هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:  Hannahspearritt    1 کاربر مهمان





Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۸:۴۹ شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۴
#26

کریچرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۴ یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۳:۲۰ پنجشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۲
از خانه ي شماره 12
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1237
آفلاین
پروفسور مک گوناگل توی دفترش نشسته که میبینه یک چیزی با سرعت از جلوی پنجره ی اتاقش رد میشه
هری در حال مانور دادن تو آسمونه که صدای مک گوناگل رو از فضای پایین میشنوه
مک گوناگل: هری پاتر زود بیا اینجا کی به تو گفته بری اون بالا
هری: خاله جی کی
مگی: کی؟
هری: رولینگ خودش گفته قراره کاپیتان بشم من هم از همین الان شروع کردم به تمرین
مک گوناگل: رولینگ غلط کرده با تو
هری: حواست باشه ها یک وقت دید تو جلد شش نبودی
مک گوناگل: هری اگه نیای پایین میگم دیوانه سازا بیان بخورنت
هری: بچه میترسونی
مک گوناگل: همون حقته ولدی بیاد بزنه پدرت رو در یاره
هری: خاله گفته حالا حالا ها نمی میرم حالا هم اینجا واینستا تمرکزم رو به هم میریزی


كريچر مرد ؛ زنده باد كريچر


Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۵:۵۳ شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۴
#25

سیبل ایزابل دورست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۴ پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۹:۴۸ دوشنبه ۹ آبان ۱۳۸۴
از هر جایی که یه کاکتوس بتونه زنده بمونه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 163
آفلاین
هری می ره می بینه پروفسور مک گونگال نشسته زار زار گریه می کنه و یه جارو هم تو دستشه.
هری:چی شده؟
پروفسور:دامبلدول مینن که دید تیم ماداله بلند مشه زد همه این چمنها لواز بین بلد.منم کف کلدم دندون مصنوعیم افتاد شکست.تا اینها در بیان هم یه یال و نیم طول می کشه.من کوئیدیچ می خوام
هری:من نیم سال کوتاه ترش می کنم.
پروفسور:چه طولی؟
هری جاروی پروفسور رو قاپ می زنه می ره بالا و می گه این طوری
یک سال بعد هری هنوز جارو سواری می کنه.
پروفسور:هری هم دندون در اوردم هم علف زیر پام سبز شد مردم اونقدر صبر کردم بیا پایین.
هری:تا تموم دندونات به صورت طبیعی نریختن و چمن ها با وجود کود قوی هاگریدی زرد نشدن من نمی یام پایین.


از شما دعوت می شه تا در کلاس پیشگویی شرکت کنید .


Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۲۲:۳۷ جمعه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۴
#24

فلور دلاکورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۱۴ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۴:۰۹:۳۰ یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۸
از پاریس
گروه:
کاربران عضو
پیام: 973
آفلاین
خب منم چون تایپم فارسی نبود قبلیو ننوشتم ولی همه داستانهارو خوندم حتی اولین نفری بودم که امدم دیدم که چه شکل جدیدی گذاشتید و ممنون از پروفسور آمبریج
&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&
در روزگار گذشته یک روز هری به سرش می زنه که بره تو جمگل گشتی بزنه
هری با خودش: چقدر روز کسل کننده ای برم بیرون یه گشتی بزنم
لباس کوییدیچشو می پوشه و یواشکی از خونه ی دورسلی ها می یاد بیرون
هری شنل نامری رو رو خودش می ندازه و شروع می کنه به پرواز
بر فراز جنگل
هری با خودش آواز می خونه
هری: چه هواییه خوبیه آی چه هوایه خوبیه وای چه هواییه خوبیه ... زندگییییییییییییی
یکدفعه یک کلبه وسط جنگل می بینه
هری با خودش: اوه چه کلبه ی خوشگی برم ببینم چی توش پیدا می کنم
هری آهسته می یاد پایین
پاورچین پاورچین وارد می شه
هری: این همه طلا!
بین اون همه طلا یک شیشه بوده که توش یک مایع طلای رنگه و نظرشو جلب می کنه پاورچین پاورچین از بین طلاها رد می شه و به شیشه نگاهی می ندازه
هری با خودش: عجب چیزیه اگه به رون نشون بدم سکته می کنه باید یکبار با رون بیام اینجا حتما خوشش می یاد
اون شیشه رو بر می داره و جیباشو از سکه هایه طلا پر می کنه از خونه می یاد بیرون که
یکدفعه
هری: ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
پیرزن: ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
هری بدو پیرزن بدو
هری بدو پیرزن بدو در یک آن هری با سرعت می پره رو جاروش و می خواد در بره
پیرزن هر کاری می کنه هری نمی یا پایین
پیرزن با خودش فکر می کنه حالا چی کار کنم هوم آره باهاش مهربون باشم
پیرزن: ننه بیا پایین گل پسر بیا پایین
هری: نمی یام نمی یام
و همونطور تو هوا بالا و پایین می ره
پیرزن با خود : هوم یکم خشن بکنم
پیرزن: می گم بیا پایین هووووووووووووووی پسره
هری: نمی یام نمی یام
پیرزن که از کوره در رفته: پسره ی تخش بی ادب می گم بیا پایین می کشمتا
هری: بچه می ترسونی؟
پیرزنه یک دفعه قلبش می گیره و می یوفته و می میره!
و اینطور می شه که افسانه ی پیرزن خبیس تاریخ ساحره ای که از بدترین بوده به پایان می رسه
و بشنوید که اون چیزی که پیرزن دنبالش بوده شیشه ی عمرش بوده که متاسفانه از حرصش مرد و مثل داستانهایه افسانه ای نشد که شیشه عمرش بشکنه و زودتر مرد!

هری هم از بس بچه ی بدی بوده پیرزنه رو می ندازه همونجا و می ره و یک داستان دیگه شروع می شه که بعدها براتون تعریف خواهم کرد ....


دلبستگي من به جادوگران و اعضاش بيشتر از اون چیزی که فکرشو میکنید


Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۴:۵۸ جمعه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۴
#23

الیور وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۶ یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 326
آفلاین
آلیشیا:هری بیا پائین ببینم.
هری: نمیام.
آلیشیا:میرم به نمید میگم با سیم سرور بیاد برات
هری نه تورو به خدا قسم به نمید نگو.
آلیشیا: مگه نگفتم تا وقتی ترک نکردی نیا اینجا؟
هری:خب چرا.ولی من دلم واشه کوئیدیچ تنگ شده.
آلیشیا:راستشو بگو ببینم دلت واسه کوئیدیچ تنگ شده؟
هری:خب راشتش نه من بیرون اشتادیوم بودم یهو باد بشتمو اورد اینجا من دارم دنبلش میگردم.
آلیشیا:اه که اینطور حالا که اینطور شد میرم به پروفسور میگم.پروفسور پاتر اینجاست.بسته بیسکوئیتت رو بیار.


ویرایش شده توسط الیور وود(White Lad) در تاریخ ۱۳۸۴/۲/۳۱ ۱۲:۱۵:۴۴


بدون نام
آمبريج : هووووي ! پاتر احمــق ! بيا پايين كله پوك تا حسابتو برسم !
هري : ! نميام وزق زشت پير !
آمبريج : پاتر اين آخرين برايه كه دارم بهت هشدار ميدم ! تو به چه حقي زير شلواري فاجو توي دفتر من سوزوندي !؟ هان !؟
هري : ! حقته عفريته بي ريخت ! حقه همتونه ! الانم ميرم نميدو سوار ميكنم و جيم ميشم ! ديگم هيچ كدومتونو نمي بينم !
آمبريج : كه اينطور ! پاتر كله پوك ! پس داشته باش تا جاسمو بفرستم سراغت !
هري : بيشين بينيم بابا حال نريم ! زشت ! وزق ! اِ ... هه هه ! اين چيه داره مياد نزديكم !؟ شبيه بيله نورممده !!! ... بـــوم !!
در اينجا بيل نورممد با شتاب هرچه بيشتر به طرف كله پاتر پرت شد ! و پاتر كه قبلا توسط گلاب ممتاز اسنافلز مست شده بود از روي جارو پرت شد و كيلومتر ها آن طرف تر در نزديكيه محل زندگيه نميد فرود آمد ! پس نتيجه ميگيريم كه باز هم پاتر به مراد دلش رسيد !



Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۰:۱۳ جمعه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۴
#21

Irmtfan


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ شنبه ۱۳ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۱۰:۵۷ چهارشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۵
از پریوت درایو - شماره 4
گروه:
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 3127
آفلاین
10 سال بعد در هاگوارتز:
مک گونگال: هری وروکج ( نوی از وروجک) بدو بیا پایین این بیسکوییتا رو بخور مگه کوری نمیبینی من دندون ندارم بعدش من با یه طلسم از حلقومت میکشم بیرون خودم میخورمشون

هری: نچ نچ تو اول باید نمره منو بدی درسام پاس شه بابا من الان 7 ساله اضافی تو هاگوارتز موندم دیگه پیر شدم رفت

مگی: آقا پاتر اون دیگه تقصیر خودته که در حین درس خوندن به کارهای دیگه اشتغال داشتی تو اساس نامه هاگوارتز اومده دانش آموزان در هنگام درس خوندن حق زن گرفتن و حق اشتغال ندارن متاسفانه چون خانم گرنجر فارغ التحصیل شدن دیگه امیدی به این نیست که کاری بشه برای شما کرد متاسفم


Sunny, yesterday my life was filled with rain.
Sunny, you smiled at me and really eased the pain.
The dark days are gone, and the bright days are here,
My sunny one shines so sincere.
Sunny one so true, i love you.

