هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۶:۲۱ چهارشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۲:۳۸:۴۳
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 560
آفلاین
اما بلاتریکس نرفت.
-نمیام!

لرد بلاتریکس را از قفسه برداشته ، به رابستن هم داده بودند، لاکن او دست هایش را دور قفسه حلقه کرده بود و قصد جدایی هم نداشت. به زبان ساده تر، در آن لحظه پاهایش در دستان رابستن و دستانش ، دور قفسه حلقه شده بودند.

-چی چیو نمی‌رم؟... فروختیمت! برو!
-راست میگه... من خریدمت. باید بیای بلای خونم بشی.

بلاتریکس همچنان با سماجت به قفسه چسبیده بود.
-اگه ولم نکنی، به جای بلای خونت، بلای جونت می شم... همینجا، همین وسط!

رابستن پول داده بود... گالیون داده بود... معلوم بود که ول نمی‌کرد.
اما طرف حسابش هم بلاتریکس بود... معلوم بود که جایی نمی‌رفت.
-ول نمی‌کنی؟
-خیر!

ثانیه ای بعد از این «خیر» گفتن، بلاتریکس شروع به لگد زدن به رابستن کرد... حالا نزن کی بزن!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲۳:۵۵ دوشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۸

اسلیترین، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۳:۵۷
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 218
آفلاین
یه مشتری دیگه وارد مغازه شد...این مشتری با بقیه فرق داشت...این مشتری با همه فرق داشت!

-سلام کردن می کنم لرد!
-ما سلام نمی کنیم، قبلا هم بهت گفته بودیم!
-دانستن دانم لرد! لرد، یه مرگخوار بدین تا رفتن کنم!
-ببین چی رو می خوای، پولش رو بده و برو!

رابستن بین مرگخوار ها دور می زد.
-من هنوز نفهمیدن فهمیدم که این چرا آرایش کردن می کنه؟
-ارباب اینو نگاه کنین، هی به من گیر می ده...نمی خواین یه چیزی بهش بگین؟
-نه!
-اینم که نامرئی شدن می شه، شاید یهو فرار کردن کنه...اینم که اگه خریدن کنم کل زندگی منو خوردن کنه!

رابستن به نفر بعدی رسید...کریس!
اول خواست به لرد بگه که اینو می خواد، ولی بعدش با خودش گفت:
-من ازش نظر نخواستن خواستم که...نکنه جزو موارد ضروریش نباشن شم!

بعد از این فکر ها، رابستن از خریدن کریس صرف نظر کرد!
-آها...من اینو بر می دارم! از قدیم گفتن کردن که "هیچ خونه ای بی بلا نباشه!"...پس منم اینو بردن می کنم تا خونم بی بلا نباشه!

لرد، بلاتریکس رو به رابستن داد و گالیون هاشو ازش گرفت.
-بالاخره یکی بدون دردسر آمد و خریدش را کرد!


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۰:۰۵ یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۸

آلکتو کرو old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۰۰ سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۸
از ما هم شنفتن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین

خلاصه:

لرد سياه كه طى حادثه اى كمى گيج شده، مغازه اى باز كرده و مرگخوارها رو براى فروش گذاشته.
تا این جا هکتور رو اجاره کردن...قراره پسش بیارن. مرلین و هوریس فروخته شدن.
مشتری ای که مرلین رو خریده بود و در مقابلش پرتقال پرداخت کرده بود، مرلین رو آورده که پس بده و لرد رو با آلوچه تهدید کرده.

..................



- آقا می گم این پیرمرده مغزش یکم قات داره به درد من نمی خوره اومدم پسش بدم.
- یه بارم گفتیم جنس خریداری شده پس گرفته نمی شه. آقای نچندان محترم چرا چونه می زنی؟

مشتری با ناباوری به لردسیاه نگاهی می اندازد.
- همین الان گفتم آلوچه دارما!
- ماه گفتیم پس نمی گیریم ولی تعویض که می کنیم!

لرد سیاه به سه قفسه که به انها بر چسب "new" چسبانده شده بود، اشاره کرد.
- اینا محصولات جدیدمونن؛ سو که فروش رفت کریس و اشلی موندن حالا هر کدوم مد نظرتونه رو بگین بپیچمش ببرید.

مشتری نگاه دقیقی به اشلی و کریس انداخت.
- خب کاربردشون چیه اینا؟

لرد سیاه با خونسردی توضیح داد:
- اون اولیه سیریشه؛ می تونی همه جا ببریش چند منظوره ست. می تونه تو هر مهمونی به جای دوستت معرفیش کنی، یه خرده م فشارش بدی از عصاره ش می تونی برای چسبوندن اشیا استفاده کنی. مورد استفاده برای تمامی سطوح!
سپس به اشلی اشاره کرد.
- این یکی مطربه! همه نوع سازی می زنه واست، آهنگ ساز و دی جی هم هست؛ اگه روش کار کنی حتی می تونی ببریش این برنامه جدیده هست واسه استعدادها، ازش یه ستاره بسازی ولی فعلا در حد دی جی تو مراسم هاست.

مشتر دوباره به اشلی و کریس نگاه کرد.
- اینا گارانتی هم دارن؟
- همه محصولات ما دارای گارانتی هستن ولی شما از گارانتی تون برای تعویض استفاده کردین.

مشتری کمی فکر کرد.
- ولی من چراغ جادو می خواستم!
- نمیشه آقا شما محصول ما رو پس آوردین یا یکی از اینا رو بردارین یا برین رد کارتون! دلقک شما که نیستیم ما!

مشتری با خود فکر کرد" اگر یکی از اینها را بردارد هم صاحب یک محصول جدید می شود، هم پولش را از دست نمی دهد."
- باشه قبوله اون مطربه رو بپیچ! فقط کجا رو باید امضا کنم؟

لرد سیاه کم کم داشت عصبانی می شد.
- هیچ جارو فقط برش دار برو!

مشتری که دید هوا پس اس سریع اشلی را برداشت و برد.

- دیوونه مون کردن اینا!


اگر بار گران بودیم رفتیم!


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۹:۳۵ چهارشنبه ۲۶ دی ۱۳۹۷

هافلپاف

هانا آبوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۶ چهارشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۳۶:۳۶ شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۸
از دهکده نیلوفر آبی
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 37
آفلاین
اشک در چشمان مشتری حلقه می زند.
_ واقعا! فکر می کنی من روشن فکرم؟
_البته! الحق که هوش سرشارتون هم از ظاهرتون پیداست!
مشتری بغض می کند.
_میدونی؟! من همیشه تنها بودم وهیچ دوستی نداشتم. فقط برای اینکه چاق بودم!
_بسیار عالی! بپیچم؟
_برای همین هم روز تولدم خودم واس خودم کادو می خرم.
_من پیچیدما!
لرد در حالی که اصلا حرف های مشتری برایش مهم نیست، هوریس را در روزنامه ها می پیچد. مشتری به حرف خود ادامه می دهد، بدون آنکه توجهی به بی اهمیت بودم موضوع برای لرد داشته باشد.

_لردا! این کار را با من نکنید.
لرد هیچ واکنشی نشان نمی دهد. با ماژیک قرمز یک قلب روی هوریس پیچیده شده می کشد.
_بفرمایید بسته ی شما حاضره! قلب هم داره! حالا برید که می خواهیممغازه را ببندیم! دیر وقته ها! فردا دوباره می آییم.
_اصلا به حرف هام گوش می کنی؟
_نه!
_واقعا که!
مشتری هوریس بسته بندی شده را بر می دارد و به سمت در می رود.
_در ضمن الان ساعت پنجه! هیچکی الان نمیبنده! من چون بها رو پرداخته بودم جنسو برداشتم! من دیگه اینجا نمیام. و...
_از خرید شما متشکریم!
مشتری پرحرف در را محکم می کوبد و می رود. لرد که درباره ی بستن مغازه دروغ گفته بود به سمت پرتقال می رود که: مشتری دیگری وارد می شود.
_سلام. من قبلا از اینجا خرید کرده بودم. ولی راضی نیستم. جنسه میگه اسمش مرلینه! ببینم اون همون پرتقالی که بهتون پرداخته بودم نیست؟
لرد قاطعانه به مشتری نگاه می کند. و آن جمله دردناک را به زبان می آورد.
_جنس فروخته شده پس گرفته نمیشود!
_آلوچه دارما!
_چی؟! واقعا؟! بفرمایید چه عرضی داشتید؟!


ویرایش شده توسط هانا آبوت در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۲۶ ۱۹:۴۰:۰۳


-چرا باید لبخند بزنم؟
-چون به لبخند تو محتاجم.
-پس چرا منو به گریه می اندازی؟


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۴:۳۴ چهارشنبه ۲۶ دی ۱۳۹۷

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
لرد سیاه کمی هوریس رو چپ و راست میکنه.
چند تا پیام امروزو باز میکنه رو پیشخون و هوریسو میذاره روشون.

مشتری با دیدن این صحنه معترض میشه.
-آقا اینا چین؟ کاغذکادوی قلبی ندارین؟ من شدیدا به خودم عشق میورزم. با روزنامه نمیشه که. به شخصیتم توهین میشه.

لرد نگاه ارباب اندر رعیتی به مشتری زبون نفهم جنس نپسند، میندازه.
-آقا الان اینا رو بورسن. شما رو روشنفکر جلوه میدن.

-یعنی نیستم؟
-نمیدونیم ما. شاید باشین.
-الان به من توهین شد. احساس برخوردگی میکنم. نمیخوام اصلا. جنس رو پس میدم.

هوریس که توسط لرد روی روزنامه ها دراز شده قطره اشکی میریزه. هم جنس خطاب شده و هم پس داده شده.

لرد که میبینه کاسبیش در خطره یهو تغییر رویه میده.
-ما منظورمون این بود که اینجوری فکر روشنی که شما دارین بیشتر خودشو نشون میده. با شخصیتتون متناسب تره. به پیچیدنش ادامه بدیم؟


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۰:۴۲ پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۵۶:۲۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5762
آفلاین
مرد هوریس را خیلی پسندیده بود. نگاه پسندیدانه ای به هوریس انداخت. بهای سنگینی بابتش پرداخته بود...ولی ارزشش را داشت.
-همین عالیه. پیتزا رو هم که پرداختم. بپیچ ببرم.


لرد سیاه که تازه گاز بزرگی به پیتزا زده بود با دهان نیمه پر پرسید:
-چه کنیم؟

-بپیچش داداش...کادوپیچی کن. این هدیه اس. نمی شه همینجوری ببرمش که.

لرد نگاهی به ابعاد هوریس انداخت. و نگاه دیگری به روزنامه ای که روی میز بود.
-شما که گفتین برای خودتون می برین.

-برای خودم هدیه می خرم. مشکلی هست؟

لرد به هوریس و مخصوصا شکمش اشاره کرد.
-مشکل رو دارین می بینین. الان دقیقا جلوی چشمتون قرار داره. خب ما اینو چطوری بپیچیم؟ نمی شه یه روبان بزنیم به سرش؟ گل؟ پاپیون؟

هوریس: ارباب!

مشتری: عمرا نمی شه. من برای خودم احترام خاصی قائلم. می خوام از تلاش خودم در این سالی که گذشت تقدیر و تشکر به عمل بیارم. بپیچش!


glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲۲:۵۷ سه شنبه ۱۱ دی ۱۳۹۷

دیانا کارتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۷:۵۹ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 243
آفلاین
بعد از رفتن مشترى لرد دوباره مشغول خوردن پرتغال عزيزش شد و بلاتريکس لگدى به پهلوى رودولف زد.
رودولف که لوزالمعده ش رو تو دهنش وچشمش رو تو جورابش...
صبر کن اون که جوراب نپوشيد بود!
بگذريم رولودف که خيلى دردش اومده بود ،آخ بلندى گفت وبا ترش رويى به بلاتريکس نگاه کرد.
-چته زن؟سر آوردى؟

بلاتريکس قيافه حق بجانبى به خودش گرفت.
-خوبه ديگه...اول که مخ پيرزناى مردمو ميزنى تورو کادو ببرن ،حالام که سر من داد ميزنى.....ميدونى از اولش اشتباه خودم بود...

رودولف از پرحرفى بلاتريکس خسته شده بود و البته تعجب کرده بود !
-بسه ديگه...

اما بلاتريکس همچنان مشغول غر زدن بود ،تا اينکه با ورود مشترى جديدى با صداى لرد ساکت شد.
مشترى که مرد چاقى بود ،کمى اطراف مغازه رو برسى کرد .
-هووم.... اينجا بالشى ،متکايى ،چيزى ميفروشين من بزارم زيرم بخوابم؟يا تو ماشين روش بشينم؟...آخه تختام و صندلى ماشينم نميدونم بخاطر چى وقتى روشون ميپرم ،میشکنن
يه چيزى ميخوام که مقاومت بالايى داشته باشه

با اين حرف ابروهاى لرد بالا پريد.
-داريم... داريم يه خوبشم داريم ،اسمش هوريسه نرم و قابل انعطاف هم ميشه جا تخت و مبل و هم جاى صندلى ماشين ازش استفاده کرد ،هرچقدر هم که بخواين ميتونين روش بپر بپر کنين ،عاليه اصن

مرد چاق با سر تأييد کرد.
-پس ميخرمش

لرد هوريسو از طبقه دوم در آوردو به مرد داد.
-اينم از مبل همه کاره تازه حوصلتون سر رفت با هاتون حرف هم ميزنه.... .سخن گوئه

هوريس با غم عميقى به چشاى لرد خيره شد.
-ا.. ارباب ...منم؟؟؟

لرد که بجاى پول از مرد ،پيتزايى که معلوم بود ،دوروز پيش خريدارى شده و نصفش گاز زده شده بود گرفته بود وبا اشتها همراه پرتغالش ميخورد با دهن پر بدون اينکه نگاهى به هوريس بندازه با صدايى نه چندان واضع گفت:
-آره توهم....



تصویر کوچک شده


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲۰:۰۷ دوشنبه ۱۰ دی ۱۳۹۷

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 459
آفلاین
لرد پرتقال را با خوشحالی پوست میکند که مشتری بعدی وارد شد.
-مشتری پشت مشتری!به به بفرمایید!

زن نگاهی به مرگخواران انداخت.
-من میخوام برم عروسی یه کادو میخواستم ببرم!

لرد دستی به ریش نداشته اش کشید.
-اومم...خب خیلیا هستن..بلاتریکس هست،رودولف هست!

بلاتریکس و رودولف را روی میز گذاشت.زن بلاتریکس را برانداز کرد.
-این قدیمیه!
-بله از مرگخوارای قدیمی و کهنه کارمونه!

زن رودولف رو بررسی کرد.
-ولی این میتونه خوب باشه!

بلاتریکس از جایش پرید.
-چیشده همه اینو انتخاب میکنن؟آخه بی سلیقه این کجاش به کادوی عروسی میخوره؟

زن تصمیم گرفته بود با مرگخوار کهنه لج کند.
-همینو میبرم.
-اینجوریه؟اگه اون بیاد ممکنه دامادتون عوض شه ها!ی همچین آدمیه!

صورت سفید لرد سرخ شد.
-بابا بلا تا الان دو تا مشتری را پراندی!اه!

-نه من نپریدم!یه دونه دیگه بدید خب.میدونید،میخوام نو باشه.تمیز و دست نخورده.بار جدید ندارین؟

لرد در فکر فرو رفت...فرو رفت...
-داریم!یکی داریم بار جدید تازه چندروزه به دستمون رسیده!

و سو را روی میز گذاشت.زن راضی به نظر میرسید.
-همینو بپیچید میبرم.چقدر میشه؟

لرد با خوشحالی سو را لای کاغذ پیچید.
-مهمون ما باشید!
-ارباب؟من بلای جانتونما!

لرد سوی کاغذ پیچیده شده را به زن تحویل داد.
-خوش اومدید.یه فروش دیگه...هی خانوم!بیاین این شکلک همراهشم ( ) اشانتیون ببرید جا موند!


ویرایش شده توسط كريس چمبرز در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۱۰ ۲۰:۲۶:۲۳

Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲۰:۲۵ یکشنبه ۹ دی ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۸:۱۳:۳۶ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
مشتری کمی تردید پیدا کرد.
- یکم بدتیپ نیست؟
- نه عزیزم! این لباساش گشاده!
- ولی پیره...
- از صدتا جوونش جوونتره! هی تو... یه صدوهشتاد بزن عمو ببینه!

اما مرلین تنها با ناباوری به لرد نگاه می کرد.

- با توام آ!
و چشم غره وحشتناکی به طرف مرلین رفت.

مرلین بغضش را قورت داد و با اشکی که توی چشم هایش حلقه زده بود روی میز ایستاد و صدو هشتاد رفت.

- دیدین گفتم؟ من که جنس نامرغوب به مشتریم نمی دم! ... بپیچمش؟

مشتری دستی به چونش کشید و با کمی قر و فیس اضافه گفت:
- بپیچین!

لرد به سرعت مرلین را پیچید و گفت:
- کارت لطفا!
- کارت؟
- پول! نقد باید پرداخت کنین!
- ولی من که پول ندارم!

لرد از عصبانیت قرمز شد.
- چی گفتی؟پول نداری و دوساعته ما رو علاف کردی؟ ما مگه مسخره تو هستیم؟

لرد به طرز عجیبی دوباره خودش را جمع بسته بود و این یعنی کمی شبیه خودش شده بود.
- یعنی الان هیچی نداری؟ آوادا...
- فقط یه دونه ... یه دونه.... پرتقال دارم!

لرد به سرعت آرام گرفت و چشمهایش مشغول ستاره پرت کردن شدند.
- خوب چرا از اول اینو نمی گی؟ آفرین عزیزم! بده! اینم بردار ببر!

مرلین به سرعت فروخته شد!


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۴:۳۱ یکشنبه ۹ دی ۱۳۹۷

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
-مشتری! نپر!

لرد سیاه مثل یک فروشنده خوب مشتری را مورد خطاب قرار داد.

مشتری که دل خوشی از این فروشنده نداشت، با اکراه برگشت.
-چیه؟ اگه میخوای بگی فردا برامون جنس میرسه و از این حرفا، من نمیتونم صبر کنم. همین جنساتونم اصلا مرغوب به نظر نمیرسن. چینی هستن؟

لرد سیاه نگاهی به چهره های یارانش انداخت. چشمانشان را بررسی کرد.
-خانوم محترم! کجای اینا شبیه چینیه؟ چشمانی به این درشتی و درخشانی. همشون تحت آزمایش های مختلف قرار گرفتن و تایید شدن. ولی به هر حال منظور من شخص دیگه ای بود. شما غول چراغ جادو میخواستی. من یه چیز بهتر برات دارم.

مشتری دوباره به طرف در خروجی برگشت.
-نمیخوام آقا. من چیز بهتر نمیخوام. همون غولمو میخوام. اصلا هم مایل نیستم از مغازه شما خرید کنم. یه حالت کلاهبرداری تو چهره تون هست.

لرد سیاه، سیاه بود...ولی کلاهبردار نبود.
به طرف مرلین رفت. او را از ویترین برداشت و صاف و صوف کرد. موهایش را مرتب کرد و وادارش کرد لبخند بزند.
-ببینین. این یه پیامبره. از غول چراغ جادو هم کاربردی تره. صدای آبمیوه گیری هم بلده در بیاره که سرگرم بشین.


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.