا حالا سگی نخوردن می شم.
-بهم اعتماد کن کله کدو! همه اعتماد کردن و راضی بودن.
-آخه...
-آخه رو بذار کنار! این لیوان رو بخور بقیه‌ش خودش حل میَ‌شه. بهم اعتماد کن.

هوریس همیشه با رابستن خوب بود. برای همین رابستن دلیلی نداشت که بهش اعتماد نکنه. در نتیجه لیوان رو از دست هوریس گرفت.

*****

-بابا! بابا بلند شو! بلند شو دیرت شده.

رابستن سرگیجه شدیدی داشت. می خواست حداقل سه ساعت دیگه هم توی اون وضعیت بمونه تا این سرگیجه آروم بشه.

-بلند شو دیگه. دیروز گفتی که بلندت کنم چون یه کار خیلی مهم داری. بلند شو.
-ول کردن شو بچه! حداقل وقتی خوابم ول کردن شو.
-خودت دیشب گفتی که ول نکنم. منم بچه ی حرف گوش کنی‌ام. بلند شو بابا. ببین برات صبحونه حاضر کردم و آوردم.

رابستن از چیزی که شنیده بود جا خورد و سریع بلند شد که اینکار باعث شد سریع درد بگیره.
-آخ! لعنت بهت شدن بشه هوریس!

رابستن هنوز تا حالت خواب و بیداری و بخاطر چیزایی که دیشب خورده بود حالش خوب نبود.

-بیا بابا! اینم صبحونه‌ات. زود بخور که به کارت برسی.

رابستن هنوز چشمام به نور زیاد اتاق عادت نکرده بود ولی می تونست تشخیص بده که رنگ پوست بچه آبی نیست. چشماشو مالوند تا سریع تر تاریش از بین بره.
-هری؟
-چرا یجوری نگام می کنه انگار جن دیدی؟ منم دیگه هری! پسرت!
-چی گفتن می شی برای خودت؟ من غلط کردن بشم پسری مثل تو داشتن بشم.

هری بغض کرد. راه تنفسش گرفته شده بود. میز صبحونه رو گذاشت رو تخت و یکی زد پشت کله ی خودش تا بغضش بشکنه.
-می دونستم! می دونستم بالاخره این روز می رسه. روزی که تو هم دیگه منو دوست نداشته باشی و بذاری بری. من که عادت کردم. من یتیمم! باید یه روزی باهاش رو به رو می شدم. کاش مامان و بابام زنده بودن تا منم می تونستم مهر پدر مادری رو بچشم و انقد خفت و خواری رو تحمل نکنم. هر روز بچه هایی رو می بینم که دست تو دست پدراشون می چرخن. خب منم آدمم. دلم می خوا...بابا! بابا! کجایی؟

رابستن که چند ثانیه قبل موقعیت رو مناسب دیده بود و از اتاق بیرون اومده بود، به سمت آشپزخونه حرکت کرد.
-اینجا خونه ی ریدل ها بودن می شه، پس چرا اتاق من، جای اتاق ارباب بودن می شه؟ چرا انقد فضای اینجا شاد بودن می شه؟ این رنگای جیغ چی بودن می شه که به دیوارا زدن شده؟

رابستن وارد آشپزخونه شد.

-سلام آقای لسترنج! صبحونه‌تونو میل کردین؟ راضی بودین؟
-شما کی بودن می شین؟
-ما، ماییم دیگه!
-دونستن می شم شما، شمایین. منظورم این بودن می شه که اینجا چیکار کردن می شین؟
-حالتون خوبه آقای لسترنج؟

رابستن از این همه تغییر گیج شده بود، از خونه ی ریدل اومد بیرون تا یکم هوای تازه بخوره و در مورد این قضایا فکر کنه. در خونه ی ریدل ها رو باز کرد و یک نفر رو جلوی در دید.

-آقای لسترنج شما کجایین؟ یک ساعت دیگه قراره هاگوارتز، سخنرانی کنین. شما که هنوز آماده هم نشدین؟ مهم نیست همینجوری می ریم و اونجا بهتون لباس می دیم.
-اینجا چخبر بودن می شه؟ در مورد کدوم سخنرانی حرف زدن می شین؟
-وقت نداریم آقای لسترنج، شما بیاین توی راه براتون توضیح می دم.

تنها چیزی که رابستن نیاز داشت توضیح بود تا از این اتفاقات عجیب و غریب دور و برش خلاص شه.
-خب توضیح دادن شو! اینجا چه خبر بودن می شه؟ جریان سخنرانی چی بودن می شه؟
-مگه تقویم رو نگاه نکردین آقای لسترنج؟ امسال دهمین سالگرد اتفاق بزرگه دیگه!
-چه اتفاق بزرگی؟
-حالتون خوبه آقای لسترنج؟
-چرا امروز همه اینو از من پرسیدن می شن؟ من مثل همیشه بودن می شم.
-شاید بخاطر اینه که سوالای عجیب و غریب می پرسین. خب مثل اینکه رسیدیم. فعلا سوالاتونو توی ذهنتون نگه دارین تا بعد از سخنرانی.

رابستن وارد هاگوارتز شد. جو هاگوارتز خیلی آروم تر شده بود و این جای تعجب داشت. محیطش تغییر کرده بود ولی بزرگترین تغییر هنوز دیده نشده بود.

-
-چیزی شده آقای لسترنج؟
-لازم بودن می شه که توضیح دادن بشم؟ این مجسمه ی به این بزرگی، من بودن می شم؟
-بعد میگین چرا بهتون میگن حالتون خوبه یا نه. خب معلومه که شمایین! این کمترین کاری بود که برای قهرمان جامعه ی جادوگری می شد کرد. تازه این یکی از مجسمه های شماست.

رابستن قبل اینکه بتونه در مورد اینکه چرا بهش گفت قهرمان سوالی بپرسه، متوجه یه چیزی توی مجسمه‌ش می شه.
-اون چی بودن می شه؟

-به به! ببین کی اینجاست! باباجان خوش اومدی به هاگوارتز! مشتاق دیدارت بودم باباجان!

رابستن مثل کسی که روح دیده پشت مجسمه قایم شد.

-اینکارا چیه باباجان؟ حالت خوبه؟
-واقعیتش برای منم سواله آقای پروفسور!
-تو مگه نمردن شده بودی؟
-چی میگی باباجان! شاید 400 سالم باشه ولی هنوز جا دارم!
-آقای لسترنج به مرلین قسم دیر شد. بریم بقیه منتظرن.
-ولی...

رابستن که حرف آدم حالیش نمی شد توسط فرد هشدار دهنده بسته و به زور به سمت محل سخنرانی برده شد.
پشت در دست و پای رابستن باز شد. لباس زیبا تنش شد. مانیکور پدیکور شد و بعد در باز شد و رابستن رفت داخل.

سالن پر بود از دانش آموز و استاد و همه با چشم هاشون قدم های رابستن رو مشاهده می کردن. برای رابستن عجیب بود که چرا همه از دیدن اون خوشحال بودن. خیر سرش مرگخوار شده بود که همه ازش بترسن. همیشه می دونست که کله ی مثل کدوش، کار دستش میده.

-سلام آقای لسترنج! خیلی خوش اومدین. متن سخنرانیتون رو روی تریبون گذاشتم. موفق باشین!

رابستن که هاج و واج به جمعیت نگاه می کرد، سری تکون داد و به سمت تریبون حرکت کرد.

-راستی آقای لسترنج حواستون باشه پله ها خیس...

بوم!

فرد متذکر دیر تذکر داد و رابستن با مخ رفت فرود اومد روی زمین.
-الان یادم اومدن شد. اون...اونی که دستم بودن شد...آیینه بود.

دیشب

-هوریس من حالی به حولی داشتن می شم.
-تو که هنوز چیزی نخوردی. ولی خب بار اولته و طبیعیه.

عیش و نوش هوریس و رابستن به راه بود و داشتن عشق دنیا رو می کردن. بعد از چند روز سختی واقعا داشت به رابستن خوش می گذشت.
-هوریس اون چی بودن می شه که گردنت انداختن می شی؟
-داستان باحالی داره! شاید باورت نشه ولی اینو دامبلدور بهم داده.
-شوخی کردن می شی؟ حالا چی بودن می شه؟
-شاید باورت نشه ولی این زمانبرگردانه! دامبلدور واقعا باحاله. وصیت کرده بود که این برسه بهم با یه نامه. تو نامه نوشته بود:
نقل قول:
وقتی این نامه به دستت می‌رسه من مردم بابا جان!
جون مادرت برگرد و نذار من بمیرم باباجان!
نمی‌دونم چرا حس می کرد من که مرگخوارم اینکارو براش می کنم. احمق دوست داشتنی‌ای بود.
-لازمت نشدن می شه؟
-چشمتو گرفته؟

زمانبرگردان رو از گردنش در میاره به رابستن میده.
-برای اینکه امشب بهم خوش گذشت، اینم هدیه ی من به تو.
-این چهارمین باره که من باید برم دستشویی! خسته شدم.
-عادیه!

رابستن تلو تلو خوران رفت سمت دستشویی. تو راه داشت به این فکر می کرد که الان زمانبرگردان داره و هر جا بخواد می تونه بره.

از اونجایی که بهترین تصمیمات و فکرا در زمان رفع حاجت به ذهن آدم می رسه، رابستن بهترین زمان رو برای رفتن بهش پیدا کرد.

-این اومده دستشویی سیفونو نکشیده؟

خیلی قبل پیش

رابستن وارد خونه می شه. همیشه آرزوش بود که این صحنه رو از نزدیک ببینه. تلو تلو خوران خودشو به طبقه ی بالا می رسونه. لرد ولدمورت رو می بینه جلوی تخت هری پاتر ایستاده و داره بهش نگاه می کنه. رابستن برای اینکه حواس اربابش پرت نشه، آروم نزدیک می شه و متوجه دماغ لرد می شه.
-با یه تیر دو نشون زدن شدم. هم این صحنه رو قراره ببینم و هم دماغ اربابو!

لرد ولدمورت چوب دستی شو بالا میاره!

-این آخرین ثانیه های اربابه که دماغ داره بذار کاری کنم توی این ثانیه ها دماغ خودشو ببینه.

رابستن یه آیینه پیدا می کنه و سمت اربابش میره.
-ارباب اومدن بشین برای آخر...
-آواداکداورا!


ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۲۳ ۲۳:۵۹:۳۸

تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۴۲:۴۳ سه شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

گابریل دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۱۵:۴۰
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 303
آفلاین
من و رابستن


فراموشی


- چی شده؟
- ارباب رفتن اون تو بیرونم نمیان.
- چرا؟
- کسی نمی‌دونه.
- اربابا چی شده؟ چرا نمیاید بیرون؟
- یارانمان، ما اصلا مایل نیستم ریخت هیچکس رو ببینیم... حتی ریخت خودمون رو. پس اصلا مزاحم ما نشید.
- ما چیکار کنیم پس ارباب؟
- نفری یه سکتوم سمپرا به گابریل بزنید تا صد بار جون بده و با خونش شخصا خونه‌ی ریدل‌ها رو تی بکشیم!

معمولا، توی خانه‌ی ریدل‌ها زیاد پیش می‌آمد که لرد سیاه از دست کسی عصبانی شود و او را لایق طلسم‌های دردناکِ بی‌شمار بداند، ولی کم پیش می‌آمد که خودش هم علاقه‌ای به شرکت کردن در این قصابی داشته باشد و آن را به عهده‌ی یارانش می‌سپرد. و این‌گونه بود که مرگخوارها فهمیدند کاسه‌‌ای زیر نیم‌کاسه است و نگاهشان متوجه گابریل شد؛ که طبق معمول متوجه بحث نبود و همزمان با دو تِی، به جان در و دیوار افتاده بود.

گابریل، خودش هم از همان صبح که از خواب بیدار شده بود اصلا احساس خوبی به خودش نداشت. تا حدی که یادش رفت توی دهانشویه‌ی سدریک وایتکس بریزد و قبل بیدار شدنِ تام تک تکِ اعضای بدنش را با تیرک ضدعفونی کند؛ انگار که خرابکاری‌ای کرده بود، یا چیزی را یادش رفته بود.
تنها کاری که برای رهایی از این احساس می‌توانست بکند، این بود که شروع به شستشوی سرتاسری خانه‌ی ریدل‌ها و مرگخواران کند... چون ممکن بود لکه‌ای را فراموش کرده باشد یا چیزی توی خانه با حساسیت‌هایش در مغایرت باشد.

- چرا اینجوری نگاهم می‌کنین؟
- چیکار کردی که ارباب انقدر از دستت عصبانیه؟
- من؟ من چیکار کردم؟ من که کاری نکردم! من فقط...
- دعا کن دستمون بهت نرسه گابریل! تک تکِ تی‌هات رو از وسط به سه نیم تقسیم می‌کنیم!
- ولی آخه چرا ارباب؟ من که کلی ظرف شستم! کلی لباس شستم! از صبح تا شب تو این خونه جون کندم! همین دیشب سه ساعت پاتیلتونو هم زدم اربا... اوه شِت.

فلش بک _ شب قبل

گابریل همان‌طور که معجونِ ترسناک روبرویش را هم می‌زد، به چشم‌های نیمه باز لرد سیاه نگاه کرد.
- حالا چرا من ارباب؟
- اگه دست خودمون بود که نمی‌خواستیم ریخت هیچکدومتونو ببینیم، ولی توی دستور نوشته باید سه قطره از قوی‌ترین شوینده‌ی جهان رو هم به معجون اضافه کنیم. ما می‌تونیم از پس مردمکِ چشم مگس و پشم گوسفند استرالیایی و نیم میلی‌تر از ناخنِ موجوداتی که ناخن در نمیارن بربیایم، ولی حوصله‌ی سر و کله زدن با شوینده‌ها رو نداریم.
- پس خوب جایی اومدین ارباب، چون من این چیزی که می‌خواین رو همیشه با خودم حمل می‌کنم.

گابریل لبخند رضایتمندی زد و سپس بطری کوچکی را از جیبش بیرون آورد و چند قطره‌اش را توی پاتیل ریخت.
- بعدش چی ارباب؟
- ما خودمون از پس بعدش برمیا...یم...
- ولی آخه ارباب شما که خوابتون میاد!
- ما نمی‌تونیم کار به این مهمی رو به کسی بسپاریم. برو و بذار به کارمون برسیم...
- به من اعتماد کنین ارباب! شما برین بخوابین و همه چی رو به من بسپارین!
- ما اصلا ازت خوشمون نمیاد گب. ولی سه ساعت بعد از هم زدن بذارش روی محل مربوطه. یه ساعت بعد هم برش می‌داری. حتی یک دقیقه هم بیشتر نشه ها. ما یه دونه عروسکیشو می‌خوایم. اصلا بزرگ دوست نداریم.
- گفتم که به من اعتماد کنید ارباب. من حواسم هست!

لرد سیاه همیشه می‌دانست که در چنین مواردی اصلا نباید به کسی مثل گابریل اعتماد کند، اما بخاطر گشتن دنبال مواد مورد نیاز معجون و گشتن توی کل دنیا، ان‌قدر خسته بود که یک‌راست روی تختش افتاد و به خواب عمیقی فرو رفت.

پایان فلش بک

- بعدش چی شد؟
- چیز شد... من یادم اومد گوشه‌ی روتختی‌م تا خورده بود و رفتم دو ثانیه درستش‌ کنم و برگردم.
- خب؟
- یه سر هم رفتم آشپزخونه پاتیلای هکتورو شستم...
- حتما بعدش رفتی پیش ارباب دیگه؟
- نه دیگه... خوابیدم.

گابریل سعی کرد تا وقتی همه در حال ابراز تعجب هستند فرار کند، اما چون سر راه یک لکه دید به راحتی به او رسیدند و غل و زنجیرش کردند.

- ارباب اجازه بدید همین جا جرواجرش کنیم و گوشت ریش‌ریش شده بدیم به تسترالا!
- ما مخالفیم. باید جوری بکشیمش که اصلا چیزی ازش نمونه.

پیش از این‌که لرد بفهمد از اتاق خارج شده و به پناهگاهش برگردد، همه‌ی مرگخوارها به سمتش برگشتند و او را دیدند.

- وای خاک به سرم!
- چرا این‌جوری شدید ارباب؟
- من گابریل رو جرواجر می‌کنم!
- حالا چجوری ارباب رو با خودم بررم بیرون و ازشون واسه تور کردن استفاده کنم؟
- من گابریل و رودولف رو با هم جرواجر می‌کنم!
- بابا بابا دماع ارباب شبیه دماغ سوفی تو اون فیلم کودکیه شدن شده!

سکوت عمیقی برقرار شد.
- و بچه‌ی رابستن.
- یعنی هیچکدوم از یاران ما نمی‌خوان بگن که دماغ جدیدمون خیلی به تیپمون میاد و کژوال و خاصمون کرده؟

مرگخوارها در حالت عادی برای نجات جان هم که شده حرف اربابشان را تایید می‌کردند، اما متاسفانه این بار زیادی توی شوک فرو رفته بودند.

- یاران ما به جز اون عنتری که اونجا نشسته، حالا که این‌‌طور فکر نمی‌کنین حداقل چاره‌ای به حال ما کنین! ما دیگه نمی‌تونیم تو انظار عمومی حاضر بشیم... ما دیگه اون جذبه‌ی قبلی رو نداریم! ما داریم افسردگی می‌گیریم! ما دیگه روی مقابله با کله زخمی و دماغ عروسکیش رو نداریم!
- ارباب می‌خواید خودم با چاقو کوچولو و متقارنش کنم؟

قطعا هر کسی به جای گابریلِ پوست کلفت بود با همان نگاهی که لرد به او کرد باید در جا جان می‌داد، اما گابریل خیلی کم به خودش عذاب وجدان وارد می‌کرد.

- نظر من اینه که چشم واقعا چیز خوشمزه‌ایه و فقط باید چشمای مردمو دربیاریم و بدیم به من تا ازشون مراقبت کنم... تو شکمم.
- بهت گرسنگی می‌دیم ها ایوا!
- دوست دارم اونم امتحان کنم ولی چشم ارباب.
- اگه بتونیم رو دماع ارباب هم چند تا از تتو مثل تتوهای من بزنیم، خیلی مشخص نمی‌شه که بزرگه.

صد البته که از نظر لرد سیاه، رودولف بهتر بود که به چشم‌چرانی‌هایش برسد تا به ایده دادن.

- فهمیدم ارباب! باید ببریمتون پیش یه دکتر کاربلد تا دماغتون رو عمل کنه.
- ما اصلا و ابدا نمی‌خواهیم هیچ‌کس ما رو با این دماغ ببینه. یه راه حل دیگه پیدا کنین!

گابریل از جا پرید.
- ارب...
- جز تو!
- نظرتون چیه که یه کاری کنیم که هیچکس نبیندش؟ می‌تونین ماس...
- و هکتور.
- ارباب... نظرتون چیه که یه کاری کنیم که هیچکس نبیندش؟ می‌تونید ماسک بزنید ارباب! تا وقتی که گابریل رو بفرستیم دانشکده‌ی پزشکی که از ابتدا درس بخونه و یاد بگیره که چطور دماغتون رو عروسکی کنه.
- آفرین بلایمان! ما کاملا با این ایده موافقیم! ولی فکر می‌کنیم مردم بعد از یه مدت شک می‌کنن... طرفدارانمون حتما دوست دارن بدونن چرا همیشه ماسک می‌زنیم!
- نگران نباشید ارباب، من می‌دونم که باید چیکار کنم.

در وهله‌ی اول، مرگخواران فکر کردند که قصد بلاتریکس یک کشتار دسته جمعی و از بین بردن همه‌ی مردم باشد که در نتیجه‌ی آن لرد سیاه اصلا مجبور نباشد ماسکش را توجیه کند. چون کمتر پیش می‌آمد که در راه حل دادن دخالت کند و بیشتر توی کار خون و خون‌ریزی بود. اما بعد از اینکه یک قوطی از جیبش بیرون آورد، همه فهمیدند این بار فرق می‌کند.

- چند وقت پیش که ربکا لاک‌وود رو بخاطر جلوگیری از خرابی و بدشانسی‌های بیشتر ‌کشتم، چیزای عجیب و غریبی تو خونش دیدم.
- بعدش چی شد؟
- خونش رو به یکی دو تا ماگل خوروندم.
- چه بلایی سرشون اومد؟
- نه تنها خودشون مردن، بلکه خونواده‌هاشونم مریض شدن و مردن. کل شهرشونو همینجوری قتل عام کردم. ... مثل اینکه وقتی به هم نزدیک می‌شن و نفس می‌کشن مریض می‌شن. منم ویروسه رو جمع کردم تو این قوطی برای روز مبادا. اگه اینو پخش کنیم تو دنیا، همه مجبور می‌شن ماسک بزنن و اینجوری ماسک زدن شما هم عادی می‌شه.
- بلای ما محشره! یاد بگیرین!

مشخص بود که وقتی پای کشت و کشتار در میان باشد، مغز بلاتریکس مثل ساعت کار می‌کند.

یک سال بعد

- ولی بلایمان، حالا واقعا واجب بود مدل پیشرفته‌ش رو هم وارد دنیا کنی؟ همینجوری‌ش هم یه ساله رنگ بیرون رو ندیدیم.
- بله ارباب عزیزم. گابریل با اینکه داره جهشی می‌خونه بازم سال دوم دانشگاهه. هنوز هفت سال دیگه هم مونده.


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۲۳ ۲۳:۵۳:۴۷

کی آماده‌ی شفاف شدنه؟


تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۲:۳۹:۴۹ دوشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۹

محفل ققنوس

آلبوس دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۳۰:۳۱
از دست شما
گروه:
ناظر انجمن
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 447
آفلاین
بسمه تعالی



- صــــبـــــح بـــــــــخیـــــــر!

پیرمرد فکسنی کش و قوسی به دست‌ها و پاهایش داد و روی لاحافش که کنار شوفاژ پهن شده بود نشست و بدون آن که به هیچ چیز بخصوصی فکر کند برای چند دقیقه به یک نقطه خیره شد.
سپس سرش را چرخاند و به ساعت رو میزی که روی زمین بود نگاه کرد. ساعت چیزی را به یادش می آورد، چیزی مربوط به گذشته، چیزی مربوط به حال و شاید آینده... اما یادش نیامد که چه چیزی، پس اخم کرد و بیشتر زور زد.

- دوئل دارم!

از جا پرید و لحافش را با پا یک گوشه مچاله کرد و بالشت و پرتو را هم رویش انداخت، بعدش... بعدش نمی‌دانست که اوّل برود دستشویی یا اوّل صبحانه بخورد، کمی به طرف این دوید و بعد کمی به طرف آن و در آخر تصمیم گرفت تا به ذهنش رجوع کرده و با استنتاجی دقیق و متحیرانه این موضوع را حل و فصل نماید پس با خودش گفت «وقتی صبحونه می خوریم بعدش می خوایم بریم دستشویی، ولی وقتی می ریم دستشویی...؟» دامبلدور از فکر کردن و استدلال آوردن و نتیجه گرفتن خسته شد و تصمیم گرفت برود صبحانه‌اش را بخورد.
دامبلدور پیر بود و زود خسته می شد.

پیرمرد که حال و توان پایین آمدن از پله ها را نداشت و از طرفی هم دیرش شده بود، از روی نرده‌ها به پایین سر خورد و با فرود روی دو زانو، سُر خوردن را تا وسط آشپزخانه ادامه داد.
او عاشق خوشحالی های بعد از گل مشنگی بود.

درون آشپزخانه اما کسی نبود، یک طرف تل بزرگی از ظرف‌های نشسته و پوست پیاز و دیگر چیزهای مانده از شب دیشب دیده می شد و این بدان معنا بود که دامبلدور خودش می بایست آستین بالا می زد و برای خودش چیزی درست می کرد. پس به سمت کابینت اوّل رفت و درش را باز کرد، خالی بود. کابینت دوّم را باز کرد.

- نوم نوم نوم. جیــــــغ!

در کابینت دوّم لونا نشسته بود و پودینگ می خورد و بعد از کشیدن جیغ، محکم در کابینت را بست.
او علاقه‌ای به شریک شدن خوراکی هایش نداشت و تک خور بود.

دامبلدور کابینت سوّم را باز کرد، سرخ شد و سریعا آن را بست؛ درون کابینت کریچر روی یک زانو دراز کشیده و سینی نقره را در آغوش گرفته بود و گاهی بر آن بوسه می‌زد و گاهی با دست آزاد نوازشش می کرد.
درون کابینت چهارم اما یک کیسه برنج عنبربود وجود داشت و پیرمرد با رضایت خاطر دو مشت از آن درون دهانش گذاشت و دو لیوان آب بالایش نوشید و سپس شکمش را کمی جلوی اجاق گرفت تا مطمئن شود دانه‌ها خوب قد می کشند و بعد بدون هیچ مشکلی قضای حاجت نمود و راهی خانه ریدل‌ها شد.
-عه! من که هنوز پیژامه تنمه.

اهمیتی نداد و دوباره مسیرش را در پیش گرفت.
جلوی در خانه ریدل ها که رسید دست کرد و از گوشِ سرِ معلقی که سابقا به یک شاگرد شوفر تعلق داشت کلید را درآورد و در را باز کرد. پشت در لرد ولدمورت که ناظر باسلیقه‌ای بود را دید که پشت میز نظارت نشسته و صندلی اش را به این سو و آن سو می چرخاند و از زندگی لذت می برد که نگاهش به دامبلدور افتاد و عیشش ناقص شد.
- فسیل مورد علاقه ما.

در همان لحظه صدای شکسته شدن بشقاب ها و روی زمین افتادن چند دیگ شنیده شده و سپس هکتور نفس زنان در آستانه آشپزخانه دیده شد.
- شبیخووون!

لرد تا بیاید فعل و انفعالات ذهنی هکتور را آنالیز کند، او را روی خودش احساس کرد.
- هکتور از روی ما بیا پایین.

پیش از آنکه هکتور پایین بیاید، خیل عظیم دیگر مرگخوارانی که قصد نثار کردن جانشان در راه لرد را داشتند نیز روی او پریدند.
- از روی ما بیاید پایین!

در بین مرگخواران، آریانا که قرابت خونی با پیرِ محفل عشق و انس داشت، قدم به پیش نهاد، چنگی به دامن برادر زد.
- خان داداش، تو رو به مرلین، تو رو به فوکس، تو رو به ارواح اِلی... ارباب رو نکش.
- اِلی کی بود آبجی؟
- بز آبرفورث بود.
-آها. خب باشه... تام نمی‌کشمت بیا بیرون.

ولدمورت مرگخوارها را دانه به دانه به سمت دامبلدور پرتاب کرد و دست آخر در حالی که دندان به هم می خایید گفت:
- اینجا چی کار داری؟ چی از جون ما می خوای؟
- والا یه وقت دوئل داشتم با بلاتریکس.

پیرمرد با شرم و حیا جلو رفته و قبض دوئل را روی میز گذاشت.
ولدمورت نگاهی به قبض انداخت و همزمان دستی به سرش کشید.
- بلا! بلا!

بلاتریکس در حالی که پیشبندی با طرح افعی های ریز و درشت به تن داشت و با دسته‌ای از موهایش قابلمه‌ای را که زیر بغل زده بود می سابید وارد اتاق شد و با دیدن دامبلدور عنان از کف داد. اول قابلمه را به سمتش پرت کرد و سپس دست مومیایی شده سالازار اسلیترین را.

- ته مونده جدمون رو چرا روی این پرت می‌کنی؟
- راست می‌گه!
- ما رو تایید نکن!
- باشه تام!
- باز تایید کرد! به ما هم نگو تام، مامانمون هم ما رو تام صدا نمی‌کنه.

برای یک لحظه سر پرپشم دامبلدور از پشت قابلمه‌ای که در پسش پناه گرفته بود بیرون آمد و به سمت ولدمورت برگشت.
- پس چی صدات می‌کنه؟
- ما رو قدر قدرت، ارباب اربابان، لرد لردان، سیاه سیاهان...
- آناناسِ مامان، میان وعده استواییت رو بیارم توی اتاق یا خودت می‌آی بالا؟

صدای مروپ گانت از طبقه بالا خانه ریدل به گوش می رسید.
- ازت متنفریم دامبلدرو، خیلی ازت متنفریم... الان میایم مادر.

لرد سمت راستش را دید، خبری از هکتور نبود، سمت چپش را دید، خبری از لینی نبود و چاره‌ای نداشت جز آنکه خودش یک سوژه بدهد. پس دست در جیبش کرد و اولین چیزی که به دستش رسید را روی میز گذاشت.
- فِنگ؟ کی این رو گذاشته توی جیب ما؟! اهمیتی نمی‌دیم... این سوژه دوئلتونه.

دامبلدور به گوی بلورین کوچکی که روی میز بود نگاه کرد و سعی کرد ربط آن را به دوئل بیابد، ولی متاسفانه سرعت عمل کافی را نداشت، چرا که بلاتریک بلافاصله به سمت آن خیز برداشت و به سمت پیرمرد پرتابش کرد که به پیشونی او خورده و روی زمین افتاد و شکست. دامبلدور هم با کمی دلخوری پیشانیش را مالید.
- باباجان این وحشی‌بازیا درست نیستا هرچی میاد دم دستت رو ... فیشت!

لرد و بلاتریکس در سکوت به جای خالی دامبلدور و فِنگ شکسته‌ای که او را به درون خودش مکید خیره مانده بودند.
- یادمون باشه یک بار محتویات جیبمون رو بررسی کنیم.

جایی میان ابعاد کیهانی و جهان‌های موازی:

آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور روی جعبه شرودینگر نشسته و به خطوط نورانی که از اطرافش می‌گذشتند را با اخمی از سر تامل نگاه می کرد.

- ببخشید آقا می‌تونم کمکتون کنم؟

صدا مربوط به یک موجود ماورایی هجده بعدی بود که میان اشکال و ماهیات مختلف نوسان پیدا می‌کرد و این نوسان در شکل ظاهری و جنس صدایش متبلور بود.

-نه باباجان، خوبم.
-اهم... مطمئن هستین؟ اینجا ایستگاه میان جهانی هستش هاااااااااا!
- آره باباجان.
- موجودات فانی چیزی از اینجا متوجه نمی‌شن.
- من دامبلدورم.
- خب... مثلا اون خطه که قرمز و مشکیه چیه؟
- اون جهانی هستش که من توش دیکتاتوری بودم که جهان رو متحد می‌کنه و بعد دستور می‌ده همه خودشون رو آتیش بزنن و آخر سرم زمین رو با یک بمباران هسته‌ای از بین می بردم که منجر به از بین رفتن تعادل مغناطیسی کهکشان و بیگ بنگ دوّم می شدم ولی متاسفانه خار ماهی در سی و پنج سالگی گیر می کنه توی گلوم و ناکام باقی می مونم.
- جالبه.

راهنمای میان کهکشانی و جهان ‌های موازی دامبلدور را از روی لبه جعبه به پایین هل داد.
- ناااااا مرررررررررد!
- خاکِ عالم!

راهنما با ابلیس اتصالی کرد و در نتیجه دامبلدور برای همیشه سرگردان شد.

جهان 959:

دامبلدور خودش را در میدانی بزرگ یافت که حول یک درخت تنومند بنا شده بود و اطرافش را دکه‌هایی پر می کرد که جنس های مختلفی می فروختند که عموما از محصولات ارگانیک گیاهی و حیوانی تشکیل می‌شدند، شیر، پنیر، سیب، کدو و... پیرمرد دستی به ریش بلند و بی‌نظیرش کشید و مشغول تفکر شد.

- پروفسور!
- باباجان!
- بکش کنار!

زن چاق که چهره خشنی داشت و یک گاریه بزرگ پر از کدوحلوایی را هل می‌داد با شصتش به کنار جاده اشاره کرد و پیرمرد هم با ناامیدی عقب عقب رفت و با خوردن به درخت خورد و آهسته به پایین سرخورد و دوزانو نشست.

- بیا.

زن که دلش به حال پیرمرد سوخته بود، یک عدد کدو حلوایی را به سمت دامبلدور پرتاب کرد و راهش را کشید و رفت. دامبلدور هم که گرسنه بود آن را برداشت تا به نحوی آن را بخورد.
- این چرا... یه جوریه؟
- خوبه مگه نه؟

دامبلدور به بالای سرش نگاه کرد و پیرمردی ژنده پوش تر و پیرتر و فرتوت تر از خودش دید که لباس های مندرسی به تن داشت، پس کدویش را زد زیر آن بغلش که دور از دیدرس مهمان ناخوانده اش بود.
- پیشته، این مال خودمه.
-نه نه... تام رو می‌گم.

پیرمرد غریبه مثل سگ دروغ می‌گفت.
چشمانش دنبال کدو بودند.

- تام؟ کدوم تام؟

دامبلدور می دانست که در آن جهان موازی...
- اینجا کجاست اصلا؟

دامبلدور هیچ چیز راجع به آن جهان موازی نمی دانست.

-اینجا؟ همه می دونن که اینجا زیر سایه‌س.
- خودم می‌دونم باباجانم که زیر سایه این درخته‌ایم.
- نه، اینجا زیر سایه تامه.

غریبه دستی به کمرش زد و با تحسین درخت را ورانداز کرد.

- تام؟ عجب... قرچ... اسمش به نظرم آشناست...

دامبلدور در حالی که با نگاه نافذش درخت را وارسی می‌کرد، کدویش را گاز می‌زد و هیچ توجهی به صاعقه روی آن نکرد و بیشتر ذهنش معطوف به آن بود که زندگی کردن با مردمی که روی درخت‌های کوی و برزن اسم می‌گذارند و به غریبه ها کدو می‌دهند شاید چندان هم بد نباشد...




...Io sempre per te


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۱:۱۱:۴۹ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۹

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۱۵:۵۲
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 714
آفلاین
بلاتریکس vs دامبلدور


گوی را برای بار دهم در دست گرفت.
-برم یا نرم؟

باید تصمیمی می‌گرفت. دقایقی بعد، الکساندرا زیر دست بلاتریکس روی صندلی نشسته بود.

-بلا... این کار رو معمولا با گل انجام نمی‌دن؟! گل پرپر می‌کنن... تو در من ریشه می‌بینی؟ ساقه؟ گلبرگ؟
-گل با روحیاتم سازگار نیست!

و دسته ای از موهای ایوا را جدا کرد.
-برم؟

تار مویی کند.
-نرم؟

بی توجه به ناله الکساندرا، تار دیگری کند.

کمتر از یک ساعت بعد، الکساندرا دچار طاسی سکه ای شده بود و آخرین تار موی آن ناحیه از سرش در دست بلاتریکس بود.
-میرم!

از خانه ریدل‌ها خارج شد، گوی را از جیب ردایش بیرون آورد، چشم هایش را بست و قفلش را باز کرد.
دقایقی منتظر ماند، لاکن هیچ اتفاقی رخ نداد. چشم‌هایش را گشود.
-از اولشم می‌دونستم الکیه!

غرغر کنان وارد خانه شد.

-مامان؟ مامــــــان؟

با شنیدن صدای آشنای اربابش سرجایش خشک شد.

-مامان و درد بی درمون! خستم کردی تام جونیور! خسته!

صدای مروپ بود که ملاقه به دست از آشپزخانه خارج شد.
-من نمی‌فهمم... اینقدر سخته قبل این که بره حمام، حوله رو بذاره پشت در؟

و غرغر کنان پله‌های عمارت را بالا رفت. بلاتریکس نیز ناخودآگاه به دنبالش راهی شد.
-بگیر ذلیل مرده!

دستی از حمام بیرون آمد، حوله را گرفت و ثانیه ای بعد لرد سیاه از حمام خارج شد.

-ار...ارباب؟

بلاتریکس سعی کرد تا به یاد بیاورد نفس کشیدن چگونه انجام می‌شد.
تام ریدل پیش رویش هیچ شباهتی به لرد سیاهی که بلاتریکس می‌شناخت، نداشت. موهایش تا روی شانه‌اش می‌رسید، بینی قلمی کوچکی نیز روی صورتش خودنمایی می‌کرد و چشمانش نه قرمز، بلکه رنگی عجیب داشتند.
لرد بدون توجه به بلاتریکس از کنارش گذشت و به سمت آشپزخانه رفت.
-مامان! غذا حاضره؟

مروپ به غرغر نامفهومی اکتفا کرد.

-مامان، با بابا حرف زدی؟ میریم خواستگاری؟

و کاملا به موقع سرش را دزدید. ملاقه مروپ از کنار گوشش گذشت، به دیوار برخورد کرد و غرولند کنان مشغول صاف کاری خودش شد.

-چندبار بگم؟ چندبااااار؟ فکر اون دختر موفرفری رو از سرت بیرون کن! بابات عمرا نمی‌ذاره تو با اون خونواده وصلت کنی!

بلاتریکس نفس عمیقی کشید و بعد از مذاکره با پاهایش، آن ها را قانع کرد تا به حرکت درآمده و از خانه خارج شوند.
بی هدف مسیری را در پیش گرفت و در فکری غرق شد... آیا ممکن بود آن "دختر موفرفری" بلاتریکس باشد؟

سرش را بالا آورد و خود را مقابل خانه لسترنج‌ها یافت. از جایی که سر درآورده بود تعجب نکرد. اما با دیدن پوستری که روی دیوار چسبیده بود، چشمانش گرد شد.
تصویر، تندیسی از هکتور را نشان می‌داد که به منظور تقدیر از زحمات او در راستای حفظ جامعه جادوگری، ساخته شده بود.
لحظه‌ای مکث کرد تا اوج فاجعه را هضم کند، سپس نفس عمیقی کشید و وارد شد.

-بابا؟ مامان میگه بیا، غذا حاضره! بـــابـــــا!

صدای زنانه‌ای که از آشپزخانه بلند شد، موهای سر بلاتریکس را سیخ کرد.
-خب خودم بلد بودم عربده بکشم‌ها! وقتی می‌گم برو صداش کن، یعنی برو پیداش کن، نه اینکه عربده بکشی!

صدایی که می‌شنید را باور نمی‌کرد... ممکن نبود همسر رودولف در دنیای موازی او باشد.

-مالی... عزیزم اینقدر این بچه رو دعوا نکن! سرخورده میشه آخرها!

رودولف در سالن نمایان شد، بچه را زیر بغلش زد و وارد آشپزخانه شد.
-برو مامان رو بوس کن ببینم!

بلاتریکس سرخ شده بود و مطمئن بود یک سکته ناقص قلبی را پشت سر گذاشته است. به سمت آشپزخانه به راه افتاد و صحنه ای که دید، هیچ کمکی به بهتر شدن حالش نکرد.
رودولف در محاصره شانزده کودک قد و نیم قد نشسته بود و با نگاه عجیبی به مالی خیره شده بود.
لااقل در دنیایی موازی به خواسته‌اش رسیده و بچه دار شده بود. بلاتریکس از بچه‌ها متنفر بود!
نتوانست خودش را کنترل کند و گلدانی حواله فرق سر رودولف کرد.

-آخ! وای سرم! چی بود؟
-مردک بی سلیقه! لیاقتت همینه!

و از آن خانه هم خارج شد.

این بار می‌دانست به کدام سمت برود. راه خانه خودشان را در پیش گرفت.
مقابل درب عمارت ایستاد و نفس عمیقی کشید. مطمئن نبود آماده دیدن خودش است یا خیر. اما قبل از آن که مجبور به تصمیم گیری شود، در عمارت باز شد.

-مامان، بابا من رفتم سرکار!

و بلاتریکس خارج شد.
فرق چندانی با خودش نداشت، تنها موهایش را شانه زده و بالای سرش جمع کرده بود. پیراهن بلند گلداری به تن داشت، دمپایی لا‌انگشتی پایش کرده بود و زیر لب چیزی زمزمه می‌کرد. کمی نزدیک شد تا بشنود.

-تو که چشمات خیلی قشنگه، رنگ چشمات خیلی عجیبیه...

گوش‌هایش جیغ بنفشی کشیدند و از سرش جدا شدند و دوان دوان به گوشه ای از شهر گریختند اما خودش به هر مکافاتی که بود، سرجایش باقی ماند تا بفهمد در نهایت در دنیایی موازی چه کسی است.
به دنبال خودش به راه افتاد. مسیر کوتاهی را رفتند و سپس وارد جایی شدند.
حیاط کوچک ولی رنگارنگی بود که از نظر بلاتریکس به سیرکی بی نهایت زشت می‌ماند. مسیر را ادامه دادند و وارد ساختمان شدند.
در کسری از ثانیه تعدادی کودک قد و نیم قد مثل مور و ملخ به سمت بلاتریکس حمله کردند و از سر و کولش بالا رفتند. ناخودآگاه قدمی جلو رفت تا خودِ دنیای موازی‌اش را از آن حمله ناجوانمردانه نجات دهد. اما چیزی که شنید، واقعیت را مثل کروشیویی دردناک فرق سرش کوبید.

-خانم معلم! دلمون براتون تنگ شده بود!

چیزی که می‌دید باور نکردنی بود... در دنیای موازی، او معلم یک مهدکودک بود!
این کار خیانت به بلاتریکس‌های سایر دنیاهای موازی محسوب می‌شد و قبل از آنکه بتواند این خیانت را هضم و عصبانیتش را کنترل کند، از طرف خودش و سایرین، آواداکداورایی روانه بلاتریکس خیانت‌کار کرد.
از مهدکودک خارج شد و نفس عمیقی کشید.
-اینم از این... حالا می‌تونم با خیال راحت برگردم خونه!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۷:۰۴:۳۲ یکشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

آیلین پرینس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۱۱:۲۷ یکشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۹
از بالای سر ارباب
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 182
آفلاین
آیلین پرینس vs الویا شادلو

شب بود. لرد ولدمورت در جنگل ممنوع قدم میزد و به هری پاتر فکر میکرد. به دامبلدور و همدستانش فکر میکرد. چطور جرئت کرده بودند هری پاتر را بالاتر از او فرض کنند؟ چطور آن مشنگ های ابله را هم سطح جادوگران فرض کرده بودند؟
ناگهان صدای خش خشی از پشت سرش شنید. رویش را برگرداند؛ کسی نبود. ولی دوباره صدای خش خش و تکان خوردن علف های هرز که در آن نقطه از جنگل ممنوع روییده بودند، به گوش رسید. ولی آیا کسی آنجا بود؟
در همان لحظه، شخصی کنار او پرید. او هری پاتر بود! باورش نمیشد! ولی لرد ولدمورت از هری پاتر نمی ترسید!
- تو کشته میشی!
-نه! تو کشته میشی! من همه ی هورکراکس هاتو نابود کردم و حالا میخوام خودتو نابود کنم!
-من هفت هورکراکس خودمو جاهایی پنهان کردم که تو فکرشم نمی کنی!
-حالا میبینیم کی زنده می مونه! آودا کداورا!
و با نوری سبز رنگ، همه چی به پایان رسید.
***

لرد ولدمورت از خواب پرید و از تخت خوابش به پایین افتاد.
-

از اتاقش خارج شد و مستقیم به سمت میز بزرگ مرگخواران رفت. بلافاصله صدای ایوا و مروپ و آیلین و گابریل بلند شد:
-سلام ارباب! چرا اینقدر زود بیدار شدین؟ صبحونه میخواین؟
-عزیز مامان خورشت آلو بپزم برات؟
-ارباب قلم پر زاپاس میخواین؟
-لباستونو بشورم؟

لرد خواب آلود، بی حوصله، و گشنه بود!
-ایوا! تو صبحونه بده! با بقیتون فقط یه کار داریم. بشینید.

همه غیر از ایوای ویبره زنان که به سمت آشپزخانه میدوید نشستند.

-ما به این نتیجه رسیدیم که هفت هورکراکس برایمان کافی نیست و ما می خواهیم دارای هشت هورکراکس باشیم.

جمع ساکت شد.

-ما نمی دونیم واسه درست کردن هورکراکس کیو بکشیم. تا شب ساعت دوازده وقت دارید یه نفرو برای کشته شدن پیدا کنید.ما یه چیزی هم میخوایم تبدیل به هورکراکسش کنیم. ما برای دومی پاتیل طلای هکتورو در نظر داریم!

هکتور گویی در مواد مذاب در حال سوختن بود. او میدانست روزی نتیجه پست هایش در تاپیک دفتر درخواست دوئل را میبیند.
لرد با رضایت به صحنه نگاه میکرد!

همه ی مرگخواران بجز ایوا که اکنون با ظرفی پر از تارت سیب و کیک شکلاتی و شیر به سمت لرد هجوم می برد و هکتور که هنوز در حال ذوب شدن بود پراکنده شدند و هر کدام از در و پنجره خانه ریدل ها بیرون رفتند تا کسی را برای کشته شدن پیدا کنند.
آیلین دقیقا میدانست چه میکند. او از پنجره بیرون رفت و پرواز کنان به سمت میان گریمولد رفت. وقتی به آنجا رسید با خود فکر کرد که چطوری بدون شناخته شدن به محفل برود. با اکراه لباس سفید پوشید. جملاتش را تک به تک آماده کرد و آماده ی زدن زنگ در شد.
زینگگگگ!

-سلام باباجان! بیا تو! میخوای تو محفل ققنوس عضو شی باباجان؟
-ن...
-پس باید چند مورد رو بدونی باباجان

آیلین وحشت کرد! نکند هویتش فاش میشد؟

-اول اینکه ما از اینا داریم! از اون زنگه استفاده نکن باباجان! دوما باید لباس آشپزی میپوشیدی باباجان! داریم سوپ پیاز می پزیم!

خیال آیلین راحت شد. با چوبدستیش چند دیگ سوپ پیاز آماده کرد و جلوی دامبلدور گذاشت.
- اومدم اینا رو بدم. ولی شرط داره! باید پشتم سوار بشی!

چند دقیقه بعد، آیلین دامبلدور را روی پشتش، و دیگ را روی نوکش حمل میکرد و دامبلدور آن بالا با شادی در حال خوردن سوپ بود!

در محفل
- نمکو بده!
-تو پیازو بریز!
نه الان باید سبزیش ریخته بشه!

روی کول آیلین
به خانه ریدل ها رسیدند و آیلین در اتاق لرد سیاه دامبلدورر را پیاده کرد.

- این فسیل در اتاق ما چه میکند؟
-ارباب واسه هورکراسه!
-تام! من یه تن سوپ خوردم! دلت میاد همشو حروم کنی؟
-میاد!

و این شد که هشتمین هورکراکس لرد ولدمورت هم ساخته شد!


ارباب... میشه کروشیو بزنم؟
چشاتونو رد کنید بیاد!


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۴:۰۵:۴۵ شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۹

اسلیترین

الیویا شادلو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۲:۳۷ یکشنبه ۷ دی ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۱:۵۶:۳۱ سه شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۹
از یه جای خوب😎
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 11
آفلاین
دوئل الیویا&ایلین

روی تختم نشسته بودم و کتاب معجون شناسی رو میخوندم، در اتاق با ضربه ای باز شد. بدون اینکه به در نگاه کنم گفتم: بهت یاد ندادن در بزنی؟

-وای ول کن تروخدا....باز که نشستی رو تختتو تو افکار مسخرت غرق شدی.

-کاره دیگه ای ندارم بکنم.

-تو مگه نمیخوای عضو مرگ خواران بشی؟

-خب آره، ولی چه ربطی داشت؟

-خب ببین ولدمورت به یه چیزی نیاز داره و گفته هرکس براش فراهم کنه جایزه خوبی داره.

-خب به سلامتی!

-خب به سلامتی و کوفت،خب تو اگه اون چیزی که میخواد براش ببری شاید عضو مرگ خواران بشی، یعنی به احتمال زیاد میشی.

-خب من از کجا بدونم اون چی میخواد...درضمن من اصلا از چابلوسی خوشم نمیاد.

-میدونم خوشت نمیاد ولی اگه میخوای عضو مرگ خواران بشی این بهترین فرصته.

-خب آره...ولی چی ببرم؟ من از کجا بدونم اون چی میخواد؟

-خب کاری نداره که به ظاهرش فکر کن، اون نه دماغ داره نه مو.
-منظورت اینکه براش مو ببرم؟

-خب تقریبا آره ولی ببین اگه یک نفر کچل باشه میتونه تحمل کنه ولی اگه دماغ نداشته باشه، تحملش عذابه.

-شوخیت گرفته؟ آخه کدوم احمقی حاضر میشه دماغشو به ولدمورت هدیه بده؟

-خب لازم نیس کسی داوطلب بشه، میتونیم خودمون اینکارو بکنیم.

-یعنی چی؟ دماغ خودمونو بدیم به ولدمورت ؟ شوخیت گرفته یوریکا؟

-اه نه چرا انقدر تو خنگی؟منظورم اینکه بریم یک نفرو پیدا کنیم که دماغش مناسب باشه بعد دماغشو بدزدیم.

-جک خنده داری بود. آخه احمق مگه چوب دستیه که بدزدیم اون لعنتی چسبیده به صورتش.

-تو نگران اون نباش من یه ورد جادویی بلدم که اینکارو برامون میکنه.

-باشه،ولی اگه گند بزنی تبدیلت میکنم به سوسک.

-بروبابا، ولی باشه قبول.

-خوبه..حالا از کجا شروع کنیم؟

-باید از هاگوارتز بریم بیرون.

-باشه،فقط چجوری؟

-خب معلومه دیگه، میپیچونیمشون‌‌.

-منظورت فراره؟

-خب یجورایی آره.

-نه من خوشم نمیاد.

-ببند دهنتو، حالا واسه من بچه مثبت شدی.... زود باش وقت نداریم باید بریم

-هوف..باشه

(لندن، انگلستان)


-اه صبر کن یوریکا چرا انقدر تند میری؟

-مثلا داریم واسه مرگ خوار شدن تو این همه بدبختی میکشیما.

-خب میدونم، ولی باید یکم استراحت کنیم همش داریم راه میریم، از نفس افتادم خب.

یوریکا دو قدم نزدیکم شد و گفت: اگه میخوای به موقع کارت انجام بشه و قبل از تو کسی دماغ یا هرچیزی که نیاز هست رو به لرد نده، باید سریع حرکت کنی‌.

اخمامو توهم کردم و گفتم: صدبار گفتم از چابلوسی نفرت دارم.

-میدونم، منم صدبار بهت گفتم این به نفع خودته، پس انقدر غر نزن و بیا.
نفسی از زور خشم بیرون دادمو به راهم ادامه دادم

تقریبا نیم ساعت گذشته بود و واقعا خسته شده بودم دلم میخواست لرد و خفه کنم... آخه به من چه که اون چی میخواد اه ولی خب باید واسه ی اینکه مخشو بزنم که برم جز مرگخواران اینکارو بکنم.

تو همین افکارم بودمو داشتم به زمینو زمان فحش میدادم که یهو یوریکا جیغ زد: وااای الیویا اون دماغ چطووره؟

-یجوری میگی انگار اومدی لباس فروشی.

-خب ول کن حالا نظرتو بگو.

-نه، فکر نکنم به صورتش بیاد.

-هوف... آها اون خانومه رو نگاه کن.

-کدوم؟

-همون که لباس صورتی و شلوار مشکی پوشیده موهاش هم فرفریه بلونده.

-آها...خوبه، ولی نه دماغش زیادی کج و خوله.

- اون پیرمرده که عصا گرفته دستش چی؟

-نه، اون بنده خدا خودش داغونه، دماغشم که بگیریم دیگه هیچی.

-هوف.. خب پس بیا به راهمون ادامه بدیم.

تقریبا نزدیک پنج ساعت بود که توراه بودیم، دیگه داشت جونم در میومد با عصبانیت کامل گفتم: تو نمیخوای بشینی من خسته شدم دیگه اه.
-ببین درکت میکنم،فقط یک کیلومتر جلوتر مثل اینکه یه دهکده وجود داره، میریم اونجا استراحت میکنیم‌.

-تو از کجا میدونی آخه، بازم داری امید الکی میدی؟

-نه بچه که بودم از اینجا رد شدم‌، یادمه که یه دهکده این اطراف بود.

-باشه... فقط بیا بدوییم زود برسیم، اینجوری تا نیم ساعت دیگه هم نمیرسیم.

-مگه نمیگی خسته شدی؟

-چرا خسته شدم، ولی اینجوری زودتر میرسیم که استراحت کنیم.

-باشه بدو.

شروع کردیم به دوییدن که چندتا کلبه دیدیم فهمیدیم رسیدیم به دهکده. اینور و اونور نگاه میکردم تا جایی مناسب برای استراحت پیدا کنم، چشمم به یه چشمه خورد، کمی اون طرفترش یک درخت سرو بزرگ خودنمایی میکرد و چمن های داغ زمین رو با سایه ی خنکش از دست خورشید نجات داده بود.

واقعا قشنگ و قابل تحسین بود! نسیم خنکی در لابه لای موهای طلایی رنگم شروع به وزیدن کرد و اون هارو به رقص در اورد.

نفس عمیقی کشیدم و ریه هامو پر کردم از هوای دلنشین و خوش آب و هوای اون مکان. به سمت یوریکا برگشتم و گفتم: فکر کنم اونجا برای استراحت جای مناسبیه.

-آره خیلی قشنگه، بریم بشینیم زیر درخت.

باهم به سمت درخت رفتیم و به تنه ی تنومند درخت تکیه دادیم.

انقدر خسته بودم که داشت خوابم می رفت بلند گفتم:یوریکا موافقی......
یوریکا پرید وسط حرفمو گفت :هییییس اونجارو نگاه کن.
نگاهش و دنبال کردم و رسیدم به یک عروسک چوبی و یک روباه و گربه.
چشمام چهارتا شد، باورم نمیشه اونا داشتن باهم حرف میزدن. دستم و روی چشمام کشیدم تا از چیزی ک میبینم مطمئن بشم. سمت یوریکا برگشتمو گفتم: یه پس گردنی به من بزن فکر کنم دارم خواب میبینم.

-نه احمق خواب نمیبینی، منم دارم میبینم.
خودمونو پشت تنه ی درخت پنهان کردیم و به حرفاشون گوش میدادیم.
یهو روباهه از عروسکه پرسید: پینوکیو دیروز چقدر شیرینی خوردی؟

که عروسکه پا تته پته جواب داد: امم فقط د..دو..تا
یهو دماغش بلند شد چشمام چهارتا شده بود از شدت تعجب. خنده ی گربه و روباه بلند شد که میگفتن: باز دروغ گفتی که.

وای من که دیگه داشتم گیج میشدم یکی هم نبود بهمون بگه جریان چیه.
بعد یک ربع اون دوتا (روباه و گربه) رفتن و از پشت درخت بیرون اومدم. میخواستم برم همه چیزو از همون عروسک چوبیه بپرسم که یهو یوریکا آستین لباسمو کشید و با صدای آروم ولی عصبانی گفت: کجا میری، زده به سرت؟

-میخوام برم دلیل این اتفاقو ازش بپرسم.

-نه صبر کن، یه نقشه دارم.

-باشه بگو.

-خب ببین باتوجه به چیزایی که من دیدم و فهمیدم، این عروسک وقتی دروغ میگه دماغش بلند میشه.

-خب؟

-تو میری و باهاش سر صحبتو باز میکنی و کاری میکنی که دروغ بگه، وقتی دروغ بگه دماغش بلند میشه و من راحت تر میدونم با استفاده از ورد، دماغشو از صورتش بردارم.

-بعدش باهم فرار میکنیم دیگه؟

-آره دیگه .... خب برو ببینم چکار میکنی.

-باشه.
رفتم سمت عروسکی که از مکالمه هاشون فهمیدم اسمش پینوکیوعه، بهش گفتم : پسر جون اسمت چیه؟

-پینوکیو

-آها... خب منم الیویا هستم. راستش من اون صحنه ای که دماغت بلند شد رو دیدم.

-خب... دیگه مهم نیست، همه اینو میدونن.

آه بلندی کشید و دوباره در افکارش غرق شد.
-خب ببین من میتونم یکاری کنم که دیگه دماغت بلند نشه.

-نه نمیتونی‌..اون فرشته کاری میکنه که وقتی دروغ بگم این اتفاق بی افته.

-خب ببین هرچی میگم گوش کن که دیگه این اتفاق نیفته.

-باشه... خب چکار کنم.

-من ازت چندتا سوال میپرسم، اونا رو به دروغ جواب بده.

-این چه کمکی به حال من میکنه؟

-خب من اینجوری میفهمم که چه معجونی رو باید برای تو درست کنم که این اتفاق نیافته.

-باشه... امیدوارم عین اون روباه و گربه، مکار نباشی!

-نه... خب ولش کن به سوالام جواب بده ولی به دروغ، چندبار تاحالا دروغ گفتی؟

-زیاد نگفتم.

دماغش یکم بلند شد. به یوریکا که پشت درخت پنهان شده بود و منتظر بود نگاه کردم، با لبخونی بهم فهموند که ادامه بدم.
-به نظرت بزرگترین کار بدی که انجام دادی چی بوده؟

-کار زیاد بدی انجام ندادم.

دماغش بلند تر شد، خب پس چرا یوریکا هیچ کاری نمیکنه احتمالا بازم باید ادامه بدم، پینوکیو پرید وسط حرفمو گفت: خب فهمیدی چه معجونی درست کنی؟

-عه اره دارم میفهمم، با یه دروغ دیگه حله، بهم بگو تاحالا دزدی کردی؟

-نه!
انتظار داشتم بگه آره چون داشت معکوس جواب میداد خدایا دیگه عروسکاهم دزد شدن چه انتظاری از بقیه میره، دماغش بلند تر شد.
وقت اجرای ورد بود.

از پینوکیو فاصله گرفتم تا جادو به من برخورد نکنه و دماغ خودم کنده بشه. یوریکا از پشت درخت، چوب دستیشو تکون داد و یه ورد عجیب غریب خوند که دماغ پینوکیو، به طور کل کنده شد.
پینوکیو داد زد : دمااااااااغم کنده شدد زشت شدمممممممم.....
همینجوری داشت حرف میزد و جیغ و داد میکرد که بهش اهمیت ندادمو سریع دوییدم سمت یوریکا. باهم شروع به فرار کردیمو از اون دهکده خارج شدیم. خودمم نمیدونم واقعا چجوری تونستم تا هاگوارتز این همه راهو بدوم .

به دیوار سالن تکیه دادیمو شروع کردیم به نفس نفس زدن، احساس میکردم قلبم میخواد کنده بشه.
یوریکا گفت: بدو باید به سمت قلعه ی لرد بری و اینو بهش بدی، دعا کن کسی زودتر از تو چیزی نیاورده باشه.

به سمت قلعه حرکت کردم و وارد قلعه ی ترسناکش شدم صدای لرد اومد:کی اونجاس؟

-منم ..الیویا شادلو، چیزی که به نظرم نیاز داشتید و براتون اوردم.

صدای قدم هاش نزدیک و نزدیک تر شد تا اینکه بالاخره کله ی کچلش شروع کرد به برق زدن

دماغ پینوکیو به سمتش گرفتم و گفتم: این چیزیه ک من اوردم.
با جادویی که یوریکا بهم یاد داده بود دماغو به صورتش متصل کردم، خیلی خنده دار شده بود قیافش، وااای دلم‌میخواست از خنده منفجر بشم.

نزدیک یک آیینه رفت و خودشو نگاه کرد، مثل اینکه خوشش اومده بود‌.

-بد نیس، به عنوان یک سال اولی کارتو خوب انجام دادی.

یه حس خوبی بهم دست داد احساس کردم خیلی خفنم. که صدای لرد منو از افکار خودشیفتگیم در اورد: به عنوان پاداش چی میخوای؟

-میخوام مرگ خوار بشم.

-خوبه... قبولی، فقط میدونی که اگه خیانت کنی کشته میشی؟

-بله میدونم، مطمئن باشید این اتفاق نمی افته‌.

از قلعه که بیرون اومدم یه جیغ از روی خوشحالی زدمو به سمت هاگوارتز حرکت کردم تا خبرو به یوریکا هم بدم.


ویرایش شده توسط الیویا شادلو در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۱۳ ۱۴:۲۰:۰۹
ویرایش شده توسط الیویا شادلو در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۱۳ ۱۴:۳۰:۵۸
ویرایش شده توسط الیویا شادلو در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۱۳ ۱۴:۳۶:۴۵
ویرایش شده توسط الیویا شادلو در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۱۳ ۱۴:۴۳:۴۰
ویرایش شده توسط الیویا شادلو در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۱۳ ۱۸:۱۷:۴۹

با افتخار شرارت رو میپذیرم🔥


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۱:۵۷:۳۵ یکشنبه ۷ دی ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

آموس دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۰ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۱:۵۱
از بچم فاصله بگیر!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مترجم
محفل ققنوس
پیام: 71
آفلاین
سر vs آموس


هری پاتر، پسر برگزیده بود. عادت داشت هرجا میره، مردم به زخمش خیره بشن و درباره فداکاری هایی که کرده و نکرده، با هم صحبت کنن.
اون یه جادوگر معروف بود؛ عادت داشت مردم دورش جمع بشن و ازش عکس و امضا بگیرن، توقع داشته باشن همه کامنتاشونو زیر پستاش جواب بده.
اون یه پدر بود؛ عادت داشت هر روز صبح زود بره سر کار و شب، خسته و کوفته برگرده، و بره سر شیفت دوم کار... بچه داری.

هری پاتر به همه اینا عادت داشت. اما به یه چیز عادت نداشت... چیزی که این اواخر خیلی درگیرش بود... کنه! کنه ای که همه جا بهش میچسبید و توی جلسات محفل، توی نشست کارآگاه ها و جلوی طرفدارها، حتی این اواخر، بهش انگ فرزند کش بودن میزد.

این اواخر‌، جونش از دست آموس دیگوری به تنگ اومده بود. هر چقدر بهش میگفت که:
- پسرت داره راست راست جلوت راه میره، اون که نمرده!

جواب میشنید:
- نه خیر، پسرم دراز به دراز داره توی خونه ریدل میخوابه. اگه پسرمو نمیکشتی، پسرت نمیومد به گذشته برگرده و پسرمو مرگخوار کنه. بازم تقصیر توئه.

و بازم دنبالش میرفت و آبروشو جلوی در و همسایه میبرد.

یه روز، زودتر از همیشه از سر کار برگشته بود. جینی جغد فرستاده بود که امروز باید برای گزارشگری جام جهانی، به بلغارستان بره و بچه ها رو به هری سپرده بود. فکر به اینکه قرار بود یک هفته تمام، بچه داری کنه، لرزه به تنش مینداخت. یه لحظه یاد احساس کمبودی افتاد که کل روز همراهش بود. متوجه شد کل روز، آموس براش مزاحمت ایجاد نکرده. یعنی چی شده بود؟
توی همین فکرا بود که در اتاق رو باز کرد...

با دیدن آموس که دستش رو زیر بالش هری برده بود، هر دو خشکشون زد و تو سکوت، به هم خیره شدن. تا هری بخواد از شوک این اتفاق بیرون بیاد، آموس پیش دستی کرد و من و من کنان گفت:
- اِ... اِشتباه فکر میکنی.
- ها؟

آموس با دستپاچگی، از جا بلند شد و همچنان که چیزی رو پشتش قایم کرده بود، دست آزادش رو مشت کرد و جلوی صورت هری تکون داد.
- مگه بهت یاد ندادن وقتی وارد یه اتاقی میشی که درش بسته ست، باید در بزنی؟
- چرا... ولی نه وقتی اتاق مال خودم باشه.
- خب... مال هرکی باشه. شاید داشتم لباسامو عوض میکردم. اون وقت چی...

وقتی آموس دوتا دستشو به نشونه اعتراض بالا برد، هری متوجه عصایی شد که توی دستش بود. هنوز متوجه نشده بود چرا آموس اینقدر مضطربه و سعی داره عصا رو قایم کنه. ولی ظاهرا بهترین موقعیت بود تا از شرش خلاص شه. فقط کافی بود بفهمه...

- تو رو به ریش تام، به پسرم نگو. بهش گفتم اشتباهی با هیزما افتاد تو شومینه. اگه بفهمه مجبورم میکنه همه جا با عصا برم. ولی میدونی که، من اونقدرا هم پیر نیستم. خیلی سالمم. میتونم حتی یه شهر رو اداره کنم. نمیدونم چرا...

هری دیگه بقیه حرفای آموس رو نمیشنید. آخرین داده لازم برای حل مسئله هم بهش داده شده بود. با یه حساب و کتاب کوچیک، میتونست آموس مزاحم رو برای همیشه از سر راهش برداره...

-... هنوز اینقدر نگرانه... با تو دارم حرف میزنم.
- چهار و سه میشه هفت، ضربدر دو میشه چهارده...

آره... میتونست از شرش خلاص شه، ولی کار دامبلدور پسندی نبود. پسر برگزیده نباید چنین کاری انجام میداد... اما یه کار دیگه میتونست انجام بده.

- به پسرت نمیگم آموس، ولی یه شرط داره.
- چ... چه شرطی؟
- گفتی میتونی یه شهرو هم اداره کنی. پس از پس کاری که ازت میخوام هم بر میای.

خنده آخر، برای ترسوندن پیرمرد بود، و ظاهرا اثرشو گذاشته بود. آموس تسلیم شده و آماده شنیدن بود.
***

- بابا! من از اینا میخوام!
- از همه متنفرم. از همه چی متنفرم. چرا افتادم توی اسلیترین؟
- یویو آخرین مدل! یویو آخرین مدل!

هر کدوم از بچه پاتر ها، یه قسمت از لباس آموس رو گرفته بود و میکشید. آموس که به سختی سر پا ایستاده بود و با هر کششی، تعادلش به هم میخورد، سعی کرد راهشو از بین جمعیت کوچه دیاگون باز کنه. هر ثانیه بر خودش لعنت میفرستاد که چرا چنین مسئولیتی رو قبول کرده. پرستاری از بچه پاتر ها، خیلی سخت تر از قبول کردن عصا... حالا که فکرشو میکرد، ارزششو داشت. پوفی کشید و به جایی که لیلی اشاره میکرد و زار میزد، نگاه کرد.

- اون که یه جغده، عمو جون. بابا خودش برات...

لیلی لگد محکمی به زانوی آموس زد، که باعث شد تعادلشو کاملا از دست بده و زمین بخوره. همین یه لحظه غفلت کافی بود، تا بچه پاتر ها توی کوچه دیاگون پراکنده بشن.

یک ساعت بعد، دفتر کارآگاه ها

هری خیلی خوشحال بود... خیلی! پاهاش رو روی میز دراز کرده و روی صندلی لم داده بود. فقط با سوتی گرفتن به موقع، تونسته بود هم از شر آموس خلاص شه، و هم از مسئولیت بچه داری، شونه خالی کرده بود. با این فکر، احساس عذاب وجدان بهش دست داد، ولی سعی کرد بهش توجه نکنه. خواست با یه چرخش ۳۶۰ درجه با صندلیش، خوشحالیشو بیشتر بروز بده، که تلفن دفترش زنگ خورد.
- دفتر پسر برگزیده. بفرمایید؟
- عه بابا، خودتی؟
- لیلی؟ پی عمو آموس کجاست؟
- نمیدونم، حتی نمیدونم خودم کجام.

هری فرصت نکرد جوابشو بده. شخصی پشت تلفن، گوشی رو از لیلی گرفت.
- صدای دخترتو شنیدی. اگه زنده میخوایش، باید با چیزی که میخوایم، به آدرسی که میدیم مراجعه کنی.

هری سریع آدرسو نوشت، و از دفتر بیرون رفت.

گروگان گیر با لبخند رضایتی، گوشی رو گذاشت و به دستیارش نگاه کرد.
- تموم شد. داره میاد.
- عالی شد! فقط چیزه... دختره کو؟

لبخند روی لب گروگان گیرها خشک شد. هر دو با دستپاچگی، چوبدستیاشونو برداشتن و از اتاق دویدن بیرون.

همون لحظه، کوچه دیاگون


آموس به بسته توی دستش خیره شده بود. یه عصا که روی کاغذ دورش، نوشته شده بود:
- سلام بابا. شنیدم عصات خراب شده، یکی دیگه برات خریدم. این یکی خیلی ویژه ست. خیلی مراقبش باش.

عصا رو توی دستش چرخوند و بررسی ش کرد. نمیفهمید چه چیزی در مورد این عصا ویژه ست.

پیدا کردن آلبوس و جیمز، برای یه آدم عادی زیاد سخت نبود. جیمز فقط به قصد اذیت کردن آموس در رفته و آلبوس رو هم با خودش برده بود. خیلی نزدیک آموس حرکت میکرد تا بتونه ببینش و بهش بخنده. اما برای آموس، یک ساعت طول کشید تا بفهمه صدای قهقهه های جیمز از پشت سرش میاد.

بالاخره وقتی پسر ها رو گرفت، با خودش کشون کشون برد و روی یه نیمکت نشوند.
- خب، فقط مونده خواهرتون...
- لیلی رفته.
- میدونم رفته، باید ببینم کجا رفته.
- یه یارو اومد دستشو گرفت برد.
- چرا جلوشو نگرفتین خب؟
- خودش دوست داشت بره. ما به خواهرمون گیر الکی نمیدیم.
- این گیر الکی... اینجوری نمیشه، باید نصیحتتون کنم.

آلبوس و جیمز با بی میلی، بلند شدن که برن. آموس که ترسید دوباره مجبور بشه یک ساعت توی مغازه ها دنبالشون بگرده، سریع گفت:
- باشه باشه، برگردین، اصلا نمیخوام نصیحتتون کنم.
- نه، ما خوشمون میاد نصیحتمون کنی و ما گوش نکنیم.
- میریم چوب بیاریم بشکونیم.
- چوب...

چشم آموس به عصای ویژه ش افتاد. شاید نباید این کارو میکرد. شاید اگه از همون اول سعی نمیکرد پسرشو بپیچونه، کار به اینجا نمیکشید...
- نمیخواد، چوب هست.

عصا رو به جیمز و آلبوس داد. پاتر ها به عصا فشار آوردن... و فشار آوردن...
- نمیشکنه!

آموس تعجب کرد. خودش هم عصا رو گرفت و با اصرار بر اینکه زورش از دوتا بچه نوجوون بیشتره، فشار داد، ولی نشکست. ظاهرا ویژگی خاصش همین بود.

- من به بابام میگم. حوصلمون سر رفت، خواهرمونم دزدیدن.
- نه نه... چیز... بیاین ببینم چقد گالیون دارم.

***

- این چیه عمو گروگان گیر؟
- دست نزن، عتیقه ست! از عمه م اینا دزدیدم! صد دفعه هم گفتم صدام کن ام!
- این چی عمو ام؟
- اینو از موزه فرانسه دزدیدم. اینقد این وسایلو انگولک نکن. بیا اینجا ببینم!

ولی لیلی اینجا بیا نبود. هر ثانیه از یکی از وسایل قیمتی آویزون میشد که دزدا به سختی کش رفته بودن. ام دیگه خسته شده بود. چوبدستیشو دراورد و زمزمه کرد:
- آکسیو بچه شر!

لیلی که از یه لوستر گرون قیمت آویزون شده بود، به سمت ام به پرواز در اومد. ام، نفسی از سر راحتی کشید، ولی نمیدونست با این کار، گور خودشو کنده.

- بچه شر با من بودی؟ به بابام بگم؟
- هر چی میخوای به بابات بگی بگو. دیگه هم نبینم دست به چیزی بزنی.

لیلی اینو که شنید، اول بغض کرد، بعد با صدای خیلی بلند زد زیر گریه. دستیار ام، چوبدستیشو سمت لیلی گرفت، ولی توی همون لحظه، لیلی جیغ بلندی زد که باعث شد پنجره های اتاق فرو بریزن.
ام و دستیارش، گوشاشونو گرفتن.
- نذار در بره ام. به زور گرفتیمش...

ولی دیر شده بود. لیلی همچنان که جیغ های بنفش میکشید، لگد محکمی به پای دستیار زد. دستیار سعی کرد لیلی رو بگیره، اما گرفتنش، وقتی هر دو دستش روی گوشاش بودن، غیر ممکن بود. لیلی از فرصت استفاده کرد و روی سر دستیار پرید.

توی همون لحظه، هری سر رسید. چیزی که توی دستش بود رو محکم نگه داشت. با خودش فکر میکرد چرا همچین چیزی باید برای گروگان گیرها مهم باشه. و با خودش گفت اگه از پیرمرد بیچاره سو استفاده نمیکرد، کار به اینجا نمیکشید. ولی الان پای دخترش وسط بود. پس در زد.

طولی نکشید که در باز شد، اما به جای چند تا مرد هیکلی، یه دختر بچه پشت در بود.
- عه اومدی بابا؟ این چیه؟ عصای عمو آموسه؟

هری با تعجب به لیلی، و بعد به ساختمون نگاه کرد که حالا با شیشه ها و لوازم شکسته، بیشتر شبیه خرابه بنظر میرسید. دو تا مرد بیهوش که نصف موهاشون کنده شده بود، گوشه ساختمون افتاده بودن.

گروگان گیرها دستگیر شدن و لوازم عتیقه، تعمیر شده و به اداره تحویل داده شد تا به صاحباشون برگردونده شن. هری همچنان که به گروگان گیرها نگاه میکرد که سوار جاروی پلیس میشدن، به لیلی که روی شونه ش نشسته بود، گفت:
- اذیتت که نکردن؟
- نه، خیلی عموهای خوبی بودن. وقتی داشتم باهاشون قایم موشک بازی میکردم، شنیدم میگفتن یه پیرمردی یه عصای عتیقه داره که قراره شما براشون ببری. این عصای عتیقه ست؟

پیرمرد... هری باید تکلیفشو با آموس روشن میکرد.
***

- اینجا یویو، اونجا یویو، همه جا یویو!
- خب دیگه، شونصد تا یویو هم خریدم. جیبم خالی شد دیگه. پس به بابا...
- نمیگم. خیالت راحت، هرچند، ظاهرا خودش فهمیده.

آموس به جایی که جیمز اشاره کرد، نگاه کرد و هری رو دید که لیلی روی شونه هاش نشسته بود. ولی شخص دیگه ای هم بود که عصا رو توی دستش گرفته بود.
- پ... پسرم...
- بیا بریم بابا، کارت دارم. اون عصای عتیقه رو هم بیار.

سدریک به عصایی که آموس توی کش شلوارش فرو کرده بود، اشاره کرد. با اشاره هری، آلبوس و جیمز همراهش رفتن و آموس و سدریک رو تنها گذاشتن.

- آموس شانس آورد که عصای عتیقه دیر به دستش رسید.
- آره. ولی بابا، اگه چیزایی که من میخوام دیر به دستم برسه، دیگه شانس نمیاری.

هری باید لیلی رو ساکت میکرد تا به جینی چیزی نگه، و از نگاهای آلبوس و جیمز فهمید که اونا هم قرار نیست به این راحتیا ساکت بمونن.
- خیلی خب... چی...
- اونی که دست اون پسره ست. خود خودشو میخوام. باید ازش بگیریش!

بازم برگشته بود سر خونه اول. باید کل هفته رو بچه داری میکرد، و شک نداشت از فردا، باز هم آموس با شعار "فرزند کش" سر و کله ش پیدا میشد.


ویرایش شده توسط آموس دیگوری در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۷ ۲۲:۴۳:۵۲

گاد آو دوئل

با عصا







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.