گادفری سرش را با هر دو دست گرفته بود و فشار میداد. گوشهایش که به لطف قدرتهای خونآشامیاش همیشه شنوایی فوقالعادهای داشتند، حالا مغزش را با صدای جیغ و نالهی ماگلهایی که چند لحظه پیش دریده بود، پر میکرد. روی زمین افتاد و خون سیاهی بالا آورد.
آقای تال با احتیاط و قدمبهقدم به او نزدیک شد تا به دوستش کمک کند. هرچند میدانست در آن وضعیت ناپایدار، این کار مثل سیخونک زدن به یک اژدهای گرسنه است. اما وقتی بازوی سرد و لرزان گادفری را گرفت و سعی کرد او را به پشت بخواباند، احساس کرد این کارش کمی باعث آرامتر شدن او شده است.
گادفری در حالی که چشمهایش بسته بود، زیر لب بریدهبریده زمزمه کرد:
- نمیخواستم... من یه عمره دارم با این سیاهی درونم مبارزه میکنم. اما اون مجبورم کرد... آیینه... آیینه لعنتی... دست خودم نیست.
هیبرنیوس که سعی میکرد بغضش را فرو بدهد، با صدایی لرزان گفت:
- درستش میکنیم، گادفری. الان بهش فکر نکن. سعی کن یه کم به خودت مسلط شی تا بتونیم ببریمت یه جای امن.
حرفهای تال، هرچند با عقل گادفری جور درنمیآمد، اما دلش را کمی گرمتر کرد. این اولین بار نبود که سیاهی درونش کنترل اعمالش را به دست میگرفت و کارهایی میکرد که از آنها شرم داشت. اما تا به حال کسی نبود که روی سیاهش را دیده باشد و باز هم قصد کمک به او داشته باشد.
به زور چشمانش را باز کرد و سعی کرد به چشمان خاکستریرنگ هیبرنیوس نگاه کند و لبخند تشکرآمیزی بزند... اما... خاکستری...
ناگهان گادفری حس کرد وارد چشمان تال میشود. همهچیز بههم ریخت. نمیتوانست تشخیص دهد که هنوز بدنش را در اختیار دارد یا مُرده و روحش در حال پرواز است. اما اتفاقاتی که برایش میافتاد آشنا بود... ماگلها... در حال حمله بودند. بعضی با اسلحههای سنگین، عدهای با شمشیر و نیزه، و حتی تعدادی با میخهای چوبی و چکش!
این صحنه را دیده بود. به سمتش میآمدند... جادوگران و خونآشامها را میدید که در حال فرارند. همان چیزهایی که در آیینه دیده بود! واقعاً در حال اتفاق افتادن بودند... اما این بار با یک تفاوت بزرگ!
باورش نمیشد! در بین ماگلها چند چهرهی آشنا را هم میدید! مودی؟! دامبلدور؟! لیلی و ریگولوس اونجا چه میکردند؟! نه... این دیگه امکان نداشت! هیبرنیوس تال؟!
این دیگر توهم آیینه نبود. این واقعیت بود، همان واقعیتی که سیبل تریلانی هشدارش را داده بود، و گادفری باور نکرده بود.
هیبرنیوس خوشحال از اینکه گادفری چشمانش را باز کرده، امیدوار بود لبخند کمرنگ روی صورتش نشانهی بازگشتش باشد. اما چند لحظه بیشتر نگذشت که گرمای چشمانش تبدیل به نگاهی بیروح و غیرانسانی شد.
در کسری از ثانیه، گادفری جستی زد و روی دو پایش ایستاد! با پشت دست ضربهی سنگینی به صورت هیبرنیوس تال زد و او را چند متر عقب پرتاب کرد! همزمان چوبدستیاش را بیرون کشید و طلسمی فریاد زد. یکی از کلبههای دهکده که نزدیک مودی و لیلی بود منفجر شد و بارانِ تختهچوب مثل نیزههایی تیز به سمت آنها پرتاب شد.
مودی بهسرعت چوبدستیاش را تکان داد و آن قطعات جداشده از کلبه را به قطرات آب تبدیل کرد؛ آبی که مثل باران رویشان پاشید اما آسیبی نرساند. سپس مودی، در حالی که چشم مصنوعیاش دیوانهوار درون حدقه میچرخید، به سمت گادفری برگشت و طلسم آبیرنگی پرتاب کرد.
اما خونآشام آن را منحرف کرد؛ طلسم به یکی از درختان قدیمی کنار جاده خورد و در چشم به هم زدنی درخت در آتش فرو رفت!
ریگولوس از آنسو فریاد زد:
- چیکار میکنی الستور؟! میخوای بکشیش؟ نمیفهمی اون خودش نیست؟!
تال که تازه از جا بلند شده بود، میخواست حرفش را تأیید کند، اما اتفاقی جلوی چشمش رخ داد که صدایش درنیامد.
گادفری شروع به دویدن کرد. با سرعتی غیرطبیعی از میان طلسمهایی که مودی یکی پس از دیگری پرتاب میکرد گذشت و با پرشی بلند، پشت ریگولوس فرود آمد. دستش را دور سینهاش حلقه کرد و دندانهای نیشش را با یک حرکت در گردنش فرو برد.
همه خشکشان زد.
چشمهای ریگولوس از وحشت گرد شده بود. زمان انگار ایستاد؛ سکوتی مطلق دهکدهی ویران را گرفت.
اما چند لحظه بعد، با عبور سایهای از میان آنها، صدای شکستن چیزی شبیه شاخهی قطور یک درخت، سکوت را درهم شکست.
گادفری با گردن شکسته، به همراه ریگولوس که خون از زخم گردنش میچکید، هر دو روی زمین افتادند.
سایهای که حالا کنارشان ایستاده بود، تبدیل به مردی قدبلند با موهایی تا روی شانه شد؛ کت چرمی زرشکی بر تن و ماسک سیاهی بر دهان داشت.
مودی بلافاصله به سمت ریگولوس دوید و با چوبدستی سعی در ترمیم زخم گردنش کرد. لیلی هم کنار گادفری زانو زد و با چشمانی خیس سرش را در بغل گرفت. اما این هیبرنیوس تال بود که به سمت مرد ماسکدار حمله کرد و در حالی که چوبدستیاش را به او نشانه رفته بود، فریاد زد:
- چه غلطی کردی بیشرف؟! کشتیش حرومزاده!
آستریکس بدون توجه به فریادهای تال، با خونسردی یقهی کتش را صاف کرد و گفت:
- داشت رفیقتون رو میکشت. من جون یکی از شما رو نجات دادم.
- با کشتن یکی دیگه از اعضای محفل؟!
- نترس، خیلی بیشتر از شکستن گردن لازمه تا یه خونآشام بمیره!
مودی بالاخره موفق شد زخم گردن ریگولوس را ببندد. از جا بلند شد و با نگاه سنگینش به سمت تال و آستریکس رفت.
- نگو که از سر خیرخواهی اومدی اینجا. من تو رو میشناسم، آستریکس. میدونم مرگخوار نیستی، اما همه میدونن با اونا کار میکنی.
آستریکس نفسش را با بیحوصلگی بیرون داد و گفت:
- کار میکردم. تا وقتی رفیقتون فهموند اون بیهمهچیزا ازم سوءاستفاده کردن و خواستن با کمک من یه بچه رو به کشتن بدن.
مودی با چشم مصنوعیاش نگاهی از بالا به پایین به او انداخت و گفت:
- فکر میکنی همچین حرفی باعث میشه بهت اعتماد کنم؟
- حقیقتاً برام اهمیتی نداره. اما مطمئنم با این وضع افرادت و نزدیکیمون به خونهی ریدلها، به کمکم نیاز داری تا هرچه زودتر بزنین به چاک!
چند دقیقه بعد، محفلیها با اسکورت آستریکس، ریگولوس و گادفری را کول کردند و با صدای «پاق»ی غیب شدند.
هوا هنوز بوی دود و خون میداد. وقتی دوباره ظاهر شدند، وسط میدان گریمولد بودند. درست مقابل خانهای که برایشان حکم پناهگاه را داشت.
اما همان لحظه، همهشان فهمیدند چیزی اشتباه است.
خانههای شماره 11 و 13 دیگر به هم چسبیده نبودند. طلسم رازداری از بین رفته بود و جای خانه شماره 12 خرابهای سوخته با پنجرههای شکسته بود که از درون آن زبانههای آتش سرخ بالا میرفت. بر فراز دود غلیظ، «نشان سیاه» با جمجمهای درخشان و ماری پیچخورده بر فراز آن، در آسمان میچرخید و نور سبزرنگش بر دیوارهای خیابان میلغزید.
لیلی لبهایش را گاز گرفت، انگار با خودش حرف میزد:
- نه... این نمیتونه گریمولد باشه...
تال با ناباوری به اطراف نگاه میکرد. همهچیزشان، پناهگاه، اسناد، خاطرات، در چند لحظه در آتش فرو رفته بود.
مودی با فریادی خشمگین چوبدستیاش را بالا برد، اما آستریکس دستش را گرفت و گفت:
- فایدهای نداره. هنوز اونجان. اگه بمونیم، کارمون تمومه.
محفلیها، در حالی که ریگولوس نیمههوشیار را روی دوش داشتند و گادفری را با طلسمی معلق نگه داشته بودند، یکبار دیگر ناپدید شدند.
لحظهای بعد، در جنگلی خارج از شهر ظاهر شدند؛ جایی که بوی خاک نمزده با بوی دود قاطی شده بود. نسیمی سرد از لابهلای درختان میوزید و صدای جیرجیرکها هم انگار از ترس خاموش شده بود.
همه از نفس افتاده بودند. ریگولوس را روی زمین گذاشتند، گادفری هنوز بیهوش بود. لیلی کنارش نشست، نفسهایش به شماره افتاده بود.
مودی نفسزنان سعی کرد چادری موقتی برپا کند، چوبدستی در دستش از شدت خشم میلرزید. تال در همان حین رادیوی جادوییاش را از جیب بیرون کشید، گرد و خاکش را پاک کرد و با ضربهای آرام چوبدستی روشنش کرد.
چند لحظه فقط صدای خشخش شنیده شد... بعد ناگهان صدای گویندهای از درون رادیو پیچید. صدایی خشک و رسمی که از همان جملهی اول، مثل پتک بر ذهن همه کوبیده شد:
«...در نتیجه، کارآگاهان وزارت سحر و جادو عامل این حملهی وحشیانه و بیسابقه را، در کمال تعجب گروهی به نام محفل ققنوس اعلام کردند. به نظر میرسد این گروه، پس از ناپدید شدن آلبوس دامبلدور، از کنترل خارج شده و اکنون به رهبری الستور مودی - که گفته میشود مدتهاست مشاعر خود را از دست داده - در حال حمله به ماگلهاست.
وزیر سحر و جادو، هلگا هافلپاف، دقایقی پیش اعلام کرد فعالیت محفل ققنوس از امروز غیرقانونی است. هر شخص یا گروهی که با اعضای محفل در ارتباط باشد، مجرم شناخته شده و پس از محاکمه به آزکابان فرستاده میشود. تمامی اعضای فعلی محفل ققنوس نیز در دست تعقیب هستند.»
پایان سوژه