Sunny, thank you for the sunshine bouquet.
Sunny, thank you for the love you brought my way.
You gave to me your all and all.
Now i feel ten feet tall.
Sunny one so true, i love you.

Sunny, thank you for the truth you let me see.
Sunny, thank you for the facts from a to c.
My life was torn like a windblown sand,
And the rock was formed when you held my hand.
Sunny one so true, i love you.


Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۰:۱۰ جمعه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۴
#20

پروفسور گودریک گریفندور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۹ یکشنبه ۶ دی ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۲:۱۲ جمعه ۲۸ مرداد ۱۳۸۴
از سالن عمومی گریفندور
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 232
آفلاین
ممنون از نظرات خوبتون دولورس به من کمک میکنه که بهتر بنویسم...نقد خیلی چیز مفیدیه!
======
ساعت 12 ظهر یک روز پاییزی مکان حیاط خانه...
- پاتر برگرد...پاتر اگه دستم بهت نرسه...پاتر میکشمت...دفعه دیگه مجبورت میکنم همه چمدونامو بیاری...پاتـــــــــــــــر!!!
هری : خداحافظ مامان جون...دفعه بعدی اگه باشه...شما آفتاب لب بومی...خداحافــــــــظ...
هری با خودش میگه : آخیش...راحت شدم...امان از دست این مادر زن! نمیذاره آب از گلوی آدم پایین بره...
یکدفعه نمید با یه کیسه خرید با جارو از جلوی هری رد میشه...
نمید سرشو بر میگردونه : هری...کجا میری؟ مگه من مادرمو دعوت نکردم خونه؟...کجا؟...هری...وایسا ببینم...داری فرار میکنی؟...وایسا !!!
=نیم ساعت بعد - خانه=
هری به میوه ها اشاره میکنه و میگه : چیزه مادر...جون تعارف نکنین...میوه...بفرماین...برای طول عمر مفیده...
مادر نمید : که من آفتاب لب بومم؟... نمید عزیزم...شما تو خونتون چماغ دارین؟


وه که چه بیرنگ و بینشان که منم...کی ببینم مرا چنان که منم؟!

تصویر کوچک شده


Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۰:۰۹ جمعه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۴
#19

دلورس  آمبریج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۲۵ سه شنبه ۲۲ دی ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۱:۵۳ سه شنبه ۲۶ مهر ۱۳۸۴
از وزارت سحر و جادو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 93
آفلاین
آقای سالازار اسليترين عزیز...و دیگر ناظران این فروم، لطفا هیچ گونه اظهار نظری در مورد نوشته های دیگران در پایین اونها نکنید...ناظرا کی حق این کارا رو دارند؟
حیف که نمی تونم اون نوشته رو بردارم...ولی از مدیران تقاضا دارم هر چه زودتر اون نوشته رو بردارن
در ضمن هیچ نمایشنامه ای از اینجا زیر قیچی هیچ کسی نمیره.

ایلیدان عزیز...فک کنم همون مورد سوم میشه..باید داستانی بنویسی که به این عکس مربوطی باشه!

خودم می دونم عکسش مشکوکه! ولی راستش عکس کارتونی دیگه ای پیدا نکردم! حالا برای دفعه ی بعد بهترشون می زارم!
ولی چو با اینکه طرح نویی نداشتی...ولی پرداختت خوب بود.
همزاد عزیز من...که تقریبا همیشه اولین نفر ها می نویسه...اولا یه افرین به خاطر پشتکارت..و یه افرین به خاطر ساده نویسی!درسته منو اینطوری به خنده ننداخت( در صورتی که فکر کنم منظورت این بود!) :lol2: ولی من وقتی خوندم اینطوری شدم!ببین!

در مورد روماسلا
موضوعی که انتخاب کرده بودی، با توجه به قیافه ی پیرزنه، درست بود!
ولی بسیار زیاد کشش دادی!می تونستی در 3 4 خط تمومش کنی...اگر صرفا برداشتن دندون مد نظر بوده!نه اینکه 956 خط بنوسی!

در مورد شکنجه دادن...
نوشتن یه نمایشنامه در مورد شکنجه دادن..شاید بشه گفت جزو اسون ترین موارد هست!طرفو میگیری..از چیزی که بدش میاد...ازارش میدی!
حالا پرداختش به صورت طنز یه حرف دیگه اس...

دوستان این رو مد نظر قرار بدید که همیشه لازم نیست طنز باشه...البته خوب ما چون برای داشتن اوقاتی خوش اینجا هستیم..همه ترجیح می دن یه متن طنز بخونن تا یه متن صرفا ساده! ولی این دلیل نمیشه اگر کسی طنز ننویسه..بد نمایشنامه می نویسه!


دلورس جین آمبریج
سازمان ملل جادوگری!
سفیر صلح.


Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱:۰۶ جمعه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۴
#18

چو چانگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۰ دوشنبه ۱۵ تیر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۵:۲۷ دوشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۷
از کنار مک!!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1777
آفلاین
والا من يكي كه چيز خاصي به ذهنم نرسيد!اين عفريتس؟

باديدن اين قيافه تنها چيزي كه به نظرم رسيد قصه هاي مامان بزرگا كه توشون ديو داره يادم افتاد!
______
هري داشت تو زمين كوييديچ چرخ ميزد كه ميبينه يه چيز گنده و زشت داره نگاش ميكنه! نزديك كه شد ميبينه آمبريجه!

آمبريج: پاتر زود بيا پايين ببينم!
هري: ولي من دلم نميخواد بيام!
آمبريج: يا مياي پايين يا گراپي رو خبر ميكنم!
هري: تو مگه گراپي رو ميشناسي!
آمبريج: تو چيكار داري بچه ميگم بيا پايين يعني بيا!
هري: نه نميشه بايد بگي!
آمبريج: اكسيو پاتر!
هري مياد كنار امبريج!
آمبريج: حالا به عنوان تنبيه يه هفته ميدمت دست آداسيا كه شكنجت بدن...بعد هم ميدم اليشيا بخوردت!
هري: مگه اليشيا ادم خواره؟
امبريج: نه ولي معتاد خواره!
هري: مگه من معتادم؟
امبريج: علاوه بر اون زز هم هستي!
هري: اِ راست ميگي؟
امبريج: معلومه كه راست ميگم! چي فكر كردي؟
هري: يعني تو اينقدر نابغه بودي من نميدونستم!
امبريج: خوب ميخواستي بدوني!
هري: حالا بگو ببينم زز يعني چي؟
امبريج: يعني زير زمين!
هري: ببينم تو فرق بين انسان و جسم رو ميدوني؟
امبريج: اره تو جسمي من ادمم!
هري:
__________
با معذرت از آمبريج عزيز هيچ چيز ديگه اي به ذهنم نرسيد! ميدونم واقعا افتضاح بود!


[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]


Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۰:۱۳ جمعه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۴
#17

سرژ تانکیان old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ جمعه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۰۹ یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 532
آفلاین
هري و رون بعد از ناهاري سير رفتن كه يخورده به درسشون برسن..آخه هنوز تمرين تغييره شكل به كامپيوتر رو انجام نداده بودن..در راهه رفت به سالونه عموميه گريفيندور رون رو ميكنه به هري و ميگه:
- هري الان حوصله درس خوندن داري؟آره
هري زيره چشمي به رون نگاه ميكنه...البته قيافش اصلا مثله آدمهايه زيرك نبود..اتفاقا خيلي خنگ نشون ميداد و ميگه:
- گطور مگه؟چيزي شده؟باز ميخواي بريم پيشه هرميون...بابا چقدر بهت بگم هرميون ديگه برايه تو نيست....مالفوي بهش معجونه عشق خرونده...چند دفعه بهت بگم؟
- خره...چرا حاليت نيست....منظورم اين نبود....بيرونو نگاه كن..ببين چقدر هوا آفتابيه...آفتابيه مهتابيه....پروفسور هارو ببين دارن جارو يواري ميكنن...پروفسور مكگونگالو ببين
- ايي....راست ميگي....چقدر خنده دار..... ولي خب به ما چه؟
رون كه ديگه داشت ميتركيد از خنگيه هري گفت:
- نميدونم تو چطور تونستي از دسته اسمشو نبر با اين خنگيت فرار كني......چرا نميفهمي؟.....منظورم حاظري كرم بريزيم؟
هري يه خورده عينكش را بالاي داد و گفت:
- ما كه كرم نداريم....الان كرم ها رفتن زيره خاك...بايد بريم از هاگريد كرم بگيريم...راستي چه نوع كرمي ميخواي؟
رون ديگر كنترلش را از دست داد و يك مشته مهكم روانه صورته منگه هري كرد.....
- هري...چت شده؟نكنه نوشيدني خوردي؟
هري كه از دماغش خون ميومد تازه ميفهمه كه چي شده و ميگه:
- آره...يه خورده به غذام افسون مست كنندگي زدم
- اه بسه ديگه..پاسس؟
- اره
- پس بريم...
_____________________
هري و رون جاروشونو از اتاقه خواب ميگيرن و ميدون به طرفه محوطه بيرونه قلعه....همينطور كه دارن ميدون و پروفسور هايه سواره جارو رو نگاه يكنن و ميخندند چششون به يك ليوان كناره زمين ميافته....ليوان درست كنجه ديوار بود...از توش هم يه نوره خيره كننده اي بيرون ميومد...با توجه به اين نور باز هم ميشد فهميد كه اون ليوانه....رون ليوانو برميداره و ميگه:
- به نظرت هري..اين چيزي كه توشه چيه؟
هري عينكشو تميز ميكنه و با دقت به ليوان و شي درخشان درون اون نگاه ميكنه و ميگه:
- نميدون بزار درش بياريم
همون موقع صدايه مسخره دامبلدور را از دور ميشنون كه فرياد ميزنه:
- منم بازي...منم بازي...حوصلم سر رفته
صدايه نامفهموه كسي اومد گه ميگفت:
-پلوفشور...يه خولته شنگين فاشين...فرا مششله پچه ها حرف ميشنين؟
هري و رون به طرفه صدا برگشتند و فهميدن كه اين صدايه كسي نبود به جز...
- مكگونگاله..
هري كه داشت از خنده روده بر ميشد گفت:
- آره...
رون دستش را در ليوان كرد و خيلي سريع آن شي رو بيرون آورد...وقتي از آب بيرون اومد نوره خيره كنندش از بين رفت و هري و رون ناگهان فهميدند كه:
- دندونه پروفسور مكگونگاله
رون اين را گفته بود...ناگهان يه چيزي فهميد و بشكن زد:
- بيا ورداريمش.
- باشه
آنوقت رون و هري آن را ورداشتند و در جيبه هري پنهان كردند....آنها به هوا برخواستند و رفتند به طرفه پرو فسور كه ديگر بازيه آنها تمام شده بود..((البته دامبلدور خيلي ناراحت بود ..چون تازه ميخواست بازي كند))....
وقتي هري از كناره پروفسور گزشت فهميد پروفسور چيزي به خودش ميگويد:
- پس چرا نور نداره:
بيشك منظورش همان دندان بود.وقتي پروفسور به طرفه ليون رفت صدايه جيغش بلند شد :
- كي شننوممو گرفت؟
رون و ري خنديدن و گفتند:
- ما گرفتيم..فقط به شرطي ميديم كه ما ديگه تكليف تغييره شكل نداشته باشيم...
آندو در حالي اين جملات را ميگفتند كه سواره جارو بودن...ناگهان پروفسور رو به رون كرد و گفت:
- اگه به بابات نگشتف
رنگه صورته رون گچ شد و پا به فرار گزاشت.هري رو با پروفسور كرد و گفت'
- چيه؟.ميخواي به كيه من بگي ..من كه مارد پدر ندارم...پدر خوندمم كهبه دستوره خودوم كشته شد..
- بيا پايين وخر نه حشابفو ميخستم
- نه نميامم نه نميام...
ناگهان پروفسور حالتي به خود گرفت كه تاحالا كسي نديده بود..يه چيزي شبيه به وحشتناكيه مودي و التماسه مرگخواران....:
- هري...يو وانتو اين ماي روم؟
هري كه گيج شده بود گفت:
-چي؟
- همون كه شنفتي



((راستي آمريج جون...يه عكسه باحال بزار تا نوشتن حال بده..اين عكسه ميدونم خوب بود ولي اصلا حال نميداد....ميدونم بايد از چيزهايه ضايع بهترين چيزهار در بياريم ولي بازم بايد يه عكسي باال باشه...از ما گفتن...اگه صحنه شكنجه بزارين كه خراكه..اونوقت بهتون ميگم چطوري بايد نمايشنامه نوشت...))
-=-=-=-=-=-=-


ویرایش شده توسط سالازار اسليترين (نيش نيش كبير)! در تاریخ ۱۳۸۴/۲/۳۰ ۱:۱۳:۵۱
ویرایش شده توسط هری پاتر در تاریخ ۱۳۸۴/۲/۳۰ ۱۰:۳۰:۵۸







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.