لوسیوس سرش را که حالا به سنگینیِ تمامِ تاریخِ مالفویها بر دوشش سنگینی میکرد، بالا آورد. نگاهش را از مرگ به پایین ، به سمت طبقهی اول دوخت. در چشمانش، ترکیبی از ترس، غرورِ شکسته شده موج میزد.
«ارباب…» صدایش کمی می لرزید، اما سریع سعی کرد خود را جمع و جور کند. «اگر این صفحه واقعا به یک قربانی نیاز دارد… شاید باید کسانی که وفاداریشان اثبات شده، اما… حضورشان در ادامه مسیر، کمترین خلأ را ایجاد کند ، انتخاب شوند»
حرفش را تمام کرد و پژواک صدایش در فضای خالیِ طبقات پیچید. سکوتِ مرگبار توسط مرگ شکسته شد. لبخندی خشک و بیصدا، گویی از شکافی در تاریکی، ظاهر شد.
«آه، لوسیوس… چقدر زیبا نقش بازی میکنی. میخوای با قربانی کردنِ بقیه، دوباره خودت را از مخمصه نجات بدی. اما فراموش نکن، من فقط منتظرِ یک قربانی نیستم. من منتظرِ اجرای نمایشی هستم که برای شما آماده کردم!»
مرگ کمی خم شد و دستِ استخوانیِ اش را کمی بالا آورد،آن هم به سمتِ دراکو که حالا جلوتر ایستاده بود و با تمامِ وجود، سعی داشت مانعی بین پدر و آن هیبتِ ترسناک ، خوفناک و دهشتناک شود.
«تو، پسر. شاید تو گزینهی جالبتری باشی. جوان، اما… در حالِ تجزیه از ترس.»
دراکو، با وجودِ ناتوانیِ چوبدستیاش، قدمی به جلو برداشت. دوباره تکرار کرد: «اگر میخواهی کسی را ببری، من را انتخاب کن! اما به پدرم کاری نداشته باش!»
لوسیوس نگاهش را دوباره به سمت طبقهی اول چرخاند. ولدمورت منتظر بود. مرگ منتظر بود. زمان داشت تمام میشد. احساس میکرد تمامِ عمرش، تمامِ غرورش، تمامِ ثروتش، در این لحظه به هیچ بدل شده است. او حالا نه یک اربابِ تاریک بود، نه یک سیاستمدارِ زیرک. او فقط یک پدر بود که در مقابلِ مرگ، برای نجاتِ پسرش، و در مقابلِ ترسِ تحقیر، برای حفظِ آخرین ذرهی غرورش، دست و پا میزد.
در کسری از ثانیه ، حقیقت بر سر لوسیوس آوار شد. هیچ کدام از دارایی ها ، توانایی ها یا حتی طلسم هایش در این روز و این ساعت و این دقیقه ، ناکارآمد بود. او نمی توانست جلوی مرگ را بگیرد. هیچکس نمی توانست...
«ارباب!» صدای لوسیوس حالا شکسته و درمانده بود. «زمان… زمان در حال اتمام است! لطفا....لطفا تصمیمی بگیرید! قبل از اینکه این… این موجود… خودش انتخاب کند!»
مرگ لبخندی زد که بیشتر شبیه شکافی در تاریکی بود. «انتخاب؟ لوسیوس، تو زمانی که باید جبر را به دیگران هدیه می دادی ، آنها را مجبور به انتخاب کردی و وقتی باید تواناییِ انتخاب می بخشیدی ، آن ها را مجبور کردی. حالا نوبتِ من است که انتخاب کنم. و من… صبر را دوست ندارم.»
نقابِ مرگ کمی به عقب رفت و لوسیوس برای لحظهای، حفرهی تاریکی را دید. تاریکیای که گویی انتهایِ همهی وجود بود. و در آن تاریکی، نوری ضعیف و وهمآور میدرخشید؛ نوری که انعکاسِ گناهانِ خودِ لوسیوس بود.
خلأ هوا را شکافت و مستقیم به سینه لوسیوس برخورد کرد. فریادِ وحشت هرگز از گلوی دراکو خارج نشد ؛ جز اینکه ساکت و بی حرکت به تماشای پدرش بایستد که مثل عروسکی پارچه ای در هوا بلند شد ،کسری از ثانیه معلق ماند و بعد آهسته رو به عقب افتاد ، نه فرصتی داشت و نه چاره ای...
آنلاینها
14 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
[[continious]] درهی سكــــــوت
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
پاسخ: درهی سكــــــوت
پاسخ: درهی سكــــــوت
پاسخ: درهی سكــــــوت
پاسخ: درهی سكــــــوت
پاسخ: درهی سكــــــوت
پاسخ: درهی سكــــــوت
پاسخ: درهی سكــــــوت
پاسخ: درهی سكــــــوت
پاسخ: درهی سكــــــوت
پاسخ به: درهی سكــــــوت
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج








