قسمت اول:
قلمپر را در دوات فرو برد و واژگانی بر ورق آورد. چند لحظه بیشتر نپایید که با دیدن خطوط ناساز و آشفته، کاغذ را در سطل زبالهی گوشهی اتاق افکند و کتابی فربه و سفیدجلد را از روی کفپوش تاتامی رنگورو رفته برداشت. به سطور چشم دوخت؛ لیکن پس از مدتی، دریافت حتی یک لغت از آنها درنیافته. دیدگانش را تنگ کرد و در ذهنش تکرار نمود:
- در نظریهی ماکس وبر، آدمی...
صدای خش خفیف کنار زده شدن فوسومای بینقش و نگار، باعث شد کتاب را ببندد. با دیدن زنی ریزنقش و سیهگیسو، لبخندی بر لبش نشاند که چندان بر چشمان مشکیاش سایه نیفکند.
- عصر بهخیر، مادر.
مادر کیمونوی آبیرنگ خویش را مرتب کرد و به چشمان فرزندش نگریست. از دیدهاش دور نماند که اندکی گود افتادهاند. موهای خرمایی او نیز ژولیدهتر از معمول به نظر میرسیدند. تبسمی کرد.
- عصر بهخیر، کاتسوجی.
کاتسوجی درنگ کرد. خاطرش آمد که پدرش به مادر چه گفته بود:
- نوریکو، اگر میخوای بری بیمارستان، از میوهفروشی کنارش یهکم خرید کن..
از دهانش جهید:
- حال نائوکی چهطوره؟
اخمی بر پیشانی نوریکو چین انداخت.
- خودت فردا میری میبینیش دیگه! میدونستی از این که اینقدر نگرانش باشی خوشش نمیاد؟
حین گفتن این جملات، صدایش اندکی بالا رفت. طنین زمزمهوار سخن گفتن نائوکی در خاطرش پژواک مییافت.
- حالم خوبه، زندایی. خوبم.
در همین حال، در خاطرش زنده شد که چه سرفههایی از لبهای باریک و ترکخوردهی خواهرزادهی همسرش میگریختند. سرش را تکان داد.
- اما خب، خودش میگه خوبه.
کاتسوجی دگربار کتابش را برداشت.
- امیدوارم همینطور باشه.
نوریکو برگشت و پشت فوسوما ناپدید شد. کاتسوجی ورقی برداشت و قلمپر را بر آن لغزاند. اندیشید:
- شاید زیاد حوصلهی حرف زدن نداشته باشه. اگر یه نامهی کوتاه براش بنویسم که هر وقت خواست بخونه، بهتره.
بر ورق نشاند:
- پسرعمهام، نائوکی!
امیدوارم حالت بهتر باشد و به خودت فشار نیاوری؛ چون این کار آسیب ناجوری به تو میرساند.
لحظهای درنگ کرد و کاغذ را به کناری نهاد. آوای بم نائوکی در ذهنش طنین انداخت.
- من حال و وقت ندارم طومار بخونم. هر وقت خواستی چیزی بگی، مستقیم بگو.
دوباره صدای گشوده شدن فوسوما آمد. مادرش دگربار ظاهر شده بود.
نوریکو درنگ کرد. دهانش را باز کرد و دوباره بست. تبسمی بر لبش نقش زد.
- اومدم بگم شام آمادهست.
ثانیهای ایستاد. دهان گشود.
- کاتسوجی...
آهی کشید. اندیشید:
- بهش بگم که...
به خودش نهیب زد:
- نه، ناراحت میشه.
به دیدگان پسرش نگریست که به او خیره مانده بودند. اخمی بر ابروانش نشاند.
- زود بیا. هر کاری داری، طولش نده.
کاتسوجی کرنش کوتاهی کرد و چشمی بر زبان آورد. هنگامی که مادرش پشت فوسوما ناپدید شد، او نیز برخاست و به پذیرایی رفت.
به مرد میانهقامتی که با موهای خرمایی، پشت میز، بر کفپوش تاتامی نشسته بود، تعظیمی کرد.
- عصر بهخیر، پدر.
پدر پاسخ گفت و پسرش را ورانداز کرد. به نظرش آمد که اندکی سست ایستاده. چینی میان ابروانش پدیدار شد؛ لیکن به سرعت آن را به غرولند مبدل ساخت.
- درست وایسا.
به همسرش نیز نگریست و حرکات شتابزده و بیهدف پاهایش را دریافت. لبش جنبید؛ اما سخنی بر زبان نراند. مقداری گوشت و سبزی در بشقاب کاتسوجی و نوریکو گذاشت و لبهایش را گزید. از ذهنش گذشت:
- مگه با غذا دادن میشه...
سرش را تکان داد.
- چه کار دیگهای میتونم بکنم؟
نگاهش به نامهی بیرونزده از میان صفحات کتاب افتاد که نشانی بیمارستان تاکاشیدا بر آن خودنمایی میکرد. دیده تنگ کرد و سطور را خواند.
- انتقال...توکیو...بیمارستان ملی جادوگران...
اخمی بر رخسارش نشست. تکهای کاهو از بشقابش برداشت. در چشمش برجسته شد که همسرش هرازگاهی قاشق را نگه میدارد و به دیوار سفالین خیره میشود.
نوریکو نگاهی به پسرش افکند و کاهو را قطعهقطعه کرد. چهرهی رنگپریدهی کاتسوجی را از نظر گذراند. از زبانش جهید:
-کاتسوجی!
کاتسوجی به مادرش نگریست. نوریکو به خودش یادآوری کرد اکنون نمیتواند از وضعیت نائوکی بگوید و تبسمی بر لبش نقش زد.
-پدرت صبح یه کتاب بهت میده، یادت نره اون رو بدی به پسرعمهت! از همون کتابهاییه که دوست داره، ریاضی و اینچیزا.
کاتسوجی تعظیمی کرد و نگاهش لحظهای بر نوریکو ماند. به نظرش رسید که پلک مادرش اندکی میپرد. پس از صرف شام، به اتاقش رفت وبدر کامل را نگریست. با خود زمزمه کرد:
-حتما خوبه، وگرنه به یه نحوی میگفت نرم دیدنش.
یادش آمد که نائوکی هرگاه ناخوشاحوالتر از همیشه بود، برایش پیغام میگذاشت:
-فردا نمیتونم هیچ کس رو ببینم.
درنیافت چگونه به آغوش خواب فرو رفت.
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
ماجراهای مردم شهر لندن
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
شغل
ارشد هافلپاف

افرادی که لایک کردند
اگر آدمی میتوانست به کمال برسد، کمالش زمانی بود که از برچسب زدن به دیگران دست بکشد.

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/04/22
تولد نقش: 1405/04/23
آخرین ورود: امروز ساعت 10:07
از: خارج از جو زمین
پستها:
55
شغل
شهردار شهر لندن

نورا به بلندی خمیازه کشید. چهار روز را بدون پروندهای جذاب یا سرگرم کننده سر کردهبود. به زور! جذابترین پروندهاش تا این لحظه سوسکهای پلاستیکی جهندهای بودند که با گذشتن رهگذران برسرشان فرود میآمدند. به نظر کار چند نوجوان میآمد که به تازگی از هاگوارتز فارقالتحصیل شده بودند. نورا حسابی از ایدهی کثیفشان خوشش آمده بود ولی باز هم دلش نمیخواست جای قربانیان باشد... در این دنیا؛ یا جای سوسک بود یا عقلانیت نورا! سوسک که باشد نورا عقلانیتش را از یاد میبرد.
- میو؟
نورا بدون بلند کردن سرش از روی میز به پنجرهی خیره شد. همسایهی گربهای نورا، بدن پشمالویش را جمع کرده و مانند تفنگ شکاری مشکیای سوی میز چوبی دفتر خودش را هدف گرفته بود. گربه با صدای خفیفی روی میز فرود آمد و بیتوجه به نورای نیمه خواب سمت باقی مانده ساندویچ کالباسش حرکت کرد. ساندویچ کالباس نورا، مخصوص گربه. همیشه با دو تکه کالباس تا به گربه تکه کالباس پیشتری برسد!
- خود خوری میکنی پیشی؟
گربه، کالباس به دهان سرش را از جعبهی غذا بیرون آورد و با نگاه متعجبی به نورا نگریست. شاید هم در نظر نورا نگاه گربه متعجب مینمود. گربه بدون گرفتن نگاهش تکه کالباسش را فرو داد.
- شوخی میکنی؟ همه میدونن که کالباس از گوشت گربه درست شده دیگه!
نورا قسم میخورد چشمان زرد و گندهی گربه چند پرده گشادتر شد. در مقابل نگاه معصوم گربه، که حالا کمی هم خودش را جمعتر کرده بود، نورا دوام نیاورد و خندهی بلندی از گلویش خارج شد.
- باشه، باشه! لازم نیست نگران باشی شوخی کردم!
نورا سرش را از میز بلند کرد و به صندلیاش تکیه داد. با خمیازه دیگری به بدنش کش و قوص داد تا بلکه خوابش بپرد. با نالهای از سر بیکاری رو به گربه کرد.
- با امروز میشه چهار روز که عملا بیکارم! پیشی؟ نظرته بریم بیرون؟
نورا با انرژیای که معلوم نبود از کجا آورده از جا جست و گربه را بیهوا در آغوش کشید.
- آره! بیا بریم بیرون. مطمئنم مهم نیست که حتما تا آخر وقت تو دفتر باشم... بیا بریم یه چیزی بخوریم که کمتر مزهی پسرعموی مرلین بیامرزت رو بده!
گربه سر سوی نورا گرفت و با نگاهی که باز سرشار از وحشت شده بود به نورا زل زد. نورا هم رندانه خندهی دیگری سر داد و در میان خندههایش به گربه دلگرمی داد که شوخی میکند. آرام سمت در دفترش رفت و آن را از پشت قفل کرد تا کسی یکباره وارد نشود و دفتر را خالی نیابد. بعد هم در راستای پنجره دفتر ایستاد، یک پایش را بالا آورد، روی میز نهاد و با تمام زوری که داشت فشار وارد کرد تا با پرش کوتاهی در چهارچوب پنجره فرود بیاید.
_ میو!
- نگران نباش پیشی! منو توی پرواز تجربه بسیار بالایی دارم...
نورا با یک دست محکم گربه را گرفته بود و با دست دیگر لبهی پنجره را. کمی خیز برداشت و از طبقهی سوم، سمت زمین پرید. در حالت طبیعی در همان هوا معلق میماند و باد او را با خود میبرد؛ ولی این بار وزن همان اندک گربه مانند لنگری عمل کرد و آن دو مانند پر پرندهای روی زمین فرود آمدند.
در جواب نگاه چند نفری که صحنه فرودشان را دیده بودند، نورا لبخندی دنداننما و دیوانهمنصبانهای زد. بعد هم با خونسردی تمام در خیابانها لندن به راه افتاد، انگار نه انگار که همین الان از آسمان به زمین افتاده است. قدمهای بلند برمیداشت و با لبخند پهنی به مردم نگاه میکرد. بسیاریشان بعد از دیدن لبخند پهن و بیخیال نورا به خنده میافتادند و برخی هم سر تاسف تکان میدادند. به نظر نمیآمد اینها زیاد برای نورا اهمیت داشته باشد.
هوا از آن هواهایی بود که پس از دیدن به فکر میافتادی که به یقین باران خواهد آمد. با این اوصاف همچنان خیابانها شلوغ بود و مغازهها اکثرا باز. نورا چند قدمی که جلوتر رفتند به راست پیچید و در مقابل دکان کوچکی ایستاد. در مقابل دکان چند میز گذاشته بودند که تنها یکیشان خالی بود، پس نورا با عجله گربه را روی میز گذاشت.
- پیشی، اگه کسی خواست میزمون رو بگیره از طرف من اجازه داری چنگول بکشیش! باشه؟
- میو!
- آفرین!
نورا با خیال تخت سمت پیشخوان رفت. و در صف طویلی گرفتار شد.
- سلام کِری!
نورا با لخند به زن مو بلندی که مشغول آشپزی بود سلام داد. زن واضحا موهایش را با عجله پشتسر گوجهای بسته بود چون دستههایی از مویش فرار کرده بودند. از گرمای اجاق روبهرویش صورتش سرخ شده بود و اخمهایش هم درهم رفته بود. سمت نورا که نگاه میکرد همچنان اخمهایش در هم رفته بود و به نظر میرسید میخواهد سر کسی را که او را خطاب کرده در روغن داغ اجاق فرو کند. اما نورا را که دید اخمهایش وا شد و لبخند خستهای به لب زد.
- نورا! سلام. خوبی؟!
- عالی!
کِری، کمی از اجاقها فاصله گرفت و سمت نورا آمد. روپوش سفیدش پر از لکههای روغن شده بود و خودش هم بوی دل نشین سیبزمینی سرخکرده میداد.
- خب، چی بزنم برات؟
- برای خودم سیبزمینی و... یه دونه هم سوخاری مرغ! کوچولو باشه.
سپس نورا لبخند کجکیای زد.
- با نوشابه!
کِری ابرو بالا انداخت و با لحن شوخ طبعانهای گفت:
- سیبزمینی و نوشابه که همون همیشگیته! اون یدونه سوخاری واسه چیه؟ کدوم بدبختی رو مهمون کردی که حالا میخوای بهش یه دونه مرغ بدی!؟
نورا خندهای کرد و به میزی اشاره کرد که گربهاش را روی آن گذاشته بود. گربهی وفادار و شکمبارهاش، به هر بخت برگشتهای که از کنار میز رد میشد دندان نشان میداد و خرخر میکرد.
- بهبه... چه مهمونی! برو پیشش بشین تا مشتریها مو نخورده، من الان آماده میکنم.
نورا با لبخند تشکر کرد و رفت سر میز. گربه را روی صندلی روبهروییاش گذاشت و خودش هم روی صندلی پلاستیکیاش لم داد. چقدر خوب بود که کِری از زندگی جادویی نورا خبر نداشت!
چند ثانیه بعد از آنکه نشست مردی کنار میز او آمد و دستش را به پشتی صندلی گربه گرفت. مرد، که به نظر ماگل میآمد، پرسید:
- اگه به این صندلی نیاز ندارین میشه...
مرد ماگل اصلا فرصت نکرده بود سوالش را کامل کند که گربه از روی صندلی سمت دست مرد یورش برد. هرچند پنجههای گربه به دست مرد نرسیدهبود اما مرد سریع دستش را کشید. بهتشزده بود؛ اصلا حواسش به گربه نبوده. نورا کف دستانش را روبه آسمان گرفته و شانههایش را بالا کرد.
- متاسفم، صاحبش راضی نیست!
مرد عقب عقب رفت و آن رو را تنها گذاشت. نورا از روی صندلی خم شد.
- بزن قدش پیشی!
پنجهی پشمالوی گربه روی کف دستان نورا فرود آمد.
- نورا؟ بفرما!
نورا سرش را بالا آورد و با کِری چشم در چشم شد که سفارشاتش را در دست داشت.
- ممنون!
کِری همه سفارشات را در مقابل نورا گذاشته بود که باعث شد به گربهی همیشه گشنهی نورا بر بخورد و برای کِری دندانهایش را به نمایش بگذارد. در حالی که کِری نگاه عقل اندر سفیهی به گربه میانداخت نورا خودش را به نفهمی میزد و سیبزمینیاش را میخورد.
کِری دور شد و گربه هم رضایت داد صندلیاش را رها کند و روی میز پلاستیکی بنشیند و مرغش را بخورد. نورا نمیدانست سوخاری قرار است چه بلایی به سر معدهی گربه بیاورد ولی مطمئن بود نوشابه برای سلامتش خطر دارد. نوشابه! هر چند به نوشیدنی کرهای نمیرسید ولی باز هم ماگلها بسیار تلاششان را کرده بودند تا چیزی به آن خوشمزگی بسازند... تا حدودی موفق هم شده بودند!
نورا و گربه مشکیاش با خیال تخت میخوردند، بدون آنکه بدانند یک پروندهی هیجانانگیز در دفتر انتظارشان را میکشد...
- میو؟
نورا بدون بلند کردن سرش از روی میز به پنجرهی خیره شد. همسایهی گربهای نورا، بدن پشمالویش را جمع کرده و مانند تفنگ شکاری مشکیای سوی میز چوبی دفتر خودش را هدف گرفته بود. گربه با صدای خفیفی روی میز فرود آمد و بیتوجه به نورای نیمه خواب سمت باقی مانده ساندویچ کالباسش حرکت کرد. ساندویچ کالباس نورا، مخصوص گربه. همیشه با دو تکه کالباس تا به گربه تکه کالباس پیشتری برسد!
- خود خوری میکنی پیشی؟
گربه، کالباس به دهان سرش را از جعبهی غذا بیرون آورد و با نگاه متعجبی به نورا نگریست. شاید هم در نظر نورا نگاه گربه متعجب مینمود. گربه بدون گرفتن نگاهش تکه کالباسش را فرو داد.
- شوخی میکنی؟ همه میدونن که کالباس از گوشت گربه درست شده دیگه!
نورا قسم میخورد چشمان زرد و گندهی گربه چند پرده گشادتر شد. در مقابل نگاه معصوم گربه، که حالا کمی هم خودش را جمعتر کرده بود، نورا دوام نیاورد و خندهی بلندی از گلویش خارج شد.
- باشه، باشه! لازم نیست نگران باشی شوخی کردم!
نورا سرش را از میز بلند کرد و به صندلیاش تکیه داد. با خمیازه دیگری به بدنش کش و قوص داد تا بلکه خوابش بپرد. با نالهای از سر بیکاری رو به گربه کرد.
- با امروز میشه چهار روز که عملا بیکارم! پیشی؟ نظرته بریم بیرون؟
نورا با انرژیای که معلوم نبود از کجا آورده از جا جست و گربه را بیهوا در آغوش کشید.
- آره! بیا بریم بیرون. مطمئنم مهم نیست که حتما تا آخر وقت تو دفتر باشم... بیا بریم یه چیزی بخوریم که کمتر مزهی پسرعموی مرلین بیامرزت رو بده!
گربه سر سوی نورا گرفت و با نگاهی که باز سرشار از وحشت شده بود به نورا زل زد. نورا هم رندانه خندهی دیگری سر داد و در میان خندههایش به گربه دلگرمی داد که شوخی میکند. آرام سمت در دفترش رفت و آن را از پشت قفل کرد تا کسی یکباره وارد نشود و دفتر را خالی نیابد. بعد هم در راستای پنجره دفتر ایستاد، یک پایش را بالا آورد، روی میز نهاد و با تمام زوری که داشت فشار وارد کرد تا با پرش کوتاهی در چهارچوب پنجره فرود بیاید.
_ میو!
- نگران نباش پیشی! منو توی پرواز تجربه بسیار بالایی دارم...
نورا با یک دست محکم گربه را گرفته بود و با دست دیگر لبهی پنجره را. کمی خیز برداشت و از طبقهی سوم، سمت زمین پرید. در حالت طبیعی در همان هوا معلق میماند و باد او را با خود میبرد؛ ولی این بار وزن همان اندک گربه مانند لنگری عمل کرد و آن دو مانند پر پرندهای روی زمین فرود آمدند.
در جواب نگاه چند نفری که صحنه فرودشان را دیده بودند، نورا لبخندی دنداننما و دیوانهمنصبانهای زد. بعد هم با خونسردی تمام در خیابانها لندن به راه افتاد، انگار نه انگار که همین الان از آسمان به زمین افتاده است. قدمهای بلند برمیداشت و با لبخند پهنی به مردم نگاه میکرد. بسیاریشان بعد از دیدن لبخند پهن و بیخیال نورا به خنده میافتادند و برخی هم سر تاسف تکان میدادند. به نظر نمیآمد اینها زیاد برای نورا اهمیت داشته باشد.
هوا از آن هواهایی بود که پس از دیدن به فکر میافتادی که به یقین باران خواهد آمد. با این اوصاف همچنان خیابانها شلوغ بود و مغازهها اکثرا باز. نورا چند قدمی که جلوتر رفتند به راست پیچید و در مقابل دکان کوچکی ایستاد. در مقابل دکان چند میز گذاشته بودند که تنها یکیشان خالی بود، پس نورا با عجله گربه را روی میز گذاشت.
- پیشی، اگه کسی خواست میزمون رو بگیره از طرف من اجازه داری چنگول بکشیش! باشه؟
- میو!
- آفرین!
نورا با خیال تخت سمت پیشخوان رفت. و در صف طویلی گرفتار شد.
***
- سلام کِری!
نورا با لخند به زن مو بلندی که مشغول آشپزی بود سلام داد. زن واضحا موهایش را با عجله پشتسر گوجهای بسته بود چون دستههایی از مویش فرار کرده بودند. از گرمای اجاق روبهرویش صورتش سرخ شده بود و اخمهایش هم درهم رفته بود. سمت نورا که نگاه میکرد همچنان اخمهایش در هم رفته بود و به نظر میرسید میخواهد سر کسی را که او را خطاب کرده در روغن داغ اجاق فرو کند. اما نورا را که دید اخمهایش وا شد و لبخند خستهای به لب زد.
- نورا! سلام. خوبی؟!
- عالی!
کِری، کمی از اجاقها فاصله گرفت و سمت نورا آمد. روپوش سفیدش پر از لکههای روغن شده بود و خودش هم بوی دل نشین سیبزمینی سرخکرده میداد.
- خب، چی بزنم برات؟
- برای خودم سیبزمینی و... یه دونه هم سوخاری مرغ! کوچولو باشه.
سپس نورا لبخند کجکیای زد.
- با نوشابه!
کِری ابرو بالا انداخت و با لحن شوخ طبعانهای گفت:
- سیبزمینی و نوشابه که همون همیشگیته! اون یدونه سوخاری واسه چیه؟ کدوم بدبختی رو مهمون کردی که حالا میخوای بهش یه دونه مرغ بدی!؟
نورا خندهای کرد و به میزی اشاره کرد که گربهاش را روی آن گذاشته بود. گربهی وفادار و شکمبارهاش، به هر بخت برگشتهای که از کنار میز رد میشد دندان نشان میداد و خرخر میکرد.
- بهبه... چه مهمونی! برو پیشش بشین تا مشتریها مو نخورده، من الان آماده میکنم.
نورا با لبخند تشکر کرد و رفت سر میز. گربه را روی صندلی روبهروییاش گذاشت و خودش هم روی صندلی پلاستیکیاش لم داد. چقدر خوب بود که کِری از زندگی جادویی نورا خبر نداشت!
چند ثانیه بعد از آنکه نشست مردی کنار میز او آمد و دستش را به پشتی صندلی گربه گرفت. مرد، که به نظر ماگل میآمد، پرسید:
- اگه به این صندلی نیاز ندارین میشه...
مرد ماگل اصلا فرصت نکرده بود سوالش را کامل کند که گربه از روی صندلی سمت دست مرد یورش برد. هرچند پنجههای گربه به دست مرد نرسیدهبود اما مرد سریع دستش را کشید. بهتشزده بود؛ اصلا حواسش به گربه نبوده. نورا کف دستانش را روبه آسمان گرفته و شانههایش را بالا کرد.
- متاسفم، صاحبش راضی نیست!
مرد عقب عقب رفت و آن رو را تنها گذاشت. نورا از روی صندلی خم شد.
- بزن قدش پیشی!
پنجهی پشمالوی گربه روی کف دستان نورا فرود آمد.
- نورا؟ بفرما!
نورا سرش را بالا آورد و با کِری چشم در چشم شد که سفارشاتش را در دست داشت.
- ممنون!
کِری همه سفارشات را در مقابل نورا گذاشته بود که باعث شد به گربهی همیشه گشنهی نورا بر بخورد و برای کِری دندانهایش را به نمایش بگذارد. در حالی که کِری نگاه عقل اندر سفیهی به گربه میانداخت نورا خودش را به نفهمی میزد و سیبزمینیاش را میخورد.
کِری دور شد و گربه هم رضایت داد صندلیاش را رها کند و روی میز پلاستیکی بنشیند و مرغش را بخورد. نورا نمیدانست سوخاری قرار است چه بلایی به سر معدهی گربه بیاورد ولی مطمئن بود نوشابه برای سلامتش خطر دارد. نوشابه! هر چند به نوشیدنی کرهای نمیرسید ولی باز هم ماگلها بسیار تلاششان را کرده بودند تا چیزی به آن خوشمزگی بسازند... تا حدودی موفق هم شده بودند!
نورا و گربه مشکیاش با خیال تخت میخوردند، بدون آنکه بدانند یک پروندهی هیجانانگیز در دفتر انتظارشان را میکشد...
افرادی که لایک کردند
وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!
جزئیات کاربر
شغل
ارشد هافلپاف

بوی رنگ کمی تندتر از همیشه شده. به گمانم هیروشی در این نقاشیاش غلظت بیشتری به خرج داده.
دستش کمی خشکتر از سایر مواقع است؛ یحتمل بیش از حد آن را شسته. با این حال، محکم مچ دستم را گرفته.
همیشه بوی رنگ از اتاقش میآمد. یادم هست کودک که بودیم، همیشه از اتاقش عطر رنگ به مشام میرسید و اغلب پس از هر نوبت ترسیم، دستانش را چنان میشست که حتی حالت طبیعیشان نیز رنگ میباخت. خنده میکرد و میگفت:
- نقاشی را دوست دارم؛ کثیفی بعدش را نه.
صدایم میزند، چه میگوید؟ آهان، دارم میشنوم:
- کاتسوجی، نظرت چیست؟
بالکل فراموش کرده بودم برای چه به خانهی برادرم آمدم! زنی آبیپوش ترسیم کرده که گلی بر دوش دارد. حتما از یکی از شعرهای مجلات یاد گرفته. به گمانم شعر منبع الهامش را من هم خواندهام؛ میان مجلات ادبی که تورق میکردم. چه بود؟ برقصم، گلی را بر دوش گرفته و...بیخیال، اهمیتی ندارد!
آخ! معدهام بدجور میسوزد. بهتر است به هیروشی بگویم....نه، مشکل خودم است؛ خودم هم باید آن را حل کنم.
میگوید:
- دقت کن، چه میبینی؟
یک زن کیمونوپوش؟ نه، پاسخ شایستهای نیست. دامن کیمونوی زن را با چه پوشانده؟ آتش؟ آری، آتش است. خط نامنظمش را میشناسم. بالای موهای بستهی زن چه نوشته؟ بدخط است. آن کیست که...چه؟
معدهام هنوز میسوزد. ساعت میگوید اکنون پنج بعد از ظهر است، ربع ساعت دیگر باید به دیدن ایزومی بروم. دکتر میزونو شفادهندهی قابلاعتمادیست؛ یحتمل حال همسرم با کمک او بهتر شده. دستم میلرزد؛ چیزی نیست؛ به خاطر برودت است. چشمانم چرا سیاهی میروند؟ شاید بیش از حد...آی! پیچش معدهام بدجور افزایش یافته. هیروشی دارد میآید، بهتر است لبخند بزنم.
خم میشود.
- آن کیست که آتش میکده بیند؟
ساعت دایرهای نشان میدهد ده دقیقهی دیگر باید در بیمارستان باشم. تعظیمم تلاطم معدهام را افزایش میدهد.
- خدانگهدار، هیروشی.
آن کیست که آتش میکده بیند...حتما یکی از شعرهایی است که هیروشی در اوقات فراغتش میسراید یا میخواند.
چه برفی! تمام زمین سفید شده. باید خودم را به تراموا یا ریکشایی برسانم. آهان، یافتم. خوب است، پول کافی برای کرایهی ریکشا دارم؛ همینطور برای خرید یک دفترچه. گفته بود اوراق دفتر داستاننویسیاش پر شدهاند. نمیدانم از چه روی...چرا معدهام دست از پیچ و تاب خوردن بر نمیدارد؟ خوب است که صدای آوازخوانی ریکشاران آوای قلژقلژ چرخها را در خود حل میکند. علاوه بر معدهام، سرم هم تیر میکشد. نه، مهم نیست...
مرد ریکشاران چه تبسمی دارد. برایم دشوار نیست که به آن دیدگان قهوهای چینخورده لبخند بزنم. کاش معدهام دست از فشرده شدن و سوزش بردارد!
رایحهی ضدعفونیکننده غلیظتر شده؛ لابد تازه این دیوارهای سفید را تمیز کردهاند. خب، یکشنبه است. کار هر هفتهاشان این است.
ایزومی این جاست. اندکی رنگ به گونههایش آمده...خوب است، خوب است. چه بر زبان میآورد؟
- به نظرم میرسد نیاز داری درد دل کنی.
نه، نمیشود. کدام آدم عاقلی یک بیمار قلبی را با شرح ماوقع خویش میآزارد؟
- اگر میخواهی کمکم کنی، با من حرف بزن و درد دل کن.
شاید بهتر باشد به حرفش گوش کنم...اهل تعارف الکی نیست؛ نه؟ پس شاید کمی سخن گفتن بد نباشد...شاید اینگونه او نیز ترغیب شود از خودش بگوید. شاید بهتر باشد...نه، نباید همه چیز را بگویم...کمی ملاحظهکاری هم...اما فریب دادن مردم با دروغهای شیرین درست نیست.
نه، شرایط او متفاوت است...من که دروغ نمیگویم؛ فقط با تمام حقیقت او را نمیرنجانم. دیدگان سیاهش به من خیره شدهاند، بهتر است دست از محاسبه بردارم.
دستش کمی خشکتر از سایر مواقع است؛ یحتمل بیش از حد آن را شسته. با این حال، محکم مچ دستم را گرفته.
همیشه بوی رنگ از اتاقش میآمد. یادم هست کودک که بودیم، همیشه از اتاقش عطر رنگ به مشام میرسید و اغلب پس از هر نوبت ترسیم، دستانش را چنان میشست که حتی حالت طبیعیشان نیز رنگ میباخت. خنده میکرد و میگفت:
- نقاشی را دوست دارم؛ کثیفی بعدش را نه.
صدایم میزند، چه میگوید؟ آهان، دارم میشنوم:
- کاتسوجی، نظرت چیست؟
بالکل فراموش کرده بودم برای چه به خانهی برادرم آمدم! زنی آبیپوش ترسیم کرده که گلی بر دوش دارد. حتما از یکی از شعرهای مجلات یاد گرفته. به گمانم شعر منبع الهامش را من هم خواندهام؛ میان مجلات ادبی که تورق میکردم. چه بود؟ برقصم، گلی را بر دوش گرفته و...بیخیال، اهمیتی ندارد!
آخ! معدهام بدجور میسوزد. بهتر است به هیروشی بگویم....نه، مشکل خودم است؛ خودم هم باید آن را حل کنم.
میگوید:
- دقت کن، چه میبینی؟
یک زن کیمونوپوش؟ نه، پاسخ شایستهای نیست. دامن کیمونوی زن را با چه پوشانده؟ آتش؟ آری، آتش است. خط نامنظمش را میشناسم. بالای موهای بستهی زن چه نوشته؟ بدخط است. آن کیست که...چه؟
معدهام هنوز میسوزد. ساعت میگوید اکنون پنج بعد از ظهر است، ربع ساعت دیگر باید به دیدن ایزومی بروم. دکتر میزونو شفادهندهی قابلاعتمادیست؛ یحتمل حال همسرم با کمک او بهتر شده. دستم میلرزد؛ چیزی نیست؛ به خاطر برودت است. چشمانم چرا سیاهی میروند؟ شاید بیش از حد...آی! پیچش معدهام بدجور افزایش یافته. هیروشی دارد میآید، بهتر است لبخند بزنم.
خم میشود.
- آن کیست که آتش میکده بیند؟
ساعت دایرهای نشان میدهد ده دقیقهی دیگر باید در بیمارستان باشم. تعظیمم تلاطم معدهام را افزایش میدهد.
- خدانگهدار، هیروشی.
آن کیست که آتش میکده بیند...حتما یکی از شعرهایی است که هیروشی در اوقات فراغتش میسراید یا میخواند.
چه برفی! تمام زمین سفید شده. باید خودم را به تراموا یا ریکشایی برسانم. آهان، یافتم. خوب است، پول کافی برای کرایهی ریکشا دارم؛ همینطور برای خرید یک دفترچه. گفته بود اوراق دفتر داستاننویسیاش پر شدهاند. نمیدانم از چه روی...چرا معدهام دست از پیچ و تاب خوردن بر نمیدارد؟ خوب است که صدای آوازخوانی ریکشاران آوای قلژقلژ چرخها را در خود حل میکند. علاوه بر معدهام، سرم هم تیر میکشد. نه، مهم نیست...
مرد ریکشاران چه تبسمی دارد. برایم دشوار نیست که به آن دیدگان قهوهای چینخورده لبخند بزنم. کاش معدهام دست از فشرده شدن و سوزش بردارد!
رایحهی ضدعفونیکننده غلیظتر شده؛ لابد تازه این دیوارهای سفید را تمیز کردهاند. خب، یکشنبه است. کار هر هفتهاشان این است.
ایزومی این جاست. اندکی رنگ به گونههایش آمده...خوب است، خوب است. چه بر زبان میآورد؟
- به نظرم میرسد نیاز داری درد دل کنی.
نه، نمیشود. کدام آدم عاقلی یک بیمار قلبی را با شرح ماوقع خویش میآزارد؟
- اگر میخواهی کمکم کنی، با من حرف بزن و درد دل کن.
شاید بهتر باشد به حرفش گوش کنم...اهل تعارف الکی نیست؛ نه؟ پس شاید کمی سخن گفتن بد نباشد...شاید اینگونه او نیز ترغیب شود از خودش بگوید. شاید بهتر باشد...نه، نباید همه چیز را بگویم...کمی ملاحظهکاری هم...اما فریب دادن مردم با دروغهای شیرین درست نیست.
نه، شرایط او متفاوت است...من که دروغ نمیگویم؛ فقط با تمام حقیقت او را نمیرنجانم. دیدگان سیاهش به من خیره شدهاند، بهتر است دست از محاسبه بردارم.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط کاتسوجی یامازاکی در 1405/5/9 20:43:00
ویرایش شده توسط کاتسوجی یامازاکی در 1405/5/9 20:45:55
ویرایش شده توسط کاتسوجی یامازاکی در 1405/5/9 20:45:55
اگر آدمی میتوانست به کمال برسد، کمالش زمانی بود که از برچسب زدن به دیگران دست بکشد.
جزئیات کاربر

لندن، با آن غبار همیشگی و صدای یکنواخت کالسکه ها بر روی سنگفرشهای خیس، امروز هم طبق معمول داشت سعی میکرد نظم خشک و خستهکنندهاش را به همهی رهگذران تحمیل میکرد. مه غلیظی شهر را در بر گرفته بود و بوی نمناک خاک و دود زغال، در فضای خفقانآور خیابانها پیچیده بود. آدلاید، در میان این هیاهوی خاکستری، درست مثل تکهای از یک تابلوی نقاشی قدیمی به نظر میرسید که از جای خود خارج شده و به اشتباه در خیابان رها شده باشد.
او با قدمهایی شمرده و دقیق پیش میرفت؛ طوری که انگار هر گامش، پیشنویسی برای یک مراسم رسمی است. شنلش با هر وزش باد، با وقاری خاص در هوا تکان میخورد و ردی از رنگ قرمز تیره را در فضای مهآلود شهر میکشید؛ رنگی که شاید تنها فریادِ خاموشِ او در برابر این دنیای بیرنگ بود.
موهای خاکستریاش، که درست مثل رنگ آسمانِ لندن بود، در کنار چشمانی با آبیِ عمیق، تضادی غریب ایجاد میکرد. اما اگر کسی با دقت به نگاهش زل میزد، میتوانست ردههای قرمز رنگی را در عمق آن آبی ببیند؛ ردی که شبیه به یک زخم قدیمی بود یا شاید هم شعلهای کوچک از خشمی که آدلاید سالها بود یاد گرفته بود پشت لبخندی مودبانه و سرد پنهانش کند.
او در حالی که دستانش را محکم دور خود پیچیده بود، به جمعیت نگاه کرد. همه در عجله بودند، اما او در سکونی مطلق غرق شده بود. در ذهن آدلاید، هر تیکتیک ساعت، صدای زنجیری بود که او را به انتظارات خانوادهی مورتون میبست. او میدانست که در این لحظه، هر کسی که به او نگاه میکند، تنها یک «دختر باوقار و بینقص» را میبیند، اما هیچکدام نمیدانستند که پشت این چهرهی مرمرمان، طوفانی در جریان است که هر لحظه ممکن است تمام این نظم ساختگی را با خود ببرد.
او یک بار دیگر شنلش را روی شانههایش مرتب کرد، نگاهی گذرا به افق انداخت و با همان وقار همیشگی، در میان مه لندن غیب شد.
نقد لطفا
او با قدمهایی شمرده و دقیق پیش میرفت؛ طوری که انگار هر گامش، پیشنویسی برای یک مراسم رسمی است. شنلش با هر وزش باد، با وقاری خاص در هوا تکان میخورد و ردی از رنگ قرمز تیره را در فضای مهآلود شهر میکشید؛ رنگی که شاید تنها فریادِ خاموشِ او در برابر این دنیای بیرنگ بود.
موهای خاکستریاش، که درست مثل رنگ آسمانِ لندن بود، در کنار چشمانی با آبیِ عمیق، تضادی غریب ایجاد میکرد. اما اگر کسی با دقت به نگاهش زل میزد، میتوانست ردههای قرمز رنگی را در عمق آن آبی ببیند؛ ردی که شبیه به یک زخم قدیمی بود یا شاید هم شعلهای کوچک از خشمی که آدلاید سالها بود یاد گرفته بود پشت لبخندی مودبانه و سرد پنهانش کند.
او در حالی که دستانش را محکم دور خود پیچیده بود، به جمعیت نگاه کرد. همه در عجله بودند، اما او در سکونی مطلق غرق شده بود. در ذهن آدلاید، هر تیکتیک ساعت، صدای زنجیری بود که او را به انتظارات خانوادهی مورتون میبست. او میدانست که در این لحظه، هر کسی که به او نگاه میکند، تنها یک «دختر باوقار و بینقص» را میبیند، اما هیچکدام نمیدانستند که پشت این چهرهی مرمرمان، طوفانی در جریان است که هر لحظه ممکن است تمام این نظم ساختگی را با خود ببرد.
او یک بار دیگر شنلش را روی شانههایش مرتب کرد، نگاهی گذرا به افق انداخت و با همان وقار همیشگی، در میان مه لندن غیب شد.
نقد لطفا
افرادی که لایک کردند
با تو از تو برای تو
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/09/08
تولد نقش: 1396/06/22
آخرین ورود: دوشنبه 2 شهریور 1405 18:08
از: هاگوارتز
پستها:
1034

در جستجوی پدر
قسمت دوم
قسمت دوم
بخش اول: سکوت
سالازار همچنان بدون آن که کلامی بر زبان بیاورد، به چشمان هلنا خیره ماند. همان سبزی آشنایی که هزار سال پیش هر روز در آینه میدید، حالا از درون چهرهی دختری به او نگاه میکرد که تمام خطوط صورتش یادآور روونا بود. تضادی عجیب میان آن دو وجود داشت؛ گویی طبیعت تصمیم گرفته بود صورت را از مادر و چشمها را از پدر به ارث بگذارد تا هیچکدام نتوانند سهم خود را در وجود او انکار کنند.
برای چند لحظه، نه هلنا چیزی گفت و نه سالازار. تنها سکوتی میانشان جریان داشت که از هر گفتگویی سنگینتر بود. هلنا هزاران بار این لحظه را در ذهنش تصور کرده بود؛ هزاران پاسخ مختلف، هزاران واکنش متفاوت. اما هرگز به این فکر نکرده بود که شاید سکوت، سهم او از این دیدار باشد. سکوتی که هیچ نشانی از جنس انکار یا پذیرش منعکس نمیکرد. سالازار بالاخره نگاهش را از صورت هلنا برنداشت و آرام گفت:
- فرض کنیم تمام حرفهات حقیقت داشته باشه. چی میخوای؟
هلنا بدون آن که نگاهش را از او بگیرد، تقریبا بیاختیار پاسخ داد:
- میخواستم... به پدرم اعتراف کنم و بذارم بدونه.
سالازار بیآن که کوچکترین تغییری در حالت چهرهاش ایجاد شود، پاسخ داد:
- بله، بله... این قسمت قشنگشه. ولی از چشمات معلومه که این تمام چیزی نیست که میخوای.
هلنا لبهایش را روی هم فشرد. انگار کلماتی که هزار سال درونش زندانی مانده بودند، حالا حاضر نبودند به همین راحتی بیرون بیایند. چند بار تلاش کرد چیزی بگوید، اما صدایی از گلویش خارج نشد. سرانجام با مکثی طولانی، آرام و بریده بریده زمزمه کرد:
- شاید... اگه... اگه بخوام... زندگی کنم؟
سالازار پاسخی نداد. بیشتر جادوگران هنر ذهنکاوی (Legilimency) را چیزی شبیه خواندن افکار میدانستند. اشتباهی که از ناتوانیشان در درک آن هنر سرچشمه میگرفت. ذهن، کتابی نبود که بتوان صفحههایش را ورق زد و حقیقت را از میان خطوطش بیرون کشید. ذهن، جهانی زنده بود؛ پر از احساس، خاطره، برداشت، ترس، آرزو و دروغهایی که گاهی حتی صاحبش نیز آنها را حقیقت میپنداشت. هنر واقعی آن نبود که افکار را ببینی، بلکه آن بود که تشخیص بدهی کدامشان واقعا حقیقت دارند.
هلنا حتی متوجه نشد چه زمانی سالازار وارد ذهنش شد. اجازهای نگرفت، و هشداری هم نداد. برای او، ذهن دیگران همانقدر بیدفاع بود که صفحهای باز روی یک میز. هزاران خاطره در برابرش عبور کردند؛ کودکی هلنا در کنار روونا، سالهایی که در هاگوارتز زندگی کرده بود، حسادتش به تاج سر، لحظهای که آن را ربوده بود، برخورد خونآلود بارون، مرگ، قرنها سرگردانی در قالب روح و در نهایت، دفترچهی خاطرات روونا. سالازار هیچ نشانی از تردید یا فریب در ذهن او پیدا نکرد. هلنا واقعا باور داشت که دختر او است. نه تنها باور داشت، بلکه تمام هویتش را بر همین حقیقت بنا کرده بود. حتی آرزوی بازگرداندن زندگیاش نیز پیش از آن که برای خودش باشد، برای رسیدن به پدری بود که هرگز فرصت شناختنش را پیدا نکرده بود.
اما این حقیقت، تنها یک نتیجه را ثابت میکرد. هلنا دروغ نمیگفت. نه این که حتما حقیقت را میگفت. شاید روونا اشتباه کرده بود. شاید کسی او را فریب داده بود. شاید نوشتههای آن دفترچه بر پایهی گمانی نادرست شکل گرفته بودند. حتی این احتمال وجود داشت که خود روونا، برای دلیلی که تنها خودش از آن آگاه بود، حقیقت را از دخترش پنهان کرده و حقیقت دیگری را جایگزینش کرده باشد. ذهن هلنا فقط نشان میداد که او به این داستان ایمان دارد؛ نه این که داستان الزاماً درست باشد.
با این حال، سالازار نمیتوانست از کنار یک نکته به سادگی عبور کند. چشمان سبز هلنا. آنها فقط رنگ مشترکی نداشتند. نحوهی نگاه کردنشان نیز آشنا بود؛ همان دقت، همان مکثهای کوتاه پیش از هر واکنش، همان کنجکاوی خاموشی که سالازار سالها پیش هر بار هنگام نگاه کردن به آینه میدید. اگر قرار بود در تمام جهان تنها یک ویژگی باشد که بتواند بیش از هر سند و مدرکی او را به شک بیندازد، همین نگاه بود.
بخش دوم: جادوی سیاه
- مرگ اون چیزی نیست که بیشتر جادوگرها تصور میکنن. مرگ یه قلمروئه؛ قلمرویی که قانونهای خودش رو داره و از خواستهی هیچ موجودی پیروی نمیکنه. بیشتر ساحرهها و جادوگرها تمام عمرشون رو صرف یاد گرفتن جادوهایی میکنن که روی دنیای زندگان اثر میذاره، اما از اون سوی پرده هیچ نمیدونن. من میدونم، چون جاهایی قدم گذاشتم که هیچ جادوگری قبل یا بعد از من به اونها دسترسی نداشت. سالها در دل مرگ زندگی کردم، فرمانروایی کردم و قانونهایی رو شناختم که حتی کهنترین کتابهای جادو هم از وجودشون خبر ندارن. چیزی که شما بهش روح میگین، پایان یک انسان نیست؛ ردپای زندگیه. پژواکی از وجود کسی که مرگ موفق نشده کاملا از بین ببرتش. بیشتر این پژواکها با گذشت زمان تحلیل میرن و سرانجام محو میشن. بعضیها دوام بیشتری میارن. تو هزار سال دوام آوردی و همین یعنی روحت قدرتی داره که در طول تاریخ کمتر نمونهای براش پیدا میشه. به همین دلیل بازگردوندنت ممکنه. روح میتونه دوباره صاحب جسم بشه و پژواک میتونه دوباره به یک انسان زنده تبدیل بشه. اما جهان برای هر تغییری بهایی تعیین کرده و هیچ قدرتی از این قانون مستثنا نیست. جادو چیزی خلق نمیکنه؛ فقط بهای لازم برای تغییر رو پرداخت میکنه. تو هزار سال از جسمت جدا بودی. زمان آخرین ذرهی بدن اصلیت رو قرنها پیش از بین برده. برای بازگردوندنت باید جسم تازهای ساخته بشه؛ استخوان، گوشت، خون، قلب، پوست، همهچیز از ابتدا شکل بگیره تا روحت دوباره جایی برای سکونت داشته باشه. ساختن یک بدن زنده، نیروی حیات میخواد و نیروی حیات فقط از یک زندگی زنده به دست میاد. هرچه فاصلهی مرگ و زندگی بیشتر باشه، انرژی بیشتری برای پر کردن اون شکاف لازمه. کسی که دیروز مرده، بهای کمتری داره. کسی که چند سال از مرگش گذشته، بهای بیشتری میطلبه. اما تو هزار سال از دنیای زندگان فاصله گرفتی. شکافی به این بزرگی فقط با صد زندگی پر میشه. صد انسان باید در یک لحظه بمیرن تا نیروی حیاتشون جسم تازهای برای تو بسازه و روحت دوباره به اون بازگرده. این عدد حاصل حدس یا تجربهی من نیست؛ بخشی از معاملهایه که خود جهان میان مرگ و زندگی برقرار کرده. ممکنه این بها رو ناعادلانه بدونی، ممکنه ازش نفرت داشته باشی، ممکنه حاضر نباشی چنین قیمتی رو بپردازی. هیچکدوم از اینها چیزی رو تغییر نمیده. قانون، قانون باقی میمونه و بهای بازگشت تو از هزار سال مرگ، صد زندگیه.
بخش سوم: هزینه
هلنا هنوز در حال کنار هم گذاشتن اتفاقاتی بود که ظرف چند دقیقهی گذشته برایش رخ داده بود. هزار سال در انتظار همین دیدار زندگی کرده بود؛ هزار سال خیال کرده بود اگر روزی سالازار را پیدا کند، باید ساعتها برای اثبات حرفهایش بجنگد، باید با خشم، انکار یا حتی تمسخر رو به رو شود. اما هیچکدام از آنها اتفاق نیفتاده بود. سالازار حقیقت را همانطور که همیشه با هر مسئلهی دیگری برخورد میکرد، بررسی کرده بود؛ بدون احساسات، بدون شتاب و بدون آن که اجازه بدهد چیزی بر قضاوتش سایه بیندازد. بعد هم، بیآن که گفتگو را پایان دهد یا او را از خودش براند، از راهی برای بازگرداندن زندگیاش سخن گفته بود. برای هلنا تنها یک توضیح وجود داشت. اگر سالازار هنوز به حرفهایش باور نداشت، اگر او را دختر خودش نمیدانست، هرگز حاضر نمیشد دانشی را که طی هزار سال به دست آورده بود برای نجات یک روح غریبه خرج کند. سالازار اسلیترین کسی نبود که برای دیگران کاری انجام بدهد، مگر این که آن دیگران بخشی از دنیای خودش باشند. همین فکر، امیدی را در دل هلنا زنده میکرد که تا چند دقیقهی پیش جرئت فکر کردن به آن را هم نداشت.
اما آن امید، بهایی داشت که ذهنش هنوز قادر به پذیرفتنش نبود. صد انسان. صد زندگی. تا همین چند لحظه قبل، این عدد فقط یک واژه بود؛ عددی که سالازار با همان آرامش همیشگی بر زبان آورده بود. ولی هرچه بیشتر به آن فکر میکرد، سنگینتر میشد. صد انسان یعنی صد چهره، صد خانواده، صد داستانی که باید در یک لحظه پایان پیدا میکردند تا داستان او دوباره آغاز شود. آیا واقعا زندگی خودش چنین ارزشی داشت؟ آیا بعد از هزار سال سرگردانی، میتوانست بهای بازگشتش را با مرگ این همه انسان پرداخت کند؟ پاسخ را نمیدانست. شاید اگر بیشتر فکر میکرد، هرگز جوابی برایش پیدا نمیکرد. با این حال، سالازار منتظر تصمیمش ایستاده بود و او احساس میکرد این فرصت، شاید تنها فرصتی باشد که در تمام هستیش نصیبش شده است. پس با تردیدی که هنوز در عمق نگاهش موج میزد، سرش را به آرامی تکان داد.
تقریبا در همان لحظه، جهان اطرافشان در هم پیچید. هلنا حتی فرصت نکرد از سالازار بپرسد قرار است کجا بروند. کوچهی خلوت لندن در یک چشم بر هم زدن ناپدید شد و جای خودش را به جادهای باریک داد که از میان دشتهای سبز عبور میکرد. کمی آنسوتر، روستایی کوچک در آرامش آخرین ساعتهای روز نفس میکشید. دود باریکی از دودکش چند خانه بالا میرفت و بوی نان تازه با نسیم عصرگاهی در هوا پخش شده بود. چند کودک با خنده دنبال یکدیگر میدویدند و توپ پارچهایشان را میان کوچهی خاکی به هم پاس میدادند. سگی قهوهای با هیجان دور آنها میدوید و هر چند لحظه یکبار پارس کوتاهی میکرد، انگار خودش هم عضوی از بازی بود. زنی میانسال ملحفههای شسته شده را روی طنابی که میان دو درخت بسته شده بود آویزان میکرد و باد، پارچههای سفید را آرام به حرکت در میآورد. کمی دورتر، پیرمردی روی نیمکتی چوبی نشسته بود و در حالی که عصایش را میان دو دستش گرفته بود، با لبخند به همسر سالخوردهاش نگاه میکرد که با حوصله سبد خرید کوچکی را تا خانه حمل میکرد. از پنجرهی نیمهباز یکی از خانهها صدای خندهی چند نفر و برخورد قاشق و بشقاب به گوش میرسید؛ خانوادهای دور میز شام نشسته بودند، بیخبر از این که تنها چند قدم آنسوتر، سرنوشتشان در سکوت به تماشایشان ایستاده است. همهچیز آنقدر عادی، آرام و زنده بود که انگار خود زندگی تصمیم گرفته بود تمام زیباییش را یکجا به نمایش بگذارد.
هلنا برای نخستین بار معنای واقعی آن عدد را دید. صد انسان، دیگر یک مفهوم نبود. هر کدام از آنها نامی داشتند، گذشتهای داشتند، کسانی منتظرشان بودند و فردایی که خیال میکردند به آن خواهند رسید. حالا تازه میفهمید سالازار از او چه خواسته بود؛ او قرار نبود صد زندگی را از میان بردارد، قرار بود یک دنیا را خاموش کند.
سالازار بدون آن که نگاهش را از روستا بردارد، با همان آرامش سرد همیشگی فقط یک کلمه گفت:
- برو.
بخش چهارم: ضعف
هلنا قدمی به جلو برداشت. فاصلهی میان او و نخستین خانههای روستا چندان زیاد نبود؛ آنقدر نزدیک بود که صدای خندهی کودکان را واضحتر از قبل بشنود و آنقدر دور بود که هنوز هیچکس متوجه حضورشان نشده باشد. برای لحظهای تلاش کرد آنچه را پیش رویش بود، فقط مجموعهای از قربانیها ببیند؛ صد روح، صد منبع نیروی حیات، صد بهایی که جهان برای بازگشتش تعیین کرده بود. اما هر بار که نگاهش روی یکی از آنها میافتاد، آن عدد از هم میپاشید و به یک انسان تبدیل میشد. پسربچهای که با هیجان دنبال سگش میدوید، مادری که کودک خردسالش را در آغوش گرفته بود، پیرمردی که با لبخند به همسرش نگاه میکرد، دختری که با سبدی از میوه از میان کوچه میگذشت. هر کدام زندگی خودشان را داشتند، آرزوهای خودشان را، فردایی که مطمئن بودند به آن خواهند رسید. ذهن هلنا هرچه بیشتر تلاش میکرد آنها را فقط بخشی از یک معامله ببیند، بیشتر شکست میخورد.
چند بار دستش را بالا آورد و دوباره پایین انداخت. حتی روح بودن هم باعث نمیشد از جادو بیبهره باشد. اگر اراده میکرد، هنوز راههایی برای کشتن وجود داشت؛ کافی بود از سالازار بخواهد، کافی بود اولین قدم را بردارد تا ادامهی مسیر آسانتر شود. خودش این را میدانست. سالازار هم میدانست. با این حال، هر بار که تصمیم میگرفت حرکت کند، تصویر چهرهی یکی از آن انسانها جای تمام افکارش را میگرفت. چه فرقی میان او و بارون خونآلود باقی میماند اگر برای رسیدن به خواستهی خودش، زندگی کسانی را میگرفت که حتی اسمش را هم نمیدانستند؟ هزار سال پیش یک انتخاب اشتباه، او را به روحی سرگردان تبدیل کرده بود. آیا حالا باید با انتخابی بسیار بزرگتر، دوباره زندگیاش را آغاز میکرد؟
اشک، عادتی بود که از دوران زنده بودن همراه انسان میماند. روحها چشم نداشتند که اشک بریزند، اما هلنا همان سوزی را در وجودش احساس میکرد؛ همان فشاری که پیش از گریه گلوی انسان را میفشارد. نگاهش میان چهرههای روستا میچرخید و هرچه بیشتر میدید، بیشتر از قدم برداشتن ناتوان میشد. انگار تمام بدنش، یا چیزی که از بدنش باقی مانده بود، فرمان ایستادن گرفته باشد. زمان میگذشت و سکوت میان او و سالازار سنگینتر میشد. سالازار هیچ عجلهای نداشت. حرفی نمیزد، راهنمایی نمیکرد و حتی نگاهش را هم به هلنا نمیدوخت. فقط منتظر مانده بود؛ با صبری که بیشتر از آن که انسانی باشد، شبیه گذر زمان بود.
سرانجام شانههای هلنا لرزید. سرش را پایین انداخت و با صدایی که به زحمت شنیده میشد، زمزمه کرد:
- نمیتونم...
سالازار آرام سرش را تکان داد. اثری از خشم در چهرهاش دیده نمیشد. ناامیدی هم وجود نداشت. اگر کسی او را در آن لحظه میدید، شاید حتی خیال میکرد از نتیجهای که به دست آورده بود رضایت دارد. او پاسخ سوالی را پیدا کرده بود که از همان لحظهی نخست دیدارشان در ذهنش شکل گرفته بود. هلنا حاضر بود برای زندگی بجنگد، حاضر بود رنج هزار سالهاش را پایان بدهد، اما هنوز نمیتوانست خواستهی خودش را بر زندگی دیگران مقدم بداند. همین یک لحظه، بیشتر از هزاران کلمه دربارهی او حرف میزد و سالازار دقیقا همین را میخواست بداند. حالا دیگر تردیدی نداشت که هلنا دختر اوست، اما تنها از نظر خون. آنچه در برابرش ایستاده بود، هنوز بیش از آن که یادگار سالازار اسلیترین باشد، ادامهی روونا ریونکلاو بود. ترحم، دودلی و ارزشی که برای جان بیگانگان قائل میشد، همگی از مادرش به او رسیده بودند. از سالازار، تا آن لحظه، چیزی جز چشمان سبز به ارث نبرده بود. اگر قرار بود روزی وارث واقعی سالازار اسلیترین شود، این باید تغییر میکرد.
بخش پنجم: آتش
سالازار هیچ واکنشی به زمزمهی هلنا نشان نداد. گویی از همان ابتدا نیز انتظار شنیدن پاسخ دیگری رو داشت. تنها برای چند لحظه به روستای مقابلشان خیره ماند؛ به خانههایی که از دودکشهایشان دود بالا میرفت، به کودکانی که هنوز بیخبر از سرنوشتشان در کوچههای خاکی دنبال هم میدویدند و به مردمی که آخرین ساعات روز را در آرامشی میگذراندند که خیال میکردند فردا نیز ادامه خواهد داشت. سپس، بیآن که حتی انگشتی تکان دهد یا چوبدستیاش را از زیر ردایش بیرون بیاورد، حضورش شروع به تغییر کرد. ابتدا فقط رشتهای باریک از آتش از زیر پاهایش برخاست و مانند ماری درخشان به سوی آسمان حرکت کرد. هلنا خیال کرد یکی از طلسمهای ناشناختهی سالازار در حال شکل گرفتن است، اما آن رشته لحظه به لحظه ضخیمتر شد، سرعت گرفت و در مسیر بالا رفتنش، بخشی از آسمان را با خود به رنگ سرخ درآورد. شنل سیاه سالازار پیش از آن که آتشی آن را لمس کند، به دودی تیره تبدیل شد و درون آن شعله حل گردید. چند ترک روشن روی پوستش نشست و از میان آنها نوری شبیه فلز گداخته بیرون زد. لحظهای بعد، دیگر چیزی از جسم انسانی او باقی نمانده بود و تمام وجودش به همان دود و آتشی تبدیل شده بود که پیوسته به آسمان اوج میگرفت.
ستون آتش هر لحظه بزرگتر میشد، تا جایی که ابرهای بالای روستا را در خود فرو برد و همان دود سیاه در میان شعلهها شروع به شکل گرفتن کرد. ابتدا تنها سایهای مبهم دیده میشد، اما خیلی زود خطوط چهرهای عظیم از دل آن بیرون آمد؛ پیشانی، گونهها، بینی و دو چشمی که از آتش مذاب ساخته شده بودند و با نگاهی سنگین تمام روستا را زیر نظر داشتند. چهره هر لحظه کاملتر میشد و آنقدر بزرگ شد که سایهاش روی تمام خانههای روستا افتاد. مردم یکی پس از دیگری متوجه تاریکی غیرعادی شدند و وقتی سرهایشان را به سمت آسمان بالا گرفتند، تنها چیزی که دیدند صورت انسانی بود که از دل آتش به آنها نگاه میکرد. وحشت در یک چشم برهم زدن میان روستا پخش شد. کودکانی که چند لحظه پیش مشغول بازی بودند، با گریه به سوی خانوادههایشان دویدند. زنها فرزندانشان را در آغوش گرفتند و بیهدف میان کوچهها میدویدند. مردها با فریاد دیگران را صدا میزدند و تلاش میکردند راهی برای فرار پیدا کنند، غافل از این که هیچ مسیری برای گریختن باقی نمانده بود. سگها پارس میکردند، اسبها رم کرده بودند و صدای دعا، گریه و فریاد در هم آمیخته بود، بیآن که هیچکس بداند چه بلایی قرار است بر سرشان بیاد.
در همان هنگام، چهرهی آتشین دهان گشود و صدای سالازار، آرام و سنگین، چنان در فضا پیچید که انگار از خود آسمان شنیده میشد و همزمان در ذهن تمام ساکنان روستا طنین انداخته بود.
- هراسی به دل راه ندید، ماگلها. امروز زندگیتون پایان پیدا نمیکنه، معنا پیدا میکنه. جهان از آغاز با قربانی پابرجا مونده و هر تولدی، بهایی از زندگی طلب میکنه. امروز نوبت شماست که اون بها رو بپردازید. خون من هزار سال از جهان زندگان دور افتاده و بازگشتش تنها با نیروی حیات ممکنه. شما انتخاب نشدید چون گناهکارید، انتخاب شدید چون جهان بهای ادامهی نسل سالازار اسلیترین رو از میان زندگیهای شما طلب کرده. از این لحظه، مرگتون فقط پایان عمرتون نیست؛ بخشی از تولد دوبارهی وارث من خواهد بود.
با پایان یافتن آخرین واژه، چهرهی عظیم از هم فرو پاشید و مرزهایش در میان شعلهها ناپدید شد. آتش به جای آن که از نقطهای مشخص فرو بریزد، به مهی سوزان تبدیل شد؛ مهی زنده که آهسته از آسمان پایین آمد و تمام روستا را در آغوش گرفت. شعلهها به خانهای حمله نمیکردند، دیواری را هدف نمیگرفتند و انسانی را دنبال نمیکردند. فقط پیش میرفتند؛ آرام، یکنواخت و اجتنابناپذیر، درست مانند قانونی که هزاران سال پیش نوشته شده باشد و حالا زمان اجرای آن فرا رسیده باشد. هر جا آن مه عبور میکرد، زندگی همان لحظه خاموش میشد. کسی فرصتی برای احساس درد پیدا نکرد، کسی زمانی برای آخرین فریاد نداشت و حتی گریهی کودکانی که چند ثانیه پیش تمام روستا را پر کرده بود، در یک آن قطع شد. سالازار برای شکنجه کردن نیامده بود؛ قربانی، هر اندازه هم که کوچک باشد، زمانی ارزشمند است که بیهوده رنج نکشد. ظرف چند لحظه، تمام روستا در دل آن آتش ناپدید شد و هنگامی که آخرین موج شعله از زمین گذشت، دیگر اثری از خانهها، درختان، چاه آب، حصارهای چوبی یا حتی سنگفرش کوچهها باقی نمانده بود. همهچیز به لایهای از خاکستر تبدیل شده بود که باد آن را آرام در هوا پخش میکرد و از دور، چنان به نظر میرسید که برفی خاکستری روی زمین میبارد.
مه آتشین نیز کمکم شروع به جمع شدن کرد. شعلههایی که لحظاتی پیش تمام آسمان را در اختیار گرفته بودند، دوباره به سوی یک نقطه بازگشتند، کوچکتر شدند و آرام به زمین فرود آمدند. با هر لحظه که از ارتفاعشان کم میشد، شکل انسانی بیشتری به خود میگرفتند تا سرانجام آخرین شعله خاموش شد و سالازار اسلیترین، درست همانگونه که چند دقیقه قبل ایستاده بود، چند قدم آنسوتر از هلنای خشکشده از بهت ظاهر شد؛ گویی هیچ اتفاقی رخ نداده و تمام آنچه بر روستا گذشته بود، تنها عبور لحظهای سایهای از آسمان بوده است.
بخش ششم: تولد دوباره
سالازار هیچ حرکتی انجام نداد. تنها همانطور که رو به روی هلنا ایستاده بود، به خاکسترهایی که باد در سراسر دشت پراکنده میکرد نگاه میکرد. سکوتی عجیب بر اطرافشان حاکم شده بود؛ سکوتی که دیگر شباهتی به آرامش نداشت و بیشتر به احترامی میمانست که جهان پس از اجرای قانونی کهن برای چند لحظه در برابرش سر خم کرده باشد. اما آن خاکسترها مدت زیادی روی زمین باقی نماندند. ابتدا تنها چند ذرهی کوچک برخلاف جهت باد به حرکت درآمدند. سپس ذرههای بیشتری از زمین جدا شدند و خیلی زود تمام آنچه از روستا باقی مانده بود، آرام آرام از سطح زمین بلند شد. لایههای خاکستر، همانند مهی خاکستری، در هوا شناور شدند و همگی به یک نقطه کشیده میشدند. در میان آن غبار، رگههایی باریک از نور سرخ نیز دیده میشد؛ نورهایی کمرنگ که انگار در دل هر ذرهی خاکستر، آخرین نشانهی حیات هنوز خاموش نشده بود و حالا همگی به فرمان قانونی که بسیار قدیمیتر از خود جادو بود، یکدیگر را پیدا میکردند.
آن تودهی عظیم، پیش از آن که به هلنا برسد، از کنار سالازار عبور کرد. بخشی از همان آتش که لحظاتی پیش سراسر وجودش را در بر گرفته بود، آرام از بدنش جدا شد و بیآن که شعلهای از خود باقی بگذارد، به آن جریان پیوست. گویی سالازار چیزی به آن اضافه نکرده بود؛ تنها راه عبور نیرویی را باز میکرد که تا آن لحظه در اختیارش قرار داشت. آتش، خاکستر و آن رگههای سرخرنگ در هم تنیده شدند و همانند رودی آرام، به سوی روح هلنا حرکت کردند. برای لحظهای کوتاه، آن جریان مقابل او ایستاد؛ انگار چیزی را جستوجو میکرد، انگار میان هزاران پژواک مرگ، صاحب واقعی خود را پیدا میکرد. سپس، بیهیچ انفجار، بیهیچ نور خیرهکنندهای، تمام آن نیرو درون پیکر شفاف هلنا فرو رفت.
در همان لحظه، روح او شروع به تغییر کرد. شفافیتی که هزار سال همراهش بود، آرام آرام رنگ باخت و جای خود را به سایهای سنگینتر داد. خطوط محو بدنش کمکم وضوح پیدا کردند و دیگر آن سوی وجودش دیده نمیشد. پاهایش برای نخستین بار وزن زمین را احساس کردند و زانوهایش بیاختیار اندکی خم شدند؛ گویی ایستادن، هنری بود که باید دوباره آن را یاد میگرفت. سرمایی عمیق از نوک انگشتانش بالا آمد و تمام وجودش را در بر گرفت. چند لحظه بعد، همان سرما جای خودش را به گرمایی آرام داد؛ گرمایی که از جایی در اعماق سینهاش آغاز شده بود و کمکم در رگهایی جریان پیدا میکرد که تا چند ثانیه پیش اصلا وجود نداشتند. استخوانها شکل گرفتند، ماهیچهها روی آنها نشستند، پوست بر همهچیز کشیده شد و قلبی که هزار سال از تپیدن باز ایستاده بود، برای نخستین بار دوباره در سکوت دشت ضربه زد. ضربهی نخست ضعیف بود، ضربهی دوم محکمتر و بعد، ریتمی آشنا تمام بدنش را پر کرد؛ ریتمی که روحش آن را فراموش کرده بود، اما جسم تازهاش از همان لحظهی تولد به خوبی میشناخت.
هلنا هنوز هیچ حرکتی نمیکرد. چشمانش باز مانده بود و انگار ذهنش از دنبال کردن آنچه بر او گذشته بود، جا مانده باشد. ناگهان سینهاش منقبض شد. هوایی که نزدیک به هزار سال هیچ نیازی به آن نداشت، با خشونت وارد ریههایش شد و همان لحظه سرفهای شدید تمام بدنش را لرزاند. دوباره سرفه کرد؛ این بار طولانیتر، دردناکتر و واقعیتر. دستش بیاختیار روی گلویش رفت، در حالی که هر نفس، سوزشی شیرین در سینهاش به جا میگذاشت. برای نخستین بار پس از نزدیک به هزار سال، هلنا نفس میکشید. نه کلمهای بر زبان آورد، نه اشکی ریخت و نه حتی فرصت کرد به سالازار نگاه کند. نخستین نشانهی بازگشتش به جهان زندگان، فقط یک سرفه بود؛ سرفهای که برای هر انسان زنده اتفاقی پیشپاافتاده به حساب میآمد، اما برای او، از هر جادویی شگفتانگیزتر بود.
بخش هفتم: میراث سالازار
هلنا حتی فرصت نکرد تعادلش را حفظ کند. به محض آن که آخرین سرفه از گلویش بیرون آمد، پاهایش از تحمل وزن بدن تازهاش ناتوان شدند و روی زانوهایش افتاد. لحظهای بعد، تمام بدنش روی خاکسترهای گرم روستا فرو ریخت. نفس کشیدن هنوز برایش کاری غریزی نشده بود و هر دم و بازدم، سینهاش را با دردی عجیب پر میکرد؛ گویی بدنش هنوز نمیدانست چگونه باید زنده باشد. انگشتانش چند بار بیاختیار روی خاک کشیده شدند و بعد با لرز به سمت صورتش رفتند. پوستش را لمس کرد. گرمای آن را احساس کرد. تپش رگ گردنش را زیر نوک انگشتانش پیدا کرد و برای چند لحظه همانجا ماند؛ انگار میترسید اگر دستش را بردارد، همهی اینها دوباره ناپدید شوند. هزار سال تنها خاطرهای از جسم در ذهنش باقی مانده بود و حالا همان خاطره، آرام آرام جای خودش را به واقعیتی میداد که هنوز برای روحش غریبه بود. تلاش کرد بلند شود، اما ماهیچههایی که تازه شکل گرفته بودند فرمانش را درست نمیفهمیدند. دوباره روی زمین افتاد و این بار همانجا نشست. نگاهش میان دستهای خودش و دشت خاکستری سرگردان بود؛ دستهایی که دوباره جان گرفته بودند، اما بهایشان را صد انسان پرداخته بودند. سنگینی آن فکر، حتی از ناتوانی بدنش هم بیشتر روی شانههایش فشار میآورد.
سالازار بیصدا ایستاده بود و او را تماشا میکرد. هیچ عجلهای برای کمک کردن نداشت. همانگونه که کودکی باید خودش راه رفتن را یاد بگیرد، هلنا نیز باید دوباره با جسمش آشنا میشد. هر لرزش عضلات، هر نفس، هر حرکت ساده، بخشی از زندگی بود که پس از هزار سال دوباره به او بازگردانده شده بود و هیچکس جز خودش نمیتوانست آن را بیاموزد. تنها وقتی مطمئن شد هلنا دیگر میتواند بدون آن که دوباره نقش زمین شود، روی زانوهایش بنشیند، سکوت را شکست.
- شکست خوردی.
هلنا به سختی سرش را بالا آورد. هنوز نفسهایش نامنظم بود و کلمات به زحمت از گلویش بیرون میآمدند.
- …شکست؟
سالازار نگاهش را از او نگرفت.
- نتونستی انتخاب کنی. حاضر نبودی بهای زندگیت رو خودت بپردازی. اجازه دادی کس دیگهای جای تو اون قیمت رو پرداخت کنه. همین برای من کافی بود.
هلنا برای چند لحظه فقط به او خیره ماند. ذهنش هنوز میان درد، نفس کشیدن و آنچه چند دقیقه پیش اتفاق افتاده بود سرگردان بود. با این حال، در اعماق وجودش هنوز امید کوچکی زنده مانده بود؛ امیدی که میگفت شاید تمام این اتفاقها، تمام آن قربانی، یعنی سالازار او را پذیرفته است. سالازار انگار همان فکر را از چهرهاش خواند.
- اشتباه برداشت نکن. حقیقت این که دختر منی، از لحظهای که بهش یقین پیدا کردم تغییر نکرد. خون، با آزمون ثابت نمیشه و با شکست هم از بین نمیره. تو دختر من هستی، هلنا.
چند لحظه سکوت میانشان ماند. تنها صدایی که شنیده میشد، نفسهای سنگین هلنا بود.
- اما وارث من نیستی.
این بار هلنا چیزی نگفت.
- وارث بودن با خون به دست نمیاد. با انتخاب به دست میاد. روزی که حاضر بشی بهای راهت رو خودت بپردازی، اون روز میتونی دربارهی میراث من حرف بزنی.
هلنا آرام سرش را پایین انداخت. انگشتانش هنوز روی خاکسترها قرار داشت و میان آن دانههای خاکستری حرکت میکرد. بعد از مدتی، بدون آن که نگاهش را بالا بیاورد، آهسته پرسید:
- پس باید چیکار کنم؟
سالازار برای نخستین بار نگاهش را از دشت خاکستر گرفته و به افق دوخت؛ جایی که تاریکی شب آرام آرام جای آخرین نور خورشید را میگرفت.
- یاد بگیر.
هلنا لحظهای مکث کرد.
- از تو؟
سالازار سرش را به آرامی تکان داد.
- از من چیزی که لازم داشتی یاد گرفتی. برای باقی راه باید پیش حاکم تاریکی فعلی بری.
هلنا پاسخ را پیش از آن که نامش را بشنود، حدس زده بود.
- ارباب تاریکی...
سالازار تأیید کرد.
- لرد ولدمورت.
نامش با همان آرامش همیشگی از دهان سالازار خارج شد؛ وارث اول و واقعی سالازار.
- من پایهها رو ساختم. چیزی که بعد از من به وجود اومد، روی همان پایهها رشد کرد. لازم نیست مردی که هزار سال پیش زندگی میکرد رو بشناسی. باید ببینی اندیشهای که از خودش باقی گذاشت، بعد از هزار سال چه شکلی پیدا کرده. تاریکی هم مثل هر چیز دیگهای تکامل پیدا میکنه.
سالازار دوباره به هلنا نگاه کرد. این بار نگاهش، بیش از آن که به پدری شباهت داشته باشد که با دخترش صحبت میکند، یادآور استادی بود که آخرین دستور را به شاگردش میدهد.
- برو. جایگاهت رو به دست بیار. وقتی خودت، با اختیار خودت، قدم در تاریکی گذاشتی و ثابت کردی حاضر هستی بهای انتخابهات رو بپردازی... اون روز برگرد. اگر هنوز شایسته بودی، میراث سالازار اسلیترین منتظر تو خواهد بود.
افرادی که لایک کردند
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/12
تولد نقش: 1404/09/12
آخرین ورود: دیروز ساعت 01:19
از: هرجا که بخوام!
پستها:
504
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران، ارشد ریونکلاو

در جستجوی پدر
قسمت اول
قسمت اول
هلنا برای مدتی بود که چهار مرگخوار ریونکلاوی یعنی تام جاگسن، میرتل گریان، آگاتا تیمز و سیبل تریلانی را زیر نظر گرفته بود. دقیقتر از شبی که نام سالازار اسلیترین را در حین صحبتهای کجول و آکی با یکدیگر شنیده بود. او در روزهای گذشته بیش از همیشه در اطراف تالار خصوصی اسلیترین حضور پیدا میکرد. زیرا بالاخره تصمیمش را گرفته بود. تصمیم برای ملاقات با سالازار اسلیترین و گفتن این حقیقت که او پدرش است. حالا که میدانست سرزنش کردن خودش بابت مرگ مادرش را باید پایان دهد، میخواست قدم بعدی را بردارد. دیگر پنهان کردن حقیقت با این ترس که ممکن است توسط پدرش پذیرفته نشود کافی بود. باید میدانست و تکلیف افکار آشفتهاش را یکبار برای همیشه مشخص میکرد.
اما متاسفانه سالازار اسلیترین دیگر مدیر مدرسه هاگوارتز نبود تا مراجعه به دفتر کارش در هاگوارتز برای یافتنش کافی باشد. حالا سالازار از دیدهها پنهان شده بود و هیچکس واقعا نمیدانست که او کجاست یا به چه کاری مشغول است. به نظر هلنا اگر قرار بود افرادی باشند که از مکان احتمالی او با خبر باشند، اعضای گروه اسلیترین بودند.
نزدیک شدن به تالار خصوصی اسلیترین نیز برای او کار راحتی نبود. زیرا بارون خونآلود که هلنا در تمام این هزار سال تلاش کرده بود تا هیچ برخوردی با او نداشته باشد، روح گروه اسلیترین بود که همواره همان حوالی تالار خصوصی اسلیترین میچرخید. با این حال در یکی از شبها موفق شده بود گفتگویی بین آکی و کجول را بشنود که میتوانست کمکی بزرگی به او در این راه کند. آنها از این سخن گفته بودند که لرد هر هفته سالازار را در کافهای در لندن ملاقات میکند. اما چه زمانی و کجایش را نگفته بودند، یا حداقل در زمانی که هلنا در محدودهی شنیدن مکالمهشان قرار گرفته بود، گفته نشده بود.
بعد از آن دیگر نیازی نداشت تا ریسک رو به رو شدن با بارون خونآلود در وجودش ترس بیاندازد. زیرا اگر این دو مرگخوار اسلیترینی این موضوع را میدانستند، احتمالا سایر مرگخواران نیز از آن مطلع بودند. اما مرگخواران ریونکلاوی هم کسانی نبودند که بیرون کشیدن حقیقت از زبانشان کار سادهای باشد. تام جاگسن خیلی دیر به دیر در تالار خصوصی ریونکلاو حاضر میشد که با توجه به عجلهای که هلنا داشت، گزینهی قابل اتکایی نبود. میرتل گریان بیشتر از آن که مرگخوار وفاداری برای لرد باشد، وصلهی اضافهای بود که احتمالا حتی اگر از چنین ملاقاتی با خبر بود، آنقدر اهمیت نداده بود که زمان و مکانش را بداند. آگاتا پیرزن زرنگی بود که هرگونه تلاش برای کشف حقیقت از زبانش، به لو رفتن رازهای احتمالی خودش منجر میشد. چیزی که هلنا نمیخواست پیش از آن که سالازار او را بعنوان دخترش بپذیرد، با دیگران در میان بگذارد. سیبل نیز از نظر هلنا خطرناک بود. خطرناک از این نظر که او یک پیشگو بود و چه میشد اگر ملاقاتشان با یکدیگر در حین این گفتگو که چرا یافتن سالازار برایش مهم است، به یکی از آن لحظاتی ختم شود که سیبل به حالت خلسه میرود و حقیقت را در مورد هلنا در میابد؟
اما هلنا چارهی دیگری نداشت. بالاخره باید یکی را انتخاب میکرد. با این که از رازنگهداری همگروهیهایش اطمینان داشت، اما میخواست سالازار اولین کسی باشد که این حقیقت را به او میگوید. پس در نهایت انتخابش را میکند و خودش را در حالتی میابد که رو به روی سیبل تریلانی ایستاده است که ابرو بالا انداخته و در حال بررسی سرتاپای او است بلکه به حرف بیاید.
- هلنا؟ گفتم کارم تموم شد. نمیخوای بگی برای چی اومدی؟
- اممم... خب... راستش...
هلنا با دیدن ابروی سیبل که به قدری در حال بالا رفتن بود که چیزی نمانده بود از محدودهی صورتش بیرون بزند و معلق در هوا بماند، بالاخره میگوید:
- میخوام سالازارو ببینم.
برخلاف انتظار هلنا که تصور میکرد سیبل تعجب میکند و بمباران سوال است که به سویش جاری میشود، سیبل تنها میگوید:
- باشه یه دو دقیقه صبر کن...
او ادای گشتن درون جیبهایش را در میآورد که باعث میشود هلنا اضافه کند:
- جدی بودم!
- باشه ولی چرا اینو به من داری میگی؟ میخوای برات پیشگویی کنم سالازار کجاست؟ یا تو فالت ببینم کجا قراره همو ملاقات کنین؟ یا...
هلنا با دیدن سیبل که در حال رو کردن تمام تواناییهایی که بعنوان پیشگو از او برمیآمد بود، وسط حرفش میپرد.
- فقط بهم بگو لرد هر هفته کِی و تو کدوم کافه سالازار رو ملاقات میکنه.
هلنا با دیدن نگاه پرسشگر سیبل، قبل از این که بپرسد خودش پاسخ میدهد:
- از کجول و آکی شنیدم... ناخواسته!
ابروی سیبل بالاخره به منطقهی امن و در فاصلهی کمی از چشمانش بازمیگردد.
- چرا میخوای سالازارو ببینی؟
- یادت رفته؟ مامانم روونا ریونکلاو بود و سالازار یکی از بهترین دوستاش. نیاز دارم ببینمش تا چیزی در مورد مامانم ازش بپرسم.
- مطمئنی قصد نداری انتقام دزدیده شدن دیهیم روونا رو از لرد بگیری و دیدن سالازار فقط بهونهس؟
هلنا نگاهی به سیبل میاندازد. تنها چیزی که در چهرهاش دیده میشد کنجکاوی بود نه اتهام زدن یا چیز دیگری.
- دست بردار، حتی اگه بخوام هم چطور میتونم این کارو بکنم؟ چند بار با سرعت برق و باد از وسط بدنش رد شم تا تبدیل به لرد یخی بشه و بر اثر همین اتفاق بمیره؟ نه! من فقط سالازارو میخوام!
سیبل ناخودآگاه پوزخندی به پاسخ هلنا میزند. حق با او بود. او یک روح بود و عملا هیچ کاری برای آسیب زدن به دو جادوگر بزرگ از دستش برنمیآمد که سیبل از این بابت بخواهد نگرانیای داشته باشد. سیبل بعد از کمی فکر کردن بالاخره در مقابل چشمان نگران هلنا پاسخ میدهد:
- خیله خب...
روز موعود - کافهای در حوالی شهر لندن:
با این که کافه در مرکز شهر و جای شلوغی قرار نداشت، اما باز هم برای هلنا نزدیک شدن به آن سخت بود. چرا که او یک روح بود و دیدن یک روح چیزی نبود که ماگلها به دیدن آن عادت داشته باشند. پس باید به گونهای حرکت میکرد که مطلقا هیچ ماگلی او را نبیند. کاری که حتی در یک منطقهی جادوگرنشین نیز کار دشواری بود چه رسد به ماگلنشین.
بنابراین هلنا سعی داشت در زمانی که احساس میکند کسی او را نمیبیند، از درون یک جسم به درون جسم دیگری پرواز کند تا با قرار گرفتن در آنها از دیدهها پنهان بماند. حالا درون درخت تنومندی قرار داشت و در حال نگریستن به لرد و سالازار در کافه بود که به نظر مکالمهشان رو به پایان بود.
او تصور نمیکرد دو تن از جادوگران سیاهی که از ماگلها بیزار بودند، قرار ملاقات هفتگیشان را در محلهای ماگلنشین برگزار کنند. البته بیشتر که فکر میکرد، چندان هم دور از انتظار نبود. چرا که آنجا آخرین جایی بود که دیگران حدس حضور آن دو در کنار یکدیگر را میتوانستند داشته باشند و راه خوبی برای پنهان نگه داشتن ملاقاتهایشان از دید جامعهی جادویی بود.
هلنا با دقت رفتار سالازار را زیر نظر گرفته بود. او میخواست پدرش را در مشاهدهی رفتارش بشناسد نه آنچه که درون کتابها یا دهان به دهان نقل شده بود. به نظر میآمد او با نوادهاش رابطه نزدیکی دارد. چیزی که هلنا امید داشت بعنوان دختر سالازار از آن بینصیب نماند. هرچه باشد او نسبت بسیار نزدیکتری نسبت به لرد با سالازار داشت.
با پایان یافتن گفتگوی آن دو و خروج از کافه، لرد با بیخیالی و بدون این که به خودش زحمت بدهد تا اطراف را چک کند، آپارات کرده و ناپدید میشود. اما سالازار قدم زدن در کوچه پس کوچههای لندن را پیش میگیرد. این همان چیزی بود که هلنا به دنبال آن بود، چون اگر سالازار با آپارات آنجا را ترک میکرد، این فرصت را از دست میداد و باید شانسش را در هفتهی دیگری امتحان میکرد. اما گویا بخت با او یار بود.
پس به همان شیوهی قبلی و با عبور از اجسام، فاصلهی خود با سالازار را به حدی میرساند که نه دیده شود و نه او را گم کند. کاری که حداقل در ظاهر خیال میکرد با موفقیت آن را به انجام رسانده است. با ورود به کوچههایی که جنبندهای در آن دیده نمیشود، کار برای هلنا سادهتر میشود تا شناور در کوچه به تعقیب سالازار ادامه دهد. خودش هم نمیدانست منتظر چه بود که تنها در تعقیب سالازار بود و خودش را به او نشان نمیداد. مگر هدفش از ابتدا همین نبود که با او ملاقات کند و حقیقت را به او بگوید؟
در همین فکر و خیال بود که ناگهان متوجه میشود در یک چشم به هم زدن دیگر خبری از سالازار نیست و او را گم کرده است. به سرعت جلو میرود و به سه راهیای که انتظار داشت سالازار به یکی از آنها پا گذاشته باشد نگاه میکند. اما اثری از او پیدا نمیکند. یعنی فرصتش را از دست داده بود و باید یک هفتهی دیگر صبر میکرد؟ چرا زودتر اقدام نکرده بود؟ او که تمام دیالوگهای احتمالیاش با سالازار را هر روز با خود مرور کرده بود به گونهای که دیگر ملکهی ذهنش شده بود.
هلنا فرصتی برای فکر دیگری پیدا نمیکند زیرا ناگهان به طرز عجیبی احساس میکند گلویش در حال فشرده شدن است. ارواح نفس نمیکشند تا خفه شدن احساسی برای تعریف شدن برای آنها باشد، با این وجود هلنا به راستی خیال میکرد قادر به تنفس نیست و در حال خفه شدن است. سپس نیرویی او را به حرکت در میآورد و با چرخاندنش، او را درست رو به روی سالازار اسلیترینی قرار میدهد که چوبدستیاش را مستقیم به سمتش گرفته بود و به نظر عامل این اتفاق میآمد.
- میخوای همین اندک روحی که برات مونده رو هم ازت بگیرم تا از هستی ساقط بشی که از کافه دنبالمی؟
هلنا هرگز خیال نمیکرد جادویی وجود داشته باشد که بر روی ارواح اثر بگذارد، چه رسد به آن که قادر به القای حس خفه شدن کند. اما آیا واقعا این فقط تصوراتش بود یا در پایان این تنگی نفس قرار بود درست مثل یک انسانی که هنوز جان در بدنش است، به نیستی بپیوندد؟ این چیزی نبود که هلنا در آن روز انتظارش را میکشید. پس تلاش میکند تا زیر لب بگوید:
- رو... وِنا...
شنیدن این نام کافی بود تا سالازار طلسمش را متوقف کند. حس خفگی به همان سرعت که به روحش چنگ زده بود، رها شده و در یک آن چنان از بین میرود که گویا هرگز هلنا چنین حسی را تجربه نکرده بود. با این حال هنوز کنترل خودش را بدست نیاورده بود و قادر به حرکت نبود.
سالازار نیاز نداشت سوال بعدی را بپرسد. حالا که هلنا بدون تقلا برای رهایی از حس خفگی جلویش قرار گرفته بود و مستقیم به او نگاه میکرد، میتوانست چهرهی روونا را تشخیص دهد. هلنا از نظر ظاهری شباهت بسیار زیادی به مادرش داشت و با این که بیش از هزار سال بود که سالازار نه روونا را ملاقات کرده بود و نه عکسی از او دیده بود، اما هنوز چهرهاش در ذهنش ثبت شده بود، بدون آن که گذر زمان غباری بر روی آن بیندازد و از جزئیاتش بکاهد. هلنا برای او شبیه به روونایی بود که در دوران نوجوانیاش به سر میبرد.
سالازار طلسم دیگرش که بدن هلنا را از حرکت واداشته بود نیز برمیدارد. انتظار داشت هلنا بلافاصله از او فاصله بگیرد یا حتی اقدام به گریختن کند، اما او بدون هیچ تکانی همانجا که رهایش کرده بود میماند.
- شباهت زیادی به مادرت داری بانوی خاکستری.
- همیشه همه همینو بهم میگفتن. به جز چشمام که به پدرم رفته.
سالازار کوچکترین علاقهای به این که بخواهد به چشمان هلنا خیره شود تا تفاوتش با روونا را دریابد نداشت. در واقع او هرگز نمیخواست بداند پدر تنها دخترِ روونا ریونکلاو چه کسی ممکن بود باشد. چه اهمیتی داشت وقتی آن شخص خودش نبود. شاید این یکی از دلایلی بود که هرگز در زمان حضورش در هاگوارتز تلاشی برای مواجهه با روح دختر روونا نکرده بود.
هلنا با دیدن بیعلاقگی سالازار، با امیدواری دیالوگی که هزاران بار با خود تکرار کرده بود را بر زبان میراند:
- هیچوقت به این فکر نکردی که چطور دقیقا چند ماه بعد از این که ترکش کردی من به دنیا اومدم؟
سالازار کمی جا میخورد. انتظار نداشت هیچکس جز خودش و روونا احساسی که بینشان بود را بداند. با این حال این قضیه به گذشتهای دور مربوط میشد. مشخص بود که برای سالازار این حقیقت که پدرِ دخترِ روونا باشد به قدری دور از ذهن بود که حتی چنین سوالِ هدایتکنندهای هم شک به دل او راه نمیدهد که شاید هلنا اشارهای به خود سالازار بعنوان پدرش دارد.
- ناراحتیش رو درک میکنم که وقتی از هم جدا شدیم بلافاصله بخواد آرامشش رو در آغوش مرد دیگهای پیدا کنه. ولی اگه روونا بهت نگفته پدرت کیه و انتظار داری من بدونم، پاسخ سوالت دست من نیست.
- جوابشو خودم میدونم.
سالازار چهرهاش را در هم میکشد. هنوز علت حضور هلنا و مکالمهای که تا آن لحظه با او داشت را درک نمیکرد. اگر او دختر روونا نبود، تا آن لحظه هزاران بار رهایش کرده بود. اما او دختر کسی بود که سالازار بیش از هر ساحرهی دیگری تحسینش میکرد و به روش خودش دوستش داشت. همین مانع از پس زدن زود هنگام هلنا میشد. همچنین برایش سوال بود که این دختر چطور جرات کرده است تا اینگونه رُک و ساده با او صحبت کند؟ اصولا همه محافظهکار بودند و او را با افعال جمع نیز مورد خطاب قرار میدادند.
هلنا که در تصوراتش هرگز خیال نمیکرد با این سرعت به این نقطه برسد، نفس عمیقی میکشد تا حقیقت را رو کند.
- اون هیچوقت با کسی نبود به جز...
هلنا وقفهای در کلامش میاندازد که باعث میشود بالاخره سالازار نگاهش را دوباره به او بدوزد.
- تو!
با شنیدن این حرف، سالازار با یادآوری این که هلنا پیشتر گفته بود چشمانش به پدرش رفته است، بالاخره کاری که از آن طفره رفته بود را انجام میدهد. برداشتن نگاهش از سایر نقاط صورت هلنا که شباهت بینظیری به مادرش داشت و خیره شدن به چشمانش. چشمان سبز رنگ هلنا که در تفاوت فاحشی با چشمان آبی مادرش بود، اما همان چشمانی بود که سالازار صاحبش بود.
همین نگاه کافی بود تا این حقیقت که هلنا دختر او بود، همچون پتکی خودش را در ذهن سالازار فرو کند. اما این چیزی نبود که سالازار به سادگی بتواند بپذیرد.
- چرا باید حرفتو باور کنم؟
- چون حقیقته. همیشه میدونستم من به باهوشی مادرم نیستم و باهاش فرق دارم. دلیل تفاوتم تو بودی. یه شب تو دفترچه خاطراتش خوندم و اونم بهش اعتراف کرد. ولی هیچکس نمیدونست تو کجا ممکنه باشی. منم فرداش نیمتاجشو برداشتم بلکه بر سر گذاشتنش باعث بشه بتونم پیدات کنم. تمام چیزی که میخواستم پیدا کردنت و گفتن این حقیقت که پدرم هستی بود. میخواستم منو بعنوان دخترت بپذیری. ولی بارون زودتر منو پیدا کرد...
هلنا با افسوس اشارهای به خودش میکند و میگوید:
- اگه روح نبودم دفترچهشو برات میاوردم تا خودت بخونی و باور کنی. ولی همونطور که میبینی، نمیتونستم.
هلنا آهی میکشد و با چرخاندن سرش، نگاهش را از سالازار برمیگیرد. حالا که در موقعیتش قرار گرفته بود، تازه میفهمید چقدر عجیب است که بعنوان روح این حقیقت را برای سالازار فاش کرده است. سالازار چرا باید از داشتن دختری که روح بود استقبال میکرد؟
افرادی که لایک کردند
🦅 Only Raven 🦅
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/03/03
تولد نقش: 1405/03/04
آخرین ورود: امروز ساعت 01:27
از: گودریکسهالو
پستها:
114
شغل
رئیس کسبه دیاگون، خبرنگار پیام امروز

غروب لندن، از آن غروب های خسته کننده و بارانی ای بود که هرسال دقیقا همان روزی که لیلی راهی خیابان «چرینگ کراس» بود،پیدایش میشد.
اواخر آگوست سال 1979 بود،سال آخر هاگوارتز.لیلی هرسال مدتی را در لیکی کلدرن میماند تا دسترسی سریع تری به کوچه ی دیاگون برای خرید هایش داشته باشد.
آن عصر بارانی و دلگیر و البته خسته کننده که لیلی نتوانسته بود در طبقه ی دوم اتوبوس که جای نشستن دنج تری نسبت به طبقه ی اول داشت بنشیند، حالا حتی تبدیل به یک کابوس سروسام آور هم شده بود.
پسر کوچکی روی پاهای مادر بی خیالش، در صندلی کناری لیلی نشسته بود. لیلی میتوانست قسم بخورد که صدای گریه هایش از صدای جیغ و داد های ماندریک(مهرگیاه) هم بلند تر بود.
دستی به روی موهایش کشید و به بخار و قطرات بلوری باران روی شیشه های سرد اتوبوس و بازتاب چهره ی خودش که به خاطر سفری که طلوع خورشید از کوک ورث به لندن داشت، خسته به نظر میرسید نگاهی انداخت.
صدای گریه ی پسر بچه ی آزار دهنده را به زور کنترل میکرد پس سری چرخاند و خواست چیزی بگوید که چشمش به ماشین اسباب بازی کوچک فلزی در دستان او افتاد. به نظر می آمد گریه هایش از سر خراب شدن یا شکستن یکی از در های ماشینش باشد.
آهی کشید و سعی کرد این موضوع را بی اهمیت جلوه دهد و فقط سرش را به شیشه بچسباند و لحظه ای چشمانش را ببندد اما صدای پسر بچه بلند تر از آن بود که اجازه ی آرامش به لیلی بدهد.
چوب دستی اش را به آرامی از جیب لباسش بیرون آورد. تمام مدت حواسش به این بود که کسی اورا نخواهد دید.
چوب دستیش را چرخاند و زیر لب گفت:
ریپارو..
در شکسته ی ماشین در عرض ثانیه ای بر سر جایش قرار گرفت، لحظه ای چراغ های بی رنگ جلویی ماشین اسباب بازی روشن شدند و برق زدند و همین باعث جلب شدن توجه پسربچه شد.
چراغ ها خاموش شدند و پسرک میتوانست این لحظه را سالیان سال در ذهن خود نگه داشته و حتی برای نوه هایش هم تعریف کند و بگوید: «قسم میخورم آن ماشین اسباب بازی که ساعت ها برایش گریه و زاری کردم کاملا سالم بود..حتی خط و خش های روی آن هم از بین رفته بود! و از هم مهم تر اینکه لحظه ای روشن شد و میخواست سریعا حرکت کند!»
و قطعا کسی حرف هایش را باور نمیکرد و همه به او خواهند گفت که این فقط یک توهم کودکانه بوده است.
در هرحال لیلی بلاخره از شر دادو فریاد های او خلاص شده بود.
سرش را به شیشه ی بخار زده چسباند، چشمانش را بست و تا لحظه ی رسیدن لبخند از لبانش محو نشد.
اواخر آگوست سال 1979 بود،سال آخر هاگوارتز.لیلی هرسال مدتی را در لیکی کلدرن میماند تا دسترسی سریع تری به کوچه ی دیاگون برای خرید هایش داشته باشد.
آن عصر بارانی و دلگیر و البته خسته کننده که لیلی نتوانسته بود در طبقه ی دوم اتوبوس که جای نشستن دنج تری نسبت به طبقه ی اول داشت بنشیند، حالا حتی تبدیل به یک کابوس سروسام آور هم شده بود.
پسر کوچکی روی پاهای مادر بی خیالش، در صندلی کناری لیلی نشسته بود. لیلی میتوانست قسم بخورد که صدای گریه هایش از صدای جیغ و داد های ماندریک(مهرگیاه) هم بلند تر بود.
دستی به روی موهایش کشید و به بخار و قطرات بلوری باران روی شیشه های سرد اتوبوس و بازتاب چهره ی خودش که به خاطر سفری که طلوع خورشید از کوک ورث به لندن داشت، خسته به نظر میرسید نگاهی انداخت.
صدای گریه ی پسر بچه ی آزار دهنده را به زور کنترل میکرد پس سری چرخاند و خواست چیزی بگوید که چشمش به ماشین اسباب بازی کوچک فلزی در دستان او افتاد. به نظر می آمد گریه هایش از سر خراب شدن یا شکستن یکی از در های ماشینش باشد.
آهی کشید و سعی کرد این موضوع را بی اهمیت جلوه دهد و فقط سرش را به شیشه بچسباند و لحظه ای چشمانش را ببندد اما صدای پسر بچه بلند تر از آن بود که اجازه ی آرامش به لیلی بدهد.
چوب دستی اش را به آرامی از جیب لباسش بیرون آورد. تمام مدت حواسش به این بود که کسی اورا نخواهد دید.
چوب دستیش را چرخاند و زیر لب گفت:
ریپارو..
در شکسته ی ماشین در عرض ثانیه ای بر سر جایش قرار گرفت، لحظه ای چراغ های بی رنگ جلویی ماشین اسباب بازی روشن شدند و برق زدند و همین باعث جلب شدن توجه پسربچه شد.
چراغ ها خاموش شدند و پسرک میتوانست این لحظه را سالیان سال در ذهن خود نگه داشته و حتی برای نوه هایش هم تعریف کند و بگوید: «قسم میخورم آن ماشین اسباب بازی که ساعت ها برایش گریه و زاری کردم کاملا سالم بود..حتی خط و خش های روی آن هم از بین رفته بود! و از هم مهم تر اینکه لحظه ای روشن شد و میخواست سریعا حرکت کند!»
و قطعا کسی حرف هایش را باور نمیکرد و همه به او خواهند گفت که این فقط یک توهم کودکانه بوده است.
در هرحال لیلی بلاخره از شر دادو فریاد های او خلاص شده بود.
سرش را به شیشه ی بخار زده چسباند، چشمانش را بست و تا لحظه ی رسیدن لبخند از لبانش محو نشد.
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/01/27
تولد نقش: 1405/01/31
آخرین ورود: امروز ساعت 09:05
از: فکر فرستادن من به حموم بیا بیرون!
پستها:
115
شغل
مسئول و داور دوئل
افتخارات

- اینجا رو! میتونم از این تمشکها بچینم مامانبزرگ؟
پیرزن چینی به لبهایش داد که خودشان هم دست کمی از دامنی پرچین نداشتند.
- تمشک بچینی و دست و صورت و لباسهات رو کثیف کنی؟ اینجور کارها در شأن خانوادهی ما نیست. بچههای دهاتی این کار رو انجام میدن. ما اینها رو میخریم یا میدیم بقیه برامون بچینن.
- ولی از بوته چیدنش خیلی بیشتر کیف میده که! پس شما چجوری خوش میگذرونید؟
پیرزن دوباره موج ناخوشایندی به دامن چیندار بالای لبهایش داد.
- هاه، خوشگذرونی؟ کارهای مهمتر و بهتر از این رو میشه انجام داد. افسوس که پدر و مادرت هیچوقت این رو یاد نگرفتن و عمرشون رو صرف کارهای الکی کردن.
- مثلاً چی؟
- مثلاً بهدنیاآوردن تو.
قلب پسرک لحظهای ایستاد.
قلب مادربزرگ هم همینطور.
چطور تونستی همچین حرفی رو به یه بچه بزنی؟!
موهای نوهاش را نوازش کرد.
- فراموشاش کن کارل، میتونی بری چندتا از اون تمشکها بچینی.
- واقعاً؟
مادربزرگ سر تکان داد. کارل دوید سمت بوتهها. موهای حناییاش زیر نور آفتاب صبح میدرخشید، اما لبخندش درخشش چند دقیقهی پیش را نداشت.
زنجیر اژدهای نفرت توی قلب پیرزن شلتر شده بود، درست مثل پوست خودش. حالا دیگر گاهی مهارش را از دست میداد. دو دستش را روی سنجاقسینهاش گذاشت، انگار که بخواهد گنجشکی را از پرواز بازدارد. گاهی از خودش میترسید.
محبت هم مانند رنگموهایم دارد از قلبم نقش برمیبندد...
- وقتی زنجیر رو گسستم، وقتی آینه رو شکستم، کجا برم؟ کجا برم...؟
پیرزن چینی به لبهایش داد که خودشان هم دست کمی از دامنی پرچین نداشتند.
- تمشک بچینی و دست و صورت و لباسهات رو کثیف کنی؟ اینجور کارها در شأن خانوادهی ما نیست. بچههای دهاتی این کار رو انجام میدن. ما اینها رو میخریم یا میدیم بقیه برامون بچینن.
- ولی از بوته چیدنش خیلی بیشتر کیف میده که! پس شما چجوری خوش میگذرونید؟
پیرزن دوباره موج ناخوشایندی به دامن چیندار بالای لبهایش داد.
- هاه، خوشگذرونی؟ کارهای مهمتر و بهتر از این رو میشه انجام داد. افسوس که پدر و مادرت هیچوقت این رو یاد نگرفتن و عمرشون رو صرف کارهای الکی کردن.
- مثلاً چی؟
- مثلاً بهدنیاآوردن تو.
قلب پسرک لحظهای ایستاد.
قلب مادربزرگ هم همینطور.
چطور تونستی همچین حرفی رو به یه بچه بزنی؟!
موهای نوهاش را نوازش کرد.
- فراموشاش کن کارل، میتونی بری چندتا از اون تمشکها بچینی.
- واقعاً؟
مادربزرگ سر تکان داد. کارل دوید سمت بوتهها. موهای حناییاش زیر نور آفتاب صبح میدرخشید، اما لبخندش درخشش چند دقیقهی پیش را نداشت.
زنجیر اژدهای نفرت توی قلب پیرزن شلتر شده بود، درست مثل پوست خودش. حالا دیگر گاهی مهارش را از دست میداد. دو دستش را روی سنجاقسینهاش گذاشت، انگار که بخواهد گنجشکی را از پرواز بازدارد. گاهی از خودش میترسید.
محبت هم مانند رنگموهایم دارد از قلبم نقش برمیبندد...
- وقتی زنجیر رو گسستم، وقتی آینه رو شکستم، کجا برم؟ کجا برم...؟
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/10/10
تولد نقش: 1404/10/23
آخرین ورود: امروز ساعت 08:39
از: فرانسه-استراسبورگ
پستها:
253
شغل
ناظر چت باکس

سال ها قبل،دوران مجردی فلور
آسمان لندن در آن روز، با طیفی از خاکستریهای تیره و سنگین، گویی سقفی سربی بود که بر سر شهر فرود آمده بود. نمنم بارانی پیوسته و ریز، مانند پردهای نازک، شهر را در هالهای از مه و رطوبت غرق کرده بود؛ درست همان فضای دلانگیز و ماتی که فلور دلاکور همواره ستایش میکرد. او در گوشهای دنج و خلوت از یک کافهی کوچک در محلهی ناتینگ هیل پناه گرفته بود؛ جایی که دیوارهای آجری قدیمی، با لکههای نمزدهی زمان، و نور ملایم چراغهای زرد که مانند گویهای کوچکی از خورشید در سقف آویزان بودند، حسی از آرامش و صمیمیت را منتقل میکرد.
فلور، در حالی که گرمای فنجان سرامیکی قهوه را در دستانش حس میکرد و لرزش خفیف انگشتانش را زیر آن پنهان میکرد، چشمان درخشانش را به شیشهی بخار گرفتهی پنجره دوخته بود. او با نوک انگشتانش خطوطی نامنظم و منحنی روی بخار شیشه میکشید؛ گویی میخواست با هر خط، راهی برای فرار از تنهایی پیدا کند. از پشت آن شیشه، سیل جمعیت را میدید که با چتر های رنگی در میان کوچههای سنگ فرششدهی لندن شتابزده در مسیر زندگیهای پر هرج و مرجشان حرکت میکردند.
ناگهان صدای زنگ کوچک و فلزی بالای در کافه، سکوت متفکرانهی محیط را شکست و مردی به داخل قدم گذاشت. اولین چیزی که نگاه فلور را میخکوب کرد، موهایش بود؛ موهایی به رنگ آتش و مس، آنقدر زنده و درخشان که گویی تکهای از خورشید پاییزی را از دل یک جنگل دوردست ربوده و در میان خاکستریهای خفقانآور لندن با خود آورده بود. او ژاکت پشمی تیره رنگی به تن داشت که بافت درشت آن، گویای دستبافت بودنش بود؛ ژاکتی که با وجود فرسودگی در لبهها، حسی از راحتی و صمیمیت عمیقی را منتقل میکرد. لکههای کوچک و پراکندهی جوهر روی انگشتانش، مانند خالهایی سیاه و نامنظم، گویای ساعتها کلنجار رفتن با کاغذهای زبر و قلمهای نوکپهن بود. او با لحنی آرام و بم، که گویی هر کلمه را با تامل ادا میکرد، یک اسپرسوی ساده سفارش داد و سپس به سمتی رفت که صندلیهای چوبی قدیمی و جیرجیرکننده نزدیک پنجره قرار داشت و درست دو میز آنطرفتر از فلور نشست.
فلور که تا لحظاتی پیش در دنیای خیالاتی خود غرق بود، نگاهش را از شیشهی بخارگرفته گرفت. بیاختیار، گویی نیرویی مغناطیسی و نامرئی او را میکشاند، به سمت مرد چرخاند. چیزی در چهرهی او، در انحنای شانههایش که گویی باری از اندیشههای سنگین و شاید غمهای شیرین را به دوش میکشید و لبخند ملایم و بیریایی که هنگام سفارش اسپرسو به باریستا زد، فلور را در جای خود متوقف کرد. آنچه او را مجذوب کرده بود، زیبایی خیرهکننده یا تکلفی خاص نبود؛ بلکه گرمایی ساده، خاکی و عمیقاً انسانی بود که در تمام وجود آن مرد جاری بود. فلور به یاد دنیای پرزرقوبرق، لباسهای ابریشمی و لبخندهای تمرینشدهای افتاد که در زندگیاش دیده بود؛ دنیایی سرد که اکنون در برابر حضور این غریبه، پوچ و بیمعنا به نظر میرسید.
در همان لحظه، مرد سرش را بلند کرد. نگاهشان در میان هالهای از بخار برخاستهی قهوهها و نور زرد و گرم کافه، با هم گره خورد. برای چند ثانیه، زمان گویی متوقف شد و صدای همهمهی کافه به پسزمینه راند. او لبخندی کوتاه و بیآلایش تحویل فلور داد؛ لبخندی که نه برای جلب توجه بود و نه از روی تکلف، بلکه تنها واکنشی ساده به حضور دیگری در آن فضای دنج بود، گویی میخواست بگوید"من هم اینجا هستم و تو هم هستی"سپس، با آرامشی خاص و گویی میخواست حریم خصوصیاش را دوباره بسازد، سرش را پایین انداخت و به صفحات کتابی که همراهش بود خیره شد.
چند دقیقه بعد، وقتی سکوت میان آنها به اوجی رسیده بود، مرد به آرامی از جای خود بلند شد. هنگام عبور از کنار میز فلور، نسیمی کوتاه از رایحهی او فضای اطراف را پر کرد؛ بویی آمیخته به تازگی باران و تلخی چوب خیس که گویی تمام فضای باز و وحشی طبیعت را به داخل آن کافهی کوچک آورده بود. او دم در ایستاد، کلاه نازکی را با آرامش روی موهای آتشینش قرار داد و بیآنکه برای آخرین بار به عقب نگاه کند، قدم در خیابان گذاشت و در میان پردهی خاکستری باران و مه لندن، آرامآرام ناپدید شد.
فلور همچنان فنجان قهوه را در دستانش گرفته بود؛ قهوهای که حالا دیگر کاملاً سرد شده بود، اما او انگار نمیتوانست آن را رها کند، گویی گرمای باقیمانده در آن فنجان، تنها پیوند ملموس او با حضور آن مرد بود. او حتی اسمش را نمیدانست؛ نمیدانست از کدام گوشهی دنیا آمده، در چه رویاهایی سیر میکند یا چه کاره است. تنها حقیقت موجود این بود که برای اولین بار در تمام زندگیاش، تمایلی شدید و ناشناخته در دلش جوانه زده بود؛ دلش میخواست از جای خود بلند شود، از کافه بیرون بزند و بیآنکه بداند به کجا میرسد، یک غریبه را در میان کوچههای بارانی دنبال کند.
اما نرفت. همانجا در گوشهی دنج کافهی ناتینگ هیل باقی ماند، در حالی که حسی عمیق و مبهم در سینهاش میدوید؛ حسی که هنوز اسمی برایش پیدا نکرده بود. شاید نام آن حس "عشق در نگاه اول" بود، اما فلور هنوز یاد نگرفته بود که چگونه چنین واژهی بزرگی را در دنیای واقعی به زبان بیاورد و به رسمیت بشناسد.
او از جای خود بلند شد و به پنجره نزدیک شد. باران همچنان میبارید و مه به آرامی بر خیابانها میغلطید. او به دنبال مرد در میان جمعیت گشت، اما او را پیدا نکرد. تنها چیزی که دید، چترهای رنگی و پالتوهای خیس مردم بود که در میان کوچههای سنگ فرش شدهی لندن در حرکت بودند.
فلور با یک حس عمیق و ناشناخته، به کافه بازگشت و همانجا در گوشهی دنجش نشست. او نمیدانست چه اتفاقی قرار است بیفتد، اما میدانست که دیگر نمیتواند همان شخص قبلی باشد.
آسمان لندن در آن روز، با طیفی از خاکستریهای تیره و سنگین، گویی سقفی سربی بود که بر سر شهر فرود آمده بود. نمنم بارانی پیوسته و ریز، مانند پردهای نازک، شهر را در هالهای از مه و رطوبت غرق کرده بود؛ درست همان فضای دلانگیز و ماتی که فلور دلاکور همواره ستایش میکرد. او در گوشهای دنج و خلوت از یک کافهی کوچک در محلهی ناتینگ هیل پناه گرفته بود؛ جایی که دیوارهای آجری قدیمی، با لکههای نمزدهی زمان، و نور ملایم چراغهای زرد که مانند گویهای کوچکی از خورشید در سقف آویزان بودند، حسی از آرامش و صمیمیت را منتقل میکرد.
فلور، در حالی که گرمای فنجان سرامیکی قهوه را در دستانش حس میکرد و لرزش خفیف انگشتانش را زیر آن پنهان میکرد، چشمان درخشانش را به شیشهی بخار گرفتهی پنجره دوخته بود. او با نوک انگشتانش خطوطی نامنظم و منحنی روی بخار شیشه میکشید؛ گویی میخواست با هر خط، راهی برای فرار از تنهایی پیدا کند. از پشت آن شیشه، سیل جمعیت را میدید که با چتر های رنگی در میان کوچههای سنگ فرششدهی لندن شتابزده در مسیر زندگیهای پر هرج و مرجشان حرکت میکردند.
ناگهان صدای زنگ کوچک و فلزی بالای در کافه، سکوت متفکرانهی محیط را شکست و مردی به داخل قدم گذاشت. اولین چیزی که نگاه فلور را میخکوب کرد، موهایش بود؛ موهایی به رنگ آتش و مس، آنقدر زنده و درخشان که گویی تکهای از خورشید پاییزی را از دل یک جنگل دوردست ربوده و در میان خاکستریهای خفقانآور لندن با خود آورده بود. او ژاکت پشمی تیره رنگی به تن داشت که بافت درشت آن، گویای دستبافت بودنش بود؛ ژاکتی که با وجود فرسودگی در لبهها، حسی از راحتی و صمیمیت عمیقی را منتقل میکرد. لکههای کوچک و پراکندهی جوهر روی انگشتانش، مانند خالهایی سیاه و نامنظم، گویای ساعتها کلنجار رفتن با کاغذهای زبر و قلمهای نوکپهن بود. او با لحنی آرام و بم، که گویی هر کلمه را با تامل ادا میکرد، یک اسپرسوی ساده سفارش داد و سپس به سمتی رفت که صندلیهای چوبی قدیمی و جیرجیرکننده نزدیک پنجره قرار داشت و درست دو میز آنطرفتر از فلور نشست.
فلور که تا لحظاتی پیش در دنیای خیالاتی خود غرق بود، نگاهش را از شیشهی بخارگرفته گرفت. بیاختیار، گویی نیرویی مغناطیسی و نامرئی او را میکشاند، به سمت مرد چرخاند. چیزی در چهرهی او، در انحنای شانههایش که گویی باری از اندیشههای سنگین و شاید غمهای شیرین را به دوش میکشید و لبخند ملایم و بیریایی که هنگام سفارش اسپرسو به باریستا زد، فلور را در جای خود متوقف کرد. آنچه او را مجذوب کرده بود، زیبایی خیرهکننده یا تکلفی خاص نبود؛ بلکه گرمایی ساده، خاکی و عمیقاً انسانی بود که در تمام وجود آن مرد جاری بود. فلور به یاد دنیای پرزرقوبرق، لباسهای ابریشمی و لبخندهای تمرینشدهای افتاد که در زندگیاش دیده بود؛ دنیایی سرد که اکنون در برابر حضور این غریبه، پوچ و بیمعنا به نظر میرسید.
در همان لحظه، مرد سرش را بلند کرد. نگاهشان در میان هالهای از بخار برخاستهی قهوهها و نور زرد و گرم کافه، با هم گره خورد. برای چند ثانیه، زمان گویی متوقف شد و صدای همهمهی کافه به پسزمینه راند. او لبخندی کوتاه و بیآلایش تحویل فلور داد؛ لبخندی که نه برای جلب توجه بود و نه از روی تکلف، بلکه تنها واکنشی ساده به حضور دیگری در آن فضای دنج بود، گویی میخواست بگوید"من هم اینجا هستم و تو هم هستی"سپس، با آرامشی خاص و گویی میخواست حریم خصوصیاش را دوباره بسازد، سرش را پایین انداخت و به صفحات کتابی که همراهش بود خیره شد.
چند دقیقه بعد، وقتی سکوت میان آنها به اوجی رسیده بود، مرد به آرامی از جای خود بلند شد. هنگام عبور از کنار میز فلور، نسیمی کوتاه از رایحهی او فضای اطراف را پر کرد؛ بویی آمیخته به تازگی باران و تلخی چوب خیس که گویی تمام فضای باز و وحشی طبیعت را به داخل آن کافهی کوچک آورده بود. او دم در ایستاد، کلاه نازکی را با آرامش روی موهای آتشینش قرار داد و بیآنکه برای آخرین بار به عقب نگاه کند، قدم در خیابان گذاشت و در میان پردهی خاکستری باران و مه لندن، آرامآرام ناپدید شد.
فلور همچنان فنجان قهوه را در دستانش گرفته بود؛ قهوهای که حالا دیگر کاملاً سرد شده بود، اما او انگار نمیتوانست آن را رها کند، گویی گرمای باقیمانده در آن فنجان، تنها پیوند ملموس او با حضور آن مرد بود. او حتی اسمش را نمیدانست؛ نمیدانست از کدام گوشهی دنیا آمده، در چه رویاهایی سیر میکند یا چه کاره است. تنها حقیقت موجود این بود که برای اولین بار در تمام زندگیاش، تمایلی شدید و ناشناخته در دلش جوانه زده بود؛ دلش میخواست از جای خود بلند شود، از کافه بیرون بزند و بیآنکه بداند به کجا میرسد، یک غریبه را در میان کوچههای بارانی دنبال کند.
اما نرفت. همانجا در گوشهی دنج کافهی ناتینگ هیل باقی ماند، در حالی که حسی عمیق و مبهم در سینهاش میدوید؛ حسی که هنوز اسمی برایش پیدا نکرده بود. شاید نام آن حس "عشق در نگاه اول" بود، اما فلور هنوز یاد نگرفته بود که چگونه چنین واژهی بزرگی را در دنیای واقعی به زبان بیاورد و به رسمیت بشناسد.
او از جای خود بلند شد و به پنجره نزدیک شد. باران همچنان میبارید و مه به آرامی بر خیابانها میغلطید. او به دنبال مرد در میان جمعیت گشت، اما او را پیدا نکرد. تنها چیزی که دید، چترهای رنگی و پالتوهای خیس مردم بود که در میان کوچههای سنگ فرش شدهی لندن در حرکت بودند.
فلور با یک حس عمیق و ناشناخته، به کافه بازگشت و همانجا در گوشهی دنجش نشست. او نمیدانست چه اتفاقی قرار است بیفتد، اما میدانست که دیگر نمیتواند همان شخص قبلی باشد.
افرادی که لایک کردند
Lorsque le pouvoir de l'amour triomphera de l'amour du pouvoir, le monde connaîtra la paix.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/27
تولد نقش: 1404/09/28
آخرین ورود: دیروز ساعت 15:39
از: رنجت خستهام
پستها:
273
شغل
ارشد هافلپاف، خزانهدار گریمولد

نوجوان که بودم، مادرخواندهام، بانو آیلین، کتابی را برایم میخواندند که از آن فقط این بیت یادم است:
- به بازی کویند همسال من، به خاک اندر آمد چنین یال من.
همسالان من مشغول بازی نیستند؛ به هر حال، بیست و پنج-شش سال از عمر من و آنها میگذرد؛ اما قطعا همسالان اعیانزادهام، با زهر کسانی بر زمین نمیافتند که زمانی جلویشان خم و راست میشدند.
لعنتی...بانو آیلین همیشه میگفتند نباید...اما چهگونه میتوانم نگویم سمی که در شربتم بود، از دست افراد گروه اژدهای سرخ نیست؟ نئویی که آن همه ادعای وفاداری میکرد، به محض این که سرم گیج رفت و زمین خوردم، گریخت.
تازه رئیس شده بودم. نئو کنارم ایستاده بود و مدام میپرسید:
- قربان، چیزی لازم ندارین؟
ناگهان زنی به سمتمان دوید؛ با ردایی قهوهای و مندرس و گیسوانی سرخ و آشفته. زانو زد.
- آقایون، لطفا...
پیش از آن که بگوید چه میخواهد، خنجر نئو به سمت شانهی نحیفش نشانه رفت.
مادر خودم را به خاطر آوردم. نه بانو آیلین را، کسی را که مرا به دنیا آورد. زانو زده بود، میگریست و التماس میکرد:
- آقا، پسر من مریضه. به خاطر خدا، از کار اخراجش نکنین.
چرا این صحنه را به خاطر آوردم؟ آن هم وقتی...آخ! لعنتی! دوباره خون!
بانو داریا...چرا ایشان به ذهنم آمدند؟ با همان موهای طلایی و چشمان سیاه. بانو آیلین به آن دو چشم میگفت:《چشمان آهوگون.》
دستم چرا حتی توان بالا رفتن و تکیه دادن بر دیوار فرسودهی قهوهای را ندارد؟ دوباره بانو داریا...
بچه بودیم، نیمهشبی در کالسکهی ایشان پنهان شده بودم تا دست دار و دستهی رز سفید به من نرسد. نمیدانم چه شد که گفتم:
- لای پر قو بزرگ شدین و رنج رو نمیفهمین.
آن اشک چشمانش...لعنت به من! حتی همین الان هم با یادآوری آن نگاه، قلبم درد میگیرد. شاید هم درد قفسهی سینهام به خاطر زهر است؟
همین سال گذشته بود. وقتی نشان خانوادگی پایین مویشان را با خنجر بریدم و به من سیلی زدند...من اینگونه فکر میکردم، یا واقعا در چشمانشان میشد خاطرهی آن روز را خواند.
حتما زهر تاثیر خودش را گذاشته که چشمانم حتی سقف نمخورده را نمیبینند و تمام تنم درد میکند. دعای بانو آیلین و دوشیزه داریا تا این جا نگهم داشت؟ شاید باید...
- به بازی کویند همسال من، به خاک اندر آمد چنین یال من.
همسالان من مشغول بازی نیستند؛ به هر حال، بیست و پنج-شش سال از عمر من و آنها میگذرد؛ اما قطعا همسالان اعیانزادهام، با زهر کسانی بر زمین نمیافتند که زمانی جلویشان خم و راست میشدند.
لعنتی...بانو آیلین همیشه میگفتند نباید...اما چهگونه میتوانم نگویم سمی که در شربتم بود، از دست افراد گروه اژدهای سرخ نیست؟ نئویی که آن همه ادعای وفاداری میکرد، به محض این که سرم گیج رفت و زمین خوردم، گریخت.
تازه رئیس شده بودم. نئو کنارم ایستاده بود و مدام میپرسید:
- قربان، چیزی لازم ندارین؟
ناگهان زنی به سمتمان دوید؛ با ردایی قهوهای و مندرس و گیسوانی سرخ و آشفته. زانو زد.
- آقایون، لطفا...
پیش از آن که بگوید چه میخواهد، خنجر نئو به سمت شانهی نحیفش نشانه رفت.
مادر خودم را به خاطر آوردم. نه بانو آیلین را، کسی را که مرا به دنیا آورد. زانو زده بود، میگریست و التماس میکرد:
- آقا، پسر من مریضه. به خاطر خدا، از کار اخراجش نکنین.
چرا این صحنه را به خاطر آوردم؟ آن هم وقتی...آخ! لعنتی! دوباره خون!
بانو داریا...چرا ایشان به ذهنم آمدند؟ با همان موهای طلایی و چشمان سیاه. بانو آیلین به آن دو چشم میگفت:《چشمان آهوگون.》
دستم چرا حتی توان بالا رفتن و تکیه دادن بر دیوار فرسودهی قهوهای را ندارد؟ دوباره بانو داریا...
بچه بودیم، نیمهشبی در کالسکهی ایشان پنهان شده بودم تا دست دار و دستهی رز سفید به من نرسد. نمیدانم چه شد که گفتم:
- لای پر قو بزرگ شدین و رنج رو نمیفهمین.
آن اشک چشمانش...لعنت به من! حتی همین الان هم با یادآوری آن نگاه، قلبم درد میگیرد. شاید هم درد قفسهی سینهام به خاطر زهر است؟
همین سال گذشته بود. وقتی نشان خانوادگی پایین مویشان را با خنجر بریدم و به من سیلی زدند...من اینگونه فکر میکردم، یا واقعا در چشمانشان میشد خاطرهی آن روز را خواند.
حتما زهر تاثیر خودش را گذاشته که چشمانم حتی سقف نمخورده را نمیبینند و تمام تنم درد میکند. دعای بانو آیلین و دوشیزه داریا تا این جا نگهم داشت؟ شاید باید...
افرادی که لایک کردند
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج