جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
15 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
9
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- دهکده هاگزمید
- [[single]] پستخانهی هاگزمید
جزئیات کاربر

از طرف لیزا کالن
برای مادربزرگ الیز
الیز عزیزم، دو روز پیش بود که نامهات به دستم رسید و از این موضوع خیلی جا خوردم. همیشه فکر میکردم صرفا چون یه بچه هستم و شما هم بچهها رو دوست دارید، نسبت به من لطف و محبت نشون میدید. طبیعتا حالا که آثار کودکی در حال محو شدنه، بیشتر حس بیگانگی داشتم. اما برداشتم از نامهی جدیدتون اینه که اشتیاق شما به شکلی هست که بتونم بدون رودروایسی، درمورد زندگیم بنویسم.
پرسیدین که دقیقا چطور اخبار دنیای شما رو دنبال میکنم. در دنیای جادویی، راههای متنوعی وجود داره و شما به کمک یک گوی یا آینهی مخصوص، به مراتب خیلی راحتتر میتونید اخبار دنیای آدمهای غیر جادویی یا بهقولا ماگلها رو دنبال کنید. اخبار با هدف انتشار عمومی ایحاد میشن و هیچ مانع خاصی برای دیدنشون وجود نداره؛ هرچند که حتی زندگی خصوصی ماگلها هم دربرابر نیرویهای جادویی، بسیار آسیبپذیر و بیدفاعه.
درواقع وقتی از آینهی جادویی به اخبار نگاه میکنم، نهتنها نوشتهها و ژستها بلکه تاحدی قادر به لمس احساسات درونی شما هستم. میدونم که شما زیاد علاقهمند به تکنولوژی نیستید و احتمالا از این روشها خوشتون میاد. چه بسا که میبینم چطور با ظرافت و اشتیاق، از جوهر برای نوشتن نامهتون استفاده کردید.
درمورد اتمسفر جامعهی جادویی پرسیدید. حقیقتا من هم اینجا هنوز غریبه هستم و فکر میکنم غریبه هم باقی بمونم چون قصد دارم بعد از تموم شدن تحصیلاتم به لس آنجلس برگردم. اهمیتی نمیدم که چقدر بابت وابستگیهام مسخره بهنظر برسم. حتی اگر والدینم بهخوبی الان نبودن هم ترجیح میدادم در کنارشون بمونم چون بهنظرم زندگی به اندازهی کافی سخت هست و لزومی نداره که رنج تنهایی رو هم به خودم تحمیل کنم.
اما درمورد جامعهی فعلیم باید بگم که اونها تا حد زیادی در همپوشانی با همون بریتانیایی هستن که میشناسید و به لحاظ فرهنگی، تضادهای قابل توجهی با زندگی آمریکایی دارن. شاید به همین دلیله که در آمریکا، تا جایی که اطلاع دارم، خبری از مدرسه یا نهادهای جادویی دندونگیر نیست.
ما آمریکاییها در خونههایی با سقف کوتاه و حیاطهای کوچک بدون دیوار زندگی میکنیم و عاشق شفافیت و شایعات و حواشی هستیم. بریتانیاییهای واقعی، از دیده شدن نفرت دارن و محیط مدرسهی ما هم قلعهای با سقف بلنده که به شدت از حریم خصوصیش محافظت میشه.
زمانی که در لس آنجلس بودم، این بی در و پیکر بودن خونهها منو خیلی عذاب میداد و احساس ناامنی داشتم اما حالا میتونم بگم که این سازههای بریتانیایی هم میتونه همونقدر منو بترسونه چون عامل ناامنی، انگار در داخل سازه و همواره بیخ گوشته.
درنهایت ازم درمورد برنامهام برای آینده پرسیدید. من نمیتونم مثل یک بچهی ۶ ساله، درمورد شغل مورد علاقه و جایگاه اجتماعی ایدهآلم حرف بزنم چون حالا میبینم که جامعه مثل ظرفی هست که تا حد زیادی باید به شکلش در بیام تا بتونم تجربهی خوبی از زندگی داشته باشم. پدرم عمدتا تشویقم میکنه که آینده رو تحت کنترل بگیرم اما به فرض که بتونم رویایی درمورد شهرت هم بسازم، آیا واقعا قراره خوشحالم کنه؟ شما، همسر سابقتون و پدر و مادرم و بسیاری از اطرافیانتون، افرادی هستن که شهرت، بخش قابل توجهی از زندگیتون رو تشکیل داده اما بهراحتی میشه فهمید که برای هرکدوم از شما، تجربهی بسیار متفاوتی رو رقم زده.
ایدهای ندارم که با پا گذاشتن به بزرگسالی و برگشت به لس آنجلس، جامعه چجور شکل منو تغییر خواهد داد. سعی میکنم با شقفت و عشق زندگی کنم و آدمها رو خانواده ببینم. پدر در یکی از مصاحبههای اخیرش درمورد نگرانیش درمورد آیندهی جامعه گفت و میدونم که شما هم با توجه به افکارتون، وضعیت فعلی رو احتمالا چندان خوشآیند نمیدونید ولی بهعنوان منتقدی که سعی داره بیطرفیش رو حفظ کنه عقیده دارم که شرافت و مسئولیتپذیری، هنوز نبض تپنده و ملموس جامعهی ماست و من هم شانس اینو دارم که به این بخش ملحق بشم.
امیدوارم که دوباره هم برام نامه بنویسید و منو نه تنها به عنوان نوه، بلکه بهعنوان فردی ببینید که در تنهایی خودش، به دنبال خلق رشتههای جدیدی از تعلق با موجودات دوستداشتنیای مثل شماست.
.
.
.
برای مادربزرگ الیز
الیز عزیزم، دو روز پیش بود که نامهات به دستم رسید و از این موضوع خیلی جا خوردم. همیشه فکر میکردم صرفا چون یه بچه هستم و شما هم بچهها رو دوست دارید، نسبت به من لطف و محبت نشون میدید. طبیعتا حالا که آثار کودکی در حال محو شدنه، بیشتر حس بیگانگی داشتم. اما برداشتم از نامهی جدیدتون اینه که اشتیاق شما به شکلی هست که بتونم بدون رودروایسی، درمورد زندگیم بنویسم.
پرسیدین که دقیقا چطور اخبار دنیای شما رو دنبال میکنم. در دنیای جادویی، راههای متنوعی وجود داره و شما به کمک یک گوی یا آینهی مخصوص، به مراتب خیلی راحتتر میتونید اخبار دنیای آدمهای غیر جادویی یا بهقولا ماگلها رو دنبال کنید. اخبار با هدف انتشار عمومی ایحاد میشن و هیچ مانع خاصی برای دیدنشون وجود نداره؛ هرچند که حتی زندگی خصوصی ماگلها هم دربرابر نیرویهای جادویی، بسیار آسیبپذیر و بیدفاعه.
درواقع وقتی از آینهی جادویی به اخبار نگاه میکنم، نهتنها نوشتهها و ژستها بلکه تاحدی قادر به لمس احساسات درونی شما هستم. میدونم که شما زیاد علاقهمند به تکنولوژی نیستید و احتمالا از این روشها خوشتون میاد. چه بسا که میبینم چطور با ظرافت و اشتیاق، از جوهر برای نوشتن نامهتون استفاده کردید.
درمورد اتمسفر جامعهی جادویی پرسیدید. حقیقتا من هم اینجا هنوز غریبه هستم و فکر میکنم غریبه هم باقی بمونم چون قصد دارم بعد از تموم شدن تحصیلاتم به لس آنجلس برگردم. اهمیتی نمیدم که چقدر بابت وابستگیهام مسخره بهنظر برسم. حتی اگر والدینم بهخوبی الان نبودن هم ترجیح میدادم در کنارشون بمونم چون بهنظرم زندگی به اندازهی کافی سخت هست و لزومی نداره که رنج تنهایی رو هم به خودم تحمیل کنم.
اما درمورد جامعهی فعلیم باید بگم که اونها تا حد زیادی در همپوشانی با همون بریتانیایی هستن که میشناسید و به لحاظ فرهنگی، تضادهای قابل توجهی با زندگی آمریکایی دارن. شاید به همین دلیله که در آمریکا، تا جایی که اطلاع دارم، خبری از مدرسه یا نهادهای جادویی دندونگیر نیست.
ما آمریکاییها در خونههایی با سقف کوتاه و حیاطهای کوچک بدون دیوار زندگی میکنیم و عاشق شفافیت و شایعات و حواشی هستیم. بریتانیاییهای واقعی، از دیده شدن نفرت دارن و محیط مدرسهی ما هم قلعهای با سقف بلنده که به شدت از حریم خصوصیش محافظت میشه.
زمانی که در لس آنجلس بودم، این بی در و پیکر بودن خونهها منو خیلی عذاب میداد و احساس ناامنی داشتم اما حالا میتونم بگم که این سازههای بریتانیایی هم میتونه همونقدر منو بترسونه چون عامل ناامنی، انگار در داخل سازه و همواره بیخ گوشته.
درنهایت ازم درمورد برنامهام برای آینده پرسیدید. من نمیتونم مثل یک بچهی ۶ ساله، درمورد شغل مورد علاقه و جایگاه اجتماعی ایدهآلم حرف بزنم چون حالا میبینم که جامعه مثل ظرفی هست که تا حد زیادی باید به شکلش در بیام تا بتونم تجربهی خوبی از زندگی داشته باشم. پدرم عمدتا تشویقم میکنه که آینده رو تحت کنترل بگیرم اما به فرض که بتونم رویایی درمورد شهرت هم بسازم، آیا واقعا قراره خوشحالم کنه؟ شما، همسر سابقتون و پدر و مادرم و بسیاری از اطرافیانتون، افرادی هستن که شهرت، بخش قابل توجهی از زندگیتون رو تشکیل داده اما بهراحتی میشه فهمید که برای هرکدوم از شما، تجربهی بسیار متفاوتی رو رقم زده.
ایدهای ندارم که با پا گذاشتن به بزرگسالی و برگشت به لس آنجلس، جامعه چجور شکل منو تغییر خواهد داد. سعی میکنم با شقفت و عشق زندگی کنم و آدمها رو خانواده ببینم. پدر در یکی از مصاحبههای اخیرش درمورد نگرانیش درمورد آیندهی جامعه گفت و میدونم که شما هم با توجه به افکارتون، وضعیت فعلی رو احتمالا چندان خوشآیند نمیدونید ولی بهعنوان منتقدی که سعی داره بیطرفیش رو حفظ کنه عقیده دارم که شرافت و مسئولیتپذیری، هنوز نبض تپنده و ملموس جامعهی ماست و من هم شانس اینو دارم که به این بخش ملحق بشم.
امیدوارم که دوباره هم برام نامه بنویسید و منو نه تنها به عنوان نوه، بلکه بهعنوان فردی ببینید که در تنهایی خودش، به دنبال خلق رشتههای جدیدی از تعلق با موجودات دوستداشتنیای مثل شماست.
.
.
.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط لیزا کالن در 1405/2/28 16:36:17
جزئیات کاربر

از طرف:روزالین دابی نما.
به:بابا مرلینی.
درود قربان مرلین بزرگ و اولین و آخرین امید روزالین!
روزالین امروز با این فکر از خواب بیدار شد که کاش یک جادوگر آزاد بود! روزالین دلش خواست که آزاد زندگی کرد و قربان مرلین کمتر او را مجبور به کارهایی کند که دوست نداشت. روزالین نباید این حرفها را به قربان مرلین بزند، چون قربان مرلین خیلی بزرگ و داناست. اما قربان مرلین نباید روزالین را مجبور به نوشتن انشا کند، چون قبلاً با نوشتن انشا مریض شده است! انشا برای روزالین مثل ویروس عمل میکند و او را بیمار میکند. قربان مرلین نباید در مورد انشا نوشتن به روزالین سختگیری کند!
نه، نه، روزالین نباید این حرفها را به قربان مرلین بزند! روزالین بد… روزالین بد!
اما قربان مرلین، روزالین را مجبور به شرکت در دوئل کرد و قول داد وردهای جدیدی برای دوئل به او یاد بدهد. ولی چون قربان مرلین درگیر ازدواج با قربان هلناست، این موضوع را فراموش کرده. قربان مرلین روزالین را دوست نداشت! به روزالین اهمیت نمی داد. روزالین یکی از فرزندان گریفیندوری قربان مرلین است و قربان مرلین یادش رفته که باید حواسش به روزالین باشد.روزالین به خودش و قربان مرلین قول داد که اگر قربان مرلین ورد جدیدی به او یاد نداد، روزالین خودش را در ریش عمیق قربان مرلین قایم میکند و پیش قربان جینی میرود تا دوتایی با هم در ریش مرلین گم شوند.
قربان مرلین، اگر صدای روزالین را میشنود، میشود به روزالین چند تار ریشت را بدهی تا روزالین از انشا نوشتن فرار کند؟ نه، روزالین نباید به ریش قربان مرلین دست بزند، چون قربان مرلین سنش زیاد است و ممکن است ریشش دیگر تمام شود! روزالین بد… روزالین بد!
روزالین نامهای به قربان مرلین نوشته و از قربان مرلین برای دمپاییهای ملانی کمک خواسته است. چون اگر روزالین، جادوگر آزاد، به حرف قربان مرلین گوش نکند، ملانی با دمپایی نقطهزن به دنبال روزالین میافتد. روزالین یک جادوگر آزاد است، اما برای آزاد بودن به عمیقترین نقطه ریش قربان مرلین نیاز دارد.
ببخشید قربان مرلین، روزالین بد، زیاد غر زد. روزالین به خودش قول داده که اگر قربان مرلین و قربان ملانی دوباره او را مجبور به انشا نوشتن کنند، روزالین مثل یک ساحره آزاد، جیغکشان به ریش قربان مرلین پناه ببرد و برای همیشه در آنجا قایم شود. روزالین با قربان مرلین خیلی بد حرف زد. روزالین بد… روزالین بد!
با احترام و کمی قهر!
روزالین دابینما.
به:بابا مرلینی.
درود قربان مرلین بزرگ و اولین و آخرین امید روزالین!
روزالین امروز با این فکر از خواب بیدار شد که کاش یک جادوگر آزاد بود! روزالین دلش خواست که آزاد زندگی کرد و قربان مرلین کمتر او را مجبور به کارهایی کند که دوست نداشت. روزالین نباید این حرفها را به قربان مرلین بزند، چون قربان مرلین خیلی بزرگ و داناست. اما قربان مرلین نباید روزالین را مجبور به نوشتن انشا کند، چون قبلاً با نوشتن انشا مریض شده است! انشا برای روزالین مثل ویروس عمل میکند و او را بیمار میکند. قربان مرلین نباید در مورد انشا نوشتن به روزالین سختگیری کند!
نه، نه، روزالین نباید این حرفها را به قربان مرلین بزند! روزالین بد… روزالین بد!
اما قربان مرلین، روزالین را مجبور به شرکت در دوئل کرد و قول داد وردهای جدیدی برای دوئل به او یاد بدهد. ولی چون قربان مرلین درگیر ازدواج با قربان هلناست، این موضوع را فراموش کرده. قربان مرلین روزالین را دوست نداشت! به روزالین اهمیت نمی داد. روزالین یکی از فرزندان گریفیندوری قربان مرلین است و قربان مرلین یادش رفته که باید حواسش به روزالین باشد.روزالین به خودش و قربان مرلین قول داد که اگر قربان مرلین ورد جدیدی به او یاد نداد، روزالین خودش را در ریش عمیق قربان مرلین قایم میکند و پیش قربان جینی میرود تا دوتایی با هم در ریش مرلین گم شوند.
قربان مرلین، اگر صدای روزالین را میشنود، میشود به روزالین چند تار ریشت را بدهی تا روزالین از انشا نوشتن فرار کند؟ نه، روزالین نباید به ریش قربان مرلین دست بزند، چون قربان مرلین سنش زیاد است و ممکن است ریشش دیگر تمام شود! روزالین بد… روزالین بد!
روزالین نامهای به قربان مرلین نوشته و از قربان مرلین برای دمپاییهای ملانی کمک خواسته است. چون اگر روزالین، جادوگر آزاد، به حرف قربان مرلین گوش نکند، ملانی با دمپایی نقطهزن به دنبال روزالین میافتد. روزالین یک جادوگر آزاد است، اما برای آزاد بودن به عمیقترین نقطه ریش قربان مرلین نیاز دارد.
ببخشید قربان مرلین، روزالین بد، زیاد غر زد. روزالین به خودش قول داده که اگر قربان مرلین و قربان ملانی دوباره او را مجبور به انشا نوشتن کنند، روزالین مثل یک ساحره آزاد، جیغکشان به ریش قربان مرلین پناه ببرد و برای همیشه در آنجا قایم شود. روزالین با قربان مرلین خیلی بد حرف زد. روزالین بد… روزالین بد!
با احترام و کمی قهر!
روزالین دابینما.
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر

از طرف لیزا کالن
برسه به دست پدر عزیزم
سلام پدر عزیزم، بابت اینکه دیر نامه فرستادم معذرت میخوام و این عمدی نبوده. حقیقت اینه که چند روزی طول کشید تا بتونم موقعیت پستخونه رو پیدا کنم و البته بماند که مدتی هم داشتم فکر میکردم.
خبرها درمورد افرادی مثل تو، خیلی زود دست به دست میشه و حتی اگر به گوی جادویی هم نگاه نکنم، از اخبار جدید متوجه شدم که نقش جدیدی رو قبول کردی. این نقش هم سلیقهی من نیست ولی دلیل نمیشه که برات خوشحال نباشم.
سر پروژهی قبلیت میگفتی دیگه قرار نیست اتفاقی مثل این بیوفته و هنوز چند ماه نگذشته، به سراغت اومد و دوباره همون آش و همون کاسه؛ آشی چرب و چیلتر.
چند روزی بود که نمیتونستم به راحتی از خواب بیدار بشم و نمیدونستم دقیقا دلیلش چیه. درواقع بیدار میشدم اما میل و رغبتی برای بیرون اومدن از تخت نداشتم. از یک ساعت طلایی با نگین قرمز که با قیمت نه چندان گرونی خریدم برای هیپنوتیزم خودم استفاده کردم. این یکی از سادهترین اشیایی هست که در جامعهی جادویی میشه پیدا کرد و قابلیت چندان منحصر به فردی نداره.
صبحی رو دیدم که یه دختربچه هستم و احتمالا هنوز قادر به حرف زدن نبودم یا احتمالا صرفا کلمات و جملات کوتاهی رو میتونستم به زبون بیارم. تو به اتاقم اومدی تا ببینی بیدار شدم یا نه. چون دیدی چشمام بسته است تصمیم گرفتی بری ولی بیدار شدم و تو رو متوجه خودم کردم.
تو منو بغل کردی و به طبقهی پایین بردی. خودمو میدیدم که سرمو روی شونهات گذاشتی و چشمام هنوز بابت خواب، پف داشت. دیدن چنین رفتار آروم و کیوتی از بچهها همیشه درنظرم مرموز بود اما در این لحظه و در حین دیدن این خاطره، میتونستم درک کنم که یه بچه چقدر در مقابل رخوت اول صبح، بدن ضعیفی داره و من فقط به شوق اینکه با تو و مامان صبحانه بخورم، خودمو وادار کردم که سرمو از روی بالشت بردارم.
روی شونهی تو احساس سعادت و خوشبختی بینهایتی داشتم و میتونستم حس کنم که چقدر دوستم داری.
