نظم و تمدن. گرفتن آن مایع سیال افسارگسیخته ی درون انسان در دست و چپاندنش در ظرف قانون. همان چیزی که آرامش و معنا را برای جامعه به ارمغان می آورد. اما نه همیشه. زمان هایی هست که حصارها فشار می آورند و مغز را به جنون می برند. و در این مواقع است که انسان خود را از قید می رهاند و با شکستن نظم قبلی، با آفریدن دیوانگی عقلی جدید می زاید.
و شاید این همان چیزیست که در حال رخ دادن در هاگزمید است.
زودتر از موعد از تابوت درآمده ام. هنگامی که اخگرهای سرخ هنوز در آسمان بودند. می خواستم نگاهشان کنم. روحم هنوز در هاله ای از خواب مانده. قلبم خون طلب می کند. اما هنوز نمی خواهم بنوشم. اینجا در خیابان های هاگزمید قدم برمی دارم، در شبی که تازه شکفته و ترکیبی از اشتیاق و ترس را در درون خود حس می کنم.
این آشفتگی. تبدیل صحنه ی زندگی به سیرک. کار چه کسی می تواند باشد؟
به تمام چیزهایی فکر می کنم که در زندگی ام پشت سر گذاشته ام. آن سال هایی که در معبد و زیر نگاه مراقب اما حامی والدینم بودم. وقتی به مدرسه رفتم. دلتنگی همراه با حس استقلال. و سرانجام طغیان. نفی آنچه مرا در میان حصارها نگه داشته بود و ورود به تاریکی. به خون آشامی.
آیا خالق این سیرک هم چنین مسیری را پشت سر گذاشته؟
در حالی که در افکارم غوطه می خورم، ناگهان صدایی از بالای سرم می شنوم:
"آها. ببین چه کسی اینجاست. همبازی خودم. می دانم که عاشق ظروف چینی هستی. می خواهی بازی کنی؟"
نگاهم را بالا می آورم و صاحب صدا را بر پشت بام یک ساختمان می بینم. یک پیرمرد با ریش های چرک در هم گوریده و ردایی که رنگ آن زیر لایه های چربی و دوده از نظر پنهان مانده. لبخندی به پهنای صورت بر لبانش نقش بسته و جنون در چشمانش می رقصد.
با دیدنش لبخند می زنم. او هرپو است.
"سلام دوست عزیزم.
بله، تو سلایق این خون آشام را خوب می شناسی. اما به گمانم الان ترجیح بدهم فعلا در نقش تماشاچی بمانم."
دیوانگی کم کم از نگاهش محو می شود و جای خود را به حالتی متفکر و مرموز می دهد. او با حرکتی چالاک و نرم از پشت بام پایین می پرد و کنارم قرار می گیرد و با صدایی متفاوت از قبل، طوری که انگار شخص دیگریست، با من سخن می گوید:
"پس فعلا تصمیم نداری به جمع دلقک ها بپیوندی، دوست خوننوش من."
دستش را دور بازویم حلقه می کند.
"پس بیا برویم و ببینیم این نمایش چه برایمان در چنته دارد.
می دانم الان چه حسی داری. چون من هم حسش می کنم. اینجا."
و دست آزادش را به سمت قلبش می برد.
"جنون چیزی را می شوید و با خود می برد.
گاه درد وجدان را.
و گاه فقط حصاری که گمان می بردیم آن را شکسته ایم."
@هرپوی کثیف
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
12 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
|
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پايين شهر
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 17:19
از: خونت مینوشم و سیراب میشوم!
پستها:
601

افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1405/5/27 8:54:11
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
جزئیات کاربر

صدای جیغ دوباره بلند شد؛ اینبار نزدیکتر. هر سه به سمت صدا دویدند و پیچیدند داخل کوچهای باریک، پشت مغازهی سه جاروی پرنده. صحنهای که دیدند، اصلاً چیزی نبود که انتظارش را داشتند.
روی زمین، مردی چاق و میانسال نشسته بود که هیچکدامشان تا آن لحظه او را ندیده بودند. ردایی مجلسی و گرانقیمت پوشیده بود، اما ردا را وارونه به تن کرده بود. موهایش پر از خاکاره بود، صورتش پوشیده از خامهی کیک، و روی سرش، بهجای کلاه جادوگری، یک آبکش فلزی گذاشته بود که با روبانی قرمز، محکم زیر چانهاش بسته شده بود. کنارش، یک بشقاب خالی، یک یادداشت کوچک و، عجیبتر از همه، یک لنگه کفش زنانهی پاشنهبلند افتاده بود.
- آقا؟ حالتون خوبه؟ چرا آبکش سرتونه؟
مرد سرش را با وقار تمام بالا گرفت؛ انگار که تمام عمرش آمادهی جواب دادن به این سوال بوده باشد.
- این تاج منه. ملکهی زنبورها بهم قول داد اگه برقصم، تاج واقعیم رو پس میده... فعلاً این رو بهم امانت داده.
پسر جوان با صدای خفهای زمزمه کرد.
- خب، حداقل امانتدار خوبیه...
مرد ناگهان از جا بلند شد، دستهایش را بالای سرش برد و شروع کرد به چرخیدن؛ یک رقص عجیب که چیزی بین رقص والس و تلاش ناموفق یک زنبور برای نیش زدن به حریف فرضی بود و در همین حال، با صدای بلند شروع به آواز خواندن کرد.
- بِزززز، بِزززز، هی میگم زنبور کجا، بزززز، هی زنبور کجا کجا بزززز!
تلما یادداشت را از روی زمین برداشت و درحالیکه سعی میکرد جلوی خندهاش را بگیرد، با صدای بلند خواند:
نقل قول:
سکوت سنگینی حکمفرما شد؛ فقط صدای وزوز ممتدِ مرد زنبوری در پسزمینه به گوش میرسید.
چینی بر پیشانی ملانی افتاد.
- «یه دوست قدیمی»؟ کی اینقدر وقت آزاد داره که مردم رو مجبور کنه ادای زنبور دربیارن؟
ناگهان از بالای پشتبام مغازهی روبهرو، صدای آشنایی طنین انداخت؛ صدایی خندهدار و مرموز که انگار سالها بود کسی آن را نشنیده بود.
- ایهی اها اها حالا کی میخواد دور بعدی رو بازی کنه؟ جایزهش یه ست کامل ظروف چینیه!
هر سه سرشان را بالا گرفتند، اما فقط سایهای گذرا و کلاهی نوکتیز را دیدند که به سرعت پشت دودکش ناپدید شد؛ درست همان لحظه که مرد وزوزکننده آهنگ خواندنش را استپ کرد و با صدای بلند فریاد زد:
- من میخوام بازی کنم! من عاشق ظروف چینیام!
روی زمین، مردی چاق و میانسال نشسته بود که هیچکدامشان تا آن لحظه او را ندیده بودند. ردایی مجلسی و گرانقیمت پوشیده بود، اما ردا را وارونه به تن کرده بود. موهایش پر از خاکاره بود، صورتش پوشیده از خامهی کیک، و روی سرش، بهجای کلاه جادوگری، یک آبکش فلزی گذاشته بود که با روبانی قرمز، محکم زیر چانهاش بسته شده بود. کنارش، یک بشقاب خالی، یک یادداشت کوچک و، عجیبتر از همه، یک لنگه کفش زنانهی پاشنهبلند افتاده بود.
- آقا؟ حالتون خوبه؟ چرا آبکش سرتونه؟
مرد سرش را با وقار تمام بالا گرفت؛ انگار که تمام عمرش آمادهی جواب دادن به این سوال بوده باشد.
- این تاج منه. ملکهی زنبورها بهم قول داد اگه برقصم، تاج واقعیم رو پس میده... فعلاً این رو بهم امانت داده.
پسر جوان با صدای خفهای زمزمه کرد.
- خب، حداقل امانتدار خوبیه...
مرد ناگهان از جا بلند شد، دستهایش را بالای سرش برد و شروع کرد به چرخیدن؛ یک رقص عجیب که چیزی بین رقص والس و تلاش ناموفق یک زنبور برای نیش زدن به حریف فرضی بود و در همین حال، با صدای بلند شروع به آواز خواندن کرد.
- بِزززز، بِزززز، هی میگم زنبور کجا، بزززز، هی زنبور کجا کجا بزززز!
تلما یادداشت را از روی زمین برداشت و درحالیکه سعی میکرد جلوی خندهاش را بگیرد، با صدای بلند خواند:
نقل قول:
«اگه این رو پیدا کردی، یعنی بازی شروع شده. نگران قربانیها نباش، فقط دارن خوش میگذرونن!
جایزهی برنده یه چیز خیلی باارزشه ( تاج واقعی نیست، اونو گم کردم).
با احترام، یه دوست قدیمی.
پینوشت: کفش زنونه مال من نیست.
سکوت سنگینی حکمفرما شد؛ فقط صدای وزوز ممتدِ مرد زنبوری در پسزمینه به گوش میرسید.
چینی بر پیشانی ملانی افتاد.
- «یه دوست قدیمی»؟ کی اینقدر وقت آزاد داره که مردم رو مجبور کنه ادای زنبور دربیارن؟
ناگهان از بالای پشتبام مغازهی روبهرو، صدای آشنایی طنین انداخت؛ صدایی خندهدار و مرموز که انگار سالها بود کسی آن را نشنیده بود.
- ایهی اها اها حالا کی میخواد دور بعدی رو بازی کنه؟ جایزهش یه ست کامل ظروف چینیه!
هر سه سرشان را بالا گرفتند، اما فقط سایهای گذرا و کلاهی نوکتیز را دیدند که به سرعت پشت دودکش ناپدید شد؛ درست همان لحظه که مرد وزوزکننده آهنگ خواندنش را استپ کرد و با صدای بلند فریاد زد:
- من میخوام بازی کنم! من عاشق ظروف چینیام!
افرادی که لایک کردند
Chaos follows me
I call it loyalty
I call it loyalty

