هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۰:۵۱ چهارشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۷
#74

اسلیترین، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۱:۴۷
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 779
آفلاین
- همسر عزیزم چه جور لونه ای دوست داری برات بسازم؟قیفی؟ بیضی؟ مکعب؟ تو فقط امر کن من برات قصری از پلاستیک های درخشان میسازم.
- همسر عزیزم بیا اول یه جایی برای میوه های زندگیمون پیدا کنیم بعد من همه ی عشقم رو بسته بندی کنم و باهات به اشتراک بذارم.
- خوشحالیم که به این بحث خاتمه دادین. کمی ادامه میدادین از بین میرفتیم.

اما خوشحالی لرد چندان هم با دووم نبود. چون چند دقیقه ی بعد پای یکی از این دو مرغ عشق توی چشم لرد فرو رفته بود و داشت اون رو به عنوان محل جا سازی امتحان می کرد.
- اینجا خوبه ولی یه چیزی توش گیر کرده. بیارمش بیرون؟
- اون چشم ماست تسترال! بذار دوباره به وضعیت عادی برگردیم، اون وقت نسل همه ی پرنده ها رو منقرض میکنیم. دونه دونه ی پرهاتونو خودمون میکن...
- نه ولش کن عزیزم، ارزش نداره خودت رو خسته کنی. بیا ببین من چی پیدا کردم اینجا! اینجا خیلی خوب و مناسبه. دقیقا هم اندازه نو گل های ماست.
- چیو پیدا کردی؟ مگه ما گلخونه ایم که میخواید گل بکارید درون ما؟ ما لردیم! اربابیم! ارباب بسیار قدرتمند هم هس...

این بار جمله ی لرد با فرو رفتن دو عدد تخم پرنده توی دماغش نصفه موند. گویا پرنده ها اونجا رو محل مناسبی برای بچه هاشون یافته بودن.

- بریم دنبال یه لقمه نون عزیزم؟

دو پرنده نوک به نوک هم دادن و پر کشیدن دنبال غذا و موجب شدن لرد یه نفس راحت بکشه.

- راحت شدیم از دستشون. یکی بیاد این نوگل هاشونم از دماغ ما بکشه بیرون. راحت نیستم با اینا. حس میکنیم یه حشره تو دماغمون داره وول میخوره.

در دقایقی که لرد تلاش میکرد تا بچه های پرنده رو از دماغش بیرون بکشه. گویا بچه ها بیکار نمونده بودن و از اونجایی که گرمای درون بینی لرد رو دیده بودن جو گیر شدن و زودتر از موعد مقرر سر از تخم هاشون بیرون آوردن. و از اونجایی که پرنده ها اولین چیزی که بعد از بیرون اومدن از تخم ببینن به عنوان اقوام درجه یکشون به شمار میارن، اون پرنده ها هم با دیدن لرد...

- بابا!
- یکی بیاد ما رو نجــــــات بده!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۲۳:۰۷ سه شنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۷
#73

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۸:۲۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4830
آفلاین
در لحظه‌ای که لرد خیال می‌کنه از شر پرندگان مزاحمِ بی‌تربیت خلاص شده، دو پرنده‌ی عاشق جاشونو پر می‌کنن.
از اونجایی که شاخ و برگ‌های کوچیکی روی لرد باقی مونده بود و درختی که همیشه اونجا بود، حالا دیگه سرجاش نبود، به نظر میومد لردو بعنوان درخت اشتباه گرفته باشن!
- کیشته کیشته... بلند شین از رو ما! سالازار نگیم چی کارتون کنه! حداقل دستامونو از دور ور باز می‌کردین همچون مترسک شیم!

لرد با یادآوری این‌که تنها یک دست داره که اونم به زور با دوختی زیگزاگی به شونه‌ش وصله، دنیا رو سرش خراب می‌شه.
- نامردا. لعنت ما بر شما باد. ببینین به چه روزی افتادیم! کم مونده رو سرمون لونه بسازن!

دست بر قضا دو پرنده‌ی عاشق در حالی که مواد اولیه‌ی لونه‌سازیشون رو حمل می‌کردن، در محدوده‌ی دید لرد ظاهر می‌شن و لحظه‌ای بعد، بر روی سر مبارکش فرود موفقیت‌آمیزی رو انجام می‌دن.

- ما درخت نیستیم ابلها! ارباب هستیم! برین رو یه درخت خونه‌تونو بسازین تا خونه خرابتون نکردیم!

دو پرنده‌ی عاشق ضمن ادامه دادن لونه‌سازی، مقادیری عشق هم بین همدیگه رد و بدل می‌کنن.
- همسر عزیزم! عجب جایی پیدا کردیم. مثل کاسه‌ی نور می‌درخشه. همچون چشمان درخشان و زیبای تو، ای بهترین!
- آه گربه بخوردت. چه با رمانتیک شدی عشقم!

لرد برای لحظه‌ای دعا می‌کنه کاش به جای دستاش گوشاشو بریده بودن تا مجبور به شنیدن این حرفا نباشه.
- نزنین. حرف نزنین! همون لونه‌تونو بسازین اصن. لونه بسازین ولی حرف نزنین. دامبلدور شدن برا ما!




پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۲۱:۱۸ سه شنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۷
#72

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۹:۵۸:۰۵ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 268
آفلاین
- شب به بیــابان تنـــهـــــا ... منتظرت بودم ... منتظرت بودم!

- فــــیـــــــــسسسس!

رودولف وحشت زده چوبدستی کشید و در تاریکی بیابان به دنبال منشا صدا گشت.

- بلا؟ تویی؟ غلط کردم عزیزم ... خودتو نشون بده شوخی بسه! عع. نجینی! تو این‌جا چی کار می‌کنی؟

- از غم دوری پاپا سر به بیابون گذاشتم! این بی لیاقتا نه توجهی به وضع پاپا دارن نه دیگه اون عزّت و احترام سابقو برای من قائلن. این سوژه دیگه جای من نیست!

رودولف مارزبان نبود تا متوجه شود نجینی چه می‌گوید ... البته این را به روی خودش نیاورد.

- ترس؟ نه! نترسیدم! من هیچ‌وقت نمی‌ترسم ... حتا وقتی می‌ترسم.

- ها؟ چی می‌گی واسه خودت؟!

- یا ریش مرلین! به گمونم گشنشه.

- گشنه که ... آره! من همیشه گشنمه حتا وقتی گشنم نیست.

رودولف سریعا دست اضافه‌اش را کند و جلوی نجینی انداخت.

- بیا! مرگخواری هستم چنین فداکار! اینو بخور ارباب که خوب شدن براشون تعریف کن.

نجینی با ذکر «چه کتف و بالی بزنـــیـــم! » خزید و به سوی دست لرد حمله ور شد.

- بی راه نگفتنا ... در بیابان لنگه دست هم نعمته.

تصویر کوچک شده


- راضی به زحمت نبودیما! سر همین میز دور هم می‌خوردیم دیگه.

- نزن این حرفو! ارباب همیشه برای گیاهان ارزش زیادی قائل بودن. ما برای رضایت خاطر ایشون نشستیم زمین. شما بالا باشید.

عده‌ای از مرگخواران سعی می‌کردند نگاهشان را از میز ناهارخوری بدزدند و سایرین نیز با اکراه به درخت خیره شده بودند. دیس بزرگی از کود وسط میز بود و درخت مشت مشت آن‌ها را از پایین ترین نقطه وارد بدنش می‌کرد.

- هنوزم که ارباب ارباب می‌کنید! اون بنده مرلین الان فرقی با مجسمه نداره. دیگه لازم نی ازش بترسین.

- نخیر! ارباب فقط یکم ... ساکت شدن!

- و ساکن!

- و صامت!

- اینو که من گفتم.

- نخیرم تو گفتی ساکت. این فرق داره.

- چیزیم نمی‌خوره ... یه باره بگین نفسم نمی‌کشه دیگه. آخ که چقد ساده و ترسویید. اگه الان واقعا زنده بود و چیزی می‌فهمید می‌ذاشت من بیام تو؟ نه! همونطور که تو این 120 سال نذاشت.

نگاه‌های تردیدآمیزی بین مرگخواران رد و بدل شد. نه دلیلی برای رد حرف درخت داشتند و نه جرات پذیرفتن آن را.

- چیه؟ چرا اینجوری به من زل زدین؟ نگفتم بلایی سرش بیارین که! فقط گفتم اون الان چیزی نمی‌بینه و نمی‌شنفه ...

لینی در حالی که با دو بال شفاف جلوی چشمانش را گرفته بود گفت:

- اگه یه وقت ببینن چی؟

- اصلا تو فکر کردی این چیزا برای ما مهمه؟ ارباب تا همین الانشم هیچ وقت منو ندیدن.

- من رو هم هیچ وقت ... با دقت ندیدن! نشون به اون نشونی که هیچ وقت نگفتن امروز چه آرایش زیبایی کردی.

- باشه ... شما که راست می‌گین. ببینم! دیگه کود ندارین؟

- اجازه بدین ... اسلاگهورن رفته مرلینگاه تهیه تولید کنه.

تصویر کوچک شده


تق تق تق

- شوما؟

- وا کن غول بیابونی ... می‌دونم رودولف اون‌جا قایم شده.

- رودولف نداریم این‌جا. کوجا بهتون آدرس دادن؟

بلاتریکس اعصاب نداشت. به سرعت چوبدستی کشید و کلبه هاگرید را به آتش کشید. اما هرچه منتظر ماند جز فنگ و هاگرید نیم سوخته کسی از آن خارج نشد.

- پیدات می‌کنم رودولف! مگر دستم بهت نرسه.

بلا راسته‌ی بیابان را گرفت و راهی شد تا رودولف را پیدا کند.

تصویر کوچک شده


هوا هوای مهاجرت بود. دسته‌ی کبوترها که با پایان فصل سرما به خانه‌شان برمی‌گشتند در پهنه بی کران آسمان به پرواز درآمده بودند و با تغییر آرایش پروازی خود از 4-4-2 لوزی به 4-2-3-1 با دو هافبک دفاعی تخریبی صحنه‌های زیبایی ایجاد می‌کردند.

شالاپ!

- سر مبارک ما وای به حالتون اگر ما سالم بودیم ... وای به حالتون اگر مرگخوارامون وسط حیاط تنهامون نذاشته بودن و این جسارت رو می‌دیدن! لعنت به این مرض بختک ... لعنت به هرچی کفتره ... لعنت به آرایش دفاع چهارنفره خطی ...


ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۲۱ ۲۱:۲۷:۲۲
ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۲۱ ۲۱:۵۱:۳۹


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۱۹:۰۹ سه شنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۷
#71

لایتینا فاست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۹ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 347
آفلاین
ملت مرگخوار نگاهشونو از درخت گرفتن ولی این به معنی تایید حرف مرگخوار نبود. صرفا میخواستن قبل از این که زیر ریشه‌هاش له بشن، به حرفش گوش کنن.

- چی چی بیای؟ برگات میریزه تو خونه ریدل، همه جا رو برگی میکنه.
- اون خونه، حق منه، سهم منه. بعد میگن نیا.

- چه درخت بی چشم و رویی رو پرورش دادیم تو باغچه. فکر کرده ما نمیشنویم داره ادعای مالکیت میکنه، خونه ریدلو به اسم خودش کرد. یه ریشه‌ای از این درخت در بیاریم بعدا که دیگه جرات ادعای مالکیت کودشم نکنه.

اما درخت نمیتونست صدای لرد رو که مثل میخ روی زمین وایستاده بود رو بشنوه. در نتیجه یه قدم ریشه‌ای جلو رفت و مرگخوارا همزمان با درخت یه قدم عقب رفتن.

- اصلا کی گفته مال توعه؟ مال اربابم...
- ما همیشه میدونستیم تو بهترین مرگخوارمون هستی. ما میدونستیم که تو میدونی ما اربابیم و همه چیز برا ماس. یادمون باشه بعدا رنک بهترین مرگخوار رو بهش بدیم.
- ... نیست! خونه برا مرگخواراس.
- قبول کردن تو توی مرگخوارا از همون اول هم اشتباه بود. ما باید نشان مرگخواریتت رو پاک کنیم.

با این که نارسیسا گوش لرد رو دور دیده بود، اما لرد حتی نمیتونست تکون بخوره چه برسه به این که بخواد نشان نارسیسا رو پاک کنه. پس لبشو از حرص گاز نگرفت، چون نمیتونست!

- من از همون اول اینجا بودم. من حق کود و خاک اینجا رو دارم. من همه‌ی شماها رو دیدم وقتی نمیتونستین حرف بزنین و تاتی تاتی میکردین.
- یعنی حتی بلارم دیدی؟ چجوری بود؟ یعنی واقعا حرف نمیزد؟ شاید فقط موهای بقیه رو میکشیده.

- رودولف!

و رودولف با فریاد بلا به سوی بیابون فرار کرد و مرگخوارا رو با درخت تنها گذاش.


The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۱۸:۱۳ سه شنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۷
#70

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۴:۲۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5909
آفلاین
-درست نشونه بگیر...روی درخت. و درست تلفظ کن. وین گاااااردیوم...

هکتور از راه رسید و پاتیلش را بر سر کراب کوبید تا دیگر هرمیون بازی در نیاورد.

لایتینا جمعیت را کنار زد و جلو رفت.
-بکشین کنار ببینم. بازم به من محتاج شدین...یک ریونی. اونم نه یک ریونی عادی. من دیگه ناظرشونم. آخر هوش و مهارتم...دیگه یه پله بالاتر از من خود رووناس...

و چوب دستی را به طرف درخت گرفت و طلسم را بر زبان آورد.

درخت، بدنش را کش و قوسی داد و از روی لرد سیاه بلند شد. شاخه هایش را تکاند و لانه های کلاغ را با دقت روی شاخه ها جاسازی کرد.
-یه سیب داشتم رو این شاخه...کی چیدش؟

مرگخواران متحیر به لایتینا نگاه کردند.

-این چه طلسمی بود اجرا کردی؟
-فقط قرار بود بلند بشه...
-مثل یک درخت عادی!

درخت، که اصلا درخت سیب نبود، برگهایش را شمرد.
-خب...ده تا کمه. که تو این فصل تا هفت تا طبیعیه. سه تای دیگه رو باید پیدا کنم.

مرگخواران لرد را هم بلند کرده و بطور ایستاده روی زمین نصب کردند.

-نابخردا...مگه ما مترسکیم؟ سریع ما رو به حالت افقی در بیارین...

کسی کسی را به حالت افقی در نیاورد. به جایش، دروئلا پیشنهاد جدیدی مطرح کرد:
-چطوره بریم تو خونه و سر فرصت درباره این مشکل بیشتر فکر کنیم. وقت ناهاره.لرد سیاه همینجا بمونن و هوا بخورن.

-ما مایل نیستیم هوا بخوریم! ما مایلیم شما رو بدیم نجینی بخوره...

همه با پیشنهاد دروئلا موافقت کردند و به طرف خانه ریدل ها به راه افتادند.

-آره آره بریم...تو خونه بهتره.
این صدای درخت بود که ریشه هایش را بالا گرفته بود و داشت دوان دوان به دنبال مرگخواران حرکت می کرد. وقتی نگاه ناراضی مرگخواران را دید ادامه داد:
-چیه؟ منم تو این خونه هستم خب. حق دارم بیام. نیگا می کنن!


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۱۲:۰۲ سه شنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۷
#69

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۸:۲۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4830
آفلاین
مرگخوارا با احتیاط تختی که نجینی روی اون چنبره زده بودو روی زمین قرار می‌دن. فش‌فش رضایت‌آمیز نجینی، با دیدن وضعیت لرد که شاخه‌ی درختی داخل دهنش فرو رفته بود و زیر شاخ و برگ درخت مدفون شده بود، به فش‌فش‌های تهدیدآمیزی تغییر کاربری می‌ده.

مرگخوارا که جونشون رو در خطر می‌دیدن، به سرعت شورایی این‌بار با هدف نجات لرد از زیر درخت تشکیل می‌دن.

- خب، حالا چطوری اربابو بیاریم بیرون؟
- وینگاردیوم له وی یوسا بزنیم قال قضیه رو بکنیم بره!
- حواستون باشه که وضع شخص مجروح باید تا رسیدن نیروهای آموزش‌دیده ثابت بمونه.
- اربابو قطعه قطعه کنیم. اینطوری راحت از زیر آوار در میان. بعدشم به هم وصلشون می‌کنیم.

رودولف منتظر جواب مثبت مرگخوارا نمی‌مونه و بدون لحظه‌ای درنگ اره به دست جلو می‌ره.
- فقط تماشا کنین که چطور اربابو نجـ... آخ!

بلاتریکس تا همین جاشم به خاطر وضعیت لرد بیش از حد مقاومت نشون داده بود، اما بالاخره صبر اونم حدی داشت! بنابراین در یک حرکت سریع اره رو از دست رودولف بیرون می‌کشه و به فرق سرش می‌کوبه. رودولف که حالا همچون سیبی بود که کارد توش زده باشن، سعی می‌کنه اره رو از سرش بیرون بکشه.
- آخ! در نمیاد. خون می‌چکه از سرم. این خشونت دیگه از حد خارج شده بود.

بلاتریکس بعد از اطمینان از اینکه حداقل تا مدتی خبری از رودولف و اره کردنش نخواهد بود، به جمع شوراییان برمی‌گرده.
- وینگاردیوم له وی یوسا تصویب شد. با احتیاط انجام بدین که سرورم بیش از این متحمل آسیبی نشن!

لیسا که همیشه دوست داشت توانایی‌هاش رو به همه ثابت کنه، جلو می‌ره و وردو به زبون میاره. اما به جای این‌که آوار روی سر لرد برداشته بشه، یکی از پاهای لرد که آزاد بود، به هوا بلند می‌شه. لیسا با خشم نگاهی به چوبدستیش می‌ندازه.
- که اشتباه نشونه می‌گیری هان؟ قهرم اصن!

- دیگه رو پامون کنترل نداریم. پامونو برگردونین زمین! ما یک اربابیم که باید با احترام باهامون رفتار بشه، نه عروسک خیمه شب‌بازی که دست و پامونو تکون بدین.




پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۲:۵۳ سه شنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۷
#68

اسلیترین، مرگخواران

نجینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۱۸ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱:۲۷:۴۲ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 240
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه دچار فلج موقت خواب شده که چندان هم موقت نیست. لرد بیداره...ولی نمی تونه تکون بخوره. مرگخوارا تصمیم می گیرن مدتی به همین شکل ازش مراقبت کنن.
سعی می کنن از دماغش بهش غذا بدن ولی موفق نمی شن. در حالی که دارن فکر می کنن چطوری لرد رو خوب کنن، رودولف یه دست لرد رو با اره قطع می کنه که رو بدن لرد سنگینی نکنه!
سپس درتلاش برای اتصال دست، رودولف دست خودش رو هم قطع میکنه و دست‌ها با هم قاطی میشن. مرگخواران جلسه‌ی فوری‌ای برگزار میکنند تا به این نتیجه برسند که کدام دست، دست لردسیاه هست. و قرار میشه امتحان کنن ببین کدوم دست به لرد بهتر پیوند میخوره، ولی بلاتریکس کوتاه نمیاد و لرد رو کول میکنه و از خونه بیرون میزنه و حین دویدن لرد به دیوار برخورد میکنه و "کمانه" میکنه و به بالای درختی پرتاب میشه.
برای پایین آوردن لردسیاه قرار به قطع درخت میشه. نارسیسا تنه‌ی درخت رو تا نیمه اره میکنه ولی رودولف درحالی که دو دست دارد پیداش میشه. مرگخوارها متوجه میشن یکی از دست‌های قاطی شده رو به دلخواه به خودش وصل کرده. بالاخره بقیه‌ی درخت با تلاش رودلف اره و تنه قطع میشه و درخت میفته ولی لرد دچار صدمه‌ی بیشتری شده و شاخه‌های درخت در دهان و مغزش فرو رفته. مرگخوارها به پیشنهاد لینی قصد دارند لرد رو با تخت جابجا کنند.

- - - - - - - -

-

با شنیدن کلمه‌ی تخت از لینی، مرگخواران کمی ساکت شدند، و سپس با یادآوری اینکه پرنسس ارباب روی تخت ارباب روی بالش ارباب چنبره زده منتظر اتمام جلسه‌ی مرگخوارن برای تشخیص دست بود، چند نفرشان سریع به سمت خانه‌ی ریدل دویدند. بلاتریکس ندوید و همانجا کنار لرد و درخت و شاخ و برگ‌ش ماند. ترجیح میداد بقیه‌ای که در حال و روزِ جدید لرد نقش نداشتند توسط نجینی خورده شوند.

- از الان بگم من قهر بودم و هیچ نقشی توی این ماجرا نداشتم!
- منم داشتم سیم هدفونم رو جدا میکردم شاید بشه باهاش دست ارباب رو دوباره بهشون متصل کرد.
- منم چون دیده نمیشم از موقعیت استفاده کردم و دست رودولف رو اشتباهی زیر اره‌ی خودش گذاشتم تا انتقام جدا شدن دست ارباب رو بگیرم. اینو حتما به بانو نجینی بگید.
- پس زیر سر تو بود بانز؟؟
-

آن چند مرگخوار به اتاق رسیدند. نجینی ولی در حالت انتظار نبود. شلنگی که با آن به لرد میخواستند غذا بدهند، و رنگ سبزی داشت، در تکه‌های متفاوتی جلوی نجینی بود. البته که اینطور بود. نجینی شباهت‌ها را برنمی‌تابید!

-

چند دقیقه بعد تخت لرد درحالی که نجینی روی آن چنبره زده بود توسط مرگخواران به بیرون از خانه حمل میشد تا لرد را روی آن قرار دهند و جابجا کنند.


"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۲۳:۱۲ دوشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۷
#67

لایتینا فاست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۹ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 347
آفلاین
- توی چشای ارباب یه قهر خاصی موج میزنه. به نظرم بریم باشون آشتی کنیم بلکه خودشون از بالای درخت بیان پایین.
- ریونی بودین شما؟ مگه ریونیا نباید باهوش باشن؟!

بلاتریکس به لیسا و بعدش جماعت ریونی نگاه کرد.

- تکذیب میکنم.
- شما نمیخواد تکذیب کنی ریون بودن ما رو.
- من که ریونی بودنمونو تکذیب نکردم.
- خب نمیخواد باهوش بودنمونو تکذیب کنی.

لایتینا که از هوش سرشار ریونی مذکور شوکه شده بود، تصمیم گرفت در اسرع وقت سیم کشی های کلاه گروهبندی رو چک کنه تا نکنه قاطی کرده باشه.
- نخیرشم قهر خاصی که توی چشای ارباب موج میزنه رو تکذیب کردم. چرا دست ایسلندی نزنه؟

ملت مرگخوار:

- تو از کی صدای پشه میدی؟ کی بهت اجازه داد صدای ویز ویز پشه در بیاری؟ چشم ما رو دور دیدی فکر کردی ما نمیبینیم و متوجه نمیشیم؟

لرد سعی کرد متوجه شه که لینی برای چی مدام دور سرش میچرخه که بعد از حرف لینی جوابش رو گرفت.
- این جور که من میبینم، برای این که مصدوم جا به جا نشه، باید یه تخت بذاریم زیر ارباب و دو نفر دو طرفشو بگیرن و آروم اربابو بیارن پایین.
- دونفر و یه تخت... پیشنهاد خوبیه. فقط... اگه ما میتونستیم بریم بالا که اصلا نیازی به این روشا نبود.

لینی هیچ وقت پیکسی ریز بین و با دقتی نبود. اون فقط یه نکته‌ی کوچیک رو جا انداخته بود.

- اصلا از ریونیا نظر نخواستم. معلوم نیست کلاه گروهبندی چه چیزی از مورفین گرفته بوده و استعمال کرده موقع گروهبندی اینا.


The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۲۱:۵۸ دوشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۷
#66

اسلیترین، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۱:۴۷
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 779
آفلاین
- ما دوباره زیر آوار مدفون شدیم. اون بار زلزله به ما زد این بار مرگخوارانمون. حداقل این شاخه درخت رو از دهانمون بکشید بیرون تا مغزمون رخنه کرده.

هکتور با شیرجه ای خودش رو به سمت لرد شتابوند و چوبی رو که در دهن لرد فرو رفته بود بیرون کشید.
- این داشت اربابو اذیت می کرد من مطمئنم. من آوردمش بیرون. خودم تنهایی!
- آه هک... برای اولین بار تو عمرت یه کار مفید انجام دادی. وقتی حالمون خوب شد کمی دیرتر از گروهمون میندازیمت بی...

جمله ی لرد با فرو رفتن مجدد همون شاخه توی دهنش؛ که این بار تا مغزش رفته و در برگشت از سوراخ بینیش بیرون زده بود، نصفه موند.

- مگه نمیدونید نباید مصدوم رو از حالت اولیه اش تکون داد؟ میگن ممکنه آسیب بیشتری بهش زده بشه.

این جمله رو لایتینا گفته بود و طبیعتا شاخه ی درخت رو هم اون سر جای قبلیش برگردونده بود. اما خب بلاتریکس تحمل دیدن این وضعیت رو نداشت و کلا صبرش هم کم بود.
- خب الان یعنی باید اربابو تو این وضع نگه داریم؟

لایتینا با دیدن میزان صبر و تحمل بلا سریع خودش رو جمع و جور کرد.
- اهم... نه البته که نه... ولی خب باید یه فکر درست برای این وضع کرد. باید دنبال یه راه حل مناسب باشیم. به نظرم دوباره یه شورای ریونی برای این کار نیازه.
- بفرمایید فکر کنید ببینم چه فکری میکنید.

ریونی ها باز هم دور هم جمع شدن و به فکر کردن مشغول شدن.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۲۱:۳۰ دوشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۷
#65

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۵:۳۵:۰۳ چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۹
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 589
آفلاین
رودولف با فرمت آستین هایش را...خواست بالا بزند. اما لخت بود و خب... نشد!
دست هایش را به هم مالید.
-اجازه میدین مادمازل؟
-

رودولف منتظر نماند و تبر را از دست نارسیسا گرفت.

خرچ خرچ خرچ

یک ساعت بعد

خرچ خرچ خرچ

ملت مرگخوار که هر کدام گوشه ای افتاده بودند و به زور جلوی چرتشان را می گرفتند.
-کمک نمیخوای رودولف؟
-نه...هن...نه! همه چی...هن...تحت...کنترله!

شترق!

-همینــــه!...موفق شدم! ایمان بیارید به من!

ولی چهره مرگخواران زیاد شبیه ایمان آورندگان نبود! چرا که لرد سیاه زیر شاخ و برگ درخت مدفون شده بودند.

لرد سیاه:


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.