ورود
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[educate]] خرید در دیاگون

عنوان: خرید یک کتاب نادر
در کوچه دیاگون، غبارآلود و شلوغ، اسنیپ با قدم هایی مطمئن به سمت «فلاسک و قلمدان» میرفت. او به دنبال یک نسخهٔ نادر از «معجونهای پیشرفته برای جادوگران حرفه ای» بود. فروشنده با لبخندی چرب و نرم به او خوشامد گفت: «آقای اسنیپ! چه افتخاری! امروز چه چیزی میپسندید؟»
اسنیپ بدون اینکه نگاهی به فروشنده بیندازد، با صدایی سرد و برنده گفت: «کتابی که هفتهٔ پیش سفارش دادم. و لطفاً به من نگویید «چه افتخاری»، چون این تنها افتخار شماست که من به این مغازه پا گذاشته ام.»
فروشنده با ترس کتاب را از پشت پیشخوان بیرون آورد. اسنیپ آن را با دقتِ یک معجونساز ورق زد، لبخندی کوتاه (که بیشتر شبیه اخم بود) بر لب آورد و با چوبدستی اش کیسه ای از طلا را روی میز گذاشت. قبل از خروج، بدون نگاه به عقب گفت: «اگر نسخهٔ بعدی را زودتر از موعد بیاورید، شاید از آتش گرفتن مغازهتان جلوگیری کنم.»
فروشنده تا مدت ها پس از رفتن اسنیپ، همچنان میلرزید.
افرادی که لایک کردند

نارسیسا وارد مغازهی چوبدستی «اولیواندر» شد. بوی چوب و جادو، فضا را پر کرده بود. او با وقار همیشگیاش به سمت پیشخوان رفت، اما نگاهش به چوبدستیها نبود. نگاهش به فروشنده بود.
فروشنده، مردی جوان با چشمانی مضطرب، پشت پیشخوان ایستاده بود و با بیقراری انگشتانش را روی چوبدستیها میکوفت. نارسیسا لبخندی سرد زد. یک نگاه، کافی بود تا بفهمد:
این مرد، اولین بار است که مغازه را به تنهایی اداره میکند. عصبی است. از اشتباه کردن میترسد.
نارسیسا بدون اینکه کلمهای بگوید، به سمت قفسهی چوبدستیهای ساختهشده از شمشاد رفت. انگشتانش را روی یکی از آنها کشید و سپس به آرامی، آن را به سمت فروشنده گرفت.
فروشنده با عجله گفت: «خانم، آن چوبدستی... خیلی خاص است. شاید برای شما مناسب نباشد.»
نارسیسا نگاهش را به چشمان فروشنده دوخت. نه با تهدید، نه با خشم، فقط با یک نگاه سرد و عمیق. آنقدر عمیق که فروشنده نفسش را حبس کرد. سپس، با لحنی که آرامتر از نجوا بود، گفت: «من برای تشخیص مناسب بودن، به نظر تو نیازی ندارم. فقط این چوبدستی را برایم بستهبندی کن.»
فروشنده بدون اینکه جرأت مخالفت کند، چوبدستی را برداشت. دستانش میلرزید. نارسیسا لبخندی کوتاه زد و پول را روی پیشخوان گذاشت، دقیقاً به اندازهی قیمت. نه بیشتر، نه کمتر.
وقتی از مغازه خارج شد، چوبدستی را در دست گرفت و با خود زمزمه کرد:
«همیشه نگاه اول، ارزشمندترین است.»
@نارسیسا بلک
---
قدرت نارسیسا!
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
افرادی که لایک کردند

)پا به دنیای جادویی کوچه جادوگرهای دیاگون می گذارم. روباه جادویی گریندلوالد دیگر همراهم نیست. فراموش نکردم که قرار است از اینجا به کوچه ناکترن بروم تا کتاب جادوی سیاه را بخرم. گوی جادویی که قرار است به جای پول بدهم همراه دارم.
در کوچه دیاگون راه می روم آهسته و آرام. عجله ندارم. عجله داشتن نشان ضعف است. مثل هر زمانی متین و باوقار جلو می روم. ویترین مغازه ها را هم نگاه می کنم.
«گربه!»
این را با ذوق می گویم. چون گربه دیده ام. اما گربه توی ویترین مغازه حیوان خانگی فروشی بی قرار این طرف و آن طرف می رود.
قدم های بلندتر برمی دارم. وارد مغازه می شوم. از بوی بد بینی ام را جمع می کنم. معلوم است اصلاً به حیوانات آنجا خوب رسیدگی نمی کنند.
«صاحب اینجا کیه؟»
مرد خپل قدکوتاه ریشویی خودش را می خاراند و پشت دخل می آید.
«خانوم خانوما چی لازم دارن؟»
«شاید بهتر باشه اول آداب معاشرت با یک بانوی متشخص رو یاد بگیرید آقا.»
مرد خپل جا خورد و با عصبانیت چیزهایی می گوید اما متوجه نمی شوم چون به او گوش نمی دهم. با دهان باز از خشم به حیوانات بیچاره نگاه می کنم که در قفس هایی که برایشان کوچک و تنگ است زندانی هستند. جغدی نمی تواند حتی بالش را یک لحظه باز کند. گربه های زیادی که در قفس ها هستند و نمی توانند بروند دستشویی یا خودشان را تمیز کنند. صاحب مغازه ستمگر است.
«هی خانوم اگه چیزی نمی خوای هری بیرون.»
چشم های سبزم حالا توی کاسه ی چشم مستقیم به قیافه کریه مرد خپل زل زده است.
«فِسماتوس...»
مرد خپل خودش را خیس می کند و می لرزد. کف از دهانش بیرون می آید. کوچک می شود. آب می رود. یک قفس خالی کوچک از طاقچه پرواز می کند و می آید. مرد خپل به داخلش کشیده می شود. در بسته می شود. حالا او هم مثل حیوان های بیچاره آنجاست. گرفتار شده.
«باشه می رم بیرون. ولی با گربه هام.»
یکی یکی قفس ها باز می شود. جغدها پرواز می کنند و از در مغازه بیرون می روند دنبال زندگی شان.
گربه ها می ترسند اما بعد دیگر نمی ترسند. می آیند دور من جمع می شوند.
«حالا دیگه من مامان شما هستم. قفس بی قفس. بریم.»
مرد خپل که جایش تنگ است و می بیند همه حیواناتش را فراری دادم می خواهد ناسزا بگوید اما به جای ناسزا این صدا را می دهد: «میو»
کنار در می روم. گربه ها دنبالم بیرون می آیند. برایشان آب و غذای تازه احضار می کنم.
برمی گردم به مغازه و می گویم: «وقتی پای گربه ها وسط باشه، من رحم نمی کنم. مردک چندش از گرسنگی می میری و هیچ کس نه صدات رو می شنوه نه می بینتت. بای بای.»
در پشت سرم بسته می شود و علامت رویش نوشته: «تا اطلاع ثانوی تعطیل است.»
---
@ویندا روزیه
لذت بردم از داستانی که نوشتی و شخصیتی که ویندا از خودش نشون داد!
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
افرادی که لایک کردند


و بچه های سر به هوا و حواس پرت و احمقی که بی هدف توی کوچه پرسه میزدن و با دیدن زرق و برق مغازه ها کاملا فراموش کرده بودن برای چی اینجان!
همه اینا چیزایی هستن که ریتا عاشقشون بود.
از همه بیشتر همون بچه های احمق و حواس پرت و خوش بین...
همون ها بودن که به ریتا قدرت میدادن...
قدرت کنترل ذهن هاشون رو!
هیچ چیز برای ریتا خوشایند تر از تسلط به ذهن های ساده بچه ها نبود؛
ماده خام اصلی!
لبخندی زد که توی تک تک اجزای صورتش پخش شد، هوا رو توی سینش کشید و حرکت کرد...
از جلوی شلوغ ترین ویترین که طبق معمول مغازه لوازم کوییدیچ بود رد شد و به ردا فروشی رسید.
دستش رو به سمت دستگیره برد تا در رو باز کنه...
اما قبل از اون توجهش به سه تا بچه که دور هم جمع شده بودن، سرشون رو پایین انداخته بودن و به چیزی توی دست هاشون خیره شده بود، جلب شد.
_ مافلدا نوبت توئه زود باش بازش کن!
همزمان با بالا پریدن قورباغه شکلاتی صدای جیغ بچه هم بلند شد:
_ باورم نمیشه!
کارت دامبلدور برام در اومده!
دو بچه دیگه با حسرت به کارت مافلدا چشم دوختن.
یکی از اونها گفت:
_ خوش به حالت من تو کلکسیونم عکس دامبلدور رو ندارم
میشه با هم عوض کنیم؟بچه دیگه که اسمش ماریوس بود گفت:
_ نه! نه! با من عوض کن به جاش بهت سه تا کارت میدم!

مافلدا کارت دامبلدور رو سفت چسبید و با حس غرور و پیروزی گفت:
_نه بچه ها ! من کارتمو عوض نمیکنم!

_ وای خدای من! چه بدشانسی بزرگی! کارت دامبلدور؟ من اگر جای تو بودم از ناراحتی میزدم زیر گریه!

این صدای ریتا بود که چینی به بینیش انداخته بود و با انزجار به عکس دامبلدور که در حال لبخند زدن بود نگاه میکرد!
بچه ها با تعجب به سمت ریتا برگشتن و مافلدا که خشم توی چهرش موج میزد گفت:
_اصلا میدونی دامبلدور کیه؟
اون بهترین مدیر بین همه مدیر های گذشته و احتمالا اینده هاگوارتزه!
_معلومه که میشناسمش! ولی مثل اینکه شما هنوز درست نشناختینش! دامبلدور هیچوقت بهترین مدیر هاگوارتز نبوده و نخواهد بود!
اصلا بزارید براتون توضیح بدم...
ده دقیقه بعد ریتا با بچه ها خداحافظی کرده بود و دوباره به سمت مغازه ردا فروشی حرکت میکرد.
و همزمان اون سه نفر رو زیر نظر داشت...
_ ماریوس! نظرم عوض شد باهات عوض میکنم!
_نه! نه! ممنونم. منم نظرم عوض شد دیگه نمیخوامش...
لبخند ریتا حالا از قبل هم پررنگ تر شده بود؛
در مغازه رو باز کرد و داخل شد؛
ببخشید یه ردا مناسب سایز خودم میخوام!
----------------
خب همون طور که مشخصه ویژگی میشه علاقه به کنترل کردن ذهن دیگران

---
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1405/3/26 17:30:14
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/27 10:06:56

آبرفورث بعد از اینکه از اون در عجیب و غریب آجری رد شد رفت تا وسایلش رو بخره
(ولی حواسش نبود که آلبوس که کمکش کرد از در رد بشه چند
آبرفورث داشت با دقت به همه چی نگاه می کرد؛ یکی داشت جاروی کهنه پرنده می فروختنقل قول:
آبرفورث با خودش گفت: منم که تازه واردم می دونم اون جارو ها پرنده نیستن
یکی دیگه داشت قابلمه خودجوش می فروخت
آبرفورث دستش را برد توی جیبش. کیسه پول را فشار داد. محکم کرد. بعد...
ایستاد.تازه یادش آمده بود که مادرش هنوز پول تو جیبی این ماهش را نریخته بود.
آبرفورث اخمی کرد. با خودش گفت: «مرلین لعنت کنه... اممم ....نه یعنی....منظروم این بود که مرلین لعنت کنه آلبوس رو اهههه همه پول تو جیبی هارو اون داره می گیره، سایت جادوگران هم که هم کم پول میده و هم آخر ماه میده و اصلا به درد نمی خوره تازه همون مقدار کم رو هم بخوای بگیری باید صد جور پست و رول و داستان و... والا مگه مدرسه ماگلیه؟ از مرلین که پنهون نیست از شما چه پنهون اونا همش یه چیزی به نام اساء نساء مشاء یه همچین چیزی دارن که همش باید بنویسن»
آلبوس که تا حالا چند قدم جلوتر رفته بود، برگشت. «چی شد؟ چرا ایستادی؟»
آبرفورث با عصبانیت گفت:
اهههه تو باز پیدات شد؟ مگه همون موقع نرفتی؟
آلبوس جوابی نداد
آبرفورث داشت ویترین مغازه رو نگاه می کرد. از یه چوب به شدت خوشش اومده بود. انگار، انگار که اونو یادش آریانا می انداخت
صدای تق تق سُم بز در گوشش پیچید.
«پول نداری، پسر. مادرت یادش رفته. سایت جادوگران هم که تا آخر ماه بهت کمتر از 20 تا گالیون میده... اونم اگه بیست تا داستان بنویسی و هفتاد تا کامنت بذاری...»
آبرفورث زیر لب غر زد: «میدونم بز جان... میدونم.ولی چه کنم؟ هان!؟ چه کنم؟»
آلبوس پرسید: «با کی حرف میزنی؟»
«هیچکس. ساکت باش. اهههه اصلا تو چرا هنوز هستی نمی خواهی بری؟»
آبرفورث نگاهی به آلبوس انداخت(خب بالاخره اون داداشش بود هر چقدر هم که ازش بدش می اومد باز هم دوست نداشت مثل آریانا از دستش بده) و بعد ویترین را نگاه کرد. بعد نگاهی به جیب خالیاش. بعد دوباره به چوبدستی که دوست داشت.
اون تصمیمش رو گرفت.
نه اینکه تصمیم درستی باشد. ولی تنها راه بود.
برگشت به سمت آلبوس. گفت: «آلبوس... یه کاری برام بکن.»
آلبوس ابرو بالا انداخت. «اوففف چه عجب با ما درست حرف زدی!چی می خواهی حالا؟»
آبرفورث نفس عمیقی کشید. حرف زدنش سخت بود. مخصوصاً با آلبوس.
گفت: «پول داری؟ قرض بده. بعداً پس میدم.»
آلبوس مکثی کرد. بعد دست کرد توی ردایش و یک کیسه کوچک درآورد. وزن کرد. انداخت طرف آبرفورث.
آبرفورث کیسه را گرفت. سنگین بود. حسابی سنگین.
«چندتاست؟» پرسید.
«کافی برای یک چوبدستی خوب. و یک جغد. اگه ولخرجی نکنی.»
آبرفورث چیزی نگفت.می خواست تشکر کند ولی پشیمون شد. فقط کیسه را فشار داد توی جیبش. بعد برگشت و رفت سمت در مغازه اولیواندر.
صدای بز خیالی دوباره آمد: «از آلبوس پول قرض کردی؟ تو؟ آخه چرا از آلبوس گرفتی؟»
آبرفورث جواب داد: «خفه شو بزجان. مثلا داداشمه هااا»
و رفت تو و چوبش رو خرید
---
برا بزها اسمم میذاری؟
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
---
ممنون هری
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1405/3/23 14:02:51
« مرا از همه بیشتر دوست داشت... ولی دیگه بر نمی گرده 🥀
»


آماندا با چشمانی گرد شده از تعجب وسط کوچهی دیاگون ایستاد.
هر طرف را که نگاه میکرد، چیز تازهای برای دیدن پیدا میشد. جادوگرها و ساحرهها با عجله از کنارش رد میشدند، جغدها از بالای سرش پرواز میکردند و ویترین مغازهها پر از وسایلی بود که تا آن روز فقط اسمشان را شنیده بود.
لبخندی زد و بند کیفش را روی شانهاش جابهجا کرد.
«پس این هم کوچهی دیاگونه... واییی حالا که فکرش رو میکنم بد هم نشد خودم تنها از خونه جیم زدم اگه مامانم الان اینجا بود هی میخواست بهم بگه مندی کمتر سوال بپرس دختر که نباید اینقدر پر حرف باشه ، مندییی مگه بهت نگفتم این قدر ورجه ورجه نکن»

حتی فکر کردن هم بهش عذابم اصلا ایش ولش کن

چند ثانیه بیشتر طول نکشید که کنجکاویاش او را به سمت اولین مغازه کشاند. پشت ویترین چندین قفس دیده میشد و صدای جیرجیر و قارقار از داخل به گوش میرسید.
آماندا دوید و با ورجه ورجه وارد مغازهی حیوانات جادویی شد.

بوی یونجه و پر و بال تازه تمام فضا را پر کرده بود. دخترک با هیجان از کنار قفسها رد شد و جلوی یک جغد برفی ایستاد.
ـ وای... تو فوقالعادهای!
جغد سرش را کج کرد و با نگاهی مغرور به او خیره شد.
مغازهدار که مردی میانسال بود با خنده گفت:
ـ به نظر میرسه اونم از تو خوشش اومده.
آماندا بلافاصله شروع به سؤال پرسیدن کرد:
ـ این جغد چند سالشه؟ سریع پرواز میکنه؟ میتونه نامهها رو توی بارون هم برسونه؟ غذای مورد علاقهاش چیه؟

مغازهدار برای لحظهای مبهوت نگاهش کرد و بعد خندید.
ـ یکی یکی سؤال بپرس دختر جوان!
چند دقیقه بعد، وقتی بالاخره از مغازه بیرون آمد، هنوز دربارهی جغدها فکر میکرد. اما ناگهان تابلوی مغازهای در آن سوی خیابان توجهش را جلب کرد.
الیوندر؛ سازندهی چوبدستی از سال ۳۸۲ پیش از میلاد.
چشمهایش برق زد.
ـ اوه! چوبدستی!

بدون معطلی وارد مغازه شد.
زنگ کوچکی بالای در به صدا درآمد و کمی بعد مردی با موهای سفید از میان قفسهها ظاهر شد.
ـ خانم جوان. برای خرید چوبدستی آمدهای؟
ـ بله قربان!
آقای الیوندر با دقت به او نگاه کرد.
ـ دست غالب؟
ـ راست.
ـ جالب... بسیار جالب...
او شروع به اندازهگیری دستها و بازوهای آماندا کرد؛ کاری که از نظر آماندا عجیبترین اتفاق دنیا بود.
چند دقیقه بعد نخستین چوبدستی را به او داد.
ـ امتحانش کن.
آماندا چوبدستی را تکان داد.
بنگ!
یکی از جعبههای قفسه منفجر شد.
ـ اوه!
ـ نه، نه، نه... قطعاً این یکی نیست.
چوبدستی دوم.
فش!
تعدادی کاغذ در هوا پخش شدند.
ـ ببخشید!
ـ هنوز نه.
چوبدستی سوم را که در دست گرفت، ناگهان احساس گرمای دلپذیری در انگشتانش دوید. نور طلایی کمرنگی از نوک چوبدستی بیرون آمد و در هوا پیچید.
الیوندر لبخند زد.
ـ آها... این یکی خودشه.
آماندا نتوانست لبخندش را پنهان کند.
ـ واقعاً؟
ـ بله. به نظر میرسد چوبدستی هم صاحبش را انتخاب کرده است.
دخترک با هیجان به چوبدستی نگاه کرد. تمام مدت آرزوی ورود به دنیای جادو را داشت و حالا اولین چوبدستی خودش را در دست گرفته بود.
وقتی از مغازه بیرون آمد، آفتاب روی سنگفرشهای کوچه میتابید و کیفش کمی سنگینتر از قبل شده بود؛ اما لبخندش از همیشه بزرگتر بود.
این فقط اولین روزش در کوچهی دیاگون بود و آماندا مطمئن بود که ماجراجوییهای بسیار بیشتری در انتظارش هستند.
---
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/21 16:37:26


وقتی جوزفیل دستم و کشید و منو وارد کوچه کرد مبهوت شدم و دهنم باز موند؛برخلاف اینکه خیلی باریک بود ولی پر از مغازه های جادویی بود که باعث میشد یه چیزی درونم همش منو به کشف کردن اونا ترغيب کنه .
وقتی جوزفیل دید دهنم باز مونده دستش رو جلویه صورتم تکون داد و گفت:{ کجایی} گفتم:{هیچ جا همین جا ، فقط خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم.} گفت:{باشه پس من میرم ؛جایی کار دارم تو خودت میتونی مغازه ها رو پیدا کنی؟ به کمک من نیاز نداری؟} گفتم:{نه خودم میرم مشتاقم زودتر کشف کنم ایجا رو.} گفت:{باشه پس اگه جایی رو پیدا نکردی از بقیه بپرس.فعلا به درود.}
بعد از رفتن جوزفیل تصمیم گرفتم اول برم و ردام رو بخرم پس به سمت مغازه مادام مالکین راه افتادم .
وقتی رسیدم به مادام مالکین سلام کردم و وارد مغازه شدم؛ مادام مالکین بهم گفت روی چهار پایه ای که اونجا به وایستم.
رفتم و روی چهار پایه وایستادم؛بعد مادام با دقت با متر جادویی اندازه میگرفت ، در آخر بعد چند دقیقه مادام مالکین ردای مناسب من رو پیدا کرد و بهم داد، من با شوق تمام لباس رو گرفتم،بهاش رو پرداخت کردم،تشکر کردم و از در خارج شدم .
حالا قدم بعدی گرفتن چوب دستی بود.
دیگه از دیدن مغازه ها خسته شده بودم و ترجیح میدادم هرچه زودتر وسایل مورد نیاز هاگوارتزم رو بگیرم تا بتونم بعد خرید اونها بتونم برم و چیز هایی که دوست دارم رو بخرم؛پس شروع به دویدن کردم . وقتی وارد مغازه شدم بعد از حدود پنج یا شیش بار چوبدستی مناسبم رو پیدا کردم.
وقتی از مغازه بیرون اومدم خسته شده بودم ،ولی هنوز یه مرحله دیگه مونده بود خرید کتابا،پس همه تلاشم رو کردم تا هرچه سریع تر به کتاب فروشی برسم .
وارد کتاب فروشی که شدم یه صف دراز و طولانی بود که همه اونا میخواستن کتابای هاگوارتز رو بخرن . در همون حال جوزفیل رو دیدم که اونم میخواست کتابای سال جدیدش رو بخره ؛ منم رفتم و توی صف وایستادم وقتی نوبتم شد کتابا رو خریدم و از مغازه بیرون زدم.
با اون همه وسیله وضعیتم خیلی خنده دار شده بود کتابای سنگین که هر دو دقیقه یکبار از دستم سر میخوردن ولی با این حال من بازم تسلیم نمیشم و تا حیوون که میخوام ببرم هاگوارتز رو نخرم و به مغازه شوخی فروشی برادرای ویزلی نرم ول کن نیستم؛حیوونی که خیلی نظرم رو جلب کرد یه گربه نارنجی و سفید خیلی بامزه بود ، پس یه لحظه هم درنگ نکردم و اونو خریدم. در آخر هم یه سری به مغازه شوخی فروشی برادرای ویزلی زدم و یه چند تا وسیله شوخی خریدم.
داشتم همین جور توی کوچه قدم میزدم که پشت ویترین یه مغازه یه نیمبوس 2000 دیدم ، همون موقع بود که قیافم شبیه کسایی شد که شکست عشقی خوردن چون من نمیتونستم اونو بخرم مشکل قیمتش نبود بلکه موضوع ممنوعیت داشتن نیمبوس برای سال اولی ها بود .
هیمن جوری که تو ناراحتی فرو رفته بودم شروع کردم به قدم زدن برای برگشتن به هاگوارتز اما توی پس زمینه ذهنم به این فکر میکردم که وقتی به هاگوارتز برم قراره به کدوم گروه برم و با چه کسایی آشنا بشم و خیلی فکرای دیگه... .
پایان
---
عیب نداره پادما به زودی سال اولت رو تموم میکنی و نیمبوس مورد علاقت رو میخری. منم همسن تو که بودم همین حس رو داشتم
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
افرادی که لایک کردند

ویژگی شخصیتی: اه أبوخونده خودت میدونی دیگه معمولا منعطف و ذاتا خفن
ردایم را مرتب و شروع به قدم زدن در کوچه ی پر ازدحام دیاگون کردم. والدینم طی کاری فوری به بانک گرینگوتز رفته و خرید را به خودم سپرده بودند. شاید کار دشواری به نظر نرسد اما خرید سال اول میان تمام این زرق و برق ها که کل روز هم از تماشایشان سیر نمیشدم مرا سرگردان میکرد.
گوشه ای ایستادم؛ نامه ام را باز کردم تا مثل انسان های متمدن با برنامه جلو بروم و چیزی را قلم نیندازم. اول از همه به مغازه ی فلوریش اند بلاتز رفتم چون حقیقتا ترجیح میدادم با پول ناچیزم حداقل کتاب هایم را تمام و کمال دریافت کنم. حدود چهل دقیقه معطل شدم تا نوبتم برسد؛ هیچ گاه چنین جای شلوغی را ندیده بودم. بسته ی سنگین کتاب هایم را زیر بغل گرفتم و هر طور شده بود خودم را به بیرون هل دادم. دم در سکه هایم را چک کردم که در آن شلوغی کسی جیبم را نزده باشد...
وقتی از حسابم مطمئن شدم؛ راهم را به ردا فروشی مادام مالکین رساندم. متاسفانه نمیتوانستم ردای دست دوم بخرم چون فعلا گروهبندی نشده بودم اما همه ی ردا ها متعلق به یکی از گروه ها بودند. با اکراه بسته ی کتاب هایم را که به خودم چسپانده بودم را به مادام مالکین سپردم. بعد از ده دقیقه ردای متناسب را پیدا کرده و پوشیده بودم. جلوی آیینه به خودم نگاه میکردم؛ حالا رؤیای قدیمی من تعبیر شده بود. داشتم رسما عضوی از هاگوارتز میشدم؛ یاد میگرفتم چطور از جادویم استفاده کنم و با افراد گوناگونی ارتباط میگرفتم.
راستی؛ نوارهای دراز آویز زینتی کراواتم قرار بود چه رنگ هایی بگیرند؟ به سرخی خون پاک جوانمردان و به طلایی آفتاب پر شور؟ به تیزی آبی و فضیلت نقره ای؟ به زردی شرافت و متانت مشکی؟ یا مرلینِ ناکرده سبز و نقره ای؟ خوب متوجه بودم که انتخاب کلاه پیر تاثیر زیادی بر روی خودم و آینده ام دارد-البته باز هم میدانستم آدمی چندان فراتر پیچیده است که نمیتوان در ۴ گروه خلاصه کرد...!
با صدای مادام مالکین به خودم آمدم. ردایم را با دقت درآوردم و حساب کردم. میخواستم به سمت نوشت افزاری بروم که تقریبا به پیشانی خودم زدم! چوبدستی را پاک فراموش کرده بودم.
از چند جادوگر محترم آدرس چوبدستی فروشی اولیوندر را پرسیدم و سرانجام خودم را به مغازه رساندم. مغازه خلوت بود در نتیجه به محض ورود باد خنک و هوای تازه ای احساس کردم. منتظر شدم تا ساحره ی کم رویی همراه مادرش چوبدستی اش را بخرد و بعد جلو رفتم:
-سلام... من یه چوبدستی میخوام...
- بله خوب اینجا همه چوبدستی میخوان! این یکی رو امتحان کن.
چوبدستی اول به دلم ننشست. هیچ کار خاصی نکرد؛ بیشتر شبیه یک تکه چوب معمولی بود. اما چوبدستی دوم؛ هر چند شبیه چوبدستی اول؛ اما به نظرم زنده تر بود. چوبدستی را گرفتم و در کمال تعجب توانستم مقداری اکلیل روی میز آقای اولیوندر بپاشم. همان چوبدستی را گرفتم و مسرورانه به سمت نوشت افزاری رفتم.
خیلی سعی کردم وسایلم معمولی باشد تا پولم به حیوان خانگی هم برسد؛ اما خرید نوشت افزار کمرم را شکست. بیخیال حیوان خانگی شدم؛ همین وسایلی که خریده بودم خیلی مرا سر کیف آورده بود. مسرورانه به سمت بانک رفتم تا والدینم را پیدا کنم اما وسط راه یاد پاکت پولی افتادم که مادربزرگم مخفیانه تقدیمم کرده بود.
نیش تا بنا گوش باز به سمت یکی از جغد فروشی ها رفتم؛ پول داخل پاکت برای جغدی انباری با سن و سال حدودا کم بسنده بود. جغد سیاهی گرفتم که جثه ی کوچک و نگاه بی حوصله ای داشت. همانجا نامش را ملخین گذاشتم (خودمم نمیدونم چرا) و رضایتمندانه از مغازه بیرون رفتم و با گام هایی بلند؛ به سوی بانک رفتم.
پ.ن: أبوخونده جان خوندن یه متن به رنگ آبی؛ باعث افزایش دقت و تمرکز روی متن میشه
ولی مرسی که به تمرکز و دقت ما اهمیت میدی
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/9 11:34:26
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/9 11:38:08
(یوحنا ۲۴:۱۲)

راه کوچه ی دیاگون شاید کمی باریک و دراز است اما لذت قدم زدن در کنار مغازه ها و دید زدن چیزمیز های داخل ویترین ها از لذت سر به سر گذاشتن پتونیا با به پرواز دراوردن گل و خار ها قطعا بیشتر است.
لیلی کوچک بین جادوگر ها و ساحره هایی که هر کدام ردا های عجیب و غریب به تن داشتند و در حال خریدن چیز های عجیب تر از لباس هایشان بودند قدم میزد. درحالی که لیست خرید کتاب ها، چوبدستی، رداها و توضیحات اضافه ای اعم از:
«داشتن چه حیواناتی برای شما مجاز است؟ جغد(جغد برفی،جنگلی،انبار و...) گربه(ترجیحا گربتان آزار دهنده نباشد)
موش و وزغ»و چند حیوان دیگر در دستش بود به مغازه های اطراف نگاه میکرد و زیر لب غر میزد:
_مگه گربه هم میتونه آزار دهنده باشه؟
روبروی هر کدام از موارد ذکر شده مغازه ی مناسب برای خرید آن وسیله نوشته شده بود.
برای مثال روبروی لیست کتاب های سال اول نوشته شده بود فلوریش اند بلاتز
و قطعا برای چوبدستی مناسب ترین مغازه در کوچه ی دیاگون مغازه ی آقای اولیوندر بود!
لیلی به اطراف نگاه کرد و بر سردر مغازه ای بسیار بزرگ، فلوریش و بلاتز را یافت.
قطعا گالیون کافی برای خرید تمام وسایلش داشت پس پا به مغازه گذاشت.
همهمه ی زیادی شنیده میشد،ساحره ها و جادوگر های زیادی حضور داشتند که برای خرید کتاب های درسی فرزندانشان آمده بودند.
خیلی ها با چندین کتاب که با ربانی نو و به رنگ بنفش روی هم چیده و بسته بندی شده بودند از مغازه بیرون میرفتند و خیلی ها درحال پیدا کردن کتاب هایشان بودند.
لیلی به سمت زن تقریبا 35_40 ساله ای رفت که دو فرزند پسرش در کنارش ایستاده بودند و او بر سر یکی از آنها که به نظر بزرگ تر از دیگری بود مدام غر میزد و گله میکرد.
_هی پسر امروز زیادی وقت منو گرفتی عجله کن!
پسر بزرگ تر همسنو سال لیلی بود و با دیدن لیلی گوشه ای از ردای مادرش را کشید تا توجه اورا جلب کند.
_سیریوس بهت گفتم عج...
زن چشمش به لیلی کوچک افتاد و رویش را سمت او برگرداند.
_مشکلی پیش اومده خانوم جوان؟
مادر سیریوس قطع به یقین اگر میدانست لیلی یک ماگل زاده است و حتی یکی از اعضای خانواده اش هم رگو ریشه ی جادوگری ندارد آن روز به لیلی محلی نمیداد اما نمیدانست. پس وقتی لیلی از او پرسید که از کجا میتواند کتاب های سال اولش را بگیرد اورا راهنمایی کرد.
لیلی به آن سمتی که خانم بلک گفته بود رفت. مرد جوانی درحال بسته بندی کتاب ها با ربان بنفش بود. برای خیلی ها سبز و برای خیلی ها قرمز میبست. خیلی از افرادی که آنجا بودند هم ربان زرد و آبی داشتند و به نظر می آمد از لیلی بزرگ تر باشند.
لیلی دلیلش را آن لحظه متوجه نشد پس گذاشت مرد برای او ربان بنفش رنگ ببندد و وقتی کتاب ها را از او گرفت از جیب لباسش چند گالیون بیرون آورد و به مرد داد.
آن مرد روی کتاب های لیلی گل بسیار زیبایی گذاشته بود و باعث شد لیلی بسیار شگفت زده بشود.
لیلی سپس از آن خانم و پسر بچه ای که سیریوس نام داشت خداحافظی کرد و به بیرون رفت.
آن گل نظر لیلی را جلب کرده بود پس گوشه ای بر روی نیمکتی چوبی نشست و گل را از زیر ربان بیرون آورد.
_آه ای گل عزیز..اینجا تو اولین هدیه ی من هستی..چه گل زیبایی.. توی دنیای ماگل ها چنین گل قشنگی وجود نداره..شاید جاودان باشی اینطور نیست؟ شاید هم..خیلی زود پژمرده بشی و من، گلبرگ های خشک شده ات رو جمع کنم..اوه! گل عزیزم! گل زیبای من! نگاه کن توی مغازه ی روبرو.. آره منظورم همون جغد زیبایی هست که به من نگاه میکنه! چه جغد شیرینی..
لیلی دید بسیار زیبایی به این دنیا داشت.. شاید در دنیای خودشان هیچگاه یک گل بسیار زیبا و جاودان و جغدی شیرین که نگاهش فقط به او باشد نیافته بود اما اینجا قطعا چیزهای بسیار زیبا تر و غیر یکنواخت تری بودند که لیلی میتوانست با تمام وجودش به آن ها عشق بورزد و دوست بدارد چون از نظر لیلی همه ی چیز های زیبا لایق دوست داشته شدن هستند. درست مثل قلب پاک و زیبای خودش..
---
خوب نوشته بودی. از مامانم انتظاری جز این هم نمیرفت.

تایید شد.
مرحله بعد: گروهبندی
افرادی که لایک کردند

هوای بعد از ظهر کوچه دیاگون مثل همیشه آمیخته با بوی شمعهای در حال سوختن، غبار کتابهای جادویی کهنه و کمی هم بوی فلز داغ از آهنگری بود. دملزا رابینز، با چهرهای که هیچ احساسی در آن خوانده نمیشد – گویی نقابی از جنس سنگ مرمر بر صورت داشت – در میان جمعیت پرهیاهو قدم برمیداشت.دملزا آدم خیلی خوبی است و مهربان، ولی از ذهنپوشی استفاده میکند تا جلوی نفوذ نیروهای تاریکی به ذهنش را بگیرد. هدفش مشخص بود: پیدا کردن یک “دفترچه یادداشت جادویی” که بتواند افکارش را، هرچند نامرئی، به شکلی امن ثبت کند. میدانست که مهارت “ذهنپوشی” او، یعنی توانایی محافظت از ذهنش، بینظیر است، اما همیشه فکر میکرد داشتن یک جایی امن برای ثبت ایدهها و مشاهداتش، حتی اگر کسی قادر به خواندن افکارش نباشد، هوشمندانه خواهد بود.
اولین مغازهای که به آن سر زد، “کتابفروشی فلور بِلوم” بود؛ جایی که قفسهها تا سقف پر از کتابهای جلد چرمی با عناوین مرموز بودند. دملزا با قدمهای آرام و بیصدا وارد شد. فروشنده، پیرمردی با عینکی که روی بینیاش سر خورده بود، با کنجکاوی به او نگاه کرد.
«دنبال چی میگردی، دخترم؟» پیرمرد پرسید و سعی کرد نگاهش را به چهرهی دملزا بدوزد، اما انگار با دیواری نامرئی روبرو بود.
دملزا با صدایی که هیچ هیجانی در آن نبود، پاسخ داد: «یک دفترچه یادداشت. چیزی که… خب، مقاوم باشد.»
چشمان پیرمرد ریز شد. او سالها بود که با جادوآموزان سروکار داشت و حس میکرد چیزی در این دختر عادی نیست. سعی کرد با نگاهش کمی نفوذ کند، شاید سرنخی از خواستهاش بفهمد، اما صورت دملزا مثل یک برکه آرام و بدون موج بود. هیچ فکری، هیچ احساسی، هیچ کنجکاویای در چشمانش دیده نمیشد. پیرمرد شانه بالا انداخت. «مقاوم؟ منظورت چیه؟ ضد آب؟ ضد آتش؟»
دملزا فقط سرش را به آرامی تکان داد. «فقط… مقاوم.»
پیرمرد که حسابی گیج شده بود، او را به سمت قفسهی پشتی مغازه هدایت کرد. آنجا، در میان دفترچههای معمولی، یک جلد چرمی سیاه و ساده به چشم میخورد. هیچ نقش و نگاری نداشت، اما هالهای از انرژی محافظتی دورش حس میشد.
«این یکی چطوره؟» پیرمرد گفت. «دفترچه یادداشت ‘جیسو’. میگن هر چیزی که توش بنویسی، فقط با اجازه خودت خونده میشه. حتی صاحبش هم اگه نخواد، نمیتونه بخوندش.»
دملزا با دقت دفترچه را برداشت. انگشتانش روی جلد نرم و سردش کشیده شد. حس کرد که این دفترچه، درست مثل خودش، اسرار زیادی را در خود نگه میدارد. لبخند بسیار کمرنگی – آنقدر نامحسوس که شاید فقط خودش آن را حس میکرد – روی لبهایش نشست. تواناییاش در حفظ چهرهی بیحالت، این بار به او کمک کرد تا هیچ واکنشی نشان ندهد، حتی وقتی وسیلهای را پیدا کرده بود که با روحیاتش همخوانی داشت.
«قیمتش چقدره؟» دملزا پرسید، صدایش همچنان خنثی بود.
---
تایید شد.
مرحله بعد: گروهبندی
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج