جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  107 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  220 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  224 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  311 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  214 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 فروردین 1400 08:43
نمایش جزئیات
آفلاین
کتیشون vs آمانوشون

از وقتی که سر کتی، کلاه رفته بود، جیبش خالی شده بود وهیچ پولی نداشت. برای همین چندین جا به صورت پاره وقت کار میکرد و سعی میکرد پولی دربیاورد. با اینکه دوستانش به او پیشنهاد کمک داده بودند، میخواست دستش در جیب خودش باشد. صبح در کافی شاپ لنگه جواب پیشخدمت بود، ظهر در رستوران جزغاله غذا سرو میکرد و شب هم در اداره ی پنبه تمیزکاری میکرد. تا آنکه یک شب...

-اَه... چقدر سنگینه!

چون شب بود و این موقع، کسی به اداره نمی آمد، قاقارو آزادانه برای خودش میچرخید و بازی میکرد. او، دوان دوان، رفت و خودش را زیر کارتنی که داشت از دست کتی می افتاد، انداخت تا مانع از افتادنش شود. گرچه آخرش به له شدن خودش منجرب شد.

-سپاس از شما پهلوان...

و آخرش چیزی اضافه کرد.
-پنبه.

قاقارو، لنگ لنگان از زیر کارتن بیرون آمد و خودش را کنار کتی که داشت وسایل داخل جعبه را چک میکرد، انداخت.

-این چیه؟

دست کتی، چیزی شبیه ریش بود که برق میزد. چیز را در نور لامپ گرفت.
- حتما از این کهنه هاست که برای تمیز کارای جدید خریدن.
- نه! آخه ببین. فقط یه دونس.
- راست میگی.

چیز ریش مانند را وسط بقیه چیز هایی که از کارتن در آورده بودند گذاشتند و دور وسایل نشستند. بقیه وسایلی که در کارتن بود، عبارت بود از: اسکاج هایی در رنگ های مختلف، کهنه های چرک، سفره پاکن های لک شده و شیشه پاکن.

- خیلی نو بنظر میاد.
- اوهوم.
- خیلی بدرد شیشه پاک کردن میخوره.
- اوهوم.
- چیزی نداری بگی؟

قاقارو، روی چیز خم شده بود و نگاهش میکرد.
- شبیه موهای بدن من نیست؟

این چیز، هر چه بود، شبیه موهای قاقارو نبود.
- چیز دیگه ای نبود بهش تشبیه کنی؟

کتی، پوفی کرد و چیز را برداشت.

- میخوای باهاش چیکار کنی؟
- بنظرت میخوام چیکار کنم؟

کهنه ی قبلی اش را بالا گرفت، تا قاقارو این دو را با هم مقایسه کند.
- اگه میخواستی با یکیشون در و دیوارو تمیز کنی، کودومو انتخاب میکردی؟
- ام... این یکی.

قاقارو، کهنه ی قبلی را نشان داد.
- چرا اونوقت؟!
- چون رئیس گفته، تو لیاقت پارچه ی جدید...

کهنه ی قبلی گلوله شده و روی صورت قاقارو، فرود آمد.

- لازم نبود حرفای اون پیر خرفتو تکرار کنی. اصلا چرا از تو میپرسم؟
- چون من حرف میزن...
-ق... ق... قاقا... قاقارو!

قاقارو، دوان دوان و با حداکثر سرعت، به سمت کتی رفت.
- چی شده؟

و با صحنه ای رو به رو شد که او را هم میخکوب کرد.
- این گالیون های طلایی، از کجا اومدن؟
- تا... خیسش کردم... و چلوندمش.
- یه بار دیگه بچلونش.
- ب... باشه.

کتی، بار دیگر، با تمام توان کهنه را چلاند، و این بار هم، از آن گالیون های طلایی ریخت.
-جادوئیه.
-آره!
- بنظرت چی میتونه باشه؟
- هر چی هست، پارچه نیست.
- موافقم!

هر دو، سرگرم تجزیه تحلیل چیز بودند و حواسشان به اطرافشان نبود...

- خانم بل؟

کتی، جوری گردنش را برگرداند که نزدیک بود رگ به رگ شود.
- ام... ببخشید رئیس!
- مثل اینکه باز هم دزدی کردین! این طلا ها از کجا اومدن؟ نکنه باز رمز گاوصندوق رو پیدا کردید؟

خب... زیاد تعجب نکنید. کتی، سابقه دزدی از اداره را هم دارد. قطعا هر که بود، راه سریع و آسان را به راه سخت ترجیح میداد.

- به ریش مرلین دزدی نکر...
- بله؟

چیزی در ذهن کتی، جرقه زد.
- بله! همین بود! این چیز، ریش مرلین بود! چون تنها ریش مرلین بود که اینطور، نرم و پنبه ای و همین طور، جادویی بود. مگر الکی بود که به ریشش قسم میخوردند؟ حتما دلیلی داشت. خوشبحال مرلین! حتما خیلی پول دار بو...
- خانم بل؟ این عروسک شماست؟

کتی، زیادی در فکر فرو رفته بود و با این سخن، رشته افکارش پاره شد.
- هان؟
-گفتم این عروسک شماست؟

انگار یک سطل آب یخ، بر سر کتی ریخته بودند.
-ام... بله! عروسکمه!
- فکرش رو میکردم! قدت کوتاهه و سنتم کمه، عروسکم میاری همراهت. مگه اینجا مهدکودکه؟

ناگهان، قیافه ی شوخ کتی، به قیافه ای جدی تبدیل شد. چوبش را درآورد. قطعا، از طرف وزارت تنبیه میشد، اما اولین بارش نبود که از جادو روی یک مشنگ استفاده میکرد.
- هر چیزی بهم بگی عصبی یا ناراحت نمیشم، اما یادت باشه... تو یه مشنگ خنگی و منم یه جادوگرم... قشنگم!

مرلین، رئیس اداره را بیامرزد. بچه ی خوبی بود.
کتی، در تاریکی شب، شنل مرگخواریش را بر روی شانه هایش انداخت، قاقارو را بغل کرد، و به دل آسمان گریخت. عه! دروغ کار بدیه. بزار راست تمومش کنم:
- کتی، شنل چروکش را که گلوله کرده بود و در کیفش چپانده بود را شلخته روی شانه هایش انداخت وبعدش با حداکثر سرعت فرار کرد تا گیر بازرسان نیفتد.

پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: دوشنبه 30 فروردین 1400 21:03
نمایش جزئیات
آفلاین
آمانو یوتاکاvsکتی بل


تعطیلات تابستون بود و آمانو به خونه برگشته بود. ۲ روز به تولدش مونده بود و شوق اشتیاق وصف نشدنی ای وجودش رو فرا گرفته بود. با شور و اشتیاق خودش رو روی تخت قدیمی‌ش انداخت و نفس عمیقی کشید.

-هیچ جا خونه خود آدم نمیشه...

-ولی اینجا که خونه خودت نیست...

با صدایی که اومد سرش رو برگردوند. دختر عمه اش بود ، ساکورا یوتاکا.

-ولی من از ۳ سالگی اینجا بزرگ شدم...

-شوخی کردم جدی نگیر...راستی یکی برات یه بسته فرستاده...سعی کردم بازش کنم ولی انگار فرستنده حتما میخواد فقط خودت بازش کنی چون وقتی به جای مهرش دست میزنم جرقه میزنه...

-جدی؟ حالا از طرف کی هست؟...

-جالب اینجاست که هیچ نشانی ای یا هیچ اسمی بجز اسم تو روش نیست...

آمانو با تعجب به زمین زل زد و ساکورا رفت تا پاکت رو بیاره. آمانو توی فکر خودش غرق بود. یعنی کی نامه رو فرستاده بود؟ تا جایی که اون خبر داشت کسی جز عمه و شوهر عمه اش برای اون باقی نمونده.

-بیا بگیرش...

ساکورا برگشته بود و پاکت مربعی متوسطی رو همراه با یه نامه به سمت آمانو گرفته بود. آمانو پاکت و نامه رو گرفت و قبل از هرچیزی نامه رو وارسی کرد مبادا چیزی از چشم ساکورا مخفی باشه ولی فقط دو جمله روی پاکت بود :

«برای آمانو یوتاکا ، تولدت مبارک»

آمانو با کنجکاوی نامه رو باز کرد و شروع به خواندن اون کرد:

-«آمانو یوتاکای عزیز
اول از همه تولدت را تبریک میگویم‌، امیدوارم هرجا که هستی سالم و شاداب باشی...
من هدیه تولد تو را کمی زود تر از موعد فرستاده ام ، امیدوارم از آن راضی باشی و به درستی و در راه خیر و نیکی از آن استفاده کنی...
بر یاد داشته باش که جسم درون پاکت ضمیمه این نامه ممکن است از جانت هم مهم تر باشد پس به خوبی از آن مراقبت کن و تحت تائثیر قدرت فراوانش قرار نگیر!
با آرزوی سلامت ، ای.اچ.وای»

-یا فردی که نامه رو فرستاده زده به سرش...یا سرکاریه...

-بیا بازش کنیم...

آمانو نامه رو کنار گذاشت و پاکت رو برداشت. پاکت نسبت به اندازه اش بیش از حد سبک بود.

-چه سبکه...

-آره مثل پره...

آمانو با کنجکاوی کاغذ پوستی روی پاکت رو پاره کرد و به یه جعبه رسید.

-هی آمی اینجارو باش...یه چیزی روش نوشته شده...

آمانو با دقت بیشتر به جعبه نگاه کرد. ساکورا راست میگفت. جملات کوچکی با رنگ سیاه روی جعبه آبی رنگ بودن.

-«ریش مرلین! دارای خواص درمانی و جادویی!»

-من که باور نمیکنم...

-ساکورا...اگه واقعا ریش مرلین باشه چی؟ به نظرت چه کارهایی میشه باهاش انجام داد؟

-آمی حواست باشه! نباید کنترلتو از دست بدی! باید درست ازش استفاده کنی...

-باشه باشه...ولی...آخه باهاش چیکار کنم...؟

-من یه ایده دارم...نظرت چیه که چوبدستیت رو همراه با ریش ببریم پیش الیوندر تا ریش رو داخل چوبستیت بزاره؟ اینجوری قدرت چوبدستیت چندین برابر میشه!

-پشمامممم چه ایده خوبییییییی!

-ولی بهتره قبل از رفتن به دیاگون اونو یه جایی مخفیش کنیم...مثلا زیر پارکت که کسی نفهمه...

-قبول دارم...

ساکورا و آمانو باهم پارکت رو برداشتن و جعبه رو زیرش مخفی کردن.

-بهتره بریم پایین قبل اینکه مامانم مشکوک بشه...

-آره...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: یکشنبه 29 فروردین 1400 23:48
نمایش جزئیات
آفلاین
پلاکس vs آمانو

از تابلوی اعلانات بزرگ ‌وسط شهر چشم برداشت.

_ آمانو... آمانو چی بود؟! اه حداقل نکردن یه رقیب بهمون بدن که اسمشو بشه تلفظ کرد.

سنگ کوچکی که جلوی پایش بود با ضربه به چندین متر جلوتر پرتاب کرد.
تصویر روح انگیز جایزه مدام جلوی چشمش رژه میرفت:
_ جعبه سیاه، جعبه سیاه، من اون جعبه سیاه لعنتی رو به هر قیمتی شده به دست میارم!

آسمان بهاری لندن، بغض سنگینش را با اشک های آرام فرو می‌ریخت.
شوق بی‌نهایت، برای به دست آوردن بزرگترین رویای هنرمندان در قلبش میجوشید.
رویایی که بهایش تنها چند دوئل کمی مرگبار بود!

در حینی که به روش هایی برای برد می‌اندیشید وارد محوطه خانه شد.
تام مثل همیشه در حالی که افسار شاید یک تسترال را میکشید از کنارش رد شد.
چشم هایش تام و شاید تسترال را دنبال کردند.

_اگه می‌دیدمشون، شاید حیوونای دوست داشتنی‌ای بودن!

شانه ای بالا انداخت و به سمت خانه رفت.
چند نفر از کسانی که درخواست عضویت و دریافت نشان را داشتند، روی جدول های کنار خانه نشسته بودند و استادانه پاهایشان را تکان میدادند.

_ عجب اوضاعی شده! زمان ما باید انقد پشت این در میشستی تا علف زیر پات جوونه بزنه؛ الان هرکی میاد ماشالمرلین استادیه واسه خودش! دوبار پا تکون میده و زرتی لوکس ترین اتاق رو به مالکیت خودش در میاره.

«پوف» پر درد و اعتراضی کشید و از در ویژه معمولیانِ قد متوسط وارد شد.
بلاخره خانه مرگخواران هر طیف جانوری داشت و نمیشد همه از یک در استفاده کنند.
لرد و مشاورانشان هم در صدد بودند آسایش را برای یارانشان فراهم آورند.
برای همین درب معمولی، یک دریچه بند انگشتی در بالا، و دور تمام سایز درها، دیوار به شکل نیم بیضی ای برای عبور و مرور غول ها باز میشد.

پلاکس، با شوق و اخم از راه روی ابتدای خانه عبور کرد. در همان حین کتی را دید که جعبه کتاب هایش را به اتاقش میبرد.

_ هی چطوری کتی؟ خوش اومدی.

_ ممنون پلاکس.

کتی ویبره ای زد و جعبه را روی زمین ‌گذاشت:
_ دیزی رو ندیدم، نمیدونی کجاست؟ وای پلی نمیدونی چقد خوشحالم.

_ نه ندیدمش، باید همین اطراف باشه. راستی اتاقت کجاست؟

_ طبقه اول،‌اول راه رو.

_ آها، کتی میگم یه سوال، تو میدونی چطوری میشه یه مسابقه رو بی قید و شرط برد؟

کتی جعبه را از روی زمین برداشت:
_ خب معلومه دیگه با تقلب! یعنی... فکر کنم تنها راهش همین باشه!

سپس شانه بالا انداخت و راه افتاد.
_ اگه کمک‌ میخوای بیا بریم اتاقم.

پلاکس مطمئنا کمک میخواست، برای همین با سرعت پشت سر او راه افتاد.

کمی بعد هردو وارد اتاق تقریبا چیده شده و کوچک کتی شدند. پلاکس بی معطلی خودش را روی تخت گوشه اتاق ولو کرد.

_ خب بگو ببینم چی شده پلی؟

_ باشه... ببین، یه مسابقه بزرگ دوئل راه افتاده، چندین مرحله است و آدمای خیلی زیادی از همه جا شرکت کردن. اما مهم تر از همه اینا جایزه شه کتی!
باورت نمیشه، جایزه اش جعبه سیاهه!

کتی با چهره خنثی به پلاکس خیره شد و چند بار پلک زد:
_ جعبه سیاه هواپیما؟

پلاکس که انگار تمام باور هایش را با پتک کوبیده بودند دستش را محکم به پیشانی اش کوبید:
_ نه! جیعبه سییه قیطار! معلومه چی میگی؟ یعنی تو نمیدونی جعبه سیاه نقاشی معروف چیه؟

_ خب یادم نمیاد هیچوقت نقاش بوده باشم.

_ خب ببین، جعبه سیاه یه جعبه گنده اسـ...ـت، تقریبا هم قد و قواره من و تو؛ داخلش انواع و اقسام ابزار نقاشی چیده شده. از مرغوب ترین چوب و ذغال و رنگ و پارافین و... کتی اگه ببینیش مثل من غش میکنی. اون فوق العاده است! اون تمام چیزیه که یه نقاش از این دنیا میخواد.

کتی سعی کرد خودش را وجد زده نشان بدهد:
_ اوه... البته، واای، چه خوب. اما... من چه کمکی میتونم بکنم؟

_ من میخوام هر طور شده برنده بشم، همه مرحله هارو، و نمیدونم باید چیکار کنم.

_ خب همه مرحله هارو نمی‌دونم، اما مرحله اول که به طور معمول باید راحت تر از بقیه باشه رو میشه یه کاریش کرد.

پلاکس وجد زده به هوا پرید:
_ چجوریییییی؟

_ مطمئن نیستم بتونم گیرش بیارم، کی دوئل داری؟

_ تقریبا یک‌ هفته دیگه.

_ باشه، من تمام تلاشمو میکنم. ولی نباید به تقلب متکی بشی ها، هرچقدررر میتونی تمرین کن.

پلاکس تلاش کرد خودش را متقاعد کند در حال حاضر بهترین راه، اعتماد به دوستش است. و موفق هم شد.
_ باشه کیت کت، میدونی، خیلی لطف بزرگی در حقم میکنی. حتما جبران میکنم.

و کتی متعجب را محکم در آغوش کشید و از اتاقش خارج شد.


یک هفته زمان تا اولین دوئل به سرعت برق و باد سپری شد. در این مدت، تمرین های پلاکس به حدی بود که توانسته بود دیزی را شکست دهد. که... شاید کافی بود!

قدم های لرزانش را یکی پس از دیگری روی زمین میگذاشت، پشت در اتاق کتی ایستاد و در زد:
_ کتی... من دارم میرم.

درب اتاق با شدت باز شد و کتی وجد زده روبه‌روی پلاکس ظاهر گشت:
_ پیداش کردم!

و شیشه کوچک در دستش را جلوی صورت پلاکس گرفت:
_ معجون شانس!

آنقدر هیجان زده بود که ناخودآگاه هیجانش به پلاکس هم منتقل شد.

_ ا... اما تو... تو چجوری... اینو از کجا آوردی؟

_ فراموشش کن، و هیچوقت منو دست کم نگیر!

سپس چشمکی زد و معجون را در جیب ردای پلاکس جا داد.

پلاکس یک بار دیگر با تمام توان کتی را در آغوش گرفت و بدو از خانه خارج شد.

پایان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: چهارشنبه 25 فروردین 1400 19:40
نمایش جزئیات
آفلاین
آمانو یوتاکاvsپلاکس بلک


آمانو ، با عجله از زیر تختش یک کیف بزرگ در آورد و انداخت روی کولش. بدو بدو از سالن ریونکلا رفت بیرون و به سمت اتاق ضروریات دوید چون فکر میکرد فقط خودش اونجا رو بلده و میتونه اونجا راحت باشه.

به فرشینه بارناباس بی عقل رسید و کیفش رو کنار دیوار گذاشت. سه بار از جلوی فرشینه رد شد و هر بار این جمله رو با خودش تکرار کرد :

-یک سالن کوچیک با سکوی متوسط...

همین که چشمش رو باز رد در بزرگی پدیدار شد. با عجله کیفش رو برداشت و وارد اتاق شد. درست همون شکلی بود که میخواست. سالن متوسط با یه سکوی بلند آخر سالن. به سمن سکو دوید و رفت بالا. کیفش رو گزاشت زمین و بازش کرد.

از داخل کیف ، گیتار مادرش رو در آورد و روی سکو ایستاد. نفس عمیقی کشید و شروع کرد به نواختن. صدای اون گیتار روحش رو نوازش میکرد.

و دقیق در مرحله اوج آهنگ ، صدای باز شدن در اتاق اومد ولی نه از جلو ، بلکه از پشت سر آمانو.

-آخه دراکو این کار خطرناکیه... من طی این چندین سال خیلی وقت ها به انبار اسنیپ رفتم ولی هیچکدوم از چیزایی که گفتی رو تاحالا ندیدم...

-مارتل! تنها راه نجات من همینه...ما باید معجون فراموشی ابدی رو به خورد پلاکس بدیم که هم دعوا یادش بره هم دوئل...

آمانو سریع گیتارش رو توی کیفش گذاشت و خواست از سکوی بلند پایین بپره ، اما وقتی به زمین رسید پاش لیز خورد و با صدای بلندی به زمین افتاد.

-صدای چی بود؟...

-آهای! کی اونجاست؟!

آمانو در وضعیتی قرار نداشت که بتونه فرار کنه. پاش پیچ خورده بود و درد داشت. سعی کرد بلند شه که یهو مارتل گریان اومد جلوش.

-به به...ببین کی اینجاست...آمانو یوتاکا...دختری که عاشق‌و‌مجنون اون ماسماسک مادرشه!...

دراکو هم از سر کنجکاوی اومد تا نگاهی بنداره. وقتی چشمش به آمانو افتاد خشکش زد و با حالت سرد و بی روحی بهش نگاه کرد.

-صدامونو شنیدی درسته؟..

-آ...آره...

-مارتل باید مواد معجون رو دو برابر کنیم...

-نه نه صبر کنید...ش...شاید بتونم کمکتون کنم...

-دقیقا چجوری؟

-درواقع من امروز صبح وقتی با پلاکس دعوا کردی دیدمت...پس میدونم قضیه چیه...و مشکل تو اینجاست که نمیتونی با یکی از افراد جبهه خودت مبارزه کنی...

-در عاقل بودن ریونکلایی ها شکی نیست...خب؟

مالفوی پوزخند زد و آمانو با تردید به حرفش ادامه داد:

-اگر منو به جای خودت بفرستی شاید بتونم کمک کنم...

-هوم ایده خوبیه...ولی یه مشکل داره...تو نباید با این چهره با پلاکس دوئل کنی...پس به معجون مرکب پیچیده نیاز داریم...

-خب خوبه چون من بلدم چجوری درستش کنم...بعضی از مواد هاشو دارم و بعضی دیگه رو میتونیم تو انبار اسنیپ کش بریم...

-خب ایده خوبیه...در نتیجه کاری با تو نداریم...مگه اینکه خلاف گفته هات انجام بدی...

آمانو به حالت نشسته در اومد.

-تو چرا بلند نمیشی‌ یوتاکا!..

-مارتل صدارو مگه نشنیدی...از روی سکو افتادم و الان پام پیچ خورده....

-دراکو....قراره اینو بفرستی پیش پلاکس؟...

-چاره ای ندارم...ببینم آمانو...مواد مورد نیاز معجون چیه؟...

آمانو کیفش رو باز کرد و یه برگه از داخل اون در آورد.

-پاتر ، ویزلی و گرنجر هم یک بار معجونو درست کردن ولی دستورش رو گم کردن...منم از روی دستور اونا کپیش کردم...

آمانو کاغذ پوستی رو به دست دراکو داد. دراکو همه جزئیات رو خوند و به آمانو نگاه کرد.

-دستتو بده...

-جانم؟...

-باید بری درمانگاه که پات خوب شه دیگه =/

-عاو...آها...آره آره باشه...

آمانو به کمک مالفوی بلند شد و اون گوش مارتل با انزجار بهش نگاه میکرد.
--------
(روز بعد)

حال آمانو خوب شده بود و به خوابگاه برگشته بود. از اونجایی که روز تعطیل بود بعد از صبحانه یکراست به سمت اتاق ضروریات رفت.
بعد حدود ۳ دقیثه دراکو و مارتل هم پیداشون شود. توی دست دراکو یه کیف بود که ظاهرا وسایل معجون توش بود.

-برو اونور....

-مارتل کجاست؟..

-مثل همیشه توی دستشوییش داره گریه میکنه...

-چرا؟

-آمانو اسم اون مارتل گریانه!!

-به من ربطی نداره...حتما دلیلی برای گریه کردن داره!

-خب...دلیلش اینه که قرار بود با اون معجون رو درست کنم تا اینکه تو اومدی وسط...

آمانو وقتی حرف دراکو رو شنید عذاب وجدان گرفت.

-اینقدر دل رحم نباش..آخرش همین دل رحمیت باعث مرگت میشه!

-نمیتونم...این شخصیت منه...

مالفوی بدون هیچ حرفی سه بار از جلوی فرشینه رد شد و وقتی در ظاهر شد فورا داخل اتاق رفتن.
مالفوی تمام مواد اولیه رو در آورد و آمانو از داخل کیفش یه پاتیل و یه دفترچه در آورد.

-پارسال یکی از نامه هایپاتر رو اتفاقی دیدم و دستخط پروفسور دامبلدر روش بود...بعدشم کپیش کردم و با دستخطش یک امضای جعلی درست ردم و به خانم پینس دادم تا منو به بخش ممنوعه راه بده و لونجا طرز تهیه معجون رو پیدا و یاد داشت کردم...

-واو...الان توی اون دفترچه ست مه نه؟

-اوهوم...خب بهتره شروع کنیم...

بعد از تموم کردن مواد و هم زدن آمانو دمای آتیش رو بیشتر کرد.

-خب سه تار از موهاتو بده بهم...

-چی؟...

-دوئل فرداست و معلوم نیست چقدر طول بکشه و از طرفی معجون فقط ۱ ساعت دووم میاره پس دقیقا قبل از دوئل باید اونو حاضر و آماده بخورم...

-راست میگی...

دراکو سه تار از موهاش رو به آمانو داد و آمانو اونا رو یکی یکی ریخت توی معجون. معجون صدای فیس بلندی داد و به رنگ طلایی در اومد. آمانو معجون رو ریخت توی بطری و درش رو بست.

-خب دیگه وقت شامه باید بریم...

وقتی که به سر سرا رسیدن صدای پلاکس همه جا پخش شد.

-پس اونجایی ای بزدل! من میخوام دوئلمون همین امشب باشه!

قلب آمانو ریخت توی دلش و دراکو هم رنگ از رخش پرید. هردو فورا از سرسرا دور شدن و به یکی از کلاس های خالی پناه بردن.

-حالا چیکار کنیم؟

-معجونو بخور!

-خب بعدش لباسام تنگ میشه باید لباساتو بدی بهم!

-چی؟!

-عجله کن دراکو!!

-وایسا...

دراکو داخل کیفش رو چک میکنه و یک دست لباس تازه در میاره.

-اینارو ماه گذشته گزاشته بودم اینجا...فقط بپوشش..

-برو بیرون...

دراکو بیرون رفت و امانو لباس هارو پوشید و معجون رو یک جرعه سر کشید. آمانو بطری رو انداخت زمین و خودش هم از درد روی زمین افتاد و خیلی ناگهانی دردش تموم شد.
توی آینه خودش رو نگاه کرد و مالفوی رو دید. لبخند رضایت مندانه ای زد و از کلاس بیرون رفت.

-تو برو تو کلاس قایم شو که کسی نفهمه...

-حواست باشه خودتو به کشتن ندی!

آمانو بی اهمیت به حرف های مالفوی به سمت سالن دوئل رفت.
اولش استرس داشت ولی بعد از نفس عمیقی خیلی ناگهانی مبارزه رو شروع کرد و با طلسم اول پلاکس رو از رینگ خارج کرد.

-یعنی دراک...من از تو اینهمه میترسیدم؟...

با پوزخندی که سعی کرد مثل دراکو باشه از میدون نبر بیرون رفت و به کلاس خالی برگشت. اون و دراکو ناچار بودن تا یک ساعت منتظر باشن تا اثر معجون خنصی بشه و این یک ساعت رو با حرف زدن گذروندن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کسی باش که میخوای نه کسی که میخوان=)

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: دوشنبه 6 بهمن 1399 14:41
نمایش جزئیات
آفلاین
دیزی شون VS لاوندر شون



محیط سالن نمایش شهر بارسلون پر از سر و صدا بود. بر خلاف صحنه اصلی نمایش، پشت صحنه بسیار خلوت بود و جز صدای قیژ قیژ کشیده شدن طی بر روی زمین هیچ صدای دیگری شنیده نمی شد. دیزی طی کثیف را از این ور به آن ور می کشید و سعی میکرد لکه ای رو زمین نماند. دیزی از کار جدیدش راضی بود. هرچند کسی با طی کشی پولدار نمیشد ولی خب کاچی بهتر از هیچی بود.

- به به! چقدر تمیز شده!
-مگه نمیبینی هنوز خشک نشده؟ باز دوباره باید از اول طی بکشم. از دست تو دختر!

نائومی یکی از دوستان قدیمی دیزی بود. او همیشه بهتر از دیزی بود برای همین دیزی همیشه سر نائومی داد میکشید.

-عه وا! کف اینجا که خشک شده. اصلا حیف من که برای تو کار پیدا کردم.
-صحنه رو ول کردی که بیای اینجا، از من ایراد بگیری؟
-اومدم بگم بچه خواهرم به دنیا اومد.
-آخی گوگولی! اسمش چیه؟
-یه ربع بیشتر نیست به دنیا اومده. اسمش کجا بود!
- مبارکه! من سرم شلوغه. تو برو به کارت برس.

دیزی دوباره مشغول طی کشیدن شد. همانطور که طی میکشید زیر چشمی نائومی را هم دید میزد. از رفتار نائومی میشد فهمید که به کمک نیاز دارد.

-پس چرا هنوز نرفتی؟
-اممم... دیزی یادت میاد وقتی بچه بودیم...
- باز همون عادت همیشگی. باز کمک میخواد یاد دوران عصر هجر میوفته.
- دوستی به درد همچین...

نائومی با دیدن دیزی که بدجور به او نگاه میکرد، جمله اش را ناتمام گذاشت و یک راست رفت سر اصل مطلب.
-اومدم بگم من باید برم پیش خواهرم. میتونی جای من رو یک ساعت پر کنی؟قول میدم جبران کنم.
-فرض کنیم که تو نباشی کار لنگ نمیزنه. منم به طور ناگهانی استعداد بازیگری در وجودم شکوفا شد. کارگردان هم که بامن خیلی راحت کنار میاد.

-فکر اونجاش رو هم کردم. با این تو میتونی جای من رو بگیری. هیچ کس هم اگه تو گند نزنی هیچی نمیفهمه.

نائومی شیشه ای حاوی محتویات بنفش رنگ را از درون جیب پیراهنش در آورد و در دستان دیزی گذاشت.

-این چیه دیگه؟
-معجون مرکب. بلاخره هفت سال درس خوندن در بوباتون یه جایی به دردم خورد.
-قشنگ معلومه کاملا برنامه ریزی کردی براش. ولی متاسفانه باید بگم من قبول نمیکنم.

با گفتن این این جمله لبخند روی لب نائومی به حالت پوکر فیس تغییر حالت داد.
- نه؟
-آره!

چهره نائومی دوباره تغییر حالت داد.
-دیزی خواهش میکنم. به اون بچه گوگولی فکر کن
-نـــــــه!
-اگه نصف حقوق این ماهم رو بدم بهت چطور؟

با اینکه نائومی دختری ساده ای بود و کسی را نمیتوانست به این زودی ها قانع کند ولی صد گالیون هم برای دیزی پول کمی نبود.

-باشه قبول میکنم.

- وای مرسی. اصلا اسم بچه رو بزاریم دیزی خوبه؟
-مگه عجله نداشتی بیا برو دیگه. مزه هم نریز.
-بعدا میبینمت.

نائومی با عجله به سمت درب خروجی رفت. دیزی یک بار دیگر شیشه را برانداز کرد و دردل ذکر" اگه بلایی به سرم بیاد من میدونم و اون" را گفت، سپس معجون را یک نفس نوشید. ناگهان صدای کارگردان به گوش رسید.

-خانم ابینگتون معلومه کجایی شما؟
-اومدم.

دیزی بدون چک کردن ظاهر خودش هول هولکی وارد صحنه شد. در بین راه رفتن ناگهان پایش به یک پارکت شکسته گیر کرد و و با گرفتن یک طناب که آویزان بود، توانست تعادلش را حفظ کرد.

-اوف بخیر گذشت.
-خانم شما به این میگید بخیر گذشتن؟

دیزی به کارگردان نگاه کرد.ظاهرا طنابی که دیزی آن را گرفته بود به یکی از سطل های رنگی که برای رنگ آمیزی صحنه استفاده شده بود متصل بود و با کشیدن طناب تمام رنگ سطل بر روی کارگردان بینوا ریخته شده بود.

-بیخشید. دیگه تکرار نمیشه.
-امیدوارم! تا من خودم رو تمیز میکنم، شما بفرمایید با بقیه تمرین کنید.


بعد از رفتن کارگردان همه چیز خوب پیش رفته بود. هنوز حدود نیم ساعت از زمان تاثیر معجون باقی مانده بود و دیزی با خیال راحت مشغول تمرین بود. بلاخره کارگردان آمد و بخش دوم تمرین شروع شد.

-همون طور که میبینم. همه چی خوب پیش رفته.
-البته بدون حضور شما!
-خانم ابینگتون چیزی گفتید؟
-اممم...

دیزی از کارگردان خوشش نمی آمد. او کسی بود که با کفش های کثیف پشت صحنه را کثیف میکرد و هر وقت دیزی با مشقت فراوان برای او قهوه میبرد با گفتن جمله" این آب سرده یا قهوه؟" دیزی را مجبور میکرد دوباره قهوه دم کند. دیزی به قول اربابش زیر تمامی این فشار ها خموده شده بود ولی حق اعتراض نداشت اما الان به عنوان نقش اول میتوانست هر کاری که دلش بخواهد انجام دهد.

- بله آقای کارگردان! من با این شرایط نمیتونم با شما همکاری کنم.
-چه جالب! اتفاقا من میخواستم بعد از اتمام تمرین امروز کس دیگه رو جایگزین شما بکنم. خوشحال میشم اگه از همین الان جمع ما رو ترک کنید.
-جان! چی شد؟
- شما از الان به بعد دیگه جزو گروه ما به حساب نمیاین.
-نه؟
_آره!

دیزی واقعا شوک شده بود. او میخواست کاگردان را آزار دهد و ولی بالعکس کارگردان او را از کار اخراج کرده بود. تنها راهی که این بساط را جمع کرد التماس و تمنا بود.
-ببخشید من اشتباه کردم. مغز هیپو گریف خوردم. میشه برگردم؟
-نه!
-قول میدم بچه ی خوبی...
-نـــــــــه! من تصمیم رو گرفتم. الان هم بفرمایید من حقوق رو تحویلتون بدم.
-میشه قبل رفتن بدونم کی قرار جایگزین من بشه؟
_این دختره... اسمش چی بود؟آهان دیزی. بنظر میاد استعداد داره.
- لطفا سریع تر بریم.

ده دقیقه بعد دیزی همراه با حقوقی که متعلق به نائومی بود، به در سالن نمایش زل زده بود و ریز ریز اشک میریخت. او نمی دانست چگونه باید جواب نائومی را بدهد. قطعا نائومی نقش او را می گرفت.

دو ماه بعد_ خانه کران ها

دیزی با کله ای تاس مشغول تماشای نمایشی بود که نائومی با خوردن معجون مرکب نقش او را بازی میکرد. نائومی برای درست کردن آن معجون به موهای دیزی نیاز داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دیزی کران در 1399/11/6 16:12:54
ویرایش شده توسط دیزی کران در 1399/11/6 17:12:44
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: شنبه 27 دی 1399 21:13
نمایش جزئیات
آفلاین
پلاکس بلک


VS


مادر پرفسور


هدیه سال نو


_تق، تق، تق.

هکتور آخرین پاتیل در دستش را درون قفسه گذاشت، از ویبره های شدیدش معلوم بود که خیلی خوشحال است، چون بلاخره یک نفر پیدا شده بود که قدر معجون هایش را بداند.
لباس هایش را بررسی و در را باز کرد.
پشت در یک تپه گل قرار داشت که کم کم از بالای آن کله ای با موهای فرفری نمایان شد:
_ روزبخیر استاد!

هکتور در را باز تر کرد و تپه گل وارد شد:
_ روز بخیر پلاکس؛ این همه‌گل برای چیه؟
_ برای شما آوردم استاد!

مردمک چشم هکتور گشاد شد و ویبره ای به ظاهر تمام ناشدنی آغاز گشت.

_ امممم... آروم باشین استاد، باید کارمون رو شروع کنیم!

هکتور از حرکت باز ایستاد:
_ کارمون؟ نه! کار من. اگر فکر میکنی اجازه میدم به وسیله هام دست بزنی یا تو کارم دخالت کنی سخت در اشتباهی، تو یه گوشه میشینی و من کارم رو میکنم!
_ چشم‌ استاد!
_ خب حالا بگو ببینم چی میخوای؟

پلاکس روی صندلی چوبی نشست و در حالی که شوق و ذوق از چهره اش معلوم بود شروع به صحبت کرد:
_ خب، من یه شامپو میخوام! کـــه... چشم های براق و مشکی پرفسور رو قشنگ تر و موهای براق و مشکی شون رو خوش حالت تر نشون بده؛ در ضمن برای قد و قامت رعناشون هم مناسب باشه!

هکتور چانه اش را به نشانه تفکر خاراند:
_ این پرفسور خوشگل که میگی کی هست؟ چرا تا حالا ندیدمش؟

چشمان پلاکس پر از اشک‌ شد:
_ پرفسور اسنیپ دیگه، میخوام بهشون هدیه سال نو بدم!
_ آوو! من کارم رو شروع میکنم، تو هم بی حرکت میشینی همونجا!

پلاکس با شنیدن کلمه بی حرکت کمی جا به جا شد:
_ میشه تو این فاصله شیشه شامپو رو نقاشی کنم؟
_ فقط مراقب باش.
_ اممم... استاد به نظر شما نقاشی شب پرستاره جناب ون گوک بهتره یا نقاشی جیغِ ادوارد مونک؟

هکتور چانه اش را از روی زمین برداشت و سر جایش گذاشت:
_ هـ... هرکدوم صلاحه!

به این ترتیب نقاش و معجون ساز مشغول کارشان شدند.


___________________________

خوابگاه اسلیترین خالی شده بود و همه برای تعطیلات سال نو به خانه هایشان رفته بودند.

پلاکس شیشه حاوی شامپوی بنفش رنگی را روی میز گذاشته بود و نگاهش میکرد:
_ یعنی پرفسور از این هدیه خوششون میاد؟ اگه ناراحت بشن چی؟ اگه کسی دیگه ای بهشون شامپو داده باشه چی؟

وجدان پلاکس پس گردنی محکمی به او زد‌.

_ هی چته؟
_ خودت که عقل نداری، خواستم بگم هیچکس به اسنیپ کادو نمیده!

پلاکس سری تکان داد و دوباره وارد تفکراتش شد:
_ اگه خوششون نیاد چی؟ اگه ناراحت بشن چی؟

بلاخره نویسنده تصمیم گرفت به تفکرات بیهوده و مسخره خاتمه دهد و پلاکس را روانه دفتر اسنیپ کند.

پلاکس راه روی روبه روی دفتر اسنیپ را با قدم های پر استرسش سوراخ کرده بود:
_ دعوام نکنن؟ چرا این وقت شب اومدم اینجا؟ اگه تنبیه بشم چی؟ امتیازامونو نگیرن؟ یعنی الان باید برم در بزنم؟ نمیشه در نزنم؟ چطوره کادو رو بذارم پشت در و فرار کنـ...
_ میشه بدونم چرا این وقت شب تو راه رو پرسه میزنی بلک؟

پلاکس چند متر تکان خورد و لرزید و آب دهانش را به سختی قورت داد:
_ شب بخیر پرفسور!
_ این وقت شب چرا تو راه رویی بلک؟!
_ سال نو مبارک پرفسور!
_ این وقت شب تو راه رو چیکار میکنی بلک؟

پلاکس کم آورد، شیشه شامپو را با دستان لرزان جلو برد:
_ او... اومدم... کـ... که... بـ... بگم... سا... سال نو مبارک!

اسنیپ با تعجب نگاهش کرد:
_ خب، زود برو خوابگاه.

سپس برگشت، وارد دفترش شد و در را بست.
پلاکس به دستش که روی هوا مانده بود نگاه کرد، به سمت دفتر رفت و ناخودآگاه در زد.
اسنیپ در را باز کرد:
_ عرض کردم تشریف ببر خوابگاه!

پلاکس دوباره شیشه شامپو را بالا آورد:
_ این هدیه سال نوعه که برای شما گرفتم!

اسنیپ از جهات مختلف شامپویی را در دست پلاکس بررسی کرد:
_ برای من هدیه گرفتی؟

پلاکس کم کم شروع به لرزیدن کرد:
بـ... بـ... بلـ... بله... فـ... فک... کـ... کنـ... کنم!

اسنیپ سریع از او فاصله گرفت:
_ فکر کنی دوشیزه بلک؟ رو حساب فکر کردن برای من کادو گرفتی؟ خجالت نکشیدی؟

پلاکس اشک های نیامده اش را پاک کرد:
_ مطمئن بودم پرفسور، دوست ندارید؟ ببخشید، میبرمش!
_ نه صبر کن! چیه هدیه ات؟

پلاکس لبخند محوی زد و درون پوستی خوشحالی اش را ابراز کرد:
_ شامپو پرفسور!

اسنیپ با ردایش شیشه را از دست پلاکس گرفت:
_ خوبه، حالا برو!

اسنیپ دوباره وارد دفتر شد و در را پیش چشمان پلاکس کوبید.
پلاکس هم به آرامی به خوابگاه بازگشت.

اسنیپ به دیوار تکیه زد و کاملا افسرده و غمگین از خوشحالی قر داد و ایول گفت و جشن گرفت.
ناسلامتی اولین هدیه سال نوی عمرش را گرفته بود!
سپس با خوشحالی و دلسردی تمام به حمام رفت.

___________________________________
بعد از تعطیلات_ کلاس معجون سازی

کلاس تمام شد و همه آماده جهیدن به بیرون کلاس شدند.

_ دوشیزه بلک لطفاً بمون!

پلاکس نگاهی به چهره اخم آلود اسنیپ و کلاه پشمی روی سرش انداخت و نشست.
همه جادو آموزان بیرون رفتند، اسنیپ بلند شد و در را بست.
آرام کلاهش را در آورد:
_ دفعه بعد که برام هدیه آوردی... قبلش اخطار بده که از هکتور گرفتیش!

سپس دستی به سر تاس اش کشید و به پشت میزش برگشت.
پلاکس به سختی بلند شد:
_ ببخشید پرفسوووووور.

اسنیپ کلاه را روی سرش گذاشت:
_ فقط برو بیرون! بروووو بیروووون!


پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: شنبه 27 دی 1399 18:50
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل آیلین پرینس با پلاکس بلک
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
-دو هزار و بیست و یک شد!

آیلین روی صندلیش نشست و به کیکی که رو به رویش روی میز بود زل زد. سپس تکه ای از آن کند و با آرامش آن را خورد. سپس برای خودش مقداری شیر ریخت بعد ظرف کاکائو را برداشت و مقداری کاکائو در شیرش ریخت و با چوبدستیش شروع کرد به هم زدن آن. وقتی حدود پنج دقیقه آن را هم زد، لیوان را بالا برد و محتویات داخل آن را هورت کشید.
مرگخواران پشت در سعی داشتند با طلسمی که آنها را از کیک آیلین دور نگه میداشت مقابله کنند. بلاتریکس پایش را با عصبانیت به دیوار نامرئی رو به رویش فشرد. پلاکس پاهای ایوا رو گرفت و او را به دیوار نامرئی طلسم آیلین کوبید. ولی هیچ یک از این کار ها نتیجه ای نداشت. باید بجای به سرقت بردن کیکی که آیلین درست کرده بود، خودشان هدیه ای برای لرد می ساختند. به فکر هیچکس نرسید که اگر هدیه آیلین این کیک بود، پس چرا داشت از آن میخورد. شاید چون حواسشان به کوباندن خویش به دیوار بود.

...

کشوی کنار تخت آیلین منفجر شد. هزار جور وسایل شیرینی پزی مختلف که آیلین به زور توی کشویش چپانده بود از آن بیرون پاشید. آیلین حتی یک عدد اجاق دارای فر را هم تا جای ممکن کوچک کرده و توی آن جا داده بود. آن روز که جادو ی آن اجاق از بین رفته بود، دوباره بزرگ شده و کشو را منفجر کرده بود. آیلین میدانست نباید ربکا را توی کشوی تاریکش راه بدهد. حالا باید کل این خرابکاری را جمع میکرد.

نیم ساعت بعد

آیلین کیک قبلی را به عنوان تمرین درست کرده بود. او برای هدیه سال نوی لرد سیاه، این کیک را درست کند.
دستور پخت را نگاه کرد:
شیر
آرد
شکر
کره
روغن آفتاب گردان
فوندانت
کرم شکلات
تخم مرغ

آیلین در دل گفت:
-آرد که ندارم! مهم نیست! شکر میریزم! کره هم که نمیخواد اصلا. روغنم که روغن مو میریزم واسه ارباب خوبه.فوندانت میخوایم چیکار؟ اصلا باید مزش خوب بشه نه ظاهرش.کرم شکلات... خب... از رو کیک قبلی برمیدارم! تخم مرغم که تخم هیپوگریف میریزم، تموم شد!
آیلین مواد مورد نیازش را به ردیف روی میز چید و مایع کیک را آماده کرد. بعد فر را روی ۱۸۰ درجه فارنهایت تنظیم کرد و کیک را برای دو لحظه توی آن گذاشت. این روش آیلین بود!

صبح روز بعد

همه کادو بدست به سمت اتاق لرد سیاه پیش می رفتند. از روی بسته ی بزرگ پلاکس چند موی سیاه نمایان بود که از آن می چکید. وای! آیلین میدانست توی آن بسته دو متری چیست. از پلاکس فاصله گرفت. به اتاق لرد که رسیدند، آیلین بسته زیبا و مشکی خود را به لرد تحویل داد. لرد بسته را باز کرد و جسم سبز مایل به صورتی داخل آن نمایان شد.

چهل سال بعد

پیر مردی که سوروس اسنیپ نام داشت و هنوز هم از موهایش روغن می چکید، کنار خانه ریدل، جلوی سنگ قبری اشک می ریخت. روی سنگ قبر نوشته بود:

آیلین پرینس

2/1/2021

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 دی 1399 23:53
نمایش جزئیات
آفلاین
من vs گب

سوژه: فراموشی

*****

-ایستادن کن!

زندگی رابستن بعد از پیدا کردن بچه، توی این جمله‌ خلاصه می شه. بچه یه کرمی می‌ریزه و فرار می کنه، رابستن دنبالش می کنه و مدام این جمله رو تکرار می کنه.

-داشتن می شم بهت گفتن می شم ایستادن کن، مگه نشنیدن می شی.

همه ی این تعقیب و گریز ها، یه پایان داره.

-چرا تو هر بار تند تر دویدن می کنی؟ چرا من بهت نرسیدن می شم؟ دیگه کم آوردن شدم. نکشیدن می شم.

َشاید فکر کنین این پایان ماجراست، ولی خب اشتباه می کنین.

-نشستن شدم به بلا نگاه کردن می شم/محفلیا داد کشیدن می شن...

گابریل بعد یک ساعت تمیز کردن دستشویی، در دستشویی رو باز کرد.

-تو از کدام راه رسیدن می شی؟

این پایان اصلیه! راه می ره و شعر می گه. شاید بگین که خب شعره دیگه، مشکلی نیست که. ولی برای اینکه خلافشو بهتون ثابت کنم، چند مثال دیگه هم میزنم براتون تا عمق مطلب رو درک کنین.

فرض کنین دارین تمرکز می کنین تا رفع حاجت کنین و یکی یهو پشت در براتون می خونه:
-اگه یادت رفتن بشه که وعده با من داشتن می شی، وای وای وای!

یا دارین سعی می کنین که بخوابین:
-من فضایی تنهای شهر بودن می شم با همه کس هم قهر بودن می شم.

خلاصه که شرایط اوضاع خانه ی ریدل توی این دوران خیلی خیطه.

مثل همیشه آخر شب می‌شه و رابستن جونی براش نمی مونه که حتی راه بره چه برسه بخونه.
-بهتره یکم نشستن کنم تا حالم جا اومدن بشه و بعد رفتن بشم و کپه ی مرگم رو گذاشتن بشم.

قرچ!

اشتباه رایج تمامی اعضا خانه ی ریدل! صندلی اشتباه!

-آخیش! بالاخره این قولنج لعنتی شکسته شد...به به! ببین کی اینجاست! کله کدو خودم. امشب واقعا خوابم نمی اومد خوب شد که تو هستی تا با هم شب و صبح می کنیم.
-واقعا حالش رو نداشتن می شم هوریس.
-بله! صدای دلنوازت رو از ظهره که می شنوم. بازم موضوع بچه‌س؟
-همیشه موضوع بچه بودن می شه. خسته شدن شدم. هیچکس کمکم نکردن می شه. بلا قضیه رو بدتر هم کردن می شه. هر روز یه چیزی به این بچه یاد دادن می شه که دردش رو باید من کشیدن بشم...
-نفس بکش بابا الان خفه می شی. می دونم بچه داری سخته.
-مگه تو بچه داشتن می شی؟
-بچه ندارم ولی قیافه ی مامان بابام رو وقتی بچه بودم یادمه.

دو سه روز بود که رابستن یه لبخند کوچیک هم نزده بود ولی با این حرف هوریس یه دل سیر خندید.

-همینه! بخند کله کدو! دنیا دو روزه. الان نخندی کی بخندی. حالا برای اینکه امشب رو برات تکمیل کنم باید یه چیزی رو وارد بازی کنم.

هوریس بلند شد و رفت و با دوتا نوشیدنی کره ای برگشت.

-نه! این رو نبودن می شم هوریس. من تا حالا سگی نخوردن می شم.
-بهم اعتماد کن کله کدو! همه اعتماد کردن و راضی بودن.
-آخه...
-آخه رو بذار کنار! این لیوان رو بخور بقیه‌ش خودش حل میَ‌شه. بهم اعتماد کن.

هوریس همیشه با رابستن خوب بود. برای همین رابستن دلیلی نداشت که بهش اعتماد نکنه. در نتیجه لیوان رو از دست هوریس گرفت.

*****

-بابا! بابا بلند شو! بلند شو دیرت شده.

رابستن سرگیجه شدیدی داشت. می خواست حداقل سه ساعت دیگه هم توی اون وضعیت بمونه تا این سرگیجه آروم بشه.

-بلند شو دیگه. دیروز گفتی که بلندت کنم چون یه کار خیلی مهم داری. بلند شو.
-ول کردن شو بچه! حداقل وقتی خوابم ول کردن شو.
-خودت دیشب گفتی که ول نکنم. منم بچه ی حرف گوش کنی‌ام. بلند شو بابا. ببین برات صبحونه حاضر کردم و آوردم.

رابستن از چیزی که شنیده بود جا خورد و سریع بلند شد که اینکار باعث شد سریع درد بگیره.
-آخ! لعنت بهت شدن بشه هوریس!

رابستن هنوز تا حالت خواب و بیداری و بخاطر چیزایی که دیشب خورده بود حالش خوب نبود.

-بیا بابا! اینم صبحونه‌ات. زود بخور که به کارت برسی.

رابستن هنوز چشمام به نور زیاد اتاق عادت نکرده بود ولی می تونست تشخیص بده که رنگ پوست بچه آبی نیست. چشماشو مالوند تا سریع تر تاریش از بین بره.
-هری؟
-چرا یجوری نگام می کنه انگار جن دیدی؟ منم دیگه هری! پسرت!
-چی گفتن می شی برای خودت؟ من غلط کردن بشم پسری مثل تو داشتن بشم.

هری بغض کرد. راه تنفسش گرفته شده بود. میز صبحونه رو گذاشت رو تخت و یکی زد پشت کله ی خودش تا بغضش بشکنه.
-می دونستم! می دونستم بالاخره این روز می رسه. روزی که تو هم دیگه منو دوست نداشته باشی و بذاری بری. من که عادت کردم. من یتیمم! باید یه روزی باهاش رو به رو می شدم. کاش مامان و بابام زنده بودن تا منم می تونستم مهر پدر مادری رو بچشم و انقد خفت و خواری رو تحمل نکنم. هر روز بچه هایی رو می بینم که دست تو دست پدراشون می چرخن. خب منم آدمم. دلم می خوا...بابا! بابا! کجایی؟

رابستن که چند ثانیه قبل موقعیت رو مناسب دیده بود و از اتاق بیرون اومده بود، به سمت آشپزخونه حرکت کرد.
-اینجا خونه ی ریدل ها بودن می شه، پس چرا اتاق من، جای اتاق ارباب بودن می شه؟ چرا انقد فضای اینجا شاد بودن می شه؟ این رنگای جیغ چی بودن می شه که به دیوارا زدن شده؟

رابستن وارد آشپزخونه شد.

-سلام آقای لسترنج! صبحونه‌تونو میل کردین؟ راضی بودین؟
-شما کی بودن می شین؟
-ما، ماییم دیگه!
-دونستن می شم شما، شمایین. منظورم این بودن می شه که اینجا چیکار کردن می شین؟
-حالتون خوبه آقای لسترنج؟

رابستن از این همه تغییر گیج شده بود، از خونه ی ریدل اومد بیرون تا یکم هوای تازه بخوره و در مورد این قضایا فکر کنه. در خونه ی ریدل ها رو باز کرد و یک نفر رو جلوی در دید.

-آقای لسترنج شما کجایین؟ یک ساعت دیگه قراره هاگوارتز، سخنرانی کنین. شما که هنوز آماده هم نشدین؟ مهم نیست همینجوری می ریم و اونجا بهتون لباس می دیم.
-اینجا چخبر بودن می شه؟ در مورد کدوم سخنرانی حرف زدن می شین؟
-وقت نداریم آقای لسترنج، شما بیاین توی راه براتون توضیح می دم.

تنها چیزی که رابستن نیاز داشت توضیح بود تا از این اتفاقات عجیب و غریب دور و برش خلاص شه.
-خب توضیح دادن شو! اینجا چه خبر بودن می شه؟ جریان سخنرانی چی بودن می شه؟
-مگه تقویم رو نگاه نکردین آقای لسترنج؟ امسال دهمین سالگرد اتفاق بزرگه دیگه!
-چه اتفاق بزرگی؟
-حالتون خوبه آقای لسترنج؟
-چرا امروز همه اینو از من پرسیدن می شن؟ من مثل همیشه بودن می شم.
-شاید بخاطر اینه که سوالای عجیب و غریب می پرسین. خب مثل اینکه رسیدیم. فعلا سوالاتونو توی ذهنتون نگه دارین تا بعد از سخنرانی.

رابستن وارد هاگوارتز شد. جو هاگوارتز خیلی آروم تر شده بود و این جای تعجب داشت. محیطش تغییر کرده بود ولی بزرگترین تغییر هنوز دیده نشده بود.

-
-چیزی شده آقای لسترنج؟
-لازم بودن می شه که توضیح دادن بشم؟ این مجسمه ی به این بزرگی، من بودن می شم؟
-بعد میگین چرا بهتون میگن حالتون خوبه یا نه. خب معلومه که شمایین! این کمترین کاری بود که برای قهرمان جامعه ی جادوگری می شد کرد. تازه این یکی از مجسمه های شماست.

رابستن قبل اینکه بتونه در مورد اینکه چرا بهش گفت قهرمان سوالی بپرسه، متوجه یه چیزی توی مجسمه‌ش می شه.
-اون چی بودن می شه؟

-به به! ببین کی اینجاست! باباجان خوش اومدی به هاگوارتز! مشتاق دیدارت بودم باباجان!

رابستن مثل کسی که روح دیده پشت مجسمه قایم شد.

-اینکارا چیه باباجان؟ حالت خوبه؟
-واقعیتش برای منم سواله آقای پروفسور!
-تو مگه نمردن شده بودی؟
-چی میگی باباجان! شاید 400 سالم باشه ولی هنوز جا دارم!
-آقای لسترنج به مرلین قسم دیر شد. بریم بقیه منتظرن.
-ولی...

رابستن که حرف آدم حالیش نمی شد توسط فرد هشدار دهنده بسته و به زور به سمت محل سخنرانی برده شد.
پشت در دست و پای رابستن باز شد. لباس زیبا تنش شد. مانیکور پدیکور شد و بعد در باز شد و رابستن رفت داخل.

سالن پر بود از دانش آموز و استاد و همه با چشم هاشون قدم های رابستن رو مشاهده می کردن. برای رابستن عجیب بود که چرا همه از دیدن اون خوشحال بودن. خیر سرش مرگخوار شده بود که همه ازش بترسن. همیشه می دونست که کله ی مثل کدوش، کار دستش میده.

-سلام آقای لسترنج! خیلی خوش اومدین. متن سخنرانیتون رو روی تریبون گذاشتم. موفق باشین!

رابستن که هاج و واج به جمعیت نگاه می کرد، سری تکون داد و به سمت تریبون حرکت کرد.

-راستی آقای لسترنج حواستون باشه پله ها خیس...

بوم!

فرد متذکر دیر تذکر داد و رابستن با مخ رفت فرود اومد روی زمین.
-الان یادم اومدن شد. اون...اونی که دستم بودن شد...آیینه بود.

دیشب

-هوریس من حالی به حولی داشتن می شم.
-تو که هنوز چیزی نخوردی. ولی خب بار اولته و طبیعیه.

عیش و نوش هوریس و رابستن به راه بود و داشتن عشق دنیا رو می کردن. بعد از چند روز سختی واقعا داشت به رابستن خوش می گذشت.
-هوریس اون چی بودن می شه که گردنت انداختن می شی؟
-داستان باحالی داره! شاید باورت نشه ولی اینو دامبلدور بهم داده.
-شوخی کردن می شی؟ حالا چی بودن می شه؟
-شاید باورت نشه ولی این زمانبرگردانه! دامبلدور واقعا باحاله. وصیت کرده بود که این برسه بهم با یه نامه. تو نامه نوشته بود:
نقل قول:
وقتی این نامه به دستت می‌رسه من مردم بابا جان!
جون مادرت برگرد و نذار من بمیرم باباجان!
نمی‌دونم چرا حس می کرد من که مرگخوارم اینکارو براش می کنم. احمق دوست داشتنی‌ای بود.
-لازمت نشدن می شه؟
-چشمتو گرفته؟

زمانبرگردان رو از گردنش در میاره به رابستن میده.
-برای اینکه امشب بهم خوش گذشت، اینم هدیه ی من به تو.
-این چهارمین باره که من باید برم دستشویی! خسته شدم.
-عادیه!

رابستن تلو تلو خوران رفت سمت دستشویی. تو راه داشت به این فکر می کرد که الان زمانبرگردان داره و هر جا بخواد می تونه بره.

از اونجایی که بهترین تصمیمات و فکرا در زمان رفع حاجت به ذهن آدم می رسه، رابستن بهترین زمان رو برای رفتن بهش پیدا کرد.

-این اومده دستشویی سیفونو نکشیده؟

خیلی قبل پیش

رابستن وارد خونه می شه. همیشه آرزوش بود که این صحنه رو از نزدیک ببینه. تلو تلو خوران خودشو به طبقه ی بالا می رسونه. لرد ولدمورت رو می بینه جلوی تخت هری پاتر ایستاده و داره بهش نگاه می کنه. رابستن برای اینکه حواس اربابش پرت نشه، آروم نزدیک می شه و متوجه دماغ لرد می شه.
-با یه تیر دو نشون زدن شدم. هم این صحنه رو قراره ببینم و هم دماغ اربابو!

لرد ولدمورت چوب دستی شو بالا میاره!

-این آخرین ثانیه های اربابه که دماغ داره بذار کاری کنم توی این ثانیه ها دماغ خودشو ببینه.

رابستن یه آیینه پیدا می کنه و سمت اربابش میره.
-ارباب اومدن بشین برای آخر...
-آواداکداورا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1399/10/23 23:59:38
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 دی 1399 23:42
نمایش جزئیات
آفلاین
من و رابستن


فراموشی


- چی شده؟
- ارباب رفتن اون تو بیرونم نمیان.
- چرا؟
- کسی نمی‌دونه.
- اربابا چی شده؟ چرا نمیاید بیرون؟
- یارانمان، ما اصلا مایل نیستم ریخت هیچکس رو ببینیم... حتی ریخت خودمون رو. پس اصلا مزاحم ما نشید.
- ما چیکار کنیم پس ارباب؟
- نفری یه سکتوم سمپرا به گابریل بزنید تا صد بار جون بده و با خونش شخصا خونه‌ی ریدل‌ها رو تی بکشیم!

معمولا، توی خانه‌ی ریدل‌ها زیاد پیش می‌آمد که لرد سیاه از دست کسی عصبانی شود و او را لایق طلسم‌های دردناکِ بی‌شمار بداند، ولی کم پیش می‌آمد که خودش هم علاقه‌ای به شرکت کردن در این قصابی داشته باشد و آن را به عهده‌ی یارانش می‌سپرد. و این‌گونه بود که مرگخوارها فهمیدند کاسه‌‌ای زیر نیم‌کاسه است و نگاهشان متوجه گابریل شد؛ که طبق معمول متوجه بحث نبود و همزمان با دو تِی، به جان در و دیوار افتاده بود.

گابریل، خودش هم از همان صبح که از خواب بیدار شده بود اصلا احساس خوبی به خودش نداشت. تا حدی که یادش رفت توی دهانشویه‌ی سدریک وایتکس بریزد و قبل بیدار شدنِ تام تک تکِ اعضای بدنش را با تیرک ضدعفونی کند؛ انگار که خرابکاری‌ای کرده بود، یا چیزی را یادش رفته بود.
تنها کاری که برای رهایی از این احساس می‌توانست بکند، این بود که شروع به شستشوی سرتاسری خانه‌ی ریدل‌ها و مرگخواران کند... چون ممکن بود لکه‌ای را فراموش کرده باشد یا چیزی توی خانه با حساسیت‌هایش در مغایرت باشد.

- چرا اینجوری نگاهم می‌کنین؟
- چیکار کردی که ارباب انقدر از دستت عصبانیه؟
- من؟ من چیکار کردم؟ من که کاری نکردم! من فقط...
- دعا کن دستمون بهت نرسه گابریل! تک تکِ تی‌هات رو از وسط به سه نیم تقسیم می‌کنیم!
- ولی آخه چرا ارباب؟ من که کلی ظرف شستم! کلی لباس شستم! از صبح تا شب تو این خونه جون کندم! همین دیشب سه ساعت پاتیلتونو هم زدم اربا... اوه شِت.

