- خب... وایسا ببینم، کلاس آشپزی... خیاطی...
- هی، نظرت راجع به کلاس بدنسازی چیه؟ احساس می کنم...
بلاتریکس نگاهی سرشار از "خفه می شی یا بیام تک تک استخوناتو پودر کنم؟" به ایوان انداخت و ایوان ساکت شد. به هر حال، او بلاتریکس لسترنج بود و کسی جرئت نداشت حتی از نگاهش سرپیچی کند، البته مگر این که دوست داشت طعم کروشیو هایش را بچشد، که البته ایوان نمی خواست. بلاتریکس که دید ایوان ساکت شده، درحالی که به تابلوی اعلانات زل زده بود، ادامه داد:
- به نظر میاد بین کلاسای این ماگلا، کلاس نقاشی از همه قابل تحمل تره. راه بیفت بریم.
ایوان با رفتن به کلاس نقاشی مخالف بود، ولی خب مگر کسی جرئت می کرد با بلاتریکس مخالفت کند؟
پس از مدتی قدم زدن در راهروهای پیچ در پیچ، به کلاسی رسیدند که روی در چوبی آن، لکه های رنگ به چشم می خورد.
- فکر کنم همینجا باشه.
بلاتریکس این را گفت و در را با ضرب باز کرد. ماگل های حاضر در کلاس، با تعجب به آن دو زل زدند. آن ها تا کنون اسکلت زنده ندیده بودند.
بلاتریکس که موهایش به اندازه عرض در بود، به سختی وارد کلاس شد و نعره ای زد که شیشه پنجره های کلاس را لرزاند:
- به چی نگاه می کنین؟
ماگل های حاضر، چند ثانیه ای از ترس ساکت شدند، اما یک نفر که روحیه اش از پروانه لطیف تر بود، سکوت را شکست:
- چرا با ما هنرمندا اینجوری رفتار می کنین؟ هنر جایگاهی نداره تو این مملکت. اصلا من می رم خارج، اینجا قدر هنر رو نمی دونن.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج














