هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۵
#61

سوزان بونزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۳۴:۰۵
از تو تالار
گروه:
کاربران عضو
پیام: 265
آفلاین
- دیر نکرده؟
- نوچ!

یک ساعتی میشد که اورلا به ورودی کتابخانه خیره شده بود و منتظر بود.

- دیر کرده ها...
- نوچ!

دستش را زیر چانه‌اش زد و با فوتِ محکمی خود را از شر چند تار موی مزاحمی که صورتش را قلقلک می‌دادند، خلاص کرد.
- بفرما... اومد.

به ورودی نگاه کرد. دای، با سر و وضعی آشفته، درحالی‌که بالشت گلگلی‌اش را زیر یک بغل زده بود و چند کتاب را زیر بغل دیگر، به سمت آنان می‌آمد.
- ببخشید دیر شد. من...

سوزان درحالی‌که بلند می‌شد تا بالشت را از او بگیرد گفت:
- خواب موندی.
- آره...
- آره؟! ما دو ساعته اینجا منتظریم دای! بعد تو با خیال راحت میگی خواب موندی؟! نمره‌ی ریاضیات جادویی‌مون کم بشه تو پاسخگویی؟!
- اِم...
-اِم؟
- بیخیال دیگه اورلا. حالا که اومدم. الان تازه ساعت ده صبحه! تا شب کلی وقت داریم.
- به نظرت می‌تونیم تا شب یه کتاب سیصد صفحه ای رو تموم کنیم؟! اونم ریاضی؟!

دای سرش را خاراند و با حالتی که انگار داشت فکر می کرد، گفت:
- آره... چیزی نیست که. نزدیک صد صفحه‌ش همون نامعادلات جادوییه که پارسال خوندیم.
- بهونه نیار! نباید دیر میومدی!
- حالا... به نظرت بهتر نیست به جای بحث کردن، شروع کنیم؟
- چرا... چرا. تا تو بیای من و سوزان چند صفحه‌ای خوندیم. سوزی؟
- ...

- بعد اسم من بد در رفته.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۹:۵۵ پنجشنبه ۹ دی ۱۳۹۵
#60

آماندا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۰ یکشنبه ۵ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۹:۲۹ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
از همه جا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 226
آفلاین
این ادامه ی قبلیه اما برای عضویت تو الف دال هستش.
_________________________________________________________
رفتم تو خوابگاه خالی؛ از دست این اسلاگهورن دیوونه خیلی عصبانی بودم و تو دلم فحشای بالای 18 سال بهش میدادم.

کیفمو یه جا پرت کردم و باعث شد همه ی وسایل توش بریزه بیرون یهو دیدم یه نامه هم توی کیفم بود! اونو برداشتم و بازش کردم و خوندمش.

انقدر خوشحال شدم که مثل دیوونه ها از خوابگاه و سالن عمومی ریونکلا دویدم بیرون و به سمت طبقه ی هفتم رفتم ولی تو راه یهو به مک گونگال برخورد کردم و اون دوباره پخش زمین شد و منم با سرعت آذرخش فرار کردم!

ولی تو راه یکی منو از پشت گرفت! وقتی برگشتم دیدم لاکهارته.

لاکهات: میای گرگم به هوا بازی کنیم؟

من: ببخشید پرفسور من یه کار خیلی مهم دارم.

بعدش به راهم ادامه دادم. وقتی به طبقه هفتم رسیدم دیدم کاملا خالیه که این خبر خوبی بود. تو راهرو شروع کردم به قدم زدن و روی یه سالن برای تمرین دفاع در برابر جادوی سیاه تمرکز کردم و بعد دیدم یه در جلوم ظاهر شد؛ اونو باز کردم و تمام ارتش دامبلدور توش دیدم.

دیگه ببخشید خیلی کوتاه بود، چیزی به ذهنم نمیرسه



پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۹:۳۲ سه شنبه ۷ دی ۱۳۹۵
#59

آماندا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۰ یکشنبه ۵ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۹:۲۹ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
از همه جا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 226
آفلاین
یک صفحه از دفترچه خاطرات آماندا...
________________________________________________________
ای وای نه! امروز کلاس معجون سازی داریم منم اون گزارش لعنتی ننوشتم، اما قبلش تغییر شکل و دفاع در برابر جادوی سیاه داریم... شاید بتونم سراونا گزارش معجون سازی بنویسم.
سرکلاس تغییر شکل:
وای بهتره تا پرفسور مک گونگال نیومده گزارش بنویسم...اهان خوبه...چند خط نوشتم...ای بابا پرفسورهم اومد ولی من تازه یک سومشو نوشتم.
مک گونگال: امروز بهتون یاد میدم چطوری...آماندا داری چیکار میکنی؟
من: به جون ریش مرلین هیچی
مک گونگال: اون برگه چیه؟
اوه اوه داره میاد طرف میز من باید یه کاری بکنم...وای تقریبا رسید...الان هی من دارم میکشم و اون میکشه و...بله برگه ی گزارش معجون سازی دونصف شده و مک گونگال پخش زمین شده!
مک گونگال:
بچه ها:
من:
سریع از کلاس خارج میشم و درست همون موقع زنگ میخوره. شاید سرکلاس دفاع در برابر جادوی سیاه بتونم تمومش کنم.
سر کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه:
و من الان مشغول نوشتنم، نصفشو نوشتم و همون موقع پروفسور لاکهارت میاد تو.
همه:
من: مگه شما تو کتاب دوم حافظتون از دست ندادین؟
لاکهارت: چرا ولی بخاطر کمبود پرفسور برای تدریس این درس منو برگردوندن!
من: بدبخت شدیم.
باز خوبیش اینه ایشون انقدر دیوونه شده داره با بچه ها تو کلاس شمع گل پروانه بازی میکنه و منم یکم وقت میکنم گزارش تموم کنم.
سر کلاس معجون سازی:
منتظر پرفسور اسلاگهورن هستم که بیاد و گزارشم بخونه و بالاخره میاد.
اسلاگهورن: صفحه 151 کتاب معجون سازیتون باز کنید.
من: ببخشید گزارش معجون سازی نمیگیرین؟
اسلاگهورن: کدوم گزارش؟
من: همونی که هفته پیش گفتین بنویسیم.
اسلاگهورن: اونو که باید هفته ی دیگه تحویل بدین.
بچه ها:
من:
اسلاگهورن:


ویرایش شده توسط آماندا در تاریخ ۱۳۹۵/۱۰/۷ ۱۹:۳۶:۲۰


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۶:۲۴ شنبه ۹ مرداد ۱۳۹۵
#58

هایدی مک آوویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۲۲ جمعه ۲۵ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۱ دوشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۶
از زیر یه درخت کهن سال
گروه:
کاربران عضو
پیام: 53
آفلاین
-خب زود باشین این معجون رو درست کنین. نمونه اش رو توی یه شیشه بریزید و اسمتون رو روش بنویسید و بزارید رو میز من.نیازی هم نیست حرف بزنید.

صدای سرد و خشن اسنیپ در تمام کلاس پیچید.چند لحظه دانش آموزان از جای خود تکان نخوردند و بعد همه شروع کردند به درست کردن معجون خود.
-هایدی؟ هایدی؟
-هوم؟
-به نظرت چرا من اومدم این درس رو گرفتم؟
-من نمی دونم چرا خودم اومدم اینو گرفتم دیگه از کجا باید بدونم تو چرا اومدی اینو گرفتی.
-خوب تو گفتی.....
-من فقط پیشنهاد دادم امیلی.
-ساکت باشید.فکر نمیکنم دلیلی باشه که شماها بخواید حرف بزنید. سرتون به کار خودتون باشه.