فلش بک _ شب قبل

گابریل همان‌طور که معجونِ ترسناک روبرویش را هم می‌زد، به چشم‌های نیمه باز لرد سیاه نگاه کرد.
- حالا چرا من ارباب؟
- اگه دست خودمون بود که نمی‌خواستیم ریخت هیچکدومتونو ببینیم، ولی توی دستور نوشته باید سه قطره از قوی‌ترین شوینده‌ی جهان رو هم به معجون اضافه کنیم. ما می‌تونیم از پس مردمکِ چشم مگس و پشم گوسفند استرالیایی و نیم میلی‌تر از ناخنِ موجوداتی که ناخن در نمیارن بربیایم، ولی حوصله‌ی سر و کله زدن با شوینده‌ها رو نداریم.
- پس خوب جایی اومدین ارباب، چون من این چیزی که می‌خواین رو همیشه با خودم حمل می‌کنم.

گابریل لبخند رضایتمندی زد و سپس بطری کوچکی را از جیبش بیرون آورد و چند قطره‌اش را توی پاتیل ریخت.
- بعدش چی ارباب؟
- ما خودمون از پس بعدش برمیا...یم...
- ولی آخه ارباب شما که خوابتون میاد!
- ما نمی‌تونیم کار به این مهمی رو به کسی بسپاریم. برو و بذار به کارمون برسیم...
- به من اعتماد کنین ارباب! شما برین بخوابین و همه چی رو به من بسپارین!
- ما اصلا ازت خوشمون نمیاد گب. ولی سه ساعت بعد از هم زدن بذارش روی محل مربوطه. یه ساعت بعد هم برش می‌داری. حتی یک دقیقه هم بیشتر نشه ها. ما یه دونه عروسکیشو می‌خوایم. اصلا بزرگ دوست نداریم.
- گفتم که به من اعتماد کنید ارباب. من حواسم هست!

لرد سیاه همیشه می‌دانست که در چنین مواردی اصلا نباید به کسی مثل گابریل اعتماد کند، اما بخاطر گشتن دنبال مواد مورد نیاز معجون و گشتن توی کل دنیا، ان‌قدر خسته بود که یک‌راست روی تختش افتاد و به خواب عمیقی فرو رفت.

پایان فلش بک

- بعدش چی شد؟
- چیز شد... من یادم اومد گوشه‌ی روتختی‌م تا خورده بود و رفتم دو ثانیه درستش‌ کنم و برگردم.
- خب؟
- یه سر هم رفتم آشپزخونه پاتیلای هکتورو شستم...
- حتما بعدش رفتی پیش ارباب دیگه؟
- نه دیگه... خوابیدم.

گابریل سعی کرد تا وقتی همه در حال ابراز تعجب هستند فرار کند، اما چون سر راه یک لکه دید به راحتی به او رسیدند و غل و زنجیرش کردند.

- ارباب اجازه بدید همین جا جرواجرش کنیم و گوشت ریش‌ریش شده بدیم به تسترالا!
- ما مخالفیم. باید جوری بکشیمش که اصلا چیزی ازش نمونه.

پیش از این‌که لرد بفهمد از اتاق خارج شده و به پناهگاهش برگردد، همه‌ی مرگخوارها به سمتش برگشتند و او را دیدند.

- وای خاک به سرم!
- چرا این‌جوری شدید ارباب؟
- من گابریل رو جرواجر می‌کنم!
- حالا چجوری ارباب رو با خودم بررم بیرون و ازشون واسه تور کردن استفاده کنم؟
- من گابریل و رودولف رو با هم جرواجر می‌کنم!
- بابا بابا دماع ارباب شبیه دماغ سوفی تو اون فیلم کودکیه شدن شده!

سکوت عمیقی برقرار شد.
- و بچه‌ی رابستن.
- یعنی هیچکدوم از یاران ما نمی‌خوان بگن که دماغ جدیدمون خیلی به تیپمون میاد و کژوال و خاصمون کرده؟

مرگخوارها در حالت عادی برای نجات جان هم که شده حرف اربابشان را تایید می‌کردند، اما متاسفانه این بار زیادی توی شوک فرو رفته بودند.

- یاران ما به جز اون عنتری که اونجا نشسته، حالا که این‌‌طور فکر نمی‌کنین حداقل چاره‌ای به حال ما کنین! ما دیگه نمی‌تونیم تو انظار عمومی حاضر بشیم... ما دیگه اون جذبه‌ی قبلی رو نداریم! ما داریم افسردگی می‌گیریم! ما دیگه روی مقابله با کله زخمی و دماغ عروسکیش رو نداریم!
- ارباب می‌خواید خودم با چاقو کوچولو و متقارنش کنم؟

قطعا هر کسی به جای گابریلِ پوست کلفت بود با همان نگاهی که لرد به او کرد باید در جا جان می‌داد، اما گابریل خیلی کم به خودش عذاب وجدان وارد می‌کرد.

- نظر من اینه که چشم واقعا چیز خوشمزه‌ایه و فقط باید چشمای مردمو دربیاریم و بدیم به من تا ازشون مراقبت کنم... تو شکمم.
- بهت گرسنگی می‌دیم ها ایوا!
- دوست دارم اونم امتحان کنم ولی چشم ارباب.
- اگه بتونیم رو دماع ارباب هم چند تا از تتو مثل تتوهای من بزنیم، خیلی مشخص نمی‌شه که بزرگه.

صد البته که از نظر لرد سیاه، رودولف بهتر بود که به چشم‌چرانی‌هایش برسد تا به ایده دادن.

- فهمیدم ارباب! باید ببریمتون پیش یه دکتر کاربلد تا دماغتون رو عمل کنه.
- ما اصلا و ابدا نمی‌خواهیم هیچ‌کس ما رو با این دماغ ببینه. یه راه حل دیگه پیدا کنین!

گابریل از جا پرید.
- ارب...
- جز تو!
- نظرتون چیه که یه کاری کنیم که هیچکس نبیندش؟ می‌تونین ماس...
- و هکتور.
- ارباب... نظرتون چیه که یه کاری کنیم که هیچکس نبیندش؟ می‌تونید ماسک بزنید ارباب! تا وقتی که گابریل رو بفرستیم دانشکده‌ی پزشکی که از ابتدا درس بخونه و یاد بگیره که چطور دماغتون رو عروسکی کنه.
- آفرین بلایمان! ما کاملا با این ایده موافقیم! ولی فکر می‌کنیم مردم بعد از یه مدت شک می‌کنن... طرفدارانمون حتما دوست دارن بدونن چرا همیشه ماسک می‌زنیم!
- نگران نباشید ارباب، من می‌دونم که باید چیکار کنم.

در وهله‌ی اول، مرگخواران فکر کردند که قصد بلاتریکس یک کشتار دسته جمعی و از بین بردن همه‌ی مردم باشد که در نتیجه‌ی آن لرد سیاه اصلا مجبور نباشد ماسکش را توجیه کند. چون کمتر پیش می‌آمد که در راه حل دادن دخالت کند و بیشتر توی کار خون و خون‌ریزی بود. اما بعد از اینکه یک قوطی از جیبش بیرون آورد، همه فهمیدند این بار فرق می‌کند.

- چند وقت پیش که ربکا لاک‌وود رو بخاطر جلوگیری از خرابی و بدشانسی‌های بیشتر ‌کشتم، چیزای عجیب و غریبی تو خونش دیدم.
- بعدش چی شد؟
- خونش رو به یکی دو تا ماگل خوروندم.
- چه بلایی سرشون اومد؟
- نه تنها خودشون مردن، بلکه خونواده‌هاشونم مریض شدن و مردن. کل شهرشونو همینجوری قتل عام کردم. ... مثل اینکه وقتی به هم نزدیک می‌شن و نفس می‌کشن مریض می‌شن. منم ویروسه رو جمع کردم تو این قوطی برای روز مبادا. اگه اینو پخش کنیم تو دنیا، همه مجبور می‌شن ماسک بزنن و اینجوری ماسک زدن شما هم عادی می‌شه.
- بلای ما محشره! یاد بگیرین!

مشخص بود که وقتی پای کشت و کشتار در میان باشد، مغز بلاتریکس مثل ساعت کار می‌کند.

یک سال بعد

- ولی بلایمان، حالا واقعا واجب بود مدل پیشرفته‌ش رو هم وارد دنیا کنی؟ همینجوری‌ش هم یه ساله رنگ بیرون رو ندیدیم.
- بله ارباب عزیزم. گابریل با اینکه داره جهشی می‌خونه بازم سال دوم دانشگاهه. هنوز هفت سال دیگه هم مونده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1399/10/23 23:53:47
گب دراکولا!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: دوشنبه 22 دی 1399 22:39
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بسمه تعالی



- صــــبـــــح بـــــــــخیـــــــر!

پیرمرد فکسنی کش و قوسی به دست‌ها و پاهایش داد و روی لاحافش که کنار شوفاژ پهن شده بود نشست و بدون آن که به هیچ چیز بخصوصی فکر کند برای چند دقیقه به یک نقطه خیره شد.
سپس سرش را چرخاند و به ساعت رو میزی که روی زمین بود نگاه کرد. ساعت چیزی را به یادش می آورد، چیزی مربوط به گذشته، چیزی مربوط به حال و شاید آینده... اما یادش نیامد که چه چیزی، پس اخم کرد و بیشتر زور زد.

- دوئل دارم!

از جا پرید و لحافش را با پا یک گوشه مچاله کرد و بالشت و پرتو را هم رویش انداخت، بعدش... بعدش نمی‌دانست که اوّل برود دستشویی یا اوّل صبحانه بخورد، کمی به طرف این دوید و بعد کمی به طرف آن و در آخر تصمیم گرفت تا به ذهنش رجوع کرده و با استنتاجی دقیق و متحیرانه این موضوع را حل و فصل نماید پس با خودش گفت «وقتی صبحونه می خوریم بعدش می خوایم بریم دستشویی، ولی وقتی می ریم دستشویی...؟» دامبلدور از فکر کردن و استدلال آوردن و نتیجه گرفتن خسته شد و تصمیم گرفت برود صبحانه‌اش را بخورد.
دامبلدور پیر بود و زود خسته می شد.

پیرمرد که حال و توان پایین آمدن از پله ها را نداشت و از طرفی هم دیرش شده بود، از روی نرده‌ها به پایین سر خورد و با فرود روی دو زانو، سُر خوردن را تا وسط آشپزخانه ادامه داد.
او عاشق خوشحالی های بعد از گل مشنگی بود.

درون آشپزخانه اما کسی نبود، یک طرف تل بزرگی از ظرف‌های نشسته و پوست پیاز و دیگر چیزهای مانده از شب دیشب دیده می شد و این بدان معنا بود که دامبلدور خودش می بایست آستین بالا می زد و برای خودش چیزی درست می کرد. پس به سمت کابینت اوّل رفت و درش را باز کرد، خالی بود. کابینت دوّم را باز کرد.

- نوم نوم نوم. جیــــــغ!

در کابینت دوّم لونا نشسته بود و پودینگ می خورد و بعد از کشیدن جیغ، محکم در کابینت را بست.
او علاقه‌ای به شریک شدن خوراکی هایش نداشت و تک خور بود.

دامبلدور کابینت سوّم را باز کرد، سرخ شد و سریعا آن را بست؛ درون کابینت کریچر روی یک زانو دراز کشیده و سینی نقره را در آغوش گرفته بود و گاهی بر آن بوسه می‌زد و گاهی با دست آزاد نوازشش می کرد.
درون کابینت چهارم اما یک کیسه برنج عنبربود وجود داشت و پیرمرد با رضایت خاطر دو مشت از آن درون دهانش گذاشت و دو لیوان آب بالایش نوشید و سپس شکمش را کمی جلوی اجاق گرفت تا مطمئن شود دانه‌ها خوب قد می کشند و بعد بدون هیچ مشکلی قضای حاجت نمود و راهی خانه ریدل‌ها شد.
-عه! من که هنوز پیژامه تنمه.

اهمیتی نداد و دوباره مسیرش را در پیش گرفت.
جلوی در خانه ریدل ها که رسید دست کرد و از گوشِ سرِ معلقی که سابقا به یک شاگرد شوفر تعلق داشت کلید را درآورد و در را باز کرد. پشت در لرد ولدمورت که ناظر باسلیقه‌ای بود را دید که پشت میز نظارت نشسته و صندلی اش را به این سو و آن سو می چرخاند و از زندگی لذت می برد که نگاهش به دامبلدور افتاد و عیشش ناقص شد.
- فسیل مورد علاقه ما.

در همان لحظه صدای شکسته شدن بشقاب ها و روی زمین افتادن چند دیگ شنیده شده و سپس هکتور نفس زنان در آستانه آشپزخانه دیده شد.
- شبیخووون!

لرد تا بیاید فعل و انفعالات ذهنی هکتور را آنالیز کند، او را روی خودش احساس کرد.
- هکتور از روی ما بیا پایین.

پیش از آنکه هکتور پایین بیاید، خیل عظیم دیگر مرگخوارانی که قصد نثار کردن جانشان در راه لرد را داشتند نیز روی او پریدند.
- از روی ما بیاید پایین!

در بین مرگخواران، آریانا که قرابت خونی با پیرِ محفل عشق و انس داشت، قدم به پیش نهاد، چنگی به دامن برادر زد.
- خان داداش، تو رو به مرلین، تو رو به فوکس، تو رو به ارواح اِلی... ارباب رو نکش.
- اِلی کی بود آبجی؟
- بز آبرفورث بود.
-آها. خب باشه... تام نمی‌کشمت بیا بیرون.

ولدمورت مرگخوارها را دانه به دانه به سمت دامبلدور پرتاب کرد و دست آخر در حالی که دندان به هم می خایید گفت:
- اینجا چی کار داری؟ چی از جون ما می خوای؟
- والا یه وقت دوئل داشتم با بلاتریکس.

پیرمرد با شرم و حیا جلو رفته و قبض دوئل را روی میز گذاشت.
ولدمورت نگاهی به قبض انداخت و همزمان دستی به سرش کشید.
- بلا! بلا!

بلاتریکس در حالی که پیشبندی با طرح افعی های ریز و درشت به تن داشت و با دسته‌ای از موهایش قابلمه‌ای را که زیر بغل زده بود می سابید وارد اتاق شد و با دیدن دامبلدور عنان از کف داد. اول قابلمه را به سمتش پرت کرد و سپس دست مومیایی شده سالازار اسلیترین را.

- ته مونده جدمون رو چرا روی این پرت می‌کنی؟
- راست می‌گه!
- ما رو تایید نکن!
- باشه تام!
- باز تایید کرد! به ما هم نگو تام، مامانمون هم ما رو تام صدا نمی‌کنه.

برای یک لحظه سر پرپشم دامبلدور از پشت قابلمه‌ای که در پسش پناه گرفته بود بیرون آمد و به سمت ولدمورت برگشت.
- پس چی صدات می‌کنه؟
- ما رو قدر قدرت، ارباب اربابان، لرد لردان، سیاه سیاهان...
- آناناسِ مامان، میان وعده استواییت رو بیارم توی اتاق یا خودت می‌آی بالا؟

صدای مروپ گانت از طبقه بالا خانه ریدل به گوش می رسید.
- ازت متنفریم دامبلدرو، خیلی ازت متنفریم... الان میایم مادر.

لرد سمت راستش را دید، خبری از هکتور نبود، سمت چپش را دید، خبری از لینی نبود و چاره‌ای نداشت جز آنکه خودش یک سوژه بدهد. پس دست در جیبش کرد و اولین چیزی که به دستش رسید را روی میز گذاشت.
- فِنگ؟ کی این رو گذاشته توی جیب ما؟! اهمیتی نمی‌دیم... این سوژه دوئلتونه.

دامبلدور به گوی بلورین کوچکی که روی میز بود نگاه کرد و سعی کرد ربط آن را به دوئل بیابد، ولی متاسفانه سرعت عمل کافی را نداشت، چرا که بلاتریک بلافاصله به سمت آن خیز برداشت و به سمت پیرمرد پرتابش کرد که به پیشونی او خورده و روی زمین افتاد و شکست. دامبلدور هم با کمی دلخوری پیشانیش را مالید.
- باباجان این وحشی‌بازیا درست نیستا هرچی میاد دم دستت رو ... فیشت!

لرد و بلاتریکس در سکوت به جای خالی دامبلدور و فِنگ شکسته‌ای که او را به درون خودش مکید خیره مانده بودند.
- یادمون باشه یک بار محتویات جیبمون رو بررسی کنیم.

جایی میان ابعاد کیهانی و جهان‌های موازی:

آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور روی جعبه شرودینگر نشسته و به خطوط نورانی که از اطرافش می‌گذشتند را با اخمی از سر تامل نگاه می کرد.

- ببخشید آقا می‌تونم کمکتون کنم؟

صدا مربوط به یک موجود ماورایی هجده بعدی بود که میان اشکال و ماهیات مختلف نوسان پیدا می‌کرد و این نوسان در شکل ظاهری و جنس صدایش متبلور بود.

-نه باباجان، خوبم.
-اهم... مطمئن هستین؟ اینجا ایستگاه میان جهانی هستش هاااااااااا!
- آره باباجان.
- موجودات فانی چیزی از اینجا متوجه نمی‌شن.
- من دامبلدورم.
- خب... مثلا اون خطه که قرمز و مشکیه چیه؟
- اون جهانی هستش که من توش دیکتاتوری بودم که جهان رو متحد می‌کنه و بعد دستور می‌ده همه خودشون رو آتیش بزنن و آخر سرم زمین رو با یک بمباران هسته‌ای از بین می بردم که منجر به از بین رفتن تعادل مغناطیسی کهکشان و بیگ بنگ دوّم می شدم ولی متاسفانه خار ماهی در سی و پنج سالگی گیر می کنه توی گلوم و ناکام باقی می مونم.
- جالبه.

راهنمای میان کهکشانی و جهان ‌های موازی دامبلدور را از روی لبه جعبه به پایین هل داد.
- ناااااا مرررررررررد!
- خاکِ عالم!

راهنما با ابلیس اتصالی کرد و در نتیجه دامبلدور برای همیشه سرگردان شد.

جهان 959:

دامبلدور خودش را در میدانی بزرگ یافت که حول یک درخت تنومند بنا شده بود و اطرافش را دکه‌هایی پر می کرد که جنس های مختلفی می فروختند که عموما از محصولات ارگانیک گیاهی و حیوانی تشکیل می‌شدند، شیر، پنیر، سیب، کدو و... پیرمرد دستی به ریش بلند و بی‌نظیرش کشید و مشغول تفکر شد.

- پروفسور!
- باباجان!
- بکش کنار!

زن چاق که چهره خشنی داشت و یک گاریه بزرگ پر از کدوحلوایی را هل می‌داد با شصتش به کنار جاده اشاره کرد و پیرمرد هم با ناامیدی عقب عقب رفت و با خوردن به درخت خورد و آهسته به پایین سرخورد و دوزانو نشست.

- بیا.

زن که دلش به حال پیرمرد سوخته بود، یک عدد کدو حلوایی را به سمت دامبلدور پرتاب کرد و راهش را کشید و رفت. دامبلدور هم که گرسنه بود آن را برداشت تا به نحوی آن را بخورد.
- این چرا... یه جوریه؟
- خوبه مگه نه؟

دامبلدور به بالای سرش نگاه کرد و پیرمردی ژنده پوش تر و پیرتر و فرتوت تر از خودش دید که لباس های مندرسی به تن داشت، پس کدویش را زد زیر آن بغلش که دور از دیدرس مهمان ناخوانده اش بود.
- پیشته، این مال خودمه.
-نه نه... تام رو می‌گم.

پیرمرد غریبه مثل سگ دروغ می‌گفت.
چشمانش دنبال کدو بودند.

- تام؟ کدوم تام؟

دامبلدور می دانست که در آن جهان موازی...
- اینجا کجاست اصلا؟

دامبلدور هیچ چیز راجع به آن جهان موازی نمی دانست.

-اینجا؟ همه می دونن که اینجا زیر سایه‌س.
- خودم می‌دونم باباجانم که زیر سایه این درخته‌ایم.
- نه، اینجا زیر سایه تامه.

غریبه دستی به کمرش زد و با تحسین درخت را ورانداز کرد.

- تام؟ عجب... قرچ... اسمش به نظرم آشناست...

دامبلدور در حالی که با نگاه نافذش درخت را وارسی می‌کرد، کدویش را گاز می‌زد و هیچ توجهی به صاعقه روی آن نکرد و بیشتر ذهنش معطوف به آن بود که زندگی کردن با مردمی که روی درخت‌های کوی و برزن اسم می‌گذارند و به غریبه ها کدو می‌دهند شاید چندان هم بد نباشد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Io sempre per te...


#بیا_بنویسیم