بلاتریکس جعبۀ پستی را از پرندۀ سبز رنگ تحویل گرفت، سپس او را با یک کروشیو به خانهاش راهی کرد. جعبۀ پستی را روی میز گذاشت و رو به فاوکس گفت: «بیا این هم شلوار کردی، بگیر بپوشش، دیگه هم چیزی بهت نمیدیم. شانس اوردی الف نیستی وگرنه همین هم بهت نمیرسید.» سپس آمد در جعبه را باز کند که به جای شلوار کردی، با یک نیوت اسکمندر غیر کردی مواجه شد.
سه روز قبل - دورست
نیوت که برای خودش روی یک تپه لم داده بود و داشت بستنی شکلات-موزی لیس میزد، چیزی در جیب ردایش ویبره رفت. دست در جیب کرد و ساعت جیبی سیاه و زردش را بیرون آورد. در آن را باز کرد و به عکس هلگا هافلپاف که بالای صفحۀ ساعت نقش بسته بود خیره شد. هلگا هم به او خیره شد. نیوت همچنان به او خیره ماند. هلگا با شدت بیشتری خیره شد. درنهایت نیوت پلک بست و هلگا برندۀ مسابقۀ زل زدن شد.
نیوت که چشمانش را میمالید با کسالت گفت: «هلگای عزیز، چی شده که توی این نیمروز زیبا تصمیم گرفتین با من تماس بگیرین؟»
- نیوت، من از طریق پرترۀ خودم توی هاگوارتز متوجه شدم که آلبوس سعی داره فاوکس رو وارد بازیهای خطرناکی کنه و ازش استفادۀ ابزاری کنه. میدونم که تو و آلبوس باهم رفاقت دیرینه دارین اما آرمانهای هلگا بر خلاف استفادۀ ابزاری از حیواناته. میدونم که هیچکس به اندازۀ خودت به این امر مهم واقف نیست.
نیوت چشمانش را بست و به گذشته فکر کرد. به کودکی و نوجوانی زیبایش که همراه با دامبلدور شطرنج بازی میکرد. درواقع دامبلدور با او شطرنج بازی میکرد. نیوت یکی از مهرههای محبوبش بود. به یاد دورانی افتاد که دامبلدور نیوت را در دهن شیر انداخت و یادش رفت که او را از دهن شیر نجات دهد. شاید با خودش خیال میکرد حالا که نیوت تا به این حد به جانوران علاقهمند است احتمالا مشکلی با فرو افتادن در دهان یک جانور ندارد.
نیوت رو به هلگا سری تکان داد و سپس ساعت جیبی را به درون ردایش برد. و آماده شد که به نجات فاوکس بشتابد.
سه روز بعد - اتاق بلاتریکس لسترنج
بلاتریکس با چشمانی گرد به نیوت خیره شد، اما اینبار نیوت به بلاتریکس خیره نشده بود. نیوت خواب بود و پتویش را تا گردنش کشیده بود بالا. بلاتریکس قصد کرد که به نیوت طلسم کروشیو بزند اما از آنجایی که در مرامش نبود بخواهد این کار را با یک آدم در خواب فرو رفته انجام بدهد، اول با یک لگد جانانه نیوت را از خواب بیدار کرد. بلاتریکس فقط به کودکان، انسانهای بیگناه، حیوانات ضعیف، جوانان بیپناه، مرگخوارهای نگونبخت، فامیلهای پدری، شوهر و هشت میلیارد انسان دیگر آسیب میرساند. او مگر چقدر قسیالقلب بود که یک جادوگر خوابیده را آزار دهد؟
نیوت از خواب بیدار شد و اولین کاری که کرد این بود که به جستجوی پتویش پرداخت. سپس با بلاتریکس چشم در چشم نشد بلکه به دنبال فاوکس چشم چرخاند و چمدانش را باز کرد تا فاوکس را در چمدان فرو برده و او را بقاپد.
افرادی که لایک کردند






چه کسی؟ میخوای پیغام آخری به دامبلدور بدی؟
هر چی گفتم تو هم بگو.

پس بهم بگو... توی آگهی چی نوشته بودم؟ یالا! بگو دیگه... هیس! خفه! با من حرف میزنی منقارتو ببند! این جا فقط من حرف میزنم.
نوشته بودم به یک جن خونگی نیازمندم. و تو چی هستی؟ بگو بلدی... بلند بگو بشنوم! هیس. خفه. خودم میدونم چی هستی. اصلا مهم نیست که چی هستی. مهم اینه که جن خونگی نیستی. پرندهی احمق! نکنه برای کباب شدن اومدی اینجا؟ 


ما که هیچ وقت از نقشههای تو سر در نیاوردیم...








