ویولا زیرلب این رو زمزمه میکنه که با نگاه دلفی که میشد "یه کلمهی دیگه حرف بزنی پارهات میکنم!" رو داخلش دید، مواجه میشه. برای همین، بی سر و صدا دنبال افق میگرده تا توش غرق بشه؛ ولی از اون جهت که نمیدونست که افق چیه و اصلاً چطور میشه توش غرق شد، تصمیم میگیره یه گوشه ساکت بمونه.
- دلفی کی باید بیگودیهامون رو باز کنیم؟
توجهها دوباره به سمت لرد سیاه برمیگرده که حالا مقابل آینه ایستاده بود و داشت به بیگودیهاش دست میزد. دلفی اشکهای شوقش رو پاک میکنه.
- ددی باید یه مدتی بمونه که موها رو قشنگ حالتدار و کرلی کنه!

با اینکه مرگخوارها توی اون لحظه حرفی نمیزنن، ولی از چهرههای همهشون مشخص بود که دارن به چی فکر میکنن؛ آخه اصلاً لرد سیاه مویی داشت که بخواد با بیگودی بهش حالت بده؟! نگاه متاسف اونها، بین دلفی و لرد سیاه که مشغول تنظیم کردن مژهی مصنوعیش روی پلکش بود، میچرخه. چشمهاشون که تحمل اون تصاویر غیرقابلباور و حتی چندشآور رو نداشت، شروع به سوزش میکنه. کجول که مثل درختهای پاییزی خشکیده بود، آهی میکشه.
- باید هر چه زودتر یه درمانی برای ارباب پیدا کنیم.
آکی، تیغهی کاتانا رو نوازش میکنه.
- تیغهی کاتانا هم کند شده به مرلین!
- دیگه نمیتونم ارباب رو این شکلی تحمل کنم!

تلما که سعی داشت جلوی چشمهای روباهش، میرا رو بگیره تا روحیهی لطیفش با دیدن همچین صحنههای مستهجنی آسیب نبینه، زمزمه میکنه:
- مشکل اصلی خیلی بزرگتر از این حرفاست...
مرگخوارها به تلما چپچپ نگاه میکنن. مگه ممکن بود مشکل بزرگتری از لرد زننما وجود داشته باشه؟
- به این فکر کنین که ملت بفهمن که ارباب اینشکلی شده... اونموقع است که بدبختی اصلیما شروع میشه!

مرگخوارها که تازه متوجه مصیبت اصلی شده بودن، به لرد سیاه زل میزنن. اونا باید هرچه سریعتر راهی برای بهبود لرد پیدا میکردن...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

