برای دومین بار صدای سرد اسنیپ که خشن تر از قبل شده بود در کلاس پیچید.امیلی به هایدی نگاهی کرد و شکلکی در آورد مشغول ساختن معجون خودش شد و هایدی در دلش گفت:چه دختر دیوونه ای هست همش رو اعصابم را میره.کاشکی زود از دست معجون ها خلاص بشم.

45 دقیقه بعد:
-هایدی میگم چرا....
-ببین با من حرف نزن که اعصاب ندارما.
-اوا آخه چرا؟
-من اومدم از روی عمد معجون رو بد درست کردم بعد گذاشتم رو میز اسنیپ اونم درش باز کرد یه نگاهی بهش انداخت گفت آفرین خیلی خوبه! من دیگه نمیخوام معجون ها بخونم.
-درکت میکنم منم همین مشکل رو تو پیشگویی دارم.
-خوب حالا میای بریم با آنجلينا و کاترین ؟
-کوشون؟
-اونا دارن برف میندازن طرف همدیگه.
-آره بریم.

37 دقیقه بعد:
-اااچچووو( عطسه کردن )
-ای خدا بکشتت هایدی.اااچچووو
-اوا به من اااچچووو چه ؟
-خو تو اچو گفتی بریم پیش اون دو تا.حالا سرما خوردم نشستم پیش تو.
-خوب اچو من فقط ااچو پیشنهاد دادم.
-خوب لطفا ااچو دیگه پیشنهاد نده.

در همین هین آنجلينا و کاترین با پتو یی که به دور خود داشتند و میلرزید وارد درمانگاه شدند.
-هی امیلی حالت خوبه ااچوو؟
-نه اصلا خوب نیستم آنجلينا برو تا نیومدم برات.
و همین طور به بحث پرداختند و دعوا کردند و آخر سر مادام پامفری مجبورشان کرد سه هفته استراحت کنند آمبریج هم یک هفته تنبیه برایشان در نظر گرفت و طبق آخرین خبر جنازه ی شان را به سنت مانگو بردند


ما فرزندان هلگا
در کنار هم و باهم
پیشرفت میکنیم
کمک میکنیم
متحد میشویم
و
هافلپاف را میسازیم.



پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱:۱۱ جمعه ۸ مرداد ۱۳۹۵
#57

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۵۱:۱۸ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1145
آفلاین
بر روی تخته سنگی نشسته وبه منظره روبرویش خیره شده بود...قلعه هاگوارتز!
مدتها بود که هر چند وقت یک بار به سراغ این تخته سنگ مشرف به قلعه میرفت،و به هاگوارتز خیره میشد...تنها خیره میشد...و صحبتی نمیکرد...تنها نگاه میکرد و خاطراتش به یاد می اورد...خاطراتش از هاگوارتز...از ادم های هاگوارتز...از آدم های "خاص" برای او در هاگوارتز!

فلش بک

رودولف به سن قانونی رسیده بودو هاگوارتز برای او لذت بخش تر شده بود...او حالا میتوانست خیلی ز کارهایی که تا قبل از آن نمیتوانست انجام دهد را انجام دهد...و آن شب،یعنی اولین شب از شروع هاگوارتز و در ضیافت شام در تالار اصلی،چشمانش به چشمان "دختر ریونکلاوی " برخورد کرد...و خیلی طول نکشید تا اولین اولین مکالمه بین آنها رد و بدل شود!
_ببخشید آقای لسترنج...میتونید من رو راهنمایی کنید که کحا باید برم؟

رودولف به سمت دخترک برگشت...لبخند حجیمی بر صورت هر دوی آنها نقش بسته بود!

پایان فلش بک

رودولف از تخته سنگ برخاست...اما اینبار تصمیم دیگری گرفت...خسته شده بود از اینکه هر شب این سناریو را تکرار میکرد...اینبار تصمیم گرفت به سمت هاگوارتز قدم بزند!

فلش بک

دختر ریونکلاوی گوشه ای از راهرو ایستاده بود و با دوستانش در حال صحبت بود...رودولف گلویش را صاف کرد و به سمت دختر رفت:
_آم...سلام!
_سلام...چطوری؟
_خوبم خوبم...میگ...ما با بچه ها داریم میریم دریاچه آخر هفته خوش بگذرونیم...تو هم میایی؟
_آم...نمیدونم...اخر این هفته نمیتونم و...
_خب برنامه رو میذارم برای هفته بعد...ها؟
_نه...نمیخواد برنامه تون رو خراب کنم،به خاطر من یه نفر...
_نه دیگه...انداختمش هفته بعد...بیایی حتما...خداحافظ!

دختر روینکلاوی شاید نمیدانست که رودولف آن برنامه را برای او چیده بود...برای فقط او!
پس برایش مهم نبود که دیگران نمیتوانستند بیاییند...مهم این بود که آن دختر بیاید!

پایان فلش بک

به نزدیکی قلعه رسید...از کنار بید کتک زن رد شد و در محوطه قلعه را باز کرد...آسمان ستاره باران بود...نمیدانست که ستاره ها آن شب به او نزدیک شده بودند یا دور شده بودند!
همچنان که به سمت ورودی ساختمان قلعه قدم برمیداشت،خود را در دامن خاطره دیگری رها کرد!

فلش بک

خیلی زودتر از آنکه فکرش را بکند سفره دلش برای آن دختر باز شده بود...خیلی قبلتر از حتی آن روزی که او را برای بیرون رفتن با دوستانشان به دریاجه دعوت کند...و هچوقت نفهمید چرا؟هیچ وقت راز دلنشینی آن دختر را نفهمید...هیچوقت نفهمید چرا اینقدر زود راز های بزرگ و کوچکش را با او در میان گذاشته بود!

اما حالا رودولف با اینکه بارها با او صحبت کرده بود،اینبار با استرس بسیار سراغ او رفت...
_میخوام یه چیز مهم بهت بگم...
_بگو!
_ام...چیزه...کی کلاست تموم میشه فردا؟
_فردا؟فردا معجون سازی دارم و...آم...ه لحظه...کار مهمت اینه؟
_آره..یعنی نه...نمیدونم چطوری بگم...آم...یادته من در مورد دخترای زیادی باهات صحبت کردم؟
_خب؟
_خب منو میشناسی دیگه...بهت گفتم چیکار کردم...میدونی چقد ادم...آم...نمیدونم چطوری بگم...خودت میدونی دیگه...یعنی...میخواستم ببینم میشه با هم باشیم و...
_فک نکنم بشه...تو هم میدونی من شرایط خاص خودم رو دارم و...
_میترسم بهت بگم هر چی باشه قبوله!
_خب...من دوس دارم بگی!
_پس هر چی باشه قبوله!

و دوباره لبخند...آن شب برای رودولف فراموش نمیشد...فقط لب های او نمیخندید...تمام صورتش،تمام بدنش از خوشحالی میخندیدند...اولین بار رودولف نبود...ولی از اولین بار هم بذت بخش تر بود...و باز هم رودولف نمیدانست چرا!

پایان فلش بک

وارد قلعه شد...سکوت مطلقی قلعه را در برگرفته بود...طبیعی بود...شب بود...شب دوست و در عین حال دشمن رودولف بود...سکوت شب را به خوبی میشناخت!
آهسته قدم برمیداشت...خاطرات خوب و بدی را از گوشه گوشه قلعه در ذهن مرور میکرد...اما عجیب بود که حتی خاطرات خوب هم حالا برای او ناخوشایند شده بود!

فلش بک

نمیدانست چرا،ولی خیلی زود تمام شده بود...تمام آنچه که بود...زیبایی ها،زشتی ها،دوست داشتنی ها...همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد...باز هم عصبانیت رودولف کار دست او داده بود...و تمام شد!
و چن تلاش های بسیرا بسیار کوچک نافرجام از هر دو طرف برای برگرداندن اوضواع سودی نداشت...و رودولف همچنان نمیدانست...نمیدانست چرا علاقه او به آن دخترک به این میزان زیاد بود؟چرا او را مثل اولین و آخرین شخص پا گذاشته در زندگیش دوست داشت؟چرا با تمام آن همه تفاوت ها،آن همه تضادها،او را بیشتر از تمامی افراد وارد شده و خارج شده در زندگیش دوست داشت؟با آنکه آن افراد دیگر بیشتر از آن دخترک شرایطش را داشتند!
رودولف نمیدانست...رودولف کلافه شده بود...
_نمیتونم دیگه...نمیخوام!
_اگه نمیخوای همه چی رو پاک کن!

پایان فلش بک

از آخرین باری که انها با هم صحبت کرده بودند مدت ها میگذشت...مدت ها...و مدت ها بود که رودولف سعی کرده بود پاک کند...ولی...نتوانسته بود!
او با آنکه مدت ها گذشته بود اما هنوز نتوانسته بود چیزی را پاک کند...نتوانسته بود دوستش نداشته باشد...اما باید یک جایی تمام میشد...حتی اگر هنوز هم دوستش داشت...حتی اگر تا ابد به مانند اولین بار دوستش میداشت!

او نتوانسته بود برای آن دختر ریونکلاوی کاری کند...نمیتوانست او را به زعم خود بهتر کن...نمیتوانست او را مجبور کند...اما هر چه میشد،به رغم همه ای اینها،او آن دخترک ریونکلاوی را دوست داشت و خواهد داشت...حتی اگر آن دختر نداند که رودولف برای او چه ارزوهایی داشت یا چه کارهایی حاضر بود بکن......حتی اگر آن دختر ریونکلاوی هیچوقت فرق او و بقیه را نمیفهمید...حتی اگر آن دخترک ریونکلاوی بعد از چند مدت حتی اسم رودولف را نیز به خاطر نمی اورد...به رغم همه چیز...به رغم همه چیز...رودولف او را دوست داشت...و خواهد داشت...حتی وقتی که مثل حالا،همه چی را پاک فرار بود بکند!


تقدیم به دختر ریونکلاوی




پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۶:۵۱ سه شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۵
#56

لوئیس ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۴ سه شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۳:۰۰ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۵
از سرعت خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 244
آفلاین
لوئیس درحالی که جلوی شومینه خانه گریمولد لمداده بود لبخندی زد. لوئیس در بچگی هم مانند حالا، در دنیای کوچک خودش سِیر میکرد. آن موقع های از محفلی بودن خانواده اش خبر نداشت. از جادوگران سیاهی که مانند شکارچی دردنیای بیرون و در تاریکی شب به آرامی رشدمیکردند خبر نداشت. اما این موضوع برای نج یا شش سال پیش بود. لوئیس هیچوقت اولین باری که از این موضوعات با خبر شدرااز یاد نمیبرد.

فلش بک - 2 سال قبل -هاگوارتز

لوئیس ویزلی یازده ساله در راهروهای هاگوارتز به سمت اتاق ضروریات میدوید. اعضای گروه گریفندور به او گفته بودند که به اتاق ضروریات برود. پس از چند دقیقه دویدن، بالاخره به اتاق ضروریات رسید. با تمام قوا خواست که در باز شود و وقتی چشم هایش را باز کرد، دستگیرهای نمایان شده بود. لوئیس دستگیره را گرفت و در را هل داد تا وارد شود. اتاق پر بود از بچه های کوچک و بزرگ. تنها کسی که ایستاده بود چارلی ویزلی، عموی لوئیس بود. چارلی لوئیس را به نشستن دعوت کرد و لوئیس هم نشست. چارلی لبخندی زد و با صدایی بلند و رسا شروع به صحبت کرد:
- خب، میدونم که همه شما احتمالاً چیزی درباره الف دال شنیدین . ارتش دامبلدور با اسم مخفف الف دال که حکم کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه در پنجمین سال تحصیلی هری پاتر رو داشت.

صدای پچ پچ هاو زمزمه هایی به گوش رسید. پس از آنکه زمزمه ها خوابید چارلی ادامه داد:
- درسته که ولدرمورت نابود شد. ما هم نمیگیم که بر می گرده. اما میدونیم که بالاخره کسانی شبیه ولدرمورت وجود دارند. جادوگرهای شرور همیشه وجود دارن. این کلاس شمارو برای اون روز آماده میکنه. چون واضحه که ما نمیتونیم وقتی این مشکل پیش اومد با اون مقابله کنیم.

دانش آموزی که از روی صدایش آشکار بود پسر است در میان جمعیت دستش را بالا آورد و پرسید:
- اما دیگه هیچ جادوگری به قدرتمندی اسمشونبر نمیشه مگه نه؟ مطمئناً شرور های الان خیلیراحتتر ازاسمشونبر شکست میخورن.

چارلی جواب داد:
- از کجا میدونی که دیگه جادوگری به قدرتمندی ولدرمورت نمیشه؟ شاید حتی جادوگری برسه که از اون هم قدرتمند تر و شرور تر باشه.

لرزه بر اندام لوئیس افتاد. اگر اینگونه بود انگار که کل زندگیت بر روی بود که شاید در دوره تو جادوگر سیاهی ظهور نکند. لوئیس دستش را بالا برد وپرسید:
- اما اگه اینطوری باشه که ما هر لحظه باید آماده جنگ باشیم! جادوگر های شرور جدیدتر احتمالاً بهتر از قبلی ها هم هستن!

چارلی خنده ای کرد و پاسخ داد:
- خب الف دال واسه همین چیز هاست دیگه!

پایان فلش بک

لوئیس خنده دیگری کرد. یعنی در دوره ای که او درحال زندگی کردن در آن بود جادوگر شرور دیگری هم ظهور میکرد؟ هیچکس نمی دانست.




پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۵۴ پنجشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۵
#55

اورلا کوییرکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۰ دوشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۰:۰۸ جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 477
آفلاین
چه روز هایی بود. اول تنها حرفش بود هیچ کداممان نمیخواستیم به گفته هایمان عمل کنیم اما سرنوشت ما را مجبور کرد و دیگر از آن دوستی های محکم چیزی جز چند دیدار اتفاقی در کافه نماند...

فلش بک- چندین سال پیش- هاگوارتز

دختری دوان دوان در راهروهای هاگوارتز حرکت میکرد. طوری که انگار به قراری مهم دیر رسیده باشد. ردای بلندش در هوا موج میزد و شال آبی و برنزش هنوز دور گردنش بود. نشان درخشان ریونکلاو روی سینه‌اش می درخشید. با کمی دقت میشد دانه های ریز برف را نیز رو موهای سیاه و بلندش دید. یک نامه در دستش بود و صدای جیرینگ جیرینگی نیز از درون آن به گوش می‌رسید.

در راهرویی دیگر پیچید و بالاخره به مقصدش رسید... سرسرای عمومی!

- دای! دای!

قطعا در آن همهمه و زمزمه و پچ‌پچ ها کسی صدای یک دختر شانزده ساله را نمی‌شنید، حتی اگر بهترین دوستش باشد. به سرعت دو میز هافلپاف و ریونکلاو را از نظر گذراند چون یا دای پیش نفر سوم بهترین دوستانش بود یا نزد گروهش ریونکلاو.

با کمی جست و جو توانست پسری قد بلند با موهای مشکی و پوستی سفید را کنار دختری دیگر کنار میز هافلپاف پیدا کند. دختر موهایش قهوه ای بود اما رگه‌های رنگ های مختلف در موهایش پیدا میشد. و البته روی ردایش چند لک رنگ زرد و سبز نیز به چشم میخورد.

- دای لوولین! نمیدونی چقدر دنبالت بودم.

دختر ریونکلاوی به دو دوستش پیوست و خم شد تا نفسش بالا بیاید و در این حین دختر هافلپافی گفت:
- اون چیه تو دستت اورلا؟

دختری که اورلا نام داشت موهای سیاهش را پشت گوش انداخت و نامه را جلوی دوستانش تکان داد و گفت:
- این؟ این یه نامه‌اس از طرف سرپرست فشفشه‌ام. البته همچینم بد نیست. بالاخره با کلی نامه نگاری موفق شدم راضی‌ش کنم که یه کمی برام پول بفرسته بهش نگفتم برا چی میخوام ولی هردوتون میدونین برا چیه دیگه؟

چشمان هر سه نفر برق شیطانی‌ای زد. دای لبخندی زد و به آرامی طوری که فقط خودشان بشنوند گفت:
- البته که میدونیم. بذا فردا که رفتیم هاگزمید از فروشگاه زونکو با پول اورلا یه چیزی بخریم که دهنش کف کنه.

به پسری با موهای قهوه‌ای و پوستی بسیار رنگ پریده نگاه کرد که سر میز اسلیترین نشسته بود نگاه کرد.

- دوشیزه کوییرک و آقای لوولین شما کنار میز هافلپاف چیکار می‌کنید؟ تا اونجایی که من میدونم شما ریونکلاوی هستید. درسته؟

هر سه نفر به شدت جا خوردند و با سرعت به طرف پروفسور مگ گونگال برگشتند که بی صبرانه منتظر جواب بود. درست بود که اورلا در کلاس ها همیشه تکلیف‌ش را کامل انجام میداد و یا نمره هایش بالا بودند اما سابقه‌‌اش چندان درخشان نبود. او با دای و سوزان کار های عجیب غریبی انجام داده بودند و البته توبیخ هم شده بودند. به همین خاطر پاکت پول را سریع زیر ردایش جا کرد تا حداقل سرپرست گریفندور بهانه‌ی دیگری برای سوال پیچ کردن آن ها پیدا نکند.

دای با لکنت گفت:
- هیچی پروفسور با سوزان کار داشتیم الان هم میریم.

سپس مکثی کرد و گفت:
- سر کلاس جانورشناسی میبینیمت. بیا بریم اورلا. الان ریونی ها دسرها رو تموم میکن.

دای رفت و اورلا نیز پشت او راه افتاد. هردو چهره‌ای شرمگین به خود گرفتند اما تنها سوزان چشمک معنادار اورلا را دید!

روز بعد- حیاط هاگوارتز

دانش آموزان سال شیشمی در حیاط ایستاده بودند. هرکسی یه کیف کوچک بر دوش داشت و خبری از رداهای چهارگروه نبود. آن ها لباس های معمولی خودشان را پوشیده بودند و برای گردش در هاگزمید سر از پا نمیشناختند. پشت تمام جمعیت اورلا، دای و سوزان ایستاده بودند و با هم پچ‌پچ میکردند.

اورلا پاکت را کیف‌ش بیرون آورد و گفت:
- حالا باهاش چی بخریم؟ میخوام قشنگ حال اون پسره‌ی اسلیترینی رو کم کنیم.

سوزان از توی کیف‌ش سه شکلات نعنایی بیرون آورد و دو تا از آن‌ها را به دوستانش داد و وقتی داشت روکش شکلات را باز میکرد گفت:
- بذا برسیم حالا بعدش اونجا فکر میکنیم.

برف شروع به باریدن کرد. دانه‌های کوچک برف روی سر دانش‌آموزان میریخت و بعضی از آن ها بی وقفه سرشان را تکان میدادند تا برف روی سرشان نشیند. بالاخره پروفسور مگ گونگال آمد و با صدای رسا و البته لحن خشک و جدی‌اش گفت:
- خب دیگه. همه چیز آماده‌اس. رضایت‌نامه هارم که به فیلچ دادید. بریــ...
- پروفسور! پروفسور! نه نباید برید.

فلیچ دوان دوان از بین دانش‌آموزان متحیر رد شد و خودش را به پروفسور مک‌گونگال رساند و چیزی در گوشش زمزمه کرد. وقتی حرف سرایدار تمام شد چهره‌ی سرپرست نیز در هم رفت و با لحنی عذرخواهانه گفت:
- متاسفانه بهمون خبر دادند که مرگخواران به دهکده‌ی هاگزمید حمله کردند و اونجا نه الان چیزی ازش مونده که بخوایم گردش کنیم نه جای امنی هست.

پروفسور مکثی کرد و تمام دانش‌آموزانی که سوسوی امید در چشمانش خاموش می‌شد را از نظر گذراند و سپس ادامه داد:
- متاسفم اما برگردید به خوابگاه‌هاتون و رداهاتون رو بپوشید.

سوزان، دای و اورلا به عنوان اولین نفر ها راه افتادند و در راهروهای هاگوارتز به سمت خوابگاه‌هایشان به راه افتادند. به احتمال زیاد از همه ناراحت تر بودند چون این گردش تنها یه بازدید خالی نبود یک هدف بود. هر سه سکوت کرده بودند تا این که اورلا با عصبانیت سکوت رو شکست:
- از مرگخوارها متنفرم! متنفرم! عوضیا.
- فقط ب خاطر این که گردشمون رو لغو کردن؟

اورلا با تردید به چشمان سوزان نگاه کرد که به او زل زده بود و بعد با جدیت گفت:
- نه معلومه که نه. به خاطر این که خون‌خوارند. همه جارو به آتیش میکشن و هزار تا کار مزخرف دیگه.
- ولی به نظر من که خیلی خفن‌اند. من وقتی از هاگوارتز برم مرگخوار میشم.

این بار دای بود که پس از مدتی به حرف آمده بود. شعله‌های خشم در چشمان اورلا زبانه زد و با عصبانیت و خشم رو به دای گفت:
- اگه کشتن مردم، شکنجه کردن انسان های بی‌گناه و آواره کردن بچه ها خانواده ها میشه خفن بودن پس برو جزو اون آدم های خفن. منم وقتی فارغ التحصیل شدم میرم محفلی میشم و جلوی شما خفن ها رو میگیرم.

و سپس با قدم های محکم و سریع از دوستانش پیشی گرفت تا خودش را به خوابگاه ریونکلاو برساند.

پایان فلش بک

چه کسی فکر میکرد من محفلی شوم و بهترین دوستانم مرگخوار؟ همیشه فکر میکردم این ها تنها خیال بافی های خودمان است اما به حقیقت پیوست. چه کسی فکر میکرد من در اتاقی خاک گرفته‌ی خانه‌ی گریمولد بنشینم و خاطرات دوران شیرین هاگوارتزم را مرور کنم؟

تنها سرنوشت میدانست!


ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در تاریخ ۱۳۹۵/۳/۲۷ ۱۸:۰۳:۲۱
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در تاریخ ۱۳۹۵/۳/۲۷ ۱۸:۰۴:۳۳

خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر کوچک شده

Onlyتصویر کوچک شدهaven
تصویر کوچک شده



پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۶:۳۴ جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۵
#54

سیوروس اسنیپold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۹ جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۹:۴۱ یکشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۶
از :yphbbt:
گروه:
کاربران عضو
پیام: 51
آفلاین
صداي غيژ غيژ پنكه قديمي و كهنه كه به جان كندني سرش را به چپ و راست مي گرداند، حالتي سكر آور به تنها ساكن اتاق خاك آلود داده بود.
ملحفه رنگ و رو رفته اي كه به رويش كشيده شده بود، هويتش را از هر بيننده اي مخفي مي نمود.
بوي ترشال و عرق، در تمام اتاق به مشامش مي رسيد. گويي در زماني نه چندان دور مكاني براي نگهداري خمره هاي بزرگ مشروبات الكلي بود.
گرمش شده بود و احساس خفگي مي كد. با اين حال ناي كوچكترين حركتي نداشت. به طور غيرعادي بي حس شده بود.
صداي گاري زهوار درفته اي را مي شنيد كه صاحبش با لهجه اي ناآشنا نوايي سوزناك سر داده بود. هيچ اطلاعي نداشت چه مدت را در آن اتاق تاريك گذرانده بود.
ترسي از آينده نداشت. مدت ها بود كه ترس را از ياد برده بود. آنقدر مرگ را ديده بود كه با آن حس خويشاوندي مي كرد.
''سفير مرگ'' لقبي بود كه آخرين همراهش به او داده بود.
چه بر سر همراهش آمده بود؟! نقطه هايي نوراني در ذهنش شروع به درخشيدن كردند. حسي از خشم و عصبانيت در وجودش شكل مي گرفت. انقباض عضلاتش را حس مي كرد. براي نخستين بار از زماني كه چشم هايش را گشوده بود، ديوانه وار دلش مي خواست اين پرده نمور را از هم بدرد.
چطور جرات كرده بودند او را چنين خوار و زبون كنند. او "سفير مرگ" كه هيچ جنبند اي ياراي برابري را با او نداشت.
صداي باز شدن ناگهاني در چوبي براي لحظاتي افكار تغيانگرش را از يادش برد. اكنون گوش هايش را كاملا تيز كرده بود. سعي در درك كوچكترين حركت و نوساني را داشت كه پيرامونش در جريان بود. صداي گام ها به او فهماند كه سه نفر به درون اتاق آمده بودند. صداي ضربه آهنگين چيزي فلزي- شيشه اي در كنارش او را از جا پراند. جابه جا شدن ملحفه چرك را از سمت چپش حس كرد. نسيم ملايم و گرم آلود پنكه را بر تنش به وضوح حس مي كرد.

كوشيد حركتي به پيكرش دهد. چه شده بود!؟ چرا آن عضلاتي كه روزي به آن اين همه مي نازيد به ياريش نمي آمدند.
صداي كشيده شدن چيزي تيز بر پوستش او را به تقلا وا داشت، اما آن نيروي مرموز پيكرش را همچنان خموش در سرجايش ميخكوب كرده بود.
نفس عميقي كشيد. صداي مايعي كه از درون رگ هايش بيرون مي جست و درون ظرف مي ريخت را مي شنيد.
عمري شكار كرده بود و اينك خود شكار شده بود.
جادوگران اطرافش بر سر قيمت خوني كه از او بدست مي آوردن با هم چانه زني مي كردند.

- اين گرگينه رو بايد زنده نگه داريم. مخصوصا الان كه خونش براي كيمياگران به اندازه طلا ارزش داره.
- اگه كمي دقت بخرج داده بوديم اون يكي رو هم مي تونستيم زنده اسير كنيم.

پس هم قطارش مرده بود. مار خفته درونش به جنبش در آمده بود و حس تنفر و كشتن در وجودش به نقطه اوج رسيده بود. صدا شكارچيان پيرامونش به ناگهان قطع شد. دستي قسمتي از ملحفه را كه صورت گرگينه را پوشانده بود پس زد.

چهره زرد جادوگري را در برابر صورتش ديد كه او را به دقت ورانداز كرد. مي توانست ارتعاش ترس و بهت را در نگاهش ببيند.

"سفير مرگ" نامي نبود كه جادوگران و ماگل ها بشناسند. از نظر آنها همه گرگينه ها يك شكل بودند. يك گونه بودند و از يك نژاد.
هيچ جادوگري باور نداشت گرگينه اي وجود داشته باشد كه از خون جادوگريي به وجود آمده باشد.
"سفير مرگ" ماگل زاده اي بود كه قدرت جادويش در كودكي باعث بدشگون شدنش شده بود. تازه ترد شده بود. گريان و گرسنه. آنقدر كوچك بود كه درست به ياد نداشت چطور بدام گرگينه اي افتاده بود. از آن زمان تنها درد و خون همدم و همراهش بود. حس تنفر و درنده خويي حكم پدر و مادر را برايش پيدا كرده بودند.
هرگز فرصت شاد زيستن را نيافته بود. نيروي جادويش به واسطه گرگينه بودنش او را از ديگر هم قطارانش متمايز كرده بود.
گرگينه داشت به طور غريزي نيروي خفته در وجودش را بيدار مي كرد، طلسم هاي اطرافش به ارتعاش در آمده بودند. جادوگر رنگ پريده اين را حس كرده بود. به سرعت دستش به سمت چوب دستيش رفت. اما سرعت عمل گرگينه از او به مراتب بيشتر بود.
جادوگر فرصتي براي فرياد زدن پيدا نكرد. گرگينه كه به ياري قدرت جادويي، طلسم اسارتش را شكسته بود به روي مرد نگون بخت پريد و گلويش را به سختي فشرد. حس انتقام و كشتن در وجودش به وراي آستانه تحملش رسيده بود. حتي زماني كه انوار سبز رنگ به پيكرش يورش آوردند مرد را رها نكرد. شايد اين بهترين پايان براي زندگي بود كه خود انتخاب نكرده بود.


When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power.




پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۵۴ پنجشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۵
#53

آیلین پرنس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۲ دوشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۶:۴۲ جمعه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۵
از (او) تا (او) با (او)...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 204
آفلاین
هنگامی که گرگ سیاه شب،به دنبال میش سپید صبحگاهی کرده بود و افتاب هنوز از پشت بلندترین و باشکوه ترین قله سر برنیاورده بود،قدم هایی به نرمی اما محکم،بر زمین جاده ی خاکی مینشست.

جاده ی انتهادار اما بی انتهایی که هرچه این قدم ها بیشتر انرا طی میکردند،مسیرش طولانی تر و دشوار تر میشد.
باد هم مانند ریز ذره های باقی مانده از سکوت شب،ارام ارام از کنار گوش هایش میخرامید و موهای بلند قهوه ای اش را به نرمی به اهتزاز در می اورد.
ایلین مدت ها بود که چشمانش به جاده بود.کوهی که در انتهای ان قرار داشت،همچنان در فاصله ای ثابت مانده بود .با این حال نه سراب بود و نه خیال.

شنیده بود بالای ان قله شهری است...که هم صحبت یک تنها،خود ماه است.قاتلان ان،تنها "گرگ" هارا میکشند و سروران ان،شیشه ی روح هیچ انسانی را به خاطر گفتن حرف حق نمیشکنند.شهری که از چشمه ی تخیل،"تعقل" صید میکنند.

با خودش گفته بود این راه را تا اخرش میرود و مدتها بود که این تصمیم را در ذهن داشت.ایلین کسی بود که محال بود تصمیم هایش را بر باد بسپارد.
اما اینبار باخود گفته بود:
هر چه باداباد...
و سفری میکرد برای اوج گرفتن.صعود و هرچه بالاتر رفتن.
اما طبیعی است..که هرچه قدر بالاتر میروی،شیب بیشتر،کارت را سخت تر میکند...

در تمام حالات،هیچ مسیری بدون مانع نمیماند...گاهی عاملی باعث توقف میشود.عاملی که گاه نابود میشود و گاه مانند ضایعه ای بر سر راهت
میچسبد که حتی جمله ی"از من دور شو" هم راه چاره ای برای نابودی ان نیست...

چوبدستی بر کمربندش غلاف بود و قدم هایش همچنان استوار و محکم.در مسیری که میرفت خستگی ناپذیری پیشه کرده بود.باد مینوازید،خاک میپراکنید،ابر میدوید و قدم های او را دنبال میکرد...

ولی در همان لحظات،چیزی او را متوقف کرد.جسمی سیاه رنگ...او یک شخص بود.
شخصی که کمی جلوتر از ایلین راه را میپیمود.
قدم هایش را تند کرد تا به او نزدیک تر شود.
درست به پشت سرش رسیده بود.خواست صدایش کند که ناگهان حرکت سریع چوبدستی اش اورا متوقف کرد.ثانیه ای بعد،چوبدستی درست جلوی صورتش قرار داشت.
ایلین چشمان شک زده اش را محتاطانه به سمت ان شخص برگرداند.

مرد جوانی بود با چهره ای عبوس،عصبی،سرد و رنگ پریده و موهای پرکلاغی صاف تاشانه اش، ردای بلند سیاه رنگ،قدی بلند،چشمانی سیاه و چند جای زخم که بر صورتش دیده میشد و یک کوله پشتی ساده که بر شانه اش حمل میکرد.
اما چیزی که در ان لحظه توجه ایلین را به خود جلب کرد،صندوقچه ای کوچک بود که مرد جوان انرا محکم در بغل خود با دست دیگرش گرفته بود.
در ان لحظه تنها حرکت،حرکت باد بون که در میان یک جفت چشم عبوس و یک جفت چشم ابیِ شک زده جریان داشت.

ـ کی هستی؟

ـ یه مسافر.

ـ از من چی میخوای؟

مرد اینرا گفت و صندوقچه را محکم تر در پهلویش فشرد.
ایلین خونسردی خود را بدست اورد.در همان هنگام که نوک چوبدستی به صورت ایلین نزدیک میشد،چوبدستی ایلین مسیر انرا منحرف کرد و به سمت دیگری کشید.
ایلین که با خود می اندیشید شاید بتواند برای ادامه سفر یک همراه برای خود پیدا کند،ناامید شد.

ـ هیچی!یادم نمیاد چیزی خواسته باشم!

هنوزچوبدستی ایلین در تلاش بود تا چوبدستی مرد را کنار بکشد،که خود او چوبدستی اش را کنار کشید غلاف کرد..مرد با چشمان سیاهش زیر چشمی به او نگاهی انداخت و گفت:
پس راه خودتو برو!

سپس با بی اعتنایی نگاهش را برگرداند و با بی حوصلگی کوله پشتی اش را بر دوشش درست کرد.
ایلین از رفتار او متعجب نبود...در اطراف او انسان های زیادی به همین شکل بودند...سرد و مانند تکه ای یخ.

ایلین دست از بدرقه کردن مرد جوان با نگاهش برداشت و به راهش ادامه داد.
باز هم مسیر،چشم انها را به یکدیگر می انداخت.اما انها کوچکترین توجهی به یکدیگر نداشتند.

رشته افکار ایلین را،صدای سردی از هم گسست.
ـ تو هم اونجا میری؟

چشمانش به سمت او برگشت.
ـ فک کنم خودت فهمیده باشی.

مرد جوان جواب نداد.رویش را به مسیر رو به رویش برگرداند.وزش یک باد،موی پرکلاغی صافش را مرتب از روی پیشانی اش کنار میزد.

ـ تو کی هستی؟
ایلین پرسید.

مرد ایستاد.نفسی که بیرون داد،درباد گم شد.نگاه تهدید امیزی به او کرد و گفت:
ـ اگه میخواستم خودمو معرفی کنم نیاز نبود اول تو بپرسی.

مرد سکوت کرد و چند لحظه ای به او نگاه کرد.سپس دوباره رویش را برگرداند.

ـ اسمت چیه؟

ـ چی؟

ـ پرسیدم اسمت چیه؟

مرد با تردید پاسخ داد.
ـ فرانک...

ـ ایلین هستم!

ـ خوشبختم.

ـ منم همینطور...

چشمان ایلین باری دیگر به همان صندوقی افتاد که به نظر می امد نزد او بسیار گرانبهاست.
چیزی مغزش را قلقلک میداد که چیزی جز کنجکاوی نبود.

- ببینم،چی توی اون صندوق داری؟

مرد ایستاد.باری دیگر نگاه سردش افتاد به چشمان ایلین.به سختی نگاهش میکرد.با سردس وصف ناپذیری.ایلین با خود می اندیشید...
که این چه نیرویی است که اینگونه او را به سردی و انجماد وا داشته است؟
و زل زد به جای زخم های روی صورتش.

- چیزیه که حاضرم به خاطرش زندگی یکی دیگه رو نابود کنم.

با جدیت تمام حرف میزد.چشمانش به سان گرگی زخمی بود.

این حرف ها ایلین را به هیچ وجه نمیترساند.درواقع اهمیتی به هیچ تهدیدی نمیداد.
کاری هم با ان صندوق ارزشمند فرانک نداشت.

******

ـ اکوامنتی!

ایلین جام را پر کرد و مقداری از ان بر گلوی خشکیده اش روانه ساخت.
خورشید به وسط اسمان رسیده بود و اندک اندک به سمت مغرب روانه میشد.

خستگی اندک اندک در جانش رخنه میکرد.نیاز به ایستادن داشت اما با خود عهد بسته بود که تا غروب خورشید از پا نایستد.
قدم هایش از قدم های فرانک عقب افتاده بود.در دل توان و جدیتش را تحسین میکرد.

پسرک گه گداری از بطری ابی اندکی مینوشید و به راهش ادامه میداد.اما انگار خستگی نمیشناخت.در نگاهش استحکامی نهفته بود اما...
گویی خونی در رگ هایش جریان نداشت تا قلب تپنده ای داشته باشد.

حرفی نمیزد.فقط گاهی چیزی را زیر لب نجوا میکرد که ایلین نمیتوانست بشنود.
قدم هایش را تند کرد تا با او همپا شود.

ـ هی!

نگاه پسرک به سمت او برگشت.
ـ بازم تو؟

ایلین چشمانش را ریز کرد و به او خیره شد.
ـ متاسفانه یا خوشبختانه بله!

ـ نمیتونی راه خودتو بری؟

ـ چرا میتونم!فقط چیزی که دوست داشتم بهت بگم اینه که به نظرم خیلی ادم عجیبی هستی!

فرانک حالت پرسشگری به خود گرفت.

ـ حس میکنم طوری رفتار میکنی که انگار از همه چیز متنفری!

ـ حس نکن!جدی میگم!

لحنش طعنه امیز بود.

ـ کاری به غیر از عصبی شدن بلدی؟

ـ نه اینکه ادم اعصاب خورد کنی باشی...نه!ولی راستش من اعصابمو به هر دلیلی خورد نمیکنم.و علاقه ای ندارم در این باره نظر بدم که درباره تو چه حسی دارم.

سپس پوزخندی زد و برای چندمین بار صندوق را در زیر بغلش جا به جا کرد.
ایلین دوباره نگاهش را به صندوق چوبی انداخت.

ـ نمیدونم چرا اینقدر این صندوق برات ارزشمنده...من تنها برای بهترین دوستم چنین ارزشی قائلم که تو برای این صندوق قائلی...

ـ شاید!

انگاه دستی بر صندوق کشید و گفت:
شاید من این صندوق رو به اندازه یه رفیق صمیمی دوست دارم.

ـ راستش هرکسی میتونه یه صندوق رو بخره!ولی...

ـ آره درست میگی!چون درک نمیکنی! آدم ها دیگر وقت شناختن چیزی رو ندارن!آدما هر چیزی که بخوان ساخته شده و آماده میخرن. اما از آنجا که هیچ فروشگاهی " دوست " نمیفروشه،هیچکس یه دوست واقعی نداره! میدونی؟

ـ نذاشتی حرفمو تموم کنم!

پسرک لحظه ای سکوت کرد.

ـ به نظر میرسه تو بهش وابسته شدی.فقط امیدوارم چیزی که اونجاست این ارزش رو داشته باشه که حتی یک لحظه هم نتونی ازش دل بکنی!

و باز هم سکوت...اما سکوتی پر حرف که در پس ان نگاه سرد میشد تک تک کلماتش را خواند.
احساساتی عمیق در پشت چهره اش نهفته بود.حسی دوستانه...محافظت،عشق و وابستگی!

این یک نقاب بود...و شاید همین نقابی که فرانک بر چهره داشت،سالها بود که مانند انرا ایلین بر چهره خود زده بود.نقابی که او را از "خودش" متمایز میکرد.

در همان گیر و دار ذهن پرتکاپویش،لحظه ای گویی کلمات از ذهنش تراوش کرد و مانند طلسمی از زبانش جاری شد...کلماتی که روزگاری فریاد انرا خفه کرده بود...

ـ نمیدونم واقعا خود واقعیت هستی یا نه... اما من ادم عجیبی ام.ادمی که انتقام و مجازات براش مشکلترین کار دنیاست...و ناراحتی دوستانم برام بدترین عذاب...

همینجا رشته ی کلام خود را برید.نمیدانست لحظه ای چه چیزی باعث شده بود چیز هایی را بر زبان بیاورد که با شخص شناخته شده اش در تضاد بود.

اما همه اینهمه،دامی بود که خود برای خود گسترده بود و گردابی که خودش ساخته بود و در ان فرو میرفت...و باید این نقاب ویرانگر را از خود دور میکرد.
*********
به جز ستارگان درخشان اسمان شب و ماه،که گویی همزادش را در اب جاری چشمه میدید،نور دیگری نبود که باقی راه را روشن کند.ماه با لشکر شب،در جنگ باشکوه افق،بر قلمرو خورشید ظفر یافته بود.

ایلین بر سنگ بزرگی نشسته بود و سرزمین بزرگ کوه ها و راه گذشته اش از نظر میگذراند.
همانطور چشمانش در اطراف میچرخید که لحظه ای متوقف شد.

فرانک،چند قدم انطرف تر،با تکیه بر سنگی خوابش برده بود.قدمی جلو تر خاکسترِ چوبی دیده میشد که هنوز دود از اتش کشته ی ان بلند میشد.

در کنارش یک کوله پشتی بر زمین افتاده بود و درست در کنار دستانش همان صندوق چوبی قدیمی محبوبش دیده میشد.
نگاهش همانجا خشکش زد.

بهتر نگاه کرد.نقش و نگار بر صفحه چوبیش را.
از لابه لای صندوق،از میان روزنه های ان،نوری به بیرون دویده بود.نوری که خبر از محتویات داخل صندوق میداد.نوری که ذهن را در خود غرق میکرد.نوری شبیه به آبِ درون قدح اندیشه.

ایلین برخواست...جلو رفت.درکنار او زانو زد و به چشمانش نگریست که در ارامش و درخوابی عمیق بود.
دست برد و صندوق را به ارامی از جا برداشت.

سرانجام کنجکاوی بر او چیره شده بود.هر جور میشد میبایست ببیند داخل ان صندوق چیست که اینگونه پسرک را شیفته خود کرده است.
نور صندوق در آیینه چشمان ایلین تلاءلو میکرد.

از جای برخواست و تا جایی که میتوانست از انجا دور شد...
کمی دور تر...درست بر لبه پرتگاهی ایستاد.باد تندی میوزید...گویی زوزه های باد خبر از واقعه ای شوم میداد.

در صندوق که باز شد...لحظه ای نور مقابل چشمانش را فراگرفت.اما لحظه ای بعد،همه چیز برایش شفاف شد.
در ان لحظه او چشمش به چهره ای افتاد...صورت زنی که در میان دریای ارام و درخشان و کوچک داخل صندوق،به او مینگریست.در قسمت هایی از صورت...جاهای سوختگی دیده میشد...

هنوز چند ثانیه نگذشته بود که ناگهان چیزی صندوق را محکم از دستش کشید.
غافلگیر شده بود.با شک زدگی برگشت و به پشت سرش نگاه کرد...
و انچه میدید یک چهره ی سرد اشنا بود که در میان تاریکی محو تر به نظر میرسید.
زبانش بند امده بود.قدمی به عقب رفت.دست برد تا چوبدستی خود را بکشد اما به لحظه نکشید که با حرکتی سریع خلع صلاح شد...

ـ تو چیکار...

چشمان فرانک از خشم لبریز بود.چوبدستی اش را باخشم در دست میفشرد.

ـ درسته برای جواب دادن دیره!اما این چیزیه که حالا باید بدونی!اتفاقا،منم درست مثل تو ادم عجیبی ام!در زندگیم در مورد چیز هایی حساسم که اگه کسی پیدا بشه که پا ازشون فراتر بذاره،رهاش نمیکنم تا زمانی که نابودش کنم!و برام مهم نیست یه دوست باشه یا دشمن!در این صورته که تا انتقام نگیرم و هزار برابر بیشتر تلافی نکنم و اون شخص رو وادار به پشیمونی نکنم دست بردار نخواهم بود! . فقط در اون صورته که هیچوقت نمیبخشم...فقط در اون صورته که با ناراحتیش از ته دل خوشحال خواهم شد!آدم عجیبی ام...هوم؟فقط اگه کسی پاشو از یک سری خط قرمز هام رد کنه،قدم هاش که هیچ،چیزی که من میشکنم زندگیشه!

درون چشمانش را خون فراگرفته بود.
ـ فرانک...خواهش میکنم...متا...

ولی پیش از انکه ایلین توان انجام واکنشی را داشته باشد،دستی او را محکم به لبه پرتگاه هل داد...
ثانیه ای زیر پایش خالی شد.احساس وحشتناکی وجودش را فراگرفت...لحظه ای مرگش در برابر چشمانش تداعی شد.

او با فریادی بلند از فرط وحشت،به عمق تاریکی سقوط میکرد.
اما در همان ثانیه های سقوط...در کمی پایین تر،شاخه ای را دید که سر از سنگ براورده بود.
چشمانش را بست و در ثانیه ای بعد سنگی را چنگ زد که احتمال میداد شاخه همانجا باشد.

لحظه ای در خلاء...لحظه ای در تعلیق...لحظه ای در سکوت...لحظه ای در ثبوت...و لحظه ای که گویی زمانی در ان توقف یافته بود اتفاق افتاد...

ایلین هنوز تنفس را احساس میکرد و خونی که هنوز در رگ هایش جریان داشت.
چشمانش را باز کرد و خود را در حالی دید که شاخه ی محکمِ بیرون دویده از دل سنگ را محکم گرفته بود...شاخه ای که همچون فرشته ی نجاتی بی جان،به یاری اش شتافته بود...شاخه ای که اکنون(زندگی) را مدیون ان بود.

خودش را به سختی بر روی شاخه کشید.به بالای سر خود نگریست.او را هنوز انجا میدید که همچون کرکسی در انتظار مرگ قربانیش،قد علم کرده بود.
نگاه نفرت امیزش را احساس میکرد.نگاهی که از عدم موفقیتش در گرفتن جان او ناخشنود بود.

مرد فریاد زد:
خیلی خوش شانسی...ولی مهم نیست!میتونی تا ابد اونجا بمونی!

ایلین خندید.خنده اش تلخ بود.اما خندید.
با صدایی بلند فریاد زد:
ـ شاید...ولی...میبینی؟کار عجولانه هیچوقت به سر انجام نمیرسه...اگه میخواستی دفعه ی بعد کسی رو نابود کنی،اول موانع رو پیدا کن تا اینطور با شکست مواجه نشی!... حداقل زمانی که مثل یه تیکه یخ زندگی میکنی!مثل همیشه ات!

مرد موذیانه قهقهه زد.
صدای قهقهه اش کوهستان را فراگرفت...
اسمان دوباره به سپیده دم بازگشته بود.همان سپیده دم پیشین...که در ان راه ان دو به یکدیگر رسیده بود اما اکنون جدا میشد...

روز را غروب نابود کرد...و شب را سپیده دم.اما همان خورشیدی که در غروب ناپدید شد...در طلوعی دیگر و اینبار باشکوهتر،دوباره درخشید...
در همان بحبوحه ی سپیده دم،ناگهان خورشید باری دیگر از پشت کوهساران پدیدار شد و چشمان پسر جوان را نیز به خود جلب کرد.

نور لحظه ای چنان همه جا رافراگرفت...که دیگر چشم ها توان دیدنش را نداشت.
و اندکی بعد از طلوعی شکوهمند...چشمان بهت زده فرانک دیگر هیچکسی را بر شاخه ی پایین پرتگاه نمیدید...انگار همه انها فقط یک خواب بود.اما خوب میدانست که نبود!
گویی هم زمان با ناپدیدی شب او نیز ناپدید شده بود به ناکجا ابادی که تنها خودش میدانست کجاست...!


eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me



پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۴۶ جمعه ۲۵ دی ۱۳۹۴
#52

سیگنس بلکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۸ چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۹:۱۲ یکشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۵
از جهنم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 81
آفلاین
دابی میفمه که هری پاتر تو دردسر افتاده اما نمیدونه که همش شایعه است ومثل سال دوم به جای کمک بهش....
________________________________________________________________
باید ارباب هری رو پیدا کنم اون به کمک دابی نیاز داشت آخرش از من تشکر کرد.
-بازم این بچه ها اگه یه شب گذاشتن من راحت بخوابم
_خودتو ناراحت نکن عسیسم
-چچجوری ناراحت نباشم پینس دیگه کم کم حالم از خانم نوریس هم به هم میخوره.
فیلچ وپینس همون جوری که غرغر میکردن کم کم صداشون کم شد بعد دیگه کلا ناپدید شدن.
_آخه چجوری امکان داره فقط من دونست که ارباب هری به خطر افتاد فیلچ چه طور فهمیده من باید کاری کرد هر چه زود تر کاری کرد............
تو چه طوری اومدی وینکی
وینکی:دا هیک داب هیک
-چی میخوای بگی وینکی بگو ارباب هری تو درسر گیر کرده
وینکی شیشه شیر تسترال از دستش افتادو زد زیر خنده و گفت:هیک هیک هری پاتر همه قلعه میدونن
ولی وینکی همون جا خوابش برد
_وینکی بی مغز من کار داشت باید به ارباب هری کمک کنم.دابی به راهش ادامه میده بالاخره تو برج ستاره شناسی دوتا سایه میبینه یکم که میره جلو هری رو با جینی میبینه وب با فرمت بهروز اون دوتا رو نگاه میکنه
-ارباب هری
- :vay: باز تو دابی من از دست تو چیکار کنم همش دنبال من هستی دست مالفوی درست خیلی منگولی من اگه نخو......حرف نزن میدونم میخوای چی بگی باز اومدی منو نجات بدی نگاه کن سالمم ناموسن ول کن برو بچسب به کارو زندگیت چرا ول کنم نیستی .
و هری با یک حرکت پرشی موجی خودشو روی دابی میندازه ومیگه دیگه نمیزارم از این جور کارا بکنی وسیگار در میاره و یکی ازسیگارهارو در میاره روشن میکنه هدایتش میکنه تو مماخ دابی.
_آخیش آدم راحت میشه
جینی:هری تو سیگار میکشی
- نه جینی میدونی چیه مممممممم خب چیزه اینو تو راهرو پیدا کردم من اصلا سیگار
_سخنرانی نکن بابا یده منم بکشم
_بازم فرمت بهروز جینی چی ؟
بده پاکتو.....


عمو نوروز نیا اینجا که این خونه عزا داره
پدر خرج یه سال قبل شب عید و بدهکار
چشای مادر از سرخی مثل ماهی هفت سینن
که ازبس تر شدن دائم دیگه کم کم نمیبینن
برادر گم پشت سرنگ های فراموشی
تن خواهر شده پرپر تو بازار هم آغوششی
توی این خونه ی تاریک کسی چشم انتظارت نیست
تا وقتی نون و خوش بختی میون کول بارت نیست
عمو نوروز نیا اینجا بهار از یاد ما رفته
روی سفره نه هفت سین نه نون نه ___
عمو نوروز تو این خونه تموم سااال زمستونه
گل وبلبل یه افسانه است فقط جغد که میخونه
بهارو شادی عید و یکی از اینجا دزدی
یکی خاکستر ماتم رو تقویم ما پاشیده
عمو نوروز نیا اینجا
تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.