اینطور نیست که در اینجا احساس غربت داشته باشم و برخلاف انتظارم، رفتارشون بسیار دوستانهتر از هم سن و سالهای غیر جادوگرمه. نه اینکه جادوگر بودن، از ما موجودات اخلاقمدارتری ساخته بشه بلکه شاید چون ناخودآگاه متوجه اقلیت بودنمون در دنیای بیرون از هاگوارتز و دنیای جادوگری هستیم.
سازه و حتی بسیاری از اشیای اینجا بسیار قدیمی هستن و ردپای نسلهای قبل رو به راحتی میشه در هر جایی دید. دنیای ما آدمهای عادی _به هر صورت من هم تا چند وقت پیش فکر میکردم یک ماگل هستم_ دنیایی بسیار مستعد فرسودگیه. ما بهای بیشتری رو باید برای جاودانگی بپردازیم. در اینجا، میل به جاودانگی، رویای غیر ممکنی نیست.
شاید همین سازهی پایدار و کهنه و نوستالژیک، باعث شد که دلتنگ روزهای شیرینی بشم که با تو گذروندم. آیا این توقع بدیه که منتظر نامههای تو بمونم؟ امیدوارم از من بابت رفتارهای اخیرم ناراحت نشده باشی.
.
.
.
از طرف لیزا کالن
برسه به دست مرگ
میخواستم زودتر از اینها برات نامه بنویسم، به هر صورت میدونم در عالم خودت تنها هستی و احتمالا برادرزادهی نازنینت الان یکسال هم هست که سراغتو نگرفته. اینطور نیست که اهل رقابت با برادرزادهات باشم، صرفا خودت باعث شدی که حین نامه نوشتن برای تو به یادش بیوفتم.
امیدوارم که حالت خوب باشه و احساس پیری و رخوت رو با چند ماجراجویی تایتانی و اسطورهای، از خودت دور کرده باشی. تو تکیهگاه مرتدها، سایهنشینها و اقلیتهای منفور هستی.
تغییرات عجیب زندگی، فرق زیادی با مرگ ندارن. قبل از ورود به این مدرسه، به همون شکل ترسیده بودم و نگرانیهای بی حد و اندازهای داشتم اما زمانی که اتفاق افتاد، متوجه شدم که با تصوراتم خیلی فرق داره و قطعا هولناک بودن، توصیف کنندهی تجربهی فعلی نیست.
فکر نمیکردم که در اینجا بتونم برای تبدیل شدن به هنرمندی شهودی که همیشه آرزوشو داشتم تربیت بشم. شاید اینطور بتونم با برگشت به هالیوود، بالاخره موسیقیای رو تولید کنم که از روحم نشات گرفته و توصیف کنندهی عمیقترین احساساتم هست.
مرگ عزیز، هر روز که میگذره، یکروز به ملاقات نهایی ما نزدیک تر میشیم. انتظار دارم که اونطور که در فالهام دیدمت، با شکوه و با شفقت به سراغم بیای و تو رو از میون مزرعهی گندم و ابرهای پهن و پرحجم توی آسمون ببینم.
اون روز برام خاطرهای از درخشش امید در قلبت و دلیل اشتیاقت به دیدن آینده بگو، شاید اینطور راحتتر دوباره به فراموشی تن دادم و به سمت زندگی بعدی رفتم، تا روزی که دوباره رفاقت با تو و بودنت در این دنیا رو به یاد بیارم.
.
.
.
برسه به دست پدر عزیزم
سلام پدر عزیزم، بابت اینکه دیر نامه فرستادم معذرت میخوام و این عمدی نبوده. حقیقت اینه که چند روزی طول کشید تا بتونم موقعیت پستخونه رو پیدا کنم و البته بماند که مدتی هم داشتم فکر میکردم.
خبرها درمورد افرادی مثل تو، خیلی زود دست به دست میشه و حتی اگر به گوی جادویی هم نگاه نکنم، از اخبار جدید متوجه شدم که نقش جدیدی رو قبول کردی. این نقش هم سلیقهی من نیست ولی دلیل نمیشه که برات خوشحال نباشم.
سر پروژهی قبلیت میگفتی دیگه قرار نیست اتفاقی مثل این بیوفته و هنوز چند ماه نگذشته، به سراغت اومد و دوباره همون آش و همون کاسه؛ آشی چرب و چیلتر.
چند روزی بود که نمیتونستم به راحتی از خواب بیدار بشم و نمیدونستم دقیقا دلیلش چیه. درواقع بیدار میشدم اما میل و رغبتی برای بیرون اومدن از تخت نداشتم. از یک ساعت طلایی با نگین قرمز که با قیمت نه چندان گرونی خریدم برای هیپنوتیزم خودم استفاده کردم. این یکی از سادهترین اشیایی هست که در جامعهی جادویی میشه پیدا کرد و قابلیت چندان منحصر به فردی نداره.
صبحی رو دیدم که یه دختربچه هستم و احتمالا هنوز قادر به حرف زدن نبودم یا احتمالا صرفا کلمات و جملات کوتاهی رو میتونستم به زبون بیارم. تو به اتاقم اومدی تا ببینی بیدار شدم یا نه. چون دیدی چشمام بسته است تصمیم گرفتی بری ولی بیدار شدم و تو رو متوجه خودم کردم.
تو منو بغل کردی و به طبقهی پایین بردی. خودمو میدیدم که سرمو روی شونهات گذاشتی و چشمام هنوز بابت خواب، پف داشت. دیدن چنین رفتار آروم و کیوتی از بچهها همیشه درنظرم مرموز بود اما در این لحظه و در حین دیدن این خاطره، میتونستم درک کنم که یه بچه چقدر در مقابل رخوت اول صبح، بدن ضعیفی داره و من فقط به شوق اینکه با تو و مامان صبحانه بخورم، خودمو وادار کردم که سرمو از روی بالشت بردارم.
روی شونهی تو احساس سعادت و خوشبختی بینهایتی داشتم و میتونستم حس کنم که چقدر دوستم داری.
اینطور نیست که در اینجا احساس غربت داشته باشم و برخلاف انتظارم، رفتارشون بسیار دوستانهتر از هم سن و سالهای غیر جادوگرمه. نه اینکه جادوگر بودن، از ما موجودات اخلاقمدارتری ساخته بشه بلکه شاید چون ناخودآگاه متوجه اقلیت بودنمون در دنیای بیرون از هاگوارتز و دنیای جادوگری هستیم.
سازه و حتی بسیاری از اشیای اینجا بسیار قدیمی هستن و ردپای نسلهای قبل رو به راحتی میشه در هر جایی دید. دنیای ما آدمهای عادی _به هر صورت من هم تا چند وقت پیش فکر میکردم یک ماگل هستم_ دنیایی بسیار مستعد فرسودگیه. ما بهای بیشتری رو باید برای جاودانگی بپردازیم. در اینجا، میل به جاودانگی، رویای غیر ممکنی نیست.
شاید همین سازهی پایدار و کهنه و نوستالژیک، باعث شد که دلتنگ روزهای شیرینی بشم که با تو گذروندم. آیا این توقع بدیه که منتظر نامههای تو بمونم؟ امیدوارم از من بابت رفتارهای اخیرم ناراحت نشده باشی.
.
.
.
از طرف لیزا کالن
برسه به دست مرگ
میخواستم زودتر از اینها برات نامه بنویسم، به هر صورت میدونم در عالم خودت تنها هستی و احتمالا برادرزادهی نازنینت الان یکسال هم هست که سراغتو نگرفته. اینطور نیست که اهل رقابت با برادرزادهات باشم، صرفا خودت باعث شدی که حین نامه نوشتن برای تو به یادش بیوفتم.
امیدوارم که حالت خوب باشه و احساس پیری و رخوت رو با چند ماجراجویی تایتانی و اسطورهای، از خودت دور کرده باشی. تو تکیهگاه مرتدها، سایهنشینها و اقلیتهای منفور هستی.
تغییرات عجیب زندگی، فرق زیادی با مرگ ندارن. قبل از ورود به این مدرسه، به همون شکل ترسیده بودم و نگرانیهای بی حد و اندازهای داشتم اما زمانی که اتفاق افتاد، متوجه شدم که با تصوراتم خیلی فرق داره و قطعا هولناک بودن، توصیف کنندهی تجربهی فعلی نیست.
فکر نمیکردم که در اینجا بتونم برای تبدیل شدن به هنرمندی شهودی که همیشه آرزوشو داشتم تربیت بشم. شاید اینطور بتونم با برگشت به هالیوود، بالاخره موسیقیای رو تولید کنم که از روحم نشات گرفته و توصیف کنندهی عمیقترین احساساتم هست.
مرگ عزیز، هر روز که میگذره، یکروز به ملاقات نهایی ما نزدیک تر میشیم. انتظار دارم که اونطور که در فالهام دیدمت، با شکوه و با شفقت به سراغم بیای و تو رو از میون مزرعهی گندم و ابرهای پهن و پرحجم توی آسمون ببینم.
اون روز برام خاطرهای از درخشش امید در قلبت و دلیل اشتیاقت به دیدن آینده بگو، شاید اینطور راحتتر دوباره به فراموشی تن دادم و به سمت زندگی بعدی رفتم، تا روزی که دوباره رفاقت با تو و بودنت در این دنیا رو به یاد بیارم.
.
.
.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط لیزا کالن در 1405/2/26 20:44:42
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/14
تولد نقش: 1402/04/15
آخرین ورود: دیروز ساعت 21:53
از: تو قلب کسایی که دوستم دارن!
پستها:
402
شغل
معاون محفل ققنوس، تاریخنگار دیوان جادوگران

از طرف: کوین دنی کارتر
سلام به بابا لنگ دراز عزیزی که امیدوارم واقعی باشی. یعنی حتی به درصد تصورش هم نکن واقعی نباشی، چون با این اعصاب خستهام بعید میدونم بدونی واکنشم چقدر قراره انفجاری باشه! در واقع بابا نوئل واقعیه پس تو هم باید واقعیت داشته باشی و اینکه تازه اولین باره دارم برات نامه مینویسم، دلیل نمیشه که تو نامه های قبلی منو جواب ندی.
بابا لنگ دراز، مدتیه که مریض شدم و مریضی به دندونم زده و دندونم به گوشم زده و گوشم به مغزم زده و فکر کنم دارم به جای نامه برات از این انشاهای گریفیندوری رماتیسمی می نویسم. بابا میگه مقصر اصلی خودمم که بعد خوردن بستنی درست و درمون مسواک نزدم. بعد مامان با بیرحمی تموم برداشت منو برد یه جای ترسناک. اگه بچه مچه کنارت هست لطفا بگو بره اونور... گوشت رو بیار جلو تا بگم...
مامان منو برد دندون پزشکی!
وایییی خیلی وحشتناک بود! خانم ماسک زده مجبورم کرد روی اون صندلی عجیب غریبش بشینم. اولش چسیبیده بودم به چارچوب در و داخل نمی رفتم. بله! من اسطوره مقاومتم!
اما مامان نامرد به ضررم کارکرد و رفت تو تیم خانم دکتره. واسه همینه میگم هیچ وقت نمیشه به یه آدم بزرگ اعتماد کرد. خلاصه گرفتن منو کشیدن داخلو نشوندن رو صندلی. بعد خود مامان رفت تو سالن انتظار نشست و خانوم دکتره دستکش پوشید و وسیله معاینش رو آورد. داشتم روی قفل کردن دهنم تمرکز میکردم که صدای زنگ گوشی خانوم دکتر بلند شد. ازم عذرخواهی کرد و رفت بیرون تا به تماسش جواب بده.
و اینجا بود که کوین قهرمان از پنجره بیرون پرید و جون خودش رو نجات داد!
البته پنجره نیم متر از زمین ارتفاع داشت، ولی بازم قهرمانم!
بله بابالنگ دراز. از دندون پزشکی فرار کردم و فعلا آواره کوچه و خیابونام. نمیتونم برگردم هاگوارتز یا خونهی ریدل و گریمولد. چون اونجا هم پر از آدم بزرگاییه که میخوان به بهونه خوب کردن حالم، زهره ترکم کنن. پس به تو پناه آوردم که برای جودی وقتی مریض بود و ایمان داشت نامه هاشو نمیخونی، یه باکس بزرگ پر از یه عالمه گل خوشبو فرستادی و حالشو بهتر کردی. من ازت گل نمیخوام چون عینهو این دخترای لوس نیستم. ازت میخوام یه باکس داروی خوب کنندهی خوشمزه بفرستی و کنارش کلی خوراکی بذاری تا بهتر شم.
آخ آخ آخ... یه طرف صورتم درست مثل صورت جودی ابوت شده و امیدوارم ناامیدم نکنی چون اگه این کار رو انجام بدی میفهمم تو هم مثل باقی آدم بزرگا غیرقابل اعتمادی و فقط مونده سانتا تموم باورامو خراب کنه. راستی جامو هم به پلیس یا آدم بزرگ دیگه ای لو نده ولی قصد دارم برم یتیمخونه سنت دیاگون به آدرسی که بعدا برات پیوست میکنم. یه مدت اونجا ساکنم تا بعدش تو یه سرپناه جور کنی. فراری بودن واقعا سخته کاش با ماندانگاس مصاحبه می کردم فوت و فنش رو یاد میگرفتم. بگذریم...
منتظر جوابت و هدایات و کلید خونه شخصی خواهم بود.
ارادتمند شما: کوین دنی کارتر با صورتی که نصفش باد کرده.
برسه دست: بابا لنگ دراز
سلام به بابا لنگ دراز عزیزی که امیدوارم واقعی باشی. یعنی حتی به درصد تصورش هم نکن واقعی نباشی، چون با این اعصاب خستهام بعید میدونم بدونی واکنشم چقدر قراره انفجاری باشه! در واقع بابا نوئل واقعیه پس تو هم باید واقعیت داشته باشی و اینکه تازه اولین باره دارم برات نامه مینویسم، دلیل نمیشه که تو نامه های قبلی منو جواب ندی.
بابا لنگ دراز، مدتیه که مریض شدم و مریضی به دندونم زده و دندونم به گوشم زده و گوشم به مغزم زده و فکر کنم دارم به جای نامه برات از این انشاهای گریفیندوری رماتیسمی می نویسم. بابا میگه مقصر اصلی خودمم که بعد خوردن بستنی درست و درمون مسواک نزدم. بعد مامان با بیرحمی تموم برداشت منو برد یه جای ترسناک. اگه بچه مچه کنارت هست لطفا بگو بره اونور... گوشت رو بیار جلو تا بگم...
مامان منو برد دندون پزشکی!
وایییی خیلی وحشتناک بود! خانم ماسک زده مجبورم کرد روی اون صندلی عجیب غریبش بشینم. اولش چسیبیده بودم به چارچوب در و داخل نمی رفتم. بله! من اسطوره مقاومتم!
اما مامان نامرد به ضررم کارکرد و رفت تو تیم خانم دکتره. واسه همینه میگم هیچ وقت نمیشه به یه آدم بزرگ اعتماد کرد. خلاصه گرفتن منو کشیدن داخلو نشوندن رو صندلی. بعد خود مامان رفت تو سالن انتظار نشست و خانوم دکتره دستکش پوشید و وسیله معاینش رو آورد. داشتم روی قفل کردن دهنم تمرکز میکردم که صدای زنگ گوشی خانوم دکتر بلند شد. ازم عذرخواهی کرد و رفت بیرون تا به تماسش جواب بده.
و اینجا بود که کوین قهرمان از پنجره بیرون پرید و جون خودش رو نجات داد!
البته پنجره نیم متر از زمین ارتفاع داشت، ولی بازم قهرمانم!
بله بابالنگ دراز. از دندون پزشکی فرار کردم و فعلا آواره کوچه و خیابونام. نمیتونم برگردم هاگوارتز یا خونهی ریدل و گریمولد. چون اونجا هم پر از آدم بزرگاییه که میخوان به بهونه خوب کردن حالم، زهره ترکم کنن. پس به تو پناه آوردم که برای جودی وقتی مریض بود و ایمان داشت نامه هاشو نمیخونی، یه باکس بزرگ پر از یه عالمه گل خوشبو فرستادی و حالشو بهتر کردی. من ازت گل نمیخوام چون عینهو این دخترای لوس نیستم. ازت میخوام یه باکس داروی خوب کنندهی خوشمزه بفرستی و کنارش کلی خوراکی بذاری تا بهتر شم.
آخ آخ آخ... یه طرف صورتم درست مثل صورت جودی ابوت شده و امیدوارم ناامیدم نکنی چون اگه این کار رو انجام بدی میفهمم تو هم مثل باقی آدم بزرگا غیرقابل اعتمادی و فقط مونده سانتا تموم باورامو خراب کنه. راستی جامو هم به پلیس یا آدم بزرگ دیگه ای لو نده ولی قصد دارم برم یتیمخونه سنت دیاگون به آدرسی که بعدا برات پیوست میکنم. یه مدت اونجا ساکنم تا بعدش تو یه سرپناه جور کنی. فراری بودن واقعا سخته کاش با ماندانگاس مصاحبه می کردم فوت و فنش رو یاد میگرفتم. بگذریم...
منتظر جوابت و هدایات و کلید خونه شخصی خواهم بود.
ارادتمند شما: کوین دنی کارتر با صورتی که نصفش باد کرده.
افرادی که لایک کردند
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
جزئیات کاربر
شغل
معاون مدرسه هاگوارتز، جادوکار ویزنگاموت، رئیس کسبه دیاگون، خبرنگار پیام امروز

از طرف: آقای ایکس
به: طرف دوم رابطه گلدین
آن شب سردتر از همیشه بود. قدم های سنگین و سبک مردم رد خاک و کثیفی را روی سنگ فرش های شکسته خیابان بر جا می گذاشت. در میان آن همه نورون و فکر های انسان های مختلف انگار مرلین بزرگ برای یکی از آنها تقدیر متفاوتی پیچیده بود. تقدیری که با قطرات اشک مخلوط شده بود و بروی زمین می ریخت.
ـ می خوای بریم خونه؟
نمی توانست پاسخ دهد. بغض گلویش را چنگ می زد و اکسیژن تقلا میکرد تا بتواند راهی بیابد و از آن جهنم بی در و پیکر فرار کند. با همان چشمان خیس به فردی که او را از بند تولد همراهی کرده بود نگاه کرد.
هیچ جوابی نداشت. برای بار صدم در آن شب لعنتی و نکبت بار چشمانش را پاک کرد اما ثانیه ای بعد دوباره اشک ها همان مسیر قبلی را طی کردند تا سرازیر شود. تمام کارهایش غیر ارادی بود و انگار اراده نمی خواست و نمی توانست کنترلش کند.
ـ مامان دیدی چقدر سال جدید خوب شروع شد برام؟!
فلش بک_دقایقی قبل
دکمه آسانسور طبقه سوم را نشان میداد. سریع بیرون رفت و مادرش را در گوشه ای از مطب دکتر یافت. مادر مثل همیشه نبود، لبخند نمی زد. موج نگرانی کاملا در چهره اش نمایان بود. در مقابل چشمان مادرش دیگر دکور گیرا آن مطب خصوصی ذره ای ارزش نداشت. ذرات معلق درد و دلواپسی هنوز در چشمان فرد مقابل ته نشین نشده بود که صدای ظریف زنانه ای تلاقی نگاه ها را قطع کرد.
ـ دکتر می خواد با خودت صحبت کنه. لطفاً برو داخل و منتظر باش.
با قدم های لرزان به سمت اتاق دکتر رفت. نمی خواست دوباره درگیر آن دو چشم پریشان همراه مهربانش شود؛ آرام و از کنارش رد شد. با دستانی لرزان در را پشت سرش بست و وارد اتاق با دیوار های شیشه ای شد.
ـ بزرگ شدیا! متاسفانه تخته نزدیکم نیست برات بزنم به تخته!
دکتر خندید! خنده اش شیرین بود اما آیا برای او عادی بود؟ نه اصلا!
دقایقی بعد در اتاق شیشه ای باز شد. پاها لرزان تر از همیشه بود، اکسیژن انگار در آن فضای ایزوله پیدا نمیشد. زندگی قبل از آن گفت و گو به ظاهر دوستانه حالا آرزو ای بعید به نظر می رسید. لبخند منشی اکنون رقت انگیز بود. برگه های آزمایش و عکس های اسکن شده قطعا جزوی از نقش های منفی آن تئاتر مسخره در آن مطب بود. زندگی او همراه جدیدی داشت. همراهی که اکنون تا آخر عمر با او هم قطار بود.
پایان فلش بک
اکنون تنها بود. حتی حضور آن همراه همیشگی هم چاره ساز نبود. بی هدف راه می رفت. نمی دانست کجا باید برود، نمی دانست چه می خواهد بکند. دقایق عجیبی سپری میشد. اکنون به جای مادرش سکوت همراهی اش میکرد. این سکوت را دوست داشت، قضاوتش نمیکرد، سوالی نمی پرسید و فقط قدم به قدم با او راه می رفت.
دو ساعت بعد خود را روی به روی معروف ترین پل شهر دید. وضعیت آن پل هم دست کمی از او نداشت. خیلی وقت بود رنگ زاینده بودن و آبی زلال را به خود ندیده بود. نفس های او هم بریده بود و انگار جز معدود افراد از دست کسی کاری بر نمیاد. سرنوشت هر دو اکنون یکسان به نظر میرسید.
قطرات اشک بلاخره خشک شدند. آرامش کم کم داشت رنگ قوت می گرفت. اکسیژن بلاخره به برزخ رسید اما قلب او ؟!
قطعا دیگر مثل آن قلب سابق نمی تپید.
نقل قول:
به: طرف دوم رابطه گلدین
آن شب سردتر از همیشه بود. قدم های سنگین و سبک مردم رد خاک و کثیفی را روی سنگ فرش های شکسته خیابان بر جا می گذاشت. در میان آن همه نورون و فکر های انسان های مختلف انگار مرلین بزرگ برای یکی از آنها تقدیر متفاوتی پیچیده بود. تقدیری که با قطرات اشک مخلوط شده بود و بروی زمین می ریخت.
ـ می خوای بریم خونه؟
نمی توانست پاسخ دهد. بغض گلویش را چنگ می زد و اکسیژن تقلا میکرد تا بتواند راهی بیابد و از آن جهنم بی در و پیکر فرار کند. با همان چشمان خیس به فردی که او را از بند تولد همراهی کرده بود نگاه کرد.
هیچ جوابی نداشت. برای بار صدم در آن شب لعنتی و نکبت بار چشمانش را پاک کرد اما ثانیه ای بعد دوباره اشک ها همان مسیر قبلی را طی کردند تا سرازیر شود. تمام کارهایش غیر ارادی بود و انگار اراده نمی خواست و نمی توانست کنترلش کند.
ـ مامان دیدی چقدر سال جدید خوب شروع شد برام؟!
فلش بک_دقایقی قبل
دکمه آسانسور طبقه سوم را نشان میداد. سریع بیرون رفت و مادرش را در گوشه ای از مطب دکتر یافت. مادر مثل همیشه نبود، لبخند نمی زد. موج نگرانی کاملا در چهره اش نمایان بود. در مقابل چشمان مادرش دیگر دکور گیرا آن مطب خصوصی ذره ای ارزش نداشت. ذرات معلق درد و دلواپسی هنوز در چشمان فرد مقابل ته نشین نشده بود که صدای ظریف زنانه ای تلاقی نگاه ها را قطع کرد.
ـ دکتر می خواد با خودت صحبت کنه. لطفاً برو داخل و منتظر باش.
با قدم های لرزان به سمت اتاق دکتر رفت. نمی خواست دوباره درگیر آن دو چشم پریشان همراه مهربانش شود؛ آرام و از کنارش رد شد. با دستانی لرزان در را پشت سرش بست و وارد اتاق با دیوار های شیشه ای شد.
ـ بزرگ شدیا! متاسفانه تخته نزدیکم نیست برات بزنم به تخته!
دکتر خندید! خنده اش شیرین بود اما آیا برای او عادی بود؟ نه اصلا!
دقایقی بعد در اتاق شیشه ای باز شد. پاها لرزان تر از همیشه بود، اکسیژن انگار در آن فضای ایزوله پیدا نمیشد. زندگی قبل از آن گفت و گو به ظاهر دوستانه حالا آرزو ای بعید به نظر می رسید. لبخند منشی اکنون رقت انگیز بود. برگه های آزمایش و عکس های اسکن شده قطعا جزوی از نقش های منفی آن تئاتر مسخره در آن مطب بود. زندگی او همراه جدیدی داشت. همراهی که اکنون تا آخر عمر با او هم قطار بود.
پایان فلش بک
اکنون تنها بود. حتی حضور آن همراه همیشگی هم چاره ساز نبود. بی هدف راه می رفت. نمی دانست کجا باید برود، نمی دانست چه می خواهد بکند. دقایق عجیبی سپری میشد. اکنون به جای مادرش سکوت همراهی اش میکرد. این سکوت را دوست داشت، قضاوتش نمیکرد، سوالی نمی پرسید و فقط قدم به قدم با او راه می رفت.
دو ساعت بعد خود را روی به روی معروف ترین پل شهر دید. وضعیت آن پل هم دست کمی از او نداشت. خیلی وقت بود رنگ زاینده بودن و آبی زلال را به خود ندیده بود. نفس های او هم بریده بود و انگار جز معدود افراد از دست کسی کاری بر نمیاد. سرنوشت هر دو اکنون یکسان به نظر میرسید.
قطرات اشک بلاخره خشک شدند. آرامش کم کم داشت رنگ قوت می گرفت. اکسیژن بلاخره به برزخ رسید اما قلب او ؟!
قطعا دیگر مثل آن قلب سابق نمی تپید.
ـــــــــــــــــــــــ
نقل قول:
خطاب به گلدین
سلام!
حالت خوبه؟ صد البته که خوبی. من هم اگر جای تو بودم و هروز ذره ذره از وجود کسی رو میخوردم و روز به روز قوی تر می شدم قطعا خوب می بودم و می موندم.
رابطه ما خیلی تاکسیکه . میخوام یک طرفه از این رابطه بیرون بیام اما ملاقات هر هفته با دکتر ها این رو تایید نمی کنه. دکتر این سری باز گفت نیاز نیست نگران باشم اما فکر کردی من باور کردم؟! اصلا!
نیاز نیست نگران باشم؟! حتی وقتی تو باعث میشی یه روز آخرین نفس رو هم بکشم، باز نیاز نیست نگران باشم؟ حتی وقتی مامان هر بار که از اون مطب های لعنتی بیرون میاییم بغض داره، باز نیاز نیست نگران باشم؟ حتی وقتی بابا امروز داشت برام گریه می کرد، نباید نگران باشم؟ متاسفم من نگران نیستم، رسما نا امید شدم.
از این رابطه نا امید شدم. رابطه ای که هیچ درمانی نداره، رابطه که نمیشه اون رو واضح برای هر کسی تعریف کرد. رابطه ای که باعث میشه نتونم هیچ تصویر روشنی از آینده داشته باشم.
همین!
نمی خوام جوابم رو بدی؛ فقط لطفا زودتر شَرت را کم کن.
افرادی که لایک کردند
بدم کاتانا ازت سالاد درست کنه ؟! 

یه وقت این قلم قصه پرداز می داد به من حس پرواز!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/27
تولد نقش: 1404/09/28
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:17
از: رنجت خستهام
پستها:
246
شغل
ارشد هافلپاف، خزانهدار گریمولد

امیلی عزیز، یا همان دوشیزه گرینگراس!
بهار رسیده و شکوفههای سیب و گیلاس را با خود آورده. همهجا همان گونه شده که تو همیشه دوست داشتی. آیا باغ بهشت وجود دارد؟ امیدوارم که اینطور باشد!
امیلی! تو مانند پرندهای هستی که پاک و معصوم است و من مانند تنهی ستبر درختی که از یک پرندهی شیرین و خالص مراقبت میکند.
راستی، در آسمان برای یک درخت جا بود؟ یا فقط پرندگان را میپذیرفتند؟
امیلی عزیزم! میدانم که در آسمانها نازت را میکشند و خبری از لمس چیزی لطیفتر از ابرها و بال فرشتگان نیست؛ لیکن چه کنم؟ دلتنگی که استدلال سرش نمیشود!
امیلی عزیز! دنیا خانهی مناسبی برای تو و امثال تو نیست و شاید برای همین است که اغلب، پیش از آن که فرصت شکفتن بیابید چیده میشوید. در آسمانها جایتان بهتر است.
با چشم خود دیدم که مردم این جا قدرتان را نمیدانند، امیلی. سیلی، کلمات تلخ و زهرآلود و حتی ظلمهایی خارج از رحم و انسانیت.
عیبی ندارد، عیبی ندارد. اشکالی ندارد اگر این جا اهل زمین زجرت میدادند. اشکالی ندارد اگر ماریوس لسترنج تحقیرت میکرد و آن لئو وین به خاطر یک سوءتفاهم بیاهمیت به تو سیلی زد که اکنون یادم نیست چه بود. در آسمان قدرت را میدانند؛ نوازشت میکنند...دلم برایت تنگ میشود؛ اما حداقل دلم به این خوش است که آنجا دیگر خبری از ناسزا نیست.
با کمال محبت؛
آیلین پرینس.
بهار رسیده و شکوفههای سیب و گیلاس را با خود آورده. همهجا همان گونه شده که تو همیشه دوست داشتی. آیا باغ بهشت وجود دارد؟ امیدوارم که اینطور باشد!
امیلی! تو مانند پرندهای هستی که پاک و معصوم است و من مانند تنهی ستبر درختی که از یک پرندهی شیرین و خالص مراقبت میکند.
راستی، در آسمان برای یک درخت جا بود؟ یا فقط پرندگان را میپذیرفتند؟
امیلی عزیزم! میدانم که در آسمانها نازت را میکشند و خبری از لمس چیزی لطیفتر از ابرها و بال فرشتگان نیست؛ لیکن چه کنم؟ دلتنگی که استدلال سرش نمیشود!
امیلی عزیز! دنیا خانهی مناسبی برای تو و امثال تو نیست و شاید برای همین است که اغلب، پیش از آن که فرصت شکفتن بیابید چیده میشوید. در آسمانها جایتان بهتر است.
با چشم خود دیدم که مردم این جا قدرتان را نمیدانند، امیلی. سیلی، کلمات تلخ و زهرآلود و حتی ظلمهایی خارج از رحم و انسانیت.
عیبی ندارد، عیبی ندارد. اشکالی ندارد اگر این جا اهل زمین زجرت میدادند. اشکالی ندارد اگر ماریوس لسترنج تحقیرت میکرد و آن لئو وین به خاطر یک سوءتفاهم بیاهمیت به تو سیلی زد که اکنون یادم نیست چه بود. در آسمان قدرت را میدانند؛ نوازشت میکنند...دلم برایت تنگ میشود؛ اما حداقل دلم به این خوش است که آنجا دیگر خبری از ناسزا نیست.
با کمال محبت؛
آیلین پرینس.
افرادی که لایک کردند
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/14
تولد نقش: 1402/04/15
آخرین ورود: دیروز ساعت 21:53
از: تو قلب کسایی که دوستم دارن!
پستها:
402
شغل
معاون محفل ققنوس، تاریخنگار دیوان جادوگران

از طرف: کوین دنی کارتر
به: بابانوئل سانتای عزیز
الان که دارم این نامه رو برات مینویسم نصف شبه ولی من اصلا خواب آلود نیستم. صدای شلوغ کاری محفلی ها از پایین میاد. بله درست شنیدی یه مدت اومدم خونه گریمولد. لرد تاریکی ها و خاله بلا هم برای بدرقه کردنم اومدن و بعد که از در خونه ریدل رفتم بیرون، یه نفس عمیق از سر راحتی کشیدن و پیشونیشون رو با پشت دست پاک کردن. و من کاملا مطمئنم احساساتی شده بودن. احتمالا قراره دلشون خیلی برای سر و صداهام تنگ بشه. منم دلم براشون تنگ میشه.
صبح داخل هاگوارتز بودم. بچه ها می خواستن به کمک همدیگه جشن بگیرن. بانو هلگا، سرسرای عمومی رو جادو کرد تا خیلی راحت تر تزئین بشه. عمو سالازار هم که کارش تو برگزاری ایونت درسته برای جشن یه برنامه عالی آماده کرد. هلنا و راهب چاق با هم روی درست پیش رفتن کارا نظارت داشتن و نمی ذاشتن چیزی از قلم بیفته.
من نمی دونستم معنی از قلم افتادن یعنی چی تا اینکه پروفسور اسنیپ با اخم و تخم برام توضیح داد. بعد هم راهشو گرفت و رفت. عمو سیریوس می خواست مسئول تزئین درخت کریسمس باشه واسه همین با آستریکس و لیسا که جنگل رو خوب می شناختن، رفتن برای انتخاب درخت مناسب. من و جینی و لورا هم رفتیم آشپزخونه ببینیم کمکی چیزی ازمون بر میاد یا نه، که دابی انداختمون بیرون و گفت به کمک لاکرتیا و وینکی خودش میتونه همه چیز رو ردیف کنه و لازم نیست یه بچه با دهن پر از کلوچه بخواد کارای خطرناک کنه.
می خواستم اعتراض کنم که یهو یه چیز نارنجی از کنارم رد شد و در مورد بچه ای با دهن پر از کلوچه، جوک چت باکسی ساخت. برگشتم دیدم یوآن مثل گربه آلیس در سرزمین عجایب یه دفعه غیب شد.
بالاخره درخت کریسمس رو آوردن. اولش کجول نمیذاشت خشونتی علیه درخت کریسمس انجام بدیم و برای خودش کمپین: نه به درخت آزاری! نکن مگه بیماری!؟ راه انداخته بود که توسط عمو نیکلاس و زاخاریاس هدایت شد.
این وسط دلفی هم به خودش توپ های رنگی رنگی و وسایل خوشگلی که برای درخت بودن رو وصل کرده بود و کلی طول کشید دراکو راضیش کنه از تبلیغ مد درخت کریسمسی دست بکشه.
بعد کلی شیطنت، بالاخره عمو سیریوس درخت رو تزئین کرد و قرار شد ستاره بالای درخت رو عمو گلرت بذاره. ستاره ها واقعا زیبان و میتونن آرزوها رو بر آورده کنن. من شنیدم بانو آیلین زیرلبی به ستاره گفت که انسانیت رو به آدما برگردونه.
بعد خونده شدن سرود کریسمس توسط ایزابل، آلنیس و هرمیون، رفتیم برای پذیرایی و خوردن شیرینی های رنگارنگ. خوشمزه ترین شکلات های دنیای داخل هاگوارتز پیدا می شن.
بوی خوب مرغ بریون هم فضا رو پر کرده بود و گرمای مطلوب سرسرا نمی ذاشت احساس کنیم چهارتا گروه جدا از همیم. همه همدل و صمیمی بودیم.
یکم که برف سبک تر شد با روندا رفتم برف بازی و ملانی هشدار داد مراقب باشیم سرما نخوریم. تموم تلاشمو کردم سرما نخورم ولی الان یه کوچولو آبریزش دارم. نه، نگران نشو بابا نوئل! آب دماغمو روی نامه نمی ریزم. قول میدم.
آخرشم از شومینه هاگوارتز برگشتم خونه گریمولد.
تو محفل آقای تال به کمک دستور پخت قدیمی مادربزرگش، برامون کلوچه پخت. جوزفین و آبجی لیلی هم دوتایی جورابای پشمی ای رو که پروفسور دامبلدور بافته بود، اینور و اونور آویزون کردن و تو بعضیاشون یسری تله گذاشتن تا باهات شوخی کنن. خلاصه که حواست رو جمع کن.
من و گادفری هم یه آدم برفی خیلی گنده ساختیم که توجه اهالی محل رو به شدت جلب کرد. لونا تو یه دستش دنت توت فرنگی گذاشت و به لباش پودینگ مالید چون فکر می کرد اینجوری کریسمس شیرینی رو تجربه خواهیم کرد. اما پروفسور تا متوجه این حرکت شد خیلی از اسرافمون ناراحت شد.
به ریموند قول دادم به شرطی که برام قصهی شب کریسمس رو بخونه، برم زود بخوابم. برای همین ممکنه نتونم اومدنت رو ببینم اما اشکالی نداره سال بعد منتظرت میمونم. راستی داشتم فکر میکردم چه هدیه ای ازت بخوام تا برام بیاری چون من امسال خیلی خیلی خیلی بچه خوبی بودم و قطعا اسمم تو لیست شیطونا نیست.
فکر کنم هر چی بخوام برام میاری نه؟
اسباب بازی های بزرگ! یه یخچال پر از بستنی! توپ های رنگارنگ! کتابای تصویری و کلی چیز باحال دیگه.
من نشستم تموم و کمال فکرامو کردم...
بابانوئل عزيزم، راستشو بخوای امسال چیزی ازت نمیخوام. آخه امسال هرچيزی كه آرزوشو داشتم، دارم! خانوادهی عالی، دوستاى معرکه و مهربون، اتفاقای رنگارنگ، روزایی پر از زیبایی و عشق، شادی و حال خوب. پس امسال لطفا به كسايى برس كه واقعا به وجودت نياز دارن. خیلی خیلی ازت ممنونم.
خوابم گرفته...
میخوام نامه رو تموم کنم و برم بخوابم.
پس تا کریسمس بعدی خداحافظ!
دوستدار همیشگیت: کوین دنی کارتر♡

به: بابانوئل سانتای عزیز
الان که دارم این نامه رو برات مینویسم نصف شبه ولی من اصلا خواب آلود نیستم. صدای شلوغ کاری محفلی ها از پایین میاد. بله درست شنیدی یه مدت اومدم خونه گریمولد. لرد تاریکی ها و خاله بلا هم برای بدرقه کردنم اومدن و بعد که از در خونه ریدل رفتم بیرون، یه نفس عمیق از سر راحتی کشیدن و پیشونیشون رو با پشت دست پاک کردن. و من کاملا مطمئنم احساساتی شده بودن. احتمالا قراره دلشون خیلی برای سر و صداهام تنگ بشه. منم دلم براشون تنگ میشه.
صبح داخل هاگوارتز بودم. بچه ها می خواستن به کمک همدیگه جشن بگیرن. بانو هلگا، سرسرای عمومی رو جادو کرد تا خیلی راحت تر تزئین بشه. عمو سالازار هم که کارش تو برگزاری ایونت درسته برای جشن یه برنامه عالی آماده کرد. هلنا و راهب چاق با هم روی درست پیش رفتن کارا نظارت داشتن و نمی ذاشتن چیزی از قلم بیفته.
من نمی دونستم معنی از قلم افتادن یعنی چی تا اینکه پروفسور اسنیپ با اخم و تخم برام توضیح داد. بعد هم راهشو گرفت و رفت. عمو سیریوس می خواست مسئول تزئین درخت کریسمس باشه واسه همین با آستریکس و لیسا که جنگل رو خوب می شناختن، رفتن برای انتخاب درخت مناسب. من و جینی و لورا هم رفتیم آشپزخونه ببینیم کمکی چیزی ازمون بر میاد یا نه، که دابی انداختمون بیرون و گفت به کمک لاکرتیا و وینکی خودش میتونه همه چیز رو ردیف کنه و لازم نیست یه بچه با دهن پر از کلوچه بخواد کارای خطرناک کنه.
می خواستم اعتراض کنم که یهو یه چیز نارنجی از کنارم رد شد و در مورد بچه ای با دهن پر از کلوچه، جوک چت باکسی ساخت. برگشتم دیدم یوآن مثل گربه آلیس در سرزمین عجایب یه دفعه غیب شد.
بالاخره درخت کریسمس رو آوردن. اولش کجول نمیذاشت خشونتی علیه درخت کریسمس انجام بدیم و برای خودش کمپین: نه به درخت آزاری! نکن مگه بیماری!؟ راه انداخته بود که توسط عمو نیکلاس و زاخاریاس هدایت شد.
این وسط دلفی هم به خودش توپ های رنگی رنگی و وسایل خوشگلی که برای درخت بودن رو وصل کرده بود و کلی طول کشید دراکو راضیش کنه از تبلیغ مد درخت کریسمسی دست بکشه.
بعد کلی شیطنت، بالاخره عمو سیریوس درخت رو تزئین کرد و قرار شد ستاره بالای درخت رو عمو گلرت بذاره. ستاره ها واقعا زیبان و میتونن آرزوها رو بر آورده کنن. من شنیدم بانو آیلین زیرلبی به ستاره گفت که انسانیت رو به آدما برگردونه.
بعد خونده شدن سرود کریسمس توسط ایزابل، آلنیس و هرمیون، رفتیم برای پذیرایی و خوردن شیرینی های رنگارنگ. خوشمزه ترین شکلات های دنیای داخل هاگوارتز پیدا می شن.
بوی خوب مرغ بریون هم فضا رو پر کرده بود و گرمای مطلوب سرسرا نمی ذاشت احساس کنیم چهارتا گروه جدا از همیم. همه همدل و صمیمی بودیم.
یکم که برف سبک تر شد با روندا رفتم برف بازی و ملانی هشدار داد مراقب باشیم سرما نخوریم. تموم تلاشمو کردم سرما نخورم ولی الان یه کوچولو آبریزش دارم. نه، نگران نشو بابا نوئل! آب دماغمو روی نامه نمی ریزم. قول میدم.
آخرشم از شومینه هاگوارتز برگشتم خونه گریمولد.
تو محفل آقای تال به کمک دستور پخت قدیمی مادربزرگش، برامون کلوچه پخت. جوزفین و آبجی لیلی هم دوتایی جورابای پشمی ای رو که پروفسور دامبلدور بافته بود، اینور و اونور آویزون کردن و تو بعضیاشون یسری تله گذاشتن تا باهات شوخی کنن. خلاصه که حواست رو جمع کن.
من و گادفری هم یه آدم برفی خیلی گنده ساختیم که توجه اهالی محل رو به شدت جلب کرد. لونا تو یه دستش دنت توت فرنگی گذاشت و به لباش پودینگ مالید چون فکر می کرد اینجوری کریسمس شیرینی رو تجربه خواهیم کرد. اما پروفسور تا متوجه این حرکت شد خیلی از اسرافمون ناراحت شد.
به ریموند قول دادم به شرطی که برام قصهی شب کریسمس رو بخونه، برم زود بخوابم. برای همین ممکنه نتونم اومدنت رو ببینم اما اشکالی نداره سال بعد منتظرت میمونم. راستی داشتم فکر میکردم چه هدیه ای ازت بخوام تا برام بیاری چون من امسال خیلی خیلی خیلی بچه خوبی بودم و قطعا اسمم تو لیست شیطونا نیست.
فکر کنم هر چی بخوام برام میاری نه؟
اسباب بازی های بزرگ! یه یخچال پر از بستنی! توپ های رنگارنگ! کتابای تصویری و کلی چیز باحال دیگه.
من نشستم تموم و کمال فکرامو کردم...
بابانوئل عزيزم، راستشو بخوای امسال چیزی ازت نمیخوام. آخه امسال هرچيزی كه آرزوشو داشتم، دارم! خانوادهی عالی، دوستاى معرکه و مهربون، اتفاقای رنگارنگ، روزایی پر از زیبایی و عشق، شادی و حال خوب. پس امسال لطفا به كسايى برس كه واقعا به وجودت نياز دارن. خیلی خیلی ازت ممنونم.
خوابم گرفته...
میخوام نامه رو تموم کنم و برم بخوابم.
پس تا کریسمس بعدی خداحافظ!
دوستدار همیشگیت: کوین دنی کارتر♡

تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/08/09
تولد نقش: 1403/08/11
آخرین ورود: سهشنبه 14 بهمن 1404 20:50
از: دی که گذشت، هیچ از او یاد مکن
پستها:
150

بارتیموس کراوچ جونیور!
انتظار نداشتی از من، ریگولوس آرکچروس بلکی که تحقیرش میکردی و او هم به دوستیات راغب نبود، نامه دریافت کنی، نه؟ حق هم داری. من هم اگر جای تو بودم، از نامه گرفتن از دشمن خاموش و منفعلم متعجب میشدم.
من نامه ننوشتم تا از گذشته گله کنم. ننوشتم که عاجزانه محبت بطلبم. حتی برای عذرخواهی هم دست به قلم نشدم. بلکه نوشتم تا انگیزههای پشت آن رفتارهایی که تو به دلیل آنها دربارهام دچار سوءتفاهم شدهای و این سوءتفاهمها را به دیگران هم گفتهای توضیح دهم، باشد تا سوءتفاهمها رفع شوند.
نخست، این که من خودم را طلا و دیگران را ریگ میدانم. کراوچ! سکوت من، دلایل مختلفی دارد که دلیلش همه چیز است به جز غرور. کمرویی، ترس از اشتباه و هزاران مورد دیگر .که ممکن است گریبان هر کسی را بگیرد.
مجبورم راز دلم را برای تو که زمانی دوستم بودی فاش کنم تا بلکه دست از قضاوت اشتباه من و بوق و کرنا کردن این قضاوت برداری. بله، من نقاط ضعف زیادی دارم، لیک تفرعن از آنها نیست. من فقط...میترسیدم. میترسیدم حرف ابلهانه ای بزنم و برای همین ساکت میماندم. میترسیدم ترک و طرد شوم، برای همین جزیره جدامانده بودن را ترجیح میدادم. بله، کراوچ. مردم پیچیده تر از آنند که تو میاندیشی.
ثانیا، این ادعا که من از دیدن خون و خون بارش لذت میبرم. ابدا! حمایت من از لرد ولدمورت، به خاطر دیدن خشونت نیست. من لرد سیاه را دوست دارم؛ زیرا او وعدهی آن آزادیای میدهد که تمام جادوگران و ساحرگان مستحق آنند. آزادیای بدون خون و خونریزی.
فکر نکنم حرفی مانده باشد که نگفته باشم. امیدوارم قضاوتت درباره من، اصلاح شده باشد.
با احترام.
ر.ا.ب.
انتظار نداشتی از من، ریگولوس آرکچروس بلکی که تحقیرش میکردی و او هم به دوستیات راغب نبود، نامه دریافت کنی، نه؟ حق هم داری. من هم اگر جای تو بودم، از نامه گرفتن از دشمن خاموش و منفعلم متعجب میشدم.
من نامه ننوشتم تا از گذشته گله کنم. ننوشتم که عاجزانه محبت بطلبم. حتی برای عذرخواهی هم دست به قلم نشدم. بلکه نوشتم تا انگیزههای پشت آن رفتارهایی که تو به دلیل آنها دربارهام دچار سوءتفاهم شدهای و این سوءتفاهمها را به دیگران هم گفتهای توضیح دهم، باشد تا سوءتفاهمها رفع شوند.
نخست، این که من خودم را طلا و دیگران را ریگ میدانم. کراوچ! سکوت من، دلایل مختلفی دارد که دلیلش همه چیز است به جز غرور. کمرویی، ترس از اشتباه و هزاران مورد دیگر .که ممکن است گریبان هر کسی را بگیرد.
مجبورم راز دلم را برای تو که زمانی دوستم بودی فاش کنم تا بلکه دست از قضاوت اشتباه من و بوق و کرنا کردن این قضاوت برداری. بله، من نقاط ضعف زیادی دارم، لیک تفرعن از آنها نیست. من فقط...میترسیدم. میترسیدم حرف ابلهانه ای بزنم و برای همین ساکت میماندم. میترسیدم ترک و طرد شوم، برای همین جزیره جدامانده بودن را ترجیح میدادم. بله، کراوچ. مردم پیچیده تر از آنند که تو میاندیشی.
ثانیا، این ادعا که من از دیدن خون و خون بارش لذت میبرم. ابدا! حمایت من از لرد ولدمورت، به خاطر دیدن خشونت نیست. من لرد سیاه را دوست دارم؛ زیرا او وعدهی آن آزادیای میدهد که تمام جادوگران و ساحرگان مستحق آنند. آزادیای بدون خون و خونریزی.
فکر نکنم حرفی مانده باشد که نگفته باشم. امیدوارم قضاوتت درباره من، اصلاح شده باشد.
با احترام.
ر.ا.ب.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/03/06
تولد نقش: 1404/03/07
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:16
از: بدبختیام بگم؟
پستها:
57

به هواداری از تیم
پرواز سیاه
پرواز سیاه
--------
نامههایی غمزده از افرادی ناشناس که هیچگاه پست نشد...
دومین نامه، دومین داغدار:
دومین نامه، دومین داغدار:
رقص آتش بر یخ
نقل قول:
نه میدانی کیستم، نه نامم را میدانی، و نه حتی مرا دیدهای، اما حال داری این نوشتهها را میخوانی.
فقط بدان من نه از آن عاشقان دلباختهام، نه خسته از زندگی. تا به حال عاشق نشدهام و زندگی هم همانطور است که باید. من فقط خستهام! آنهم نه از زندگی از خودم. از حماقتم! ببخشید که اینقدر صادقانه میگویم؛ هر چند هم نباید عزرخواهی کنم ولی، من یک احمق بیلیاقت هستم. من اعتماد کردم و رسما ویران شدم، وابسته شدم و ریز ریز شدم، و شاید باور نکنی، فکر میکردم انسان ها همگی پاکند! من تو را نمیشناسم ولی امیدوارم از میان آن کفتارهایی که نام انسان بر خود گذاشتهاند نیامده باشی. بیلیاقتم چون ارزش عزیزانم را ندانستم... احتمالا داری میگویی:
ـ اه! این هم دارد نصیحتهای مادربزرگی میکند!
اگر میگویی که خب... راستیتش به درک! برای مرده مگر فرقی هم دارد؟!
من از وقتی که اعتماد کردم مردم! از وقتی که... از وقتی که... هه! یکبار هم نشد راجعبه این موضوع حرف بزنم ولی اشکهایم سرازیر نشود! مسخرهاست! داشتم میگفتم؛ من بیلیاقتم چون حرفهایم را به سنگ قبری زدم نه به چهرهای شادابش! چون به آسمان نگاه کردم نه چشمان آسمانیش! من نتوانست از بودنش استفاده کنم، من... نمیتوانستم جلوی رفتنش را بگیرم ولی میتوانستم از لحظات بودنش لذت ببرم. مشکل از زندگی نیست، زندگی همیشه اینگونه بوده ولی من کور بودم. همیشه من گناهکارم، در دادگاهی که هم شاکی هم مجرم و هم قاضی منم.
نه مردهام و نه زنده، گربهای حال مرا توصیف میکند. درست یادم نمیآید... شرودینگر؟ احتمالا... نمیخواهم کسی در جعبه را باز کند... ولی نمیخواهم در این حال هم باشم. حکم رقصندهای را دارم که پا برهنه روی دریاچهای یخ زدی میرقصد، در حالی که تنش در آتش میسوزد. دارم دیوانه میشوم... ولی دیوانگی هم خوبست مگر نه؟
میخندم ولی اشکهایم را چه کنم؟! داغند... مثل مذاب... شاید هم آغوش. من مشکلی با تنهایی و بی کسی ندارم! چون علاقهای جامعه ندارم مخصوصا از وقتی که... رفت. چون همراهش امیدم رفت! من به او اطمینان کامل داشتم و قرار نبود یکهو همه چی تمام شود! من باید بیشتر از فرصتهایم استفاده میکردم من... آه خدایا بساست بساست!
داشتم میگفتم، وقتی تنهایی و دلت شانه میخواهد یادت میآید که بیکسی و این عذاب از جهنم هم بدتر است. به اندازه کافی گفتم. این نامهها را میگذارم همینجا تا شاید یکی دید... یکی فهمید... خودش که این نامه را نمیخواند؛ خب مسلما نمیتواند. مرده است! شاید آن یکی جواب نامهام را داد!
----------------
نامه را از سر جایش، یعنی روی سنگ قبری ناشناس، برداشتم. نوشتهها افکارم را به هم ریخته بود... مثل نامه قبلی در مورد عزا نوشته شده بود.
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر

خطاب به جادوگران:
مایهی تأسف است که محدود کردن قلم دیگران، اینچنین ساده و بیتأمل، در جامعهی جادوگری ــ بهویژه در میان نسل جدید ــ پذیرفته میشود. به نام حفظ آسایش، امنیت یا «راحتی عمومی»، گاه حاضر میشویم آزادی نوشتن و آفرینش را از دیگری بگیریم، بیآنکه لحظهای درنگ کنیم که چه بهایی برای او دارد. گاه از فردی میخواهیم: «اینطور ننویس»، «این بخش را حذف کن»، «این جمله ناراحتم کرد»؛ و فراموش میکنیم که قلم، صدای قلب نویسنده است، نه وسیلهای برای تأمین رضایت همگان.
در جوامع بزرگتر نیز دیدهایم که گاه افراد مجبور میشوند برای «آرامش جمع»، بخشی از هویت خود را پنهان کنند، یا سکوت کنند تا کسی آزرده نشود. اما هرگز تصور نمیکردیم این نگاه، به دنیای جادوگران هم راه یابد. در جایی که جادوی ما همیشه از آزادی و جسارت زاده شده، این همه تمایل به کنترل و چارچوبگذاری چه جایگاهی دارد؟
بله، برخی مضامین ممکن است برای عدهای خوشایند نباشد. ممکن است طنز دوپهلو، اشارههای غیرمستقیم، یا بازیهای زبانی خاصی باب سلیقهی همه نباشد. اما این سلیقه نداشتن، دلیل نمیشود که آن سلیقه وجود نداشته باشد. محدود کردن دیگران، بهویژه در فضایی که قرار است خلاقیت و همزیستی را تمرین کنیم، موضوع سادهای نیست. تقاضای شما برای اینکه «فقط اینطور ننویس»، شاید برایتان کمهزینه باشد، اما برای کسی که نوشتن را پناه و لذت خود میداند، سنگین است. آزادی بیان یک معامله نیست که با ناراحتی ما سنجیده شود.
اگر قرار باشد هرکس از هرچه خوشش نمیآید، بخواهد آن را از دنیای دیگران حذف کند، چیزی از نوشتن باقی نمیماند. آن وقت شاید بهتر درک کنیم که احترام گذاشتن به مرزهای ذوق و سلیقهی دیگران، به معنی قطع ریشههای نوشتن نیست، بلکه تمرین همزیستیست.
و در پایان، اگر پنهانترین جملهها یا شوخیهای ادبی در دل چند داستان، باعث شده احساس ناامنی کنید، شاید وقت آن رسیده که با همان حساسیت، به جهان بزرگتر اطرافتان هم نگاه کنید. جایی که فیلمها، سریالها و شبکههای اجتماعی، پر از چیزهایی هستند که الزاماً برای همه خوشایند نیستند، اما همچنان وجود دارند. چرا که دنیا، برای یک سلیقه ساخته نشده است.
جادو، یعنی توان همزیستی تفاوتها. اگر نتوانیم در دنیای جادو همدیگر را تاب بیاوریم، پس این همه ورد و چوبدستی و معجون به چه کار میآید؟
مایهی تأسف است که محدود کردن قلم دیگران، اینچنین ساده و بیتأمل، در جامعهی جادوگری ــ بهویژه در میان نسل جدید ــ پذیرفته میشود. به نام حفظ آسایش، امنیت یا «راحتی عمومی»، گاه حاضر میشویم آزادی نوشتن و آفرینش را از دیگری بگیریم، بیآنکه لحظهای درنگ کنیم که چه بهایی برای او دارد. گاه از فردی میخواهیم: «اینطور ننویس»، «این بخش را حذف کن»، «این جمله ناراحتم کرد»؛ و فراموش میکنیم که قلم، صدای قلب نویسنده است، نه وسیلهای برای تأمین رضایت همگان.
در جوامع بزرگتر نیز دیدهایم که گاه افراد مجبور میشوند برای «آرامش جمع»، بخشی از هویت خود را پنهان کنند، یا سکوت کنند تا کسی آزرده نشود. اما هرگز تصور نمیکردیم این نگاه، به دنیای جادوگران هم راه یابد. در جایی که جادوی ما همیشه از آزادی و جسارت زاده شده، این همه تمایل به کنترل و چارچوبگذاری چه جایگاهی دارد؟
بله، برخی مضامین ممکن است برای عدهای خوشایند نباشد. ممکن است طنز دوپهلو، اشارههای غیرمستقیم، یا بازیهای زبانی خاصی باب سلیقهی همه نباشد. اما این سلیقه نداشتن، دلیل نمیشود که آن سلیقه وجود نداشته باشد. محدود کردن دیگران، بهویژه در فضایی که قرار است خلاقیت و همزیستی را تمرین کنیم، موضوع سادهای نیست. تقاضای شما برای اینکه «فقط اینطور ننویس»، شاید برایتان کمهزینه باشد، اما برای کسی که نوشتن را پناه و لذت خود میداند، سنگین است. آزادی بیان یک معامله نیست که با ناراحتی ما سنجیده شود.
اگر قرار باشد هرکس از هرچه خوشش نمیآید، بخواهد آن را از دنیای دیگران حذف کند، چیزی از نوشتن باقی نمیماند. آن وقت شاید بهتر درک کنیم که احترام گذاشتن به مرزهای ذوق و سلیقهی دیگران، به معنی قطع ریشههای نوشتن نیست، بلکه تمرین همزیستیست.
و در پایان، اگر پنهانترین جملهها یا شوخیهای ادبی در دل چند داستان، باعث شده احساس ناامنی کنید، شاید وقت آن رسیده که با همان حساسیت، به جهان بزرگتر اطرافتان هم نگاه کنید. جایی که فیلمها، سریالها و شبکههای اجتماعی، پر از چیزهایی هستند که الزاماً برای همه خوشایند نیستند، اما همچنان وجود دارند. چرا که دنیا، برای یک سلیقه ساخته نشده است.
جادو، یعنی توان همزیستی تفاوتها. اگر نتوانیم در دنیای جادو همدیگر را تاب بیاوریم، پس این همه ورد و چوبدستی و معجون به چه کار میآید؟
افرادی که لایک کردند
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج