لژیلیمنس در کوچه دیاگون
قدم به کوچه دیاگون گذاشتم و حس آشنایی که بهم دست داد، مرا به یاد روزهای خوش هاگوارتز انداخت. چشمم به مغازه چوبدستی معروف افتاد. هدفم مشخص بود: یافتن چوبدستیای شبیه به چوبدستی قهرمان محبوبم، هری پاتر. ناگهان، نگاه من به چوبدستیای افتاد که گویی از دل کتابها بیرون آمده بود؛ دستهی چوبی پیچخورده و کمی کهنه، درست شبیه همان چوبدستی که بارها در تخیلاتم دیده بودم. با هیجان، ناخودآگاه زمزمه کردم: "این... این همونیه که دنبالش بودم! انگار از ته قلبم اومده!"
فروشنده، پیرمردی با عینکی گرد و موهای سفید، با کنجکاوی پرسید: «چیزی لازم دارید خانم؟»
من که هنوز در شور و هیجان کشف این گنجینه بودم، دستم را به سمت چوبدستی دراز کردم و با صدایی که از شادی میلرزید، گفتم: «بله! این... این همونیه که روح من دنبالشه! انگار خود جادو داره ازش فریاد میزنه! باید مال من باشه!»
پیرمرد لبخندی زد و گفت: «این چوبدستی انرژی خاصی داره. ولی خب، اگه واقعاً احساس میکنی مال توئه...»
قبل از اینکه جملهاش را تمام کند، هیجانم گل کرد و ناخودآگاه گفتم: «اوه! مثل اینکه یه روح درونم بیدار شده! شاید باید اسمش رو بذارم 'لژیلیمنس'!» (نامی که از دنیای هری پاتر به ذهنم رسید).
پیرمرد با تعجب خندید. «خب، 'لژیلیمنس' خانم، اگه واقعاً اینقدر دوستش داری، بیا ببینیم چقدر پول داری؟»
اینجا بود که واقعیت مثل پتک به سرم خورد. جیبهایم خالی بود! با صورتی که از شرم سرخ شده بود، اعتراف کردم: «راستش... من... من در حال حاضر در وضعیت 'بیپولیِ جادویی' هستم! یعنی اصلاً پولی ندارم!»
پیرمرد ابرویی بالا انداخت، اما در چشمانش مهربانی موج میزد. «خب، پس چطور میخوای پول چوبدستی رو بدی، دختر جادوگر؟»
نمیتوانستم تسلیم شوم! انرژی «هری پاتر خوار» درونم فوران کرد. با نگاهی که انگار ستارهای در آن میدرخشید، گفتم: «آقای جادوگر! شما میدونید من چقدر این چوبدستی رو دوست دارم؟ من میتونم براتون یه کاری کنم که هیچ جادوگری تو این کوچه انجام نمیده! من میتونم براتون 'داستانهای زنده' تعریف کنم! میتونم با استفاده از تخیلم، نمایشی از ماجراهای هاگوارتز براتون اجرا کنم، طوری که انگار خودتون وسط جنگ با ولدمورت هستید! یا حتی... لیستی از عجیبترین اشیاء جادویی که تو کتابها هست ولی تو مغازه ندارید، با جزئیات کامل براتون بنویسم! این چوبدستی رو به من بدید، من در عوض، تمام انرژی و داستانهای جادوییم رو به مغازهتون میدم. این یه معاملهی 'داستان و جادو' است!»
پیرمرد لحظهای مکث کرد، انگار داشت به پیشنهاد عجیب من فکر میکرد. سپس لبخندی زد و گفت: «خیلی خب، دخترکِ پرحرف! یه امتحان! برام از جایی بگو که هری پاتر برای اولین بار با یه نیموجبیِ ترسناک روبرو شد، طوری که انگار خودت اونجا ایستادی... اگه تونستی منو هیجانزده کنی، این چوبدستی مال توئه!»
با لبخندی پیروزمندانه، چوبدستی را برداشتم، نفسی عمیق کشیدم و با تمام وجودم شروع به روایت کردن کردم... داستانی که از دل عشق من به دنیای هری پاتر برمیخاست، داستانی که قول میداد جادوی واقعی را به آن پیرمرد نشان دهد.
---
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
@رز ویزلی
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
36 کاربر(ها) آنلاین هستند (25 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
34
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[educate]] خرید در دیاگون
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

ویژگی شخصیتی: کنجکاوی دردسرساز، خودمحور.
دیانا کارتر هیچوقت نفهمید چرا مردم از چیزهای ممنوعه دوری میکنند.
از نظر او، «ممنوع» فقط یک جور دیگرِ گفتنِ «اینجا احتمالاً چیز جالبی هست» بود.
برای بقیهی جادوآموزها، کوچهی دیاگون جایی برای خرید اولین چوبدستی، انتخاب حیوان جادویی یا پیدا کردن وسایل مورد نیازشان بود.
اما دیانا دنبال چیزهای دیگری میگشت.
چیزهایی که قفل داشتند.
چیزهایی که خاک گرفته بودند.
چیزهایی که رویشان نوشته شده بود: «دست نزن.»
چون دقیقاً همان چیزها بودند که ارزش بررسی داشتند.
با همان ظاهر همیشگیاش وارد کوچهی دیاگون شد؛ موهای بلوند، چشمهای سبز خاکستری و چهرهای رنگ پریده که انگار حتی دیدن یک اژدهای واقعی هم نمیتوانست بیشتر از یک نگاه کوتاه هیجانزدهاش کند.
چوبدستیهای براق؟
زیادی عادی بودند.
معجونهای رنگی؟
احتمالاً فقط یک انفجار با ظاهر زیبا.
حیوانات جادویی بامزه؟
زیاد قابل اعتماد نبودند!
بالاخره هیچکس نمیگفت یک موجود بامزه نمیتواند در پنج دقیقهی بعد انگشتت را گاز بگیرد.
دیانا بعد از کمی گشتن، به یکی از مغازههایی رسید که بیشتر شبیه یک انبار وسایل فراموششده بود. گوشهی تاریک مغازه، پشت چند جعبهی قدیمی، قفسهای قرار داشت که معلوم بود سالها کسی سراغش نرفته.
که یعنی دقیقاً همان چیزی بود که دیانا میخواست.
بین چند کتاب قدیمی، یکی توجهش را جلب کرد.
جلد سیاه، قفل فلزی و چند کلمهی بسیار امیدوارکننده روی آن:
«خواندن این کتاب ممنوع است.»
دیانا چند ثانیه به نوشته نگاه کرد.
بعد کتاب را برداشت.
بالاخره چیزی پیدا کرده بود که ارزش وقتش را داشته باشد.
فروشنده وقتی متوجه شد دیانا چه چیزی پیدا کرده، فقط نگاهش کرد.
احتمالاً در ذهنش داشت تمام تصمیمهای زندگیاش را مرور میکرد که باعث شده بود امروز صاحب این مغازه باشد.
کتاب ممنوعه را از دست دیانا گرفت و توضیح داد که این کتاب خطرناک است، نباید باز شود و احتمالاً دلیل خوبی وجود دارد که کسی آن را قفل کرده.
دیانا هم با همان آرامش همیشگی گوش داد.
مشکل اینجا بود که هرچه بیشتر توضیح میدادند چرا نباید کاری را انجام دهد، آن کار برای دیانا جذابتر میشد.
در نهایت، بعد از چند دقیقه بحث و چند نگاه ناامیدانه از طرف فروشنده، دیانا کتاب را خرید.
البته خودش اسمش را «خرید» نمیگذاشت.
بیشتر شبیه «نجات دادن یک کتاب بیاستفاده از یک قفسهی تاریک» بود.
کتاب ممنوعه را زیر بغلش گذاشت و راه افتاد.
البته هنوز کسی نمیدانست ورود یک دختر بلوند با این حجم از کنجکاوی، معمولاً با چند اتفاق عجیب همراه است.
چون دیانا تازه وارد بود.
و خوشبختانه، هنوز کسی او را مقصر نمیدانست.
چند قدم بعد، پسری که کنار یک مغازه ایستاده بود، تصمیم گرفت اولین خریدش از کوچهی دیاگون را ثبت کند و از جغدش عکس بگیرد.
جغد دقیقاً همان لحظه تصمیم گرفت که علاقهای به شهرت ندارد.
بال زد، از روی دست پسر پرید و مستقیم روی کلاه یک جادوآموز دیگر فرود آمد.
جادوآموز بیچاره از ترس عقب رفت، پایش به یک سطل خالی گیر کرد و با صدای بلندی روی زمین افتاد.
چند نفر سریع به سمتش رفتند تا کمکش کنند.
دیانا که از کنار صحنه رد میشد، فقط چند ثانیه نگاه کرد و بعد آرام گفت:
- تصمیمات جغدها واقعاً غیرقابل پیشبینیه.
و به راهش ادامه داد.
هیچکس چیزی نگفت.
چون واقعاً کسی نمیتوانست توضیح دهد چرا یک نفر وسط یک اتفاق عجیب، به جای کمک کردن، دربارهی رفتار جغدها تحقیق میکند.
دیانا هم اهمیتی نداد.
او بالاخره یک کتاب ممنوعه پیدا کرده بود.
این خیلی مهمتر از این بود که یک جغد با زندگی چند نفر دیگر مشکل شخصی پیدا کرده باشد.
کتاب را زیر بغلش محکمتر گرفت و لبخند بسیار کوچکی زد و صحنهی جرم را ترک کرد.
بقیهی مردم هم به داد آن پسرک بخت برگشته که اولین حیوان جادوییاش ریجکتش کرده بود، و جادوآموزی که کله پا شده بود رسیدند و سرپایش کردند، بدون اینکه بدانند شاید دلیل اصلی تمام این ماجرا، همان دختر بلوندی بود که خیلی آرام از کنارشان رد شد.
هرچند دیانا همچنان معتقد بود هیچکدام تقصیر او نیست.
بالاخره فقط چون تمام اتفاقات عجیب همیشه نزدیک او رخ میداد، دلیل نمیشد او باعثشان شده باشد.
حداقل...
هنوز کسی مدرک نداشت.
( اینم اولین پست به سبک سومشخص
)
@دیانا کارتر
---
خیلی قشنگ بود!
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
دیانا کارتر هیچوقت نفهمید چرا مردم از چیزهای ممنوعه دوری میکنند.
از نظر او، «ممنوع» فقط یک جور دیگرِ گفتنِ «اینجا احتمالاً چیز جالبی هست» بود.
برای بقیهی جادوآموزها، کوچهی دیاگون جایی برای خرید اولین چوبدستی، انتخاب حیوان جادویی یا پیدا کردن وسایل مورد نیازشان بود.
اما دیانا دنبال چیزهای دیگری میگشت.
چیزهایی که قفل داشتند.
چیزهایی که خاک گرفته بودند.
چیزهایی که رویشان نوشته شده بود: «دست نزن.»
چون دقیقاً همان چیزها بودند که ارزش بررسی داشتند.
با همان ظاهر همیشگیاش وارد کوچهی دیاگون شد؛ موهای بلوند، چشمهای سبز خاکستری و چهرهای رنگ پریده که انگار حتی دیدن یک اژدهای واقعی هم نمیتوانست بیشتر از یک نگاه کوتاه هیجانزدهاش کند.
چوبدستیهای براق؟
زیادی عادی بودند.
معجونهای رنگی؟
احتمالاً فقط یک انفجار با ظاهر زیبا.
حیوانات جادویی بامزه؟
زیاد قابل اعتماد نبودند!
بالاخره هیچکس نمیگفت یک موجود بامزه نمیتواند در پنج دقیقهی بعد انگشتت را گاز بگیرد.
دیانا بعد از کمی گشتن، به یکی از مغازههایی رسید که بیشتر شبیه یک انبار وسایل فراموششده بود. گوشهی تاریک مغازه، پشت چند جعبهی قدیمی، قفسهای قرار داشت که معلوم بود سالها کسی سراغش نرفته.
که یعنی دقیقاً همان چیزی بود که دیانا میخواست.
بین چند کتاب قدیمی، یکی توجهش را جلب کرد.
جلد سیاه، قفل فلزی و چند کلمهی بسیار امیدوارکننده روی آن:
«خواندن این کتاب ممنوع است.»
دیانا چند ثانیه به نوشته نگاه کرد.
بعد کتاب را برداشت.
بالاخره چیزی پیدا کرده بود که ارزش وقتش را داشته باشد.
فروشنده وقتی متوجه شد دیانا چه چیزی پیدا کرده، فقط نگاهش کرد.
احتمالاً در ذهنش داشت تمام تصمیمهای زندگیاش را مرور میکرد که باعث شده بود امروز صاحب این مغازه باشد.
کتاب ممنوعه را از دست دیانا گرفت و توضیح داد که این کتاب خطرناک است، نباید باز شود و احتمالاً دلیل خوبی وجود دارد که کسی آن را قفل کرده.
دیانا هم با همان آرامش همیشگی گوش داد.
مشکل اینجا بود که هرچه بیشتر توضیح میدادند چرا نباید کاری را انجام دهد، آن کار برای دیانا جذابتر میشد.
در نهایت، بعد از چند دقیقه بحث و چند نگاه ناامیدانه از طرف فروشنده، دیانا کتاب را خرید.
البته خودش اسمش را «خرید» نمیگذاشت.
بیشتر شبیه «نجات دادن یک کتاب بیاستفاده از یک قفسهی تاریک» بود.
کتاب ممنوعه را زیر بغلش گذاشت و راه افتاد.
البته هنوز کسی نمیدانست ورود یک دختر بلوند با این حجم از کنجکاوی، معمولاً با چند اتفاق عجیب همراه است.
چون دیانا تازه وارد بود.
و خوشبختانه، هنوز کسی او را مقصر نمیدانست.
چند قدم بعد، پسری که کنار یک مغازه ایستاده بود، تصمیم گرفت اولین خریدش از کوچهی دیاگون را ثبت کند و از جغدش عکس بگیرد.
جغد دقیقاً همان لحظه تصمیم گرفت که علاقهای به شهرت ندارد.
بال زد، از روی دست پسر پرید و مستقیم روی کلاه یک جادوآموز دیگر فرود آمد.
جادوآموز بیچاره از ترس عقب رفت، پایش به یک سطل خالی گیر کرد و با صدای بلندی روی زمین افتاد.
چند نفر سریع به سمتش رفتند تا کمکش کنند.
دیانا که از کنار صحنه رد میشد، فقط چند ثانیه نگاه کرد و بعد آرام گفت:
- تصمیمات جغدها واقعاً غیرقابل پیشبینیه.
و به راهش ادامه داد.
هیچکس چیزی نگفت.
چون واقعاً کسی نمیتوانست توضیح دهد چرا یک نفر وسط یک اتفاق عجیب، به جای کمک کردن، دربارهی رفتار جغدها تحقیق میکند.
دیانا هم اهمیتی نداد.
او بالاخره یک کتاب ممنوعه پیدا کرده بود.
این خیلی مهمتر از این بود که یک جغد با زندگی چند نفر دیگر مشکل شخصی پیدا کرده باشد.
کتاب را زیر بغلش محکمتر گرفت و لبخند بسیار کوچکی زد و صحنهی جرم را ترک کرد.
بقیهی مردم هم به داد آن پسرک بخت برگشته که اولین حیوان جادوییاش ریجکتش کرده بود، و جادوآموزی که کله پا شده بود رسیدند و سرپایش کردند، بدون اینکه بدانند شاید دلیل اصلی تمام این ماجرا، همان دختر بلوندی بود که خیلی آرام از کنارشان رد شد.
هرچند دیانا همچنان معتقد بود هیچکدام تقصیر او نیست.
بالاخره فقط چون تمام اتفاقات عجیب همیشه نزدیک او رخ میداد، دلیل نمیشد او باعثشان شده باشد.
حداقل...
هنوز کسی مدرک نداشت.
( اینم اولین پست به سبک سومشخص
)@دیانا کارتر
---
خیلی قشنگ بود!
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/14 16:09:50
Chaos follows me
I call it loyalty
I call it loyalty
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/04/28
تولد نقش: 1405/04/31
آخرین ورود: دیروز ساعت 12:08
از: هاگوارتز / اِسپینرز اِند
پستها:
33

(ویژگی های شخصیت :
_دقت و وسواس بینهایت
_خونسردی تهدیدآمیز
_نفوذ و ایجاد وحشت)
عنوان: خرید یک کتاب نادر (نسخهٔ بازنویسی)
کوچهی دیاگون، زیر نورِ غبارآلودِ عصرگاهان، شلوغتر از همیشه بود. صداهای خرید و فروش، چرخیدنِ جاروها و فریادهای فروشندگانِ دورهگرد، در هم میپیچید و فضایی آکنده از جنبوجوشِ همیشگی ایجاد کرده بود. اما در میان این همه آشوب، سوروس اسنیپ با قدم هایی اندازهگیریشده، آهسته و با وقار، از میان جمعیت عبور میکرد. عبای بلند و سیاهش تقریباً روی سنگفرش کشیده میشد و چهرهاش، با بینی عقابی و چشمانی که مثل دو تکه زغال میسوختند، هیچ احساسی را بروز نمیداد. هرکسی که به او نزدیک میشد، ناخودآگاه راه را باز میکرد، گویی حضور سردش، مانعی نامرئی ایجاد میکرد.
او به سمت «فلاسک و قلمدان» رفت، مغازهای که ویترینش پر از کتابهای قدیمی و جلد چرمی بود. اسنیپ با دقتی وسواسگونه، نگاهی به ویترین انداخت و سپس بدون اینکه اجازه بگیرد، در را باز کرد و وارد شد. صدای زنگِ کوچک بالای در، در فضای خلوتِ مغازه پیچید.
فروشنده، مردی لاغر با عینکهای گرد و کتِ قهوهای، با دیدن اسنیپ از جا بلند شد و با لحنی متکلف گفت: «آقای اسنیپ! به فروشگاه کوچک ما افتخار دادید! امروز چه چیزی میتوانم برایتان فراهم کنم؟»
اسنیپ بدون اینکه نگاهی به فروشنده بیندازد، به آرامی به سمت پیشخوان رفت و با نوک انگشتانش، لبهی چند کتاب را لمس کرد. با لحنی سرد و یکنواخت، بدون اینکه حتی نگاهش را از کتابها بردارد، گفت: «نسخهٔ نادرِ «معجونهای پیشرفته برای جادوگران حرفه ای» که هفتهٔ پیش سفارش دادم. آن را کجا گذاشتید؟»
فروشنده که از این لحن صریح و بدون تعارف جا خورده بود، مکثی کرد و با لبخندی ساختگی گفت: «بله! بله! همین جا، پشتِ پیشخوان. بسیار نسخهٔ کمیاب است... فقط چند نسخه در کلِ بریتانیا موجود است...» و در حالی که کتاب را از پشتِ شیشه بیرون میآورد، با حرص گفت: «... و قیمت آن نیز، به همین نسبت بالاست، قربان!»
اسنیپ برای اولین بار، نگاهش را به فروشنده دوخت. نگاهی که مثل تیغ، هر گونه شیطنت و حرصی را آشکار میکرد. با لحنی که از پشتِ دندان هایِ فشرده بیرون میآمد، گفت: «قیمت آن برای من اهمیتی ندارد. ولی آنچه برای من اهمیت دارد، زبانی است که شما به کار میبرید. اگر باز هم به من بگویید «افتخار دادید»، این مغازه را چنان با طلسمِ محو میپوشانم که برای همیشه، حتی در نقشههای وزارتخانه هم پیدا نشود.»
فروشنده که رنگش پریده بود، کتاب را روی پیشخوان گذاشت. اسنیپ آن را با دقتی بیمارگونه ورق زد. چند صفحه را خواند و زیر لب، چند کلمه زمزمه کرد که شبیهِ نقدی بر ترجمهٔ کتاب بود. سپس، کیسهای از طلا را از درونِ عبایش بیرون آورد و به آرامی روی میز گذاشت.
قبل از اینکه در را به سمتِ کوچه باز کند، رو به فروشندهٔ ترسان کرد و با لبخندی که بیشتر به اخم میمانست، گفت: «و اگر نسخهٔ دوم آن را زودتر از موعد پیدا کردید، برایم خبر بفرستید. شاید آن موقع، دیگر مجبور نباشید از حضور من در مغازهتان چنین وحشت زده به نظر برسید.»
اسنیپ بدون نگاه به عقب، مغازه را ترک کرد و در میان غروبِ غبارآلود کوچه دیاگون ناپدید شد. فروشنده تا مدت ها، به کیسهٔ طلا خیره بود، در حالی که دستانش هنوز میلرزید.
@سوروس اسنیپ
---
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
_دقت و وسواس بینهایت
_خونسردی تهدیدآمیز
_نفوذ و ایجاد وحشت)
عنوان: خرید یک کتاب نادر (نسخهٔ بازنویسی)
کوچهی دیاگون، زیر نورِ غبارآلودِ عصرگاهان، شلوغتر از همیشه بود. صداهای خرید و فروش، چرخیدنِ جاروها و فریادهای فروشندگانِ دورهگرد، در هم میپیچید و فضایی آکنده از جنبوجوشِ همیشگی ایجاد کرده بود. اما در میان این همه آشوب، سوروس اسنیپ با قدم هایی اندازهگیریشده، آهسته و با وقار، از میان جمعیت عبور میکرد. عبای بلند و سیاهش تقریباً روی سنگفرش کشیده میشد و چهرهاش، با بینی عقابی و چشمانی که مثل دو تکه زغال میسوختند، هیچ احساسی را بروز نمیداد. هرکسی که به او نزدیک میشد، ناخودآگاه راه را باز میکرد، گویی حضور سردش، مانعی نامرئی ایجاد میکرد.
او به سمت «فلاسک و قلمدان» رفت، مغازهای که ویترینش پر از کتابهای قدیمی و جلد چرمی بود. اسنیپ با دقتی وسواسگونه، نگاهی به ویترین انداخت و سپس بدون اینکه اجازه بگیرد، در را باز کرد و وارد شد. صدای زنگِ کوچک بالای در، در فضای خلوتِ مغازه پیچید.
فروشنده، مردی لاغر با عینکهای گرد و کتِ قهوهای، با دیدن اسنیپ از جا بلند شد و با لحنی متکلف گفت: «آقای اسنیپ! به فروشگاه کوچک ما افتخار دادید! امروز چه چیزی میتوانم برایتان فراهم کنم؟»
اسنیپ بدون اینکه نگاهی به فروشنده بیندازد، به آرامی به سمت پیشخوان رفت و با نوک انگشتانش، لبهی چند کتاب را لمس کرد. با لحنی سرد و یکنواخت، بدون اینکه حتی نگاهش را از کتابها بردارد، گفت: «نسخهٔ نادرِ «معجونهای پیشرفته برای جادوگران حرفه ای» که هفتهٔ پیش سفارش دادم. آن را کجا گذاشتید؟»
فروشنده که از این لحن صریح و بدون تعارف جا خورده بود، مکثی کرد و با لبخندی ساختگی گفت: «بله! بله! همین جا، پشتِ پیشخوان. بسیار نسخهٔ کمیاب است... فقط چند نسخه در کلِ بریتانیا موجود است...» و در حالی که کتاب را از پشتِ شیشه بیرون میآورد، با حرص گفت: «... و قیمت آن نیز، به همین نسبت بالاست، قربان!»
اسنیپ برای اولین بار، نگاهش را به فروشنده دوخت. نگاهی که مثل تیغ، هر گونه شیطنت و حرصی را آشکار میکرد. با لحنی که از پشتِ دندان هایِ فشرده بیرون میآمد، گفت: «قیمت آن برای من اهمیتی ندارد. ولی آنچه برای من اهمیت دارد، زبانی است که شما به کار میبرید. اگر باز هم به من بگویید «افتخار دادید»، این مغازه را چنان با طلسمِ محو میپوشانم که برای همیشه، حتی در نقشههای وزارتخانه هم پیدا نشود.»
فروشنده که رنگش پریده بود، کتاب را روی پیشخوان گذاشت. اسنیپ آن را با دقتی بیمارگونه ورق زد. چند صفحه را خواند و زیر لب، چند کلمه زمزمه کرد که شبیهِ نقدی بر ترجمهٔ کتاب بود. سپس، کیسهای از طلا را از درونِ عبایش بیرون آورد و به آرامی روی میز گذاشت.
قبل از اینکه در را به سمتِ کوچه باز کند، رو به فروشندهٔ ترسان کرد و با لبخندی که بیشتر به اخم میمانست، گفت: «و اگر نسخهٔ دوم آن را زودتر از موعد پیدا کردید، برایم خبر بفرستید. شاید آن موقع، دیگر مجبور نباشید از حضور من در مغازهتان چنین وحشت زده به نظر برسید.»
اسنیپ بدون نگاه به عقب، مغازه را ترک کرد و در میان غروبِ غبارآلود کوچه دیاگون ناپدید شد. فروشنده تا مدت ها، به کیسهٔ طلا خیره بود، در حالی که دستانش هنوز میلرزید.
@سوروس اسنیپ
---
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/5 13:11:28
𝓟𝓻𝓸𝓯𝓮𝓼𝓼𝓸𝓻 𝓢𝓮𝓿𝓮𝓻𝓾𝓼 𝓢𝓷𝓪𝓹𝓮
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/04/28
تولد نقش: 1405/04/31
آخرین ورود: دیروز ساعت 12:08
از: هاگوارتز / اِسپینرز اِند
پستها:
33

(ویژگی شخصیت : ترسناک، قدرت و بی احترامی مودبانه اسنیپ)
عنوان: خرید یک کتاب نادر
در کوچه دیاگون، غبارآلود و شلوغ، اسنیپ با قدم هایی مطمئن به سمت «فلاسک و قلمدان» میرفت. او به دنبال یک نسخهٔ نادر از «معجونهای پیشرفته برای جادوگران حرفه ای» بود. فروشنده با لبخندی چرب و نرم به او خوشامد گفت: «آقای اسنیپ! چه افتخاری! امروز چه چیزی میپسندید؟»
اسنیپ بدون اینکه نگاهی به فروشنده بیندازد، با صدایی سرد و برنده گفت: «کتابی که هفتهٔ پیش سفارش دادم. و لطفاً به من نگویید «چه افتخاری»، چون این تنها افتخار شماست که من به این مغازه پا گذاشته ام.»
فروشنده با ترس کتاب را از پشت پیشخوان بیرون آورد. اسنیپ آن را با دقتِ یک معجونساز ورق زد، لبخندی کوتاه (که بیشتر شبیه اخم بود) بر لب آورد و با چوبدستی اش کیسه ای از طلا را روی میز گذاشت. قبل از خروج، بدون نگاه به عقب گفت: «اگر نسخهٔ بعدی را زودتر از موعد بیاورید، شاید از آتش گرفتن مغازهتان جلوگیری کنم.»
فروشنده تا مدت ها پس از رفتن اسنیپ، همچنان میلرزید.
---
برای این بخش نیازه که توصیف بیشتر، و صحنه های بیشتری از اون اخلاق ببینم. پس اگر میشه یکبار دیگه هم امتحانش کنی و این بار با توصیفات بیشتری از این ویژگی شخصیتت برگردی!
فعلا تایید نشد.
عنوان: خرید یک کتاب نادر
در کوچه دیاگون، غبارآلود و شلوغ، اسنیپ با قدم هایی مطمئن به سمت «فلاسک و قلمدان» میرفت. او به دنبال یک نسخهٔ نادر از «معجونهای پیشرفته برای جادوگران حرفه ای» بود. فروشنده با لبخندی چرب و نرم به او خوشامد گفت: «آقای اسنیپ! چه افتخاری! امروز چه چیزی میپسندید؟»
اسنیپ بدون اینکه نگاهی به فروشنده بیندازد، با صدایی سرد و برنده گفت: «کتابی که هفتهٔ پیش سفارش دادم. و لطفاً به من نگویید «چه افتخاری»، چون این تنها افتخار شماست که من به این مغازه پا گذاشته ام.»
فروشنده با ترس کتاب را از پشت پیشخوان بیرون آورد. اسنیپ آن را با دقتِ یک معجونساز ورق زد، لبخندی کوتاه (که بیشتر شبیه اخم بود) بر لب آورد و با چوبدستی اش کیسه ای از طلا را روی میز گذاشت. قبل از خروج، بدون نگاه به عقب گفت: «اگر نسخهٔ بعدی را زودتر از موعد بیاورید، شاید از آتش گرفتن مغازهتان جلوگیری کنم.»
فروشنده تا مدت ها پس از رفتن اسنیپ، همچنان میلرزید.
---
برای این بخش نیازه که توصیف بیشتر، و صحنه های بیشتری از اون اخلاق ببینم. پس اگر میشه یکبار دیگه هم امتحانش کنی و این بار با توصیفات بیشتری از این ویژگی شخصیتت برگردی!
فعلا تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/3 11:19:07
𝓟𝓻𝓸𝓯𝓮𝓼𝓼𝓸𝓻 𝓢𝓮𝓿𝓮𝓻𝓾𝓼 𝓢𝓷𝓪𝓹𝓮
جزئیات کاربر

«نگاه محاسبه گر»
نارسیسا وارد مغازهی چوبدستی «اولیواندر» شد. بوی چوب و جادو، فضا را پر کرده بود. او با وقار همیشگیاش به سمت پیشخوان رفت، اما نگاهش به چوبدستیها نبود. نگاهش به فروشنده بود.
فروشنده، مردی جوان با چشمانی مضطرب، پشت پیشخوان ایستاده بود و با بیقراری انگشتانش را روی چوبدستیها میکوفت. نارسیسا لبخندی سرد زد. یک نگاه، کافی بود تا بفهمد:
این مرد، اولین بار است که مغازه را به تنهایی اداره میکند. عصبی است. از اشتباه کردن میترسد.
نارسیسا بدون اینکه کلمهای بگوید، به سمت قفسهی چوبدستیهای ساختهشده از شمشاد رفت. انگشتانش را روی یکی از آنها کشید و سپس به آرامی، آن را به سمت فروشنده گرفت.
فروشنده با عجله گفت: «خانم، آن چوبدستی... خیلی خاص است. شاید برای شما مناسب نباشد.»
نارسیسا نگاهش را به چشمان فروشنده دوخت. نه با تهدید، نه با خشم، فقط با یک نگاه سرد و عمیق. آنقدر عمیق که فروشنده نفسش را حبس کرد. سپس، با لحنی که آرامتر از نجوا بود، گفت: «من برای تشخیص مناسب بودن، به نظر تو نیازی ندارم. فقط این چوبدستی را برایم بستهبندی کن.»
فروشنده بدون اینکه جرأت مخالفت کند، چوبدستی را برداشت. دستانش میلرزید. نارسیسا لبخندی کوتاه زد و پول را روی پیشخوان گذاشت، دقیقاً به اندازهی قیمت. نه بیشتر، نه کمتر.
وقتی از مغازه خارج شد، چوبدستی را در دست گرفت و با خود زمزمه کرد:
«همیشه نگاه اول، ارزشمندترین است.»
@نارسیسا بلک
---
قدرت نارسیسا!
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
نارسیسا وارد مغازهی چوبدستی «اولیواندر» شد. بوی چوب و جادو، فضا را پر کرده بود. او با وقار همیشگیاش به سمت پیشخوان رفت، اما نگاهش به چوبدستیها نبود. نگاهش به فروشنده بود.
فروشنده، مردی جوان با چشمانی مضطرب، پشت پیشخوان ایستاده بود و با بیقراری انگشتانش را روی چوبدستیها میکوفت. نارسیسا لبخندی سرد زد. یک نگاه، کافی بود تا بفهمد:
این مرد، اولین بار است که مغازه را به تنهایی اداره میکند. عصبی است. از اشتباه کردن میترسد.
نارسیسا بدون اینکه کلمهای بگوید، به سمت قفسهی چوبدستیهای ساختهشده از شمشاد رفت. انگشتانش را روی یکی از آنها کشید و سپس به آرامی، آن را به سمت فروشنده گرفت.
فروشنده با عجله گفت: «خانم، آن چوبدستی... خیلی خاص است. شاید برای شما مناسب نباشد.»
نارسیسا نگاهش را به چشمان فروشنده دوخت. نه با تهدید، نه با خشم، فقط با یک نگاه سرد و عمیق. آنقدر عمیق که فروشنده نفسش را حبس کرد. سپس، با لحنی که آرامتر از نجوا بود، گفت: «من برای تشخیص مناسب بودن، به نظر تو نیازی ندارم. فقط این چوبدستی را برایم بستهبندی کن.»
فروشنده بدون اینکه جرأت مخالفت کند، چوبدستی را برداشت. دستانش میلرزید. نارسیسا لبخندی کوتاه زد و پول را روی پیشخوان گذاشت، دقیقاً به اندازهی قیمت. نه بیشتر، نه کمتر.
وقتی از مغازه خارج شد، چوبدستی را در دست گرفت و با خود زمزمه کرد:
«همیشه نگاه اول، ارزشمندترین است.»
@نارسیسا بلک
---
قدرت نارسیسا!
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/4/30 17:12:21
جزئیات کاربر

ویژگی شخصیتی: دلسوز و مهربان (
)
پا به دنیای جادویی کوچه جادوگرهای دیاگون می گذارم. روباه جادویی گریندلوالد دیگر همراهم نیست. فراموش نکردم که قرار است از اینجا به کوچه ناکترن بروم تا کتاب جادوی سیاه را بخرم. گوی جادویی که قرار است به جای پول بدهم همراه دارم.
در کوچه دیاگون راه می روم آهسته و آرام. عجله ندارم. عجله داشتن نشان ضعف است. مثل هر زمانی متین و باوقار جلو می روم. ویترین مغازه ها را هم نگاه می کنم.
«گربه!»
این را با ذوق می گویم. چون گربه دیده ام. اما گربه توی ویترین مغازه حیوان خانگی فروشی بی قرار این طرف و آن طرف می رود.
قدم های بلندتر برمی دارم. وارد مغازه می شوم. از بوی بد بینی ام را جمع می کنم. معلوم است اصلاً به حیوانات آنجا خوب رسیدگی نمی کنند.
«صاحب اینجا کیه؟»
مرد خپل قدکوتاه ریشویی خودش را می خاراند و پشت دخل می آید.
«خانوم خانوما چی لازم دارن؟»
«شاید بهتر باشه اول آداب معاشرت با یک بانوی متشخص رو یاد بگیرید آقا.»
مرد خپل جا خورد و با عصبانیت چیزهایی می گوید اما متوجه نمی شوم چون به او گوش نمی دهم. با دهان باز از خشم به حیوانات بیچاره نگاه می کنم که در قفس هایی که برایشان کوچک و تنگ است زندانی هستند. جغدی نمی تواند حتی بالش را یک لحظه باز کند. گربه های زیادی که در قفس ها هستند و نمی توانند بروند دستشویی یا خودشان را تمیز کنند. صاحب مغازه ستمگر است.
«هی خانوم اگه چیزی نمی خوای هری بیرون.»
چشم های سبزم حالا توی کاسه ی چشم مستقیم به قیافه کریه مرد خپل زل زده است.
«فِسماتوس...»
مرد خپل خودش را خیس می کند و می لرزد. کف از دهانش بیرون می آید. کوچک می شود. آب می رود. یک قفس خالی کوچک از طاقچه پرواز می کند و می آید. مرد خپل به داخلش کشیده می شود. در بسته می شود. حالا او هم مثل حیوان های بیچاره آنجاست. گرفتار شده.
«باشه می رم بیرون. ولی با گربه هام.»
یکی یکی قفس ها باز می شود. جغدها پرواز می کنند و از در مغازه بیرون می روند دنبال زندگی شان.
گربه ها می ترسند اما بعد دیگر نمی ترسند. می آیند دور من جمع می شوند.
«حالا دیگه من مامان شما هستم. قفس بی قفس. بریم.»
مرد خپل که جایش تنگ است و می بیند همه حیواناتش را فراری دادم می خواهد ناسزا بگوید اما به جای ناسزا این صدا را می دهد: «میو»
کنار در می روم. گربه ها دنبالم بیرون می آیند. برایشان آب و غذای تازه احضار می کنم.
برمی گردم به مغازه و می گویم: «وقتی پای گربه ها وسط باشه، من رحم نمی کنم. مردک چندش از گرسنگی می میری و هیچ کس نه صدات رو می شنوه نه می بینتت. بای بای.»
در پشت سرم بسته می شود و علامت رویش نوشته: «تا اطلاع ثانوی تعطیل است.»
---
@ویندا روزیه
لذت بردم از داستانی که نوشتی و شخصیتی که ویندا از خودش نشون داد!
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
)پا به دنیای جادویی کوچه جادوگرهای دیاگون می گذارم. روباه جادویی گریندلوالد دیگر همراهم نیست. فراموش نکردم که قرار است از اینجا به کوچه ناکترن بروم تا کتاب جادوی سیاه را بخرم. گوی جادویی که قرار است به جای پول بدهم همراه دارم.
در کوچه دیاگون راه می روم آهسته و آرام. عجله ندارم. عجله داشتن نشان ضعف است. مثل هر زمانی متین و باوقار جلو می روم. ویترین مغازه ها را هم نگاه می کنم.
«گربه!»
این را با ذوق می گویم. چون گربه دیده ام. اما گربه توی ویترین مغازه حیوان خانگی فروشی بی قرار این طرف و آن طرف می رود.
قدم های بلندتر برمی دارم. وارد مغازه می شوم. از بوی بد بینی ام را جمع می کنم. معلوم است اصلاً به حیوانات آنجا خوب رسیدگی نمی کنند.
«صاحب اینجا کیه؟»
مرد خپل قدکوتاه ریشویی خودش را می خاراند و پشت دخل می آید.
«خانوم خانوما چی لازم دارن؟»
«شاید بهتر باشه اول آداب معاشرت با یک بانوی متشخص رو یاد بگیرید آقا.»
مرد خپل جا خورد و با عصبانیت چیزهایی می گوید اما متوجه نمی شوم چون به او گوش نمی دهم. با دهان باز از خشم به حیوانات بیچاره نگاه می کنم که در قفس هایی که برایشان کوچک و تنگ است زندانی هستند. جغدی نمی تواند حتی بالش را یک لحظه باز کند. گربه های زیادی که در قفس ها هستند و نمی توانند بروند دستشویی یا خودشان را تمیز کنند. صاحب مغازه ستمگر است.
«هی خانوم اگه چیزی نمی خوای هری بیرون.»
چشم های سبزم حالا توی کاسه ی چشم مستقیم به قیافه کریه مرد خپل زل زده است.
«فِسماتوس...»
مرد خپل خودش را خیس می کند و می لرزد. کف از دهانش بیرون می آید. کوچک می شود. آب می رود. یک قفس خالی کوچک از طاقچه پرواز می کند و می آید. مرد خپل به داخلش کشیده می شود. در بسته می شود. حالا او هم مثل حیوان های بیچاره آنجاست. گرفتار شده.
«باشه می رم بیرون. ولی با گربه هام.»
یکی یکی قفس ها باز می شود. جغدها پرواز می کنند و از در مغازه بیرون می روند دنبال زندگی شان.
گربه ها می ترسند اما بعد دیگر نمی ترسند. می آیند دور من جمع می شوند.
«حالا دیگه من مامان شما هستم. قفس بی قفس. بریم.»
مرد خپل که جایش تنگ است و می بیند همه حیواناتش را فراری دادم می خواهد ناسزا بگوید اما به جای ناسزا این صدا را می دهد: «میو»
کنار در می روم. گربه ها دنبالم بیرون می آیند. برایشان آب و غذای تازه احضار می کنم.
برمی گردم به مغازه و می گویم: «وقتی پای گربه ها وسط باشه، من رحم نمی کنم. مردک چندش از گرسنگی می میری و هیچ کس نه صدات رو می شنوه نه می بینتت. بای بای.»
در پشت سرم بسته می شود و علامت رویش نوشته: «تا اطلاع ثانوی تعطیل است.»
---
@ویندا روزیه
لذت بردم از داستانی که نوشتی و شخصیتی که ویندا از خودش نشون داد!
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/4/1 17:38:54

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/02/31
تولد نقش: 1405/03/07
آخرین ورود: پنجشنبه 29 مرداد 1405 00:38
از: هر جایی که شایعه هم اونجاست
پستها:
30

بوی دود، سر و صدا، بزرگتر هایی که بی حوصله دست بچه هاشون رو که با ذوق به ویترین مغازه ها چشم دوخته بودن، میکشیدن تا زودتر خریدشون رو انجام بدن؛
و بچه های سر به هوا و حواس پرت و احمقی که بی هدف توی کوچه پرسه میزدن و با دیدن زرق و برق مغازه ها کاملا فراموش کرده بودن برای چی اینجان!
همه اینا چیزایی هستن که ریتا عاشقشون بود.
از همه بیشتر همون بچه های احمق و حواس پرت و خوش بین...
همون ها بودن که به ریتا قدرت میدادن...
قدرت کنترل ذهن هاشون رو!
هیچ چیز برای ریتا خوشایند تر از تسلط به ذهن های ساده بچه ها نبود؛
ماده خام اصلی!
لبخندی زد که توی تک تک اجزای صورتش پخش شد، هوا رو توی سینش کشید و حرکت کرد...
از جلوی شلوغ ترین ویترین که طبق معمول مغازه لوازم کوییدیچ بود رد شد و به ردا فروشی رسید.
دستش رو به سمت دستگیره برد تا در رو باز کنه...
اما قبل از اون توجهش به سه تا بچه که دور هم جمع شده بودن، سرشون رو پایین انداخته بودن و به چیزی توی دست هاشون خیره شده بود، جلب شد.
_ مافلدا نوبت توئه زود باش بازش کن!
همزمان با بالا پریدن قورباغه شکلاتی صدای جیغ بچه هم بلند شد:
_ باورم نمیشه!
کارت دامبلدور برام در اومده!
دو بچه دیگه با حسرت به کارت مافلدا چشم دوختن.
یکی از اونها گفت:
_ خوش به حالت من تو کلکسیونم عکس دامبلدور رو ندارم
میشه با هم عوض کنیم؟
بچه دیگه که اسمش ماریوس بود گفت:
_ نه! نه! با من عوض کن به جاش بهت سه تا کارت میدم!
مافلدا کارت دامبلدور رو سفت چسبید و با حس غرور و پیروزی گفت:
_نه بچه ها ! من کارتمو عوض نمیکنم!
_ وای خدای من! چه بدشانسی بزرگی! کارت دامبلدور؟ من اگر جای تو بودم از ناراحتی میزدم زیر گریه!
این صدای ریتا بود که چینی به بینیش انداخته بود و با انزجار به عکس دامبلدور که در حال لبخند زدن بود نگاه میکرد!
بچه ها با تعجب به سمت ریتا برگشتن و مافلدا که خشم توی چهرش موج میزد گفت:
_اصلا میدونی دامبلدور کیه؟
اون بهترین مدیر بین همه مدیر های گذشته و احتمالا اینده هاگوارتزه!
_معلومه که میشناسمش! ولی مثل اینکه شما هنوز درست نشناختینش! دامبلدور هیچوقت بهترین مدیر هاگوارتز نبوده و نخواهد بود!
اصلا بزارید براتون توضیح بدم...
ده دقیقه بعد ریتا با بچه ها خداحافظی کرده بود و دوباره به سمت مغازه ردا فروشی حرکت میکرد.
و همزمان اون سه نفر رو زیر نظر داشت...
_ ماریوس! نظرم عوض شد باهات عوض میکنم!
_نه! نه! ممنونم. منم نظرم عوض شد دیگه نمیخوامش...
لبخند ریتا حالا از قبل هم پررنگ تر شده بود؛
در مغازه رو باز کرد و داخل شد؛
ببخشید یه ردا مناسب سایز خودم میخوام!
----------------
خب همون طور که مشخصه ویژگی میشه علاقه به کنترل کردن ذهن دیگران
---
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
و بچه های سر به هوا و حواس پرت و احمقی که بی هدف توی کوچه پرسه میزدن و با دیدن زرق و برق مغازه ها کاملا فراموش کرده بودن برای چی اینجان!
همه اینا چیزایی هستن که ریتا عاشقشون بود.
از همه بیشتر همون بچه های احمق و حواس پرت و خوش بین...
همون ها بودن که به ریتا قدرت میدادن...
قدرت کنترل ذهن هاشون رو!
هیچ چیز برای ریتا خوشایند تر از تسلط به ذهن های ساده بچه ها نبود؛
ماده خام اصلی!
لبخندی زد که توی تک تک اجزای صورتش پخش شد، هوا رو توی سینش کشید و حرکت کرد...
از جلوی شلوغ ترین ویترین که طبق معمول مغازه لوازم کوییدیچ بود رد شد و به ردا فروشی رسید.
دستش رو به سمت دستگیره برد تا در رو باز کنه...
اما قبل از اون توجهش به سه تا بچه که دور هم جمع شده بودن، سرشون رو پایین انداخته بودن و به چیزی توی دست هاشون خیره شده بود، جلب شد.
_ مافلدا نوبت توئه زود باش بازش کن!
همزمان با بالا پریدن قورباغه شکلاتی صدای جیغ بچه هم بلند شد:
_ باورم نمیشه!
کارت دامبلدور برام در اومده!
دو بچه دیگه با حسرت به کارت مافلدا چشم دوختن.
یکی از اونها گفت:
_ خوش به حالت من تو کلکسیونم عکس دامبلدور رو ندارم
میشه با هم عوض کنیم؟بچه دیگه که اسمش ماریوس بود گفت:
_ نه! نه! با من عوض کن به جاش بهت سه تا کارت میدم!

مافلدا کارت دامبلدور رو سفت چسبید و با حس غرور و پیروزی گفت:
_نه بچه ها ! من کارتمو عوض نمیکنم!

_ وای خدای من! چه بدشانسی بزرگی! کارت دامبلدور؟ من اگر جای تو بودم از ناراحتی میزدم زیر گریه!

این صدای ریتا بود که چینی به بینیش انداخته بود و با انزجار به عکس دامبلدور که در حال لبخند زدن بود نگاه میکرد!
بچه ها با تعجب به سمت ریتا برگشتن و مافلدا که خشم توی چهرش موج میزد گفت:
_اصلا میدونی دامبلدور کیه؟
اون بهترین مدیر بین همه مدیر های گذشته و احتمالا اینده هاگوارتزه!
_معلومه که میشناسمش! ولی مثل اینکه شما هنوز درست نشناختینش! دامبلدور هیچوقت بهترین مدیر هاگوارتز نبوده و نخواهد بود!
اصلا بزارید براتون توضیح بدم...
ده دقیقه بعد ریتا با بچه ها خداحافظی کرده بود و دوباره به سمت مغازه ردا فروشی حرکت میکرد.
و همزمان اون سه نفر رو زیر نظر داشت...
_ ماریوس! نظرم عوض شد باهات عوض میکنم!
_نه! نه! ممنونم. منم نظرم عوض شد دیگه نمیخوامش...
لبخند ریتا حالا از قبل هم پررنگ تر شده بود؛
در مغازه رو باز کرد و داخل شد؛
ببخشید یه ردا مناسب سایز خودم میخوام!
----------------
خب همون طور که مشخصه ویژگی میشه علاقه به کنترل کردن ذهن دیگران

---
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1405/3/26 17:29:10
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1405/3/26 17:30:14
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/27 10:06:56
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1405/3/26 17:30:14
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/27 10:06:56
میبینم که اینجا یه خبراییه
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/03/16
تولد نقش: 1405/03/18
آخرین ورود: شنبه 24 مرداد 1405 15:22
از: کله گراز
پستها:
79

ویژگی شخصیت: حرف زدن با بزهای خیالی(فکر نکنی خنگماا)
آبرفورث بعد از اینکه از اون در عجیب و غریب آجری رد شد رفت تا وسایلش رو بخره
(ولی حواسش نبود که آلبوس که کمکش کرد از در رد بشه چندمتر چوب دستی عقب تر ایستاده)
آبرفورث داشت با دقت به همه چی نگاه می کرد؛ یکی داشت جاروی کهنه پرنده می فروختنقل قول:
یکی دیگه داشت قابلمه خودجوش می فروخت
آبرفورث دستش را برد توی جیبش. کیسه پول را فشار داد. محکم کرد. بعد...
ایستاد.تازه یادش آمده بود که مادرش هنوز پول تو جیبی این ماهش را نریخته بود.
آبرفورث اخمی کرد. با خودش گفت: «مرلین لعنت کنه... اممم ....نه یعنی....منظروم این بود که مرلین لعنت کنه آلبوس رو اهههه همه پول تو جیبی هارو اون داره می گیره، سایت جادوگران هم که هم کم پول میده و هم آخر ماه میده و اصلا به درد نمی خوره تازه همون مقدار کم رو هم بخوای بگیری باید صد جور پست و رول و داستان و... والا مگه مدرسه ماگلیه؟ از مرلین که پنهون نیست از شما چه پنهون اونا همش یه چیزی به نام اساء نساء مشاء یه همچین چیزی دارن که همش باید بنویسن»
آلبوس که تا حالا چند قدم جلوتر رفته بود، برگشت. «چی شد؟ چرا ایستادی؟»
آبرفورث با عصبانیت گفت:
اهههه تو باز پیدات شد؟ مگه همون موقع نرفتی؟
آلبوس جوابی نداد
آبرفورث داشت ویترین مغازه رو نگاه می کرد. از یه چوب به شدت خوشش اومده بود. انگار، انگار که اونو یادش آریانا می انداخت
صدای تق تق سُم بز در گوشش پیچید.
«پول نداری، پسر. مادرت یادش رفته. سایت جادوگران هم که تا آخر ماه بهت کمتر از 20 تا گالیون میده... اونم اگه بیست تا داستان بنویسی و هفتاد تا کامنت بذاری...»
آبرفورث زیر لب غر زد: «میدونم بز جان... میدونم.ولی چه کنم؟ هان!؟ چه کنم؟»
آلبوس پرسید: «با کی حرف میزنی؟»
«هیچکس. ساکت باش. اهههه اصلا تو چرا هنوز هستی نمی خواهی بری؟»
آبرفورث نگاهی به آلبوس انداخت(خب بالاخره اون داداشش بود هر چقدر هم که ازش بدش می اومد باز هم دوست نداشت مثل آریانا از دستش بده) و بعد ویترین را نگاه کرد. بعد نگاهی به جیب خالیاش. بعد دوباره به چوبدستی که دوست داشت.
اون تصمیمش رو گرفت.
نه اینکه تصمیم درستی باشد. ولی تنها راه بود.
برگشت به سمت آلبوس. گفت: «آلبوس... یه کاری برام بکن.»
آلبوس ابرو بالا انداخت. «اوففف چه عجب با ما درست حرف زدی!چی می خواهی حالا؟»
آبرفورث نفس عمیقی کشید. حرف زدنش سخت بود. مخصوصاً با آلبوس.
گفت: «پول داری؟ قرض بده. بعداً پس میدم.»
آلبوس مکثی کرد. بعد دست کرد توی ردایش و یک کیسه کوچک درآورد. وزن کرد. انداخت طرف آبرفورث.
آبرفورث کیسه را گرفت. سنگین بود. حسابی سنگین.
«چندتاست؟» پرسید.
«کافی برای یک چوبدستی خوب. و یک جغد. اگه ولخرجی نکنی.»
آبرفورث چیزی نگفت.می خواست تشکر کند ولی پشیمون شد. فقط کیسه را فشار داد توی جیبش. بعد برگشت و رفت سمت در مغازه اولیواندر.
صدای بز خیالی دوباره آمد: «از آلبوس پول قرض کردی؟ تو؟ آخه چرا از آلبوس گرفتی؟»
آبرفورث جواب داد: «خفه شو بزجان. مثلا داداشمه هااا»
و رفت تو و چوبش رو خرید
---
برا بزها اسمم میذاری؟
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
---
ممنون هری
آبرفورث بعد از اینکه از اون در عجیب و غریب آجری رد شد رفت تا وسایلش رو بخره
(ولی حواسش نبود که آلبوس که کمکش کرد از در رد بشه چند
آبرفورث داشت با دقت به همه چی نگاه می کرد؛ یکی داشت جاروی کهنه پرنده می فروختنقل قول:
آبرفورث با خودش گفت: منم که تازه واردم می دونم اون جارو ها پرنده نیستن
یکی دیگه داشت قابلمه خودجوش می فروخت
آبرفورث دستش را برد توی جیبش. کیسه پول را فشار داد. محکم کرد. بعد...
ایستاد.تازه یادش آمده بود که مادرش هنوز پول تو جیبی این ماهش را نریخته بود.
آبرفورث اخمی کرد. با خودش گفت: «مرلین لعنت کنه... اممم ....نه یعنی....منظروم این بود که مرلین لعنت کنه آلبوس رو اهههه همه پول تو جیبی هارو اون داره می گیره، سایت جادوگران هم که هم کم پول میده و هم آخر ماه میده و اصلا به درد نمی خوره تازه همون مقدار کم رو هم بخوای بگیری باید صد جور پست و رول و داستان و... والا مگه مدرسه ماگلیه؟ از مرلین که پنهون نیست از شما چه پنهون اونا همش یه چیزی به نام اساء نساء مشاء یه همچین چیزی دارن که همش باید بنویسن»
آلبوس که تا حالا چند قدم جلوتر رفته بود، برگشت. «چی شد؟ چرا ایستادی؟»
آبرفورث با عصبانیت گفت:
اهههه تو باز پیدات شد؟ مگه همون موقع نرفتی؟
آلبوس جوابی نداد
آبرفورث داشت ویترین مغازه رو نگاه می کرد. از یه چوب به شدت خوشش اومده بود. انگار، انگار که اونو یادش آریانا می انداخت
صدای تق تق سُم بز در گوشش پیچید.
«پول نداری، پسر. مادرت یادش رفته. سایت جادوگران هم که تا آخر ماه بهت کمتر از 20 تا گالیون میده... اونم اگه بیست تا داستان بنویسی و هفتاد تا کامنت بذاری...»
آبرفورث زیر لب غر زد: «میدونم بز جان... میدونم.ولی چه کنم؟ هان!؟ چه کنم؟»
آلبوس پرسید: «با کی حرف میزنی؟»
«هیچکس. ساکت باش. اهههه اصلا تو چرا هنوز هستی نمی خواهی بری؟»
آبرفورث نگاهی به آلبوس انداخت(خب بالاخره اون داداشش بود هر چقدر هم که ازش بدش می اومد باز هم دوست نداشت مثل آریانا از دستش بده) و بعد ویترین را نگاه کرد. بعد نگاهی به جیب خالیاش. بعد دوباره به چوبدستی که دوست داشت.
اون تصمیمش رو گرفت.
نه اینکه تصمیم درستی باشد. ولی تنها راه بود.
برگشت به سمت آلبوس. گفت: «آلبوس... یه کاری برام بکن.»
آلبوس ابرو بالا انداخت. «اوففف چه عجب با ما درست حرف زدی!چی می خواهی حالا؟»
آبرفورث نفس عمیقی کشید. حرف زدنش سخت بود. مخصوصاً با آلبوس.
گفت: «پول داری؟ قرض بده. بعداً پس میدم.»
آلبوس مکثی کرد. بعد دست کرد توی ردایش و یک کیسه کوچک درآورد. وزن کرد. انداخت طرف آبرفورث.
آبرفورث کیسه را گرفت. سنگین بود. حسابی سنگین.
«چندتاست؟» پرسید.
«کافی برای یک چوبدستی خوب. و یک جغد. اگه ولخرجی نکنی.»
آبرفورث چیزی نگفت.می خواست تشکر کند ولی پشیمون شد. فقط کیسه را فشار داد توی جیبش. بعد برگشت و رفت سمت در مغازه اولیواندر.
صدای بز خیالی دوباره آمد: «از آلبوس پول قرض کردی؟ تو؟ آخه چرا از آلبوس گرفتی؟»
آبرفورث جواب داد: «خفه شو بزجان. مثلا داداشمه هااا»
و رفت تو و چوبش رو خرید
---
برا بزها اسمم میذاری؟
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
---
ممنون هری
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/23 13:57:09
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1405/3/23 14:02:51
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1405/3/23 14:02:51
" He loved me more than anyone... But he won't come back 🥀"
« مرا از همه بیشتر دوست داشت... ولی دیگه بر نمی گرده 🥀
»
« مرا از همه بیشتر دوست داشت... ولی دیگه بر نمی گرده 🥀
»✦ A.D ✦
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/03/10
تولد نقش: 1405/03/17
آخرین ورود: سهشنبه 2 تیر 1405 00:25
از: هر جایی که یه چیز جالب برای یادگیری باشه
پستها:
8

ویژگی شخصیتی: کنجکاو پرانرژی
آماندا با چشمانی گرد شده از تعجب وسط کوچهی دیاگون ایستاد.
هر طرف را که نگاه میکرد، چیز تازهای برای دیدن پیدا میشد. جادوگرها و ساحرهها با عجله از کنارش رد میشدند، جغدها از بالای سرش پرواز میکردند و ویترین مغازهها پر از وسایلی بود که تا آن روز فقط اسمشان را شنیده بود.
لبخندی زد و بند کیفش را روی شانهاش جابهجا کرد.
«پس این هم کوچهی دیاگونه... واییی حالا که فکرش رو میکنم بد هم نشد خودم تنها از خونه جیم زدم اگه مامانم الان اینجا بود هی میخواست بهم بگه مندی کمتر سوال بپرس دختر که نباید اینقدر پر حرف باشه ، مندییی مگه بهت نگفتم این قدر ورجه ورجه نکن»
حتی فکر کردن هم بهش عذابم اصلا ایش ولش کن
چند ثانیه بیشتر طول نکشید که کنجکاویاش او را به سمت اولین مغازه کشاند. پشت ویترین چندین قفس دیده میشد و صدای جیرجیر و قارقار از داخل به گوش میرسید.
آماندا دوید و با ورجه ورجه وارد مغازهی حیوانات جادویی شد.
بوی یونجه و پر و بال تازه تمام فضا را پر کرده بود. دخترک با هیجان از کنار قفسها رد شد و جلوی یک جغد برفی ایستاد.
ـ وای... تو فوقالعادهای!
جغد سرش را کج کرد و با نگاهی مغرور به او خیره شد.
مغازهدار که مردی میانسال بود با خنده گفت:
ـ به نظر میرسه اونم از تو خوشش اومده.
آماندا بلافاصله شروع به سؤال پرسیدن کرد:
ـ این جغد چند سالشه؟ سریع پرواز میکنه؟ میتونه نامهها رو توی بارون هم برسونه؟ غذای مورد علاقهاش چیه؟
مغازهدار برای لحظهای مبهوت نگاهش کرد و بعد خندید.
ـ یکی یکی سؤال بپرس دختر جوان!
چند دقیقه بعد، وقتی بالاخره از مغازه بیرون آمد، هنوز دربارهی جغدها فکر میکرد. اما ناگهان تابلوی مغازهای در آن سوی خیابان توجهش را جلب کرد.
الیوندر؛ سازندهی چوبدستی از سال ۳۸۲ پیش از میلاد.
چشمهایش برق زد.
ـ اوه! چوبدستی!
بدون معطلی وارد مغازه شد.
زنگ کوچکی بالای در به صدا درآمد و کمی بعد مردی با موهای سفید از میان قفسهها ظاهر شد.
ـ خانم جوان. برای خرید چوبدستی آمدهای؟
ـ بله قربان!
آقای الیوندر با دقت به او نگاه کرد.
ـ دست غالب؟
ـ راست.
ـ جالب... بسیار جالب...
او شروع به اندازهگیری دستها و بازوهای آماندا کرد؛ کاری که از نظر آماندا عجیبترین اتفاق دنیا بود.
چند دقیقه بعد نخستین چوبدستی را به او داد.
ـ امتحانش کن.
آماندا چوبدستی را تکان داد.
بنگ!
یکی از جعبههای قفسه منفجر شد.
ـ اوه!
ـ نه، نه، نه... قطعاً این یکی نیست.
چوبدستی دوم.
فش!
تعدادی کاغذ در هوا پخش شدند.
ـ ببخشید!
ـ هنوز نه.
چوبدستی سوم را که در دست گرفت، ناگهان احساس گرمای دلپذیری در انگشتانش دوید. نور طلایی کمرنگی از نوک چوبدستی بیرون آمد و در هوا پیچید.
الیوندر لبخند زد.
ـ آها... این یکی خودشه.
آماندا نتوانست لبخندش را پنهان کند.
ـ واقعاً؟
ـ بله. به نظر میرسد چوبدستی هم صاحبش را انتخاب کرده است.
دخترک با هیجان به چوبدستی نگاه کرد. تمام مدت آرزوی ورود به دنیای جادو را داشت و حالا اولین چوبدستی خودش را در دست گرفته بود.
وقتی از مغازه بیرون آمد، آفتاب روی سنگفرشهای کوچه میتابید و کیفش کمی سنگینتر از قبل شده بود؛ اما لبخندش از همیشه بزرگتر بود.
این فقط اولین روزش در کوچهی دیاگون بود و آماندا مطمئن بود که ماجراجوییهای بسیار بیشتری در انتظارش هستند.
---
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.

آماندا با چشمانی گرد شده از تعجب وسط کوچهی دیاگون ایستاد.
هر طرف را که نگاه میکرد، چیز تازهای برای دیدن پیدا میشد. جادوگرها و ساحرهها با عجله از کنارش رد میشدند، جغدها از بالای سرش پرواز میکردند و ویترین مغازهها پر از وسایلی بود که تا آن روز فقط اسمشان را شنیده بود.
لبخندی زد و بند کیفش را روی شانهاش جابهجا کرد.
«پس این هم کوچهی دیاگونه... واییی حالا که فکرش رو میکنم بد هم نشد خودم تنها از خونه جیم زدم اگه مامانم الان اینجا بود هی میخواست بهم بگه مندی کمتر سوال بپرس دختر که نباید اینقدر پر حرف باشه ، مندییی مگه بهت نگفتم این قدر ورجه ورجه نکن»

حتی فکر کردن هم بهش عذابم اصلا ایش ولش کن

چند ثانیه بیشتر طول نکشید که کنجکاویاش او را به سمت اولین مغازه کشاند. پشت ویترین چندین قفس دیده میشد و صدای جیرجیر و قارقار از داخل به گوش میرسید.
آماندا دوید و با ورجه ورجه وارد مغازهی حیوانات جادویی شد.

بوی یونجه و پر و بال تازه تمام فضا را پر کرده بود. دخترک با هیجان از کنار قفسها رد شد و جلوی یک جغد برفی ایستاد.
ـ وای... تو فوقالعادهای!
جغد سرش را کج کرد و با نگاهی مغرور به او خیره شد.
مغازهدار که مردی میانسال بود با خنده گفت:
ـ به نظر میرسه اونم از تو خوشش اومده.
آماندا بلافاصله شروع به سؤال پرسیدن کرد:
ـ این جغد چند سالشه؟ سریع پرواز میکنه؟ میتونه نامهها رو توی بارون هم برسونه؟ غذای مورد علاقهاش چیه؟

مغازهدار برای لحظهای مبهوت نگاهش کرد و بعد خندید.
ـ یکی یکی سؤال بپرس دختر جوان!
چند دقیقه بعد، وقتی بالاخره از مغازه بیرون آمد، هنوز دربارهی جغدها فکر میکرد. اما ناگهان تابلوی مغازهای در آن سوی خیابان توجهش را جلب کرد.
الیوندر؛ سازندهی چوبدستی از سال ۳۸۲ پیش از میلاد.
چشمهایش برق زد.
ـ اوه! چوبدستی!

بدون معطلی وارد مغازه شد.
زنگ کوچکی بالای در به صدا درآمد و کمی بعد مردی با موهای سفید از میان قفسهها ظاهر شد.
ـ خانم جوان. برای خرید چوبدستی آمدهای؟
ـ بله قربان!
آقای الیوندر با دقت به او نگاه کرد.
ـ دست غالب؟
ـ راست.
ـ جالب... بسیار جالب...
او شروع به اندازهگیری دستها و بازوهای آماندا کرد؛ کاری که از نظر آماندا عجیبترین اتفاق دنیا بود.
چند دقیقه بعد نخستین چوبدستی را به او داد.
ـ امتحانش کن.
آماندا چوبدستی را تکان داد.
بنگ!
یکی از جعبههای قفسه منفجر شد.
ـ اوه!
ـ نه، نه، نه... قطعاً این یکی نیست.
چوبدستی دوم.
فش!
تعدادی کاغذ در هوا پخش شدند.
ـ ببخشید!
ـ هنوز نه.
چوبدستی سوم را که در دست گرفت، ناگهان احساس گرمای دلپذیری در انگشتانش دوید. نور طلایی کمرنگی از نوک چوبدستی بیرون آمد و در هوا پیچید.
الیوندر لبخند زد.
ـ آها... این یکی خودشه.
آماندا نتوانست لبخندش را پنهان کند.
ـ واقعاً؟
ـ بله. به نظر میرسد چوبدستی هم صاحبش را انتخاب کرده است.
دخترک با هیجان به چوبدستی نگاه کرد. تمام مدت آرزوی ورود به دنیای جادو را داشت و حالا اولین چوبدستی خودش را در دست گرفته بود.
وقتی از مغازه بیرون آمد، آفتاب روی سنگفرشهای کوچه میتابید و کیفش کمی سنگینتر از قبل شده بود؛ اما لبخندش از همیشه بزرگتر بود.
این فقط اولین روزش در کوچهی دیاگون بود و آماندا مطمئن بود که ماجراجوییهای بسیار بیشتری در انتظارش هستند.
---
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط آماندا بروکلهرست در 1405/3/20 22:29:03
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/21 16:37:26
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/21 16:37:26

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/03/15
تولد نقش: 1405/03/17
آخرین ورود: یکشنبه 14 تیر 1405 09:21
از: توی کتابخونه یه گوشه دنج
پستها:
51

ویژگی:مهربونه جدی
وقتی جوزفیل دستم و کشید و منو وارد کوچه کرد مبهوت شدم و دهنم باز موند؛برخلاف اینکه خیلی باریک بود ولی پر از مغازه های جادویی بود که باعث میشد یه چیزی درونم همش منو به کشف کردن اونا ترغيب کنه .
وقتی جوزفیل دید دهنم باز مونده دستش رو جلویه صورتم تکون داد و گفت:{ کجایی} گفتم:{هیچ جا همین جا ، فقط خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم.} گفت:{باشه پس من میرم ؛جایی کار دارم تو خودت میتونی مغازه ها رو پیدا کنی؟ به کمک من نیاز نداری؟} گفتم:{نه خودم میرم مشتاقم زودتر کشف کنم ایجا رو.} گفت:{باشه پس اگه جایی رو پیدا نکردی از بقیه بپرس.فعلا به درود.}
بعد از رفتن جوزفیل تصمیم گرفتم اول برم و ردام رو بخرم پس به سمت مغازه مادام مالکین راه افتادم .
وقتی رسیدم به مادام مالکین سلام کردم و وارد مغازه شدم؛ مادام مالکین بهم گفت روی چهار پایه ای که اونجا به وایستم.
رفتم و روی چهار پایه وایستادم؛بعد مادام با دقت با متر جادویی اندازه میگرفت ، در آخر بعد چند دقیقه مادام مالکین ردای مناسب من رو پیدا کرد و بهم داد، من با شوق تمام لباس رو گرفتم،بهاش رو پرداخت کردم،تشکر کردم و از در خارج شدم .
حالا قدم بعدی گرفتن چوب دستی بود.
دیگه از دیدن مغازه ها خسته شده بودم و ترجیح میدادم هرچه زودتر وسایل مورد نیاز هاگوارتزم رو بگیرم تا بتونم بعد خرید اونها بتونم برم و چیز هایی که دوست دارم رو بخرم؛پس شروع به دویدن کردم . وقتی وارد مغازه شدم بعد از حدود پنج یا شیش بار چوبدستی مناسبم رو پیدا کردم.
وقتی از مغازه بیرون اومدم خسته شده بودم ،ولی هنوز یه مرحله دیگه مونده بود خرید کتابا،پس همه تلاشم رو کردم تا هرچه سریع تر به کتاب فروشی برسم .
وارد کتاب فروشی که شدم یه صف دراز و طولانی بود که همه اونا میخواستن کتابای هاگوارتز رو بخرن . در همون حال جوزفیل رو دیدم که اونم میخواست کتابای سال جدیدش رو بخره ؛ منم رفتم و توی صف وایستادم وقتی نوبتم شد کتابا رو خریدم و از مغازه بیرون زدم.
با اون همه وسیله وضعیتم خیلی خنده دار شده بود کتابای سنگین که هر دو دقیقه یکبار از دستم سر میخوردن ولی با این حال من بازم تسلیم نمیشم و تا حیوون که میخوام ببرم هاگوارتز رو نخرم و به مغازه شوخی فروشی برادرای ویزلی نرم ول کن نیستم؛حیوونی که خیلی نظرم رو جلب کرد یه گربه نارنجی و سفید خیلی بامزه بود ، پس یه لحظه هم درنگ نکردم و اونو خریدم. در آخر هم یه سری به مغازه شوخی فروشی برادرای ویزلی زدم و یه چند تا وسیله شوخی خریدم.
داشتم همین جور توی کوچه قدم میزدم که پشت ویترین یه مغازه یه نیمبوس 2000 دیدم ، همون موقع بود که قیافم شبیه کسایی شد که شکست عشقی خوردن چون من نمیتونستم اونو بخرم مشکل قیمتش نبود بلکه موضوع ممنوعیت داشتن نیمبوس برای سال اولی ها بود .
هیمن جوری که تو ناراحتی فرو رفته بودم شروع کردم به قدم زدن برای برگشتن به هاگوارتز اما توی پس زمینه ذهنم به این فکر میکردم که وقتی به هاگوارتز برم قراره به کدوم گروه برم و با چه کسایی آشنا بشم و خیلی فکرای دیگه... .
پایان
---
عیب نداره پادما به زودی سال اولت رو تموم میکنی و نیمبوس مورد علاقت رو میخری. منم همسن تو که بودم همین حس رو داشتم
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
وقتی جوزفیل دستم و کشید و منو وارد کوچه کرد مبهوت شدم و دهنم باز موند؛برخلاف اینکه خیلی باریک بود ولی پر از مغازه های جادویی بود که باعث میشد یه چیزی درونم همش منو به کشف کردن اونا ترغيب کنه .
وقتی جوزفیل دید دهنم باز مونده دستش رو جلویه صورتم تکون داد و گفت:{ کجایی} گفتم:{هیچ جا همین جا ، فقط خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم.} گفت:{باشه پس من میرم ؛جایی کار دارم تو خودت میتونی مغازه ها رو پیدا کنی؟ به کمک من نیاز نداری؟} گفتم:{نه خودم میرم مشتاقم زودتر کشف کنم ایجا رو.} گفت:{باشه پس اگه جایی رو پیدا نکردی از بقیه بپرس.فعلا به درود.}
بعد از رفتن جوزفیل تصمیم گرفتم اول برم و ردام رو بخرم پس به سمت مغازه مادام مالکین راه افتادم .
وقتی رسیدم به مادام مالکین سلام کردم و وارد مغازه شدم؛ مادام مالکین بهم گفت روی چهار پایه ای که اونجا به وایستم.
رفتم و روی چهار پایه وایستادم؛بعد مادام با دقت با متر جادویی اندازه میگرفت ، در آخر بعد چند دقیقه مادام مالکین ردای مناسب من رو پیدا کرد و بهم داد، من با شوق تمام لباس رو گرفتم،بهاش رو پرداخت کردم،تشکر کردم و از در خارج شدم .
حالا قدم بعدی گرفتن چوب دستی بود.
دیگه از دیدن مغازه ها خسته شده بودم و ترجیح میدادم هرچه زودتر وسایل مورد نیاز هاگوارتزم رو بگیرم تا بتونم بعد خرید اونها بتونم برم و چیز هایی که دوست دارم رو بخرم؛پس شروع به دویدن کردم . وقتی وارد مغازه شدم بعد از حدود پنج یا شیش بار چوبدستی مناسبم رو پیدا کردم.
وقتی از مغازه بیرون اومدم خسته شده بودم ،ولی هنوز یه مرحله دیگه مونده بود خرید کتابا،پس همه تلاشم رو کردم تا هرچه سریع تر به کتاب فروشی برسم .
وارد کتاب فروشی که شدم یه صف دراز و طولانی بود که همه اونا میخواستن کتابای هاگوارتز رو بخرن . در همون حال جوزفیل رو دیدم که اونم میخواست کتابای سال جدیدش رو بخره ؛ منم رفتم و توی صف وایستادم وقتی نوبتم شد کتابا رو خریدم و از مغازه بیرون زدم.
با اون همه وسیله وضعیتم خیلی خنده دار شده بود کتابای سنگین که هر دو دقیقه یکبار از دستم سر میخوردن ولی با این حال من بازم تسلیم نمیشم و تا حیوون که میخوام ببرم هاگوارتز رو نخرم و به مغازه شوخی فروشی برادرای ویزلی نرم ول کن نیستم؛حیوونی که خیلی نظرم رو جلب کرد یه گربه نارنجی و سفید خیلی بامزه بود ، پس یه لحظه هم درنگ نکردم و اونو خریدم. در آخر هم یه سری به مغازه شوخی فروشی برادرای ویزلی زدم و یه چند تا وسیله شوخی خریدم.
داشتم همین جور توی کوچه قدم میزدم که پشت ویترین یه مغازه یه نیمبوس 2000 دیدم ، همون موقع بود که قیافم شبیه کسایی شد که شکست عشقی خوردن چون من نمیتونستم اونو بخرم مشکل قیمتش نبود بلکه موضوع ممنوعیت داشتن نیمبوس برای سال اولی ها بود .
هیمن جوری که تو ناراحتی فرو رفته بودم شروع کردم به قدم زدن برای برگشتن به هاگوارتز اما توی پس زمینه ذهنم به این فکر میکردم که وقتی به هاگوارتز برم قراره به کدوم گروه برم و با چه کسایی آشنا بشم و خیلی فکرای دیگه... .
پایان
---
عیب نداره پادما به زودی سال اولت رو تموم میکنی و نیمبوس مورد علاقت رو میخری. منم همسن تو که بودم همین حس رو داشتم
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/18 19:45:42
°Sapere Aude°
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج