تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
95 کاربر(ها) آنلاین هستند (49 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
94
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
انتخابات بیستویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد
نامنویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آمادهاید برنامههایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.
مهلت ثبتنام: ۲ تا ۵ مهر
نامنویسی نامزدها
۰روز
۰۰ساعت
۰۰دقیقه
۰۰ثانیه
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
گریفیندور
اسلیترین
محدوده آزاد جادوگران
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1392/11/08
تولد نقش: 1396/06/14
آخرین ورود: امروز ساعت 01:10
از: کوهستانهای شمال اسکاتلند
پستها:
107
شغل
ارشد ریونکلاو، خبرنگار پیام امروز

ردا، مریض، سیاه، زاغ، دمنوش به لیمو، کافه هاگزمید
هوای هاگزمید سردتر از چیزی بود که انتظارش را داشتم و باد، آرام از بین کوچههای سنگفرششده میگذشت.
ردایم را محکمتر دور خودم پیچیدم و راه افتادم سمت کافهای که از پشت پنجرههای بخارگرفتهاش نور گرمی بیرون میزد.
اصلاً قرار نبود امروز بیرون بیایم؛ از صبح آنقدر مریض و بیحال بودم که حتی حوصلهی باز کردن پنجره را هم نداشتم.
ولی ماندن در اتاق هم بیشتر از این حوصلهام را سر میبرد.
بالاخره به کافه هاگزمید رسیدم و با باز شدن در، گرمای مطبوع و بوی شیرینی تازه صورتم را نوازش کرد.
گوشهای خلوت پیدا کردم و نشستم؛ جایی نزدیک پنجره، دور از شلوغی میزهای دیگر.
پیشخدمت یک فنجان دمنوش به لیمو روی میز گذاشت و من دستهایم را دور فنجان حلقه کردم.
بخار دمنوش جلوی صورتم بالا میرفت و برای چند لحظه همهچیز آرام به نظر میرسید.
بیرون، آسمان کاملاً سیاه شده بود و دانههای ریز برف روی شیشه مینشستند. چند زاغ روی سقف روبهروی کافه نشسته بودند و با صدای خشداری به هم غر میزدند.
یکیشان ناگهان پرواز کرد و درست روی لبهی پنجرهی من نشست. سرش را کج کرد و مستقیم نگاهم کرد؛ آنقدر جدی که ناخودآگاه ابرو بالا انداختم.
فنجان را برداشتم و زیر لب گفتم:
_ تو دیگه چی میخوای؟
زاغ فقط قارقار کرد و دوباره به آسمان پرید. خندهام گرفت و فنجانم را بالا آوردم؛ شاید هنوز مریض بودم، اما حداقل یک زاغ داشتم که آمده بود حالم را بپرسد!
جرعهای از دمنوش به لیمو خوردم و به برفهای پشت پنجره خیره شدم.
کلمات بعدی : ریونکلاو _ برنج _ آهن _ کلمه _ جارو _ خاک
هوای هاگزمید سردتر از چیزی بود که انتظارش را داشتم و باد، آرام از بین کوچههای سنگفرششده میگذشت.
ردایم را محکمتر دور خودم پیچیدم و راه افتادم سمت کافهای که از پشت پنجرههای بخارگرفتهاش نور گرمی بیرون میزد.
اصلاً قرار نبود امروز بیرون بیایم؛ از صبح آنقدر مریض و بیحال بودم که حتی حوصلهی باز کردن پنجره را هم نداشتم.
ولی ماندن در اتاق هم بیشتر از این حوصلهام را سر میبرد.
بالاخره به کافه هاگزمید رسیدم و با باز شدن در، گرمای مطبوع و بوی شیرینی تازه صورتم را نوازش کرد.
گوشهای خلوت پیدا کردم و نشستم؛ جایی نزدیک پنجره، دور از شلوغی میزهای دیگر.
پیشخدمت یک فنجان دمنوش به لیمو روی میز گذاشت و من دستهایم را دور فنجان حلقه کردم.
بخار دمنوش جلوی صورتم بالا میرفت و برای چند لحظه همهچیز آرام به نظر میرسید.
بیرون، آسمان کاملاً سیاه شده بود و دانههای ریز برف روی شیشه مینشستند. چند زاغ روی سقف روبهروی کافه نشسته بودند و با صدای خشداری به هم غر میزدند.
یکیشان ناگهان پرواز کرد و درست روی لبهی پنجرهی من نشست. سرش را کج کرد و مستقیم نگاهم کرد؛ آنقدر جدی که ناخودآگاه ابرو بالا انداختم.
فنجان را برداشتم و زیر لب گفتم:
_ تو دیگه چی میخوای؟
زاغ فقط قارقار کرد و دوباره به آسمان پرید. خندهام گرفت و فنجانم را بالا آوردم؛ شاید هنوز مریض بودم، اما حداقل یک زاغ داشتم که آمده بود حالم را بپرسد!
جرعهای از دمنوش به لیمو خوردم و به برفهای پشت پنجره خیره شدم.
کلمات بعدی : ریونکلاو _ برنج _ آهن _ کلمه _ جارو _ خاک
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Yeah...We will return to peak...
나한테 그렇게까지 잘해주지 마
... 그게 날 무섭게 해...🦊
나한테 그렇게까지 잘해주지 마
... 그게 날 무섭게 해...🦊
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/01/11
تولد نقش: 1405/01/15
آخرین ورود: امروز ساعت 01:40
از: قلب مرلین، واحد فرزند موردعلاقه.
پستها:
185
شغل
محافظ جادو

کلمات فعلی:لولیدن، منجمد، یخچال، کوهستان، گرگ، تاریک، زوزه.
سفر با رزالین
از پله های مرمری که به هر جهتی که دل خواه خودشون بود تکون میخوردن بالا میرفتم.
بعضی ها ترک هایی دارن که اگه مراقبشون نباشی میفتی، اون موقع فقط به مرلین فکر میکنی.
به تابلو بانوی چاق رسیدم، میخواست برام اواز بخونه و با صداش شیشه پشت سرم رو بشکونه.
برگشتم به پشت سرم نگاه کردم.
در حالی که شیشه سالم بود و میدونستم اگه قبول نکنم که شیشه رو شکسته تا واقعا نشکنه ول کن نیست، رو کردم به تابلو
- واو، شکوندینش.
رو چه نُتی میخونین که میتونه همچین طول موجی داشته باشه؟
- اوه پسرم، نمیام راز سال ها خوندنم رو به تو بگم که، میگم؟
رمز رو گفتم و تونستم وارد شم.
همه توی تالار به رنگ خون گریفیندور میلولیدن. نزدیک به شومینه جمع شده بودن و بابا مرلین داشتلواشکش نبات رو تو چایی حل میکرد و از خاطرات پوشک کردن شاه ارتور میگفت.
جای سوزن انداختن نبود.
رزالین از پله های خوابگاه دخترا پایین میومد در حالی که دستش سه تا چمدون بود، دو شالگردن دور گردنش پیچیده بود، کلاه سرکرده بود و کارامل رو تو پتو پیچیده بود.
بابا مرلین قلپی از چاییش خورد و به رزالین نگاه کرد، من که تازه وارد تالار شده بودم و دیدم که رزالین همچین وضعی داره رو فرش قرمز رنگ کف زمین به حالت چهار زانو نشستم.
- نه ننه سرما، تروخدا ما رو ترک نکن
- اه خفه شو جیمی، دوستان من دارم میرم کاری ندارین؟
بابا مرلین از تعجب چایی تو گلوش گیر کرد و از دماغش بیرون زد.
- کجا باباجان؟
در حالی که ملانی دستمالی گلدوزی شده با طرح دمپایی ای ابری به رنگ قرمز به مرلین میداد تا ریشش رو از چای خشک کنه، رزالین رو کرد به بابا مرلین.
- نوه عموی پسرخاله تئودور به دنیا اومده، میرم کوهستان خانوادگیمون دیدنش.
- ترولدور منظورته؟
جیمی با گفتن این از خنده ریسه بر شد، اما هیچکس دیگر نمیخندید و وقتی جیمی از حالت منزجر کننده خودش بیرون اومد و میخواست شوخی اش رو برای بقیه توضیح بده نگاه ملانی رو از دمپایی به خودش و از خودش به دمپایی حس کرد و ترجیح داد که سکوت پیشه کنه.
ایوا نگاهی به رزالین انداخت و موقعیت رو برانداز کرد و دید دقیقا برانداخت.
- میگم رز... میتونی از یخچال های اونجا برام یخ بیاری؟ میخوام یخ اونجا رو با یخ اسکاتلند مقایسه کنم ببینم سری بعدی برای بستنی های شاتوتی کوین از کجا سفارش بدم.
کوین با شنیدن کلمه بستنی از خود بی خود شد.
- یعنی اونجا کلی یخژال داره که تو همش یخ هشت؟
- نه کوین تو همش یخ هفت
جیمی این سری تا اومد بخنده دمپایی ابری به صورتش خورد و با اینکه دمپایی تا ثانیه ای پیش خشک بود اما جیمی احساس کرد رد دمپایی رو صورتش خیس شد.
- میگم دمپایی مگه خشک نبود؟
- چرا
- پس چرا اینجا ردش انگار خیسه
- چون داره ازش خون میاد
- ها؟
- ها.
- اها.
بابا مرلین به وسایل رزالین نگاه کرد و بعد به من نگاه کرد
- رز بابا، کارامل رو بذار ما مراقبشیم، از وسایلت هم اگه میتونی یکم کم کن، من جیمز رو میفرستم بیاد کمکت.
- چی؟
- ها؟
- اونجا گرگ داره اگه من برم فرزند موردعلاقه ات رو بخورن چی بابا مرلین؟
- اونموقع فرزند موردعلاقه ام، در راه فرزند موردعلاقه دیگر مرلین رفته.
- نهههههه
- چرا باباجان، با رز میرین مسافرت با هم اشتی ام میکنین. برو وسایل رز رو بگیر ازش پاشین برین.
- باید برم وسیله جمع کنم خودمم، اینجوری که نمیشه برم اونجا.
- وسیله همینجوریش زیاد دارین سه تا چمدونه تو نمیخواد چیزی برداری دیگه، داری میری که کمک باشی نمیری که سه تا چمدون دیگه اضاف کنی.
- لباس گرم که باید بردارم دیگه، با چی قراره بریم رز؟
- تلپورت
- خوبه دیگه از اینجا تلپورت کن خونه ترولدور کسی هم لازم نیست باهات بیاد.
- نه خوب نیست چون فقط میتونم به کوهپایه تلپورت کنم، خونه تئو ۲ هزار متر تا قله فاصله داره.
- این یعنی ۶ هزار متر کوهنوردی که.
- خب؟
جیمز که دستمال رو روی صورتش نگه داشته بود تا خونش رو زمین نریزه رو کرد به مرلین اما وقتی شونه بالا انداختن مرلین رو دید دستمال خونی رو مثل پرچم سفید رو به نشانه تسلیم بالا برد.
رفت لباسای گرمش رو برداشت و حاضر شد.
برگشت از خوابگاه و با کمک رز که در این مدت وسایلش رو از سه چمدون، به دو چمدون رسونده بود راه افتادن و از کنار جنگل ممنوع در حالی که هوا گرگ و میش بود و صدای زوزه گرگ ها، جیک جیک پرستو ها، قار قار زاغ ها و کلاغ ها و به زمین خوردن سم های سانتورها به گوش میرسید.
خمریوس با اصرار جیمز راضی شد که بیاد سه نفری یعنی البته دو نفری چون خمریوس نزدیک به ۷۰۰ سال بود که دیگه نفر حساب نمیشد به سمت در خروجی هاگوارتز رفتن تا با بیرون رفتن از هاگوارتز بتونن تلپورت کنن و بعد از اون تازه کوهنوردی منجمدکننده رو شروع کنن.
تنها دل خوشی جیمز خمریوس و بستنی یخی لیمویی بود و میلش به این سفر تقریبا صفر بود.
کلمات بعدی: ردا، مریض، سیاه، زاغ، دمنوش به لیمو، کافه هاگزمید
سفر با رزالین
از پله های مرمری که به هر جهتی که دل خواه خودشون بود تکون میخوردن بالا میرفتم.
بعضی ها ترک هایی دارن که اگه مراقبشون نباشی میفتی، اون موقع فقط به مرلین فکر میکنی.
به تابلو بانوی چاق رسیدم، میخواست برام اواز بخونه و با صداش شیشه پشت سرم رو بشکونه.
برگشتم به پشت سرم نگاه کردم.
در حالی که شیشه سالم بود و میدونستم اگه قبول نکنم که شیشه رو شکسته تا واقعا نشکنه ول کن نیست، رو کردم به تابلو
- واو، شکوندینش.
رو چه نُتی میخونین که میتونه همچین طول موجی داشته باشه؟- اوه پسرم، نمیام راز سال ها خوندنم رو به تو بگم که، میگم؟
رمز رو گفتم و تونستم وارد شم.
همه توی تالار به رنگ خون گریفیندور میلولیدن. نزدیک به شومینه جمع شده بودن و بابا مرلین داشت
جای سوزن انداختن نبود.
رزالین از پله های خوابگاه دخترا پایین میومد در حالی که دستش سه تا چمدون بود، دو شالگردن دور گردنش پیچیده بود، کلاه سرکرده بود و کارامل رو تو پتو پیچیده بود.
بابا مرلین قلپی از چاییش خورد و به رزالین نگاه کرد، من که تازه وارد تالار شده بودم و دیدم که رزالین همچین وضعی داره رو فرش قرمز رنگ کف زمین به حالت چهار زانو نشستم.
- نه ننه سرما، تروخدا ما رو ترک نکن

- اه خفه شو جیمی، دوستان من دارم میرم کاری ندارین؟
بابا مرلین از تعجب چایی تو گلوش گیر کرد و از دماغش بیرون زد.

- کجا باباجان؟
در حالی که ملانی دستمالی گلدوزی شده با طرح دمپایی ای ابری به رنگ قرمز به مرلین میداد تا ریشش رو از چای خشک کنه، رزالین رو کرد به بابا مرلین.
- نوه عموی پسرخاله تئودور به دنیا اومده، میرم کوهستان خانوادگیمون دیدنش.
- ترولدور منظورته؟
جیمی با گفتن این از خنده ریسه بر شد، اما هیچکس دیگر نمیخندید و وقتی جیمی از حالت منزجر کننده خودش بیرون اومد و میخواست شوخی اش رو برای بقیه توضیح بده نگاه ملانی رو از دمپایی به خودش و از خودش به دمپایی حس کرد و ترجیح داد که سکوت پیشه کنه.
ایوا نگاهی به رزالین انداخت و موقعیت رو برانداز کرد و دید دقیقا برانداخت.
- میگم رز... میتونی از یخچال های اونجا برام یخ بیاری؟ میخوام یخ اونجا رو با یخ اسکاتلند مقایسه کنم ببینم سری بعدی برای بستنی های شاتوتی کوین از کجا سفارش بدم.
کوین با شنیدن کلمه بستنی از خود بی خود شد.
- یعنی اونجا کلی یخژال داره که تو همش یخ هشت؟
- نه کوین تو همش یخ هفت
جیمی این سری تا اومد بخنده دمپایی ابری به صورتش خورد و با اینکه دمپایی تا ثانیه ای پیش خشک بود اما جیمی احساس کرد رد دمپایی رو صورتش خیس شد.
- میگم دمپایی مگه خشک نبود؟
- چرا
- پس چرا اینجا ردش انگار خیسه
- چون داره ازش خون میاد
- ها؟
- ها.
- اها.
بابا مرلین به وسایل رزالین نگاه کرد و بعد به من نگاه کرد
- رز بابا، کارامل رو بذار ما مراقبشیم، از وسایلت هم اگه میتونی یکم کم کن، من جیمز رو میفرستم بیاد کمکت.
- چی؟
- ها؟
- اونجا گرگ داره اگه من برم فرزند موردعلاقه ات رو بخورن چی بابا مرلین؟

- اونموقع فرزند موردعلاقه ام، در راه فرزند موردعلاقه دیگر مرلین رفته.
- نهههههه
- چرا باباجان، با رز میرین مسافرت با هم اشتی ام میکنین. برو وسایل رز رو بگیر ازش پاشین برین.
- باید برم وسیله جمع کنم خودمم، اینجوری که نمیشه برم اونجا.
- وسیله همینجوریش زیاد دارین سه تا چمدونه تو نمیخواد چیزی برداری دیگه، داری میری که کمک باشی نمیری که سه تا چمدون دیگه اضاف کنی.
- لباس گرم که باید بردارم دیگه، با چی قراره بریم رز؟
- تلپورت
- خوبه دیگه از اینجا تلپورت کن خونه ترولدور کسی هم لازم نیست باهات بیاد.
- نه خوب نیست چون فقط میتونم به کوهپایه تلپورت کنم، خونه تئو ۲ هزار متر تا قله فاصله داره.
- این یعنی ۶ هزار متر کوهنوردی که.
- خب؟
جیمز که دستمال رو روی صورتش نگه داشته بود تا خونش رو زمین نریزه رو کرد به مرلین اما وقتی شونه بالا انداختن مرلین رو دید دستمال خونی رو مثل پرچم سفید رو به نشانه تسلیم بالا برد.
رفت لباسای گرمش رو برداشت و حاضر شد.
برگشت از خوابگاه و با کمک رز که در این مدت وسایلش رو از سه چمدون، به دو چمدون رسونده بود راه افتادن و از کنار جنگل ممنوع در حالی که هوا گرگ و میش بود و صدای زوزه گرگ ها، جیک جیک پرستو ها، قار قار زاغ ها و کلاغ ها و به زمین خوردن سم های سانتورها به گوش میرسید.
خمریوس با اصرار جیمز راضی شد که بیاد سه نفری یعنی البته دو نفری چون خمریوس نزدیک به ۷۰۰ سال بود که دیگه نفر حساب نمیشد به سمت در خروجی هاگوارتز رفتن تا با بیرون رفتن از هاگوارتز بتونن تلپورت کنن و بعد از اون تازه کوهنوردی منجمدکننده رو شروع کنن.
تنها دل خوشی جیمز خمریوس و بستنی یخی لیمویی بود و میلش به این سفر تقریبا صفر بود.
کلمات بعدی: ردا، مریض، سیاه، زاغ، دمنوش به لیمو، کافه هاگزمید
افرادی که لایک کردند
گفتی میخواستی به مرده ها چیزی بگی؟
بتر کال جیمز سیریوس پاتر
بتر کال جیمز سیریوس پاتر
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 01:43
از: خونت مینوشم و سیراب میشوم!
پستها:
632

کلمات فعلی:
دُم _ نارنجی _ آتش _ تلویزیون _ سایت _ نیمبوس _ خط
انگل ها در خاک انداز
از زبان پطروس
در مقابل تلویزیون نشسته ام. پزشک بنجامین دارد درباره ی جدیدترین نتایج آزمایش روی انگل ها صحبت می کند. اما من در چشمانش می بینم که دارد به چیز دیگری فکر می کند. حرف هایش را به یاد دارم. وقتی به اینجا آمده بود. برای معاینه ی بیماران. درباره ی گناهش می گفت. خلق کردن آن کرم های انگلی در آزمایشگاه. موجوداتی محکوم. ملعون.
چرا باید حس کنم شبیه آن ها هستم؟
اینکه پدرم شاه گابریل می دانست که این گونه می شوم و با این حال گذاشت که به وجود بیایم. آیا من ذاتا همین هستم؟ یک موجود مفلوک که به هیچ چیز و به همه چیز معتقد است و با رفتارش به تباهی می برد و با گفتارش به رستگاری؟ موجودی که به پدرش شبیه است و فرسنگ ها با او فاصله دارد؟
و من رفتم. بله.
بالاخره توانستم خودم را راضی کنم که به آمالثورا بروم تا با پدرم حرف بزنم. به او بگویم که قلبم زخمیست. که در گلویم غده جمع شده. که دیگر نمی توانم بی توجهی اش را تحمل کنم. که نجاتم بدهد.
اما چه دیدم؟
پدرم که در گوشه ای از معبد قصرش خودش را جمع کرده بود. با یک جام خون در دستش، صورتی در هم رفته، چشمان پر از اشک و خطوط ظریف خون که از دهانش به روی چانه اش کشیده شده بود.
و در نگاهش چیزی بود که مثل یک گودال تاریک قلبم را در خود کشید. زجر. عذاب. از نوشیدن خون.
و از اینکه به آب آهن بدل نشده بود.
رویم را برگرداندم و برگشتم. من در رقابت با تیره بختی پدرم باخته بودم. من به اندازه ی کافی رقت آلود نبودم. پس باید در تنهایی خودم می پوسیدم.
به دهان بنجامین که انگار به اراده ی خود باز و بسته نمی شود، نگاه می کنم و به کلمات بی معنی اش درباره ی روش هایی جدید برای درمان گوش می کنم. تلویزیون را خاموش می کنم و به حیاط می روم و در حالی که در افکارم غرقم، پایم روی چیزی می رود. به آن نگاه می کنم و می بینم که دم یک روباه نارنجی است. او بی حرکت افتاده و کرم های انگلی در میانش می لولند. او مرده.
جسدش را برمی دارم و در گوشه ای از حیاط آتش به پا می کنم و می سوزانمش. بعد به داخل برمی گردم. با سینه ای سنگین. به سایت می روم. در زیرزمین. و پشت یک کامپیوتر می نشینم و ایمیلی که پدرم برایم فرستاده بود را می خوانم. بی روح است. انگار یکی از زیردستانش به دستور او آن را برایم نوشته. سیم کامپیوتر را می کشم و در حالی که انگار دنیا دارد ذرات وجودم را از هم جدا می کند، لوسیندا خواهرزاده ام وارد سایت می شود. با یک جاروی نیمبوس در دستش و با چهره ای سرد، در حالی که انگل های خشک شده بر زمین را در خاک انداز جمع می کند.
کلمات نفر بعدی:
لولیدن
منجمد
یخچال
کوهستان
گرگ
تاریک
زوزه
دُم _ نارنجی _ آتش _ تلویزیون _ سایت _ نیمبوس _ خط
انگل ها در خاک انداز
از زبان پطروس
در مقابل تلویزیون نشسته ام. پزشک بنجامین دارد درباره ی جدیدترین نتایج آزمایش روی انگل ها صحبت می کند. اما من در چشمانش می بینم که دارد به چیز دیگری فکر می کند. حرف هایش را به یاد دارم. وقتی به اینجا آمده بود. برای معاینه ی بیماران. درباره ی گناهش می گفت. خلق کردن آن کرم های انگلی در آزمایشگاه. موجوداتی محکوم. ملعون.
چرا باید حس کنم شبیه آن ها هستم؟
اینکه پدرم شاه گابریل می دانست که این گونه می شوم و با این حال گذاشت که به وجود بیایم. آیا من ذاتا همین هستم؟ یک موجود مفلوک که به هیچ چیز و به همه چیز معتقد است و با رفتارش به تباهی می برد و با گفتارش به رستگاری؟ موجودی که به پدرش شبیه است و فرسنگ ها با او فاصله دارد؟
و من رفتم. بله.
بالاخره توانستم خودم را راضی کنم که به آمالثورا بروم تا با پدرم حرف بزنم. به او بگویم که قلبم زخمیست. که در گلویم غده جمع شده. که دیگر نمی توانم بی توجهی اش را تحمل کنم. که نجاتم بدهد.
اما چه دیدم؟
پدرم که در گوشه ای از معبد قصرش خودش را جمع کرده بود. با یک جام خون در دستش، صورتی در هم رفته، چشمان پر از اشک و خطوط ظریف خون که از دهانش به روی چانه اش کشیده شده بود.
و در نگاهش چیزی بود که مثل یک گودال تاریک قلبم را در خود کشید. زجر. عذاب. از نوشیدن خون.
و از اینکه به آب آهن بدل نشده بود.
رویم را برگرداندم و برگشتم. من در رقابت با تیره بختی پدرم باخته بودم. من به اندازه ی کافی رقت آلود نبودم. پس باید در تنهایی خودم می پوسیدم.
به دهان بنجامین که انگار به اراده ی خود باز و بسته نمی شود، نگاه می کنم و به کلمات بی معنی اش درباره ی روش هایی جدید برای درمان گوش می کنم. تلویزیون را خاموش می کنم و به حیاط می روم و در حالی که در افکارم غرقم، پایم روی چیزی می رود. به آن نگاه می کنم و می بینم که دم یک روباه نارنجی است. او بی حرکت افتاده و کرم های انگلی در میانش می لولند. او مرده.
جسدش را برمی دارم و در گوشه ای از حیاط آتش به پا می کنم و می سوزانمش. بعد به داخل برمی گردم. با سینه ای سنگین. به سایت می روم. در زیرزمین. و پشت یک کامپیوتر می نشینم و ایمیلی که پدرم برایم فرستاده بود را می خوانم. بی روح است. انگار یکی از زیردستانش به دستور او آن را برایم نوشته. سیم کامپیوتر را می کشم و در حالی که انگار دنیا دارد ذرات وجودم را از هم جدا می کند، لوسیندا خواهرزاده ام وارد سایت می شود. با یک جاروی نیمبوس در دستش و با چهره ای سرد، در حالی که انگل های خشک شده بر زمین را در خاک انداز جمع می کند.
کلمات نفر بعدی:
لولیدن
منجمد
یخچال
کوهستان
گرگ
تاریک
زوزه
افرادی که لایک کردند
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1392/11/08
تولد نقش: 1396/06/14
آخرین ورود: امروز ساعت 01:10
از: کوهستانهای شمال اسکاتلند
پستها:
107
شغل
ارشد ریونکلاو، خبرنگار پیام امروز

سوژه : روز بارانی
کلمات : عذاب، باران، کنایه، خراب، خرتوپرت، تنها، شکایت
بارون از صبح داشت میبارید؛ نه از اون بارونا که آدم دلش میخواد بره زیرش قدم بزنه، از اونایی که انگار آسمون باهات مشکل شخصی داره.
سلوینیا تنها زیر یه سقف نیمهخراب وایساده بود و به آسمون زل زده بود.
ـ خب دیگه... عذاب کم بود، بارونم اضافه شد.
یه قطره دقیقاً افتاد وسط پیشونیش.
ـ آره، خودت هم تأییدش کردی.
کمی اونطرفتر یه مشت خرتوپرت ریخته بود؛ یه چتر شکسته، یه کفش لنگهبهلنگه و چیزی که احتمالاً یه زمانی قاشق بوده.
سلوینیا خم شد و بهشون نگاه کرد.
ـ اینا چرا اینجان؟
بعد خودش جواب خودش رو داد:
ـ ولش کن... من الان درگیر مشکلات بزرگتریام.
باد زد و چتر شکسته رو برداشت و پرت کرد توی یه گودال و باعث شد آب داخل گودال ردای تازه اش رو خیس کنه.
ـ خیلی ممنون! دقیقاً همون چیزی بود که لازم داشتم.
چند دقیقه بعد، صدای «قرچ» بلندی اومد.
سلوینیا پایین رو نگاه کرد؛ کفشش توی گل گیر کرده بود.
ـ عالی شد.
سعی کرد پاشو بکشه بیرون، ولی کفش تکون نخورد.
ـ خب... الان دیگه رسماً تنها چیزی که مونده اینه که خودمم جا بمونم و ۹ تا دمم برن دنبال زندگی خودش.
با عصبانیت کفش رو کشید بیرون و گفت:
ـ اصلاً من شکایت دارم! از بارون، از گل، از این کفش و کلاً از هرچی امروز دست به دست هم داده اعصابمو خرابم کنه!
صدایی از پشت سرش با کنایه پرسید:
ـ با بارون مشکل داری؟
سلوینیا برگشت.
ـ نه بابا، عاشقشم... فقط امروز یه کم زیادی باهام صمیمی شده!
کلمات بعدی :
دُم _ نارنجی _ آتش _ تلویزیون _ سایت _ نیمبوس _ خط
کلمات : عذاب، باران، کنایه، خراب، خرتوپرت، تنها، شکایت
بارون از صبح داشت میبارید؛ نه از اون بارونا که آدم دلش میخواد بره زیرش قدم بزنه، از اونایی که انگار آسمون باهات مشکل شخصی داره.
سلوینیا تنها زیر یه سقف نیمهخراب وایساده بود و به آسمون زل زده بود.
ـ خب دیگه... عذاب کم بود، بارونم اضافه شد.
یه قطره دقیقاً افتاد وسط پیشونیش.
ـ آره، خودت هم تأییدش کردی.
کمی اونطرفتر یه مشت خرتوپرت ریخته بود؛ یه چتر شکسته، یه کفش لنگهبهلنگه و چیزی که احتمالاً یه زمانی قاشق بوده.
سلوینیا خم شد و بهشون نگاه کرد.
ـ اینا چرا اینجان؟
بعد خودش جواب خودش رو داد:
ـ ولش کن... من الان درگیر مشکلات بزرگتریام.
باد زد و چتر شکسته رو برداشت و پرت کرد توی یه گودال و باعث شد آب داخل گودال ردای تازه اش رو خیس کنه.
ـ خیلی ممنون! دقیقاً همون چیزی بود که لازم داشتم.
چند دقیقه بعد، صدای «قرچ» بلندی اومد.
سلوینیا پایین رو نگاه کرد؛ کفشش توی گل گیر کرده بود.
ـ عالی شد.
سعی کرد پاشو بکشه بیرون، ولی کفش تکون نخورد.
ـ خب... الان دیگه رسماً تنها چیزی که مونده اینه که خودمم جا بمونم و ۹ تا دمم برن دنبال زندگی خودش.
با عصبانیت کفش رو کشید بیرون و گفت:
ـ اصلاً من شکایت دارم! از بارون، از گل، از این کفش و کلاً از هرچی امروز دست به دست هم داده اعصابمو خرابم کنه!
صدایی از پشت سرش با کنایه پرسید:
ـ با بارون مشکل داری؟
سلوینیا برگشت.
ـ نه بابا، عاشقشم... فقط امروز یه کم زیادی باهام صمیمی شده!
کلمات بعدی :
دُم _ نارنجی _ آتش _ تلویزیون _ سایت _ نیمبوس _ خط
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سلوینیا در 1405/6/1 23:45:21
Yeah...We will return to peak...
나한테 그렇게까지 잘해주지 마
... 그게 날 무섭게 해...🦊
나한테 그렇게까지 잘해주지 마
... 그게 날 무섭게 해...🦊

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/04/22
تولد نقش: 1405/04/23
آخرین ورود: امروز ساعت 00:28
از: خارج از جو زمین
پستها:
75
شغل
شهردار شهر لندن
افتخارات

سوژه: آزادی
کلمات فعلی: آینه، کلاغ، مهتاب، زنجیر، خاکستر، نگاه
صدای جیغ و قار قار در هم آمیخته. پرندگان سیه بالی که با بی احساسی تمام، پوست و گوشتش را از هم میدریدند. تنها آغوش درد بر تمام تنش سایه افکنده بود. صدایی که با قهقهه فریاد سر میداد:
- چون در دستان منی؛ آزادی مفهومی ندارد...
هرشب همان کابوس میهمان خوابش میشد. همان حس لعنتی را تجربه میکرد. نیمهشب برمیخاست و با وحشت بیامانی تا آینه میخزید که چهرهاش را ببیند. که مطمئن شود هنوز تکهتکه نشده. که هنوز آن پرندگان سیاه گوشت تنش را با نوکهای تیزشان نکنده اند. به دستانش نگاه میکرد، میترسید جای دست استخوانی ببیند که تکههای قلیلی گوشت بر آن نهادهاند و رگهای خونی پاره پاره از آن آویزان است. یا ترس بر صورتش دست میکشید و مطمئن میشد دوباره کابوس دیده؛ همان کابوس را...
آن شب، وقتی که مغزش بالاخره به او هشیاری رساند و او را از کابوس رهانید، دیگر در اتاقش نبود. با پای برهنه در وسط باغ عمارت ایستاده بود. بریده بریده نفس بیرون میداد و میلرزید. دستانش را به صورتش کشید. هنوز لایهی پوست بر بدنش نشسته بود. هنوز به مردهای متحرک بدل نشده و قلبش در سینه میکوفت.
پوشش درختان به مهتاب ریشخند میزدند. دخترک در وسط زمین خاکی باغ، جایی که نور به زور توان دست یافتن به آن را داشت، ایستاده بود. قدمی که به عقب برد آنچنان دردی از کف پایش حس کرد که با زانو بر زمین افتاد. آبشاری از خون از کف پایش جاری بود. آبشاری که در اندک نور مهتاب مشکی مینمود.
تقلایش برای ایستادند بیجواب بودند. اشک پردهای بر چشمانش کشیده هق هق ریزی از گلویش به بیرون پرید. سرمای وجود ارواح لرز بیشتری به جان دختر انداختند، به طوری که چون جسدی، مانند دیگر اجساد خفته در خاک باغ بر زمین افتاد. در گوشش صدای بال زدن پرندهها را میشنید. کلاغها همهجا بودند. چشمان مشکینشان به او نگاه میکرد. نوکهایشان به تیزی تیغ بود. دخترک میخواست خودش را عقب بکشد. میخواست فرار کند، اما چشمانش زودتر بر هم قرار گرفتند و خواب او را در خود هضم کرد...
وقتی از چنگ خواب بیرویایش بیدار گشت، هیچ کلاغی را ندید. صدای قار قار هیچ پرندهای به گوش نمیرسید، اما درد همچنان همراهیش میکرد. چندی بعد صدای تقلایی شنید. تقلای موجودی برای زیستن. بدون وقفه. انگار که بالهایش به برگ درختان میخورد. لحظهای آرام نمیگرفت. هرچه اینگونه برای چیزی تقلا کرد، عضو مشهوری از ترسناکترینها شد.
دختر تنه درختی را به پناه برگزید و بر یک پای ایستاد. لنگلنگان به سراغ درختی رفت که صدای تقلای موجود را میشنید. برگها را که به کناری راند، کلاغی دید. زنجیر زنگزدهای محکم کلاغ را به شاخهی درختی متصل کرده بود. سیم مفتولی با چند دور چرخش، نوک کلاغ را گرفته، ساکت کرده بودش.
کلاغ را از زنجیر آزاد کرد. پرندهی کوچک بر کف دستش نشست. چشمهایشان به هم گره خورده بود... تا اینکه گویی آتشی نامرئی کلاغ را سوزاند و تنها خاکستری در دستان لرزان دخترک باقی ماند. صدای قار قاری از پشت سرش شدت گرفت. وحشت بر جان دختر سیطره یافت. به پشت که بر گشت، جز سیاهی پر هیچ ندید...
صدای جیغ و قار قار در هم آمیخته بود. پرندگان سیه بالی که با بی احساسی تمام، پوست و گوشتش را از هم میدریدند. تنها آغوش درد بر تمام تنش سایه افکنده بود. صدایی که با قهقهه فریاد سر میداد:
- چون در دستان منی؛ آزادی مفهومی ندارد...
و دوباره از خواب برمیخاست.
کلمات بعدی: عذاب، باران، کنایه، خراب، خرتوپرت، تنها، شکایت
کلمات فعلی: آینه، کلاغ، مهتاب، زنجیر، خاکستر، نگاه
صدای جیغ و قار قار در هم آمیخته. پرندگان سیه بالی که با بی احساسی تمام، پوست و گوشتش را از هم میدریدند. تنها آغوش درد بر تمام تنش سایه افکنده بود. صدایی که با قهقهه فریاد سر میداد:
- چون در دستان منی؛ آزادی مفهومی ندارد...
هرشب همان کابوس میهمان خوابش میشد. همان حس لعنتی را تجربه میکرد. نیمهشب برمیخاست و با وحشت بیامانی تا آینه میخزید که چهرهاش را ببیند. که مطمئن شود هنوز تکهتکه نشده. که هنوز آن پرندگان سیاه گوشت تنش را با نوکهای تیزشان نکنده اند. به دستانش نگاه میکرد، میترسید جای دست استخوانی ببیند که تکههای قلیلی گوشت بر آن نهادهاند و رگهای خونی پاره پاره از آن آویزان است. یا ترس بر صورتش دست میکشید و مطمئن میشد دوباره کابوس دیده؛ همان کابوس را...
***
آن شب، وقتی که مغزش بالاخره به او هشیاری رساند و او را از کابوس رهانید، دیگر در اتاقش نبود. با پای برهنه در وسط باغ عمارت ایستاده بود. بریده بریده نفس بیرون میداد و میلرزید. دستانش را به صورتش کشید. هنوز لایهی پوست بر بدنش نشسته بود. هنوز به مردهای متحرک بدل نشده و قلبش در سینه میکوفت.
پوشش درختان به مهتاب ریشخند میزدند. دخترک در وسط زمین خاکی باغ، جایی که نور به زور توان دست یافتن به آن را داشت، ایستاده بود. قدمی که به عقب برد آنچنان دردی از کف پایش حس کرد که با زانو بر زمین افتاد. آبشاری از خون از کف پایش جاری بود. آبشاری که در اندک نور مهتاب مشکی مینمود.
تقلایش برای ایستادند بیجواب بودند. اشک پردهای بر چشمانش کشیده هق هق ریزی از گلویش به بیرون پرید. سرمای وجود ارواح لرز بیشتری به جان دختر انداختند، به طوری که چون جسدی، مانند دیگر اجساد خفته در خاک باغ بر زمین افتاد. در گوشش صدای بال زدن پرندهها را میشنید. کلاغها همهجا بودند. چشمان مشکینشان به او نگاه میکرد. نوکهایشان به تیزی تیغ بود. دخترک میخواست خودش را عقب بکشد. میخواست فرار کند، اما چشمانش زودتر بر هم قرار گرفتند و خواب او را در خود هضم کرد...
وقتی از چنگ خواب بیرویایش بیدار گشت، هیچ کلاغی را ندید. صدای قار قار هیچ پرندهای به گوش نمیرسید، اما درد همچنان همراهیش میکرد. چندی بعد صدای تقلایی شنید. تقلای موجودی برای زیستن. بدون وقفه. انگار که بالهایش به برگ درختان میخورد. لحظهای آرام نمیگرفت. هرچه اینگونه برای چیزی تقلا کرد، عضو مشهوری از ترسناکترینها شد.
دختر تنه درختی را به پناه برگزید و بر یک پای ایستاد. لنگلنگان به سراغ درختی رفت که صدای تقلای موجود را میشنید. برگها را که به کناری راند، کلاغی دید. زنجیر زنگزدهای محکم کلاغ را به شاخهی درختی متصل کرده بود. سیم مفتولی با چند دور چرخش، نوک کلاغ را گرفته، ساکت کرده بودش.
کلاغ را از زنجیر آزاد کرد. پرندهی کوچک بر کف دستش نشست. چشمهایشان به هم گره خورده بود... تا اینکه گویی آتشی نامرئی کلاغ را سوزاند و تنها خاکستری در دستان لرزان دخترک باقی ماند. صدای قار قاری از پشت سرش شدت گرفت. وحشت بر جان دختر سیطره یافت. به پشت که بر گشت، جز سیاهی پر هیچ ندید...
صدای جیغ و قار قار در هم آمیخته بود. پرندگان سیه بالی که با بی احساسی تمام، پوست و گوشتش را از هم میدریدند. تنها آغوش درد بر تمام تنش سایه افکنده بود. صدایی که با قهقهه فریاد سر میداد:
- چون در دستان منی؛ آزادی مفهومی ندارد...
و دوباره از خواب برمیخاست.
«چون در دستان منی؛ آزادی مفهومی ندارد.»
کلمات بعدی: عذاب، باران، کنایه، خراب، خرتوپرت، تنها، شکایت
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط نورا پردفوت در 1405/5/30 22:53:42
ویرایش شده توسط نورا پردفوت در 1405/5/30 22:54:16
ویرایش شده توسط نورا پردفوت در 1405/6/1 22:44:31
ویرایش شده توسط نورا پردفوت در 1405/5/30 22:54:16
ویرایش شده توسط نورا پردفوت در 1405/6/1 22:44:31
وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/04/28
تولد نقش: 1405/04/31
آخرین ورود: سهشنبه 24 شهریور 1405 21:48
از: هاگوارتز / اِسپینرز اِند
پستها:
39

کلمات فعلی: شمع،درخت سرو، خزان،محراب،صومعه،دروازه
عنوان: دروازهی ممنوعه
در دل خزان، وقتی برگهای خشک زیر پا خرد میشدند، به دروازهی آهنی صومعهی قدیمی رسیدم. میگفتند اینجا روزی پناهگاه راهبان بوده، اما حالا فقط محرابی شکسته و یک شمع نیمسوخته در آن باقی مانده بود.
زیر درخت سرو کهنسال، چیزی در خاک میدرخشید. یک گردنبند نقرهای با حرف «L» روی آن. انگار لیلی خودش آنجا گذاشته بود. با دستی لرزان، شمع را روشن کردم و در روشناییِ محو، روی محراب جملهای دیدم:
«کسی که از صومعه بیرون برود، هرگز برنمیگردد.»
لبخندی سرد روی لبم نشست. من هرگز به جایی بازنگشتهام که از آن فرار کردهام.
۶ کلمه برای نفر بعدی:
آینه، کلاغ، مهتاب، زنجیر، خاکستر، نگاه
عنوان: دروازهی ممنوعه
در دل خزان، وقتی برگهای خشک زیر پا خرد میشدند، به دروازهی آهنی صومعهی قدیمی رسیدم. میگفتند اینجا روزی پناهگاه راهبان بوده، اما حالا فقط محرابی شکسته و یک شمع نیمسوخته در آن باقی مانده بود.
زیر درخت سرو کهنسال، چیزی در خاک میدرخشید. یک گردنبند نقرهای با حرف «L» روی آن. انگار لیلی خودش آنجا گذاشته بود. با دستی لرزان، شمع را روشن کردم و در روشناییِ محو، روی محراب جملهای دیدم:
«کسی که از صومعه بیرون برود، هرگز برنمیگردد.»
لبخندی سرد روی لبم نشست. من هرگز به جایی بازنگشتهام که از آن فرار کردهام.
۶ کلمه برای نفر بعدی:
آینه، کلاغ، مهتاب، زنجیر، خاکستر، نگاه
افرادی که لایک کردند
𝓟𝓻𝓸𝓯𝓮𝓼𝓼𝓸𝓻 𝓢𝓮𝓿𝓮𝓻𝓾𝓼 𝓢𝓷𝓪𝓹𝓮

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/03/03
تولد نقش: 1405/03/04
آخرین ورود: پنجشنبه 2 مهر 1405 23:45
از: گودریکسهالو
پستها:
133
شغل
رئیس کسبه دیاگون، خبرنگار پیام امروز
افتخارات

کلمات: دریاچه، عمارت، باغ، معبد، تسبیح، گور، راهب
در گورستان راونهیل، معبدی قرار داشت که هرکس وارد آن میشد، عزیزترین خاطره اش را همانجا دفن میکرد. شاید برای اینکه این خاطره تا ابد بماند. برای کسانی که هنوز زنده اند و زندگی میکنند. در معبد فقط برای مردگانی باز میشود که از چیزی پشیمان هستند. این پشیمانی آنقدر عمیق است که حاضر باشند برایش خاطراتشان را فدا کنند. و لیلی چه پشیمانی عمیقی داشت که پا به گورستان راون هیل گذاشته بود؟...
روی سطح دریاچه، قوهای سیاه و گل های شناوری دیده میشود که انگار تنها موجودات زنده ی این باغ هستند. باغی که انگار درختانش با انسان ها عهد بسته بودند تا از گور هایشان به خوبی مراقبت کرده و در ازای آن ریشه هایشان از جسم بی جان زیر گورها تغذیه کنند.
در انتهای باغ، عمارت بزرگیست که سالهاست رو به خاموشی رفته است و با پنجره هایی که نمایشان فقط و فقط تاریکیست، خودنمایی میکند. اما میگوند در یکی از بی شمار اتاق های این عمارت، ساعتی وجود دارد که تنها زمان مرگ انسان ها را نشان میدهد.
لیلی از کنار دریاچه میگذرد، به قوهای سیاه نگاه میکند و کنار دریاچه مینشیند. راهب، از در معبد بیرون می آید و آهستهآهسته، به سمت لیلی حرکت میکند. تسبیحی که در دست دارد، نگهدارنده ی خاطرات جادوگرانی است که پا به این معبد گذاشته اند. هر دانه ی تسبیح، یک خاطره در خود دارد و زمانی که میشکند، آن خاطره تا ابد از ذهن جادوگر پاک میشود.
راهب نزدیک ترو نزدیک تر میشود تا زمانی که کنار آب درخشان دریاچه قرار میگیرد.
- اینجا هستی چون پشیمانی؟ اگر نیستی، برو...
لیلی کلاه شنل سیاه رنگش را به پایین می اندازد و از جایش بلند میشود. به راهب بلند قامت نگاهی می اندازد. لب های خشک شده از دردش را باز میکند تا چیزی بگوید.
- پشیمانم... آنقدر پشیمانم که به اینجا آمدم تا شاید... شاید بتوانم با آرامش به دنیای پس از مرگ بروم...
راهب بدون اینکه چیزی بگوید، به راه معبد اشاره میکند. کنار میرود تا لیلی خودش را به درون معبدی برساند که هیچگاه برای عبادت ساخته نشده.
لیلی آنقدر آهسته حرکت میکند گویی این آخرین باریست که در جایی حضور دارد. آنگاه که در های آهنین معبد برای او باز میشوند، به داخل قدم میگذارد. صدای قدم هایش در آن فضای خالی میپیچد و لیلی نمیداند این پشیمانی را کجا باید دفن کند.
طنین صدای راهب در گوش هایش، به او میگوید که باید پشیمانی اش را به زبان بیاورد. او میتواند تا زمانی که حاضر شد این درد را به زبان آورده و خود را آرام کند، اینجا بماند. بنابراین ساعت های طولانی میگذرد. لیلی روی سکوی سنگی مینشیند و اشک میریزد. اشک هایی ناچیز که نمیتوانند درد عظیمی که در قلب اوست را نمایش دهند. آن قطرات اشک فقط آن درد را ساکت نگه میدارند.
- حالا حاضری بگویی؟...
- بله... بله حاضرم... میخواهم بگویم که پشیمانم... پشیمانم که نتوانستم برای او دنیای امن تری بسازم... اما حالا اورا تنها گذاشته ام... در دنیایی که هیچگاه نمیتواند پناهگاهی امن برای او باشد...
راهب چیزی نمیگوید. تنها با نگاه کردن به لیلی میخواهد که بفهمد لیلی از چه کسی حرف میزند. چه کسی را تنها گذاشته است و چرا نتوانسته است برای او دنیایی امن بسازد. لیلی بارها میخواهد نام پسرش را به زبان بیاورد، اما نمیتواند. او خودش را مسئول تنهایی آن پسر بچه میداند. او نمیتواند خاطراتش را دفن کند. ساعت ها با خود کلنجار رفته بود تا در نهایت از جایش بلند شود و راهی در خروجی شود؟
حتی با پشیمانی، حتی با درد و حتی با سنگینی گناهانش، او از دریاچه و گورستانی که درون باغ بود میگذرد. راهی که آمده بود را بازمیگردد تا قدم به دنیای پس از مرگ خود بگذارد. او میداند که اگر پا به بیرون این باغ بگذارد، دیگر هیچوقت نمیتواند خاطراتی برای این دنیا به یادگار بگذارد. اما تصمیم میگیرد تا آن خاطرات را درون قلبش نگه دارد، برای همیشه و همیشه.
کلمات نفر بعد:
شمع
درخت سرو
خزان
محراب
صومعه
دروازه
در گورستان راونهیل، معبدی قرار داشت که هرکس وارد آن میشد، عزیزترین خاطره اش را همانجا دفن میکرد. شاید برای اینکه این خاطره تا ابد بماند. برای کسانی که هنوز زنده اند و زندگی میکنند. در معبد فقط برای مردگانی باز میشود که از چیزی پشیمان هستند. این پشیمانی آنقدر عمیق است که حاضر باشند برایش خاطراتشان را فدا کنند. و لیلی چه پشیمانی عمیقی داشت که پا به گورستان راون هیل گذاشته بود؟...
روی سطح دریاچه، قوهای سیاه و گل های شناوری دیده میشود که انگار تنها موجودات زنده ی این باغ هستند. باغی که انگار درختانش با انسان ها عهد بسته بودند تا از گور هایشان به خوبی مراقبت کرده و در ازای آن ریشه هایشان از جسم بی جان زیر گورها تغذیه کنند.
در انتهای باغ، عمارت بزرگیست که سالهاست رو به خاموشی رفته است و با پنجره هایی که نمایشان فقط و فقط تاریکیست، خودنمایی میکند. اما میگوند در یکی از بی شمار اتاق های این عمارت، ساعتی وجود دارد که تنها زمان مرگ انسان ها را نشان میدهد.
لیلی از کنار دریاچه میگذرد، به قوهای سیاه نگاه میکند و کنار دریاچه مینشیند. راهب، از در معبد بیرون می آید و آهستهآهسته، به سمت لیلی حرکت میکند. تسبیحی که در دست دارد، نگهدارنده ی خاطرات جادوگرانی است که پا به این معبد گذاشته اند. هر دانه ی تسبیح، یک خاطره در خود دارد و زمانی که میشکند، آن خاطره تا ابد از ذهن جادوگر پاک میشود.
راهب نزدیک ترو نزدیک تر میشود تا زمانی که کنار آب درخشان دریاچه قرار میگیرد.
- اینجا هستی چون پشیمانی؟ اگر نیستی، برو...
لیلی کلاه شنل سیاه رنگش را به پایین می اندازد و از جایش بلند میشود. به راهب بلند قامت نگاهی می اندازد. لب های خشک شده از دردش را باز میکند تا چیزی بگوید.
- پشیمانم... آنقدر پشیمانم که به اینجا آمدم تا شاید... شاید بتوانم با آرامش به دنیای پس از مرگ بروم...
راهب بدون اینکه چیزی بگوید، به راه معبد اشاره میکند. کنار میرود تا لیلی خودش را به درون معبدی برساند که هیچگاه برای عبادت ساخته نشده.
لیلی آنقدر آهسته حرکت میکند گویی این آخرین باریست که در جایی حضور دارد. آنگاه که در های آهنین معبد برای او باز میشوند، به داخل قدم میگذارد. صدای قدم هایش در آن فضای خالی میپیچد و لیلی نمیداند این پشیمانی را کجا باید دفن کند.
طنین صدای راهب در گوش هایش، به او میگوید که باید پشیمانی اش را به زبان بیاورد. او میتواند تا زمانی که حاضر شد این درد را به زبان آورده و خود را آرام کند، اینجا بماند. بنابراین ساعت های طولانی میگذرد. لیلی روی سکوی سنگی مینشیند و اشک میریزد. اشک هایی ناچیز که نمیتوانند درد عظیمی که در قلب اوست را نمایش دهند. آن قطرات اشک فقط آن درد را ساکت نگه میدارند.
- حالا حاضری بگویی؟...
- بله... بله حاضرم... میخواهم بگویم که پشیمانم... پشیمانم که نتوانستم برای او دنیای امن تری بسازم... اما حالا اورا تنها گذاشته ام... در دنیایی که هیچگاه نمیتواند پناهگاهی امن برای او باشد...
راهب چیزی نمیگوید. تنها با نگاه کردن به لیلی میخواهد که بفهمد لیلی از چه کسی حرف میزند. چه کسی را تنها گذاشته است و چرا نتوانسته است برای او دنیایی امن بسازد. لیلی بارها میخواهد نام پسرش را به زبان بیاورد، اما نمیتواند. او خودش را مسئول تنهایی آن پسر بچه میداند. او نمیتواند خاطراتش را دفن کند. ساعت ها با خود کلنجار رفته بود تا در نهایت از جایش بلند شود و راهی در خروجی شود؟
حتی با پشیمانی، حتی با درد و حتی با سنگینی گناهانش، او از دریاچه و گورستانی که درون باغ بود میگذرد. راهی که آمده بود را بازمیگردد تا قدم به دنیای پس از مرگ خود بگذارد. او میداند که اگر پا به بیرون این باغ بگذارد، دیگر هیچوقت نمیتواند خاطراتی برای این دنیا به یادگار بگذارد. اما تصمیم میگیرد تا آن خاطرات را درون قلبش نگه دارد، برای همیشه و همیشه.
کلمات نفر بعد:
شمع
درخت سرو
خزان
محراب
صومعه
دروازه
افرادی که لایک کردند
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 01:43
از: خونت مینوشم و سیراب میشوم!
پستها:
632

کلمات فعلی: قورباغه، طلسم، گردنبند، سبز، مرداب، پوست.
گناه می کنم
از زبان تئودور
به جمع مهمانان نگاه می کنم. آن ها روی مبل های مخملی جگری نشسته اند و یک نور آبی ملایم از دسته شمع های آویزان از سقف آن ها را احاطه کرده. انسان و خون آشام کنار همدیگر.
نیل، می دانی؟
زمانی در مهمانی ها غرق در گذشته ام می شدم. کلمات را مثل آوای قورقور می شنیدم. احساس می کردم کنار مردابم. رطوبتش را بر پوستم حس می کردم. انگار انسان نبودم. دوباره همان قورباغه ی سبز کوچک بودم.
من در چیزی فرو می رفتم که نه شبیه واقعیت بود و نه خیال. من در برزخ غوطه ور می شدم.
اما حالا حس می کنم زمین زیر پایم سفت شده.
نیل، انگار وجود تو مثل گردنبندی طلسم شده روحم را در بر گرفته و مرا در واقعیت نگه می دارد، بدون آنکه رنج بکشم. تو که دردهایت را با اندوهی نجیب حمل می کنی. با غمی در چشمانت که مرا در خود غرق نمی کند. فقط می گذارد در آن شنا کنم و هم تئودور انسان باشم و هم تئودور قورباغه. در اینجا، در این عمارت، بین مهمانان و در مرداب، بی آنکه بینشان معلق باشم.
تو روی یک مبل نشسته ای. موقر و با لبخندی کوچک بر لبانت. پوست سفیدت زیر نور آبی رنگ پریده تر از همیشه است، اما با این حال وقتی نگاهش می کنم، قلبم گرم می شود.
چرا؟
تو، نیل خون آشام. موجود خوننوشی که هیچ گاه به نوشیدن خون انسان میل نداشته. و همروحی شاه گابریل. هرچند تو خودت را همروحی سابق او می دانی. می دانم برایت دردآلود است که فکر کنی هنوز به او نزدیکی، در حالی که همه چیز فرق کرده. اما این را هم می دانم که امیدواری بتوانی در کنار من این رنج را بشویی و عشق شاه گابریل را همان طور که هست، بپذیری.
خون آشامی که کنارت نشسته، با تو حرف می زند:
"لرد نیل عزیز، اگر روزی به نوشیدن خون انسان میل پیدا کنی، به چه دلیل خواهد بود؟ تباهی یا رستگاری؟"
صورتت اندکی در هم می رود، اما لبخند از لبانت محو نمی شود.
"پرسش سختیست. هم اکنون حس می کنم تاریکی از من دور شده و به شکل مردابی در دوردست در گوشه ای آرام گرفته. اما نه آن قدر دور که احساس خطر نکنم.
من هیچ گاه به خون انسان لب نزدم، اما نه چون که می خواستم رستگار شوم. همیشه روحم، قلبم دنبال چیز دیگری بود. نه عشقی که یک لحظه بسوزاند و بعد تنها یک خاکستر از آن باقی بماند. عشقی را می خواستم که همیشه در رگ هایم جاری باشد، حتی اگر نتواند غم را کاملا از من بزداید.
اگر روزی بخواهم خون انسان بنوشم، دوست دارم به خاطر تپش هایی آرام در قلبم باشد، چه مایه ی تباهی ام باشد و چه رستگاری."
و جام خون خوکت را از روی میز مقابلت برمی داری و به دهان می بری، در حالی که چشمان سبز روشنت را به من دوخته ای.
و من به تو لبخند می زنم و احساس می کنم خون در رگ هایم می لرزد. نه از ترس نابودی ات به خاطر وسوسه. در تو چیزی هست که مرا به طرزی خطرناک به تو مطمئن کرده. انگار با نگاهت به من می گویی تا وقتی که باشم، هیچ چیز تو را نخواهد کشت، حتی خون انسان.
من از این رگ هایی که از قلبم به قلبت وصل شده و هر شب قطورتر از پیش می شود، هراسانم. انگار که گناه است چنین طعمی را چشیدن در این تاریکی سنگینی که در آن می زی ایم. در حالی که خارج از این عمارت اجسادی در حال سوختن در میان شعله های آتشند. در حالی که انسان هایی در خانه هایشان و در بیمارستان ها تبدیل به لانه ی کرم های انگلی شده اند.
و با این حال من اینجا کنارت هستم، هر شب. و می گذارم نگاه سبزت مثل جریانی خنک از مرداب روحم را نوازش کند. من گناه می کنم، نیل.
کلمات نفر بعدی:
دریاچه
عمارت
باغ
معبد
تسبیح
گور
راهب
گناه می کنم
از زبان تئودور
به جمع مهمانان نگاه می کنم. آن ها روی مبل های مخملی جگری نشسته اند و یک نور آبی ملایم از دسته شمع های آویزان از سقف آن ها را احاطه کرده. انسان و خون آشام کنار همدیگر.
نیل، می دانی؟
زمانی در مهمانی ها غرق در گذشته ام می شدم. کلمات را مثل آوای قورقور می شنیدم. احساس می کردم کنار مردابم. رطوبتش را بر پوستم حس می کردم. انگار انسان نبودم. دوباره همان قورباغه ی سبز کوچک بودم.
من در چیزی فرو می رفتم که نه شبیه واقعیت بود و نه خیال. من در برزخ غوطه ور می شدم.
اما حالا حس می کنم زمین زیر پایم سفت شده.
نیل، انگار وجود تو مثل گردنبندی طلسم شده روحم را در بر گرفته و مرا در واقعیت نگه می دارد، بدون آنکه رنج بکشم. تو که دردهایت را با اندوهی نجیب حمل می کنی. با غمی در چشمانت که مرا در خود غرق نمی کند. فقط می گذارد در آن شنا کنم و هم تئودور انسان باشم و هم تئودور قورباغه. در اینجا، در این عمارت، بین مهمانان و در مرداب، بی آنکه بینشان معلق باشم.
تو روی یک مبل نشسته ای. موقر و با لبخندی کوچک بر لبانت. پوست سفیدت زیر نور آبی رنگ پریده تر از همیشه است، اما با این حال وقتی نگاهش می کنم، قلبم گرم می شود.
چرا؟
تو، نیل خون آشام. موجود خوننوشی که هیچ گاه به نوشیدن خون انسان میل نداشته. و همروحی شاه گابریل. هرچند تو خودت را همروحی سابق او می دانی. می دانم برایت دردآلود است که فکر کنی هنوز به او نزدیکی، در حالی که همه چیز فرق کرده. اما این را هم می دانم که امیدواری بتوانی در کنار من این رنج را بشویی و عشق شاه گابریل را همان طور که هست، بپذیری.
خون آشامی که کنارت نشسته، با تو حرف می زند:
"لرد نیل عزیز، اگر روزی به نوشیدن خون انسان میل پیدا کنی، به چه دلیل خواهد بود؟ تباهی یا رستگاری؟"
صورتت اندکی در هم می رود، اما لبخند از لبانت محو نمی شود.
"پرسش سختیست. هم اکنون حس می کنم تاریکی از من دور شده و به شکل مردابی در دوردست در گوشه ای آرام گرفته. اما نه آن قدر دور که احساس خطر نکنم.
من هیچ گاه به خون انسان لب نزدم، اما نه چون که می خواستم رستگار شوم. همیشه روحم، قلبم دنبال چیز دیگری بود. نه عشقی که یک لحظه بسوزاند و بعد تنها یک خاکستر از آن باقی بماند. عشقی را می خواستم که همیشه در رگ هایم جاری باشد، حتی اگر نتواند غم را کاملا از من بزداید.
اگر روزی بخواهم خون انسان بنوشم، دوست دارم به خاطر تپش هایی آرام در قلبم باشد، چه مایه ی تباهی ام باشد و چه رستگاری."
و جام خون خوکت را از روی میز مقابلت برمی داری و به دهان می بری، در حالی که چشمان سبز روشنت را به من دوخته ای.
و من به تو لبخند می زنم و احساس می کنم خون در رگ هایم می لرزد. نه از ترس نابودی ات به خاطر وسوسه. در تو چیزی هست که مرا به طرزی خطرناک به تو مطمئن کرده. انگار با نگاهت به من می گویی تا وقتی که باشم، هیچ چیز تو را نخواهد کشت، حتی خون انسان.
من از این رگ هایی که از قلبم به قلبت وصل شده و هر شب قطورتر از پیش می شود، هراسانم. انگار که گناه است چنین طعمی را چشیدن در این تاریکی سنگینی که در آن می زی ایم. در حالی که خارج از این عمارت اجسادی در حال سوختن در میان شعله های آتشند. در حالی که انسان هایی در خانه هایشان و در بیمارستان ها تبدیل به لانه ی کرم های انگلی شده اند.
و با این حال من اینجا کنارت هستم، هر شب. و می گذارم نگاه سبزت مثل جریانی خنک از مرداب روحم را نوازش کند. من گناه می کنم، نیل.
کلمات نفر بعدی:
دریاچه
عمارت
باغ
معبد
تسبیح
گور
راهب
افرادی که لایک کردند
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/02/31
تولد نقش: 1405/03/07
آخرین ورود: دیروز ساعت 13:12
از: هر جایی که شایعه هم اونجاست
پستها:
31

کلمات فعلی: خاطرات، رود، نقرهای، جادوی سیاه، کلاغ، ققنوس
ریتا روی مبل قرار گرفته توی گوشهای ترین قسمت اتاق نشسته بود و توجهی به کلاغش که با چشم های مظلومش بهش نگاه میکرد و منتظر غذا بود نداشت.
به روزنامهی افتاده روی میز و کلمات نوشته شده با جوهر نقرهای روش، که بهش نیشخند میزد خیره شده بود...
همون کلماتی که خودش نوشته بود!
رودخونهای از افکار مختلف و همینطور متضاد به ذهنش هجوم آورده بودن؛ و ریتا سعی داشت که با قلابی ضعیف و شکننده، از این رودخونه پرخروش، بهترین صید رو بیرون بکشه!
«پس عدالت چی میشه؟»
این جمله از دو ساعت پیش که از زبون یکی از مخاطب های دیلی پرافت بیرون اومده بود تا همین لحظه توی مغزش رژه میرفت...
واقعا عدالت چی میشد؟
صدای کلاغ بیچاره اونو از فکرش بیرون کشید.
بلند شد تا بهش غذا بده .
همینطور که به سمت کلاغ میرفت متوجه قاب روی دیوار شد...
قابی که هر روز جلو چشمش بود ولی هیچوقت اونطوری که باید بهش توجه نکرده بود...
تنها چیزی که توی خاطراتش از این تابلو پیدا کرد مربوط به سالها پیش بود؛ زمانی که پدرش اون رو به دیوار نصب کرد.
قاب به نظر ریتا خیلی زیبا اومد، رنگ سیاه و سفید توی هم میلغزیدن، از روی هم سر میخوردن، مخلوط میشدن و دوباره از هم جدا میشدن...
چه تعادل شگفت انگیزی!
ظرف غذای پرنده از دستش افتاد و نفسش توی سینش حبس شد!
حرف سالازار رو به خاطر آورده بود....
«سیاهی و سفیدی برای تعادل بخشیدن به دنیا در کنار هم وجود دارن!»
برای به تعادل رسیدن دنیا به ازای جبهه مرگخواران، محفل ققنوس وجود داره.
به ازای جادوی سیاه، جادوی سفید وجود داره.
به ازای هر قاتل، مقتولی وجود داره.
به ازای هر ظالم، مظلومی وجود داره.
به ازای هر اقیانوس، کویری وجود داره.
و به ازای هر متمکن، فقیری وجود داره...
همینطور که روی زمین زانو زد تا غذای ریخته شده رو جمع کنه با خودش زمزمه کرد:«توی یه دنیای متعادل، عدالتی وجود نداره!»
کلمات نفر بعد: قورباغه، طلسم، گردنبند، سبز، مرداب، پوست
ریتا روی مبل قرار گرفته توی گوشهای ترین قسمت اتاق نشسته بود و توجهی به کلاغش که با چشم های مظلومش بهش نگاه میکرد و منتظر غذا بود نداشت.
به روزنامهی افتاده روی میز و کلمات نوشته شده با جوهر نقرهای روش، که بهش نیشخند میزد خیره شده بود...
همون کلماتی که خودش نوشته بود!
رودخونهای از افکار مختلف و همینطور متضاد به ذهنش هجوم آورده بودن؛ و ریتا سعی داشت که با قلابی ضعیف و شکننده، از این رودخونه پرخروش، بهترین صید رو بیرون بکشه!
«پس عدالت چی میشه؟»
این جمله از دو ساعت پیش که از زبون یکی از مخاطب های دیلی پرافت بیرون اومده بود تا همین لحظه توی مغزش رژه میرفت...
واقعا عدالت چی میشد؟
صدای کلاغ بیچاره اونو از فکرش بیرون کشید.
بلند شد تا بهش غذا بده .
همینطور که به سمت کلاغ میرفت متوجه قاب روی دیوار شد...
قابی که هر روز جلو چشمش بود ولی هیچوقت اونطوری که باید بهش توجه نکرده بود...
تنها چیزی که توی خاطراتش از این تابلو پیدا کرد مربوط به سالها پیش بود؛ زمانی که پدرش اون رو به دیوار نصب کرد.
قاب به نظر ریتا خیلی زیبا اومد، رنگ سیاه و سفید توی هم میلغزیدن، از روی هم سر میخوردن، مخلوط میشدن و دوباره از هم جدا میشدن...
چه تعادل شگفت انگیزی!
ظرف غذای پرنده از دستش افتاد و نفسش توی سینش حبس شد!
حرف سالازار رو به خاطر آورده بود....
«سیاهی و سفیدی برای تعادل بخشیدن به دنیا در کنار هم وجود دارن!»
برای به تعادل رسیدن دنیا به ازای جبهه مرگخواران، محفل ققنوس وجود داره.
به ازای جادوی سیاه، جادوی سفید وجود داره.
به ازای هر قاتل، مقتولی وجود داره.
به ازای هر ظالم، مظلومی وجود داره.
به ازای هر اقیانوس، کویری وجود داره.
و به ازای هر متمکن، فقیری وجود داره...
همینطور که روی زمین زانو زد تا غذای ریخته شده رو جمع کنه با خودش زمزمه کرد:«توی یه دنیای متعادل، عدالتی وجود نداره!»
کلمات نفر بعد: قورباغه، طلسم، گردنبند، سبز، مرداب، پوست
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1405/3/27 22:14:36
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1405/3/27 22:20:50
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1405/3/27 22:35:23
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1405/3/27 22:44:12
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1405/3/27 23:32:45
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1405/3/27 22:20:50
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1405/3/27 22:35:23
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1405/3/27 22:44:12
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1405/3/27 23:32:45
میبینم که اینجا یه خبراییه
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/03/15
تولد نقش: 1405/03/17
آخرین ورود: یکشنبه 14 تیر 1405 09:21
از: توی کتابخونه یه گوشه دنج
پستها:
51

کلمات فعلی: ویران، کاخ، رز سفید، تنهایی، قطره، هیاهو، تاریک
_نه، اینطور نمیشه!
با ناامیدی فریاد کشیدم و یادداشتی که در دست داشتم مچاله کردم.
مثل همیشه بودن را کتابخانه را به همه چیز ترجیح میدادم و از تنهایی خود لذت میبردم؛جایی که جز کتاب ها کسی حرفی برای گفتن ندارد و از هیاهو بیرون در امان هستم.
من، جادوآموز سال اول بودم و همیشه شیفته تاریخ جادوگری، مخصوصا داستانهای پنهان و فراموش شده. اما این نامه از وزارت سحر و جادو، حتی من هم نگران کرده بود. نامهای درباره یک کاخ متروکه در نزدیکی جنگل ممنوعه که ظاهراً در گذشته مرکز جادوی سیاه بوده است. من که همیشه دنبال ماجراجویی بودم، این موضوع را غیرقابل چشمپوشی میدونستم.
_این کاخ... حتماً باید یه چیزی داشته باشه.
و همینطور با خودم غرغر میکرد:
_یه راز، یه قدرت... یا شاید فقط یه مشت خاطره ... .
_اصلا اهمیتی نداره من باید به اونجا برم.
ناگهان، صدایی آرام از پشت قفسهها شنیده شد.
_خانم پاتیل، در این ساعات پایانی روز، به دنبال چه چیزی هستید؟
برگشتم و پروفسور فلیت ویک را که به من خیره شده بود دیدم.
برای جمع کردن گندی که زده بودم گفتم:
_استاد! داشتم درباره این کاخ باستانی که در نامهای از وزارت بهش اشاره شده بود، تحقیق میکردم.
و بعد نامه را به او نشان دادم.
_میگن قبلاً مرکز جادوی سیاه بوده.
پروفسور با دقت نامه را خواند.
_آه، بله. کاخ بلکوود. بسیار قدیمی و پر از افسانهها. میگویند در باغش، تنها یک رز سفید میروید که در شبهای مهتابی میدرخشد.
_واقعا؟
_میشه دربارهاش بیشتر بدونم؟
_البته. اما احتیاط شرط عقل است، پادما. این مکانها میتوانند بسیار خطرناک باشند. حتی یک قطره جادوی سیاه، میتواند عواقب جبرانناپذیری داشته باشد.
آن شب صبرم به سر آمد و با کولهپشتی کوچکی که شامل چوبدستی، چند معجون و یک نقشه قدیمی هاگوارتز بود، مخفیانه از قلعه خارج شدم. هوا سرد و تاریک بود و تنها نور ماه، راهنمای من بود.
به سمت جنگ ممنوعه راه افتادم.
وقتی به دروازه کاخ رسیدم کنده کاری های روی دروازه نظرم را جلب کرد با اینکه در بسیار قدیمی و پوسیده بود ولی میشد کنده کاری هایی را که از بنیانگذاران هاگوارتز و موجودات افسانه ای بود خیلی راحت دید.
در را به آرامی باز کردم و وارد شدم.
کاخی ویران،خالی از سکنه و مرموز
همانطور که در حیاط کاخ قدم میزدم ناگهان نوری عجیب مرا به سمت خود جذب کرد جلوتر که رفتم رز سفیدی را دیدم که پروفسور فلیت ویک میگفت، حتی از آن چیز که وصفش میکرد هم زیباتر بود .
من که مبهوت گل شده بودم ناگهان باشنیدن صدای عجیبی که به هر چیزی میخورد جز یک ساحره پا به فرار گذاشتم.
بعد ها فهمیدم آن صدا ،صدای یکی از موجودات جادویی هاگرید بود که برای اینکه به دست کسی نیوفتد در آنجا او را مخفی کرد بود .
کلمات نفر بعد: خاطرات، رود،نقره ای،جادوی سیاه،کلاغ، ققنوس
_نه، اینطور نمیشه!
با ناامیدی فریاد کشیدم و یادداشتی که در دست داشتم مچاله کردم.
مثل همیشه بودن را کتابخانه را به همه چیز ترجیح میدادم و از تنهایی خود لذت میبردم؛جایی که جز کتاب ها کسی حرفی برای گفتن ندارد و از هیاهو بیرون در امان هستم.
من، جادوآموز سال اول بودم و همیشه شیفته تاریخ جادوگری، مخصوصا داستانهای پنهان و فراموش شده. اما این نامه از وزارت سحر و جادو، حتی من هم نگران کرده بود. نامهای درباره یک کاخ متروکه در نزدیکی جنگل ممنوعه که ظاهراً در گذشته مرکز جادوی سیاه بوده است. من که همیشه دنبال ماجراجویی بودم، این موضوع را غیرقابل چشمپوشی میدونستم.
_این کاخ... حتماً باید یه چیزی داشته باشه.
و همینطور با خودم غرغر میکرد:
_یه راز، یه قدرت... یا شاید فقط یه مشت خاطره ... .
_اصلا اهمیتی نداره من باید به اونجا برم.
ناگهان، صدایی آرام از پشت قفسهها شنیده شد.
_خانم پاتیل، در این ساعات پایانی روز، به دنبال چه چیزی هستید؟
برگشتم و پروفسور فلیت ویک را که به من خیره شده بود دیدم.
برای جمع کردن گندی که زده بودم گفتم:
_استاد! داشتم درباره این کاخ باستانی که در نامهای از وزارت بهش اشاره شده بود، تحقیق میکردم.
و بعد نامه را به او نشان دادم.
_میگن قبلاً مرکز جادوی سیاه بوده.
پروفسور با دقت نامه را خواند.
_آه، بله. کاخ بلکوود. بسیار قدیمی و پر از افسانهها. میگویند در باغش، تنها یک رز سفید میروید که در شبهای مهتابی میدرخشد.
_واقعا؟
_میشه دربارهاش بیشتر بدونم؟
_البته. اما احتیاط شرط عقل است، پادما. این مکانها میتوانند بسیار خطرناک باشند. حتی یک قطره جادوی سیاه، میتواند عواقب جبرانناپذیری داشته باشد.
آن شب صبرم به سر آمد و با کولهپشتی کوچکی که شامل چوبدستی، چند معجون و یک نقشه قدیمی هاگوارتز بود، مخفیانه از قلعه خارج شدم. هوا سرد و تاریک بود و تنها نور ماه، راهنمای من بود.
به سمت جنگ ممنوعه راه افتادم.
وقتی به دروازه کاخ رسیدم کنده کاری های روی دروازه نظرم را جلب کرد با اینکه در بسیار قدیمی و پوسیده بود ولی میشد کنده کاری هایی را که از بنیانگذاران هاگوارتز و موجودات افسانه ای بود خیلی راحت دید.
در را به آرامی باز کردم و وارد شدم.
کاخی ویران،خالی از سکنه و مرموز
همانطور که در حیاط کاخ قدم میزدم ناگهان نوری عجیب مرا به سمت خود جذب کرد جلوتر که رفتم رز سفیدی را دیدم که پروفسور فلیت ویک میگفت، حتی از آن چیز که وصفش میکرد هم زیباتر بود .
من که مبهوت گل شده بودم ناگهان باشنیدن صدای عجیبی که به هر چیزی میخورد جز یک ساحره پا به فرار گذاشتم.
بعد ها فهمیدم آن صدا ،صدای یکی از موجودات جادویی هاگرید بود که برای اینکه به دست کسی نیوفتد در آنجا او را مخفی کرد بود .
کلمات نفر بعد: خاطرات، رود،نقره ای،جادوی سیاه،کلاغ، ققنوس
افرادی که لایک کردند
°Sapere Aude°
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج