جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

41 کاربر(ها) آنلاین هستند (32 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
40 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] ماجراهای کاشت مو

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: پنجشنبه 14 دی 1396 15:44
نمایش جزئیات
آفلاین
- یه لحظه وایسین! یه لحظه وایسین! آقا برو عقب! خانم برو عقب! یه چیزی رو باید چک کنم! برین عقب!

اشپاش نیزه به دست و با حالت تدافعی، چند قدم برگشتن عقب.
آرسینوس هم فاصله‌ش رو با اشپاش حفظ کرد و بعد، نوار فیلمی رو از جیبش در آورد که در واقع، شامل کلیپ‌هایی از حوادثی بود که اخیراً براش اتفاق افتاده بود. همونطور که داشت فیلم رو عقب عقب می‌بُرد، بالاخره رسید به اون کلیپی که می‌خواست.
کلیپی که به قبل از ورودش به موهای بلاتریکس مربوط می‌شد.

نقل قول:
ﺁﺭﺳﻴﻨﻮﺱ ﺗﺎﺟﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺗﺤﻮﻳﻞ ﻻﻳﺘﻴﻨﺎ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﺎﻻﻯ ﺳﺮ ﺑﻼﺗﺮﻳﻜﺲ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩ.


آرسینوس با اعتماد به نفسی مثال‌زدنی، برگشت سمت اشپاش و کلیپ رو بهشون نشون داد.
- بله اشپاش عزیز! همونطور که می‌بینین، بنده قبل از اینکه پامو توی این جنگل بذارم، تاجم رو به یکی از اعضای کابینه‌م، یعنی لایتینا دادم و در نتیجه، در حال حاضر بنده هیچ تاجی روی سرم وجود نداره. اشتباه دیدین، اشپاش!

اشپاش:

اشپاش قبلاً چشماشون رو نمالیده بودن. امّا الآن که مالیدن، فهمیدن که حق با آرسینوس بود. تاج، تخیلی بیش نبود!
امّا اشپاش بیخیال نشدن. دور همدیگه جمع شدن و مشورت کردن و بعد، برگشتن سمت آرسینوس.
- آگومبااااا! تاجت رو بیخیال! ماگومبااااااا! خودتو می‌خوایم بُکُشیم!

آرسینوس:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: پنجشنبه 14 دی 1396 14:48
نمایش جزئیات
آفلاین
اشپاش گرد هم اومدن تا با هم مشورت کنن.
-آ... او... ای... آ (حالا چی کار کنیم؟)
-ای... آن... اینی (من یه فکری دارم!)
-آرا... تو... نا (چه فکری؟)
- ای... نا... اونو (چطوره ببریمش به گره بازنشدنی؟)
اشپاش:
-ایلا... اورو (من یه فکر بهتر دارم!)
-آرا... تو... نا... ری (دیگه چه فکری؟)
- ناری... تو... نو (خواهید دید.)

اشپاش از گرد هم جدا شدن و به سمت آرسینوس جهیدن. شپشی که پیشنهاد داده بود به سمت آرسینوس پرید.
-دیگه چی ازم می خواین؟
شپش پیشنهاد داده به سمت سر آرسینوس اشاره کرد.
-می خواین سرم رو قطع کنید؟
شپش در سکوت فرو رفت و فکر کرد این دیگه چه خنگیه بابا. دوباره به سر آرسینوس اشاره کرد. البته این دفعه به بالاش و ادای گذاشتن یه چیزی رو درآورد.
-می خواین یه چیزی رو بذارین رو سرم؟
شپش هم که دید تا دو روز دیگه هم ادامه بده موفق نمی شه شروع کرد به حرف زدن:
-بابا تاجت رو می خوایم.
-تو مگه حرف می زنی؟
شپش با قیافه ای پوکر نگاش کرد و گفت:
-چاره‌ی دیگه ای هم دارم؟ حالا ردش کن بیاد.
-چیو؟
-تاج رو دیگه.
-به هیچ وجه. سرم رو بزنید ولی تاج رو نمی دم.
-خودت خواستی ها.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: چهارشنبه 13 دی 1396 20:29
نمایش جزئیات
آفلاین
آرسینوس به کپه ی مو نگاهی انداخت. گشودن گره های آن غیرممکن می نمود!
_ حالا نمیشه همون موز بخورین؟

هر دو شپش نیزه هایشان را به سمت آرسینوس گرفتند.
_ آ... او...گو... ای!

سینوس که تیزی نیزه را زیر گلویش احساس میکرد با ترس آب دهانش را قورت داد.
_ موز خوبه ها مفیده... بخوری مشتری میشی... نه؟ گره باز کنم؟ باشه بابا... کوفت بخورین اصن!

ودرحالیکه زیر لب غرولند میکرد، سلانه سلانه به سمت گره مو رفت.
_ شپش هاشم مثه خودش بی اعصابن... بلاخره خون بلاتریکسو خوردن دیگه... خوی اونو دارن...

آرسینوس همانطور که با کلافه مو ور میرفت سعی میکرد با خواندن شعرهای روحیه بخش خود را به ادامه کار تشویق کند.

بس گره بکشوده ای ، از هر قبیل
این گره را نیز بگشا ای جلیل!


ولی هرچه بیشتر تلاش میکرد بیشتر به ناتوانی خود پی میبرد!

کلاف سردرگم موهاشو میشکافم...


بی فایده بود.
بلاخره آرسینوس خسته شد و لب به اعتراض گشود.
_ هوی! اشپاش! نمیشه. باز نمیشه! این موها تو عمرشون شونه ندیدن! به اندازه عمر بلاتریکس وقت میبره اینو باز کنم! بیخیال شین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
?Why so serious
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: چهارشنبه 13 دی 1396 16:19
نمایش جزئیات
آفلاین
-مرگ! چتونه؟ بکشین کنار رد شم!

اشپاش(جمع شپش) کنار نکشیدند...به جای آن، هر کدام یک بازوی آرسینوس را گرفته و کشان کشان به اعماق جنگل بردند.
آرسینوس می دانست چه چیزی در انتظارش است. نا سلامتی هزاران فیلم به صورت رایگان دانجادو کرده و دیده بود.
-الانه که منو ببرن پیش رئیس شپشا...که یه شپش شبیه خودشونه. ولی کمی کله گنده تر و گردن کلفت تر. اونم که بعد از سالها یه اسیر دیده، جوگیر می شه و کمی جیغ و داد راه می ندازه و بعدم دستور می ده منو شکنجه یا زندانی کنن. شاید بتونم با دادن چند قطره خون، راضیشون کنم. اینا حتما از طعم تکراری خون بلاتریکس خسته شدن...آره...همین خوبه. خون من باارزش و اصیل...نه...اصیل که نیست. ولی به هر حال باارزشه.

در حالی که آرسینوس نقشه های خفنانه می کشید، دو شپش ناگهان متوقف شدند. چشمان آرسینوس به دنبال شپش کله گنده گشت...ولی چیزی ندید. به جای کپه ای موی در هم پیچیده و گره خورده مشاهده کرد.
-چیه؟ رئیستون کو؟...اون توئه؟...اون قصرشه؟ گفته تنهایی برم؟

اشپاش سری به نشانه "نه" تکان دادند. آرسینوس به سوالاتش ادامه داد.
-خب پس چی می خوایین؟ برم اون تو غرق شم؟ خفه شم؟ خون می خوایین؟ شپش کش بزنم؟ گره ها رو باز کنم؟ موز می خورین؟

اشپاش با هیجان سر تکان دادند.

-هوم؟ موز می خورین؟

اشپاش:

آرسینوس: چه مرگتونه پس؟...هیجان مال سوال قبلی بود؟ گره ها رو باز کنم؟

اشپاش:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: چهارشنبه 13 دی 1396 00:19
نمایش جزئیات
آفلاین
- عـــــــــــــاااااااااااو!

تارزانی که قیافه‌ش شبیه بلاتریکس بود، آویزون از رشته موهایی ضخیم، از فاصله‌ی نیم‌متریِ آرسینوس گذشت و در دوردست‌ها محو شد.
آرسینوس که مو به تنش سیخ شده بود، آهی از سر آسودگی کشید و از دروازه‌ی ورودیِ جنگلِ موییِ بلاتریکس گذشت.

کمی جلوتر، متوجه برکه‌ای شد که کنارش تابلوی «با آب و شامپو پُر شود!» به چشم می‌خورد. امّا اون برکه خالیِ خالی بود و گلّه‌ای مگس هم دور و برش می‌چرخیدن.
آرسینوس کراواتش رو جلوی حفره‌های نقابش گرفت و تا می‌تونست، از محدوده‌ی گندیده‌ی برگه دور شد و به بخش سرسبز جنگل بلاتریکس رسید. جایی اون وسط‌ها، رشته موهایی طلایی‌رنگ و برّاق به چشم می‌خوردن.
آرسینوس هم چشماش برّاق شدن و قیچی‌ای رو از جیبش در آورد و به طرف موهای طلایی حمله‌ور شد که ناگهان دوتا شپشِ نیزه‌به‌دست جلوشو گرفتن.

آرسینوس:
شپش‌ها:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: دوشنبه 27 آذر 1396 00:29
نمایش جزئیات
آفلاین
در ميان اين جنجال ها، لينى بالاخره موفق شد خودش را به لرد سياه برساند.
-ارباب! مو آوردم... از ريشه! ايناهاش!

و تار مو را از دور بازوى نحيفش باز كرد.

-اين چيه پيكس؟
-مو ديگه... اينم ريشه اش... ببينين!

لرد سرى از روى افسوس تكان داد.
-رفته يه تار مو براى ما آورده!... باشه لينى. برو!

و لينى رفت.
اما ماجرا ادامه داشت. آرسينوس تاجش را از سر درآورد و تحويل لايتينا داد و بالاى سر بلاتريكس ايستاد.
-دستكش!

سريعا دو دستكش نارنجى پلاستيكى كه يادگار وينكى بود، در دست آرسينوس جاى گرفت.
-اين نه! با اين دستشويى رو تميز مى كرد. بنفش هارو بده.

لايتينا به سرعت دستكش بنفش را جايگزين كرد.
آرسينوس دستكش به دست، دو دستش را در موهاى بلاتريكس فرو برد...
بيشتر فرو برد...
بيشتر هم حتى...

اما موهاى بلاتريكس، جنگلى بود براى خودش و دسترسى به ريشه ى اين جنگل، كارى سخت و دشوار.

پس با وقار و متانت پادشاهيش، روى ميز رفت و با شيرجه اى شاهانه، درون موهاى بلاتريكس پريد و وارد جنگلى پر از ناشناخته ها شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: یکشنبه 26 آذر 1396 17:17
نمایش جزئیات
آفلاین
ولی کراب در حال رژلب زدن بود.
- تسترالا! رژم پخش شد ببینین !ببینین ! ببینین!...

ولی..کسی به کراب محل نداد. حتی نگاش هم نکرد.
- بی معرفتا !

قلب کراب شکست ؛بلاتریکس صدای شکستن قلب کراب را شنید و از شدت خنده و بی محلی قهقه زد . پس کراب نیز به جزایر قناری آپارات کرد.
- عه ، رفت که!
- زودباشید یارانمون! ما هنوز منتظر مو می باشیم .

مرگخواران آب دهانشان را قورت دادند چه کسی حاضر به کندن موهای بلاتریکس می شد ؟
پس از مقادیری پوکری آرسینوس را به جلو صنحه اسکورت کردند.
- ارباب آرسی داوطلبه !
- داوطلبه ؟
- بلی ارباب ، می خواد موهای بلا رو بکنه !

همان لحظه ( آرسینوس و بلاتریکس در پشت لحظه )



همان لحظه ( آرسینوس و بلاتریکس ، روی صحنه)

آرسینوس:
بلاتریکس:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me



پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: یکشنبه 26 آذر 1396 14:24
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس که همزمان جیغ میزد و درد میکشید، به فکر فرو رفت.
او تا به حال پس گردنی های زیادی به رودولف زده بود. حتی چندین بار جلوی لرد، چوبدستی در آستین و دماغ رودولف کرده بود.
که البته بعد از آن، لرد هم رودولف را به دلیل رعایت نکردن بهداشت بینی اش تنبیه کرده بود.

بلاتریکس با یادآوری شدن تمامی بلاهایی که بر سر رودولف آورده بود، در میان جیغ هایش زد زیر خنده.
رودولف ناگهان با شنیدن خنده بلاتریکس، دستانش را از میان موهای وی خارج کرد.
- به چی میخندی؟

بلاتریکس ابتدا میخواست دلیل اصلی خنده اش را بگوید، اما بعد ترجیح داد جواب دندان شکن تری بدهد.
- رودولف... بی توجهی بزرگترین سلاح دنیاس.

رودولف به فکر فرو رفت.
- الان داری بهم بی توجهی میکنی؟
- دقیقا رودولف. دقیقا.

لحن محکم بلاتریکس، اعتماد به نفس رودولف را له کرد. رودولف که میکوشید اشک در چشمانش جمع نشود گفت:
- اصلا من میرم واسه ارباب غر بزنم. ولی این نشد زندگی!

مرگخواران به سختی تلاش کردند زیر خنده نزنند، و در میان همین تلاش ها، ناگهان کراب را غافلگیر کردند و به سمت بلاتریکس پرتاب کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: شنبه 25 آذر 1396 21:08
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد تصميم به كاشت مو گرفتن و مرگخواران بايد موهاى بلاتريكس رو از ريشه بكنن و براى لرد بكارن.
نجينى دور بلاتريكس پيچيده كه نتونه تكون بخوره و اولين نفر لينيه كه قصد داره به كمك نخ شال گردن نجينى يكى از موهاى بلاتريكس رو بكنه!
.................

لينى پيكسى با اراده اى بود. او بايد به همه نشان مى داد كه درون آن جثه كوچك، توانايى هاى فراوانى پنهان شده است.
پس سر نخ را به يك تار موى بلاتريكس گره زد. سپس پرواز كرد و بالا رفت.

تق!

موى بلاتريكس كنده شد!
-هيچم درد نداشت!... ميگم نجينى جان... ميشه يه كم يواش تر؟ دارم له ميشم!
-فس!

لينى تار مو را چند دور دور مچ دستش پيچاند كه تا بازويش ادامه داشت و سپس به سرعت رفت تا تار مو را به لرد تحويل دهد.
نفر بعدى كه با شوق و اشتياق جلو آمد، رودولف بود.
او انگشتان دو دستش را در موهاى بلاتريكس فرو كرد و كشيد.

جيغ!

مويى كنده نشد و تنها جيغ بلاتريكس به هوا رفت.
-مانتيكور! آرمانديلو! تسترال! يواش...

رودولف بار ديگر، با اطمينان از نجينى پيچ بودن بلاتريكس، دستش را در ميان موهاى او فرو كرد.
-اين به تلافى اون پس گردنيه كه پارسال جلو اون ساحره با كمالاته زدى!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: یکشنبه 12 آذر 1396 12:39
نمایش جزئیات
آفلاین
لردسیاه بر روی صندلی‌ای نزدیک شومینه نشسته بود و بیتفاوت به تلاش مرگخوارانش در حال چک کردن صفحات اینستگرم برای جدیدترین مدل‌های مو بود.

نجینی دور هیکل بلاتریکس حلقه زده بود و سرش را درون یک لیوان بزرگ آب‌هویج‌بستنی فرو کرده بود و مشغول هورت کشیدن بود.

لینی روی سر نجینی نشسته بود و سعی داشت طنابی که درحقیقت نخی بود که از شالگردن نجینی آویزان شده بود را به دور کمر خودش ببندد؛ سر دیگرِ نخ را به انتهای یک تار موی بلاتریکس گره زده بود و قصد داشت اینگونه آن تار مو را از ریشه جدا کند :

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"...And you, my friend, must stay close"


for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."