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/07/14
تولد نقش: 1402/07/15
آخرین ورود: امروز ساعت 15:22
از: من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
پستها:
492
شغل
مدیر خزانه دیوان جادوگران، ارشد گریفیندور، کدخدای هاگزمید، بانکدار گرینگوتز
افتخارات

سوژهی جدید
از زمانی که جامعهی جادوگری به خاطر داشت، دهکدهی هاگزمید از شلوغترین و امنترین مکانهای جادویی به شمار میآمد. از اردوهای جادوآموزی گرفته تا مغازههای متنوع و خیابانهایی که تقریباً در تمام ساعات روز پر از رفتوآمد جادوگران و ساحرگان بود، همهچیز باعث شده بود این دهکدهی بهظاهر کوچک، اهمیت بسیاری پیدا کند.
آرامش مثالزدنی هاگزمید، آن را به یکی از محبوبترین مقاصد سفر جادوگران تبدیل کرده بود؛ آرامشی که آنقدر طولانی دوام آورده بود که بیشتر ساکنان دیگر حتی به وجود احتمال خطر در میان کوچههایش فکر نمیکردند. شاید به همین دلیل بود که هیچکس نمیدانست اگر این آرامش روزی از بین برود، چه چیزی جای آن را خواهد گرفت.
- یازدهمین گزارش گمشدگی توی بیست روز اخیر هم امروز داده شد، کدخدا.
پسر جوان و کوتاهقد در کنار ملانی استانفورد قدم برمیداشت و هر چند لحظه یکبار با نگرانی نگاهی به اطراف میانداخت. مغازهدارها هنگام عبور کدخدا سر تکان میدادند و سلام میکردند، اما لبخندهایی که زمانی از روی صمیمیت روی صورتشان مینشست، این روزها رنگی از اضطراب داشت. ملانی هم متوجه این تغییر شده بود؛ حتی اگر ترجیح میداد چیزی دربارهاش نگوید.
پسر صدایش را پایینتر آورد و در حالی که نگاهش را از مردم میدزدید، ادامه داد:
- بیشتر از این نمیتونیم جلوی پخش خبر رو بگیریم. مردم کمکم دارن نگران میشن...
ملانی بیاختیار حرکتش را متوقف کرد. موهای آبیرنگش که شباهت انکارناپذیری به موجهای دریا داشت، زیر نور آفتاب میدرخشید؛ با این حال، چهرهاش برخلاف همیشه آرام به نظر نمیرسید. لبخند تصنعیاش را حفظ کرد و پس از مکثی کوتاه گفت:
- تلما داره ماجرا رو بررسی میکنه... باید امیدوار باشیم بتونه حلش کنه.
پسر سرش را تکان داد و سکوت کرد. سکوتش سرشار از نگرانی بود؛ او میدانست اگر این ماجرای وحشتناک بهزودی خاتمه نیابد، امنیتی که کدخدایان و دیگر مسئولان هاگزمید همواره برای حفظش تلاش کرده بودند، از بین خواهد رفت. شاید هم مدتها پیش از بین رفته بود و مردم فقط هنوز جرئت نکرده بودند این حقیقت را به زبان بیاورند.
- ملانی!
ملانی بهخوبی صدای همکارش را میشناخت، اما لرزش ناآشنایی که در آن احساس میکرد را نه... سرش را به سمت صدا برگرداند و تلما هلمز را دید که با قدمهایی بلند و نامنظم خود را به آنها میرساند. ظاهر همیشگی تلما بههم ریخته بود؛ موهایش آشفتهتر از معمول به نظر میرسید و نفسهایش کوتاه و بریده بود، انگار تمام مسیر را دویده باشد. اما چیزی که بیشتر از همه جلب توجه میکرد، نگاهش بود. چشمهایش بیقرار میان صورت ملانی و کوچههای اطراف میچرخیدند.
ملانی یک قدم به سمتش برداشت.
- تلما؟ چی شده؟
تلما جواب نداد. چند ثانیه همانجا ایستاد و فقط به ملانی خیره ماند. انگار برای پیدا کردن سادهترین کلمات هم مجبور بود با خودش بجنگد. سپس نفس عمیقی کشید و با صدایی گرفته گفت:
- پیداش کردیم. گمشده رو...
- زندهست؟
تلما نگاهش را پایین انداخت. انگشتانش را به هم فشرد و چند لحظه در سکوت ماند؛ سکوتی که پاسخ را ترسناکتر از هر کلمهای میکرد.
- آره... زندهست. مثل ده نفر قبلی... ولی کاش پیدا نمیشد!
لبخند روی صورت ملانی و پسر جوان محو شد. تلما دستش را روی شقیقهاش گذاشت و با لحنی که میان ترس و ناباوری گرفتار بود، گفت:
- عقلش رو از دست داده. اصلاً نمیدونه کیه، کجاست یا چی به سرش اومده. حتی وقتی اسمش رو بهش گفتیم، هیچ واکنشی نشون نداد. فقط یه گوشه نشسته بود و زیر لب یه چیزایی میگفت... یه جمله رو مدام تکرار میکرد.
تلما سرش را بالا آورد. نگاهش برای لحظهای روی چهرهی ملانی ثابت ماند، اما خیلی زود دوباره به خیابان دوخته شد؛ به کوچههای باریک و ساختمانهای قدیمی پایینشهر که در فاصلهی نهچندان دور از آنها قرار داشتند.
- جملهی تکراری قبلی... «نباید میاومدم اینجا.»
- کجا؟! اگه پیداش کردین باید بدونین کجا بوده!
تلما لبهایش را تر کرد.
- نمیدونم! هیچکس نمیدونه... کوچهای که داخلش پیداش کردیم، روی هیچ نقشهای نیست.
باد سردی در خیابان پیچید و چند برگ خشک را روی سنگفرشها به حرکت درآورد. ناگهان همهچیز غریبه به نظر میرسید. انگار پشت تمام خیابانهای آشنا، چیزی وجود داشت که سالها درست جلوی چشم همه پنهان مانده بود.
- خودت دیدیش؟
- فکر میکردم دیدمش. ولی وقتی برگشتم دیگه اونجا نبود...
دقایقی سکوت بین آندو شکل گرفت. اما طولی نکشید که با صدای جیغ دلخراشی، شکسته شد.
افرادی که لایک کردند
واسه چی داری تعقیبم میکنی؟ 
خیلی مشکوکی!

خیلی مشکوکی!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/06/21
تولد نقش: 1397/06/22
آخرین ورود: امروز ساعت 16:56
از: میان ریگ ها و الماس ها
پستها:
570
شغل
ارشد گریفیندور، کدخدای هاگزمید، جادوکار ویزنگاموت

پست پایانی سوژه
-من معمولا از هرکس یه یادگاری نگه میدارم ایزابل. حس اون لحظه رو برام تداعی میکنه... فکر کنم از تو... چشمات رو نگه دارم.
ایزابل خشکش زده بود. حتی نمی توانست دستش را که دور چوبدستی اش مشت شده بود از جیبش بیرون بیاورد. او با پای خودش به تله آمده بود.
-انتقام بخاطر منفعت... نه لذت... تلاش ضعیفی بود عزیزم.
صدای قدم های دارین را در پشتش می شنید. به آرامی برگشت تا حداقل رو دررویش قرار بگیرد. آیا تنهایی میتوانست از پسش بربیاید؟
دارین هنوز لبخند کجی به لب داشت و بازیگوشانه خنجری نقره ای را درون دستش می چرخاند.
-لذتی که از انتقام میبری همون منفعتیه که دنبالشی. این یعنی قدرت، یعنی کسی حق نداره بدون تاوان دادن قصر در بره... همه باید تاوان بدن، حتی اگه مثل تو جوون و زیبا باشن.
-تو دیوونه ای!
دارین قهقهه بلندی زد و چشماش را بست. یک لحظه، جادوی ترس شکسته شد و ایزابل دستش را با چوبدستیاش از جیب خارج کرد. نوری نقره ای در اتاق پیچید.
-قرار نبود کارای احمقانه بکنی.
ایزابل با نفرت به دارین نگاه کرد. خنجر نقره ای در ساعد دستش فرو رفته بود و چوبدستیاش بی آنکه بتواند طلسمی بفرستد، پایین پایش افتاده بود. دوستانش بیرون بودند. فقط اگر تا دو ساعت این قاتل بی رحم را سرگرم می کرد.
-نیومدم که اینجا مثل یه بره بمیرم. چیزی هم برای تاوان دادن ندارم.
-اوه؟ نه؟
دارین خنجر نقره ای دیگری را از جیبش درآورد و درون دستش چرخاند.
-پس منکر لذت انتقام میشی؟
لبخند از صورت دارین محو شد و خشمی ناگهانی آن را پوشاند. ناگهان فریادش تمام تونل را پر کرد.
-پدرمادر من با بی عدالتی کشته شدن!
-هرکس... عدالتِ خودش رو میسازه.
-درسته.
لبخند کج دوباره به لبش برگشت. آرام آرام به طرف ایزابل قدم بر میداشت. تونل در اطراف ایزابل می لرزید. لیسا در گوشه اتاق بسته شده بود. سرتاپایش خونین بود و به نظر بیهوش می آمد. بیهوش یا... مرده؟
-فکر کنم از عدالت من خوشت بیاد.
دارین با سرعتی غافلگیرانه به طرف ایزابل رفت و با لگد محکمی به شکمش او را به سمت دیوار پرت کرد. با برخورد پشتش به دیوار سیمانی دردی کورکننده در تمام بدنش پیچید. چشمانش بسته شد. چه قدرتی...
-جادوگرا فکر میکنن با کروشیو و آواداکداورا کار خودشون رو راحت کردن. به جادویی بودن اونا افتخار میکنن. چه لذتی توی مردن دشمنات با یه برق سبز وجود داره؟... خیلی سریعه. نه اصلا خوب نیست. اونا باید آروم آروم بمیرن...
برق نقره ای دیگری درخشید و خنجر نقره ای دیگری به شانه چپ ایزابل فرو رفت. خون گرم به سرعت پیراهن سفیدش را به قرمز تبدیل می کرد.
دارین لبخند دندان نمایی زد.
-اوه... رگ های زیادی از شونه رد میشن.
باید دوساعت گذشته باشه... اگه بعد دوساعت برنگردم اونا میان. واقعا میان؟
-به همین زودی بیهوش نشو دیگه. داری لذتش رو از بین میبری. لیسا مدت خیلی زیادی مقاومت کرد. تقریبا کسل کننده شده بود که نمی مرد.
-استوپفای!
پرتوی قرمز بیهوش کننده از کنار صورت خشمگین دارین گذشت. هکتور و رکسان آمده بودند.
-ایزا، لیسا رو بردار و برو، ما از پسش برمیایم.
دارین به درون تاریکی های تونل عقب رفت. دوستانش به دنبالش دویدند. ایزابل به زحمت چوبدستی اش را روی زمین پیدا کرد. بندهای لیسا را باز کرد و او را کشان کشان به درون جنگل برد. نجات پیدا کرده بودند. نجات پیدا کرده بودند؟
-من اون چشم های آبیت رو بدست میارم.
صدای دارین انقدر نزدیک بود که خون را درون رگ هایش منجمد کرد. درون تاریکی جنگل به دور خودش چرخید. لیسا روی پشتش ناله می کرد.
-اینجوری لذتش خیلی بیشتره.
لیسا را روی زمین گذاشت و با هر دو دست چوبدستی اش را به جلو گرفت. کجا بود؟
-اکسپلیارموس!
چوبدستی اش برای بار دوم از درون دستش به بیرون افتاد و دارین با لبخند مشمئزکننده اش درست جلوی صورتش بود.
-کجا با اینهمه عجله؟
موهای بلندش در دستان قوی دارین کشیده می شدند و گلویش با آسیب پذیری در جلوی قاتل قرار داشت.
-خداخافظ ایزابل زیبا.
اما دستانش آزاد بود.
خنجری که در ساعدش بود را درآورد و با همه توانی که داشت در کاسه چشم دارین فرو کرد. قاتل عربده ای از خشم و درد کشید و به درون سایه ها عقب رفت.
-ایزابل!
دوستانش به طرفش می دویدند و او که دیگر زانوانش را حس نمی کرد به زمین افتاد.
افرادی که لایک کردند

⚠️خطر برخورد⚠️
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1401/10/18
تولد نقش: 1401/10/30
آخرین ورود: یکشنبه 31 خرداد 1405 09:45
از: حدشون که گذشتن، از روی جنازشون رد میشم...!
پستها:
260

همین یک جمله کافی بود تا ایزابل مستقیما در چشمان سیاه رنگ دارین خیره شود. لبخند رضایتی بر لبهای دارین نقش بست، زیرا بر روی نقطهی خوبی از احساست ایزابل قدم گذاشته بود. بر خلاف انتظار دارین، ایزابل لبخندی زد و چند قدم جلوتر رفت.
- بستگی داره چی تعریفش کنی.
پسر جوان سرش را بالا گرفت و حالتش نرم شد.
- دلم میخواد خودت بگی.
ایزابل نگاهی به سر تا پای لیسا که در پشت سرش آویزان بود انداخت و با پوزخند زمزمه کرد:
- اگه قراره خون بریزی، از کسی انتقام بگیر که ارزش داره دستت کثیف بشه. کسی که وقتی صدای نفسهاش قطع بشه، واست منفعت داره، نه لذت!
دارین از روی صندلی کهنهاش بلند شد و با قدم هایی آهسته و بلند، به سوی ایزابل آمد و دقیقا رو به رویش ایستاد. قدش فقط کمی از او بلندتر بود. سرش را کج کرد و با لبخند به او خیره شد.
- چشمای قشنگی داری... نگاهت آدم رو غرق میکنه.
ایزابل سردرگم به او چشمم دوخت و با صدایی که به زور بالا میآمد زمزمه کرد:
- ما... فقط داشتیم راجب انتقام حرف میزدیم.
دارین قدم دیگری جلو آمد و حالا بیش از اندازه به ایزابل نزدیک شده بود. سرش را خم کرد و لبهایش را به گوشهایش نزدیک کرد، به گونهای که نفس گرمش به گردن دختر میخورد.
- و تو زیباترین بخش از انتقام منی... .
لرزشی ناشی از ترس بر بدن ایزابل افتاد. سرش را برگرداند تا از دارین فاصله بگیرد، اما در عوض تصاویر کسانی که کشته شده بودند را بر روی دیوار رو به رویش تماشا کرد. چیزی که وحشت را در وجودش شعلهور کرد، چهرهی خودش در میان قربانیان یک قاتل و شکنجهگر بود.
- بستگی داره چی تعریفش کنی.
پسر جوان سرش را بالا گرفت و حالتش نرم شد.
- دلم میخواد خودت بگی.
ایزابل نگاهی به سر تا پای لیسا که در پشت سرش آویزان بود انداخت و با پوزخند زمزمه کرد:
- اگه قراره خون بریزی، از کسی انتقام بگیر که ارزش داره دستت کثیف بشه. کسی که وقتی صدای نفسهاش قطع بشه، واست منفعت داره، نه لذت!
دارین از روی صندلی کهنهاش بلند شد و با قدم هایی آهسته و بلند، به سوی ایزابل آمد و دقیقا رو به رویش ایستاد. قدش فقط کمی از او بلندتر بود. سرش را کج کرد و با لبخند به او خیره شد.
- چشمای قشنگی داری... نگاهت آدم رو غرق میکنه.
ایزابل سردرگم به او چشمم دوخت و با صدایی که به زور بالا میآمد زمزمه کرد:
- ما... فقط داشتیم راجب انتقام حرف میزدیم.
دارین قدم دیگری جلو آمد و حالا بیش از اندازه به ایزابل نزدیک شده بود. سرش را خم کرد و لبهایش را به گوشهایش نزدیک کرد، به گونهای که نفس گرمش به گردن دختر میخورد.
- و تو زیباترین بخش از انتقام منی... .
لرزشی ناشی از ترس بر بدن ایزابل افتاد. سرش را برگرداند تا از دارین فاصله بگیرد، اما در عوض تصاویر کسانی که کشته شده بودند را بر روی دیوار رو به رویش تماشا کرد. چیزی که وحشت را در وجودش شعلهور کرد، چهرهی خودش در میان قربانیان یک قاتل و شکنجهگر بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
I burned my soul to light my own path

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 17:19
از: خونت مینوشم و سیراب میشوم!
پستها:
601

هکتور در حالی که دستانش می لرزید و ناخودآگاه کاغد را مچاله می کرد، گفت:
"اون عوضی چه نقشه ای تو سرش داره؟"
"بهتره قضیه رو با ایزابل در میون بذاریم. شاید اون راه حلی به ذهنش برسه."
آن ها به سمت اتاق ایزابل رفتند، در زدند، وارد شدند و ماجرا را برای او تعریف کردند. ترس در چشمان آبی او درخشید، ولی چهره اش را آرام نگه داشت و از جایش بلند شد.
"نمی تونیم معطل کنیم، باید یه کاری بکنیم، وگرنه اون دیوونه یه بلایی سر لیسا میاره. ما میریم به مخفیگاهش، شما دو تا اون بیرون می مونین و من داخل میشم..."
چشمان رکسان گشاد شد.
"نه، تو نباید تنهایی بری تو."
ایزابل:
"الان چاره ای نداریم جز این که طبق خواسته ی دارین عمل کنیم. اگه حرکت دیگه ای بزنیم، ممکنه اون لیسا رو بکشه. ولی اگه وارد بازیش بشیم و یه جوری سرگرمش کنیم، یه طوری که خوی انتقام جوش یه کم سیراب بشه، شاید اون طوری یه شانسی داشته باشیم."
هکتور:
"ممکنه این کار شرایطو بحرانی تر کنه، ولی ظاهرا چاره ی دیگه ای نداریم. حالا که قراره تنها بری به دیدنش، این معجون رو هم با خودت ببر و یه جوری اونو به خوردش بده."
و بطری پر از معجون را به دست ایزابل داد و بعد به همراه او و رکسان به سمت مخفیگاه دارین رفتند. وقتی به نزدیکی آن جا رسیدند، ایزابل رو به همراهانش کرد و گفت:
"یه جایی همین دور و برا قایم شین و اگه من تا دو ساعت دیگه برنگشتم، بیاین داخل."
هکتور و رکسان در حالی که رنگ از رویشان پریده بود، سرهایشان را به نشانه ی تایید تکان دادند و ایزابل را تماشا کردند که با قدم هایی قاطع به سمت تونلی که به کنام شیطان منتهی می شد، می رود.
باد در تونل می پیچید و صدای حزن انگیزی را ایجاد می کرد، گویا داشت برای اتفاقات پیش رو عزاداری می کرد. اما ایزابل اجازه نمی داد این نوای غم انگیز ترس را بر او چیره کند. او قرار بود موفق شود و جان لیسا را نجات دهد.
وقتی وارد مخفی گاه شد، اولین چیزی که به چشمش خورد، لیسای زخمی بود که از پاهایش آویزان شده بود و بعد دارین را دید که با فاصله ی کمی از او روی یک صندلی نشسته و در حالی که لبخند اریبی روی لبانش نقش بسته، به ایزابل نگاه می کند.
دارین:
"دیر کردی. کم کم داشتم نگران می شدم."
ایزابل جواب نداد و فقط سعی کرد چهره اش را خالی از احساس نگه دارد و شرایط را ارزیابی کند.
دارین:
"بیا این جا پیشم بشین تا با هم راجع به انتقام حرف بزنیم. تو خیلی خوب می دونی اون چیه، چون قبلا انجامش دادی."
"اون عوضی چه نقشه ای تو سرش داره؟"
"بهتره قضیه رو با ایزابل در میون بذاریم. شاید اون راه حلی به ذهنش برسه."
آن ها به سمت اتاق ایزابل رفتند، در زدند، وارد شدند و ماجرا را برای او تعریف کردند. ترس در چشمان آبی او درخشید، ولی چهره اش را آرام نگه داشت و از جایش بلند شد.
"نمی تونیم معطل کنیم، باید یه کاری بکنیم، وگرنه اون دیوونه یه بلایی سر لیسا میاره. ما میریم به مخفیگاهش، شما دو تا اون بیرون می مونین و من داخل میشم..."
چشمان رکسان گشاد شد.
"نه، تو نباید تنهایی بری تو."
ایزابل:
"الان چاره ای نداریم جز این که طبق خواسته ی دارین عمل کنیم. اگه حرکت دیگه ای بزنیم، ممکنه اون لیسا رو بکشه. ولی اگه وارد بازیش بشیم و یه جوری سرگرمش کنیم، یه طوری که خوی انتقام جوش یه کم سیراب بشه، شاید اون طوری یه شانسی داشته باشیم."
هکتور:
"ممکنه این کار شرایطو بحرانی تر کنه، ولی ظاهرا چاره ی دیگه ای نداریم. حالا که قراره تنها بری به دیدنش، این معجون رو هم با خودت ببر و یه جوری اونو به خوردش بده."
و بطری پر از معجون را به دست ایزابل داد و بعد به همراه او و رکسان به سمت مخفیگاه دارین رفتند. وقتی به نزدیکی آن جا رسیدند، ایزابل رو به همراهانش کرد و گفت:
"یه جایی همین دور و برا قایم شین و اگه من تا دو ساعت دیگه برنگشتم، بیاین داخل."
هکتور و رکسان در حالی که رنگ از رویشان پریده بود، سرهایشان را به نشانه ی تایید تکان دادند و ایزابل را تماشا کردند که با قدم هایی قاطع به سمت تونلی که به کنام شیطان منتهی می شد، می رود.
باد در تونل می پیچید و صدای حزن انگیزی را ایجاد می کرد، گویا داشت برای اتفاقات پیش رو عزاداری می کرد. اما ایزابل اجازه نمی داد این نوای غم انگیز ترس را بر او چیره کند. او قرار بود موفق شود و جان لیسا را نجات دهد.
وقتی وارد مخفی گاه شد، اولین چیزی که به چشمش خورد، لیسای زخمی بود که از پاهایش آویزان شده بود و بعد دارین را دید که با فاصله ی کمی از او روی یک صندلی نشسته و در حالی که لبخند اریبی روی لبانش نقش بسته، به ایزابل نگاه می کند.
دارین:
"دیر کردی. کم کم داشتم نگران می شدم."
ایزابل جواب نداد و فقط سعی کرد چهره اش را خالی از احساس نگه دارد و شرایط را ارزیابی کند.
دارین:
"بیا این جا پیشم بشین تا با هم راجع به انتقام حرف بزنیم. تو خیلی خوب می دونی اون چیه، چون قبلا انجامش دادی."
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: امروز ساعت 13:42
از: ایستگاه رادیویی
پستها:
313
شغل
داور دوئل

هکتور و رکسان به هم نگاه کردند.
رکسان میتوانست به خوبی پلک در حال پریدن هکتور را ببیند.
خودش هم حال بهتری نداشت، تمام وجودش از عرق خیس شده بود، و دستانش به شدت میلرزیدند.
دو مرگخوار با اضطراب آستین ردایشان را بال زدند و به علامت شوم نگاه کردند. آنجا بود. علامت جمجمه و ماری که از دهانش بیرون زده بود، با درخششی سیاه و تهدید آمیز، به آنها نگاه میکرد.
پس اربابشان کجا بود؟ جوابی وجود نداشت.
برای اولین بار، باید خودشان مشکلی به این مهمی را حل میکردند، یا در راه حل آن، کشته میشدند.
معجونساز با آستین ردایش، عرق پیشانیش را خشک نمود و به رکسان نگاه کرد. پلک چشمش هنوز میپرید.
- من هنوزم فکر میکنم با خوروندن معجون بهش شانسی داشته باشیم. بهتر از اینکه بشینیم رو دستمون و هیچکاری نکنیم.
رکسان سرش را تکان داد، چند نفس عمیق کشید، لرزش بدنش را در اختیار خود گرفت، و در حالی که میکوشید ترسی که قلبش را سوراخ کرده، در صدایش مشخص نباشد، گفت:
- اگه حتی یک درصد نتونیم، میمیریم. بعدش چی؟ بقیه هم باید تاوان پس بدن. نمیتونیم. نمیذارم.
- اگه نتونستیم بهشون میگیم. خب؟ فرار میکنیم و همه چیزو به بقیه هم میگیم و اونوقت همگی با هم یه کاریش میکنیم.
لحن هکتور پر از ناامیدی بود. خودش هم به حرفش باور نداشت.
- دقیقا چجوری بهشون میگیم؟! وقتی مرده باشیم نمیتونیم به هیچکس هیچی بگیم!
هکتور با دیدن جغدی که از انتهای راهرو به سمتشان میآمد، فرصت پاسخ دادن را نیافت. البته پاسخی هم نداشت. بیشتر در تلاش برای جلوگیری از لرزش لبهایش بود.
جغد با وقار مقابل پای هکتور و رکسان فرود آمد و با چشمان تیزبین و هوشیارش به دو مرگخوار نگاه کرد.
مرگخوار معجونساز به آرامش دولا شد و نامهای را که به وسیله نخ سفیدی به پای جغد بسته شده بود، باز کرد، سپس کاغذ پوستی کوچک را باز کرده، و کلمات درون آن را با چهرهای وحشتزده به رکسان نشان داد.
نقل قول:
رکسان میتوانست به خوبی پلک در حال پریدن هکتور را ببیند.
خودش هم حال بهتری نداشت، تمام وجودش از عرق خیس شده بود، و دستانش به شدت میلرزیدند.
دو مرگخوار با اضطراب آستین ردایشان را بال زدند و به علامت شوم نگاه کردند. آنجا بود. علامت جمجمه و ماری که از دهانش بیرون زده بود، با درخششی سیاه و تهدید آمیز، به آنها نگاه میکرد.
پس اربابشان کجا بود؟ جوابی وجود نداشت.
برای اولین بار، باید خودشان مشکلی به این مهمی را حل میکردند، یا در راه حل آن، کشته میشدند.
معجونساز با آستین ردایش، عرق پیشانیش را خشک نمود و به رکسان نگاه کرد. پلک چشمش هنوز میپرید.
- من هنوزم فکر میکنم با خوروندن معجون بهش شانسی داشته باشیم. بهتر از اینکه بشینیم رو دستمون و هیچکاری نکنیم.
رکسان سرش را تکان داد، چند نفس عمیق کشید، لرزش بدنش را در اختیار خود گرفت، و در حالی که میکوشید ترسی که قلبش را سوراخ کرده، در صدایش مشخص نباشد، گفت:
- اگه حتی یک درصد نتونیم، میمیریم. بعدش چی؟ بقیه هم باید تاوان پس بدن. نمیتونیم. نمیذارم.
- اگه نتونستیم بهشون میگیم. خب؟ فرار میکنیم و همه چیزو به بقیه هم میگیم و اونوقت همگی با هم یه کاریش میکنیم.
لحن هکتور پر از ناامیدی بود. خودش هم به حرفش باور نداشت.
- دقیقا چجوری بهشون میگیم؟! وقتی مرده باشیم نمیتونیم به هیچکس هیچی بگیم!
هکتور با دیدن جغدی که از انتهای راهرو به سمتشان میآمد، فرصت پاسخ دادن را نیافت. البته پاسخی هم نداشت. بیشتر در تلاش برای جلوگیری از لرزش لبهایش بود.
جغد با وقار مقابل پای هکتور و رکسان فرود آمد و با چشمان تیزبین و هوشیارش به دو مرگخوار نگاه کرد.
مرگخوار معجونساز به آرامش دولا شد و نامهای را که به وسیله نخ سفیدی به پای جغد بسته شده بود، باز کرد، سپس کاغذ پوستی کوچک را باز کرده، و کلمات درون آن را با چهرهای وحشتزده به رکسان نشان داد.
نقل قول:
" بازی عوض شده
ایزابل مکدوگال رو همراه خودت بیار"
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
The things I did back then were high school
But now I'm going for my degree
But now I'm going for my degree
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/17
تولد نقش: 1403/01/17
آخرین ورود: یکشنبه 10 خرداد 1405 12:12
از: وسط دشت
پستها:
212

دارین شرایط مناسبی نداشت. او الآن چه می خواست و چه نه، قاتلی بی رحم و شکنجه گری خوفناک شناخته می شد. گرچه رفتارش به گونه ای بود که انگار از شکل کنونی پیشروی داستان زندگی اش لذت می برد؛ اما در اعماق قلبش ازینکه می دانست غم و اندوه فقدان پدر و مادرش همه ی این ماجراها را شروع کرد و دارین هیچ راه فرار دیگه ای غیر از انتقام نداشت، رنج می برد و عذاب می کشید.
مرگخواران هم شرایط مناسبی نداشتند. آنهایی که از این داستان خبر داشتند، لحظه به لحظه منتظر رسیدن پیک آسیب دارین به خود و حتی پیوستن اسمشان به کتاب "پرونده مرگخواران مرده" بودند. آنهایی هم که خبر نداشتند از این قاعده مستثنی نبودند. بلایی بر بلاد تاریکی نازل شده بود، که مقصر و غیر مقصر، بی خبر و باخبر، فاعل و مفعول و ناظر و منظور و در نهایت تر و خشک برایش فرقی نداشت.
ایزابل مک دوگال که بی خبر از همه چیز و همه جا، در اتاقش در عمارت ریدل نشسته و مشغول آینده نگری و پیشگویی های خودش بود، از آینده تاریک تر از جبهه ی تاریک خودش خبر نداشت. کمی آنطرف تر رکسان و هکتور، تازه از در ورودی به خانه رسیده بودند و با بحثی مضطربانه، پی راه حل مناسب و با کمترین آسیب می گشتند.
- من هنوزم سر پیشنهاد معجون خودم هستما.
- نه هکتور! پیشنهاد معجون تو خیلی مطمئن نیست. حتی ما اگه ازینکه معجونت عملی شه اطمینان کامل داشته باشیم، باز نمیفهمیم چجوری باید اونو به خورد دارین بدیم!
- پس چیکار کنیم؟ تنش این قضیه تمام وجودمو گرفته!
هم هکتور و هم رکسان، با اینکه از برخورد و در میان گذاشتن مسئله با ارباب تاریکی هراس داشتند، از این موضوع هم اطلاع داشتند که هیچ فرد دیگری قدرتمندتر و مطمئن تر از لرد ولدمورت پیدا نمیشود که بتواند از پس چنین شرایطی بر بیاید. آنها اگر به خودشان بود، هرگز لرد عزیزشان را درگیر چنین مسئله پرخطری نمی کردند. اما پاهایشان، انگار که فردی جدا از آنها بودند، راه اتاق لرد را پیش گرفته بودند.
به دم در اتاق لرد رسیدند. رکسان با نگاهی به هکتور فهماند کسی که باید از در زدن تا صحبت کردن، تمامی مسئولیت ها را به عهده بگیرد، خود اوست.
تق تق
هکتور به آرامی دو ضربه به در نواخت.
- ارباب! من و رکسان اجازه ورود میخوایم.
اما لرد اجازه ی ورود نداد. هکتور بار دیگر در زد و اجازه ورود خواست. اما مجوز ورود از لرد صادر نشد. هکتور و رکسان از صحبت با لرد ناامید شده بودند. غافل از اینکه لردی در اتاق وجود نداشت که برای ورود به آنها اجازه بدهد.
مرگخواران هم شرایط مناسبی نداشتند. آنهایی که از این داستان خبر داشتند، لحظه به لحظه منتظر رسیدن پیک آسیب دارین به خود و حتی پیوستن اسمشان به کتاب "پرونده مرگخواران مرده" بودند. آنهایی هم که خبر نداشتند از این قاعده مستثنی نبودند. بلایی بر بلاد تاریکی نازل شده بود، که مقصر و غیر مقصر، بی خبر و باخبر، فاعل و مفعول و ناظر و منظور و در نهایت تر و خشک برایش فرقی نداشت.
ایزابل مک دوگال که بی خبر از همه چیز و همه جا، در اتاقش در عمارت ریدل نشسته و مشغول آینده نگری و پیشگویی های خودش بود، از آینده تاریک تر از جبهه ی تاریک خودش خبر نداشت. کمی آنطرف تر رکسان و هکتور، تازه از در ورودی به خانه رسیده بودند و با بحثی مضطربانه، پی راه حل مناسب و با کمترین آسیب می گشتند.
- من هنوزم سر پیشنهاد معجون خودم هستما.
- نه هکتور! پیشنهاد معجون تو خیلی مطمئن نیست. حتی ما اگه ازینکه معجونت عملی شه اطمینان کامل داشته باشیم، باز نمیفهمیم چجوری باید اونو به خورد دارین بدیم!
- پس چیکار کنیم؟ تنش این قضیه تمام وجودمو گرفته!
هم هکتور و هم رکسان، با اینکه از برخورد و در میان گذاشتن مسئله با ارباب تاریکی هراس داشتند، از این موضوع هم اطلاع داشتند که هیچ فرد دیگری قدرتمندتر و مطمئن تر از لرد ولدمورت پیدا نمیشود که بتواند از پس چنین شرایطی بر بیاید. آنها اگر به خودشان بود، هرگز لرد عزیزشان را درگیر چنین مسئله پرخطری نمی کردند. اما پاهایشان، انگار که فردی جدا از آنها بودند، راه اتاق لرد را پیش گرفته بودند.
به دم در اتاق لرد رسیدند. رکسان با نگاهی به هکتور فهماند کسی که باید از در زدن تا صحبت کردن، تمامی مسئولیت ها را به عهده بگیرد، خود اوست.
تق تق
هکتور به آرامی دو ضربه به در نواخت.
- ارباب! من و رکسان اجازه ورود میخوایم.
اما لرد اجازه ی ورود نداد. هکتور بار دیگر در زد و اجازه ورود خواست. اما مجوز ورود از لرد صادر نشد. هکتور و رکسان از صحبت با لرد ناامید شده بودند. غافل از اینکه لردی در اتاق وجود نداشت که برای ورود به آنها اجازه بدهد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Lorsque vous sentirez que tout est fini, le reflet du miroir vous montrera le chemin


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1401/10/18
تولد نقش: 1401/10/30
آخرین ورود: یکشنبه 31 خرداد 1405 09:45
از: حدشون که گذشتن، از روی جنازشون رد میشم...!
پستها:
260

لیوان نوشیدنی داغ، گرمایی لذت بخش را به انگشتان هکتور منتقل می کرد. اما برای از بین بردن سرمای استخوان سوز دستان هکتور کافی نبود. جسد خونین آرسینوس در خاطرش نقش بست و ترس را مهمان چشمان سرخ و خستهاش کرد. طولی نکشید که رشتهی افکارش از هم گسست. رکسان با مشت روی میز کوبید و فریاد کشید:
- حواست با منه؟ جای مغز توی کلهی تو چی گذاشتن هکتور؟ چرا بهمون هیچی نگفتی؟
هکتور با آشفتگی دستش را بر روی صورت گذاشت و با صدایی گرفته که از ته چاه بالا میآمد پاسخ داد:
- همین الانم اشتباه کردم دربارش حرف زدم.
رکسان از جا بلند شد و نگاهی سرشار از تحقیر و خشم به هکتور انداخت.
- طرف شده قاتل زنجیرهای، بعد تو میخوای معجون به خوردش بدی؟ مگه الکیه؟
- به جای این که منو سرزنش کنی یه راهکار پیشنهاد بده!
- راهکار؟ باشه. برمیگردیم خونهی ریدل و تمام جریان رو توضیح میدیم. مهم نیست چه بلایی سر تو میاد، اما اجازه نمیدیم لیسا قربانی این بازی کثیف بشه.
در حالی که نگاه افراد داخل کافه به رکسان و هکتور دوخته شده بود، رکسان با قدمهایی محکم و بلند به سمت درب حرکت کرد. هکتور با چهرهای خشمگین و وحشت زده، به سوی رکسان دوید و شانهاش را گرفت.
- صبر کن... من نمیتونم.
- وقتی اون بچه عین آشغال زیر پاهاتون له شد، باید به اینجاهم فکر میکردین.
دارین بر روی صندلی چوبی و کهنهای نشست و با حالتی جنونآمیز، به عکس درون دستش چشم دوخت. لحظهای بعد، چشمان سیاه رنگش را از آن تصویر گرفت و به لیسا که از پاهایش آویزان بود، خیره شد. نیشخندی که بر روی لبهایش نقش بسته بود، لرزه بر جسم نیمهجان لیسا میانداخت. گویا قصد داشت او را در سیاهچالهی نگاهش غرق کند.
شکاف زخم روی صورت دختر، با خون تزئین شده و منظرهی لذت بخشی را برای یک قاتل و شکنجهگر ساخته بود.
ناگهان دارین از جا بلند شد و روی دو تا پاهایش ایستاد. به سوی لیسا قدم برداشت و آهسته به دورش چرخید. هنگامی که با یکدیگر چشم در چشم شدند، دارین دستی روی زخم لیسا کشید و دختر نالهی بی جانی سر داد. بند اول انگشتان دارین، به خون آغشته شد. دستش را در میان موهای لیسا فرو برد و سرش را به گردنش نزدیک کرد و عمیق نفس کشید.
- ترکیب عطر موهات با بوی خون خیلی خوبه دختر... .
از فکری که ممکن بود دارین در سر داشته باشد، وجود لیسا یخ زد. نفسهایش میلرزید و با وجود بدن درد شدیدی که داشت، لحظه به لحظه بیشتر از قبل ماهیچه هایش را منقبض میکرد. دارین دستش را دور موهای لیسا حلقه کرد و با یک حرکت، او را به سمت دیواری که تصویر قربانیانش بر آن خودنمایی میکرد، چرخاند. لیسا احساس کرد که دستهای از موهایش کنده شد و فریاد دردناکی کشید.
دارین تصویر کسی را رو به روی چشمان لیسا نگه داشت.
- خوب بهش نگاه کن.
چشمان لیسا تار میدید، اما به خوبی چهرهی ایزابل را تشخیص داد. دارین از لیسا دور شد و تصویر ایزابل را به جمع قربانیانش اضافه کرد.
- بازی عوض شده... امشب قرار نیست هکتور تنهایی بیاد دنبالت.
او به سمت تکه کاغذ ها و قلم پر روی میز حرکت کرد. قلم پر بر روی کاغذ میرقصید و صدای جیغش، گوشهای لیسا را آزار میداد، زیرا در حال نوشتن حکم مرگ شخص دیگری بود.
" بازی عوض شده
ایزابل مکدوگال رو همراه خودت بیار"
صدای قدمهای دارین درون تونل پیچید. بیرون رفت تا پیغامش را به دست قربانیان برساند.
- حواست با منه؟ جای مغز توی کلهی تو چی گذاشتن هکتور؟ چرا بهمون هیچی نگفتی؟
هکتور با آشفتگی دستش را بر روی صورت گذاشت و با صدایی گرفته که از ته چاه بالا میآمد پاسخ داد:
- همین الانم اشتباه کردم دربارش حرف زدم.
رکسان از جا بلند شد و نگاهی سرشار از تحقیر و خشم به هکتور انداخت.
- طرف شده قاتل زنجیرهای، بعد تو میخوای معجون به خوردش بدی؟ مگه الکیه؟
- به جای این که منو سرزنش کنی یه راهکار پیشنهاد بده!
- راهکار؟ باشه. برمیگردیم خونهی ریدل و تمام جریان رو توضیح میدیم. مهم نیست چه بلایی سر تو میاد، اما اجازه نمیدیم لیسا قربانی این بازی کثیف بشه.
در حالی که نگاه افراد داخل کافه به رکسان و هکتور دوخته شده بود، رکسان با قدمهایی محکم و بلند به سمت درب حرکت کرد. هکتور با چهرهای خشمگین و وحشت زده، به سوی رکسان دوید و شانهاش را گرفت.
- صبر کن... من نمیتونم.
- وقتی اون بچه عین آشغال زیر پاهاتون له شد، باید به اینجاهم فکر میکردین.
***
دارین بر روی صندلی چوبی و کهنهای نشست و با حالتی جنونآمیز، به عکس درون دستش چشم دوخت. لحظهای بعد، چشمان سیاه رنگش را از آن تصویر گرفت و به لیسا که از پاهایش آویزان بود، خیره شد. نیشخندی که بر روی لبهایش نقش بسته بود، لرزه بر جسم نیمهجان لیسا میانداخت. گویا قصد داشت او را در سیاهچالهی نگاهش غرق کند.
شکاف زخم روی صورت دختر، با خون تزئین شده و منظرهی لذت بخشی را برای یک قاتل و شکنجهگر ساخته بود.
ناگهان دارین از جا بلند شد و روی دو تا پاهایش ایستاد. به سوی لیسا قدم برداشت و آهسته به دورش چرخید. هنگامی که با یکدیگر چشم در چشم شدند، دارین دستی روی زخم لیسا کشید و دختر نالهی بی جانی سر داد. بند اول انگشتان دارین، به خون آغشته شد. دستش را در میان موهای لیسا فرو برد و سرش را به گردنش نزدیک کرد و عمیق نفس کشید.
- ترکیب عطر موهات با بوی خون خیلی خوبه دختر... .
از فکری که ممکن بود دارین در سر داشته باشد، وجود لیسا یخ زد. نفسهایش میلرزید و با وجود بدن درد شدیدی که داشت، لحظه به لحظه بیشتر از قبل ماهیچه هایش را منقبض میکرد. دارین دستش را دور موهای لیسا حلقه کرد و با یک حرکت، او را به سمت دیواری که تصویر قربانیانش بر آن خودنمایی میکرد، چرخاند. لیسا احساس کرد که دستهای از موهایش کنده شد و فریاد دردناکی کشید.
دارین تصویر کسی را رو به روی چشمان لیسا نگه داشت.
- خوب بهش نگاه کن.
چشمان لیسا تار میدید، اما به خوبی چهرهی ایزابل را تشخیص داد. دارین از لیسا دور شد و تصویر ایزابل را به جمع قربانیانش اضافه کرد.
- بازی عوض شده... امشب قرار نیست هکتور تنهایی بیاد دنبالت.
او به سمت تکه کاغذ ها و قلم پر روی میز حرکت کرد. قلم پر بر روی کاغذ میرقصید و صدای جیغش، گوشهای لیسا را آزار میداد، زیرا در حال نوشتن حکم مرگ شخص دیگری بود.
" بازی عوض شده
ایزابل مکدوگال رو همراه خودت بیار"
صدای قدمهای دارین درون تونل پیچید. بیرون رفت تا پیغامش را به دست قربانیان برساند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایزابل مکدوگال در 1403/1/16 0:07:32
I burned my soul to light my own path


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/14
تولد نقش: 1402/04/15
آخرین ورود: امروز ساعت 18:19
از: تو قلب کسایی که دوستم دارن!
پستها:
427
شغل
معاون محفل ققنوس، تاریخنگار دیوان جادوگران

توجه: پست های این سوژه دارای محدودیت سنی می باشد و خواندشان برای همه افراد مناسب نیست!
صدای فریاد دارین، لرزه ی وحشتناکی بر تن لیسا انداخت و باعث شد گریه اش بگیرد.
- هه! داری گریه می کنی؟ حتما ترسیدی! بایدم بترسی... اینجا قراره جهنم تو و دوستات باشه.
مرگخواران از وقتی که وارد جبهه ی لردسیاه شدند؛ هر روزآماده ی مواجه با مرگ بودند بنابراین از آن حراسی نداشتند. اگر به لیسا می گفتند تا دقایقی دیگر قرار است بمیرد؛ چندان غمگین نمی شد. حتی برخی اوقات مرگ، بهترین راه رهایی بود. ولی این بار قضیه فرق داشت...
کسی که رو به روی لیسا ایستاده؛ یک دیوانه محسوب میشد که علاقه ای به کشتن معمولی نداشت! او قربانیانش را زجر کش می کرد... آن هم پس از شکنجه های زیاد.
دارین دور دخترک چرخی زد و به آرامی گونه اش را نوازش کرد. گونه های لیسا سرد سرد بود و ضربان قلبش هر لحظه بالا و بالاتر می رفت.
- عاشق بوی ترسم! عاشق دیدن چشمای ملتمس قربانیام!
هوا را با ولع بو کشید.
- ولی از همه بیشتر میدونی چی رو دوست دارم؟
قطعا لیسا نمی خواست بداند یک قاتل سادیستی به چیز هایی علاقه دارد ولی نظرش به هیچ عنوان برای مردی خونخوار که از آسیب زدن به آدمها لذت می برد؛ مهم نبود.
دارین آرام دستش را در جیبش فرو برد و شئ نقره ای رنگی را از جیبش بیرون کشید. بعد طی یک حرکت آنی، خنجرش را کنار گوشش رساند.
همان موقع برای چند لحظه نفس لیسا قطع شد. حالا دیگر به جای اشک، از چشم راست لیسا، خون می آمد.
دارین به چهره ی پر درد لیسا پوزخندی زد. سپس شیشه ای برداشت و با بی رحمی تمام کنار چشم زخمی دختر گرفت.
وقتی که قطرات خون داخل شیشه رختند؛ مانند دیوانه ها تمام آن را سر کشید.
- عاشق طعم خون طعمه هامم!
---------------------------------------------
هکتور نگاهش را از رکسان دزدید. سرش را پایین انداخت و به کفش هایش خیره شد. منظور قاتل از اینکه " بازی عوض شده" چه بود؟ قرار بود خطر جدیدی تهدیدشان کند؟ اگر برای لیسا تفاقی می افتاد چه؟ حالا که رکسان همه چیز را فهمیده بود جانش در خطر بود؟ باید چه کار می کردند؟
سوالات بی شماری مغز هکتور را پر کرده و به او اجازه ی درست فکر کردن را نمی دادند.
صدای فریاد دارین، لرزه ی وحشتناکی بر تن لیسا انداخت و باعث شد گریه اش بگیرد.
- هه! داری گریه می کنی؟ حتما ترسیدی! بایدم بترسی... اینجا قراره جهنم تو و دوستات باشه.
مرگخواران از وقتی که وارد جبهه ی لردسیاه شدند؛ هر روزآماده ی مواجه با مرگ بودند بنابراین از آن حراسی نداشتند. اگر به لیسا می گفتند تا دقایقی دیگر قرار است بمیرد؛ چندان غمگین نمی شد. حتی برخی اوقات مرگ، بهترین راه رهایی بود. ولی این بار قضیه فرق داشت...
کسی که رو به روی لیسا ایستاده؛ یک دیوانه محسوب میشد که علاقه ای به کشتن معمولی نداشت! او قربانیانش را زجر کش می کرد... آن هم پس از شکنجه های زیاد.
دارین دور دخترک چرخی زد و به آرامی گونه اش را نوازش کرد. گونه های لیسا سرد سرد بود و ضربان قلبش هر لحظه بالا و بالاتر می رفت.
- عاشق بوی ترسم! عاشق دیدن چشمای ملتمس قربانیام!
هوا را با ولع بو کشید.
- ولی از همه بیشتر میدونی چی رو دوست دارم؟
قطعا لیسا نمی خواست بداند یک قاتل سادیستی به چیز هایی علاقه دارد ولی نظرش به هیچ عنوان برای مردی خونخوار که از آسیب زدن به آدمها لذت می برد؛ مهم نبود.
دارین آرام دستش را در جیبش فرو برد و شئ نقره ای رنگی را از جیبش بیرون کشید. بعد طی یک حرکت آنی، خنجرش را کنار گوشش رساند.
همان موقع برای چند لحظه نفس لیسا قطع شد. حالا دیگر به جای اشک، از چشم راست لیسا، خون می آمد.
دارین به چهره ی پر درد لیسا پوزخندی زد. سپس شیشه ای برداشت و با بی رحمی تمام کنار چشم زخمی دختر گرفت.
وقتی که قطرات خون داخل شیشه رختند؛ مانند دیوانه ها تمام آن را سر کشید.
- عاشق طعم خون طعمه هامم!
---------------------------------------------
هکتور نگاهش را از رکسان دزدید. سرش را پایین انداخت و به کفش هایش خیره شد. منظور قاتل از اینکه " بازی عوض شده" چه بود؟ قرار بود خطر جدیدی تهدیدشان کند؟ اگر برای لیسا تفاقی می افتاد چه؟ حالا که رکسان همه چیز را فهمیده بود جانش در خطر بود؟ باید چه کار می کردند؟
سوالات بی شماری مغز هکتور را پر کرده و به او اجازه ی درست فکر کردن را نمی دادند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!



نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج