تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
97 کاربر(ها) آنلاین هستند (61 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
93
مهمانان
|
4
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
پیام امروز
پستخانهی هاگزمید
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/27
تولد نقش: 1404/09/28
آخرین ورود: دیروز ساعت 22:36
از: رنجت خستهام
پستها:
275

از: آیلین تاکارا ایکیوچی-پرینس
به: برادر کوچکترش، والتر کوهاکو ایکیوچی-پرینس.
والتر جان!
میتوانستم از میان سطور در هم تنیدهی نامهی پیشینت بخوانم هنگام نوشتنش، خسته بودهای. امیدوارم این نامه در حالی تو را بیابد که دیدگانت از خواب سنگین نشدهاند.
احوال سوروس را پرسیده بودی و چنین مینمود قلمت اندکی ورق را میآزارد. سوروس اکنون اقل از پیش با آستینهای کتش بازی میکند و اغلب کتاب فلسفهی آمده از سوی داییاش را میخواند.
اوضاع و احوال توبیاس نیز چنین و چنانی نیست. همان است که از آلدنوود به خاطر داری. هنگام ورود به خانه، میخندد و حین دیدن مجموعهای تلوزیونی، میگرید.
در کنار تمام اینها، میخواهم پرسشت را پاسخ گویم. بر قلم مردد آورده بودی که تیغ بران، میتواند همه چیز را بدرد یا اشیائی از رخشانی شمشیر مصونند.
از باکها مثال زده بودی که:
- باکها به همان شمشیر برانی که آقا آنجلوس تینکس مینکوهد، زندهاند؛ ورنه گل و سبزه و بته فقط به یادشان میآورد که در جامعهی یانگهای زمیندار و چونگهای فرهیخته یا حتی سانگهای کشاورز جایی ندارند؛ زیرا ما سر و کار داشتن با مرگ حیوان ناطق و غیرناطق را ننگ میدانیم.
خاطرم هست در دورانی از شکوفاییام، به شکوفههای سپید سیب مینگریستم و بابت این که هیچ سودی برایم ندارند و نمیتوانند از ورطه برهانندم، لب میگزیدم.
از سوی دیگر، نمیدانم جملهی پدر هنگام تکیه بر پنجرهمان را خاطرت هست یا نه.
- دلم میخواهد همین باران را حس کنم.
با این اوصاف، نمیتوانم دقیق بگویم گل و بته و شکوفه و باران دقیقا چیستند. فرصت چندانی نیز برای کاویدن ندارم؛ زیرا آغاز ساعت کاریام نزدیک است.
خواهرت،
آیلین.
به: برادر کوچکترش، والتر کوهاکو ایکیوچی-پرینس.
والتر جان!
میتوانستم از میان سطور در هم تنیدهی نامهی پیشینت بخوانم هنگام نوشتنش، خسته بودهای. امیدوارم این نامه در حالی تو را بیابد که دیدگانت از خواب سنگین نشدهاند.
احوال سوروس را پرسیده بودی و چنین مینمود قلمت اندکی ورق را میآزارد. سوروس اکنون اقل از پیش با آستینهای کتش بازی میکند و اغلب کتاب فلسفهی آمده از سوی داییاش را میخواند.
اوضاع و احوال توبیاس نیز چنین و چنانی نیست. همان است که از آلدنوود به خاطر داری. هنگام ورود به خانه، میخندد و حین دیدن مجموعهای تلوزیونی، میگرید.
در کنار تمام اینها، میخواهم پرسشت را پاسخ گویم. بر قلم مردد آورده بودی که تیغ بران، میتواند همه چیز را بدرد یا اشیائی از رخشانی شمشیر مصونند.
از باکها مثال زده بودی که:
- باکها به همان شمشیر برانی که آقا آنجلوس تینکس مینکوهد، زندهاند؛ ورنه گل و سبزه و بته فقط به یادشان میآورد که در جامعهی یانگهای زمیندار و چونگهای فرهیخته یا حتی سانگهای کشاورز جایی ندارند؛ زیرا ما سر و کار داشتن با مرگ حیوان ناطق و غیرناطق را ننگ میدانیم.
خاطرم هست در دورانی از شکوفاییام، به شکوفههای سپید سیب مینگریستم و بابت این که هیچ سودی برایم ندارند و نمیتوانند از ورطه برهانندم، لب میگزیدم.
از سوی دیگر، نمیدانم جملهی پدر هنگام تکیه بر پنجرهمان را خاطرت هست یا نه.
- دلم میخواهد همین باران را حس کنم.
با این اوصاف، نمیتوانم دقیق بگویم گل و بته و شکوفه و باران دقیقا چیستند. فرصت چندانی نیز برای کاویدن ندارم؛ زیرا آغاز ساعت کاریام نزدیک است.
خواهرت،
آیلین.
افرادی که لایک کردند
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/07/14
تولد نقش: 1402/07/15
آخرین ورود: چهارشنبه 15 مهر 1405 14:52
از: من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
پستها:
528
شغل
مدیر خزانه دیوان جادوگران، ارشد گریفیندور، بانکدار گرینگوتز

نامهی خداحافظی
تلما داشت وسیلههاش رو جمع میکرد. فراموش کرده بود که چندوقته به رفتن فکر میکنه... ترک کردن خونه راحت نبود؛ به خصوص نه برای تلما که دیگه بهش عادت کرده بود... به چمدونش نگاه کرد. موقع خریدنش فکر میکرد که زیادی بزرگه؛ ولی الان مطمئن بود قراره جا کم بیاره...
چمدون رو باز کرد. اول از همه، اولین پستش رو که ممکن نبود هیچوقت فراموشش کنه، گوشهی چمدون گذاشت. هنوز هم نمیدونست چطور ممکنه یکی این همه شکلک توی پستش استفاده کنه!
یاد اولین روزهای ورودش به جادوگران افتاد. حالا که بهش فکر میکرد، چه تازهوارد وحشتناکی بود!
اونموقع ها گریفیندور خیلی خلوت بود و تلما هیچ دوستی نداشت. برای همین بیشتر وقتش توی انجمنهای عمومی میگذشت. عادت داشت سوالهای زیاد و عجیبی بپرسه، ولی هرگز کسی بابت این دعواش نکرده بود. یکی از اونا، @الستور مون بود که همیشه با مهربونی به سوالاش پاسخ میداد. پس تلما رادیوی قرمزی رو که یواشکی از الستور قاپیده بود رو هم توی چمدون گذاشت.
تلما ممکن نبود فراموش کنه که کی، به تبدیل شدن به اونی که الان بود کمک کرده. کسی که اولین بار این شک و شبهه رو انداخت توی سرش و یک ذره بین بزرگ داد بهش؛ هنوز طعم دستپخت خوشمزهی @مامان مروپ زیر زبونش بود. درسته گاهی اوقات غذاهای عجیبی مثل سوپ داس مرگ درست میکرد، ولی همون باعث شده بود که تلما الان بتونه یکی از اون داسها رو بهعنوان یادگاری ازش همراه داشته باشه...
بعدش تلما رفته بود مسافرت. یک مسافرت خیلی طولانی... وقتی برگشته بود، دیگه هیچی مثل قبل نبود. گریفیندور هنوزم خلوت بود و حتی توی سایت مگس هم پر نمیزد. ولی طولی نکشید که دوباره جادوگرانیها دور هم جمع شده بودن. انجمنها رونق گرفته بود و تلما حس میکرد دوباره توی خونهست.
گریفیندور یواش یواش شلوغ شده بود. @ملانی با دمپاییش به هر ورودی جدید، یه بوس خوشاومد میداد. اینکه کنار ملانی ارشد گریفیندور باشه، شاید بهترین اتفاقی بود که افتاده بود.
فصل بهار به تلما خیلی خوش گذشته بود. @فلور همه رو آرایش میکرد. @روزالین در مورد پست جدیدش کمالگرایی به خرج میداد. @جیمز سیریوس روزالین رو اذیت میکرد و جینی سعی داشت پسرش رو تربیت کنه. بعدش پای @بابا مرلینی از آسمون به زمین باز شده بود و نور و صفا آورده بود به گریف. بعدش هم @پروتی و @تاتسویا اومده بودن تا دیگه جمع گروه، جمع باشه. هر از چندگاهی هم @ایوا گشنهاش میشد و مجبور بودن فرار کنن تا مبادا خورده بشن. تلما دیگه فکر نمیکرد عضو جدید دیگهای به خونوادشون اضافه بشه؛ ولی بعد @دملزا و @لیلی اومده بودن.

اونا کلی کارهای هیجان انگیز کرده بودن. از جنگ بین جادوگر و ساحرهها گرفته، تا دفاع از خودشون در برابر اقلیتها، یا حتی خواستگاری هلنا برای مرلین و مهمتر از همه، برنده شدن جام قهرمانی هاگوارتز! جامی که همه براش تلاش کرده بودن.
بازیهای کوییدیچ هم به تلما خیلی خوشگذشته بود. رقابت با همهی گروهها خیلی لذتبخش بود!
تلما اون اواخر دیگه توی گالیونهای خزانه غرق شده بود و نمیتونست بیرون بیاد. ولی @هلنا تموم تلاشش رو میکرد تا از سنگینی وظایفش، کم کنه. هلنایی که یکی از مهمترین ستونهای جادوگران بود!
تلما یادش بود که یه زمانی با شخصیت هکتور قهقهه میزد و ناراحت بود چرا دیگه توی جادوگران نیست. ولی خبر نداشت هکتور که دیده دیگه از معجون سازی پول درنمیاد، زده توی کار پیشگویی و شده @سیبل تریلانی ای که سیبیلاش دو برابر اصغر آقا قصاب سر کوچه بود.
هر از چندگاهی @لیلیث به تلما سوپ بچه هم میخوروند. البته تلما نه از ایدهاش و نه از مزهاش خوشش نمیاومد، ولی خب...
تلما خزانهداری رو دوست داشت؛ ولی هیچوقت نمیخواست @آدنا دنیس جهت کارای بانکی بهش سر بزنه. چون آخرین باری که اومده بود، نصف بانک رو منفجر کرده بود.

یک تایمی هم تلما میخواست ملت رو به زن کرفتن ترغیب کنه. اما خودش هیچوقت کیس مناسبش رو انتخاب نکرد و تنها موند. شاید اگه در محضر @مامی هلگا ، دروهی عشوهها رو تکمیل میکرد، موفق میشد.

چمدون تلما پر شده بود.
با پروندههایی که قرار نبود هیچوقت حل بشن، با دمپایی ملانی، با یکی از رژ گونههایی که فلور براش تولدش بهش هدیه داده بود، با جورابهای گمشدهی جیمز سیریوس، با لیست کامل انجام ماموریتهای مرگخواریش، با چندتا تار موی سیبیل سیبل، با داسی که از سوپ مروپ هنوز داشت، با رادیویی که از الستور کش رفته بود و همه خاطرات خوب و بدی که از جادوگران براش مونده بود...
دیگه جایی برای ذرهبینش نمونده بود. پس اون رو روی تختش توی خوابگاه گریفیندور گذاشت و به راه افتاد.
با یک چمدون پر از چیزهایی که اگه هیچوقت وجود نداشتن، تلمایی هم وجود نداشت.
واسه چی داری تعقیبم میکنی؟ 
خیلی مشکوکی!

خیلی مشکوکی!

جزئیات کاربر
افتخارات

به جامعهی محترم جادوگری!
بالاخره روزی رسید که عدهای مدتها منتظرش بودن و عدهای دیگه امیدوار بودن هیچوقت نرسه.
دوران وزارت اینجانب، کرنلیوس فاج، به پایان رسید.
ظاهراً قوانین وزارتخونه اصرار دارن که وزیرها هر از گاهی صندلیشون رو تحویل بدن تا بقیه هم فرصتی داشته باشن چند صباحی روی اون بشینن و متوجه بشن اداره کردن جامعه جادوگری به این راحتیها هم نیست. من شخصاً هنوز معتقدم این قانون نیاز به بازنگری جدی داره، ولی خب فعلاً تصمیم گرفتم برای اولین بار در زندگی سیاسیام به قوانین احترام بذارم.
این مدت کم اتفاق نیفتاد. بحران داشتیم، دعوا داشتیم، اتهام داشتیم، شایعه داشتیم و احتمالاً چند پرونده هم هست که بهتره هیچوقت از بایگانی وزارتخونه بیرون نیاد.
اما هر چی بود، گذشت.
ولی یه چیز رو مطمئنم.
این آخرین باری نیست که اسم کرنلیوس فاج رو کنار عنوان «وزیر سحر و جادو» میبینید.
ممکنه مدتی کنار بکشم. ممکنه مدتی اجازه بدم بقیه امتحان خودشون رو پس بدن. حتی ممکنه یه مدت وانمود کنم از زندگی سیاسی خسته شدم و فقط میخوام در آرامش چای بخورم و روزنامه بخونم.
ولی یه روز برمیگردم.
وقتی جامعه جادوگری دوباره به ثبات احتیاج داشته باشه، وقتی مردم بالاخره بفهمن اون صندلی برای هر کسی ساخته نشده و وقتی دوباره صدایی از گوشه و کنار بلند بشه که «فاج کجاست؟»، من اونجام.
شاید کمی پیرتر.
شاید کمی عاقلتر.
و احتمالاً با کلاه بهتری.
تا اون روز، دلیلی برای موندن نمیبینم!
کرنلیوس فاج
وزیر مردمی سحر و جادو
و، اگر حافظهی تاریخی جامعه جادوگری درست کار کنه، وزیر آینده
بالاخره روزی رسید که عدهای مدتها منتظرش بودن و عدهای دیگه امیدوار بودن هیچوقت نرسه.
دوران وزارت اینجانب، کرنلیوس فاج، به پایان رسید.
ظاهراً قوانین وزارتخونه اصرار دارن که وزیرها هر از گاهی صندلیشون رو تحویل بدن تا بقیه هم فرصتی داشته باشن چند صباحی روی اون بشینن و متوجه بشن اداره کردن جامعه جادوگری به این راحتیها هم نیست. من شخصاً هنوز معتقدم این قانون نیاز به بازنگری جدی داره، ولی خب فعلاً تصمیم گرفتم برای اولین بار در زندگی سیاسیام به قوانین احترام بذارم.
این مدت کم اتفاق نیفتاد. بحران داشتیم، دعوا داشتیم، اتهام داشتیم، شایعه داشتیم و احتمالاً چند پرونده هم هست که بهتره هیچوقت از بایگانی وزارتخونه بیرون نیاد.
اما هر چی بود، گذشت.
ولی یه چیز رو مطمئنم.
این آخرین باری نیست که اسم کرنلیوس فاج رو کنار عنوان «وزیر سحر و جادو» میبینید.
ممکنه مدتی کنار بکشم. ممکنه مدتی اجازه بدم بقیه امتحان خودشون رو پس بدن. حتی ممکنه یه مدت وانمود کنم از زندگی سیاسی خسته شدم و فقط میخوام در آرامش چای بخورم و روزنامه بخونم.
ولی یه روز برمیگردم.
وقتی جامعه جادوگری دوباره به ثبات احتیاج داشته باشه، وقتی مردم بالاخره بفهمن اون صندلی برای هر کسی ساخته نشده و وقتی دوباره صدایی از گوشه و کنار بلند بشه که «فاج کجاست؟»، من اونجام.
شاید کمی پیرتر.
شاید کمی عاقلتر.
و احتمالاً با کلاه بهتری.
تا اون روز، دلیلی برای موندن نمیبینم!
کرنلیوس فاج
وزیر مردمی سحر و جادو
و، اگر حافظهی تاریخی جامعه جادوگری درست کار کنه، وزیر آینده
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر

از جینی ویزلی به @مرلین
سلام بر مرلین بزرگ
بنده نمیدونم یه شما رای بدم یا به تلما یا دابی
ولی اهمیت خاصی هم نداره یا شایدم داشته باشه
کلی هرکی بشه وزیر باید شیرینی بده همهو منم بشم دانش اموز مورد علاقش چی دارم میگم نه نه اشتباه شد هر چی شد شد
شنیدم اینجا پست بزاریم گالیون میگیریم اره منم میخوام البته مهم نی الکی گفتم بدید
سلام بر مرلین بزرگ
بنده نمیدونم یه شما رای بدم یا به تلما یا دابی
ولی اهمیت خاصی هم نداره یا شایدم داشته باشه
کلی هرکی بشه وزیر باید شیرینی بده همه
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
شاید این اخرین چیزی باشه که میخونی مراقب خشم من باش
من ادم ارومیم بازی نکن با روحیم
من ادم ارومیم بازی نکن با روحیم
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/06/31
تولد نقش: 1405/06/31
آخرین ورود: دیروز ساعت 21:19
از: عمارت دیویس فمیلی
پستها:
63

از راجر دیویس پسر آلمانی جادوگر ( و خوشتیپ)
به @مرلین بزرگترین و ریشو ترین جادوگر دنیا.
سلامی چو بوی هات چاکلت قبل خواب وقتی که باران میبارد.
ای مرلین بزرگ، ای جادوگر بزرگ، از دور دست ها شنیده ام که به حامی های خود و فرزندان مورد علاقه ات سهمیه ای میرسد! درست است؟
در این صورت باید بگویم من از کاندید شدن شما حمایت کرده و در چت باکس نیز اعلام کردم.
میخواهم تا در پروفایلم ثبت کنم که من پسر مورد علاقه و سهمیه دار مرلین هستم. میتوانم؟
و در اخر:سهمیه که گفتی گالیون هم داره ؟؟ اهمم ..هیچی.. خدا نگهدار شما و ریش های گره خورده تان باشد.
به @مرلین بزرگترین و ریشو ترین جادوگر دنیا.
سلامی چو بوی هات چاکلت قبل خواب وقتی که باران میبارد.

ای مرلین بزرگ، ای جادوگر بزرگ، از دور دست ها شنیده ام که به حامی های خود و فرزندان مورد علاقه ات سهمیه ای میرسد! درست است؟

در این صورت باید بگویم من از کاندید شدن شما حمایت کرده و در چت باکس نیز اعلام کردم.
میخواهم تا در پروفایلم ثبت کنم که من پسر مورد علاقه و سهمیه دار مرلین هستم. میتوانم؟

و در اخر:
افرادی که لایک کردند
اگر تا آخر خوندی افرین 
اگر نه
از اول بخون.کاریت ندارم
،آفرین

اگر نه
از اول بخون.کاریت ندارم
،آفرین
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/02/06
تولد نقش: 1405/02/07
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:17
از: زیر یه کُپه ریش
پستها:
65
شغل
سردبیر پیام امروز

از طرف مرلین
به تویی که کم پیدا شدهای،
@هرپوی کثیف بابا، فرزند چرکولکم، در نبودت به بودنت فکر میکردم. به بودنِ ناخوشایندِ بوناکت. به پژمرده شدن گلهایی که از کنارشان رد میشدی و به کثیف شدن ریشم زیر پاهای چرک گرفته و بد بویت.
فرزندم، در نبودت بوی لطیف اسطوخودوس و عطر زعفران تمام کلبه کوچکم را پر کرده است. ریههای مرلینت گنجایش آنقدر عطر مطبوع را ندارد، چرا که عادت به بوی جوراب باقالیزدهی کپکیِ تو را دارد. حتی گاهی از شدت تمیزی، ریشِ یک دست سفیدم گرفتار الکتریسیتهای میشوند که برق یک ژاپن را فراهم میکند.
فرزند کثیفم، کجایی ببینی که آب حوضها از حضورت نمیگندند و از شدت زلالی به آینه شباهت دارند؟! کجایی ببینی که سطل زبالهای که جا گذاشتیش از نبودت به سبد رختچرک تغییر شغل داده است؟! فرزندم کجایی که توی هر جمعی با انگشت نشانم بدهی و به ریشم هرهر بخندی؟!
هرپو ای کثیف ذاتی، هپلی هپو. واقعا که جای بوی تو خالی!
مرلینی که در نبودت مرلینِ تمیز میتوان صدایش زد.
به تویی که کم پیدا شدهای،
@هرپوی کثیف بابا، فرزند چرکولکم، در نبودت به بودنت فکر میکردم. به بودنِ ناخوشایندِ بوناکت. به پژمرده شدن گلهایی که از کنارشان رد میشدی و به کثیف شدن ریشم زیر پاهای چرک گرفته و بد بویت.
فرزندم، در نبودت بوی لطیف اسطوخودوس و عطر زعفران تمام کلبه کوچکم را پر کرده است. ریههای مرلینت گنجایش آنقدر عطر مطبوع را ندارد، چرا که عادت به بوی جوراب باقالیزدهی کپکیِ تو را دارد. حتی گاهی از شدت تمیزی، ریشِ یک دست سفیدم گرفتار الکتریسیتهای میشوند که برق یک ژاپن را فراهم میکند.
فرزند کثیفم، کجایی ببینی که آب حوضها از حضورت نمیگندند و از شدت زلالی به آینه شباهت دارند؟! کجایی ببینی که سطل زبالهای که جا گذاشتیش از نبودت به سبد رختچرک تغییر شغل داده است؟! فرزندم کجایی که توی هر جمعی با انگشت نشانم بدهی و به ریشم هرهر بخندی؟!
هرپو ای کثیف ذاتی، هپلی هپو. واقعا که جای بوی تو خالی!
مرلینی که در نبودت مرلینِ تمیز میتوان صدایش زد.
افرادی که لایک کردند
موهاهاهاها؟!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/04/20
تولد نقش: 1405/04/21
آخرین ورود: جمعه 17 مهر 1405 21:18
از: کیوتو
پستها:
59

برادر عزیزم، کاتسوجی!
اول، برایت نامه فرستادم تا بابت یادداشت سرد قبلی عذرخواهی کنم. آن زمان، از چیزی بیهوده-واقعا یادم نیست چه-در نامهات خشمگین شدم و وقتی فهمیدم آن چه نوشته بودی، عصبانیکننده نبود؛ بلکه خودم مدتی میشد که نخوابیده و از طرفی، با دانشآموزان مؤسسه هم به مشکل خورده بودم و... آه، خدا! مهم این است که دیوانگی کردم و اکنون، باید از تو عذرخواهی کنم. در ضمن، بهتر است یادت بیندازم داروهایت را به موقع مصرف کنی.
بگذریم. خواسته بودی نظرم را دربارهی کتابی که فرستادی بگویم.
شاید باورت نشود؛ اما من تاکنون وقت نکردهم آن را کامل بخوانم. سر و کله زدن با نوجوانان وقت چندانی برای آدم نمیگذارد؛ اما اوقاتی را غنیمت شمردم تا ورقش بزنم و شاید خجالتآور باشد؛ اما فقط ده صفحه از هفتصد صفحه خواندهام.
در این ده صفحه، جملهای مرا به خود مجذوب کرده که دوست دارم آن را با تو هم به اشتراک بگذارم. آقای نویسنده میگوید:
- هر روز و هر شب، زر و سیم بر رخسار آدمیان!
میتوانم ابروهایت را تصور کنم که بالا میروند. این کلمات چیزی نیستند جز جملهای ساده و گنجاندهشده در دل داستانی علمیتخیلی راجع به نقابهای طلایی و نقرهای که صورت مردم را پوشاندهاند و در عوض، به آنها نیرو دادهاند؛ ولی این جمله در چشمم برجسته شده. دلیلش را دقیقا نمیدانم؛ شاید به خاطر این که زمانی، جملهای شبیه به این را در یادداشتهای یکی از دانشآموزان دیدهام.
فکر نکنم درست باشد که بگویم دقیقا چه کلماتی به کار برد؛ اما وقتی از او دربارهاش پرسیدم، گفت تحت تاثیر همین کتاب به نوشتن این مطالب پرداخته. همین را گفت و من هم نخواستم یا نتوانستم زیاد کنجکاوی کنم.
اکنون با خواندن این جملهی تقریبا شعرگونه، یاد مطلب همان دانشآموز افتادم.
دلم میخواست بیشتر برایت بنویسم، مخصوصا با توجه به این که ارتباطی میان این جمله و شغل خودم کشف کردهام؛ اما دواتم دارد تمام میشود. به تو قول میدهم نامهی بعدی، مفصلتر به مسئله بپردازم.
پینوشت: کتابی به همراه این نامه برایت میفرستم. امیدوارم خوشت بیاید.
خواهرت،
یامازاکی میدوری
اول، برایت نامه فرستادم تا بابت یادداشت سرد قبلی عذرخواهی کنم. آن زمان، از چیزی بیهوده-واقعا یادم نیست چه-در نامهات خشمگین شدم و وقتی فهمیدم آن چه نوشته بودی، عصبانیکننده نبود؛ بلکه خودم مدتی میشد که نخوابیده و از طرفی، با دانشآموزان مؤسسه هم به مشکل خورده بودم و... آه، خدا! مهم این است که دیوانگی کردم و اکنون، باید از تو عذرخواهی کنم. در ضمن، بهتر است یادت بیندازم داروهایت را به موقع مصرف کنی.
بگذریم. خواسته بودی نظرم را دربارهی کتابی که فرستادی بگویم.
شاید باورت نشود؛ اما من تاکنون وقت نکردهم آن را کامل بخوانم. سر و کله زدن با نوجوانان وقت چندانی برای آدم نمیگذارد؛ اما اوقاتی را غنیمت شمردم تا ورقش بزنم و شاید خجالتآور باشد؛ اما فقط ده صفحه از هفتصد صفحه خواندهام.
در این ده صفحه، جملهای مرا به خود مجذوب کرده که دوست دارم آن را با تو هم به اشتراک بگذارم. آقای نویسنده میگوید:
- هر روز و هر شب، زر و سیم بر رخسار آدمیان!
میتوانم ابروهایت را تصور کنم که بالا میروند. این کلمات چیزی نیستند جز جملهای ساده و گنجاندهشده در دل داستانی علمیتخیلی راجع به نقابهای طلایی و نقرهای که صورت مردم را پوشاندهاند و در عوض، به آنها نیرو دادهاند؛ ولی این جمله در چشمم برجسته شده. دلیلش را دقیقا نمیدانم؛ شاید به خاطر این که زمانی، جملهای شبیه به این را در یادداشتهای یکی از دانشآموزان دیدهام.
فکر نکنم درست باشد که بگویم دقیقا چه کلماتی به کار برد؛ اما وقتی از او دربارهاش پرسیدم، گفت تحت تاثیر همین کتاب به نوشتن این مطالب پرداخته. همین را گفت و من هم نخواستم یا نتوانستم زیاد کنجکاوی کنم.
اکنون با خواندن این جملهی تقریبا شعرگونه، یاد مطلب همان دانشآموز افتادم.
دلم میخواست بیشتر برایت بنویسم، مخصوصا با توجه به این که ارتباطی میان این جمله و شغل خودم کشف کردهام؛ اما دواتم دارد تمام میشود. به تو قول میدهم نامهی بعدی، مفصلتر به مسئله بپردازم.
پینوشت: کتابی به همراه این نامه برایت میفرستم. امیدوارم خوشت بیاید.
خواهرت،
یامازاکی میدوری
افرادی که لایک کردند
اگر آدمی میتوانست به کمال برسد، این زمانی بود که از برچسب زدن به دیگران دست بکشد.
جزئیات کاربر

از طرف ربکا و موریگان
برای اداره کارآگاهان وزارت سحر و جادو طبقه ۵ اتاق ۲۱ 《نورا پردفوث》
مدتی است که پرونده های جنایی را دنبال میکنم و نام تو در صدر کارآگاهان این بخش دیده میشود مثل همین امروز صبح که بخش جنایی روزنامه پیام امروز را میخواندم و به نام تو برخوردم .
قابل تحسین است که با همه ی تفاوت ها و کوچک بودنت این مقدار در کارت موفق هستی.
البته اراده آهنینی نیز داری که توانسته ای تا به این زمان در اداره سحر و جادو و میان آن همه جادوگران و ساحرگان رنگ به رنگ با اخلاقیات مختلف دوام آوری.
اینکه میبینم تا به امروز سالم مانده ای و هیکل نحیفت زیر پاهای همکاران و دشمنانت له نشده هم باعث خوشحالی هم تعجب من است.
کلاغ ها خبر هایی می آورند از اینکه معاون جدید وزیر خیلی پیگیر است و برای هر کاری ده نقشه میکشد تا انجامش دهد ؛ واقعا اینطور است؟
اینجا هم اوضاع خوب است ، البته شاید.
هاگوارتز روز به روز عجیب و غریب تر میشود از استادان بگویم یا مدیر؟
از یک پیرمرد کوتاه قامت که بوی زباله میدهد تا جنی که با مسلسل وارد کلاس میشود و جنی که مدیر مدرسه شده است!
کم کم دارم فکر میکنم تا چند روز دیگر جن های خانگی حتی تا وزارت هم نفوذ میکنند و مرلین را چه دیدی شاید یکی از همین ها وزیر بعدی سحر و جادو شد.
در آخر باید بگویم که خوشحالم هنوز زنده ای و دود میدهی و امید دارم که میتوانی روز به روز در کارت موفق شوی؛ خبر ها را دنبال میکنم و منتظرم دست آورد های بیشتری از تو ببینم.
این را هم از من داشته باش:
چایت را بنوش
نگران فردا نباش؛
از گندم زار من و تو
مشتی کاه میماند بـرای باد ها... .
- نیما یوشیج
نامه تمام.
برای اداره کارآگاهان وزارت سحر و جادو طبقه ۵ اتاق ۲۱ 《نورا پردفوث》
مدتی است که پرونده های جنایی را دنبال میکنم و نام تو در صدر کارآگاهان این بخش دیده میشود مثل همین امروز صبح که بخش جنایی روزنامه پیام امروز را میخواندم و به نام تو برخوردم .
قابل تحسین است که با همه ی تفاوت ها و کوچک بودنت این مقدار در کارت موفق هستی.
البته اراده آهنینی نیز داری که توانسته ای تا به این زمان در اداره سحر و جادو و میان آن همه جادوگران و ساحرگان رنگ به رنگ با اخلاقیات مختلف دوام آوری.
اینکه میبینم تا به امروز سالم مانده ای و هیکل نحیفت زیر پاهای همکاران و دشمنانت له نشده هم باعث خوشحالی هم تعجب من است.
کلاغ ها خبر هایی می آورند از اینکه معاون جدید وزیر خیلی پیگیر است و برای هر کاری ده نقشه میکشد تا انجامش دهد ؛ واقعا اینطور است؟
اینجا هم اوضاع خوب است ، البته شاید.
هاگوارتز روز به روز عجیب و غریب تر میشود از استادان بگویم یا مدیر؟
از یک پیرمرد کوتاه قامت که بوی زباله میدهد تا جنی که با مسلسل وارد کلاس میشود و جنی که مدیر مدرسه شده است!
کم کم دارم فکر میکنم تا چند روز دیگر جن های خانگی حتی تا وزارت هم نفوذ میکنند و مرلین را چه دیدی شاید یکی از همین ها وزیر بعدی سحر و جادو شد.
در آخر باید بگویم که خوشحالم هنوز زنده ای و دود میدهی و امید دارم که میتوانی روز به روز در کارت موفق شوی؛ خبر ها را دنبال میکنم و منتظرم دست آورد های بیشتری از تو ببینم.
این را هم از من داشته باش:
چایت را بنوش
نگران فردا نباش؛
از گندم زار من و تو
مشتی کاه میماند بـرای باد ها... .
- نیما یوشیج
نامه تمام.
افرادی که لایک کردند
انتقام برای کسایی که مظلوم واقع شدن نیست، برای کساییه که قدرت دارن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/10/10
تولد نقش: 1404/10/23
آخرین ورود: دیروز ساعت 21:03
از: فرانسه-پاریس
پستها:
278
شغل
ناظر چت باکس

از طرف فلور نوجوان
برای فلور بزرگسال
فلور عزیز آینده،
امروز در حالی برایت نامه مینویسم که هنوز خیلی چیزها را نمیدانم. هنوز نمیدانم سالها بعد چه شکلی خواهی بود، چه کارهایی انجام دادهای و چه راههایی را پشت سر گذاشتهای. فقط میدانم که تو همان دختری هستی که من روزی آرزو داشتم باشم؛ دختری که از همین روزها عبور کرده و به آینده رسیده است.
شاید وقتی این نامه را باز میکنی، بخندی و فکر کنی چقدر ساده به دنیا نگاه میکردم. شاید بعضی از نگرانیهای امروز من برایت کوچک و بیاهمیت به نظر برسند. اما میخواهم بدانی که برای من، همین لحظهها مهم هستند؛ چون همین لحظهها هستند که من را به کسی که تو شدهای تبدیل میکنند.
این روزها زیاد به آینده فکر میکنم. به اینکه چه انتخابهایی خواهم داشت، چه مسیرهایی را انتخاب خواهم کرد و کدام راه مرا به جایی که میخواهم میرساند. گاهی آرزو میکنم یک نقشه از آینده داشته باشم؛ نقشهای که نشان دهد کجا باید قدم بردارم و از کجا باید دور شوم. اما بعد یادم میافتد که اگر همهچیز را از قبل بدانم، دیگر چیزی برای کشف کردن باقی نمیماند.
فلورِ آینده، میخواهم از تو خواهش کنم که وقتی سر یک دوراهی قرار گرفتی، فقط به آسانترین راه فکر نکنی. بعضی از بهترین اتفاقهای زندگی از مسیرهایی میآیند که در ابتدا سخت به نظر میرسند. گاهی لازم است شجاعت داشته باشی و کاری را انجام دهی که از آن میترسی، چون شاید همان کار باعث شود به چیزی برسی که همیشه آرزویش را داشتی.
اما در کنار شجاعت، امیدوارم مهربانیات را هم حفظ کرده باشی. موفقیت بدون قلبی مهربان، چیزی کم دارد. امیدوارم اگر روزی به جایگاه بالایی رسیدی، هنوز بتوانی ناراحتی دیگران را بفهمی و برای کمک کردن وقت بگذاری. امیدوارم هیچ موفقیتی باعث نشود آدمهایی را که در مسیر همراهت بودند، فراموش کنی.
میخواهم یک چیز دیگر را هم به تو یادآوری کنم؛ لطفاً از اشتباه کردن نترس. من امروز هنوز گاهی از اینکه کاری را خراب کنم یا تصمیم اشتباهی بگیرم، نگران میشوم. اما کمکم یاد میگیرم که اشتباه، پایان راه نیست. اشتباهها مثل معلمهایی هستند که گاهی سختگیرند، اما چیزهایی یاد میدهند که هیچ کتابی نمیتواند.
اگر روزی شک کردی که آیا به اندازهٔ کافی خوب هستی یا نه، به گذشته نگاه کن. به من نگاه کن؛ به دختری که با وجود ترسهایش هنوز امید دارد. دختری که شاید همهچیز را بلد نباشد، اما حاضر است یاد بگیرد. دختری که هنوز رویاهای بزرگی دارد و باور دارد میتواند آنها را بسازد.
فلورِ آینده، امیدوارم هنوز برای چیزهای کوچک خوشحال شوی. امیدوارم هنوز از دیدن آسمان، شنیدن یک آهنگ زیبا، خواندن یک داستان جذاب یا گذراندن وقت با کسانی که دوستشان داری لذت ببری. امیدوارم آنقدر درگیر رسیدن به مقصد نشده باشی که زیبایی مسیر را فراموش کنی.
اگر روزی به آرزوهایت رسیدی، جشن بگیر و خوشحال باش. اما اگر هنوز در راه هستی، صبر داشته باش. بعضی رویاها دیرتر از چیزی که فکر میکنیم اتفاق میافتند. مهم این است که هنوز قدم برداری و باور داشته باشی که تلاشهایت بینتیجه نمیمانند.
من نمیدانم آینده چه چیزی برای تو آماده کرده است. شاید روزهای آسانی داشته باشی، شاید روزهای سخت. شاید بعضی آدمها وارد زندگیات شوند و بعضیها از آن خارج شوند. اما امیدوارم در تمام این تغییرات، خودت را گم نکنی.
همیشه به یاد داشته باش که ارزش تو فقط به موفقیتهایت نیست. تو قبل از هر دستاوردی، یک انسان با احساسات، آرزوها و داستانی مخصوص به خودت هستی.
پس فلورِ آینده، اگر این نامه را میخوانی، یک لحظه چشمهایت را ببند و به دختری فکر کن که این چند خط را نوشته است. دختری که نمیداند چه خواهد شد، اما امیدوار است تو خوشحال باشی.
امیدوارم از خودت راضی باشی. امیدوارم به خودت افتخار کنی. و بیشتر از همه، امیدوارم هنوز همان فلوری باشی که همیشه میخواست دنیا را کمی زیباتر کند.
با تمام امیدها و آرزوهای امروز،
فلورِ نوجوان
برای فلور بزرگسال
فلور عزیز آینده،
امروز در حالی برایت نامه مینویسم که هنوز خیلی چیزها را نمیدانم. هنوز نمیدانم سالها بعد چه شکلی خواهی بود، چه کارهایی انجام دادهای و چه راههایی را پشت سر گذاشتهای. فقط میدانم که تو همان دختری هستی که من روزی آرزو داشتم باشم؛ دختری که از همین روزها عبور کرده و به آینده رسیده است.
شاید وقتی این نامه را باز میکنی، بخندی و فکر کنی چقدر ساده به دنیا نگاه میکردم. شاید بعضی از نگرانیهای امروز من برایت کوچک و بیاهمیت به نظر برسند. اما میخواهم بدانی که برای من، همین لحظهها مهم هستند؛ چون همین لحظهها هستند که من را به کسی که تو شدهای تبدیل میکنند.
این روزها زیاد به آینده فکر میکنم. به اینکه چه انتخابهایی خواهم داشت، چه مسیرهایی را انتخاب خواهم کرد و کدام راه مرا به جایی که میخواهم میرساند. گاهی آرزو میکنم یک نقشه از آینده داشته باشم؛ نقشهای که نشان دهد کجا باید قدم بردارم و از کجا باید دور شوم. اما بعد یادم میافتد که اگر همهچیز را از قبل بدانم، دیگر چیزی برای کشف کردن باقی نمیماند.
فلورِ آینده، میخواهم از تو خواهش کنم که وقتی سر یک دوراهی قرار گرفتی، فقط به آسانترین راه فکر نکنی. بعضی از بهترین اتفاقهای زندگی از مسیرهایی میآیند که در ابتدا سخت به نظر میرسند. گاهی لازم است شجاعت داشته باشی و کاری را انجام دهی که از آن میترسی، چون شاید همان کار باعث شود به چیزی برسی که همیشه آرزویش را داشتی.
اما در کنار شجاعت، امیدوارم مهربانیات را هم حفظ کرده باشی. موفقیت بدون قلبی مهربان، چیزی کم دارد. امیدوارم اگر روزی به جایگاه بالایی رسیدی، هنوز بتوانی ناراحتی دیگران را بفهمی و برای کمک کردن وقت بگذاری. امیدوارم هیچ موفقیتی باعث نشود آدمهایی را که در مسیر همراهت بودند، فراموش کنی.
میخواهم یک چیز دیگر را هم به تو یادآوری کنم؛ لطفاً از اشتباه کردن نترس. من امروز هنوز گاهی از اینکه کاری را خراب کنم یا تصمیم اشتباهی بگیرم، نگران میشوم. اما کمکم یاد میگیرم که اشتباه، پایان راه نیست. اشتباهها مثل معلمهایی هستند که گاهی سختگیرند، اما چیزهایی یاد میدهند که هیچ کتابی نمیتواند.
اگر روزی شک کردی که آیا به اندازهٔ کافی خوب هستی یا نه، به گذشته نگاه کن. به من نگاه کن؛ به دختری که با وجود ترسهایش هنوز امید دارد. دختری که شاید همهچیز را بلد نباشد، اما حاضر است یاد بگیرد. دختری که هنوز رویاهای بزرگی دارد و باور دارد میتواند آنها را بسازد.
فلورِ آینده، امیدوارم هنوز برای چیزهای کوچک خوشحال شوی. امیدوارم هنوز از دیدن آسمان، شنیدن یک آهنگ زیبا، خواندن یک داستان جذاب یا گذراندن وقت با کسانی که دوستشان داری لذت ببری. امیدوارم آنقدر درگیر رسیدن به مقصد نشده باشی که زیبایی مسیر را فراموش کنی.
اگر روزی به آرزوهایت رسیدی، جشن بگیر و خوشحال باش. اما اگر هنوز در راه هستی، صبر داشته باش. بعضی رویاها دیرتر از چیزی که فکر میکنیم اتفاق میافتند. مهم این است که هنوز قدم برداری و باور داشته باشی که تلاشهایت بینتیجه نمیمانند.
من نمیدانم آینده چه چیزی برای تو آماده کرده است. شاید روزهای آسانی داشته باشی، شاید روزهای سخت. شاید بعضی آدمها وارد زندگیات شوند و بعضیها از آن خارج شوند. اما امیدوارم در تمام این تغییرات، خودت را گم نکنی.
همیشه به یاد داشته باش که ارزش تو فقط به موفقیتهایت نیست. تو قبل از هر دستاوردی، یک انسان با احساسات، آرزوها و داستانی مخصوص به خودت هستی.
پس فلورِ آینده، اگر این نامه را میخوانی، یک لحظه چشمهایت را ببند و به دختری فکر کن که این چند خط را نوشته است. دختری که نمیداند چه خواهد شد، اما امیدوار است تو خوشحال باشی.
امیدوارم از خودت راضی باشی. امیدوارم به خودت افتخار کنی. و بیشتر از همه، امیدوارم هنوز همان فلوری باشی که همیشه میخواست دنیا را کمی زیباتر کند.
با تمام امیدها و آرزوهای امروز،
فلورِ نوجوان
افرادی که لایک کردند
Lorsque le pouvoir de l'amour triomphera de l'amour du pouvoir, le monde connaîtra la paix.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/04/20
تولد نقش: 1405/04/21
آخرین ورود: جمعه 17 مهر 1405 21:18
از: کیوتو
پستها:
59

ایزومی عزیز!
در میان مجلاتی که برایم فرستاده بودی، شعری نظرم را جلب کرد که شاید ساده باشد؛ اما من نتوانستم سهل از کنار آن بگذرم. شاعر میسراید:
-وقتی باران میبارد،
دوست دارم برگی بر دوش گرفته
و آوازی بخوانم
ظاهرش پیچیده نیست؛ مردی کودکخو که به قول تو، قلبش را به باران پیوند زده؛ لیکن خیالی در ذهن من پدید آورد که شاید شایان توجه نباشد و حتی سادهتر از آن به نظر برسد که بیان شود.
یادم میآید زمانی گفتی:
- حتی اگر شکوفهای از جنس کاغذ باشد، باز هم زیباست.
در این شعر نیز میبینم که سراینده با همین باران و برگ شاد است؛ اما از طرفی، خاطرهای از دوران کودکی مدام به ذهنم میخزد و رهایم نمیکند.
هنگامی که دوازده ساله بودم، مادرم حتی با کاغذ دور شکلاتها درنا میساخت. نه از سر تفنن، بلکه به خاطر سخنانی که در ژاپن گوش به گوش میچرخند.
همان طور که میدانی، پس از یک سال، همه چیز همان جا ماند؛ به جز مادرم.
از سوی دیگر، یکی از پرستاران این جا سخن دیگری میگوید. او معمولا تبسمی میکند که به چشمان قهوهایرنگش چین میاندازد و میگوید:
- نمیشود که نشست و لبخند نزد! حتی یک دقیقه شادکامی هم ارزش را دارد.
نظر تو چیست؟ کدام طریقه را ترجیح میدهی؟
دوستت،
کاتسوجی یامازاکی.
پینوشت: بابت مجلات و شیرهی انگور ممنونم. نیازی نبود خودت را به زحمت بیندازی.
در میان مجلاتی که برایم فرستاده بودی، شعری نظرم را جلب کرد که شاید ساده باشد؛ اما من نتوانستم سهل از کنار آن بگذرم. شاعر میسراید:
-وقتی باران میبارد،
دوست دارم برگی بر دوش گرفته
و آوازی بخوانم
ظاهرش پیچیده نیست؛ مردی کودکخو که به قول تو، قلبش را به باران پیوند زده؛ لیکن خیالی در ذهن من پدید آورد که شاید شایان توجه نباشد و حتی سادهتر از آن به نظر برسد که بیان شود.
یادم میآید زمانی گفتی:
- حتی اگر شکوفهای از جنس کاغذ باشد، باز هم زیباست.
در این شعر نیز میبینم که سراینده با همین باران و برگ شاد است؛ اما از طرفی، خاطرهای از دوران کودکی مدام به ذهنم میخزد و رهایم نمیکند.
هنگامی که دوازده ساله بودم، مادرم حتی با کاغذ دور شکلاتها درنا میساخت. نه از سر تفنن، بلکه به خاطر سخنانی که در ژاپن گوش به گوش میچرخند.
همان طور که میدانی، پس از یک سال، همه چیز همان جا ماند؛ به جز مادرم.
از سوی دیگر، یکی از پرستاران این جا سخن دیگری میگوید. او معمولا تبسمی میکند که به چشمان قهوهایرنگش چین میاندازد و میگوید:
- نمیشود که نشست و لبخند نزد! حتی یک دقیقه شادکامی هم ارزش را دارد.
نظر تو چیست؟ کدام طریقه را ترجیح میدهی؟
دوستت،
کاتسوجی یامازاکی.
پینوشت: بابت مجلات و شیرهی انگور ممنونم. نیازی نبود خودت را به زحمت بیندازی.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط کاتسوجی یامازاکی در 1405/5/4 19:07:31
ویرایش شده توسط کاتسوجی یامازاکی در 1405/5/4 19:14:15
ویرایش شده توسط کاتسوجی یامازاکی در 1405/5/4 19:20:10
ویرایش شده توسط کاتسوجی یامازاکی در 1405/5/4 19:14:15
ویرایش شده توسط کاتسوجی یامازاکی در 1405/5/4 19:20:10
اگر آدمی میتوانست به کمال برسد، این زمانی بود که از برچسب زدن به دیگران دست بکشد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج