هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۴۲:۴۳ سه شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

گابریل دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۳۱:۱۱
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 317
آفلاین
من و رابستن


فراموشی


- چی شده؟
- ارباب رفتن اون تو بیرونم نمیان.
- چرا؟
- کسی نمی‌دونه.
- اربابا چی شده؟ چرا نمیاید بیرون؟
- یارانمان، ما اصلا مایل نیستم ریخت هیچکس رو ببینیم... حتی ریخت خودمون رو. پس اصلا مزاحم ما نشید.
- ما چیکار کنیم پس ارباب؟
- نفری یه سکتوم سمپرا به گابریل بزنید تا صد بار جون بده و با خونش شخصا خونه‌ی ریدل‌ها رو تی بکشیم!

معمولا، توی خانه‌ی ریدل‌ها زیاد پیش می‌آمد که لرد سیاه از دست کسی عصبانی شود و او را لایق طلسم‌های دردناکِ بی‌شمار بداند، ولی کم پیش می‌آمد که خودش هم علاقه‌ای به شرکت کردن در این قصابی داشته باشد و آن را به عهده‌ی یارانش می‌سپرد. و این‌گونه بود که مرگخوارها فهمیدند کاسه‌‌ای زیر نیم‌کاسه است و نگاهشان متوجه گابریل شد؛ که طبق معمول متوجه بحث نبود و همزمان با دو تِی، به جان در و دیوار افتاده بود.

گابریل، خودش هم از همان صبح که از خواب بیدار شده بود اصلا احساس خوبی به خودش نداشت. تا حدی که یادش رفت توی دهانشویه‌ی سدریک وایتکس بریزد و قبل بیدار شدنِ تام تک تکِ اعضای بدنش را با تیرک ضدعفونی کند؛ انگار که خرابکاری‌ای کرده بود، یا چیزی را یادش رفته بود.
تنها کاری که برای رهایی از این احساس می‌توانست بکند، این بود که شروع به شستشوی سرتاسری خانه‌ی ریدل‌ها و مرگخواران کند... چون ممکن بود لکه‌ای را فراموش کرده باشد یا چیزی توی خانه با حساسیت‌هایش در مغایرت باشد.

- چرا اینجوری نگاهم می‌کنین؟
- چیکار کردی که ارباب انقدر از دستت عصبانیه؟
- من؟ من چیکار کردم؟ من که کاری نکردم! من فقط...
- دعا کن دستمون بهت نرسه گابریل! تک تکِ تی‌هات رو از وسط به سه نیم تقسیم می‌کنیم!
- ولی آخه چرا ارباب؟ من که کلی ظرف شستم! کلی لباس شستم! از صبح تا شب تو این خونه جون کندم! همین دیشب سه ساعت پاتیلتونو هم زدم اربا... اوه شِت.

فلش بک _ شب قبل

گابریل همان‌طور که معجونِ ترسناک روبرویش را هم می‌زد، به چشم‌های نیمه باز لرد سیاه نگاه کرد.
- حالا چرا من ارباب؟
- اگه دست خودمون بود که نمی‌خواستیم ریخت هیچکدومتونو ببینیم، ولی توی دستور نوشته باید سه قطره از قوی‌ترین شوینده‌ی جهان رو هم به معجون اضافه کنیم. ما می‌تونیم از پس مردمکِ چشم مگس و پشم گوسفند استرالیایی و نیم میلی‌تر از ناخنِ موجوداتی که ناخن در نمیارن بربیایم، ولی حوصله‌ی سر و کله زدن با شوینده‌ها رو نداریم.
- پس خوب جایی اومدین ارباب، چون من این چیزی که می‌خواین رو همیشه با خودم حمل می‌کنم.

گابریل لبخند رضایتمندی زد و سپس بطری کوچکی را از جیبش بیرون آورد و چند قطره‌اش را توی پاتیل ریخت.
- بعدش چی ارباب؟
- ما خودمون از پس بعدش برمیا...یم...
- ولی آخه ارباب شما که خوابتون میاد!
- ما نمی‌تونیم کار به این مهمی رو به کسی بسپاریم. برو و بذار به کارمون برسیم...
- به من اعتماد کنین ارباب! شما برین بخوابین و همه چی رو به من بسپارین!
- ما اصلا ازت خوشمون نمیاد گب. ولی سه ساعت بعد از هم زدن بذارش روی محل مربوطه. یه ساعت بعد هم برش می‌داری. حتی یک دقیقه هم بیشتر نشه ها. ما یه دونه عروسکیشو می‌خوایم. اصلا بزرگ دوست نداریم.
- گفتم که به من اعتماد کنید ارباب. من حواسم هست!

لرد سیاه همیشه می‌دانست که در چنین مواردی اصلا نباید به کسی مثل گابریل اعتماد کند، اما بخاطر گشتن دنبال مواد مورد نیاز معجون و گشتن توی کل دنیا، ان‌قدر خسته بود که یک‌راست روی تختش افتاد و به خواب عمیقی فرو رفت.

پایان فلش بک

- بعدش چی شد؟
- چیز شد... من یادم اومد گوشه‌ی روتختی‌م تا خورده بود و رفتم دو ثانیه درستش‌ کنم و برگردم.
- خب؟
- یه سر هم رفتم آشپزخونه پاتیلای هکتورو شستم...
- حتما بعدش رفتی پیش ارباب دیگه؟
- نه دیگه... خوابیدم.

گابریل سعی کرد تا وقتی همه در حال ابراز تعجب هستند فرار کند، اما چون سر راه یک لکه دید به راحتی به او رسیدند و غل و زنجیرش کردند.

- ارباب اجازه بدید همین جا جرواجرش کنیم و گوشت ریش‌ریش شده بدیم به تسترالا!
- ما مخالفیم. باید جوری بکشیمش که اصلا چیزی ازش نمونه.

پیش از این‌که لرد بفهمد از اتاق خارج شده و به پناهگاهش برگردد، همه‌ی مرگخوارها به سمتش برگشتند و او را دیدند.

- وای خاک به سرم!
- چرا این‌جوری شدید ارباب؟
- من گابریل رو جرواجر می‌کنم!
- حالا چجوری ارباب رو با خودم بررم بیرون و ازشون واسه تور کردن استفاده کنم؟
- من گابریل و رودولف رو با هم جرواجر می‌کنم!
- بابا بابا دماع ارباب شبیه دماغ سوفی تو اون فیلم کودکیه شدن شده!

سکوت عمیقی برقرار شد.
- و بچه‌ی رابستن.
- یعنی هیچکدوم از یاران ما نمی‌خوان بگن که دماغ جدیدمون خیلی به تیپمون میاد و کژوال و خاصمون کرده؟

مرگخوارها در حالت عادی برای نجات جان هم که شده حرف اربابشان را تایید می‌کردند، اما متاسفانه این بار زیادی توی شوک فرو رفته بودند.

- یاران ما به جز اون عنتری که اونجا نشسته، حالا که این‌‌طور فکر نمی‌کنین حداقل چاره‌ای به حال ما کنین! ما دیگه نمی‌تونیم تو انظار عمومی حاضر بشیم... ما دیگه اون جذبه‌ی قبلی رو نداریم! ما داریم افسردگی می‌گیریم! ما دیگه روی مقابله با کله زخمی و دماغ عروسکیش رو نداریم!
- ارباب می‌خواید خودم با چاقو کوچولو و متقارنش کنم؟

قطعا هر کسی به جای گابریلِ پوست کلفت بود با همان نگاهی که لرد به او کرد باید در جا جان می‌داد، اما گابریل خیلی کم به خودش عذاب وجدان وارد می‌کرد.

- نظر من اینه که چشم واقعا چیز خوشمزه‌ایه و فقط باید چشمای مردمو دربیاریم و بدیم به من تا ازشون مراقبت کنم... تو شکمم.
- بهت گرسنگی می‌دیم ها ایوا!
- دوست دارم اونم امتحان کنم ولی چشم ارباب.
- اگه بتونیم رو دماع ارباب هم چند تا از تتو مثل تتوهای من بزنیم، خیلی مشخص نمی‌شه که بزرگه.

صد البته که از نظر لرد سیاه، رودولف بهتر بود که به چشم‌چرانی‌هایش برسد تا به ایده دادن.

- فهمیدم ارباب! باید ببریمتون پیش یه دکتر کاربلد تا دماغتون رو عمل کنه.
- ما اصلا و ابدا نمی‌خواهیم هیچ‌کس ما رو با این دماغ ببینه. یه راه حل دیگه پیدا کنین!

گابریل از جا پرید.
- ارب...
- جز تو!
- نظرتون چیه که یه کاری کنیم که هیچکس نبیندش؟ می‌تونین ماس...
- و هکتور.
- ارباب... نظرتون چیه که یه کاری کنیم که هیچکس نبیندش؟ می‌تونید ماسک بزنید ارباب! تا وقتی که گابریل رو بفرستیم دانشکده‌ی پزشکی که از ابتدا درس بخونه و یاد بگیره که چطور دماغتون رو عروسکی کنه.
- آفرین بلایمان! ما کاملا با این ایده موافقیم! ولی فکر می‌کنیم مردم بعد از یه مدت شک می‌کنن... طرفدارانمون حتما دوست دارن بدونن چرا همیشه ماسک می‌زنیم!
- نگران نباشید ارباب، من می‌دونم که باید چیکار کنم.

در وهله‌ی اول، مرگخواران فکر کردند که قصد بلاتریکس یک کشتار دسته جمعی و از بین بردن همه‌ی مردم باشد که در نتیجه‌ی آن لرد سیاه اصلا مجبور نباشد ماسکش را توجیه کند. چون کمتر پیش می‌آمد که در راه حل دادن دخالت کند و بیشتر توی کار خون و خون‌ریزی بود. اما بعد از اینکه یک قوطی از جیبش بیرون آورد، همه فهمیدند این بار فرق می‌کند.

- چند وقت پیش که ربکا لاک‌وود رو بخاطر جلوگیری از خرابی و بدشانسی‌های بیشتر ‌کشتم، چیزای عجیب و غریبی تو خونش دیدم.
- بعدش چی شد؟
- خونش رو به یکی دو تا ماگل خوروندم.
- چه بلایی سرشون اومد؟
- نه تنها خودشون مردن، بلکه خونواده‌هاشونم مریض شدن و مردن. کل شهرشونو همینجوری قتل عام کردم. ... مثل اینکه وقتی به هم نزدیک می‌شن و نفس می‌کشن مریض می‌شن. منم ویروسه رو جمع کردم تو این قوطی برای روز مبادا. اگه اینو پخش کنیم تو دنیا، همه مجبور می‌شن ماسک بزنن و اینجوری ماسک زدن شما هم عادی می‌شه.
- بلای ما محشره! یاد بگیرین!

مشخص بود که وقتی پای کشت و کشتار در میان باشد، مغز بلاتریکس مثل ساعت کار می‌کند.

یک سال بعد

- ولی بلایمان، حالا واقعا واجب بود مدل پیشرفته‌ش رو هم وارد دنیا کنی؟ همینجوری‌ش هم یه ساله رنگ بیرون رو ندیدیم.
- بله ارباب عزیزم. گابریل با اینکه داره جهشی می‌خونه بازم سال دوم دانشگاهه. هنوز هفت سال دیگه هم مونده.


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۲۳ ۲۳:۵۳:۴۷

کی آماده‌ی شفاف شدنه؟


تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۲:۳۹:۴۹ دوشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۹

آلبوس دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۴۰:۳۳ پنجشنبه ۱۲ فروردین ۱۴۰۰
از دست شما
گروه:
کاربران عضو
شناسه های بسته شده
پیام: 454
آفلاین
بسمه تعالی



- صــــبـــــح بـــــــــخیـــــــر!

پیرمرد فکسنی کش و قوسی به دست‌ها و پاهایش داد و روی لاحافش که کنار شوفاژ پهن شده بود نشست و بدون آن که به هیچ چیز بخصوصی فکر کند برای چند دقیقه به یک نقطه خیره شد.
سپس سرش را چرخاند و به ساعت رو میزی که روی زمین بود نگاه کرد. ساعت چیزی را به یادش می آورد، چیزی مربوط به گذشته، چیزی مربوط به حال و شاید آینده... اما یادش نیامد که چه چیزی، پس اخم کرد و بیشتر زور زد.

- دوئل دارم!

از جا پرید و لحافش را با پا یک گوشه مچاله کرد و بالشت و پرتو را هم رویش انداخت، بعدش... بعدش نمی‌دانست که اوّل برود دستشویی یا اوّل صبحانه بخورد، کمی به طرف این دوید و بعد کمی به طرف آن و در آخر تصمیم گرفت تا به ذهنش رجوع کرده و با استنتاجی دقیق و متحیرانه این موضوع را حل و فصل نماید پس با خودش گفت «وقتی صبحونه می خوریم بعدش می خوایم بریم دستشویی، ولی وقتی می ریم دستشویی...؟» دامبلدور از فکر کردن و استدلال آوردن و نتیجه گرفتن خسته شد و تصمیم گرفت برود صبحانه‌اش را بخورد.
دامبلدور پیر بود و زود خسته می شد.

پیرمرد که حال و توان پایین آمدن از پله ها را نداشت و از طرفی هم دیرش شده بود، از روی نرده‌ها به پایین سر خورد و با فرود روی دو زانو، سُر خوردن را تا وسط آشپزخانه ادامه داد.
او عاشق خوشحالی های بعد از گل مشنگی بود.

درون آشپزخانه اما کسی نبود، یک طرف تل بزرگی از ظرف‌های نشسته و پوست پیاز و دیگر چیزهای مانده از شب دیشب دیده می شد و این بدان معنا بود که دامبلدور خودش می بایست آستین بالا می زد و برای خودش چیزی درست می کرد. پس به سمت کابینت اوّل رفت و درش را باز کرد، خالی بود. کابینت دوّم را باز کرد.

- نوم نوم نوم. جیــــــغ!

در کابینت دوّم لونا نشسته بود و پودینگ می خورد و بعد از کشیدن جیغ، محکم در کابینت را بست.
او علاقه‌ای به شریک شدن خوراکی هایش نداشت و تک خور بود.

دامبلدور کابینت سوّم را باز کرد، سرخ شد و سریعا آن را بست؛ درون کابینت کریچر روی یک زانو دراز کشیده و سینی نقره را در آغوش گرفته بود و گاهی بر آن بوسه می‌زد و گاهی با دست آزاد نوازشش می کرد.
درون کابینت چهارم اما یک کیسه برنج عنبربود وجود داشت و پیرمرد با رضایت خاطر دو مشت از آن درون دهانش گذاشت و دو لیوان آب بالایش نوشید و سپس شکمش را کمی جلوی اجاق گرفت تا مطمئن شود دانه‌ها خوب قد می کشند و بعد بدون هیچ مشکلی قضای حاجت نمود و راهی خانه ریدل‌ها شد.
-عه! من که هنوز پیژامه تنمه.

اهمیتی نداد و دوباره مسیرش را در پیش گرفت.
جلوی در خانه ریدل ها که رسید دست کرد و از گوشِ سرِ معلقی که سابقا به یک شاگرد شوفر تعلق داشت کلید را درآورد و در را باز کرد. پشت در لرد ولدمورت که ناظر باسلیقه‌ای بود را دید که پشت میز نظارت نشسته و صندلی اش را به این سو و آن سو می چرخاند و از زندگی لذت می برد که نگاهش به دامبلدور افتاد و عیشش ناقص شد.
- فسیل مورد علاقه ما.

در همان لحظه صدای شکسته شدن بشقاب ها و روی زمین افتادن چند دیگ شنیده شده و سپس هکتور نفس زنان در آستانه آشپزخانه دیده شد.
- شبیخووون!

لرد تا بیاید فعل و انفعالات ذهنی هکتور را آنالیز کند، او را روی خودش احساس کرد.
- هکتور از روی ما بیا پایین.

پیش از آنکه هکتور پایین بیاید، خیل عظیم دیگر مرگخوارانی که قصد نثار کردن جانشان در راه لرد را داشتند نیز روی او پریدند.
- از روی ما بیاید پایین!

در بین مرگخواران، آریانا که قرابت خونی با پیرِ محفل عشق و انس داشت، قدم به پیش نهاد، چنگی به دامن برادر زد.
- خان داداش، تو رو به مرلین، تو رو به فوکس، تو رو به ارواح اِلی... ارباب رو نکش.
- اِلی کی بود آبجی؟
- بز آبرفورث بود.
-آها. خب باشه... تام نمی‌کشمت بیا بیرون.

ولدمورت مرگخوارها را دانه به دانه به سمت دامبلدور پرتاب کرد و دست آخر در حالی که دندان به هم می خایید گفت:
- اینجا چی کار داری؟ چی از جون ما می خوای؟
- والا یه وقت دوئل داشتم با بلاتریکس.

پیرمرد با شرم و حیا جلو رفته و قبض دوئل را روی میز گذاشت.
ولدمورت نگاهی به قبض انداخت و همزمان دستی به سرش کشید.
- بلا! بلا!

بلاتریکس در حالی که پیشبندی با طرح افعی های ریز و درشت به تن داشت و با دسته‌ای از موهایش قابلمه‌ای را که زیر بغل زده بود می سابید وارد اتاق شد و با دیدن دامبلدور عنان از کف داد. اول قابلمه را به سمتش پرت کرد و سپس دست مومیایی شده سالازار اسلیترین را.

- ته مونده جدمون رو چرا روی این پرت می‌کنی؟
- راست می‌گه!
- ما رو تایید نکن!
- باشه تام!
- باز تایید کرد! به ما هم نگو تام، مامانمون هم ما رو تام صدا نمی‌کنه.

برای یک لحظه سر پرپشم دامبلدور از پشت قابلمه‌ای که در پسش پناه گرفته بود بیرون آمد و به سمت ولدمورت برگشت.
- پس چی صدات می‌کنه؟
- ما رو قدر قدرت، ارباب اربابان، لرد لردان، سیاه سیاهان...
- آناناسِ مامان، میان وعده استواییت رو بیارم توی اتاق یا خودت می‌آی بالا؟

صدای مروپ گانت از طبقه بالا خانه ریدل به گوش می رسید.
- ازت متنفریم دامبلدرو، خیلی ازت متنفریم... الان میایم مادر.

لرد سمت راستش را دید، خبری از هکتور نبود، سمت چپش را دید، خبری از لینی نبود و چاره‌ای نداشت جز آنکه خودش یک سوژه بدهد. پس دست در جیبش کرد و اولین چیزی که به دستش رسید را روی میز گذاشت.
- فِنگ؟ کی این رو گذاشته توی جیب ما؟! اهمیتی نمی‌دیم... این سوژه دوئلتونه.

دامبلدور به گوی بلورین کوچکی که روی میز بود نگاه کرد و سعی کرد ربط آن را به دوئل بیابد، ولی متاسفانه سرعت عمل کافی را نداشت، چرا که بلاتریک بلافاصله به سمت آن خیز برداشت و به سمت پیرمرد پرتابش کرد که به پیشونی او خورده و روی زمین افتاد و شکست. دامبلدور هم با کمی دلخوری پیشانیش را مالید.
- باباجان این وحشی‌بازیا درست نیستا هرچی میاد دم دستت رو ... فیشت!

لرد و بلاتریکس در سکوت به جای خالی دامبلدور و فِنگ شکسته‌ای که او را به درون خودش مکید خیره مانده بودند.
- یادمون باشه یک بار محتویات جیبمون رو بررسی کنیم.

جایی میان ابعاد کیهانی و جهان‌های موازی:

آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور روی جعبه شرودینگر نشسته و به خطوط نورانی که از اطرافش می‌گذشتند را با اخمی از سر تامل نگاه می کرد.

- ببخشید آقا می‌تونم کمکتون کنم؟

صدا مربوط به یک موجود ماورایی هجده بعدی بود که میان اشکال و ماهیات مختلف نوسان پیدا می‌کرد و این نوسان در شکل ظاهری و جنس صدایش متبلور بود.

-نه باباجان، خوبم.
-اهم... مطمئن هستین؟ اینجا ایستگاه میان جهانی هستش هاااااااااا!
- آره باباجان.
- موجودات فانی چیزی از اینجا متوجه نمی‌شن.
- من دامبلدورم.
- خب... مثلا اون خطه که قرمز و مشکیه چیه؟
- اون جهانی هستش که من توش دیکتاتوری بودم که جهان رو متحد می‌کنه و بعد دستور می‌ده همه خودشون رو آتیش بزنن و آخر سرم زمین رو با یک بمباران هسته‌ای از بین می بردم که منجر به از بین رفتن تعادل مغناطیسی کهکشان و بیگ بنگ دوّم می شدم ولی متاسفانه خار ماهی در سی و پنج سالگی گیر می کنه توی گلوم و ناکام باقی می مونم.
- جالبه.

راهنمای میان کهکشانی و جهان ‌های موازی دامبلدور را از روی لبه جعبه به پایین هل داد.
- ناااااا مرررررررررد!
- خاکِ عالم!

راهنما با ابلیس اتصالی کرد و در نتیجه دامبلدور برای همیشه سرگردان شد.

جهان 959:

دامبلدور خودش را در میدانی بزرگ یافت که حول یک درخت تنومند بنا شده بود و اطرافش را دکه‌هایی پر می کرد که جنس های مختلفی می فروختند که عموما از محصولات ارگانیک گیاهی و حیوانی تشکیل می‌شدند، شیر، پنیر، سیب، کدو و... پیرمرد دستی به ریش بلند و بی‌نظیرش کشید و مشغول تفکر شد.

- پروفسور!
- باباجان!
- بکش کنار!

زن چاق که چهره خشنی داشت و یک گاریه بزرگ پر از کدوحلوایی را هل می‌داد با شصتش به کنار جاده اشاره کرد و پیرمرد هم با ناامیدی عقب عقب رفت و با خوردن به درخت خورد و آهسته به پایین سرخورد و دوزانو نشست.

- بیا.

زن که دلش به حال پیرمرد سوخته بود، یک عدد کدو حلوایی را به سمت دامبلدور پرتاب کرد و راهش را کشید و رفت. دامبلدور هم که گرسنه بود آن را برداشت تا به نحوی آن را بخورد.
- این چرا... یه جوریه؟
- خوبه مگه نه؟

دامبلدور به بالای سرش نگاه کرد و پیرمردی ژنده پوش تر و پیرتر و فرتوت تر از خودش دید که لباس های مندرسی به تن داشت، پس کدویش را زد زیر آن بغلش که دور از دیدرس مهمان ناخوانده اش بود.
- پیشته، این مال خودمه.
-نه نه... تام رو می‌گم.

پیرمرد غریبه مثل سگ دروغ می‌گفت.
چشمانش دنبال کدو بودند.

- تام؟ کدوم تام؟

دامبلدور می دانست که در آن جهان موازی...
- اینجا کجاست اصلا؟

دامبلدور هیچ چیز راجع به آن جهان موازی نمی دانست.

-اینجا؟ همه می دونن که اینجا زیر سایه‌س.
- خودم می‌دونم باباجانم که زیر سایه این درخته‌ایم.
- نه، اینجا زیر سایه تامه.

غریبه دستی به کمرش زد و با تحسین درخت را ورانداز کرد.

- تام؟ عجب... قرچ... اسمش به نظرم آشناست...

دامبلدور در حالی که با نگاه نافذش درخت را وارسی می‌کرد، کدویش را گاز می‌زد و هیچ توجهی به صاعقه روی آن نکرد و بیشتر ذهنش معطوف به آن بود که زندگی کردن با مردمی که روی درخت‌های کوی و برزن اسم می‌گذارند و به غریبه ها کدو می‌دهند شاید چندان هم بد نباشد...



...Io sempre per te


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۱:۱۱:۴۹ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۹

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۳۰:۲۱
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 730
آفلاین
بلاتریکس vs دامبلدور


گوی را برای بار دهم در دست گرفت.
-برم یا نرم؟

باید تصمیمی می‌گرفت. دقایقی بعد، الکساندرا زیر دست بلاتریکس روی صندلی نشسته بود.

-بلا... این کار رو معمولا با گل انجام نمی‌دن؟! گل پرپر می‌کنن... تو در من ریشه می‌بینی؟ ساقه؟ گلبرگ؟
-گل با روحیاتم سازگار نیست!

و دسته ای از موهای ایوا را جدا کرد.
-برم؟

تار مویی کند.
-نرم؟

بی توجه به ناله الکساندرا، تار دیگری کند.

کمتر از یک ساعت بعد، الکساندرا دچار طاسی سکه ای شده بود و آخرین تار موی آن ناحیه از سرش در دست بلاتریکس بود.
-میرم!

از خانه ریدل‌ها خارج شد، گوی را از جیب ردایش بیرون آورد، چشم هایش را بست و قفلش را باز کرد.
دقایقی منتظر ماند، لاکن هیچ اتفاقی رخ نداد. چشم‌هایش را گشود.
-از اولشم می‌دونستم الکیه!

غرغر کنان وارد خانه شد.

-مامان؟ مامــــــان؟

با شنیدن صدای آشنای اربابش سرجایش خشک شد.

-مامان و درد بی درمون! خستم کردی تام جونیور! خسته!

صدای مروپ بود که ملاقه به دست از آشپزخانه خارج شد.
-من نمی‌فهمم... اینقدر سخته قبل این که بره حمام، حوله رو بذاره پشت در؟

و غرغر کنان پله‌های عمارت را بالا رفت. بلاتریکس نیز ناخودآگاه به دنبالش راهی شد.
-بگیر ذلیل مرده!

دستی از حمام بیرون آمد، حوله را گرفت و ثانیه ای بعد لرد سیاه از حمام خارج شد.

-ار...ارباب؟

بلاتریکس سعی کرد تا به یاد بیاورد نفس کشیدن چگونه انجام می‌شد.
تام ریدل پیش رویش هیچ شباهتی به لرد سیاهی که بلاتریکس می‌شناخت، نداشت. موهایش تا روی شانه‌اش می‌رسید، بینی قلمی کوچکی نیز روی صورتش خودنمایی می‌کرد و چشمانش نه قرمز، بلکه رنگی عجیب داشتند.
لرد بدون توجه به بلاتریکس از کنارش گذشت و به سمت آشپزخانه رفت.
-مامان! غذا حاضره؟

مروپ به غرغر نامفهومی اکتفا کرد.

-مامان، با بابا حرف زدی؟ میریم خواستگاری؟

و کاملا به موقع سرش را دزدید. ملاقه مروپ از کنار گوشش گذشت، به دیوار برخورد کرد و غرولند کنان مشغول صاف کاری خودش شد.

-چندبار بگم؟ چندبااااار؟ فکر اون دختر موفرفری رو از سرت بیرون کن! بابات عمرا نمی‌ذاره تو با اون خونواده وصلت کنی!

بلاتریکس نفس عمیقی کشید و بعد از مذاکره با پاهایش، آن ها را قانع کرد تا به حرکت درآمده و از خانه خارج شوند.
بی هدف مسیری را در پیش گرفت و در فکری غرق شد... آیا ممکن بود آن "دختر موفرفری" بلاتریکس باشد؟

سرش را بالا آورد و خود را مقابل خانه لسترنج‌ها یافت. از جایی که سر درآورده بود تعجب نکرد. اما با دیدن پوستری که روی دیوار چسبیده بود، چشمانش گرد شد.
تصویر، تندیسی از هکتور را نشان می‌داد که به منظور تقدیر از زحمات او در راستای حفظ جامعه جادوگری، ساخته شده بود.
لحظه‌ای مکث کرد تا اوج فاجعه را هضم کند، سپس نفس عمیقی کشید و وارد شد.

-بابا؟ مامان میگه بیا، غذا حاضره! بـــابـــــا!

صدای زنانه‌ای که از آشپزخانه بلند شد، موهای سر بلاتریکس را سیخ کرد.
-خب خودم بلد بودم عربده بکشم‌ها! وقتی می‌گم برو صداش کن، یعنی برو پیداش کن، نه اینکه عربده بکشی!

صدایی که می‌شنید را باور نمی‌کرد... ممکن نبود همسر رودولف در دنیای موازی او باشد.

-مالی... عزیزم اینقدر این بچه رو دعوا نکن! سرخورده میشه آخرها!

رودولف در سالن نمایان شد، بچه را زیر بغلش زد و وارد آشپزخانه شد.
-برو مامان رو بوس کن ببینم!

بلاتریکس سرخ شده بود و مطمئن بود یک سکته ناقص قلبی را پشت سر گذاشته است. به سمت آشپزخانه به راه افتاد و صحنه ای که دید، هیچ کمکی به بهتر شدن حالش نکرد.
رودولف در محاصره شانزده کودک قد و نیم قد نشسته بود و با نگاه عجیبی به مالی خیره شده بود.
لااقل در دنیایی موازی به خواسته‌اش رسیده و بچه دار شده بود. بلاتریکس از بچه‌ها متنفر بود!
نتوانست خودش را کنترل کند و گلدانی حواله فرق سر رودولف کرد.

-آخ! وای سرم! چی بود؟
-مردک بی سلیقه! لیاقتت همینه!

و از آن خانه هم خارج شد.

این بار می‌دانست به کدام سمت برود. راه خانه خودشان را در پیش گرفت.
مقابل درب عمارت ایستاد و نفس عمیقی کشید. مطمئن نبود آماده دیدن خودش است یا خیر. اما قبل از آن که مجبور به تصمیم گیری شود، در عمارت باز شد.

-مامان، بابا من رفتم سرکار!

و بلاتریکس خارج شد.
فرق چندانی با خودش نداشت، تنها موهایش را شانه زده و بالای سرش جمع کرده بود. پیراهن بلند گلداری به تن داشت، دمپایی لا‌انگشتی پایش کرده بود و زیر لب چیزی زمزمه می‌کرد. کمی نزدیک شد تا بشنود.

-تو که چشمات خیلی قشنگه، رنگ چشمات خیلی عجیبیه...

گوش‌هایش جیغ بنفشی کشیدند و از سرش جدا شدند و دوان دوان به گوشه ای از شهر گریختند اما خودش به هر مکافاتی که بود، سرجایش باقی ماند تا بفهمد در نهایت در دنیایی موازی چه کسی است.
به دنبال خودش به راه افتاد. مسیر کوتاهی را رفتند و سپس وارد جایی شدند.
حیاط کوچک ولی رنگارنگی بود که از نظر بلاتریکس به سیرکی بی نهایت زشت می‌ماند. مسیر را ادامه دادند و وارد ساختمان شدند.
در کسری از ثانیه تعدادی کودک قد و نیم قد مثل مور و ملخ به سمت بلاتریکس حمله کردند و از سر و کولش بالا رفتند. ناخودآگاه قدمی جلو رفت تا خودِ دنیای موازی‌اش را از آن حمله ناجوانمردانه نجات دهد. اما چیزی که شنید، واقعیت را مثل کروشیویی دردناک فرق سرش کوبید.

-خانم معلم! دلمون براتون تنگ شده بود!

چیزی که می‌دید باور نکردنی بود... در دنیای موازی، او معلم یک مهدکودک بود!
این کار خیانت به بلاتریکس‌های سایر دنیاهای موازی محسوب می‌شد و قبل از آنکه بتواند این خیانت را هضم و عصبانیتش را کنترل کند، از طرف خودش و سایرین، آواداکداورایی روانه بلاتریکس خیانت‌کار کرد.
از مهدکودک خارج شد و نفس عمیقی کشید.
-اینم از این... حالا می‌تونم با خیال راحت برگردم خونه!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۷:۰۴:۳۲ یکشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

آیلین پرینس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۱۱:۲۷ یکشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۹
از بالای سر ارباب
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 182
آفلاین
آیلین پرینس vs الویا شادلو

شب بود. لرد ولدمورت در جنگل ممنوع قدم میزد و به هری پاتر فکر میکرد. به دامبلدور و همدستانش فکر میکرد. چطور جرئت کرده بودند هری پاتر را بالاتر از او فرض کنند؟ چطور آن مشنگ های ابله را هم سطح جادوگران فرض کرده بودند؟
ناگهان صدای خش خشی از پشت سرش شنید. رویش را برگرداند؛ کسی نبود. ولی دوباره صدای خش خش و تکان خوردن علف های هرز که در آن نقطه از جنگل ممنوع روییده بودند، به گوش رسید. ولی آیا کسی آنجا بود؟
در همان لحظه، شخصی کنار او پرید. او هری پاتر بود! باورش نمیشد! ولی لرد ولدمورت از هری پاتر نمی ترسید!
- تو کشته میشی!
-نه! تو کشته میشی! من همه ی هورکراکس هاتو نابود کردم و حالا میخوام خودتو نابود کنم!
-من هفت هورکراکس خودمو جاهایی پنهان کردم که تو فکرشم نمی کنی!
-حالا میبینیم کی زنده می مونه! آودا کداورا!
و با نوری سبز رنگ، همه چی به پایان رسید.
***

لرد ولدمورت از خواب پرید و از تخت خوابش به پایین افتاد.
-

از اتاقش خارج شد و مستقیم به سمت میز بزرگ مرگخواران رفت. بلافاصله صدای ایوا و مروپ و آیلین و گابریل بلند شد:
-سلام ارباب! چرا اینقدر زود بیدار شدین؟ صبحونه میخواین؟
-عزیز مامان خورشت آلو بپزم برات؟
-ارباب قلم پر زاپاس میخواین؟
-لباستونو بشورم؟

لرد خواب آلود، بی حوصله، و گشنه بود!
-ایوا! تو صبحونه بده! با بقیتون فقط یه کار داریم. بشینید.

همه غیر از ایوای ویبره زنان که به سمت آشپزخانه میدوید نشستند.

-ما به این نتیجه رسیدیم که هفت هورکراکس برایمان کافی نیست و ما می خواهیم دارای هشت هورکراکس باشیم.

جمع ساکت شد.

-ما نمی دونیم واسه درست کردن هورکراکس کیو بکشیم. تا شب ساعت دوازده وقت دارید یه نفرو برای کشته شدن پیدا کنید.ما یه چیزی هم میخوایم تبدیل به هورکراکسش کنیم. ما برای دومی پاتیل طلای هکتورو در نظر داریم!

هکتور گویی در مواد مذاب در حال سوختن بود. او میدانست روزی نتیجه پست هایش در تاپیک دفتر درخواست دوئل را میبیند.
لرد با رضایت به صحنه نگاه میکرد!

همه ی مرگخواران بجز ایوا که اکنون با ظرفی پر از تارت سیب و کیک شکلاتی و شیر به سمت لرد هجوم می برد و هکتور که هنوز در حال ذوب شدن بود پراکنده شدند و هر کدام از در و پنجره خانه ریدل ها بیرون رفتند تا کسی را برای کشته شدن پیدا کنند.
آیلین دقیقا میدانست چه میکند. او از پنجره بیرون رفت و پرواز کنان به سمت میان گریمولد رفت. وقتی به آنجا رسید با خود فکر کرد که چطوری بدون شناخته شدن به محفل برود. با اکراه لباس سفید پوشید. جملاتش را تک به تک آماده کرد و آماده ی زدن زنگ در شد.
زینگگگگ!

-سلام باباجان! بیا تو! میخوای تو محفل ققنوس عضو شی باباجان؟
-ن...
-پس باید چند مورد رو بدونی باباجان

آیلین وحشت کرد! نکند هویتش فاش میشد؟

-اول اینکه ما از اینا داریم! از اون زنگه استفاده نکن باباجان! دوما باید لباس آشپزی میپوشیدی باباجان! داریم سوپ پیاز می پزیم!

خیال آیلین راحت شد. با چوبدستیش چند دیگ سوپ پیاز آماده کرد و جلوی دامبلدور گذاشت.
- اومدم اینا رو بدم. ولی شرط داره! باید پشتم سوار بشی!

چند دقیقه بعد، آیلین دامبلدور را روی پشتش، و دیگ را روی نوکش حمل میکرد و دامبلدور آن بالا با شادی در حال خوردن سوپ بود!

در محفل
- نمکو بده!
-تو پیازو بریز!
نه الان باید سبزیش ریخته بشه!

روی کول آیلین
به خانه ریدل ها رسیدند و آیلین در اتاق لرد سیاه دامبلدورر را پیاده کرد.

- این فسیل در اتاق ما چه میکند؟
-ارباب واسه هورکراسه!
-تام! من یه تن سوپ خوردم! دلت میاد همشو حروم کنی؟
-میاد!

و این شد که هشتمین هورکراکس لرد ولدمورت هم ساخته شد!


ارباب... میشه کروشیو بزنم؟
چشاتونو رد کنید بیاد!


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۴:۰۵:۴۵ شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۹

کلوریا_ادوارز%


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۲:۳۷ یکشنبه ۷ دی ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۶:۵۲:۵۰ چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۹
از یه جای خوب😎
گروه:
کاربران عضو
پیام: 11
آفلاین
دوئل الیویا&ایلین

روی تختم نشسته بودم و کتاب معجون شناسی رو میخوندم، در اتاق با ضربه ای باز شد. بدون اینکه به در نگاه کنم گفتم: بهت یاد ندادن در بزنی؟

-وای ول کن تروخدا....باز که نشستی رو تختتو تو افکار مسخرت غرق شدی.

-کاره دیگه ای ندارم بکنم.

-تو مگه نمیخوای عضو مرگ خواران بشی؟

-خب آره، ولی چه ربطی داشت؟

-خب ببین ولدمورت به یه چیزی نیاز داره و گفته هرکس براش فراهم کنه جایزه خوبی داره.

-خب به سلامتی!

-خب به سلامتی و کوفت،خب تو اگه اون چیزی که میخواد براش ببری شاید عضو مرگ خواران بشی، یعنی به احتمال زیاد میشی.

-خب من از کجا بدونم اون چی میخواد...درضمن من اصلا از چابلوسی خوشم نمیاد.

-میدونم خوشت نمیاد ولی اگه میخوای عضو مرگ خواران بشی این بهترین فرصته.

-خب آره...ولی چی ببرم؟ من از کجا بدونم اون چی میخواد؟

-خب کاری نداره که به ظاهرش فکر کن، اون نه دماغ داره نه مو.
-منظورت اینکه براش مو ببرم؟

-خب تقریبا آره ولی ببین اگه یک نفر کچل باشه میتونه تحمل کنه ولی اگه دماغ نداشته باشه، تحملش عذابه.

-شوخیت گرفته؟ آخه کدوم احمقی حاضر میشه دماغشو به ولدمورت هدیه بده؟

-خب لازم نیس کسی داوطلب بشه، میتونیم خودمون اینکارو بکنیم.

-یعنی چی؟ دماغ خودمونو بدیم به ولدمورت ؟ شوخیت گرفته یوریکا؟

-اه نه چرا انقدر تو خنگی؟منظورم اینکه بریم یک نفرو پیدا کنیم که دماغش مناسب باشه بعد دماغشو بدزدیم.

-جک خنده داری بود. آخه احمق مگه چوب دستیه که بدزدیم اون لعنتی چسبیده به صورتش.

-تو نگران اون نباش من یه ورد جادویی بلدم که اینکارو برامون میکنه.

-باشه،ولی اگه گند بزنی تبدیلت میکنم به سوسک.

-بروبابا، ولی باشه قبول.

-خوبه..حالا از کجا شروع کنیم؟

-باید از هاگوارتز بریم بیرون.

-باشه،فقط چجوری؟

-خب معلومه دیگه، میپیچونیمشون‌‌.

-منظورت فراره؟

-خب یجورایی آره.

-نه من خوشم نمیاد.

-ببند دهنتو، حالا واسه من بچه مثبت شدی.... زود باش وقت نداریم باید بریم

-هوف..باشه

(لندن، انگلستان)


-اه صبر کن یوریکا چرا انقدر تند میری؟

-مثلا داریم واسه مرگ خوار شدن تو این همه بدبختی میکشیما.

-خب میدونم، ولی باید یکم استراحت کنیم همش داریم راه میریم، از نفس افتادم خب.

یوریکا دو قدم نزدیکم شد و گفت: اگه میخوای به موقع کارت انجام بشه و قبل از تو کسی دماغ یا هرچیزی که نیاز هست رو به لرد نده، باید سریع حرکت کنی‌.

اخمامو توهم کردم و گفتم: صدبار گفتم از چابلوسی نفرت دارم.

-میدونم، منم صدبار بهت گفتم این به نفع خودته، پس انقدر غر نزن و بیا.
نفسی از زور خشم بیرون دادمو به راهم ادامه دادم

تقریبا نیم ساعت گذشته بود و واقعا خسته شده بودم دلم میخواست لرد و خفه کنم... آخه به من چه که اون چی میخواد اه ولی خب باید واسه ی اینکه مخشو بزنم که برم جز مرگخواران اینکارو بکنم.

تو همین افکارم بودمو داشتم به زمینو زمان فحش میدادم که یهو یوریکا جیغ زد: وااای الیویا اون دماغ چطووره؟

-یجوری میگی انگار اومدی لباس فروشی.

-خب ول کن حالا نظرتو بگو.

-نه، فکر نکنم به صورتش بیاد.

-هوف... آها اون خانومه رو نگاه کن.

-کدوم؟

-همون که لباس صورتی و شلوار مشکی پوشیده موهاش هم فرفریه بلونده.

-آها...خوبه، ولی نه دماغش زیادی کج و خوله.

- اون پیرمرده که عصا گرفته دستش چی؟

-نه، اون بنده خدا خودش داغونه، دماغشم که بگیریم دیگه هیچی.

-هوف.. خب پس بیا به راهمون ادامه بدیم.

تقریبا نزدیک پنج ساعت بود که توراه بودیم، دیگه داشت جونم در میومد با عصبانیت کامل گفتم: تو نمیخوای بشینی من خسته شدم دیگه اه.
-ببین درکت میکنم،فقط یک کیلومتر جلوتر مثل اینکه یه دهکده وجود داره، میریم اونجا استراحت میکنیم‌.

-تو از کجا میدونی آخه، بازم داری امید الکی میدی؟

-نه بچه که بودم از اینجا رد شدم‌، یادمه که یه دهکده این اطراف بود.

-باشه... فقط بیا بدوییم زود برسیم، اینجوری تا نیم ساعت دیگه هم نمیرسیم.

-مگه نمیگی خسته شدی؟

-چرا خسته شدم، ولی اینجوری زودتر میرسیم که استراحت کنیم.

-باشه بدو.

شروع کردیم به دوییدن که چندتا کلبه دیدیم فهمیدیم رسیدیم به دهکده. اینور و اونور نگاه میکردم تا جایی مناسب برای استراحت پیدا کنم، چشمم به یه چشمه خورد، کمی اون طرفترش یک درخت سرو بزرگ خودنمایی میکرد و چمن های داغ زمین رو با سایه ی خنکش از دست خورشید نجات داده بود.

واقعا قشنگ و قابل تحسین بود! نسیم خنکی در لابه لای موهای طلایی رنگم شروع به وزیدن کرد و اون هارو به رقص در اورد.

نفس عمیقی کشیدم و ریه هامو پر کردم از هوای دلنشین و خوش آب و هوای اون مکان. به سمت یوریکا برگشتم و گفتم: فکر کنم اونجا برای استراحت جای مناسبیه.

-آره خیلی قشنگه، بریم بشینیم زیر درخت.

باهم به سمت درخت رفتیم و به تنه ی تنومند درخت تکیه دادیم.

انقدر خسته بودم که داشت خوابم می رفت بلند گفتم:یوریکا موافقی......
یوریکا پرید وسط حرفمو گفت :هییییس اونجارو نگاه کن.
نگاهش و دنبال کردم و رسیدم به یک عروسک چوبی و یک روباه و گربه.
چشمام چهارتا شد، باورم نمیشه اونا داشتن باهم حرف میزدن. دستم و روی چشمام کشیدم تا از چیزی ک میبینم مطمئن بشم. سمت یوریکا برگشتمو گفتم: یه پس گردنی به من بزن فکر کنم دارم خواب میبینم.

-نه احمق خواب نمیبینی، منم دارم میبینم.
خودمونو پشت تنه ی درخت پنهان کردیم و به حرفاشون گوش میدادیم.
یهو روباهه از عروسکه پرسید: پینوکیو دیروز چقدر شیرینی خوردی؟

که عروسکه پا تته پته جواب داد: امم فقط د..دو..تا
یهو دماغش بلند شد چشمام چهارتا شده بود از شدت تعجب. خنده ی گربه و روباه بلند شد که میگفتن: باز دروغ گفتی که.

وای من که دیگه داشتم گیج میشدم یکی هم نبود بهمون بگه جریان چیه.
بعد یک ربع اون دوتا (روباه و گربه) رفتن و از پشت درخت بیرون اومدم. میخواستم برم همه چیزو از همون عروسک چوبیه بپرسم که یهو یوریکا آستین لباسمو کشید و با صدای آروم ولی عصبانی گفت: کجا میری، زده به سرت؟

-میخوام برم دلیل این اتفاقو ازش بپرسم.

-نه صبر کن، یه نقشه دارم.

-باشه بگو.

-خب ببین باتوجه به چیزایی که من دیدم و فهمیدم، این عروسک وقتی دروغ میگه دماغش بلند میشه.

-خب؟

-تو میری و باهاش سر صحبتو باز میکنی و کاری میکنی که دروغ بگه، وقتی دروغ بگه دماغش بلند میشه و من راحت تر میدونم با استفاده از ورد، دماغشو از صورتش بردارم.

-بعدش باهم فرار میکنیم دیگه؟

-آره دیگه .... خب برو ببینم چکار میکنی.

-باشه.
رفتم سمت عروسکی که از مکالمه هاشون فهمیدم اسمش پینوکیوعه، بهش گفتم : پسر جون اسمت چیه؟

-پینوکیو

-آها... خب منم الیویا هستم. راستش من اون صحنه ای که دماغت بلند شد رو دیدم.

-خب... دیگه مهم نیست، همه اینو میدونن.

آه بلندی کشید و دوباره در افکارش غرق شد.
-خب ببین من میتونم یکاری کنم که دیگه دماغت بلند نشه.

-نه نمیتونی‌..اون فرشته کاری میکنه که وقتی دروغ بگم این اتفاق بی افته.

-خب ببین هرچی میگم گوش کن که دیگه این اتفاق نیفته.

-باشه... خب چکار کنم.

-من ازت چندتا سوال میپرسم، اونا رو به دروغ جواب بده.

-این چه کمکی به حال من میکنه؟

-خب من اینجوری میفهمم که چه معجونی رو باید برای تو درست کنم که این اتفاق نیافته.

-باشه... امیدوارم عین اون روباه و گربه، مکار نباشی!

-نه... خب ولش کن به سوالام جواب بده ولی به دروغ، چندبار تاحالا دروغ گفتی؟

-زیاد نگفتم.

دماغش یکم بلند شد. به یوریکا که پشت درخت پنهان شده بود و منتظر بود نگاه کردم، با لبخونی بهم فهموند که ادامه بدم.
-به نظرت بزرگترین کار بدی که انجام دادی چی بوده؟

-کار زیاد بدی انجام ندادم.

دماغش بلند تر شد، خب پس چرا یوریکا هیچ کاری نمیکنه احتمالا بازم باید ادامه بدم، پینوکیو پرید وسط حرفمو گفت: خب فهمیدی چه معجونی درست کنی؟

-عه اره دارم میفهمم، با یه دروغ دیگه حله، بهم بگو تاحالا دزدی کردی؟

-نه!
انتظار داشتم بگه آره چون داشت معکوس جواب میداد خدایا دیگه عروسکاهم دزد شدن چه انتظاری از بقیه میره، دماغش بلند تر شد.
وقت اجرای ورد بود.

از پینوکیو فاصله گرفتم تا جادو به من برخورد نکنه و دماغ خودم کنده بشه. یوریکا از پشت درخت، چوب دستیشو تکون داد و یه ورد عجیب غریب خوند که دماغ پینوکیو، به طور کل کنده شد.
پینوکیو داد زد : دمااااااااغم کنده شدد زشت شدمممممممم.....
همینجوری داشت حرف میزد و جیغ و داد میکرد که بهش اهمیت ندادمو سریع دوییدم سمت یوریکا. باهم شروع به فرار کردیمو از اون دهکده خارج شدیم. خودمم نمیدونم واقعا چجوری تونستم تا هاگوارتز این همه راهو بدوم .

به دیوار سالن تکیه دادیمو شروع کردیم به نفس نفس زدن، احساس میکردم قلبم میخواد کنده بشه.
یوریکا گفت: بدو باید به سمت قلعه ی لرد بری و اینو بهش بدی، دعا کن کسی زودتر از تو چیزی نیاورده باشه.

به سمت قلعه حرکت کردم و وارد قلعه ی ترسناکش شدم صدای لرد اومد:کی اونجاس؟

-منم ..الیویا شادلو، چیزی که به نظرم نیاز داشتید و براتون اوردم.

صدای قدم هاش نزدیک و نزدیک تر شد تا اینکه بالاخره کله ی کچلش شروع کرد به برق زدن

دماغ پینوکیو به سمتش گرفتم و گفتم: این چیزیه ک من اوردم.
با جادویی که یوریکا بهم یاد داده بود دماغو به صورتش متصل کردم، خیلی خنده دار شده بود قیافش، وااای دلم‌میخواست از خنده منفجر بشم.

نزدیک یک آیینه رفت و خودشو نگاه کرد، مثل اینکه خوشش اومده بود‌.

-بد نیس، به عنوان یک سال اولی کارتو خوب انجام دادی.

یه حس خوبی بهم دست داد احساس کردم خیلی خفنم. که صدای لرد منو از افکار خودشیفتگیم در اورد: به عنوان پاداش چی میخوای؟

-میخوام مرگ خوار بشم.

-خوبه... قبولی، فقط میدونی که اگه خیانت کنی کشته میشی؟

-بله میدونم، مطمئن باشید این اتفاق نمی افته‌.

از قلعه که بیرون اومدم یه جیغ از روی خوشحالی زدمو به سمت هاگوارتز حرکت کردم تا خبرو به یوریکا هم بدم.


ویرایش شده توسط الیویا شادلو در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۱۳ ۱۴:۲۰:۰۹
ویرایش شده توسط الیویا شادلو در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۱۳ ۱۴:۳۰:۵۸
ویرایش شده توسط الیویا شادلو در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۱۳ ۱۴:۳۶:۴۵
ویرایش شده توسط الیویا شادلو در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۱۳ ۱۴:۴۳:۴۰
ویرایش شده توسط الیویا شادلو در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۱۳ ۱۸:۱۷:۴۹

با افتخار شرارت رو میپذیرم🔥


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۱:۵۷:۳۵ یکشنبه ۷ دی ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

آموس دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۰ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۰:۳۲:۱۹
از بچم فاصله بگیر!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مترجم
محفل ققنوس
پیام: 78
آفلاین
سر vs آموس


هری پاتر، پسر برگزیده بود. عادت داشت هرجا میره، مردم به زخمش خیره بشن و درباره فداکاری هایی که کرده و نکرده، با هم صحبت کنن.
اون یه جادوگر معروف بود؛ عادت داشت مردم دورش جمع بشن و ازش عکس و امضا بگیرن، توقع داشته باشن همه کامنتاشونو زیر پستاش جواب بده.
اون یه پدر بود؛ عادت داشت هر روز صبح زود بره سر کار و شب، خسته و کوفته برگرده، و بره سر شیفت دوم کار... بچه داری.

هری پاتر به همه اینا عادت داشت. اما به یه چیز عادت نداشت... چیزی که این اواخر خیلی درگیرش بود... کنه! کنه ای که همه جا بهش میچسبید و توی جلسات محفل، توی نشست کارآگاه ها و جلوی طرفدارها، حتی این اواخر، بهش انگ فرزند کش بودن میزد.

این اواخر‌، جونش از دست آموس دیگوری به تنگ اومده بود. هر چقدر بهش میگفت که:
- پسرت داره راست راست جلوت راه میره، اون که نمرده!

جواب میشنید:
- نه خیر، پسرم دراز به دراز داره توی خونه ریدل میخوابه. اگه پسرمو نمیکشتی، پسرت نمیومد به گذشته برگرده و پسرمو مرگخوار کنه. بازم تقصیر توئه.

و بازم دنبالش میرفت و آبروشو جلوی در و همسایه میبرد.

یه روز، زودتر از همیشه از سر کار برگشته بود. جینی جغد فرستاده بود که امروز باید برای گزارشگری جام جهانی، به بلغارستان بره و بچه ها رو به هری سپرده بود. فکر به اینکه قرار بود یک هفته تمام، بچه داری کنه، لرزه به تنش مینداخت. یه لحظه یاد احساس کمبودی افتاد که کل روز همراهش بود. متوجه شد کل روز، آموس براش مزاحمت ایجاد نکرده. یعنی چی شده بود؟
توی همین فکرا بود که در اتاق رو باز کرد...

با دیدن آموس که دستش رو زیر بالش هری برده بود، هر دو خشکشون زد و تو سکوت، به هم خیره شدن. تا هری بخواد از شوک این اتفاق بیرون بیاد، آموس پیش دستی کرد و من و من کنان گفت:
- اِ... اِشتباه فکر میکنی.
- ها؟

آموس با دستپاچگی، از جا بلند شد و همچنان که چیزی رو پشتش قایم کرده بود، دست آزادش رو مشت کرد و جلوی صورت هری تکون داد.
- مگه بهت یاد ندادن وقتی وارد یه اتاقی میشی که درش بسته ست، باید در بزنی؟
- چرا... ولی نه وقتی اتاق مال خودم باشه.
- خب... مال هرکی باشه. شاید داشتم لباسامو عوض میکردم. اون وقت چی...

وقتی آموس دوتا دستشو به نشونه اعتراض بالا برد، هری متوجه عصایی شد که توی دستش بود. هنوز متوجه نشده بود چرا آموس اینقدر مضطربه و سعی داره عصا رو قایم کنه. ولی ظاهرا بهترین موقعیت بود تا از شرش خلاص شه. فقط کافی بود بفهمه...

- تو رو به ریش تام، به پسرم نگو. بهش گفتم اشتباهی با هیزما افتاد تو شومینه. اگه بفهمه مجبورم میکنه همه جا با عصا برم. ولی میدونی که، من اونقدرا هم پیر نیستم. خیلی سالمم. میتونم حتی یه شهر رو اداره کنم. نمیدونم چرا...

هری دیگه بقیه حرفای آموس رو نمیشنید. آخرین داده لازم برای حل مسئله هم بهش داده شده بود. با یه حساب و کتاب کوچیک، میتونست آموس مزاحم رو برای همیشه از سر راهش برداره...

-... هنوز اینقدر نگرانه... با تو دارم حرف میزنم.
- چهار و سه میشه هفت، ضربدر دو میشه چهارده...

آره... میتونست از شرش خلاص شه، ولی کار دامبلدور پسندی نبود. پسر برگزیده نباید چنین کاری انجام میداد... اما یه کار دیگه میتونست انجام بده.

- به پسرت نمیگم آموس، ولی یه شرط داره.
- چ... چه شرطی؟
- گفتی میتونی یه شهرو هم اداره کنی. پس از پس کاری که ازت میخوام هم بر میای.

خنده آخر، برای ترسوندن پیرمرد بود، و ظاهرا اثرشو گذاشته بود. آموس تسلیم شده و آماده شنیدن بود.
***

- بابا! من از اینا میخوام!
- از همه متنفرم. از همه چی متنفرم. چرا افتادم توی اسلیترین؟
- یویو آخرین مدل! یویو آخرین مدل!

هر کدوم از بچه پاتر ها، یه قسمت از لباس آموس رو گرفته بود و میکشید. آموس که به سختی سر پا ایستاده بود و با هر کششی، تعادلش به هم میخورد، سعی کرد راهشو از بین جمعیت کوچه دیاگون باز کنه. هر ثانیه بر خودش لعنت میفرستاد که چرا چنین مسئولیتی رو قبول کرده. پرستاری از بچه پاتر ها، خیلی سخت تر از قبول کردن عصا... حالا که فکرشو میکرد، ارزششو داشت. پوفی کشید و به جایی که لیلی اشاره میکرد و زار میزد، نگاه کرد.

- اون که یه جغده، عمو جون. بابا خودش برات...

لیلی لگد محکمی به زانوی آموس زد، که باعث شد تعادلشو کاملا از دست بده و زمین بخوره. همین یه لحظه غفلت کافی بود، تا بچه پاتر ها توی کوچه دیاگون پراکنده بشن.

یک ساعت بعد، دفتر کارآگاه ها

هری خیلی خوشحال بود... خیلی! پاهاش رو روی میز دراز کرده و روی صندلی لم داده بود. فقط با سوتی گرفتن به موقع، تونسته بود هم از شر آموس خلاص شه، و هم از مسئولیت بچه داری، شونه خالی کرده بود. با این فکر، احساس عذاب وجدان بهش دست داد، ولی سعی کرد بهش توجه نکنه. خواست با یه چرخش ۳۶۰ درجه با صندلیش، خوشحالیشو بیشتر بروز بده، که تلفن دفترش زنگ خورد.
- دفتر پسر برگزیده. بفرمایید؟
- عه بابا، خودتی؟
- لیلی؟ پی عمو آموس کجاست؟
- نمیدونم، حتی نمیدونم خودم کجام.

هری فرصت نکرد جوابشو بده. شخصی پشت تلفن، گوشی رو از لیلی گرفت.
- صدای دخترتو شنیدی. اگه زنده میخوایش، باید با چیزی که میخوایم، به آدرسی که میدیم مراجعه کنی.

هری سریع آدرسو نوشت، و از دفتر بیرون رفت.

گروگان گیر با لبخند رضایتی، گوشی رو گذاشت و به دستیارش نگاه کرد.
- تموم شد. داره میاد.
- عالی شد! فقط چیزه... دختره کو؟

لبخند روی لب گروگان گیرها خشک شد. هر دو با دستپاچگی، چوبدستیاشونو برداشتن و از اتاق دویدن بیرون.

همون لحظه، کوچه دیاگون


آموس به بسته توی دستش خیره شده بود. یه عصا که روی کاغذ دورش، نوشته شده بود:
- سلام بابا. شنیدم عصات خراب شده، یکی دیگه برات خریدم. این یکی خیلی ویژه ست. خیلی مراقبش باش.

عصا رو توی دستش چرخوند و بررسی ش کرد. نمیفهمید چه چیزی در مورد این عصا ویژه ست.

پیدا کردن آلبوس و جیمز، برای یه آدم عادی زیاد سخت نبود. جیمز فقط به قصد اذیت کردن آموس در رفته و آلبوس رو هم با خودش برده بود. خیلی نزدیک آموس حرکت میکرد تا بتونه ببینش و بهش بخنده. اما برای آموس، یک ساعت طول کشید تا بفهمه صدای قهقهه های جیمز از پشت سرش میاد.

بالاخره وقتی پسر ها رو گرفت، با خودش کشون کشون برد و روی یه نیمکت نشوند.
- خب، فقط مونده خواهرتون...
- لیلی رفته.
- میدونم رفته، باید ببینم کجا رفته.
- یه یارو اومد دستشو گرفت برد.
- چرا جلوشو نگرفتین خب؟
- خودش دوست داشت بره. ما به خواهرمون گیر الکی نمیدیم.
- این گیر الکی... اینجوری نمیشه، باید نصیحتتون کنم.

آلبوس و جیمز با بی میلی، بلند شدن که برن. آموس که ترسید دوباره مجبور بشه یک ساعت توی مغازه ها دنبالشون بگرده، سریع گفت:
- باشه باشه، برگردین، اصلا نمیخوام نصیحتتون کنم.
- نه، ما خوشمون میاد نصیحتمون کنی و ما گوش نکنیم.
- میریم چوب بیاریم بشکونیم.
- چوب...

چشم آموس به عصای ویژه ش افتاد. شاید نباید این کارو میکرد. شاید اگه از همون اول سعی نمیکرد پسرشو بپیچونه، کار به اینجا نمیکشید...
- نمیخواد، چوب هست.

عصا رو به جیمز و آلبوس داد. پاتر ها به عصا فشار آوردن... و فشار آوردن...
- نمیشکنه!

آموس تعجب کرد. خودش هم عصا رو گرفت و با اصرار بر اینکه زورش از دوتا بچه نوجوون بیشتره، فشار داد، ولی نشکست. ظاهرا ویژگی خاصش همین بود.

- من به بابام میگم. حوصلمون سر رفت، خواهرمونم دزدیدن.
- نه نه... چیز... بیاین ببینم چقد گالیون دارم.

***

- این چیه عمو گروگان گیر؟
- دست نزن، عتیقه ست! از عمه م اینا دزدیدم! صد دفعه هم گفتم صدام کن ام!
- این چی عمو ام؟
- اینو از موزه فرانسه دزدیدم. اینقد این وسایلو انگولک نکن. بیا اینجا ببینم!

ولی لیلی اینجا بیا نبود. هر ثانیه از یکی از وسایل قیمتی آویزون میشد که دزدا به سختی کش رفته بودن. ام دیگه خسته شده بود. چوبدستیشو دراورد و زمزمه کرد:
- آکسیو بچه شر!

لیلی که از یه لوستر گرون قیمت آویزون شده بود، به سمت ام به پرواز در اومد. ام، نفسی از سر راحتی کشید، ولی نمیدونست با این کار، گور خودشو کنده.

- بچه شر با من بودی؟ به بابام بگم؟
- هر چی میخوای به بابات بگی بگو. دیگه هم نبینم دست به چیزی بزنی.

لیلی اینو که شنید، اول بغض کرد، بعد با صدای خیلی بلند زد زیر گریه. دستیار ام، چوبدستیشو سمت لیلی گرفت، ولی توی همون لحظه، لیلی جیغ بلندی زد که باعث شد پنجره های اتاق فرو بریزن.
ام و دستیارش، گوشاشونو گرفتن.
- نذار در بره ام. به زور گرفتیمش...

ولی دیر شده بود. لیلی همچنان که جیغ های بنفش میکشید، لگد محکمی به پای دستیار زد. دستیار سعی کرد لیلی رو بگیره، اما گرفتنش، وقتی هر دو دستش روی گوشاش بودن، غیر ممکن بود. لیلی از فرصت استفاده کرد و روی سر دستیار پرید.

توی همون لحظه، هری سر رسید. چیزی که توی دستش بود رو محکم نگه داشت. با خودش فکر میکرد چرا همچین چیزی باید برای گروگان گیرها مهم باشه. و با خودش گفت اگه از پیرمرد بیچاره سو استفاده نمیکرد، کار به اینجا نمیکشید. ولی الان پای دخترش وسط بود. پس در زد.

طولی نکشید که در باز شد، اما به جای چند تا مرد هیکلی، یه دختر بچه پشت در بود.
- عه اومدی بابا؟ این چیه؟ عصای عمو آموسه؟

هری با تعجب به لیلی، و بعد به ساختمون نگاه کرد که حالا با شیشه ها و لوازم شکسته، بیشتر شبیه خرابه بنظر میرسید. دو تا مرد بیهوش که نصف موهاشون کنده شده بود، گوشه ساختمون افتاده بودن.

گروگان گیرها دستگیر شدن و لوازم عتیقه، تعمیر شده و به اداره تحویل داده شد تا به صاحباشون برگردونده شن. هری همچنان که به گروگان گیرها نگاه میکرد که سوار جاروی پلیس میشدن، به لیلی که روی شونه ش نشسته بود، گفت:
- اذیتت که نکردن؟
- نه، خیلی عموهای خوبی بودن. وقتی داشتم باهاشون قایم موشک بازی میکردم، شنیدم میگفتن یه پیرمردی یه عصای عتیقه داره که قراره شما براشون ببری. این عصای عتیقه ست؟

پیرمرد... هری باید تکلیفشو با آموس روشن میکرد.
***

- اینجا یویو، اونجا یویو، همه جا یویو!
- خب دیگه، شونصد تا یویو هم خریدم. جیبم خالی شد دیگه. پس به بابا...
- نمیگم. خیالت راحت، هرچند، ظاهرا خودش فهمیده.

آموس به جایی که جیمز اشاره کرد، نگاه کرد و هری رو دید که لیلی روی شونه هاش نشسته بود. ولی شخص دیگه ای هم بود که عصا رو توی دستش گرفته بود.
- پ... پسرم...
- بیا بریم بابا، کارت دارم. اون عصای عتیقه رو هم بیار.

سدریک به عصایی که آموس توی کش شلوارش فرو کرده بود، اشاره کرد. با اشاره هری، آلبوس و جیمز همراهش رفتن و آموس و سدریک رو تنها گذاشتن.

- آموس شانس آورد که عصای عتیقه دیر به دستش رسید.
- آره. ولی بابا، اگه چیزایی که من میخوام دیر به دستم برسه، دیگه شانس نمیاری.

هری باید لیلی رو ساکت میکرد تا به جینی چیزی نگه، و از نگاهای آلبوس و جیمز فهمید که اونا هم قرار نیست به این راحتیا ساکت بمونن.
- خیلی خب... چی...
- اونی که دست اون پسره ست. خود خودشو میخوام. باید ازش بگیریش!

بازم برگشته بود سر خونه اول. باید کل هفته رو بچه داری میکرد، و شک نداشت از فردا، باز هم آموس با شعار "فرزند کش" سر و کله ش پیدا میشد.


ویرایش شده توسط آموس دیگوری در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۷ ۲۲:۴۳:۵۲

گاد آو دوئل

با عصا


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۱:۰۳:۲۲ یکشنبه ۷ دی ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

سر کادوگان


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۹ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
دیروز ۱۳:۵۰:۵۷
از این تابلو به اون تابلو!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
گریفیندور
پیام: 342
آفلاین
سر کادوگان
V.S.

آموس دیگوری

فرصت!


فنریر گری بک، صبح خروسخوان در راهروی منتهی به در قلعه حرکت می‌کرد. از همینجا باید بتوانید حدس بزنید که کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه بود، چرا که در حالت معمول، تا لنگ ظهر زیر لحاف کپیده بود. با وسواس عجیبی، هر چند قدم یک بار، پشت سرش را نگاه می‌کرد و هیکل نخراشیده اش را مثل نینجاها از پشت به دیوارهای قلعه می‌چسباند، البته شکم قلمبه‌اش طبق معمول توی آفساید بود و اگر کسی از راهرو رد می‌شد، امکان نداشت متوجه برآمدگی کنار دیوار نشود. اما تا آنجا بخت با فنریر یار بود، چرا که به جز چند دست زره‌های جنگی که همیشه بالای آن راهرو می‌ایستادند، هیچ احدالناسی سر راهش سبز نشده بود.
بلاخره به در قلعه رسید، دستگیره را پیچاند و به سرعت در جنگل ممنوعه گم و گور شد. بله، نویسنده گذاشت تا در برود و علی‌رغم مذبوحانه بودن تلاش‌هایش و گنده بودن شکمش، هیچ‌کس فنریر را در حین رفتن از قلعه ندید. کادوگان آن روز اصلاً در هاگوارتز نبود که بخواهد فنریر را ببیند، دیگر کلیشه شده دشمنی کادوگان و آن گرگینه‌ی خبیث روباه صفت، نویسنده به دنبال سوژه متهورانه تری بود. به دنبال دشمن قدرتری بود، دشمن تمام محفلی‌ها! فنریر که مرگخوار پلاستیکی‌ای بیش نبود!

همان‌روز لرد ولدمورت صبح خروسخوان از خواب پا شد. از ساعات خواب و بیداری معمول افراد در خانه‌ی ریدل‌ها، اطلاعات موثقی برای نویسنده موجود نیست، فلذا نمی‌توانیم نظر بدهیم که در اینجا هم واضح بود که کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه است یا نه، اما با توجه به وقایع بعدی، برایتان اسپویل می‌کنیم، کاسه‌ی گنده‌ای زیر نیم کاسه بود!

لرد ولدمورت ردای بلند سیاهش را تنش کرد. همیشه فکر می‌کرد که در این ردا ترسناک‌تر می‌شود. چوبدستی‌اش را توی جیبش گذاشت و از پله‌های خانه ریدل پایین آمد و به سمت آشپزخانه رفت. وقتی دنبال یک مشت مرگخوار می‌گردید کجا را باید بگردید؟ آشپزخانه.

مرگخوارها با دیدن اربابشان خودشان را جمع و جور کردند و دست از صبحانه خوردن کشیدند.
- یاران همیشه نخورده‌ی ما! ما داریم امروز تنهایی می‌ریم به شهر مشنگ‌ها...
- ارباب میشه منم بیام؟
- گفتیم تنهایی می‌ریم! اگه برگردیم ببینیم هرکدومتون پشت سر مایید، یک آوادای آب نکشیده می‌خورید که دیگه هیچ‌وقت پشت سر هیچ‌کس نباشید! متوجه شدید؟

مرگخواران نیاز به تکرار نداشتند. مثل چند مرگخوار خوب در خانه‌ی ریدل‌ها نشستند و لرد ولدمورت به تنهایی عازم شهر مشنگ‌ها شد.

ولدمورت می‌توانست بدون جادو پرواز کند. تازه آپارت کردن هم برایش از آدم کشتن راحت‌تر بود، ولی آن‌روز عشقش کشیده بود مثل مشنگ‌ها پیاده روی کند. ابتدا به سینما رفت و یک بسته پف فیل خرید و فیلمی را دید که در آن، هیولایی همه‌ی بچه‌های دبیرستانی را می‌خورد. ولدمورت که حسابی دلش خنک شده بود، در تاریکی سینما باقی مانده پف فیل هایش را با ضربه‌ی ناخن به سمت چش و چال چند بچه دبیرستانی پرتاب کرد و از سینما بیرون آمد و به یک مرکز خرید مشنگی رفت.

وارد فروشگاه البسه بزرگی شد. گاری چرخداری را برداشت و شروع به پر کردن آن با انواع و اقسام چیزهای بلند کمربند داری کرد که شبیه رداهای توی خانه بودند، سپس به سمت اتاق پرو به راه افتاد.

مامور اتاق پرو می‌خواست به لرد ولدمورت توضیح بدهد که چیزهایی که در گاریش برداشته، همه مانتو هستند، ولی چیزی در صورت لرد ولدمورت باعث شد تا حرفش را فرو بخورد و با دست، او را به سمت اتاق پروهای مردانه هدایت کند. شاید اینکه مردمک چشم‌هایش دوتا خط بودند و صورتش دماغ نداشت، در تصمیم مامور اتاق پرو بی‌تاثیر نبود.

به محض رسیدن داخل اتاق پرو، لرد ولدمورت با دقت قفل در اتاقک را انداخت و محض احتیاط کولوپورتوسی هم به آن زد. سپس با بی‌توجهی همه‌ی آن ردا مانند‌ها را کنار زد تا چیز اصلی‌ای که برای آن به داخل اتاق پرو آمده بود پیدا شود: چند جفت کلاه‌گیس اعلا!
ولدمورت با هیجان دور و بر خودش در اتاقک را نگاه کرد و چون چیز مشکوکی ندید، اولین کلاه‌گیس را روی سرش گذاشت. کلاه‌گیس موهای سیاه موج داری داشت.
- بهمان می‌آید ولی متاسفانه شبیه سیریوس بلک ملعون شدیم!

سپس کلاه‌گیس بعدی را که موهای طلایی تحسین برانگیزی داشت را روی سرش گذاشت و کنجکاوانه خودش را در آینه برانداز کرد:
- الحق که اگر بور می‌بودیم هم جذاب و با ابهت می‌بودیم! ولی شبیه مرتیکه جلف مزلف، گیلدوری لاکهارت شدیم اندکی!

با ناراحتی کلاه‌گیس طلایی را برداشت و آخرین کلاه‌گیس را که مو‌های جوگندمی پیچ خورده شبیه کلاه‌گیس قضات داشت را بر سر گذاشت. در اینجا کسی که شاهد همه‌ی این‌ها بود دیگر نتوانست خودش را کنترل کند:
- شبیه گوسفند شدی!

لرد شیش متر به هوا پرتاب شد و سرش به سقف اتاق پرو برخورد کرد. از آخرین باری که از ترس به هوا پرتاب شده بود، هفتاد و هفت سال می‌گذشت. وقتی به زمین برگشت، سریعاً بر خودش مسلط شد و با عصبانیت به دنبال منبع صدا گشت. چشمش به پوستر تبلیغاتی چسبیده به در اتاق پرو افتاد. در نگاه اول، پوستر عکس دو مدل را در لباس‌های عجق وجق و در منظره‌ای ابسترکت نشان می‌داد. لرد ولدمورت به حساب مشنگی بودن تصویر، زیاد به آن توجه نکرده بود، ولی حالا که بیشتر دقت می‌کرد، شوالیه زره‌پوشی در منظره‌ی پشت دو مدل به چشم می‌خورد.
- کادوگان!

کادوگان که هنوز نمی‌توانست جلوی ریسه رفتنش را بگیرد، سعی کرد چیزی بگوید، ولی نفسش بالا نمی‌آمد. ولدمورت کلاه‌گیس را از روی کله‌اش برداشت.
- عیب نداره، الآن می‌کشیمت خنده‌ات بند می‌آد! آوادا...
- من قبلاً مردم!

لرد ولدمورت متوجه شد که حتی مرگ هم نتوانسته بود این پیرمرد مزاحم را ساکت کند.
- خوب الآن پاره‌ات می‌کنیم!

لرد ولدمورت دست انداخت و عکس تبلیغاتی را پاره کرد. اما در آخرین لحظه، کادوگان از قاب تصویر خارج شد و سپس صدایش از اتاق پرو بغلی آمد:
- پاره کردن هم فایده نداره، همیشه می‌تونیم بریم تو تابلوی بغلی!
- همه‌ی تابلو‌های دنیا را پاره خواهیم کرد!
- از تونستنش که می‌تونی! ولی به نظرت چند درصد احتمال داره قبل از اینکه موفق این‌کار رو بکنی، ما یکی از یارانت رو پیدا کنیم و همه‌چیز رو براش تعریف کنیم؟ یا از اونا بدتر، ریتا اسکیتر...
- ما رو تهدید می‌کنی مردک بی‌خاصیت؟

ولدمورت حسابی جوش آورده بود ولی کادوگان هنوز به طرز بسیار آزاردهنده‌ای هر و کر می‌کرد. اگر دست ولدمورت بود، به کادوگان می‌گفت که برود به قبر پدرش بخندد، ولی تصور اینکه کسی بفهمد او عادت دارد کلاه‌گیس‌های مختلف را روی سرش امتحان کند، از مرگ ‌هم برایش ترسناک تر بود! سرانجام گفت:
- چی می‌خوای از جون ما کادوگان؟


خانه ریدل‌ها

- یاران ما، ما برگشتیم!

مرگخواران آخرین لقمه‌ها را در دهانشان چپاندند و سراسیمه از آشپزخانه به سمت در ورودی حرکت کردند. لبخندی که از دیدن اربابشان به لبشان آمده بود، با دیدن چیزی که در دست اربابشان بود درجا خشکید.
- این رو امروز از بازار خریدیم، ببرین بزنینش هر جا که دوست داشت، فقط ترجیحاً تا جایی که میشه از جلوی چشم‌ ما دورش کنید!

مرگخواران با تعجب به تابلوی کادوگان که با بیخیالی به درختی لم داده بود و این لنگش را انداخته بود روی آن لنگش، خیره شدند. کادوگان به رودلف نگاه کرد و با دست اشاره کرد:
- بیا ما رو آویزون کن بالای شومینه، پفتل!
- به من گفتی پفتل؟ الان می‌اندازمت توی شومینه!
- تااااامی!

قیافه‌ی لرد ولدمورت طوری شد که وقتی هری پاتر نیش باسیسلیک را در جلد دفترچه خاطراتش فروکرده بود نشده بود! با این حال از سر ناچاری به رودلف گفت:
- ما بالای این تابلوی بی‌قواره گالیون دادیم! گالیون‌های ما رو می‌خوای بریزی تو آتیش شومینه رودلف؟
- نه من غلط بکنم ارباب!
- پس بیا برش دار آویزونش کن بالای شومینه‌. مطمئن شو تو یه زاویه‌ای باشه که دود بره تو چشمش!

مرگخواران نگاه‌های پر از سوالی بین خودشان رد و بدل کردند و رودلف تابلوی کادوگان را بالای شومینه آویزان کرد. چند ساعت بعدی بدون هیچ حادثه خاصی گذشت و لرد ولدمورت داشت کم کم امیدوار می‌شد که کادوگان بالای شومینه بر اثر استنشاق دود خفه شده باشد که موقع شام، دوباره صدایش بلند شد:
- ما تنهاییم! با ما شام بخورید!

لرد ولدمورت آه از ته دلی کشید.
- میز نهارخوری دیگه دمده شده یاران من. جمع کنید بریم سفره پهن کنیم جلوی شومینه شام بخوریم که بیشتر صفا داره!

مرگخواران باز هم نگاه‌های هاج‌ و واجی به یکدیگر انداختند ولی چیزی نگفتند. شام را از روی میز جمع کردند، سفره‌ای جلوی شومینه پهن کردند و همه چهارزانو دور آتیش شومینه نشستند. کادوگان با نیشخند و قیافه‌ی از خود راضی، به همه‌ی آنها نگاه می‌کرد.

اولین قاشق سوپ لرد ولدمورت داشت به دهنش نزدیک می‌شد که:
- حس می‌کنیم تابلومون زیاد جلال و شکوه نداره! یه چیز خال خال پشمی بندازید دور ما!

لرد قاشقش را پایین آورد:
- محض رضای سالازار کادوگان! هیپوگریف، هیپوگریفه، پالونش عوض میشه! تابلوی با شکوه و جلال می‌خوای چیکار؟
- دیگه هر کس دلش یه چیزی می‌خواد دیگه، یکی دلش شکوه جلال می‌خواد، یکی دلش کلاه‌گیس...
- نجینی، برو آویزون شو دور قابش!
- فیسسس!
- همینی که گفتیم، خودت رو هم فس نکن واسه ما، اعصاب معصاب نداریم می‌زنیم دق دلیمونو رو سر تو خالی می‌کنیم!

کادوگان با رضایت به نقش و نگار‌های مار دور تابلویش نگاه کرد و گفت:
- خیلی به منظره‌ی تابلوی ما میاد! حالا فقط یک گردنبند قاب آویز شیک دور تابلومون کم داریم تا حسابی لاکچری بشیم!
- جانپیچ ما؟!
- ای بابا تامی، تو که دیگه همه چیز رو از دست دادی، مثلاً موهات، حالا یه گردنبند جان‌پیچ هم روش چه اشکال داره؟

عضلاتی در صورت لرد ولدمورت می‌پریدند که سال‌ها بود از وجود آنها خبر نداشت. لب‌هایش بین حالت «باشه» گویان و «برو گورت رو گم کن» گویان در نوسان بود، ابرو‌هایش مثل مرحوم شان کانری بالا و پایین می‌رفتند، گونه‌هایش کشیده می‌شدند، کم مانده بود دماغ در بیاورد! در آخر آهی کشید و گفت:
- بلا، اون گردنبند جانپیچ ما رو بیار!
- بلا قربون دستت حالا که داری می‌ری سمت قفسه‌ی جانپیچ‌ها، اون دیهم ریونکلاو و اون فنجون هلگا رو هم برامون بیار بچین بالای شومینه، دور تابلومون!

بلاتریکس به اربابش نگاه کرد. لرد ولدمورت با سر به او اشاره کرد تا همین کار را بکند. ترجیح داد چیزی نگوید چون می‌ترسید اگر دهانش را باز کند، بی‌اختیار به سمت تابلو بپرد و خرخره‌ی کادوگان را بجود!
بلاخره کادوگان نگاهی به دور و بر تابلویش که حالا به جز نجینی، با سایر جانپیچ‌های لرد هم مزین شده بود، انداخت و رضایت داد به زیر سایه درخت برگردد و لم بدهد. سوپ اما حسابی سرد شده بود و از دهن افتاده بود.

مرگخواران در سکوت شام را تمام کردند و سفره را جمع کردند و یکی یکی رفتند تا بخوابند.
- تامی! تو نرو! بمون برایمان قصه بگو!
- واقعاً که خیلی رو داری پیرمرد! فقط یک قصه‌ است که دلمون می‌خواد برات تعریف کنیم، اونم قصه‌ی تک تک بلاهاییه که به سرت میاریم، وقتی که بلاخره بفهمیم چطور!
- عیب نداره، برامون تعریف کن! تو خودت نریز، بریز بیرون خودت را تخلیه کن!
-
- تازه فردا هم باید ببریمون پرواز! از اون پرواز بدون جارو و هیپوگریف و این قرتی بازی‌ها! همیشه می‌خواستیم ببینیم چه حالی داره!

لرد دوباره حسابی جوش آورده بود، ولی این‌بار در پشت چهره‌ی از عصبانیت قرمز شده‌اش، مغزش با سرعت سرسام آوری در حال کار بود. باید یک راهی وجود می‌داشت و او، لرد سیاه، باید قبل از آنکه بیشتر از این جلوی یارانش تحقیر شود، آنرا پیدا می‌کرد! هرچه باشد او یکی از باهوش‌ترین جادوگران عصر خودش بود! در دوران تحصیلش، همیشه شاگرد اول بود و ارشد شده بود، البته بیشتر ارشد شده بود تا بتواند به حمام ارشد‌ها برود و در آنجا به دید زدن...

خودش بود! لرد ولدمورت با احتیاط دور و برش را نگاه کرد تا مطمئن شود هیچ‌کدام از مرگخوارهایش توی اتاق نیستند. این‌بار ریسک نکرد و داخل همه‌ی تابلوها را هم نگاه کرد تا مطمئن شود به جز کادوگان، ننه‌ی سگ اخلاق سیریوسی و یا هیچ ننه قمر دیگری آنجا نباشد!
- همین الآن به فکرمون رسید که خودت دقیقاً توی اتاق پرو مردونه‌ی مغازه مشنگی چیکار می‌کردی؟

کادوگان با همان لحن موذیانه‌ی روی مخش شروع به صحبت کرد، ولی رنگش به صورت محسوسی دو درجه روشن‌تر شده بود:
- مهم نیست تامی، مهم اینه که ما اونجا بودیم و تو رو اونجا در حال کلاه‌گیس سر کردن دیدیم!
- نه اتفاقاً خیلی هم مهمه دوگی! چون‌که ما فکر می‌کنیم توی بی‌ناموس خودت رو پشت اون پوستر مسخره قایم کرده بودی تا مردهایی که میان اتاق پرو رو دید بزنی!
- اصلاً نمی‌دونیم داری راجع به چی حرف می‌زنی!

حالا دیگر رنگ کادوگان تقریباً همرنگ یال سفید اسب کوتوله‌اش شده بود و زره‌اش در اثر لرزش، جیلینگ جیلینگ صدا می‌کرد. لرد در حالی که پوزخندی به شدت شبیه پوزخند قبلی کادوگان روی صورتش نقش بسته بود ادامه داد:
- نچ نچ نچ! شوالیه‌ی شریف گریفی! دلاور راه سفیدی! محفلی ها چی فکر می‌کنن وقتی بشنون؟ دامبلدور چه فکری می‌کنه وقتی بشنوه؟
- تو که چیزی بهشون نمی‌گی؟ مگه نه تامی؟
- بیا اینجوری قضیه رو تموم کنیم، امروز صبح نه تو ما رو دیدی، نه ما ریخت منحوس و منحرف تو رو!

لرد این را گفت و به سمت اتاق خوابش به راه افتاد




تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۴۴:۰۶ سه شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۹

گریفیندور

اما ونیتی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۲ پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲:۳۷:۵۳ سه شنبه ۲۴ فروردین ۱۴۰۰
از همونجایی که فکر نمیکنی!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 47
آفلاین
اما ونیتی vs آموس پیر


اما کیک چهل و هفتم را از آشپزخانه برداشت و به سمت پذیرایی خانه رفت. چند قدم مانده به پذیرایی با شنیدن صدای خوردن شدن چیزی ایستاد و آهی کشید. سعی کرد به اینکه این بار چه چیزی را ازدست داده است فکر نکند و با لبخند مصنوعی وارد پذیرایی شد.

-ایوا! ببین برات چی آوردم عزیزم!

ایوا که روی یکی از مبل های پذیرایی نشسته بود با شنیدن صدای اما برگشت و او توانست نوک شمعدانی گران قیمت ویکتورایی اش را ببیند که داشت به محتویات شکم ایوا می پیوست.

- وات د....! اونو از خود ملکه دزدیده بودم!... آخه چرا؟ ... من که همش یه دیقه نبودم! گفتم که کیک داریم....این...

اما به ظرف خالی کیک در دستش نگاه کرد. به نظر میرسید ایوا اصلا حرف های او را نشنیده و مشغول ناپدید کردن کیک بوده است چون داشت با قیافه بیخیال و آرام به اما نگاه میکرد. این معده ی متحرک، تا آن لحظه چهل و هفت کیک شکلاتی، نصف کتابخانه، یک سری از وسایل خانه اما و باغبان خانه بغلی به همراه یک درخت سیب که در حال هرس اش بود را بلعید بود. اما واقعا سعی کرده بود که در این حین ، اطالاعاتی که میخواست را از زیر زبان ایوا بیرون بکشد ولی انگار مغز ایوا هم درگیر هضم غذا شده بود چون اصلا به سوالات اما توجهی نمیکرد.

اگر فقط به 200 نفر قول نداده بود که فرم عضویت مرگخورای را برایشان جور کند، همین الان ایوا را از پنجره به بیرون پرت میکرد....ولی قرار بود که نصف پول را بعد از تحویل فرم ها بگیرد و برای جبران ضرری که ایوا به زندگی اش زده بود به آن پول ها نیاز داشت...

اما که در افکارش غرق شده بود،ناگهان متوجه شد که ایوا به سمت ویترین عتیقه های محبوبش میرود.

- دیگه نه!...منو ببین ایوا !....برم یه کیک دیگه بیارم؟

-اینو میخوام!

-دایره الامعارف مصری؟؟ ناموسا چرا؟ ... لرد چطور تو رو سیر میکنه؟

-مصری دوست دارم! مصری خوشمزه....

اما که دست ایوا را میکشید که او را از حمله به ویترین منصرف کند، سعی کرد برای آخرین بار شانس اش را امتحان کند.
-ایوا! ...مصری خوشمزه رو میخوای دیگه؟

- آره....بیا تو شکمم خوشمزه!

-ببین من اینو به میدم به شرطی که بگی لرد این فرم عضویت و مهر تایید رو کجا میذاره....گفتم که من فقط کنجکاوم که ببینم چه شکلی ان...همین...

-اخه...اخه ارباب ناراحت میشه....

- نه بابا! یه نگاه میکنم و میذارم سر جاش دیگه!.... ببین مصری خوشمزه منتظرته! میتونی بهش کچابم بزنی! مصری و کچاب!

-مصری و کچاب!.... خب بهت میگم!...ارباب مهر و فرم ها رو میذاره زیر بالشش! تو اتاق خوابش!....مصری میخوام!
اما در دلش از دایره المعارف خداحافظی کرد و دست ایوا را ول کرد که به سمت کتاب بیچاره شیرجه بزند.

- سس کچاب میخوام!

اما سعی کرد در مقابل وسوسه خفه کردن ایوا مقاومت کند و با خودش گفت با پول هایی که به دست میآورد همه چیز را جبران میکند....البت به جز باغبان بیچاره خانه ی همسایه....

خانه ریدل ها

اما به آهستگی و در حالی که سعی میکرد صدایی ایجاد نکند به در خانه نزدیک شد. چند روزی بود که خانه ریدل ها تحت نظر داشت که چه موقع خانه خلوت میشود. میتوانست خودش را نامرئی کند ولی از بس خانه شلوغ بود ممکن بود باز هم به یک نفر برخورد کند. آن روز به طرز عجیبی دیده بود که رودولف همه افراد را مجبور کرده بود بود که به باغچه ی پشت خانه بروند و مشغول مرتب کردن آنجا شوند. این بهترین موقعیت بود. دیگر حتی لازم نبود خودش را نامرئی کند.

به آرامی در خانه را باز کرد و داخل شد و دنبال اتاق خواب ولدمورت گشت. بعد کمی جستجو چشمش به در بزرگی خورد که نوشته بود که رویش نوشته بود" ورود ممنوع! اتاق خصوصی ارباب! خطر مرگ!".
اما چوبدستی اش را درآورد و به در نزدیک شد. خودش برای سخت ترین و پیچیده ترین طلسم ها آماده کردن بود. همین که خواست افسون را بخواند متوجه شد لای در باز است. در را به آرامی هل داد و منتظر شد که چیزی بیرون بپرد یا منفجر شود و....

ولی هیچ اتفاقی نیوفتاد....

اما چوبدستی اش را با تعجب پایین آورد.همین بود؟ به همین سادگی به اتاق خواب رسیده بود؟ ....خب کارش از چیزی که فکر میکرد بسیار ساده تر بود....ساده تر از دزدیدن یک آبنبات ....

شانه ایی بالا انداخت و وارد اتاق خواب شد. همه چیز اتاق سیاه بود و وسایل کمی در آن به چشم میخورد. در واقع به جز یک تخت و صندلی و یک قفسه شامل تعدادی کتاب و چند ظرف معجون عجیب چیزی در اتاق نبود. اما مستقیما به سمت تخت رفت و بالشت را برداشت. فرم های ثبت نام و مهر تایید هان جا بود. انگار فقط منتظر بود که اما ان را بردارد. ولی به محض اینکه دستش ورقه ها و مهر را لمس کرد صدایی شنید.

-به به اینجا چی داریم؟.... یه موش کوچولوی دزد!

اما با وحشت برگشت ولی کسی در اتاق نبود.

-کجا رو نگاه میکنی جوجه؟ من اینجام!

اما با تعجب متوجه شد که صدا از خود در می آید. در واقع صورت کوچکی در آورده بود و داشت با پوزخند او را تماشا میکرد.

- در سخنگو؟ چه گوگولی!

صدای دیگری گفت:
-گوگولی؟ اوه....من همچین فکری نمیکنم عزیزم!

این بار صدا از دیوار بود. او هم مانند در صورت درآورده بود و به اما نگاه میکرد.

در گفت:
-جوجه فکلی ! حتما با خودت گفتی اینجا چقدر بی صاحبه نه؟...حتما گفتی چرا هیچ نگهبانی نداره؟ خب الان بهت میگم... ما خودمون مواظب خودمون هستیم... پس دیگه نیازی به کسی نداریم...

-خودمون؟؟ .... راستش من گم شده بودم که سر از اینجا در آوردم...اصلا قصد بدی نداشتم...
دیوار گفت:
-اخی! آره حتما همین طوره....حالا کاری میکنیم پیدا بشی.... گازش بگیر !

اما وقتی برای واکنش نشان دادن نداشت. چون در همان لحظه بالشت رو تخت که جان گرفته بود به او حمله کرد و با دندان های تیز اش لبه ی ردای او را گرفت. اما که جا خورده بود، روی زمین افتاد و صدای خنده های متعددی را شنید و وقتی سرش را بلند کرد دید تمام وسایل اتاق به او میخندند. حالا معنی حرف در را میفهمید. همه ی خانه زنده بود برای همین هم به طلسم یا نگهبانی نیاز نداشت.

-ببینین من پشیمون شدم اصلا! ... بیایین اینارم پس میدم!

- دیگه دیر شده عزیزم! قراره بمیری!... فرش! قورتش بده!

- نه!

نگهان فرشی که کف اتاق بود مانند ماهی عظیمی دهانش را باز کرد و اما را بلعید. چند لحظه همه جا تاریک شد و اما حس کرد در لوله ی تنگی پایین میرود. بعد چند لحظه ترسناک، ناگهان اما از جایی پایین افتاد و بعد از اینکه به خودش آمد دید که در قفسی افتاده است. سرش را که کمی درد میکرد به اطراف گرداند که ببیند کجاست و اولین چیزی که دید لرد بود که روی یک صندلی نشسته بود و رودولف با یک تکه پلاستیک که چند مو به آن چسبیده بود بالای سرش ایستاده بود.

- تو که گفتی هیچکی نمیاد! این کیه پس؟

-من نمیدونم ارباب!....من همه رو فرستادم بیرون تو باغچه دنبال نخود سیاه!

-چرا به حرفت گوش کردیم و خودمون رو به دست تو سپردیم که موهای اضافه مبارکمون رو اصلاح کنی؟
- اربابا! من فقط...

اما به بقیه مکالمه گوش نکرد چون توجه اش به بقیه اتاق جلب شده بود. در حقیقت دیگر در اتاق لرد نبود و انگار اتاق او را به زیر زمین فرستاده بود و فرم ها و مهر تایید بیرون از قفس روی زمین افتاده بود و چوبدستی اش هم بین فرم ها قرار داشت. کنار قفس او قفس های دیگری هم بود که توی بعضی از آنها چند اسکلت دیده میشد. اما آب دهانش را قورت داد، اتاق لرد همه آنها کشته بود؟

صدای رودولف توجه او را جلب کرد:
- هی با توام! تو کی هستی؟ واسه چی اومدی اینجا؟ حتما یه کاری کردی که خونه قورتت داده...

-چی؟من....نه من......من اومدم مرگ خوار بشم! فقط دیدم کسی خونه نیست! ییهو رفتم تو یه اتاقی و نفهمید چی شد اومدم اینجا!

- اومدی به ما خدمت کنی؟
- بله ارباب!
- پس میکشیمت!

-باشه....چی؟ اخه چرا؟

- خب تو دیدی که داشتیم صورتمان را از موهای مزاحم پاک میکردیم و.... برایمان افت دارد....نگران نباش... در آخر که قرار بود در راه اربابات که ما باشیم بمیری....حالا هم در راه حفظ اسرار اربابت میمیری...
- نه اخه میخوام اول چند تا محلفی رو نفله کنم و بعد بمیرم!

- نمیشود! موهای اضافه ما خط قرمز ماست!

- من که به کسی نمیگم ارباب!

-معلوم است! چون قرار است تو را بکشیم! ما دوست داریم مطمعن باشیم!

قبل ازاینکه اما حرفی بزند، رودولف گفت:
-میگم ارباب ! یه چیزی بگم؟
-عرض کن!

- صورتتون قرمز شده! میگم میخوایین قبل کشتن این صورتتون رو بشورین!

-چی؟ صورت عزیزمان! به بلا میگوییم تو را حسابی کروشیو کند! همین جا باشید الان برمیگردیم!

همین که لرد ولدمورت بیرون رفت، رودولف گفت:
- ببین تو که میخوای بمیری قبلش چند تا انگشتتو میکنم واسه تام! یه چند تا اضافه نیاز داشت!

اما بلافاصله جواب نداد. ذهنش درگیر حرفهای پراکنده ایوا از اخلاق اعضای محفل بود.رودولف....در مورد رودولف چه گفته بود؟...یادش آمد...

- چی گفتی؟ حواسم به صدات بود....حرفاتو نشنیدم!

-چی میگی؟

- وایی خیلی خوشحالم که قبل مردنم دیدمت....جذاب لعنتی!

- با منی؟

-آره دیگه.... اصلا میخواستم به خاطر تو مرگخوار بشم!
-واقعا؟....نمیدونم چی بگم من هیچوقت این طرف قضیه نبودم.....بلاخره یکی جذابیت منو دید!

- میشه یه آرزوی قبل از مرگمو برآورده کنی؟

-آره... من همیشه با طرفدارام خوبم!

- این کاغذ رو میبینی رو زمینه.... اینو آوردم بهم امضا بدی... میشه تا ارباب نیومده امضا بدی؟

-این؟....چی هست؟...

- هیچی هیچی منو نیگا.... میخوام فقط نگاهت رو من باشه!

رودولف با لبخند احمقانه ایی خم شد و کاغذ را از لای میله های قفس به اما داد. اما به سرعت چوبدستی اش را بیرون کشید و اول رودولف را بیهوش کرد و سپس در قفس را باز کرد.

در حالی که از روی رودولف بیهوش رد میشد گفت:
-اه! اه! چندش!
بعد سریع از پله های زیر زمین بالا رفت و به سمت در خروجی دوید.

در آخری لحظه ایی که داشت از خانه خارج میشد صدای لرد را شنید که فریاد میزد:
- رودولف! احمق! آن ماده چه بود به صورتمان زدی! صورت مبارکمان دارد ورم میکند!





پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۱۳:۵۷ شنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

آموس دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۰ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۰:۳۲:۱۹
از بچم فاصله بگیر!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مترجم
محفل ققنوس
پیام: 78
آفلاین
اما Vs آموس


اولین اشعه های خورشید، از پنجره خونه دیگوری ها، وارد خونه شد. آموس دیگوری، چشماشو باز کرد و روی تختش نشست. کش و قوسی به بدنش داد، دمپایی خرگوشی هاشو پوشید و از اتاق بیرون رفت. باغچه ها رو آب داد، برای جغدا غذا گذاشت لب پنجره، به خونه برگشت و روی صندلی راکیش نشست، استکان چاییش رو توی دستش گرفت. لیوان رو بالا آورد که چاییش رو سر بکشه و طلوع دل انگیز آفتاب رو تماشا کنه که...

تق تق تق

هر چی نگاه کرد، کسی رو دور و برش ندید. سمت در رفت و اونو باز کرد. کسی نبود. صدا از پشت در نمیومد... پس از کجا بود؟

تق تق تق

به پنجره نگاه کرد. پشت پنجره، جغدا داشتن غذا میخوردن. هیچکدوم صدای تق تق ایجاد نمیکردن.
با صدای تق بعدی، کمر آموس به شدت درد گرفت و اون از درد چشماشو بست، و با صدای تق بعدی، چشماشو باز کرد.

صبح نبود. هیچ جغدی هم لب پنجره نبود. اثری از صندلیش هم نبود... حتی آموس هم جایی که فکر میکرد، نبود.
خورشید دیگه داشت آخرین اشعه هاشو پرتاب میکرد و آموس روی مبل رو به روی پنجره، همچنان که دراز کشیده بود، دستشو جلوی چشماش گرفت. چشمش به ساعت افتاد که دوازده ظهر رو نشون میداد. به سختی بلند شد و نشست و با هر کش و قوسی که به بدنش میداد، صدای قرچ قروچ یکی از استخوناشو میشنید.
با اخم به اطرافش نگاه کرد. خونه خالی ای که فقط یه مبل، یه تلویزیون سیاه و سفید و یه یخچال که اندازه نصف قد آموس بود، توش دیده میشد.

- حالا خوب شد به این بچه گفتم ساعت چهار صبح که پا شد درس بخونه منو هم بیدار کنه ها. کجاست این بچه؟

همچنان که اطرافشو، به امید پیدا کردن سدریک رصد میکرد، چشمش افتاد به تنها اتاق خونه که اثاثیه داشت و به جز مواقعی که سدریک خونه بود، درش به هیچ وجه باز نمی شد. چون هر وقت آموس، بدون سدریک، وارد اتاق شده بود، راه برگشتشو پیدا نکرده بود.
از لای در نیمه باز اتاق، سدریک رو دید که روی کتابش، خوابش برده بود.
- ببین بچم چقدر درس خونه، غرق درس شده اصلا... برم ببینم خفه نشده باشه بچم.

با این فکر، بعد از چیزی حدود ربع ساعت تلاش، تونست سر پا بایسته و تلو تلو خوران، به سمت اتاق رفت.

تق تق تق

با باز شدن در، جغدی که روی سر سدریک نشسته بود و نوک میزد، بال بال زد، اما نتونست بلند شه. از شب تا الان سعی کرده بود سدریک رو بیدار کنه و آثار تلاشش، روی میز چوبی مخدوش شده سدریک، روی لباسای پاره پوره ش و روی انگشتای زخمی و موهای به هم ریخته ش، پیدا بود. آموس از اینکه منبع صدای تق تق رو کشف کرده بود، خوشحال بود، ولی از کاری که کرده بود، نه. سریع با تکون دستش، جغد رو فراری داد، اما جغد خسته، قبل از رفتن، نامه ای رو توی بغل آموس انداخت و چند تا نوک هم برای خنک شدن دلش، بهش زد.

نامه، حاوی لیست وسایلی بود که سدریک، اون سال توی مدرسه لازمش میشد. آموس دلش نمیومد پسرشو بیدار کنه، برای همین، خودش آماده شد که بره و وسایلشو بخره.

چند ساعت بعد - کوچه دیاگون

کوچه دیاگون طبق معمول، شلوغ بود و جای سوزن انداختن نبود. برای همین، راننده جاکسی، مسافرشو توی یکی از مغازه ها پیاده کرد. پیرمرد جیباشو گشت و بی توجه به صاحب مغازه که غر غر میکرد، یه مشت سکه در آورد و به راننده داد.
- بفرما. بقيش هم باشه پیشت.

راننده به پیرمرد نگاه کرد که از مغازه بیرون رفت، بعد به صاحب مغازه که بیخیال غر زدن شد و رفت سراغ مشتری، بعد به سکه های توی دستش.
- زمان سالازار بیشتر از کرایه پول میدادن، بعد میگفتن بقیش باشه پیشت. دیگه هیچکس برای اصالت، تره هم خورد نمیکنه.

***

آموس یه مشت بال پری توی کیسه ریخت و به مغازه دار داد تا وزن کنه، بعد کیسه های خرید رو زمین گذاشت و یه آیتم دیگه از نامه رو خط زد.
- خب، اینم از پر هیپوگریف. فقط میمونه... هوم؟

هر چقدر تلاش کرد، نتونست آخرین مورد رو بخونه؛ نامه رو جلوی چشمش عقب و جلو کرد، بالا و پایین کرد، خودشو هم عقب و جلو و بالا پایین کرد... ولی بی فایده بود. از این کار متنفر بود، ولی نامه رو به خانم فروشنده داد تا براش بخونه. خانم فروشنده، نگاهی به نامه و به خریدای توی دست آموس انداخت.
- ام... آقا... مطمئنید چیزایی که توی نامه نوشته خریدین؟
- آره دیگه. درسته خیلی بد خط مینویسن، ولی من که تو خرید وسایل پسرم کوتاهی نمیکنم. میکنم؟

زن میخواست بگه که تا حالا خط به اون قشنگی و خوانایی ندیده. ميخواست بگه که یه دونه از چیزایی که توی لیست نوشته، حتی بصورت اتفاقی هم، با چیزایی که پیرمرد خریده، مطابقت ندارن، اما دیده بود که چند دقیقه قبل، توی مغازه بغلی چه قشقرقی به پا کرده بود. بخاطر کسب و کارش هم که شده، فقط به خوندن نامه اکتفا کرد.
- نوشته یک عدد تلسکوپ برنجی.
- پس یکی از اونا هم بدین بی زحمت.
- اینا گلدونه.
- خب... خودم میدونم گلدونه. میخوام گلدون بذارم توی خونه م. مشکلیه؟

آموس اینو گفت و در حالیکه سعی میکرد طبیعی جلوه کنه، چند گالیون روی پیشخوان گذاشت، گلدون و کیسه بال پری رو برداشت و راه افتاد که بره.

- پیست پیست.

پیرمرد وسایل رو توی دستاش گرفت و راه افتاد.

- پیست پیست.

پیرمرد به راه رفتنش ادامه داد. حتی روشو بر نگردوند که منبع صدا رو پیدا کنه. منبع صدا هم فهمید برای جلب توجه پیرمرد، باید سر و صدای بیشتری تولید کنه.

- پیست پیست!

این دفعه فقط پیرمرد نبود که برگشت. کل کوچه به گلدون توی دست پیرمرد خیره شده بودن.

- چیه؟ تا حالا گلدون سخنگو ندیدین؟

نه، ندیده بودن. آموس که خودش هم تعجب کرده بود، با تمام سرعتی که داشت خودشو به یه کوچه خلوت، که دو متر جلو تر بود، رسوند. این پروسه، حدود ده دقیقه طول کشید.
پیرمرد نفس نفس زنان به دیوار تکیه زد. بعد، گلدون رو بیرون آورد و توش رو نگاه کرد.
- گلدونه بود حرف زد؟
- نه، من بودم.

آموس گلدون رو بر انداز کرد. داخلش، بیرونش، حتی وسایل دیگه ای که خریده بود رو هم نگاه کرد، اما صدا از گلدون میومد. با کلافگی گلدون رو تکون تکون داد ولی بازم چیزی نمیدید... البته حق داشت؛ حتی اگه عینکشو زده بود هم، نمیتونست تَرَک میکرو متری توی کف گلدونو ببینه، و طبیعتا، دختری که توش قایم شده بود.
- تو کجایی؟
- اینجام.
- اینجا کجاست؟ بیا بیرون!
- تا از این کوچه ترسناک نریم بیرون، نمیام.

پیرمرد هنوز ریکاوری نشده بود. چند دقیقه نشست تا کمی انرژی بگیره. تو همون حین، رو کرد به گلدون.
- چیکارم داشتی؟
- دنبال تلسکوپ میگردی دیگه؟ من که نمیتونم تو این کوچه وحشتناک دنبال تلسکوپ بگردم، شما هم با این سنت نمیتونی بگردی. من یه جایی میشناسم که افسانه ها میگن تلسکوپ به جای گیاه رشد میکنه. میخوای یه سر بریم اونجا. فقط یه چیزی... ما باید تلسکوپا رو بدزدیم.

آموس فکر کرد. احتمالا این بهترین راه بود. نمیخواست اعتراف کنه، ولی دیگه تقریبا کمری براش نمونده بود. هوا هم دیگه کم کم تاریک میشد و برای کسی مثل اون که توی روز روشن هم راهشو گم میکرد، این یه مشکل بود. پس قبول کرد.

***

- وای، بالاخره!

دختر توی گلدون اینو گفت و بیرون اومد. نفس عمیقی کشید و گفت:
- بالاخره... یه جای امن!

آموس اطراف رو برانداز کرد؛ به هیچ وجه امن به نظر نمی رسید؛ جنگل تاریک بود. شاخه های درختا، ظاهر جمجمه و شبح به خودشون گرفته بودن. صدای جغد ها و غرش موجودات وحشی، فضا رو پر کرده بود. پیرمرد، دستشو روی قلبش گذاشت.
- دختر جون...
- رکسان.
- رکسان... بچه من قلبم ضعیف... چیز... روحیه م لطیفه. میشه لطفا بریم یه جایی که کمتر ترسناک باشه؟
- ترسناک؟ اینجا که اصلا ترسناک نیست! اینو ببین... چه نازه!

پیرمرد به "این" نگاه کرد، ولی "این" به هیچ وجه ناز نبود. قلبش با دیدن حشره غول پیکری که از بالای درختی به شکل هیولا، بهشون خیره شده بود، تیر کشید. سریع کیسه ها رو روی دوشش انداخت و جلو رفت.
- خب، کجا باید دنبال این تلسکوپا بگردیم؟
- نمیدونم.
- پس از کجا باید پیداشون کنیم؟
- از اینجا.

آموس به جایی که رکسان اشاره کرده بود، نگاه کرد و یه تابلوی راهنما دید که به جاده اشاره میکرد. تا الان متوجه جاده نشده بود. توی طول جاده، تابلو های دیگه ای هم به چشم میخوردن. آموس نمیخواست حتی یه لحظه دیگه هم اونجا بمونه.
به رکسان که با چشمای قلبی، به حشره نگاه میکرد، اشاره کرد که راه بیفته.
رکسان دلش نمیخواست دست از تماشای این همه زیبایی بکشه، ولی اون خودش از تابلو ها میترسید و نمیتونست بخونشون. برای همین، به ناچار دنبال پیرمرد رفت.

پیدا کردن یه باغ تلسکوپ، توی این جنگل مرموز، به طرز مشکوکی راحت بود. جاده مستقیما از ورودی جنگل، به باغ کشیده شده بود و تابلو های راهنمایی هم قدم به قدم راهنماییشون میکردن.

هر چقدر جلوتر میرفتن، جنگل تاریک روشن تر میشد و جرئت پیرمرد، برای ادامه راه بیشتر. اما حوصله ش کم کم داشت سر میرفت و کمر دردش، هر لحظه شدیدتر میشد. با خودش فکر کرد که احتمالا کسی از جونش سیر نشده که اون اطراف پرسه بزنه، برای همین، وسایل روی کولشو، توی حفره درخت غول پیکری گذاشت.

- آخیش، سبک شدم. بریم.

سکوت ناخوشایندی بر فضا حاکم شده بود. آموس متوجه شد که نه تنها خیلی سبک نشده، بلکه رکسان هم همراهش نیست! تنها چیزی که باعث شده بود قلبش تا اینجا کار کنه، دلگرمیش به همراهی یه نفر بود؛ حتی اگه اون یه نفر، یه دختر عجیب و غریب باشه... همراهی که توی نیمه راه، تنهاش گذاشته بود...

- من تنهات نذاشتم. من همینجام. عجیب و غریبم خودتی.
- تو... تو کجایی؟
- درونت. نور دیدم، از گوشت اومدم تو. وجدانت خیلی جامو تنگ کرده. میشه بهش بگی یکم جمع و جور تر بخوابه؟

آموس نفس راحتی کشید. هر چند تحمل وزن وجدانش که چند سالی بود به خواب عمیقی فرو رفته بود، و رکسان، اصلا راحت نبود، ولی حداقل میدونست تنها نیست. با این فکر، به سمت هاله نوری که از بین شاخه های آویزون درختا میدید، رفت و شاخه ها رو کنار زد...

شگفت انگیز بود؛ مثل این بود که آسمون اینجا، همه ستاره های آسمون جنگلو گرفته. درختای این قسمت، خیلی نرمال تر از درختای جنگل بودن. از همه جالب تر، یه زمین، درست مثل زمینای کشاورزی بود که توش، بجای گل و گیاه، تلسکوپ رشد کرده بود.

- آخ!

رکسان با دیدن این صحنه، از گوش پیرمرد بیرون اومد و با دهن باز، تماشا کرد. آموس درحالیکه گوشش رو با یه دستش نگه داشته بود، یه قدم به جلو برداشت.
- منتظر چی هستیم پس؟ بری...

هنوز قدم دومشو بر نداشته بود که طناب سیاهی، از زیر زمین، دورش پیچید و از درخت کناریش، آویزونش کرد. تا به خودش بیاد، متوجه رکسان شد که کنارش آویزون بود.

- میبینی؟ هیچوقت به روشنایی اعتماد نکن.
- ای دخترک! تو کیستی که به روشنایی توهین میکنی؟ بدم کیهان ها منهدمت کنن؟ هان؟

رکسان با شنیدن صدای گوینده، به خودش لرزید. آموس به سختی سرشو چرخوند تا چهره دخترو، که روی شاخه درخت ایستاده بود، ببینه.
دختر، لباسای سفید پاره پوره و موهای قهوه ای ژولیده داشت. رنگ موها و لباس هاش به سختی زیر گرد و خاکی که روشون نشسته بود، قابل تشخیص بود. با یه دستش، یه طناب و با دست دیگه ش، تلسکوپشو نگه داشته بود.
دختر یه نگاه دیگه به شکارش کرد و بعد، با عصبانیت شروع کرد به داد و بیداد کرد.
- کی بهتون اجازه داد بیاین تلسکوپای منو بدزدین؟ اصلا شما چجوری از تله های من رد شدین، ها؟ مگه اون تابلو هارو ندیدین؟
- چرا اتفاقا. دنبال همون تابلو ها اومدیم.
- تابلو ها که میبردنتون اون ور جنگل! چجوری شما اومدين اینور؟

رکسان به آموس نگاه کرد که سوت زنان، سعی میکرد از تماس چشمی با رکسان، خودداری کنه.

- راستی بچه، اسمتو بهمون نگفتی.
- اسمم؟... اسمم؟... اسمم؟ یعنی اسممو نمیدونی؟ منو نمیشناسی؟!

حالا این رکسان بود که سعی میکرد از تماس چشمی با دختر خودداری کنه. خودشو تاب میداد تا طوری وارونه بشه که صورتش در معرض دید دختر نباشه، ولی دیر شده بود.

- خیلی وقته همدیگرو ندیدیم، نه ویزلی؟ آملیا فیتلوورتم، یادت میاد؟
- ویزلی؟ حتما منو با کسی اشتباه گرفتی. من رکسان خالیم. خالی خالی. بدون ویزلی.
- حالا هر چی. این خال خالی دلیل اینه که الان شما منو نمیشناسین.

آملیا اینو گفت و از روی شاخه روبرو، با تلسکوپش به رکسان ضربه ای زد که باعث شد رکسان چند دور دور خودش بچرخه. شاخه ای که آموس و رکسان ازش آویزون بودن، به طرز تهدید آمیزی تکون خورد. همین الانش تحمل این وضعیت برای پیرمرد سخت بود. سعی کرد با مذاکره، احتمال وقوع اتفاقات بدتر رو کاهش بده.
- خب حالا آملیا، به اعصابت مسلط باش...
- مسلط باشم؟ مسلط باشم؟ هیچ میدونی چند وقته من اینجا گیر افتادم؟ هیچ میدونی مدتها یه کاربر عضو ساده بودن چه حسی داره؟ من حتی به جزایر بالاک هم فرستاده نشدم. میدونی تو این سن کم، اولد شدن یعنی چی؟ میدونی اینجا گیر افتادن بدون حرف زدن با ستاره ها یعنی چی؟ آنتن ندادن تلسکوپا یعنی چی؟ با تو دارم حرف میزنما.

رکسان با این فریاد از جا پرید.
- به من چه خب؟ مگه من پرسیدم؟
- نه، ولی تو باید جوابگو باشی. حرف جواب شد، به لطف شماها، من باید برم از اون ور جنگل تله مو بیارم.
- مگه این تله نیست؟
- چرا، ولی جذاب نیست.

آملیا اینو گفت و طنابی که از جنس شاخ و برگ درختا بود رو، گرفت و پرید.
- عا عا عا عا!

آموس منتظر موند تا آملیا، تاب خوران، از نظر ناپدید شد، بعد رو کرد به رکسان رنگ پریده و زمزمه کرد:
- چیکار کردی با این؟
- جاشو گرفتم. چیه خب؟ اخلاقشو دیدی؟ ریخت و قیافه شو؟ آخه آدم عاقل تلسکوپ میکاره؟

رکسان به امید اینکه حرفاش مورد تایید پیرمرد قرار بگیره، با ذوق بهش نگاه کرد، ولی تو چهره پیرمرد، نشونه ای از تایید، یا حتی تفهیم دیده نمیشد. ظاهرا اصلا حرفاشو نشنیده بود، ولی با دیدن رکسان، سعی کرد خودشو جمع و جور کنه.
- آره، منم همینطور.

رکسان آهی از سر تاسف کشید و چشماشو چرخوند، ولی آرزو کرد کاش این کار رو نکرده بود. از جاییکه خیلی باهاشون فاصله نداشت، آملیا رو دید که داره چاله ای رو روی زمین میکشه و به سمتشون میاره.
- بیا، میگم این آدم مشکل داره. مگه آدم میتونه چاله رو جا به جا کنه؟
- درکت میکنم.
- منم همينطور.

آملیا به زیر درخت رسیده بود. چاله رو به طرز نامساوی زیر آموس و رکسان گذاشت، به طوریکه قسمت اعظمش، زیر رکسان بود. وقتی که کار جابجایی چاله تموم شد، آملیا از درخت بالا رفت، و روی شاخه ای که شکارش آویزون بود، نشست.
- معرفی میکنم. بزرگ ستاره ها، قدر قدرتا، سیاهچاله!

به محض خروج این کلمات از دهن آملیا، چاله زیر پاشون، شروع کرد به دور خودش چرخیدن و سریع، هر چیزی که دور و برش بود رو داخل کشید. اگه رکسان و آموس به درخت بسته نبودن، مطمئنا تا الان، خوراک سیاهچاله شده بودن.
بعد از چند ثانیه پر دلهره، سیاهچاله مکششو تموم کرد و در کمال تعجب آموس و رکسان، شروع کرد به باز و بسته شدن.
- وای که چه خوابی بود. مدتها بود چنین نخوابیده بودیم. عجب خمیازه ای بود. ریست شدیم. چرا ما را بیدار کردی، ای فیتیل؟
- فیتلوورتم سروروم. پیشکشی آوردم سرورم.

سیاهچاله به دو هیکلی که از درخت آویزون بودن نگاه کرد.
- نمیخوایم.
- چ... چرا سرورم؟
- این یکی خیلی فرتوته. ما استخون خورد کردن دوست داریم. این خودش استخون نداره. این یکی هم خیلی قرمزش پررنگه. ما قرمز پررنگ دوست نداریم.

آموس نفسی از سر راحتی کشید. براش سخت بود در مقابل توهینی که به استخون هاش شده بود سکوت کنه، ولی توی این شرایط، ترجیح میداد خورده نشه تا اینکه از حقوق استخونا دفاع کنه.
توی همین فکرا بود که متوجه شد از وقتی سیاهچاله بیدار شده، صدایی از رکسان در نیومده. شاید با دیدن هیبت سیاهچاله، لای پرز های طناب قایم شده بود؟ ولی این فرضیه ش، با نیم نگاهی به رکسان، رد شد.

رکسان تکون نمیخورد. با دهن باز به سیاهچاله خیره شده بود. ضربان قلبش تند تر شده بود و این، از لرزش شاخه ای که دوتاشون ازش آویزون بودن، مشهود بود. آموس فقط یه بار این حالتو تجربه کرده بود، ولی همچنان یادش بود... میدونست چه اتفاقی افتاده؛ رکسان، عاشق شده بود!

آملیا که روی شاخه نشسته بود، با مشاهده این صحنه، سریع پرید روی زمین و سعی کرد توجه سیاهچاله رو به خودش جلب کنه.
- اهم، سرورم؟ اینا دوتا دزدن که اومده بودن تلسکوپای منو بدزدن. میشه با خوردنشون، تنبیهشون کرده و یه لطفی به این بنده حقیرتون بکنین؟
- ما تازه با خمیازه مون، نصف این جنگلو قورت دادیم. همچین سیاهچالک قدرتمندی هستیم ما... جای دو نفر رو نداریم.

خودش بود؛ همون چیزی که آملیا میخواست. فقط یه نفر کافی بود. یه نفر که اون همه درد و رنج رو بهش تحمیل کرده بود...

- آقای سیاهچاله؟ میشه منو بخورین؟ تا حالا یه سیاهچاله منو نخورده بود.

نگاه همه به سمت رکسان برگشت. توی چهره ش، هیچ نشونه ای از ترس و پشیمونی نبود. فقط عشق بود.
آملیا چندشش شد... ولی توی چشماش، چیزی بیشتر از چندش شدن، جلب توجه میکرد؛ توی چشمای آملیا، حسادت موج میزد!
- به حرفای این گوش ندین سرورم. این دغل باز ترین کسیه که میشناسم. رفته بین مرگخوارا خودشو یه خالی معرفی کرده. درحالی که یه ویزلیه... یه ویزلی!

وقتی از سیاهچاله جوابی نشنید، به سمتش برگشت، ولی آرزو کرد کاش بر نمیگشت. صحنه ای که دید، بد ترین صحنه عمرش بود. نگاه های سیاهچاله و رکسان، توی هم گره خورده بود. سعی و تلاش های آملیا توی این چند سال، برای جلب توجه سیاهچاله، یه شبه توسط رکسان، به باد رفته بود.

- ما... ما از شجاعت این دختره خوشمان آمد. ما میخواهیم با این دختر ازدواج کنیم. فیتیل، سریع ترتیب مراسم خواستگاری را بده. این فرتوت را هم به یک سیاهچاله دیگر بینداز.

سیاهچاله با یه حرکت، رکسان رو توی خودش کشید و با هم دور شدن. آملیا رفتنشونو تماشا کرد و وقتی کاملا از نظر ناپدید شدن، روی زمین زانو زد.
- وقتی من آوردمش روی زمین، سیاه حفره ای بیش نبود. خودم بزرگش کردم. ای کهکشان، این بود جواب اینهمه زحمت من؟

کهکشان راه شیری، با شنیدن این حرف، سریع به کهکشان راه بُزی تغییر شکل داد!
آملیا با دیدن این حالت، آهی از ته دل کشید و سعی کرد سر پا بایسته.
- خب، انگار نمیشه کاریش کرد... پیری؟... هوی پیری، با توام.

پیری با دهنی که به شاخه ای که ازش آویزون بود، میرسید، به جاییکه چند دقیقه قبل، رکسان و سیاهچاله بودن، خیره مونده بود. آملیا سعی کرد با بشکن زدن، دست تکون دادن جلوی صورتش و حتی بالا و پایین پریدن، توجهشو جلب کنه، اما اون همچنان به همون نقطه خیره شده بود. آملیا، غر غر کنان، شیشه جلوی تلسکوپشو درآورد و مشغول پاره کردن طناب شد. طولی نکشید که طناب پاره شد و آموس، با صورت زمین خورد.
- چی شده؟
- هیچی نشده. یه ذره دماغت رفته تو. انگشتتو کنی دهنت فوت کنی میاد بیرون. فقط یه تلسکوپ بچین و از جنگلم برو بیرون.
- تلسکوپ بچینم؟ تلسکوپ برای چی؟
-

آملیا به آموس نگاه کرد که بلند شد و لباسشو تکوند، نگاه تحسین آمیزی به اطراف کرد و از همون راهی که وارد جنگل شده بود، برگشت. آملیا چند ثانیه همونجا موند، بعد با ضربه تلسکوپ، به زندگی خودش پایان داد.

کمی دورتر، آموس به درختی رسید که چند وقت پیش، وسایل و نامه سدریک رو توش گذاشته بود. چند ثانیه به درخت خیره شد...
- چرا احساس میکنم اینجا یه کاری داشتم؟ خب... وقتی یادم نمیاد، حتما مهم نیست.

آموس اینو گفت و سوت زنان، از جنگل خارج شد.


ویرایش شده توسط آموس دیگوری در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۲۳ ۱۸:۴۹:۲۲
ویرایش شده توسط آموس دیگوری در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۲۳ ۱۸:۵۳:۱۸

گاد آو دوئل

با عصا


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۰:۰۶ چهارشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۹

رکسان ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱:۰۶:۳۸ جمعه ۲۸ آذر ۱۳۹۹
از ش چندشم میشه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 219
آفلاین
Vs


وسط پارک، مردی روی تیکه پارچه ای دراز کشیده و هدفونشو روی گوشش گذاشته بود. سرش رو با ریتم آهنگ تکون میداد و چشماش رو بسته بود، به همین خاطر متوجه دختری نشد که آروم آروم و نفس نفس زنان نزدیکش میشد.

- ببخشید... آقا...

مرد جوابی نداد. همچنان با چشمای بسته سرشو با ریتم خاصی تکون میداد.
- آقای محترم؟... آقا!

مرد با وحشت از جا پرید و هدفون رو از روی سرش برداشت.
- چیه خانوم؟ چرا داد میزنی؟ آروم میگفتی، جواب میدادم.

گابریل خواست یه چیزی بگه، ولی کاری که داشت، مهم تر از جرو بحث روی موضوع کم شنوایی مرد بود. با عجله کاغذی که توی جیبش بود رو بیرون آورد که ازش آب میچکید.
- ببخشید، میشه بگین این آدرس کجاست؟ من از خیابون گریمولد تا اینجا دنبالتون اومدم تا اینو بپرسم.
- خب چرا از یکی دیگه نپرسیدی؟
- چون شما لباساتون اتو کشیده ست.

مرد آهی از ته دل کشید که یه "عجب غلطی کردم امروز لباسمو اتو کردم" خاصی توش بود. کاغذ رو از دست گابریل گرفت و نگاهش کرد.
- عه، این که نوشته هاش پاک شده.
- میدونم. وقتی داشتم با وایتکس میشستمش اینجوری شد.
-

مرد خیلی سعی کرد از بین حرف های باقیمونده روی کاغذ چیزی بفهمه، ولی نتونست. وقتی خواست کاغذ رو به گابریل پس بده، با صحنه وحشتناکی مواجه شد.
- داری چیکار میکنی؟!
- نترس، چیزی نیست، دارم برات تمیزش ...

هنوز حرف گابریل تموم نشده بود که مرد هدفونش رو از دست گابریل قاپید که حالا اشعه های برق ازش خارج میشدن. گابریل دید اگه دیر بجنبه، ممکنه جونشو از دست بده، در حالی که مرد برای هدفونش عزا داری میکرد، آروم آروم دور شد.

===

هوا تاریک شده بود و خیابون ها خلوت. فقط یه دختر خسته دیده میشد با کاغذی که توی دستش گرفته بود. کم کم با خودش فکر میکرد که اصلا ارزششو داره؟ اصلا هدفش از پیوستن به محفل چیه؟ با خودش گفت، آدماش تمیزن! ولی این فکر، هیچ انرژی ای برای ادامه دادن بهش نمیداد. درست توی همون موقع، صدای صحبت یه زن رو شنید:
- اینو هم برای عسل طبیعی مامان ببر خونه ریدل ها.

یه چیزی توی ذهن گابریل جرقه خورد؛ فوری به کاغذ نگاه کرد. خـ.. ن... ر...ی..د... ممکن بود همون خونه ریدل ها باشه؟ ولی اون شماره 12 چی بود؟
به هر حال اون تا الان هر چیزی رو امتحان کرده بود، دیگه چیزی برای از دست دادن نداشت. پس دنبال پسری که خمیازه میکشید، و کیسه ای که از خودش بزرگتر بود رو توی بغلش گرفته بود، رفت.

===

در عمارت با صدای بلندی باز شد و صدای بلندتری از سایه پشت در به گوش رسید.
- چطور جرئت کردی ارباب رو منتظر بذاری؟! میدونی چقدر از وقت شام ارباب گذشته؟! دو دقیقه! دو دقیقه ارزشمند... اصلا گوش میدی؟!

پسر با جیغ آخری از خواب پرید و کیسه از دستش افتاد. زمین پر شد از میوه و سبزیجات. زنی که جیغ و داد کرده بود، از سایه بیرون اومد.
- کی بهت گفت میوه بیاری؟ ارباب دلشون هوس پیتزا و ذرت مکزیکی با پنیر زیاد کرده! اینا چیه؟
- آخه بانو مروپ گفتن.

ولی گابریل دیگه نمیشنید. اون فقط به زن خیره شده بود... به موهای زن! و با خودش فکر کرد: این موها خیلی اوضاعشون خرابه! با این فکر، دستاشو دور شونه و آب پاشش حلقه کرد، اما وقتی زن در رو باز تر کرد تا پسر خواب الود، میوه هایی که جمع کرده بود رو ببره داخل، گابریل نا خودآگاه از پشت بوته ها بیرون اومد و به سمت ورودی رفت.

- آهای، کجا؟

گابریل مطمئن نبود، ولی با دیدن موهای زن و فضای داخل عمارت، و همچنین قیافه تهدید آمیز زن، گفت:
- او... اومدم عضو بشم دیگه!

این محفلی نبود که در باره ش شنیده بود... شاید هم بود؟ محفلیا معمولا عادت داشتن همدیگه رو خوب جلوه بدن. شاید هم فقط خواهرش، فلور اینطور بود. به هر حال، به زودی میفهمید.

===

و فهمید! خیلی زودتر از چیزی که فکر میکرد. درست وقتی که پذیرفته شد و فکر کرد که شماره دوازده احتمالا شماره اتاقشه، سراغ اتاق شماره دوازده رفت و به محض این که بازش کرد...
بووووووووووم

گابریل خوش شانس بود که تونست از پاتیل کوچیکی که به سمتش پرتاب شد، جاخالی بده. توی اتاق، یه حشره و مردی که میلرزید، دیده میشدن.

- هر چقد میخوای جاخالی بده! آخرش میزنم بهت!
- نمیتونی.
- میتونم.
- نمیتون...

بوووووووووووووم!

ایندفعه گابریل خوش شانس نبود. پاتیل بزرگ، محکم اونو به دیوار زد. بی اختیار، با صدای بلند گفت:
- این واقعا محفل ققنوسه؟!

مرد ویبره زن با تعجب رو به حشره کرد.
- تو هم شنیدی لینی؟ این فکر میکنه اینجا محفل ققنوسه.
- آره. ولی نیست. اینجا مقر مرگخواراست.
- پس بگیر.

گابریل با تمام سرعت از اون اتاق دور شد. هنوز خیلی نرفته بود که محکم با چیزی که فکر میکرد دیواره برخورد کرد؛ ولی دیوار نبود.
- خانوم با کمالاتی مثل شما از چی فرار میکنه؟
- از کروشیو.
- عه، بلا، تویی؟ همسر عزیزم؟

گابریل با خودش فکر کرد؛ چجوری باید از اونجا خارج بشه؟ اصلا چطور تونست اینجا رو با محفل ققنوس اشتباه بگیره؟ آرزو کرد کاش اینقدر به تمیزی حساس نبود و کاغذ رو خراب نمیکرد...
یه چیزی دوباره توی ذهنش جرقه خورد؛ یاد تجربه های گذشته ش افتاد. باید خودش، خودش رو از این مخمصه خلاص میکرد. آستیناشو بالا زد و دست به کار شد.

===

- کی میخواست معجونای منو بشوره؟ آخه مگه معجونو میشه شست؟ همه معجونام وایتکسی شدن!
- من...

گابریل از دیشب تا الان منتظر این لحظه بود؛ با اینکه فقط یه شب رو اونجا گذرونده بود، اونقدر تو فکر بود که همون یه شب براش مثل ماهها گذشت. داشت کم کم خودش رو دوباره آزاد و رها تصور میکرد که...
- اربابا! پاتیلای منم شسته! چند سالی بود نشسته بودمشون! چقد عالی!

گابریل با کف دست به پیشونی خودش زد؛ یکی از نقشه هاش، نقشه برآب شده بود، ولی هنوز دیر نشده بود. چند دقیقه ای نگذشته بود که صدای داد و بیداد رودولف بلند شد.
- آهای! کی قمه های منو شسته؟ همشون زنگ زدن!
- من!

- حالا که کار خانوم با کمالاتی مثل شما بوده اشکالی نداره.
- خانوم چی چی؟
- چیزه بلا...

اما بلاتریکس، این دفعه، کاری با رودولف نداشت. در عوض، به طرز تهدید آمیزی به سمت گابریل رفت. گابریل میدونست الان اخراج میشه، ولی نمیدونست این قرار بود اخراج از گروه مرگخوارا باشه، یا اخراج روحش از جسمش. ولی درست توی همین لحظه، صدای تحسین آمیز مرگخوارا بلند شد.
- آره، نیش منم تمیز کرده.
- بالش و پتوی منو هم تمیز کرده.
- ظرفای مامانو هم شسته.

با حرفایی که زده شد، بلاتریکس کمی آروم شد و گفت:
- اتاق اربابو هم تمیز کردی. برای همین کاری باهات...
- کی اتاق ما رو تمیز کرد؟

سر همه به طرف در برگشت. لرد، تنها، دم در ایستاده بود... بدون نجینی!
- ارباب، بانو نجینی کجان؟
- ایناهش، دور گردنمه. زحمت نکشین، چیزی نمیبینین؛ چون یه نفر خواسته تر و تمیزش کنه، و خیلی تر و تمیزش کرده.

سر همه این بار به طرف گابریلی برگشت، که میدونست حتما اخراج میشه، و اینکه این اخراج، قطعا اخراج روحش از جسمشه!


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.