خب!
منم اومدم همینجوری تفننی یکم گزارش و اینا بگم...
حضوری رو که نبودم. از ۱۰ صبح تا ۷ شب در محضر دوستان دیگهای بودم جاتون خالی! نهار و شاممونم یکی کردیم و آش خوردیم!
ولی از پشت صحنهی میتینگ شما یه باریکههایی در روزای قبلش داشتم که هر چند ساعت یه بار یکی میومد میگفت:
- من نمیام!
و بعد یا با این که نه خیر باید بیای رو به رو میشد یا با استقبال و این که:
- با هم بپیچونیم؟
بعد در آخر تصمیم میگرفتن بیان و این داستان روزی حداقل ۲-۳ بار تکرار میشد!
حالا میتینگ مجازی:
خب میتینگ مجازی در واقع اصلا میتینگ نبود! ویسینگ بود! لیسنینگ بود! چتینگ بود! خلاصه که هر چی بود جز میتینگ! و به قول یه سریا بیشترم میز گرد بود تا میتینگ تولد... :-"
من که از ۳ آماده بودم بیام. ولی دیدم زشته استاد نیاد و من بیام! پس همینطور صبر کردم. و بازم صبر کردم. و بیشتر صبر کردم. ولی خبری نشد! تا این که ساعت ۳ و نیم الستور اومد گوشه دیوار خفتم کرد و اومدم! و بعد دیدم که به به استاد هم رسیده!
میتینگ خیلی انرژیبری بود! نه این که کار خاصی باشه ها نه! اینقدر هیچ اتفاق خاصی نمیفتاد و منم هی سعی میکردم با این که اتفاق هیجانانگیزی نمیفتاد فعال باشم که انرژیم ته کشید و خداحافظیای نثار بقیه کردم و رفتم...
ولی پس از گذشت دقایقی یک میتینگی با ایوانا برقرار کردیم و ۲ ساعت طولش دادیم! این یکی اولش ویسینگ و لیسنینگ بود. بعدش میتینگ شد. بعدش دوباره به خاطر عدم کشش اینترنت به همون ویسینگ و لیسنینگ برگشت!
طی این میتینگ با ایوانا به نتایجی دست یافتیم که پارهای از این نتایج رو میخوام بهتون بگم:
۱. این که ترزا ۳ تا پدر و ۲ تا مادر داشته!
۲. ترزا خیلی بدبخت بوده و شخصیت پشت شناسهی ترزا مازوخیسم داره و خوشش میاد ترزا رو بدبخت کنه!
۳. ایوانا زیادی خوشبخته و اونم یکم بدبخت کنیم!
۴. یهو دیدیم داریم همه شخصیتا رو میکشیم پس تصمیم گرفتیم یکیو زنده بذاریم!
۵. فهمیدیم پتانسیل سادیسمی نوشتن نیز داریم!
همین دیگه!
آخر هفته خوبی داشته باشین!
از شنیدن صداتون خوشحال شدم!
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
8 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
جشن تولد 21 سالگی جادوگران
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: چهارشنبه 9 مهر 1404 17:59
از: اعماق خیالات 🦄🌈
پستها:
642

گزارش میتینگ آنلاین جادوگران، ورژن تقلیدی و ترکیبی از سیریوس و الستور.
آمدم.
بودید.
ریموس جایزه خواست.
تایپ کردم میدهیم.
پیام نرفت.
هی نرفت.
باز هم نرفت.
در هیچ گروهی نرفت.
کلا نرفت.
اما وویس بود.
دیسکورد را بستم.
دیسکورد را باز کردم.
دیگر حتی متن دیگران هم لود نمیشد.
اما وویس بود.
دیسکورد را بستم.
دیسکورد را باز کردم.
ولی دیگر باز نشد...
بعد از ساعاتی تلاش...
آمدم.
در لحظه اول بودید.
ولی در لحظه دوم نبودید.
چرا که در همان لحظه پیغام "خدافظ همگی" نقش بست.
سالازار همچنان بود.
الستور همچنان بود.
یوآن همچنان بود.
ریتامبیز ناگهان آمد.
در وویس سخن گفتیم.
ریتامبیز رفت.
سالازار همچنان بود.
الستور دیگر نبود.
یوآن دیگر نبود.
اما رابستن بود.
در متن سخن گفتیم.
سخن به پایان رسید.
میتینگ تمام شد.
آمدم.
بودید.
ریموس جایزه خواست.
تایپ کردم میدهیم.
پیام نرفت.
هی نرفت.
باز هم نرفت.
در هیچ گروهی نرفت.
کلا نرفت.
اما وویس بود.
دیسکورد را بستم.
دیسکورد را باز کردم.
دیگر حتی متن دیگران هم لود نمیشد.
اما وویس بود.
دیسکورد را بستم.
دیسکورد را باز کردم.
ولی دیگر باز نشد...
بعد از ساعاتی تلاش...
آمدم.
در لحظه اول بودید.
ولی در لحظه دوم نبودید.
چرا که در همان لحظه پیغام "خدافظ همگی" نقش بست.
سالازار همچنان بود.
الستور همچنان بود.
یوآن همچنان بود.
ریتامبیز ناگهان آمد.
در وویس سخن گفتیم.
ریتامبیز رفت.
سالازار همچنان بود.
الستور دیگر نبود.
یوآن دیگر نبود.
اما رابستن بود.
در متن سخن گفتیم.
سخن به پایان رسید.
میتینگ تمام شد.
پیام من برای دیسکورد: 

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/10/20 18:18:59

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/06/30
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: سهشنبه 23 تیر 1405 18:06
از: جنگل های قوزقوز آباد
پستها:
145
شغل
ارشد اسلیترین

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/05/29
تولد نقش: 1396/05/07
آخرین ورود: دوشنبه 28 اردیبهشت 1405 14:12
از: پشت درخت خشک زندگی
پستها:
630

درود و صد درود!
مطابق نتایج نظرسنجی و اینکه تعداد مناسبی از افراد تمایل به شرکت در میتینگ پنجشنبه ساعت ۱۵ دارن، این میتینگ برگزار خواهد شد!
اگر کسی لینک دیسکورد رو نداره، بهم پیام بده تا براش بفرستم.
همچنین کسایی که تمایل داشتن زمان یا تاریخ میتینگ عوض بشه، در صورتیکه برنامهشون ثابته و مثلا همیشه نمیتونن پنجشنبهها ساعت ۱۵ یا کلا ساعت ۱۵ یا کلا پنجشنبهها شرکت کنن (متوجه منظورم شدین دیگه
)، زمانهای پیشنهادی خودشون رو در همین تاپیک اعلام کنن تا در صورت امکان برای میتینگهای آینده اعمال بشه.
منتظر دیدن یا شنیدنتون در میتینگ آنلاین هستیم!
مطابق نتایج نظرسنجی و اینکه تعداد مناسبی از افراد تمایل به شرکت در میتینگ پنجشنبه ساعت ۱۵ دارن، این میتینگ برگزار خواهد شد!
اگر کسی لینک دیسکورد رو نداره، بهم پیام بده تا براش بفرستم.
همچنین کسایی که تمایل داشتن زمان یا تاریخ میتینگ عوض بشه، در صورتیکه برنامهشون ثابته و مثلا همیشه نمیتونن پنجشنبهها ساعت ۱۵ یا کلا ساعت ۱۵ یا کلا پنجشنبهها شرکت کنن (متوجه منظورم شدین دیگه
)، زمانهای پیشنهادی خودشون رو در همین تاپیک اعلام کنن تا در صورت امکان برای میتینگهای آینده اعمال بشه.منتظر دیدن یا شنیدنتون در میتینگ آنلاین هستیم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/04/24
تولد نقش: 1393/04/28
آخرین ورود: یکشنبه 7 تیر 1405 17:52
از: پاتیل به پا شده!
پستها:
962

در ابتدا باید بازگشت شکوهمندانه خودم رو که همزمان با تولد سایتمون اتفاق افتاد به همه تبریک بگم. هک بازگشت نه چندان شکوهمندانه ای داشت ولی مهم اینه که داشت!
خب بریم سراغ گزارش دیرهنگام میتینگ...
من و گب از شب قبلش دم مترو قرار گذاشته بودیم... نه که از شب دم مترو بودیما.
منظور اینه که از شب قبل برای روز بعدش دم مترو قرار گذاشتیم و تصمیم گرفتیم وقتی گب سوار مترو شد خبر بده تا من از خونه راه بیوفتم. گب خبر داد من راه افتادم... من رسیدم، گب نرسید!
اینجا بود که متوجه شدیم سیستم حمل و نقل عمومی چقدر دقیق و آن تایمه و میشه روش حساب کرد! بعد از اینکه چند دقیقه ای رو در ایستگاه مترو نشستم گب هم رسید و دو تایی به سوی کافه در حرکت شدیم.
به کافه که رسیدیم رفتیم اتاقی که رزرو شده بود، انتظار داشتیم نصف جماعت جادوگر رو دور میزها ببینیم ولی دیدیم که خیر از این خبرها نیست و ما اولین نفراتی بودیم که رسیدیم. از اونجایی که من از شب قبلش مشغول پخت و پز معجون بودم و غذا نخورده بودم و بقیه هم نیومده بودن تصمیم داشتم همونجا معجون بار بذارم و هر کی رو دیدم بندازم تو دیگ و بپزمش. تو همین فکرا بودم که در باز شد و منم خوشحال از اینکه به به زودی به هدفم میرسم دیدم لرد و سالازار و ملانی از در وارد شدن و راهی نداشت که هیچکدوم رو تبدیل به معجون بعدیم کنم بنابراین پاتیلم رو جمع کردم و به کیف دستیم انتقال دادم.
کم کم بقیه اعضا هم بهمون ملحق شدن و میتینگ رسمی شد. البته در تمام این مدت خبری از کیک آوردندگانمون نبود. ما هم تصمیم گرفتیم فعلا سفارش بدیم و از تایم فعلی استفاده کنیم.
متاسفانه من از اونجایی که در این مدت اخیر حضور بسیار پررنگی داشتم کم سعادت بودم و کسی رو نمیشناختم ولی تقریبا همه منو میشناختن و این باعث شد یه پاتیل عرق هکتور جمع بشه که برای معجون های بعدیم اونم ذخیره کردم.
بعد از اینکه مقادیر زیادی گفت و گو کردیم پیشنهاد شد بازی گروهی کنیم که جاسوس بازی رو انتخاب کردیم و سپس تایم رزرو تموم شد و مشغول عکس گرفتن شدیم.
این وسط من پیشنهاد دادم که کیف لرد و سالازار رو بزنیم ولی متاسفانه کسی موفق نشد و بای بای گویان جمع متفرق شد.
میتینگ خوبی بود ولی متاسفانه من موفق نشدم شکاری برای تبدیل به معجون پیدا کنم. همینجا درخواست میکنم یکی خودش بیاد خودشو داوطلب کنه من باهاش معجون بپزم.
با تشکر!
خب بریم سراغ گزارش دیرهنگام میتینگ...
من و گب از شب قبلش دم مترو قرار گذاشته بودیم... نه که از شب دم مترو بودیما.
منظور اینه که از شب قبل برای روز بعدش دم مترو قرار گذاشتیم و تصمیم گرفتیم وقتی گب سوار مترو شد خبر بده تا من از خونه راه بیوفتم. گب خبر داد من راه افتادم... من رسیدم، گب نرسید!
اینجا بود که متوجه شدیم سیستم حمل و نقل عمومی چقدر دقیق و آن تایمه و میشه روش حساب کرد! بعد از اینکه چند دقیقه ای رو در ایستگاه مترو نشستم گب هم رسید و دو تایی به سوی کافه در حرکت شدیم.به کافه که رسیدیم رفتیم اتاقی که رزرو شده بود، انتظار داشتیم نصف جماعت جادوگر رو دور میزها ببینیم ولی دیدیم که خیر از این خبرها نیست و ما اولین نفراتی بودیم که رسیدیم. از اونجایی که من از شب قبلش مشغول پخت و پز معجون بودم و غذا نخورده بودم و بقیه هم نیومده بودن تصمیم داشتم همونجا معجون بار بذارم و هر کی رو دیدم بندازم تو دیگ و بپزمش. تو همین فکرا بودم که در باز شد و منم خوشحال از اینکه به به زودی به هدفم میرسم دیدم لرد و سالازار و ملانی از در وارد شدن و راهی نداشت که هیچکدوم رو تبدیل به معجون بعدیم کنم بنابراین پاتیلم رو جمع کردم و به کیف دستیم انتقال دادم.
کم کم بقیه اعضا هم بهمون ملحق شدن و میتینگ رسمی شد. البته در تمام این مدت خبری از کیک آوردندگانمون نبود. ما هم تصمیم گرفتیم فعلا سفارش بدیم و از تایم فعلی استفاده کنیم.
متاسفانه من از اونجایی که در این مدت اخیر حضور بسیار پررنگی داشتم کم سعادت بودم و کسی رو نمیشناختم ولی تقریبا همه منو میشناختن و این باعث شد یه پاتیل عرق هکتور جمع بشه که برای معجون های بعدیم اونم ذخیره کردم.
بعد از اینکه مقادیر زیادی گفت و گو کردیم پیشنهاد شد بازی گروهی کنیم که جاسوس بازی رو انتخاب کردیم و سپس تایم رزرو تموم شد و مشغول عکس گرفتن شدیم.
این وسط من پیشنهاد دادم که کیف لرد و سالازار رو بزنیم ولی متاسفانه کسی موفق نشد و بای بای گویان جمع متفرق شد.
میتینگ خوبی بود ولی متاسفانه من موفق نشدم شکاری برای تبدیل به معجون پیدا کنم. همینجا درخواست میکنم یکی خودش بیاد خودشو داوطلب کنه من باهاش معجون بپزم.
با تشکر!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/03/09
تولد نقش: 1393/03/09
آخرین ورود: دیروز ساعت 20:24
از: اکسیژن به دیاکسید کربن!
پستها:
441

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/05/29
تولد نقش: 1396/05/07
آخرین ورود: دوشنبه 28 اردیبهشت 1405 14:12
از: پشت درخت خشک زندگی
پستها:
630

ای جاماندگان، درماندگان، متحملین جبر جغرافیایی که نتوانستید در میتینگ حضوری حضور یابید و حتی ای جانماندگان، درنماندگان و نامتحملین جبر جغرافیایی!
مختصر و مفید بگم میخوایم یه میتینگ آنلاین بذاریم! روز پنجشنبه ۲۰ دی ماه ساعت ۱۵. یه نظرسنجی در همین تاپیک قرار داده شده که ممنون میشم بهش پاسخ بدین. اگر تعداد خوبی از اعضا تمایل به شرکت داشته باشن میتینگ رو برگزار میکنیم.
پیشنهاد، انتقاد یا نظری هم داشتین برای برگزاری میتینگ آنلاین توی همین تاپیک اعلام کنین.
با تشکر!
مختصر و مفید بگم میخوایم یه میتینگ آنلاین بذاریم! روز پنجشنبه ۲۰ دی ماه ساعت ۱۵. یه نظرسنجی در همین تاپیک قرار داده شده که ممنون میشم بهش پاسخ بدین. اگر تعداد خوبی از اعضا تمایل به شرکت داشته باشن میتینگ رو برگزار میکنیم.
پیشنهاد، انتقاد یا نظری هم داشتین برای برگزاری میتینگ آنلاین توی همین تاپیک اعلام کنین.
با تشکر!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: دیروز ساعت 13:21
از: ایستگاه رادیویی
پستها:
311

جزئیات کاربر

اگه نوشیدنی میزنی، سلام
اگه اوس، سلام-
تولد ۲۱ سالگی جادوگران بود و تمامزندگی شناسههای قبلیم خط رو خط شده بودن ولی کولا بود برای نوشیدن و ساحرگان و جادوگران بودن برای دور شدن از دنیای ماگلی. واقعا مگه مهم بود کی هستی، تا وقتی ماگل نباشی؟
از همهی کسایی که زحمت کشیدن تا میتینگ به این خوبی برگزار بشه، تشکر میکنم. فرصت خیلی خوبی بود برای دیدن دوستایی که خیلی وقت بود میشناختم و هیچوقت ندیده بودمشون.
سال بعدی هم میبینمتون.
تولد ۲۱ سالگی جادوگران بود و تمام
از همهی کسایی که زحمت کشیدن تا میتینگ به این خوبی برگزار بشه، تشکر میکنم. فرصت خیلی خوبی بود برای دیدن دوستایی که خیلی وقت بود میشناختم و هیچوقت ندیده بودمشون.
سال بعدی هم میبینمتون.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/22
تولد نقش: 1403/05/22
آخرین ورود: شنبه 25 بهمن 1404 20:57
از: گور برخاسته.
پستها:
338

بگذراید اربابتان به شما حقیقت را بگوید...
ما از مراسم تولد اصلا راضی نبودیم!
در واقع هیچ چیز طبق برنامه ما پیش نرفت و متاسفانه به ما خوش گذشت!
بگذارید به اولین ساعت روز پنج شنبه برگردیم. ما بعد از کلی کار ماگلی کردن و دعوا کردن با چند خدم و حشم و منشی، تصمیم گرفتیم حاضر شویم.
مراسم تولد مراسم جالبی برای اجرای نقشه ما بود. همه شاد و خوشحال بودند و کسی به حذف یک نفر فکر نمیکرد. بله. ما فقط برای کشتن آن فرد به مراسم آمده بودیم. حتی لباس قرمزمان هم پوشیدیم که اگر خونش روی لباسمان ریخت از لکه شدن لباسمان ناراحت نشویم!
چند ساعت قبل از مراسم، رفیق شفیق و دوست داشتنی مان ملانی را برای نهار دیدیم و با هم آش زدیم.( در چیت دی لرد همراه ما باشید! وعده اول شکستن فست: آش!) خیلی خوشمزه بود و چون ذره ایی از گرسنگی مان کم شد، کمی از خشونتمان هم از بین رفت. ( لرد آش دوست!
) با آنکه ملانی مرگخوار ماست ولی حرفهای شیرین و گرم و دوستانه اش قلبمان را گرم کرد و کمی از اجرای نقشه مان شل نمودیم و همراه با ملانی قدم زنان در اولین دقایق میتینگ خودمان را به محل رساندیم!
بهرحال آن تایم بودن از صفات بارز ماست و همیشه درست به موقع میرسیم!
بلافاصله بعد از ورود سالازار کبیر را دیدیم و دیگر اصلا نقشه مان یادمان رفت و این فراموشی با دیدن گابریل و هکتور به اوج خودش رسید. چون صندلی زیاد بود ما بهترین جای آن اتاق محقر را برای جلوس مبارکمان انتخاب کردیم. بعد اعضای سایت و آن مقتول هم تشریف آوردند و مراسم ما شروع شد.
ما در این حین قهوه ( که لرد خیلی خیلی دوست!
) را زدیم و نقشه مان هم با دیدن قیافه مقتول یادمان آمد ولی....
همه نقشه ما را خراب کردند!
همه که هستند ؟ الان برایتان میگویم!
اول از همه تقصیر سالازار بود! ما هی نقشه هایمان را برایش گفتیم و او موافقت و اصلاح نمود و ما فهمیدیم که سرپرست و رهبر و خلاصه بزرگ هاگوارتز عجب ذهن بزرگی دارد!
رفیق هفتمان ملانی را که گفتیم! آنقدر خاص او را دوست داریم که اصلا زمان و مکان و قلب ما را ربود!
سیریوس بسیار دوستانه و خوش صحبت بود! طوری که خجالت کشیدیم که او را شکنجه کرده ایم!( فقط یک صدم ثانیه بود و بعد به ذات پلید خود برگشتیم)
علی بشیر را که نگویم چقدر دوست داشتیم و چون میخواهیم به گروهمان جذبش کنیم گفتیم شاید درست نباشد مقتول را جلوی چشمش بکشیم!
گابریل و هکتور را خیلی پسندیدیم! مهربان و خونگرم و گوگولی بوده و میخواستیم آنها را لای نان پیچیده و به عنوان میان وعده نوش جان کنیم! ( ملانی برایمان قهوه سفارش داد و جانشان را نجات داد)
فلیسیتی که کنار ما بود بسیار با استعداد و خفن طور بود که کلی به او افتخار کردیم.
آلانیس (آلنیس؟ الونیس؟الپنیس؟) با همراه شان چقدر در یادمان درخشیدند و حسابی جاسوس بازی های خفن رو کردند.
سولی و همراه را نمیشناختیم و خب چون کیک داشتند عزیز دل ما هستند! و کیک هم عالی بود! ( لرد کیک دوست!)
در اینجا یک سری سیب زمینی و مختلفات هم زدیم!( لرد مخلفات دوست!
)
تام جگسن و نیکلاس و تاتسویا و آگلانتاین و سدریک و الستور را خیلی یادمان نیست و فقط یادمان هست که پیتذا زدند و باعث شدند ما قاتل معده خود شده و بعد از میتینگ پیتذا بزنیم! ( البته همه شما نازنازی بوده و لرد شما هم دوست ولی خب پیتذا را خیلی بیشتر دوست!
)
خلاصه اینکه مقتول خوش شانس ما!
اینکه ما چیزهای خوشمزه خوردیم و بازی کردیم و به ما خوش گذشت یاعث شد از قتلت بگذریم و بگذاریم زنده بمانی! ولی هنوز تمام نشده! ما حتما میاییم سراغت و حتما خونت را میریزیم!
کینه ما ابدی است! خودت میدانی که مقتول تویی! نه؟
........................................................................................................
خب...
یکم جدی حرف بزنیم؟
من روزمو خیلی دوست داشتم و میخواستم انگار که برای یه دوست صمیمی دارم تعریفش میکنم اینجا بنویسمش و اینکه خیلی ریز روزمو نوشتم هم به همین دلیله.
اینجا یکی از نزدیکترین دوستای منه.
روزهایی که زنده موندن و دووم آوردن سخت یا حتی غیرممکن بوده سایت و دوستهایی که پیدا کردم باعث شدن ادامه بدم و جا نزنم. روزهایی بودن که به مو رسیده و نذاشتن از هم بپاشه و شبهایی که تاریکترین بوده و روشنش کردن. به دردهایی که تمومی ندارن تحمل دادن و به سقوط هایی که انتها ندارن بال بخشیدن.
اینجا با همه ادمهاش همیشه بخشی از من خواهد بود و حتی اگر یه روزی از اینجا برم یه تیکه از روحم، یه هورکراکس واقعی، اینجا میمونه.
تولدمون مبارک!
ما از مراسم تولد اصلا راضی نبودیم!
در واقع هیچ چیز طبق برنامه ما پیش نرفت و متاسفانه به ما خوش گذشت!
بگذارید به اولین ساعت روز پنج شنبه برگردیم. ما بعد از کلی کار ماگلی کردن و دعوا کردن با چند خدم و حشم و منشی، تصمیم گرفتیم حاضر شویم.
مراسم تولد مراسم جالبی برای اجرای نقشه ما بود. همه شاد و خوشحال بودند و کسی به حذف یک نفر فکر نمیکرد. بله. ما فقط برای کشتن آن فرد به مراسم آمده بودیم. حتی لباس قرمزمان هم پوشیدیم که اگر خونش روی لباسمان ریخت از لکه شدن لباسمان ناراحت نشویم!
چند ساعت قبل از مراسم، رفیق شفیق و دوست داشتنی مان ملانی را برای نهار دیدیم و با هم آش زدیم.( در چیت دی لرد همراه ما باشید! وعده اول شکستن فست: آش!) خیلی خوشمزه بود و چون ذره ایی از گرسنگی مان کم شد، کمی از خشونتمان هم از بین رفت. ( لرد آش دوست!
) با آنکه ملانی مرگخوار ماست ولی حرفهای شیرین و گرم و دوستانه اش قلبمان را گرم کرد و کمی از اجرای نقشه مان شل نمودیم و همراه با ملانی قدم زنان در اولین دقایق میتینگ خودمان را به محل رساندیم!بهرحال آن تایم بودن از صفات بارز ماست و همیشه درست به موقع میرسیم!
بلافاصله بعد از ورود سالازار کبیر را دیدیم و دیگر اصلا نقشه مان یادمان رفت و این فراموشی با دیدن گابریل و هکتور به اوج خودش رسید. چون صندلی زیاد بود ما بهترین جای آن اتاق محقر را برای جلوس مبارکمان انتخاب کردیم. بعد اعضای سایت و آن مقتول هم تشریف آوردند و مراسم ما شروع شد.
ما در این حین قهوه ( که لرد خیلی خیلی دوست!
) را زدیم و نقشه مان هم با دیدن قیافه مقتول یادمان آمد ولی....همه نقشه ما را خراب کردند!
همه که هستند ؟ الان برایتان میگویم!
اول از همه تقصیر سالازار بود! ما هی نقشه هایمان را برایش گفتیم و او موافقت و اصلاح نمود و ما فهمیدیم که سرپرست و رهبر و خلاصه بزرگ هاگوارتز عجب ذهن بزرگی دارد!
رفیق هفتمان ملانی را که گفتیم! آنقدر خاص او را دوست داریم که اصلا زمان و مکان و قلب ما را ربود!
سیریوس بسیار دوستانه و خوش صحبت بود! طوری که خجالت کشیدیم که او را شکنجه کرده ایم!( فقط یک صدم ثانیه بود و بعد به ذات پلید خود برگشتیم)
علی بشیر را که نگویم چقدر دوست داشتیم و چون میخواهیم به گروهمان جذبش کنیم گفتیم شاید درست نباشد مقتول را جلوی چشمش بکشیم!
گابریل و هکتور را خیلی پسندیدیم! مهربان و خونگرم و گوگولی بوده و میخواستیم آنها را لای نان پیچیده و به عنوان میان وعده نوش جان کنیم! ( ملانی برایمان قهوه سفارش داد و جانشان را نجات داد)
فلیسیتی که کنار ما بود بسیار با استعداد و خفن طور بود که کلی به او افتخار کردیم.
آلانیس (آلنیس؟ الونیس؟الپنیس؟) با همراه شان چقدر در یادمان درخشیدند و حسابی جاسوس بازی های خفن رو کردند.
سولی و همراه را نمیشناختیم و خب چون کیک داشتند عزیز دل ما هستند! و کیک هم عالی بود! ( لرد کیک دوست!)
در اینجا یک سری سیب زمینی و مختلفات هم زدیم!( لرد مخلفات دوست!
)تام جگسن و نیکلاس و تاتسویا و آگلانتاین و سدریک و الستور را خیلی یادمان نیست و فقط یادمان هست که پیتذا زدند و باعث شدند ما قاتل معده خود شده و بعد از میتینگ پیتذا بزنیم! ( البته همه شما نازنازی بوده و لرد شما هم دوست ولی خب پیتذا را خیلی بیشتر دوست!
)خلاصه اینکه مقتول خوش شانس ما!
اینکه ما چیزهای خوشمزه خوردیم و بازی کردیم و به ما خوش گذشت یاعث شد از قتلت بگذریم و بگذاریم زنده بمانی! ولی هنوز تمام نشده! ما حتما میاییم سراغت و حتما خونت را میریزیم!
کینه ما ابدی است! خودت میدانی که مقتول تویی! نه؟
........................................................................................................
خب...
یکم جدی حرف بزنیم؟
من روزمو خیلی دوست داشتم و میخواستم انگار که برای یه دوست صمیمی دارم تعریفش میکنم اینجا بنویسمش و اینکه خیلی ریز روزمو نوشتم هم به همین دلیله.
اینجا یکی از نزدیکترین دوستای منه.
روزهایی که زنده موندن و دووم آوردن سخت یا حتی غیرممکن بوده سایت و دوستهایی که پیدا کردم باعث شدن ادامه بدم و جا نزنم. روزهایی بودن که به مو رسیده و نذاشتن از هم بپاشه و شبهایی که تاریکترین بوده و روشنش کردن. به دردهایی که تمومی ندارن تحمل دادن و به سقوط هایی که انتها ندارن بال بخشیدن.
اینجا با همه ادمهاش همیشه بخشی از من خواهد بود و حتی اگر یه روزی از اینجا برم یه تیکه از روحم، یه هورکراکس واقعی، اینجا میمونه.
تولدمون مبارک!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج




