جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  101 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  112 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  243 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  157 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  190 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: دره‌ی سكــــــوت
ارسال شده در: دیروز ساعت 21:46
نمایش جزئیات
آفلاین
لوسیوس سرش را که حالا به سنگینیِ تمامِ تاریخِ مالفوی‌ها بر دوشش سنگینی می‌کرد، بالا آورد. نگاهش را از مرگ به پایین ، به سمت طبقه‌ی اول دوخت. در چشمانش، ترکیبی از ترس، غرورِ شکسته شده موج می‌زد.

«ارباب…» صدایش کمی می لرزید، اما سریع سعی کرد خود را جمع و جور کند. «اگر این صفحه واقعا به یک قربانی نیاز دارد… شاید باید کسانی که وفاداری‌شان اثبات شده، اما… حضورشان در ادامه مسیر، کمترین خلأ را ایجاد کند ، انتخاب شوند»

حرفش را تمام کرد و پژواک صدایش در فضای خالیِ طبقات پیچید. سکوتِ مرگبار توسط مرگ شکسته شد. لبخندی خشک و بی‌صدا، گویی از شکافی در تاریکی، ظاهر شد.

«آه، لوسیوس… چقدر زیبا نقش بازی می‌کنی. می‌خوای با قربانی کردنِ بقیه، دوباره خودت را از مخمصه نجات بدی. اما فراموش نکن، من فقط منتظرِ یک قربانی نیستم. من منتظرِ اجرای نمایشی هستم که برای شما آماده کردم!»

مرگ کمی خم شد و دستِ استخوانیِ اش را کمی بالا آورد،آن هم به سمتِ دراکو که حالا جلوتر ایستاده بود و با تمامِ وجود، سعی داشت مانعی بین پدر و آن هیبتِ ترسناک ، خوفناک و دهشتناک شود.

«تو، پسر. شاید تو گزینه‌ی جالب‌تری باشی. جوان، اما… در حالِ تجزیه از ترس.»

دراکو، با وجودِ ناتوانیِ چوبدستی‌اش، قدمی به جلو برداشت. دوباره تکرار کرد: «اگر می‌خواهی کسی را ببری، من را انتخاب کن! اما به پدرم کاری نداشته باش!»

لوسیوس نگاهش را دوباره به سمت طبقه‌ی اول چرخاند. ولدمورت منتظر بود. مرگ منتظر بود. زمان داشت تمام می‌شد. احساس می‌کرد تمامِ عمرش، تمامِ غرورش، تمامِ ثروتش، در این لحظه به هیچ بدل شده است. او حالا نه یک اربابِ تاریک بود، نه یک سیاستمدارِ زیرک. او فقط یک پدر بود که در مقابلِ مرگ، برای نجاتِ پسرش، و در مقابلِ ترسِ تحقیر، برای حفظِ آخرین ذره‌ی غرورش، دست و پا می‌زد.
در کسری از ثانیه ، حقیقت بر سر لوسیوس آوار شد. هیچ کدام از دارایی ها ، توانایی ها یا حتی طلسم هایش در این روز و این ساعت و این دقیقه ، ناکارآمد بود. او نمی توانست جلوی مرگ را بگیرد. هیچکس نمی توانست...

«ارباب!» صدای لوسیوس حالا شکسته و درمانده بود. «زمان… زمان در حال اتمام است! لطفا....لطفا تصمیمی بگیرید! قبل از اینکه این… این موجود… خودش انتخاب کند!»

مرگ لبخندی زد که بیشتر شبیه شکافی در تاریکی بود. «انتخاب؟ لوسیوس، تو زمانی که باید جبر را به دیگران هدیه می دادی ، آنها را مجبور به انتخاب کردی و وقتی باید تواناییِ انتخاب می بخشیدی ، آن ها را مجبور کردی. حالا نوبتِ من است که انتخاب کنم. و من… صبر را دوست ندارم.»

نقابِ “مرگ” کمی به عقب رفت و لوسیوس برای لحظه‌ای، حفره‌ی تاریکی را دید. تاریکی‌ای که گویی انتهایِ همه‌ی وجود بود. و در آن تاریکی، نوری ضعیف و وهم‌آور می‌درخشید؛ نوری که شبیه چشم نبود، بلکه شبیه… انعکاسِ گناهانِ خودِ لوسیوس بود.

خلأ هوا را شکافت و مستقیم به سینه لوسیوس برخورد کرد. فریادِ وحشت هرگز از گلوی دراکو خارج نشد ؛ جز اینکه ساکت و بی حرکت به تماشای پدرش بایستد که مثل عروسکی پارچه ای در هوا بلند شد ،کسری از ثانیه معلق ماند و بعد آهسته رو به عقب افتاد ، نه فرصتی داشت و نه چاره ای...
پاسخ: دره‌ی سكــــــوت
ارسال شده در: دیروز ساعت 15:02
نمایش جزئیات
آفلاین
طبقه سوم، جایی که لوسیوس مالفوی ایستاده بود، حال سنگین‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. حضور مرگ، مثل سایه‌ای سیاه و زنده،
در تمامی طبقات پخش شده بود،
اما اینجا، درست کنار لوسیوس، حس می‌شد که نزدیک‌تر و واقعی‌تر است.
مرگ، با آن ردایی بلند و پوسیده که انگار از خود تاریکی دوخته شده باشد، آرام در لبه طبقه ظاهر شد.
چهره‌اش زیر هود پنهان بود، اما دو نقطه نورانی سفید به جای چشم، مستقیم به لوسیوس خیره شده بودند.
مرگ با صدایی آرام، عمیق و بدون هیچ عجله‌ای که انگار از دل زمین بیرون می‌آمد، سخن گفت:
+لوسیوس مالفوی... تو همیشه عادت داشتی دیگران را به جلو بفرستی تا خودت در سایه بمانی. حالا هم همان فکر را در سر داری، مگر نه؟
لوسیوس بدنش کمی سفت شد. موهای بلوندش روی شانه‌اش ریخته بود و دست راستش را مشت کرده بود. او سعی کرد صدای خود را کنترل کند، اما رگه‌ای از تنش در آن مشهود بود.
+تو... کی هستی که جرأت می‌کنی این‌گونه با من صحبت کنی؟
مرگ خنده‌ای کوتاه و خشک کرد که در تمام طبقات پیچید.
+من کسی‌ام که همیشه در انتها منتظر همه‌تان بوده‌ام. حتی تو، با تمام ثروت و غرورت.
در همان لحظه، دراکو که در همان طبقه و چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود، جلو آمد. چهره‌اش رنگ‌پریده و پر از نگرانی بود. او سریع کنار پدرش قرار گرفت و با صدایی که سعی داشت محکم باشد، گفت:
+پدر، مراقب باش. این موجود... داره با ذهن ما بازی می‌کنه.
لوسیوس نگاهی کوتاه به پسرش انداخت. برای لحظه‌ای، غرور پدرانه‌اش با ترس مخلوط شد. او دستش را روی شانه دراکو گذاشت، اما بلافاصله آن را برداشت؛ ضعف نشان دادن در این شرایط خطرناک بود.
از طبقه اول، صدای ولدمورت آمد؛ صدایی سرد و خشمگین که در فضای خالی بین طبقات طنین‌انداز شد:
+لوسیوس! نظر تو چیست؟ تو همیشه ادعا می‌کردی مغز متفکرمان هستی. حالا راه‌حل هوشمندانه‌ات را بشنوم!
لوسیوس سرش را کمی به سمت پایین خم کرد و با صدایی بلندتر پاسخ داد، طوری که اربابش بشنود:
+ارباب... اگر این صفحه واقعاً به یک سر تازه نیاز دارد، شاید باید کسانی انتخاب شوند که... فداکاری‌شان برای هدف بزرگ‌تر، بیشترین سود را داشته باشد. کسانی که وفاداری‌شان اثبات شده، اما...
او جمله را ناتمام گذاشت. منظورش واضح بود.
یکی از مرگ‌خواران هم‌طبقه به نام «آلبرت راش» با صدای لرزان گفت:
+آقای مالفوی، شما جدی می‌گویید؟ مگر ما همه برای ارباب نجنگیده‌ایم؟ حالا می‌خواهید یکی از خودمان را قربانی کنید؟
لوسیوس با نگاهی تیز به او چرخید:
+سکوت کن، احمق! در این موقعیت، احساسات جایی ندارد. بقا مهم است. اگر ارباب تصمیم بگیرند...
مرگ دوباره نزدیک‌تر شد.
این بار مستقیماً روبه‌روی لوسیوس ایستاد. بوی سرد و خاکی از او به مشام می‌رسید.
+لوسیوس، لوسیوس... تو هنوز فکر می‌کنی با حرف زدن و سیاست‌بازی می‌توانی از من فرار کنی؟
مرگ دست استخوانی‌اش را کمی بالا آورد.
+من منتظر یک سر هستم. و اگر تا لحظه‌ای دیگر صفحه حرکت نکند، خودم یکی را انتخاب می‌کنم. شاید... از همین طبقه.
دراکو بلافاصله چوبدستی‌اش (که کار نمی‌کرد) را محکم‌تر گرفت و جلوتر از پدرش ایستاد:
+اگر می‌خواهی کسی را ببری، من را انتخاب کن! اما پدرم را لمس نکن!
لوسیوس با عصبانیت و نگرانی همزمان دستش را روی شانه دراکو گذاشت و او را عقب کشید:
+دراکو، عقب بکش! احمق نباش!
سپس با صدایی که حالا کمی شکسته‌تر شده بود، رو به طبقه لرد فریاد زد:
+ارباب! زمان در حال اتمام است! باید تصمیمی بگیریم... قبل از اینکه این موجود برای ما تصمیم بگیرد!
مرگ خم شد و نزدیک گوش لوسیوس زمزمه کرد، طوری که فقط او بشنود:
+تو همیشه از تحقیر می‌ترسیدی، مالفوی. ببین چقدر زیبا داری تحقیر می‌شوی... در مقابل پسرت، در مقابل اربابت، و در مقابل مرگ.
لوسیوس دندان‌هایش را به هم فشرد. عرق سرد روی پیشانی‌اش نشسته بود. غرور همیشگی‌اش حالا مثل شیشه ترک‌خورده بود.
او در عمق وجودش می‌دانست که بازی بسیار خطرناک‌تر از آن چیزی شده که تصور می‌کرد.

افرادی که لایک کردند

«قدرت نه در فریاد، که در سکوتی‌ست که دیگران را وادار به اطاعت می‌کند...»
[پیوسته در سایه، اما همیشه در بازی]
پاسخ: دره‌ی سكــــــوت
ارسال شده در: دوشنبه 28 اردیبهشت 1405 21:20
نمایش جزئیات
شغل
آنلاین
او هرگز وزن مرگ را پرداخت نخواهد کرد. قربانی کردن بلاتریکس راحت‌ترین راه به نظر می‌رسید. اما در این صورت چگونه از جسارت و حیثیتش در برابر مرگخواران دفاع می‌کرد؟ چگونه می‌خواست به مرگخوارانش ثابت کند که قربانی کردن وفادارترین و توانمندترین مرگخوارش راحت‌ترین راه در میان دیگر راه‌های قابل اجرا بود؟ او هرگز وزن مرگ را پرداخت نخواهد کرد و حالا مرگ می‌خواست وزن خودش را به هر طریقی به او تحمیل کند.

کار درست یا کار آسان؟

همیشه گیر کردن در میان این دو راهی، جسارت و نبوغ طرف درگیر را می‌طلبید. نبوغ برای پیدا کردن راه درست و جسارت برای اجرایش. نبوغش را داشت. کاملا بهره‌ی هوشی و استراتژیک هر عمل را در چنته داشت. هیچکس الکی تاریک‌ترین جادوگر اعصار و دوران‌ها نمی‌شود. همچنین جسارتش را هم پیش خود می‌دید. کار چه درست بود و چه آسان، انجام دادنش را مشکل می‌دید. نمی‌توانست بدون فهمیدن و درک اینکه توسط چه کسی دارد کنترل می‌شود، اجازه بدهد که فرد به هدفش برسد و چیزی را که از او می‌خواهد، به او بدهد.

همچنان فکر می‌کرد. همچنان می‌سنجید. همچنان در پس صفحه‌ی سخت و فلزی چالش و جمجمه‌ی معما ایستاده بود و برای چیزی که هنوز نیامده بود اما آمدنش را می‌دید، آماده می‌شد. درست‌ترین کار چه بود؟ گاهی راحت‌ترین کار، مشکل‌ترین کار می‌شود و درست‌ترین حرکت، اشتباه فاحشی در مقابل حریف. باید چه می‌کرد؟ شاید کمی انتظار حلال مشکلاتش بود. لرد ولدمورت در تمام مدت با خودش می‌اندیشید و از میان تمامی طبقات، کسی جرئت شکستن سکوت را نداشت. برای قدرت صدایشان، سکوت زیادی سنگین بود.

هیچکس توقع نداشت که صفحه‌ در طبقه اول، که جسورترین و شجاع‌ترین طبقه دیده می‌شد به این میزان توقف کند. اما اوضاع همیشه طبق توقف ما پیش نمی‌رود و صفحه در طبقه اول متوقف شده بود. گاهی جادوی ذهن، بدون جادوی دست‌ها کند است و نمی‌برد.

- بالاخره چه می‌کنید، ارباب؟

تنها کسی که می‌توانست سکوت اربابش را بشکند، وارد شده بود. حتی قبل از ورود، همه حضورش را حس کرده بودند. در تمام طبقات او را می‌دیدند. صدایش را می‌شنیدند. سیاهی‌اش را در میان اتمسفر هوا بو می‌کردند و حتی در میان این سنگینی، انتظارش را می‌کشیدند. اما او حالا با حضورش خبر از حقیقتی ترسناک و رعب انگیز می‌داد. حقیقتی که فقط خودش می‌دانست.

حقیقتی که شاید باعث این ماجرا شده بود. حضور مرگ در تمامی طبقات، با همان هیبت، با همان ظاهر، با همان نگاه همیشگی و با همان آرامش که نیازمند جادویی سیاه و سنگین بود، نشان از این بود که تنها کسی که در تمامی طبقات حضور داشت، تمامی طبقات را می‌دید، حس ترس و سردرگمی همه را حس می‌کرد، می‌توانست از جادو استفاده کند و از همه مهم‌تر همه چیز را می‌دانست، مرگ بود.
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ: دره‌ی سكــــــوت
ارسال شده در: یکشنبه 27 اردیبهشت 1405 18:37
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مرگخوارانی که در طبقات پایین‌تر ساختمان بودند با شنیدن درباره جمجمه و پیام نامه مرموز، دچار ترسی شرم‌آور شدند. هیچ‌کدام نمی‌خواستند این ترس را به طور عمومی اعتراف کنند زیرا به دلیل آنکه چهره یکدیگر را به درستی در میان طبقات نمی‌دیدند، گمان می‌کردند که نکند فقط خودشان به این نگرانی مبتلا شده‌ باشند. از طرفی دیگر، اعلام ترس‌شان، آن هم زمانی که ارباب‌شان در اولین طبقه ایستاده بود و کم و بیش صداهایشان را می‌شنید، مانند اعلام رسمی حماقت و بی‌مصرفی‌شان بود.

و آنها به خوبی می‌دانستند سرنوشت یک مرگخوار بی‌مصرف در ذهن ارباب‌شان چیست.

بلاتریکس که گویی حتی در این مکان هم تاب و تحمل جدایی از ارباب عزیزش را نداشت، تنها مرگخواری بود که با لرد سیاه در یک طبقه قرار گرفته بود. او که همواره خود را در مقام پیش‌مرگ سرورش تجسم می‌کرد دستش را جلو برد و جمجمه را از روی سکوی فلزی برداشت و در دست گرفت. دستانش نمی‌لرزید. نه. او برعکس بقیه مرگخواران، مرگ برای لرد سیاه را یک افتخار ابدی می‌دانست.

با دقت زیر نگاه سرخ لرد سیاه، زوایای جمجمه را بررسی کرد. روی پستی و بلندی‌ها و حفره‌های خالی استخوان دست کشید. بلافاصله متوجه نکته‌ای شد. استخوان جمجمه با تمام طراحی ظریفش، مشکلی داشت... یک مشکل بزرگ.
- تقلبیه. فقط یک نماده.

هیچکس نپرسید از کجا می‌داند. هرچه باشد او بلاتریکس لسترنج بود. فردی که آوردن اسمش تقریبا به اندازه ارباب تاریکی‌ها برای جامعه جادوگری غیرممکن به نظر می‌رسید. کسی که در مورد جنایاتش حتی معروف‌ترین کارآگاهان وزارت سحرو جادو نیز یارای سخن گفتن نداشتند.

صدای اسنیپ از یک طبقه پایین‌تر در میان فضای خالی بین طبقات طنین‌انداز شد.
- اونا ارباب‌ تاریکی‌هارو عمدا در طبقه اول قرار دادند تا شجاعت ایشون رو به چالش بکشن. این راه توسط طبقه اول آغاز می‌شه... پس تا وقتی وزن استخوون روی سکو سنگینی نکنه، این سکو به حرکت در نمیاد.

چهره لرد سیاه در هم رفت. به چه جراتی او، مهمترین فرد، تنها شخصی که باید زنده بماند را اینگونه به چالش می‌کشیدند؟

او هرگز وزن مرگ را پرداخت نخواهد کرد. قربانی کردن بلاتریکس راحت‌ترین راه به نظر می‌رسید.

اما... اما در این صورت چگونه از جسارت و حیثیتش در برابر مرگخواران دفاع می‌کرد؟
𝓣𝓱𝓲𝓼 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓲𝓼 𝓽𝓱𝓮 𝓹𝓻𝓸𝓹𝓮𝓻𝓽𝔂 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝓗𝓪𝓵𝓯 𝓑𝓵𝓸𝓸𝓭 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮
پاسخ: دره‌ی سكــــــوت
ارسال شده در: جمعه 25 اردیبهشت 1405 16:38
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: مرگخواران و لرد ولدمورت در مکانی ناشناس و چندطبقه بیدار می‌شوند؛ جایی تاریک و مرموز که همگی با دست‌وپا و چشم‌های بسته در آن زندانی شده‌اند. پس از آزاد شدن به کمک کجول و برگو، متوجه می‌شوند هرکدام در طبقه‌ای جداگانه قرار دارند و طنابی بلند در مرکز فضای میان طبقات آویزان است. در حالی که سعی می‌کنند موقعیت خود را تحلیل کنند، جغدهایی برایشان کیسه‌های غذا می‌آورند، اما تلما و روباهش میرا به مشکوک بودن غذاها پی می‌برند. همزمان لرد ولدمورت کشف می‌کند که هیچ‌یک از آن‌ها قادر به استفاده از جادو نیستند و همین موضوع باعث وحشت و خشم مرگخواران می‌شود. در ادامه، صفحه‌ای عظیم و آهسته از بالا شروع به پایین آمدن می‌کند؛ صفحه‌ای که با صدایی آزاردهنده و طراحی حساب‌شده‌اش، بیشتر شبیه ابزاری روانی برای شکنجه‌ی زندانیان به نظر می‌رسد. با نزدیک‌تر شدن صفحه، مرگخواران بالایی چیزی روی آن می‌بینند که باعث می‌شود نفس در سینه‌شان حبس شود، اما هنوز مشخص نیست آن صفحه چه چیزی را با خود حمل می‌کند.

لرد ولدمورت زودتر از بقیه‌ی مرگخواران به سمت صفحه حرکت کرد. ردای سیاهش روی زمین کشیده می‌شد و نگاه سرخش بدون کوچک‌ترین تردیدی روی جمجمه‌ی قرار گرفته بر سطح فلزی ثابت مانده بود. باقی مرگخواران نیز با احتیاط پشت سر او جمع شدند؛ مخصوصاً بلاتریکس که تقریباً به ردای اربابش چسبیده بود و همزمان که خودش را پشت او پنهان می‌کرد، از گوشه‌ی پارگی‌های ردای ولدمورت سعی داشت محتویات صفحه را ببیند.

روی صفحه، یک جمجمه قرار داشت. مشخصا متعلق به یک انسان بود، اما تشخیص هویت صاحبش ممکن نبود. استخوان‌ها بیش از حد تمیز و سفید بودند؛ انگار گوشت و پوست با دقتی غیرطبیعی از روی آن جدا شده باشد. زیر جمجمه، نامه‌ای قرار داشت که با مهری سیاه بسته شده بود. ولدمورت بدون لحظه‌ای مکث نامه را برداشت و باز کرد. چشمانش روی خطوط حرکت کردند و سکوت سنگینی در فضا پخش شد.

نقل قول:
دروازه‌ی بعدی تنها برای آنان گشوده می‌شود که وزن مرگ را بپذیرند.

یک سر، راه را آغاز کرد.
سر بعدی، راه را ادامه می‌دهد.

تا زمانی که استخوانی تازه بر این صفحه قرار نگیرد، مسیر پیش نخواهد رفت.

می‌توانید انتخاب کنید:
یا یک قربانی تقدیم کنید،
یا منتظر بمانید تا این مکان خودش انتخاب کند.

به یاد داشته باشید؛
وقتی زمان به پایان برسد،
صفحه همیشه جمجمه‌ی جدیدش را پیدا می‌کند.



چند ثانیه سکوت مطلق بر فضا حاکم شد؛ حتی نفس کشیدن مرگخواران هم آرام‌تر شده بود. اسنیپ اولین کسی بود که طاقت نیاورد و با صدایی که برای اولین بار رگه‌ای از تردید در آن شنیده می‌شد پرسید:
- یعنی چی خودش انتخاب می‌کنه؟

اما هیچ‌کس پاسخی نداشت. تلما دوباره به جمجمه خیره شد و حس سنگینی در دلش پیچید. اگر این فقط آغاز ماجرا بود، پس صفحه‌های بعدی چه چیزی طلب می‌کردند؟ نگاه‌ها آرام‌آرام میان افراد چرخید؛ نگاهی که این بار بیشتر از هر دشمنی، روی خود مرگخواران مکث می‌کرد. سوالی در ذهن همه شکل گرفته بود، سوالی که حتی آن‌ها هم تمایلی به شنیدن جوابش نداشتند: آیا همه‌ی افرادی که صدایشان را شنیده بودند واقعاً هنوز زنده بودند، یا یکی از آن‌ها از همان ابتدا به جمجمه‌ای روی این صفحه تبدیل شده بود؟
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: دره‌ی سكــــــوت
ارسال شده در: دوشنبه 21 اردیبهشت 1405 17:32
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
این اتفاق باعث می‌شود همه موضوع کیسه‌ها و غذاهایی که داخلشان بود را به کلی فراموش کنند و تمام توجهشان را به صفحه‌ی بزرگی که در حرکت بود معطوف کنند.

هرکس این فضا را طراحی کرده بود تا مرگخواران را به همراه اربابشان در آن‌جا گیر بیندازد، حسابی فکر همه چیز را کرده بود که تا جای ممکن از هر روشی برای آزار آن‌ها استفاده کند. از غذاهایی که کپک‌هایی در بعضی نقاطشان دیده می‌شد، تا صفحه‌ی بزرگی که سرعت حرکتش به قدری کم بود که گویا در هر دقیقه تنها یک سانتی‌متر جا به جا می‌شد.

مرگخواران نمی‌دانستند انتظاری که از شدت کنجکاوی وجودشان را فرا گرفته بود نیز در این موضوع تاثیر داشت یا خیر، اما این حرکت کندِ صفحه برایشان بسیار آزاردهنده بود. خشمی که پیش‌تر در وجودشان جوانه زده بود، حالا در حال سر برآوردن و قد کشیدن بود.

از آن بدتر صدایی بود که صفحه در حین حرکت از خود تولید می‌کرد. درست همانند آن بود که شخصی ناخن‌های تیز و بلندش را بی‌وقفه بر روی تخته سیاهی حرکت دهد، بدون آن که حتی ثانیه‌هایی بین آن وقفه بیندازد تا روحشان فرصت بازیابی پیدا کند.

همه چیز در آن‌جا به گونه‌ای طراحی شده بود تا روح و روان مرگخواران را درگیر خود کند.

بالاخره بعد از مدت زمانی طولانی که برای مرگخواران همچون گذر یک عمر می‌ماند، صفحه به قدری پایین می‌آید تا بالاترین ردیف مرگخواران قادر به مشاهده‌ی آن‌چه با خود حمل می‌کرد باشند. صدای نفس‌های مرگخوارانی که با دیدن صفحه در سینه حبس می‌شد، مهر تایید دیگری بر فرضیه‌ی لرد در پیچیدگی عجیب آن مکان بود.

- چی شده؟ چی می‌بینین؟ صفحه با خودش چی آورده؟
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: دره‌ی سكــــــوت
ارسال شده در: شنبه 12 اردیبهشت 1405 21:57
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
- هست!

شخصی که مدتی ساکت بود لب به سخن گشود... لرد ولدمورت!

همه‌چیز پیچیده شده بود ولی این پیچیدگی ربطی به خوراک درون کیسه نداشت. این پیچیدگی از زمانی که در این مکان بیدار شدند رخ داده بود. نگرانی میرا، روباه تلما، ممکن بود بخاطر کپک‌های ریزی که در غذاها دیده می‌شد باشد. شاید حس کرده بود که این غذا سالم نیست و آن رفتار را از خود نشان داده بود ولی چیزی که لرد ولدمورت احساس کرده بود، فراتر از یک کپک ساده بود.

از زمانی که بیدار شده بود به این موضوع مشکوک بود. یک چیزی را حس نمی‌کرد. چیزی که در خاطرش نبود از چه زمان همراه همیشگی‌اش است... جادو!
- موضوعی را که می‌گوییم به طبقات بالا برسانید و پاسخ‌شان را به ما برگردانید. کسی می‌تواند طلسمی اجرا کند؟

اجرای طلسم بدون چوب‌دستی کار دشواری بود. ولی امکان اجرای طلسم‌های ساده وجود داشت.

طبقه به طبقه سخن لرد ولدمورت منتقل می‌شد و جواب‌ها یکی بود: نه!

وحشت در دل مرگخواران افتاد. تا آن موقع ذهنیتی از دنیای بی‌جادو نداشتند. حس ضعف می‌کردند. حس می‌کردند هرکسی پشت این قضایاست آن‌ها را حقیر کرده. این احساس‌ها باعث خشم‌شان شد. خشمی که اگر کنترل نمی‌شد کار برای رهایی از این مخمصه سخت و سخت‌تر می‌کرد.

البته این خشم با اتفاقی متوقف شد... طناب در حال تکان خوردن بود و به نظر می‌رسید صفحه‌ی بزرگی به سمت پایین در حال حرکت است. اتفاقات عجیب ادامه داشتند.
پاسخ: دره‌ی سكــــــوت
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 اردیبهشت 1405 20:02
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
دراکو دستی بر موهایش می‌کشد و به‌آهستگی، به سمت کیسه قدم برمی‌دارد. با پایش ضربه‌ی آرامی به آن می‌زند. زمانی که اندکی از بی‌خطر بودن آن اطمینان می‌یابد، خم می‌شود. کیسه را باز می‌کند. با دیدن غذا، نفس عمیقی می‌کشد و لبخندی بر لبانش نقش می‌بندد.
- توی کیسه‌ها غذاست!

فریاد دراکو، در طبقات می‌پیچد. دیگر مرگخواران، کیسه‌های خود را برمی‌دارند و درون آن را بررسی می‌کنند. ویولا صورتش را جمع می‌کند و با اکراه، به تکه گوشتی که درون کیسه گذاشته شده بود، دست می‌زند.
- قراره این غذای کثیف رو بخوریم؟

سوروس با همان لحن سرد همیشگی‌اش می‌گوید:
- متاسفانه این‌جا مسافرخونه نیست که غذای مورد علاقه‌ات تهیه بشه ریچموند!

دوریا درحالی‌که تکه‌ای از نان سفت و خشک را در دهانش می‌گذارد، ادامه می‌دهد.
- معلوم نیست تا کی اینجا هستیم. بهتره الان به‌جای نق زدن غذات رو بخوری!

تلما با همان نگاه شکاک همیشگی‌اش به غذا خیره شده بود. او غذا را مقابل بینی میرا نگه می‌دارد؛ روباه درحالی که دم نارنجی رنگش را تکان می‌دهد، آن را می‌بوید. تلما می‌تواند از واکنش سریع و کنار کشیدن میرا، بفهمد که چیزی در مورد آن خوراک، مشکوک است.

تلما کیسه‌ی غذا را به گوشه‌ای پرتاب می‌کند. سعی می‌کند با بلندترین تن صدای ممکن، خبر خطرات احتمالی را به دیگران برساند.
- صبر کنین!

تلما نفس عمیقی می‌کشد.
- غذا... یه مشکلی داره.
- چه مشکلی؟ منظورت چیه؟

تلما میرا را در آغوش می‌گیرد و نوازشش می‌کند.
- میرا... یه چیزای مشکوکی توی اون‌ احساس کرد.

آکی که در طبقه‌ی پایین تلما قرار داشت، کیسه‌ی غذا را رها می‌کند.
- یعنی چیزی داخلشون هست؟

دراکو کیسه‌ی پارچه‌ای را در دستش می‌فشرد.
- همه‌ی ما اینجا زندانی هستیم. اونی که اینجا نگه‌مون داشته، هر کسی که هست میتونست خیلی راحت ما رو از بین ببره.
- دراکو حق داره! برای چی باید غذاهای مشکل دار برامون بفرسته؟

تلما به طناب که در فضای خالی میان طبقات آویزان بود خیره می‌شود.
- شاید همه چیز خیلی پیچیده‌تر از اونیه که ما فکر می‌کنیم...
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: دره‌ی سكــــــوت
ارسال شده در: پنجشنبه 27 فروردین 1405 18:24
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه جدید


جیرینگ...جیرینگ...

با تقلای شدیدی در حالیکه دست و پایش بسته بود و چشم بندی به روی چشمانش داشت سعی کرد خود را از حالت دراز کشیده بلند کند. بلاخره در تلاش پنجم بود که موفق شد بنشیند. با نفس نفس شدید و هراس سعی کرد دست و پایش را آزاد کند اما موفق نشد. سعی کرد مانند همیشه آرامشش را حفظ کند تا به دنبال سوالهای بی شمار مغزش برود‌. روی نفس هایش تمرکز کرد، دم...باز دم...چندین بار تکرار کرد و سپس روی حواس دیگرش تمرکز کرد.

بوی خاک و نم، بوی آهن که احتمالا برای غل و زنجیر ها بود، نسیم سرد که نشان از بودن در فضای باز بود، و صدا...
-کسی اینجاست؟ صدامو میشنوین؟ من کجام؟ زود باشین همین حالا بازم کنین. میدونین من کی ام؟ فقط صبر کن باز شم خودم حسابتونو میرسم.

دقیقا انگار کسی سوالهایی که در ذهن خود تلما بود بر زبان آورد، کسی که صدایش آشنا بود.
- دراکو؟
- ...تلما؟ کار توئه؟ کجایی زود باش بازم کن. اصلا شوخیه قشنگی نیست.

دست کم تلما می‌توانست از روی صدای دراکو کاملا واضح بفهمد امیدوار است واقعا این کار تلما باشد و اگر شوخی ای بود زود تمام شود، اما خیلی زود کور سوی امیدش خاموش شد.

- متاسفانه یا خوشبختانه کار من نیست وگرنه بازت میکردم. دست و پای خودم هم بسته ست.

صدای آهی کوتاه از سمت دراکو به گوش رسید سپس صدایی دیگر به میان مکالمه شان اضافه شد که انگار مانند بمبی ساعتی تا کنون سکوت کرده بود.
- مزاحم فکر کردنمان میشوید با این صداهایتان، ساکت شید ببینیم کدام ابلهی جرات کرده ما را به این ناکجا آباد بیاورد.
- اربااااب؟ شماهم؟

تلما اگر میتوانست در آن لحظه چند متر از جایش می‌پرید از شدت تعجب و ناباوری.

لرد ولدمورت با صدایی خونسرد جوابش را داد، گویی او تمام مدت بیدار بوده و حساب شده به همه چیز گوش فرا گرفته بود.
- ما نیز تلمای ما!‌ و اگر شما دو نفر اینجا هستید با این حساب احتمالا یعنی بقیه ی مرگخوارانمان نیز اینجا هستند.

به تایید حرف لرد کم کم صداهای دیگری نیز اضافه شدند، کجول، دلفی و نجینی، سوروس اسنیپ، لیسا و...
- سبز و خوش برگ فرمودین من هم هستم.
- پدررر!
- پاپا!
- چشم های تارم در این ظلمات تاریک خسته تر از همیشه است و وقتی میبندمشان و باز میکنم باز هم تاریکی میبینم.
- چون چشماتون بسته ست پروفسور.
- میدونم صرفا وصف حال بود.

یکی یکی مرگخواران به نحوی حضورشان را اعلام کردند که با توجه به اینکه هر صدا از یک سو می آمد چیزی درست به نظر نمی‌رسید.
- فکر کنم هر کدوممون رو توی یه طبقه نگه داشتن، صدای بعضی ها از جای خیلی دور تری میاد. اگر میشد بهتر بگردیم و بتونیم اطراف رو نگاه کنیم اطلاعات بیشتری از جایی که هستیم نسیبمون میشد.

تلما همچنان درحال تحلیل فضای ناشناخته ای بود که در آن گرفتار شده بودند و با دقت همه چیز را می‌سنجید.

- من یه شکوفه ای توی شاخه م زده شد.
- منظورت اینه ایده ای به ذهنت رسید کجول؟
- دقیقا.

چند لحظه بعد کجول برگو را به طبقه پایین فرستاد، آن موجود کوچک با انعطاف و مهارت خود دست های تلما را با سرعت و دقت بالا باز کرد. سپس پایین و پایین تر رفت تا اینکه بلاخره دست و پای همه باز بود و چشم بند هایشان، برداشته.

- اینجا دیگه کدوم جهنم دره ایه؟
- این طناب که اون وسطه چیه؟ خیلی فاصله داره، حدود دو متری میشه فاصله ش. کسی میتونه بهش برسه؟
- اگر یکی برسه که خوبه یکی یکی میتونیم طبقات رو بریم بالا تا بلاخره خارج شیم.
- بالا؟ مطمئنی؟ شاید راه خروج پایین باشه. منطقی تر نیست؟

وینکی به میان حرف دوریا و بلاتریکس پرید که البته با چشم غره ای از سوی آنان مواجه شد.
- حرف همیشه حرف ارباب هست، هرکاری رو میکنیم که ارباب گفت.
-البته که همینطوره.
- ماهم چیزی غیر از این نگفتیم.

همه منتظر جواب لرد ماندند، نفس ها در سینه حبس.

- به جای پرسش درباره بالا یا پایین رفتن، نباید اول بپرسید کسی که بالاتر از همه است و کسی که پایین تر، چه می‌بیند؟ بعد هم مسئله مهم تر آنکه اصلا دستتان به آن طناب میرسد و اگر رسید، آن طناب به چه چیز وصل است؟


ارباب تاریکی به نکات خوبی اشاره کرده بود، هرکدام از جواب ها با تامل و حساب شده باید داده می‌شد. در همین میان بود که جغد هایی به هر طبقه آمدند، کیسه هایی پر از غذا برای هرکدام انداختند و رفتند. سوالی به سوال های قبلیشان افزون گشت. چه کسی آن جغدها را فرستاده بود و حتی مهم تر از آن، کسی که در پشت این ماجرا بود که بود؟

Let them play the hero
I will be the truth this world desperately needs
پاسخ به: دره‌ی سكــــــوت
ارسال شده در: جمعه 12 بهمن 1403 15:31
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ریموس/اسکورپیوس به آرامی وارد اتاق شد و سعی کرد با نرم ترین حرکت چوبدستی اش را بیرون بکشد. فردی که روبرویش و پشت به او ایستاده بود کاملا غرق در افکارش بود و درحالی که ریتمی را زیر لب زمزمه می کرد اثاثیه اش را از چمدان کوچک بنفشی بیرون می آورد.
آیا اسکورپیوس بودن برای ریموس امن بود؟ تقریبا مطمئن بود که تبدیل شدن به این فرد جدید با موهای رنگی که همیشه توی چشم بود و رفتار دوستانه ای داشت، دردسر بیشتری برایش ایجاد می کند. خیلی وقت بود که او را در ارتش تاریکی ندیده بود.
ذهنش مشوش بود، انگار افکارش فقط برای خودش نبود. هنوز از عوارض و اثرات جانبی طلسم خبر نداشت و با عجله همه چیز را برای جاسوسی به نفع محفل به خطر انداخته بود. اما حالا از خودش می پرسید واقعا ارزشش را داشت؟
مرگخواری که به اتاقش وارد شده بود ملانی بود. مرگخوار قدیمی ای که مطمئنا همه رازهای ارتش تاریکی را می دانست اما در عین حال چطور میتوانست مغلوبش کند؟ افکار و انرژی اسکورپیوس را درونش حس می کرد. معلوم بود که ملانی را می شناسد و به هیچ وجه نمی خواهد صدمه ای به او برسد، سعی کرد چوبدستی اش را بیرون بکشد اما دستش با بی دقتی به سمت گالیون های درون جیبش رفت و صدای سکه ها بلند شد. اسکورپیوس لعنتی!

-هی اسکور! چطوری؟ چقدر دلم براتون تنگ شده بود.

ریموس مرلین را شکر کرد که مرگخواران زیاد اهل گرم گرفتن و صمیمیت نبودند. اگر ملانی به او دست می زد نمی توانست وحشتش را مخفی کند.
-چیز... سلام، ببخشید یهویی اومدم...
-میدونم اسکور، حق داری تعجب کنی. خودمم فکر نمیکردم دوباره برگردم. خیلی اتفاقات افتاده ولی فهمیدم هنوزم اینجا رو خونه خودم میدونم. باید با ارباب هم صحبت کنم، توضیح بدم... امیدوارم درکم کنه.
-چی رو توضیح بدی؟ تو که همیشه مرگخوار وفاداری بودی.

ناراحتی مانند سایه ای گذرا در چشم های ملانی نمایان شد و به سرعت برق جایش را به شوروشوق همیشگی اش داد. درحالی که پیچی به موهایش که حالا به رنگ نقره ای کدری درآمده بود داد روی تخت نشست.
-نه همیشه، خودت میدونی ارتش تاریکی همیشه پر از رمز و راز و شکاف بوده اما هیچوقت نمیذاریم دیگران چیزی بو ببرن. ما از بیرون یه ارتش ترسناک و خوف و خفن و متحدیم. اما... خب هرکس نقطه ضعفی داره و ما هم یه عالمه داریم، اما در عین حال هوای همدیگه رو هم داریم مگه نه؟ چیشده اسکور؟ انگار استرس داری؟

ریموس به یاد جسم بیهوش اسکورپیوس در اتاقش و نقشه های خودش افتاد. ملانی همان هدفی بود که می خواست، قدیمی و مطلع... اما مطمئن بود نمی تواند از پسش بربیاید.

-رنگ پریده تر و نگران تر از اون چیزی هستی که یادم میاد. البته میدونم که تو فقط نگران اینی که چطور سر کسی کلاه بذاری. ولی از من چیزی بهت نمی ماسه برو سراغ اونا که حقوق هاشونو تازه گرفتن و جیبشون پر گالیونای گرینگوتزه.

ریموس سعی کرد لبخندی بزند.
-آره، آره.

با حرف های ملانی انگار که چشمه آب گرمی درون سینه اش شروع به جوشش کرده بود. باید می رفت و گالیون هارا پیدا می کرد. ریموس می دانست که روحیه پول پرستی اسکورپیوس هدایتش می کند اما شاید اگر دنبالش می کرد طبیعی تر جلوه می کرد و کسی به او شک نمی کرد. بنابراین ملانی را تنها گذاشت و به سمتی رفت که پاهای اسکورپیوس هدایتش می کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بپیچم؟


تصویر تغییر اندازه داده شده