شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
مرگخواران به سمت سیگنس برگشتند و نگاه " خاک بر سرت این چه چرتی بود پیشنهاد دادی. " را نثارش کردند. آخر در میان مرگخواران تنها کسی که پیدا نمیشد، یک متخصص احضار روح از جهنم بود.
- حالا چجوری یه روح احضار کنیم؟
همه، روی زمین نشستند و با قیافههای ماتم زده، منتظر شدند تا لرد سیاه برگردد و آنها را به دلیل انجام ندادن ماموریتشان تا میخوردند کتک بزند، به جز بلاتریکس که با خندهی پهنی منتظر بود تا لرد سیاه برگردد و او برای شکنجه مرگخواران داوطلب شود.
- فکر نکنم کار سختی باشه. شما تا حالا فیلمایی ندیدین که توش روح احضار میکنن؟
همه به سمت مرگخوار مذکور برگشتند و خواهان توضیح شدند.
- واقعا ندیدین؟ یه چند تا شمع روشن میکنن و روی زمین یه سری اشکال ستاره طور میکشن بعد یه چیزایی میگن؟ بعدش روحه باهاشون حرف میزنه؟
همه بدون فکر، برای یافتن وسایل مورد نیاز به اطراف هجوم بردند.
- فرقی داره شمعش چی باشه؟ - تو اصلا اینجا شمعی میبینی؟ - باید با چی روی زمین شکل بکشیم؟ - شنیدم میگن با رژلب تاثیرش بیشتره! - تا حالا کسی تو ما بوده که رژلب بزنه؟
بالاخره چند دقیقه بعد همه روی زمین کز کرده بودند و به کجول نگاه میکردند که داوطلب شده بود شکل را روی زمین بکشد.
قبل از اینکه کجول شروع به کشیدن کند، برگو دم گوشش رفت تا چند نکته ریز را به او گوشزد کند. - تو تنها چیزایی که بلدی بکشی چشم چشم دو ابروعه. واسه چی داوطلب شدی؟ - منشا همه کتابا و مدادا و دفترا درختان، اصلا منشا هر هنری توی دنیا درختان! چجوری انتظار داری من این وسط یه خودی نشون ندم؟
گابریل با شنیدن جملهی آخر اسکارلت، با لبخندی رضایت بخش، افکار نافرجامش را رها کرد.
- پس دیگه نیازی نیست دنبال یه راه حل باشم؟ فقط کافیه منو شرور کنین - نخیر! من اجازه نمیدم
ترزا به سرعت جلوی گابریل ایستاد، به گونهای که گویی میتوانست بدون هیچ کمکی، خودش به تنهایی تمامِ مرگخواران را شکست دهد.
- گابریلو نمیدم. گابریل باید پاک بمونه، اون هنوز بچهس! - گابریل خودش که مخالفتی ندارم - اهمیت نمیدم. باید از جنازه من رد شین، بعدشم از روی روحم رد شین تا بزارم به گابریل دست بزنین - من که حاضرم از روحش رد شم. جالب بنظر میرسه
بنظر میرسید اکثر مرگخواران با جملهی الستور موافق بودند. پس در همین راستا همگی شروع به نزدیک شدن به ترزا کردند که صدای عصبیِ متوقفشان کرد. - اینگونه نمیشود. از روی روح ترزا رد شدن و شرور کردن گابریل یک قرن طور میکشد. ما همین حالا راهی به سوی جهنم میخواهیم - آخه ارباب. ببینین از قبل گفتن گر صبر کنی ز پاتیل خالی معجون سازی - گوش من با این حرف ها پر است. همین حالا مرا ببرید جهنم
مرگخواران با افسردگی، دوباره سرجایشان نشسته و در فکر فرو رفتند. چه میشد کرد؟ جهنم مکانی سرراست نبود که بتوان با اتوبوس به آنجا سفر کرد و در آخر سالم و سلامت به خانه برگشت! مرگخواران فکر کردند و فکر کردند، تا اینکه در اخر، صدای سیگنس از بین جمعیت بلند شد.
- ببخشیدا نمیخوام افکارتونو بهم بریزم، ولی اگه ما نمیتونیم بریم جهنم، چرا جهنمو نیاریم پیش خودمون؟ منظورم اینه که، به یکی از اهالی جهنم بگیم خرگوشمونو پرت کنه اینور. - چجوری باید یکی که تو جهنم زندگی میکنه رو پیدا کنیم و بهش بگیم خرگوشمونو بده وقتی نمیتونیم بریم جهنم؟ - اینکه سادهس، روحشونو احضار میکنیم.
لرد سياه دنبال حیوان خانگی میگرده و نظرش به پادشاه خرگوشها جلب میشه که قدرت های ماورایی داره، اما خرگوش از دست لرد فرار میکنه و به جهنم پناه میبره. حالا مرگخوارا باید راهی برای رفتن به جهنم و گرفتن پادشاه خرگوشها پیدا کنن. گابریل به دستور لرد برای پیدا کردن راه انتخاب میشه.
_______
در حالی که گابریل به دنبال راهی برای رسیدن به جهنم و نجات افراد داخلش تمام سلول های مغزش را میکاوید، باقی مرگخوارها و لرد چندین دقیقه در سکوت منتظر واکنشی از سوی گابریل بودند. عدهای هر پنج دقیقه نگاهی به ساعت مچی های خود انداخته، دوباره به زلزدنشان به گابریل ادامه میدادند. تا این که سکوت حوصله لرد را سر برد. - مردم مرگخوار دارند ما هم مرگخوار داریم. مرگخوار یخزده برزیلی وارد میکردیم بیشتر به دردمان میخورد.
اسکارلت از بین سرهایی که با سرافکندگی پایین افتاده و نچنچکنان همدیگر را مقصر میدانستند جلو رفت. - ارباب، من یه تئوری دارم که احتمالا کار کنه.
سپس همهی مرگخوران را از نظر گذراند تا این که نگاهش روی گابریل ثابت ماند. - یه خصوصیتی بین همه ما مشترکه. ما آدم کشتیم، شکنجه کردیم، سوءاستفاده کردیم و خلاصه طی تاپیک های مختلف خون ملتو تو شیشه کردیم. - بیخود وقت ارزشمند ما را هدر میدهی؟ اینها را که خودمان نیز میدانستیم. - حرف من اینه که از لحاظ سابقه همه ما مشکلی برای رفتن به جهنم نداریم، همه به جز یکی.
تمام سرهایی که با سرافکندگی پایین افتاده بودند نود درجه چرخیده و با لبخند های هولناکی به گابریل بینوا که همچنان غرق در افکارش بود خیره شدند با این تفاوت که اینبار در دستانشان سلاح های مختلفی از جمله چوبدستی، بیل، قمه و هفتتیر قرار داشت. - پس فقط باید گب رو حذف کنیم؟ - نه نه! چرا اشتباه برداشت میکنین؟ باید کاری کنیم مثل ما شرور بشه.
و دستور لرد سیاه توی هوا پخش شد و اتمهای موجود توی هوا رو کنار زد و گویان به گابریل رسید و وارد گوش سمت چپ گابریل شد و به مغز گابریل رسید. مغز گابریل به کل دیالوگ لرد سیاه نگاه کرد و به فکر فرو رفت. تک تک سلولهای خاکستری و نورونها با تمام سرعت شروع به کار و پردازش دستورات لرد سیاه کردن و بعد از چند ثانیه بالاخره به نتیجه رسیدن که کدوم بخش پیام براشون اولویت بیشتری داره و باید دریافتش کنن و بقیه رو از گوش راست بیرون بریزن.
لرد سیاه به کلمات گفته شدهش که یکی یکی از گوش راست گابریل بیرون میریختن، نگاه کرد. - الان یعنی از این گوش گرفتی و از اون گوش به در کردی سخنان گرانبهای ما رو؟
لرد سیاه، مرگخوارا و خود گابریل به کلماتی که از گوش راست گابریل بیرون اومده بودن، نگاه کردن: نقل قول:
-بله خود تو! حالا که برای ما باهوش بازی در میاری و روی حرف مادرمون هم حرف میزنی پس برامون. منتظریم!
کلمات بیرون ریخته شده هم به گویندهشون یعنی لرد سیاه نگاه کردن و از نگاه لرد شدیداً ترسیدن و لرزیدن و انگار نه انگار که کلمات لردن، همونطور لرزون لرزون برگشتن توی گوشای گابریل و به مغز گابریل التماس کردن که دریافتشون کنه و دورشون نندازه، که البته مغز گابریل هم چون خیلی مهربون بود و گوگولی، قبولشون کرد و همهشونو گرفت و ماچشون کرد و گابریل هم چشماش چپ شد به خاطر همین موضوع برای چند ثانیه و در همون حال گفت: - توی جهنم کلی آدم هست که میتونم ثابت کنم هنوز خوبی تو وجودشون هست... - چیزی گفتی؟
و گابریل جواب نداد. مغزش سخت در حالی فکر کردن به نجات تک تک آدمای توی جهنم بود و اثبات خوبی وجودشون. و البته یه مانع خیلی کوچولو که سر راهش بود، پیدا کردن راه جهنم بود. البته، شاید هم میتونست برای پیدا کردنش کمک بگیره. مثلا از هر روشی که آدمارو به صورت عادی به جهنم میرسونه و البته بدون راه برگشته. یا مثلاً کمک گرفتن از خود مرگ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Smile my dear, you're never fully dressed without one
لرد سیاه نگاهی به دور و بر انداخت تا شاید یکی از مرگخوار ها برای جواب دادن پیش قدم شود. اما خبری نبود! -همه چیزو ما باید یادتون بدیم؟ پس ما برای چی به شما حقوق میدیم؟ -اما ارباب شما که به ما حقوق نمیدین. -ساکت! همین که سایه ما بالا سرتونه خودش حقوقه. کافی نیست؟ ما براتون کافی نیستیم؟ میخواید به ما احساس ناکافی بودن بدید؟
مروپ که از این وضع ناراضی بود جلو آمد. -کی به عزیز مامان احساس ناکافی بودن داده که برم با همین ریشه هویج دارش بزنم؟
گابریل هنوز در شوق باز شدن دروازه های جهنم بود و متوجه نبود الان وقت فعال شدن سلول های ریونی اش نیست. - البته در واقع هویج خودش ریشه است. ریشه نداره.
لرد سیاه که منتظر این فرصت بود گفت: -مرگخوار هامون همه جا باهوشن ولی به پیدا کردن راه جهنم که میرسه به جای راه حل دادن، به ما احساس ناکافی بودن میدن.
و بعد در حالی که چوبدستی اش را به سمت گابریل گرفته بود با نگاه تهدید آمیزی ادامه داد: -تو!
گابریل نگاهی به دور و بر انداخت و دید بقیه مرگخوار ها برای "تو" نبودن به اندازه شعاع کره زمین دور و برش را خالی کردند. -ارباب، من؟ -بله خود تو! حالا که برای ما باهوش بازی در میاری و روی حرف مادرمون هم حرف میزنی پس راه جهنم رو سریع بگرد پیدا کن برامون. منتظریم!
گابریل که آروم و قرار نداشت تا هرچه زودتر به جهنم قدم بذاره و به اکتشاف اعماق وجود جنهمیان بپردازه، در حالی که چشماش از شدت ذوق پر از اشک شده بود به جایی روی سقف خیره میشه. - پس چرا باز نمیشه؟
بلاتریکس نگاهش رو از گابریل به سقف، و از سقف به گابریل میندازه. - دقیقا منتظری چی باز بشه؟
گابریل با جهشی پشت بلاتریکس میره، کلهشو میگیره و به سمت نقطهای از سقف میچرخونه. بلاتریکس غرولندی میکنه اما به سمتی که گابریل میخواست نگاه میکنه. - خب؟ الان من دقیقا قراره چی ببینم؟!
گابریل با خوشحالی جلو میاد و انگار که میخواد سقفو بغل کنه، دستاشو از دو طرف رو به سقف باز میکنه. - پورتال! پورتالی که رو به جهنم باز میشه! - آه کاش میدونستم کی اینو به جمع ما راه داده.
بلاتریکس بعد از گفتن این حرف آهی میکشه و به سمت باقی مرگخواران برمیگرده. دلیلی نمیدید بخواد وقتشو بیش از این با رویاپردازیهای گابریل تلف کنه. - مرگخواران پیش به سوی جهنم!
با این که دستور صادر شده بود، اما مرگخوارا از جاشون تکون نمیخورن. شاید چون نمیدونستن راه جهنم از کدوموره؟ این نکتهای بود که بلافاصله مرگخواری بهش اشاره میکنه. - ولی چطوری باید بریم جهنم بلا؟ - همم... سرورم شما میدونین چطور باید رفت جهنم؟
مرگخوارا سوت زنان به خودشون و آسمون و بلاتریکس عصبانی نگاه کردن و سرشون رو به چپ و راست نشون دادن و اصلاً هم به رو نیاوردن که کلی وسیله با خودشون دارن و حسابی برای انواع سفرهای جادهای، هوایی، دریایی، فضایی، درونتنی و برونتنی آماده هستن.
بلاتریکس با چشمان تنگ شده تک تک مرگخواران رو از نظر گذروند و اولش چیزی به نظرش نرسید، تا اینکه یکی از مرگخوارا که میخواست خیلی آروم بره پشت بقیه قایم بشه، موقع حرکت یک عدد قوطی کرم ضد آفتاب از جیب رداش افتاد. و نگاه بلاتریکس، قوطی رو وسط هوا شکار کرد. قوطی ضد آفتاب، سوخت و کرم داخلش دچار آفتاب زدگی شد و گریه کرد و آب بدنشو از دست داد و دچار توهم شد و فکر کرد کرم مرطوب کننده ست.
- خیلی خب... جیباتونو خالی کنید.
مرگخوارا جیبهاشونو خالی نکردن، ولی جیبهاشون خودشون رو به خاطر ترس از بلاتریکس و بلایی که قراره سرشون بیاد خالی کردن. و چندثانیه بعد، انواع کبابپز، کرمهای ضد آفتاب، معجونهای ضد تهوع در سفر دریایی ساخته هکتور، چادر، کیسه خواب، چندتا قایق نجات، ریشهای اضطراری مرلین، و البته چندتا لباس فضانوردی ماگل دوز، روی زمین تلنبار شدن.
بلاتریکس نفس عمیقی کشید و ابرهای سیاه رو از بالای سرش کیش کرد. بالاخره مرگخواران و لرد سیاه آماده سفر به جهنم بودن!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Smile my dear, you're never fully dressed without one
پادشاه خرگوش ها با سرعت خیلی زیاد فرار کرد. او از صحرا سوزان گذشت. از هفت خان رستم عبور کرد. به بالا ترین قله ی جهان رفت. اورست را فتح کرد. از هستی خارج شد و در منطقه ی نا مشخصی محو شد. بعد با سرعت یک ستاره به جهنم بازگشت.
- یاران ما! ما تصمیم گرفتیم که تنها شاه خرگوش را به عنوان حیوان خانگی مان برگزینیم!
مرگخوار ها که نمی توانستند روی حرف اربابشان حرف بزنند از طرفی هم نمی دانستند که چگونه به جهنم بروند سکوت کردند.
- ولی اربابا! شما که خودتون می دونید! خرگوش برازنده ی شما نیست! شما به حیون های بهتری نیاز دارید! یک خرگوش در شان شما نیست! بعدشم این حیونا هزارنو مرض و بیماری دارن!
بقیه ی مرگخوارها هم با کسی که از میان جمعشان پریده بود بیرون موافق بودند و حرف او را تایید کردند.
- روی حرف ما حرف نمی گذارید! می خواهیم یعنی می خواهیم! در ضمن ما در مقابل هر نوع بیماری ای مقاوم هستیم!
همه ی مرگخوار ها برای اربابشان دست زدن و جیغ کشیدن و غوغا به پا کردند و آنجا را به خاک کشیدند و کشته دادند.
- گفتیم ما آن خرگوش را لازم داریم!
مرگخوار ها باشنیدن این جمله دست از کشت و کشتار برداشتند و خود را برای سفری که در پیش و رو داشتند آماده کردند.
- من آماده شدم!
هکتور بند چمدان سبز رنگ اندازه ی کوهش را گرفت و به کمرش قوس داد.
-این دیگه چیه؟ - وسایلم!
بلاتریکس زیپ چمدان را باز کرد تا وسایل درونش را ببیند. - این دیگه چیه! - خب... پاتیلمه! می دونی بدون من دلش چقدر میگیره! - این یکی دیگه چیه؟ - میز آزمایشگاهمه دیگه! یعنی یادت نیست؟ مشکلی نداره! الان بهت یه معجون میدم حافظت برگرده!
سپس دستش را درون ساکش کرد و تعداد زیادی معجون دراورد. -فقط نمی دونم کدوم یکیه! یکم وایستا!
بلاتریکس با یک حرکت چوبدستی کروشیویی نصیب هکتور کرد. - خب دیگه کی چی داره که می خواد با خودش بیاره؟
اسم خرگوش، نژاد خرگوش، و در نهایت خود خرگوش یه نگاه به هومونئاندرتالها، تیرانوساروسها، ولاسیرپتورها، ساهلنتروپس و کراکن های منقرض انداخت و آب دهانشو قورت داد. البته مگالودون هم سعی کرد خودشو وارد کنه، ولی چون هالیوود ازش فیلم ساخته بود و کلیشهای شده بود و هالیویزارد حتی حاضر نشده بود فیلماشو امتیازدهی کنه، مجبور شد که دست از سعی کردن بکشه.
از بحث اصلی منحرف نشیم، نژاد خرگوش آب دهانشو قورت داد، میزان کیوت بودن خودش و تمام نژادهای منقرض شده نام برده رو مقایسه کرد، قطره اشکی از گوشه چشمش جاری شد و سعی کرد در آخرین لحظات نظر بلاتریکس رو با کیوت و گوگولی بودنش عوض کنه، ولی متاسفانه چون بلاتریکس زیاد به زبان کیوت بودن و گوگولی بودن مسلط نبود، شکست خورد و اسمش مستقیم رفت پیش تمام جانوران منقرض شده.
ولی این پایان ماجرا نبود، به هرحال خرگوشها هم خدایی داشتن و بهشت و جهنمی. و در اون لحظه، هم بهشت و هم جهنم داشتن لبریز از خرگوشهای مرده میشدن. مشخص بود که خدای خرگوشها حساب و کتاب جمعیت زیاد خرگوشها و احتمال منقرض شدنشون رو نکرده بود و بهشت و جهنمش رو خیلی کوچیک خلق کرده بود. و بالاخره خدای خرگوشها از تخت خرگوشی کوچیک و صورتیش بلند شد، ابرهایی که روی زمین بودن رو با حرکت دستش پراکنده کرد، و روی نقطه ای که بلاتریکس انقراض رو رقم زده بود، زوم کرد. و بعد، اول یه جیغ بنفش و خرگوشوار کشید، و بعد از شدت عصبانیت منفجر شد، در نتیجه عصبانیتش تمام درگاه ملکوتی-خرگوشیش با صاعقه و رعد و برق روشن شد. و بعد ناگهان ابرهای زیرپاش از هم شکافتن و سقوط کرد تا شخصا به این مسئله رسیدگی کنه. اونقدر سقوط کرد تا توسط لرد، مرگخوارا و بلاتریکس مشاهده شد، و بعد با نعرهای پر از انتقام، صاعقه ای به سمت بلاتریکس روانه کرد.
صاعقه با تمام سرعت به سمت بلاتریکس رفت تا وفادارترین مرگخوار لردسیاه رو هم به خرگوشها ملحق کنه، اما بلاتریکس با چشمهاش مستقیم به صاعقه نگاه کرد. و باور کنید، چه صاعقه باشید، چه نباشید، وقتی بلاتریکس مستقیم بهتون نگاه میکنه، میدونید که باید فرار کنید. و صاعقه هم فرار و نافرمانی و احتمال تبعید و حتی نابودی رو به برخورد با بلاتریکس ترجیح داد.
لرد سیاه هم در همون لحظه به خدای خرگوشها نگاه کرد. - یاران وفادارمان، ما حیوان خانگیمون رو پیدا کردیم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
,I was tucked in snow ,And beaten by the rain And covered in dew I've been dead for so long
بلاتریکس لسترنج چوبدستیاش را کنار انداخت و تفنگش را بیرون کشید. - داااااااااای، یو فیلثی رَبیتس!
بلاتریکس دور خودش میچرخید و شلیک میکرد و تیرهایش ویراژ میدادند و کرور کرور خرگوش کماندو بود که اطرافش میترکید و لیتر لیتر خونشان بیرون میپاچید و توی دماغ و دهن خرگوشهای غیرکماندو میریخت و خرگوشهای غیرکماندو هم پشت سرشان میترکیدند و خونشان با خون کماندوها مخلوط میشد و دریایی از خون بود که یک عالمه خیلی بزرگ بود و اطراف مرگخواران وایستاده بود و منتظر بود بلاتریکس خسته شود تا بریزد پایین. اما نه! بلاتریکس خسته نمیشد! بلاتریکس قویترین و بهترین و موردعلاقهترین و خوشمزهترین مرگخوار اربابش بود و هیچ خرگوشی جرئت نمیکرد جلویش بایستد! بلاتریکس شلیک کرد و زد کشت و آنقدر جلوی چشمش را خون گرفته بود که دیگر از لای دریای خون هیچ جا را نمیدید و اشتباهی مرگخواران را هم میزد و خونشان را روی خون خرگوشها میپاشاند و چفتار چفتار معده و روده بود که ازشان میترکید و دور معده و روده خرگوشها میپیچید و میرفت دور گردنشان گره میخورد تا درحالیکه خونشان فواره میزد و گلولهها لایشان مسابقه میدادند، خفه هم بشوند و بدانند بلاتریکس لسترنج خفن است.
- آی ام دِ هیدن اسنِر، د کریپینگ اسنِیک، دِ وولف این اَمبوش! آی ام یور اِینجل آو دث!
اما نه! بلاتریکس لسترنج خفن نبود! بلاتریکس لسترنج خفنترین بود! و بلاتریکس لسترنج کاری میکرد که همه خرگوشهای دنیا با شنیدن نامش از ترس خودشان را بترکانند. بلاتریکس به اسمشو نبرِ خرگوشها تبدیل میشد. در زیرزمینها، خرگوشها گوششان را میبریدند و دندانهایشان را میساییدند و هویجهایشان را میسوزاندند. خرها ترسان و لرزان امکان هرگونه ارتباط بین گوششان و این موجودات پست ملعون -که خشم بلاتریکس را برانگیخته بودند- را رد میکردند. مادرخرگوشها از ترس سرنوشتی که انتظار فرزندانشان را میکشید، در گهواره بالشت به پوزه بچهخرگوشها میفشردند. همهجا خرگوشها جلوی گوشتخرگوشفروشیها صف میبستند و از سر و گوش هم بالا میرفتند تا ساطور گوشتخرگوشفروش زودتر از رنج آزادشان کند. خرگوشهای باقیمانده -آنانی که امیدهای واهی انتقام و عدالت در سر میپروراندند- گریهکنان پیش موشها و ککها و کنههایشان میرفتند و ازشان التماس طاعون میکردند. ولی حتی طاعون هم جرئت نمیکرد جلوی بلاتریکس لسترنج بایستد.
پس بلاتریکس تفنگش را محکم گرفت و محکمتر خرگوش کشت و محکمترتر خون و احشایشان را بیرون ریخت و حتی محکمترترتر زور زد تا سرانجام زمین زیرپایش لرزید و جاذبه دورش فروریخت و خون تمام خرگوشها در یک نقطه جلویش جمع شد و تبدیل به سیاهچالهای شد که همه خرگوشهای جهان را از سوراخ و سنبهشان بیرون میکشید و به خودش جذب میکرد.
- بلاااااد! نَو آی شال رِین این بلاااااد!
و بلاتریکس دهانه تفنگش را چرخاند تا نام خرگوش برود کنار تیرانوساروس ها و ولاسیرپتورها و ساهلنتروپسها و هومونئاندرتالها و کراکنهای زیر دریا و همه موجودات دیگری که شاید یک وقتی، یک جایی، یک مقداری وجود داشته بودند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL