اول، قابلمه روحیهایی که مثل عروسک روسی تو دل هم قایم شده بودن. بعدش، بستههای عظیم حبوبات که انگار قرار بود برای یه لشکر صد ساله خوراک درست کنن. گونیگونی برنج که میتونست کل اهالی قاره آفریقا رو سیر کنه. چند تا کارتن رب گوجه که تا قیامت موندگار بودن. مخزنهای روغن که باهاش راحت میشد یه پالایشگاه راه انداخت. و بعد... از همه عجیبتر... یه صندوقچهی دزدای دریایی پر از زعفرون ناب که از سرخی برق میزد و قیمتش چشم همه رو میسوزوند!
- ناموساً این فره یا انبار لجستیکی بازی جنگهای صلیبی؟! حداقل اون بازی یه جا میگفت جا نداره... این یکی هر چی خالی میکنیم، بازم پره!

دلفی با جلوبازوهایی که راحت میتونست باهاشون هندونه قاچ بزنه، یه گونی برنجو از دست گلرت قاپید و داد به نفر پشتیش. بلاتریکس که به ورزیدگی دخترش نبود بلافاصله زیر همون گونی له شد و فقط یه مشت موی فرفریش از کنارههای گونی بزرگ بیرون موند.
ولی بازم... فر خالی بشو نبود!
مروپ اینبار یه گلدون آفتابگردون بیرون کشید و گذاشت تو دستای تام.
- اوه عزیزم... مرسی! این قشنگترین هدیهایه که تا حالا گرفتم!

- وای شوهر مامان! جدی از این گلدونی که همینجوری از تو فر درآوردم خوشت اومد و فکر کردی هدیهست؟ تامی، تو چقدر رمانتیکی!

صدای ماچشون مثل پتک خورد تو سر اسلیترینیها. اعضای گروه سبز و نقرهای که همگی دچار "مزاجی ایشوز" شده بودن؛ یکی یکی با بطری روغن چشماشونو شستن، یکی روی گوشاش از همون قابلمه روحیهای کشف شده از داخل فر گذاشت و اون یکی سرشو تا ته فرو کرد توی یکی از قوطیهای رب گوجهفرنگی!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج



S.O.S



اینجا چه خبره؟
من که اینقد عاشقتونم.میدونید چقدر ترسیدم براتون اتفاقی بیفته عجقای من؟
)
