جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
4
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  120 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  246 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  165 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  195 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: چهارشنبه 15 اسفند 1397 22:01
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا مجبور بودن روش جدیدی برای اینکه لینی "آ" کنه، پیدا کنن، برای همین شروع کردن به فکر کردن. همه شون دستاشون رو گذاشتن زیر چونه شون، و شروع کردن به فشار آوردن به مغزهاشون.
به خاطر فشاری که مرگخوارا به مغزشون وارد کردن و بالا رفتن سوخت و ساز بدنشون، فضای اتاق شروع کرد به داغ شدن.
از کله های مرگخوارا هم شروع کرد به بخار بلند شدن، تا اینکه یهو هکتور از جاش پرید. البته هکتور به صورت عادی هم در حال ویبره زدن و پریدن بود، ولی اینبار پریدن و ویبره ش نشون دهنده این بود که یه فکری داره.
- لینی!

لینی اصلا فکر نمیکرد که صدا شدنش توسط هکتور در اون لحظه نشونه خوبی باشه. ولی بهرحال قصد داشت تا لحظه آخر با تمام وجود مقاومت کنه و از معجونی که هنوز حاضر نشده، نخوره.

- جاروی پرنده داره میاد لینی، بگو "آآآآآ"!
- جارو آخه؟

لینی به موقع دهنش رو بست. چون هکتور قاشق معجونی رو تا یک سانتی متری دهنش جلو آورده بود.

- لینی، انقدر سختی نده به من و خودت، یه "آآآآ" بگو و معجونم رو بخور!
- نووچ... من از "آآآآ" بدم میاد اصلا!

"آآآ" ناراحت شد.
مرگخوارا خیلی سعی کردن جلوش رو بگیرن تا با همین روش، معجون رو به لینی بدن. ولی لینی قلب "آآآآ" رو شکسته بود.
در نتیجه "آآآآآ" رفت خودش رو انداخت توی چرخ گوشت و تبدیل شد به چند صد تا "آآآآ" که البته مرده بودن و دیگه مرگخوارا نمیتونستن با کمکشون معجون بدن به لینی.
و مرگخوارا هم که داشتن به هکتور غر میزدن که وقتشونو تلف کرده، دوباره رفتن تو حالت تفکر برای دادن معجون به لینی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 اسفند 1397 21:51
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

مرلین آیه ای نازل می کنه که می گه کل مرگخوارا باید از شر دماغ و موهاشون خلاص بشن. اولین پیشنهاد معجون از بین برنده موی هکتوره. چون لینی پیشنهاد رو داده قرار می شه معجون رو اول به خورد خودش بدن. معجون هنوز آماده نشده.

..............

-لینی...آ کن! آآآآآآآآ....

هکتور برای نشان دادن حرکت مورد نیاز، دهانش را همچون غاری گشود. لینی به پاتیل اشاره کرد.
-ولی این که هنوز آماده نشده.

هکتور محتویات ملاقه اش را کمی فوت کرد.
-می دونم...می خوام ببینی تا همین جا چطوری شده. نظر بدی!

-مگه سوپه که وسطا بخورم و نظر بدم؟ تو اصلا می دونی داری چیکار می کنی؟ متوجهی؟ من به این اعتماد ندارم. معجونشو رد می کنم.

جمله آخر خطاب به مرگخواران گفته شد...و همگی بطور همزمان سرهایشان را به دو طرف تکان دادند.
-نه دیگه...پیشنهاد خودت بود. باید بخوری. نمی خوام و نمی خورم نداریم. حالا " آ " کن!

لینی دهانش را با تمام وجود بسته بود و دو دستش را هم روی دهان گذاشته بود.
او نمی خواست "آ" کند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: پنجشنبه 18 بهمن 1397 15:25
نمایش جزئیات
آفلاین
-آماده نشد؟

دقیقا نیم ساعت بود که هکتور با تمام سرعت دور پاتیلش میدوید و گرمش میکرد.

مرگخوارا اول باور نکرده بودن که پاتیل اینجوری گرم بشه، ولی بعد از یکی دو دور معجون شروع کرد به قُل قُل کردن و همشون بشدت قانع شدن که هکتور معجون ساز قبلی نیست...ولی پاتیل گرم کن قابلیه.

مشکل همشون اینجا بود که هکتور زیادی با جدیت داشت کار میکرد و حتی جواب اونا رو هم نمیداد.

چند دقیقه بعد بالاخره هکتور دست از دویدن برمیداره و به طرف پاتیل میره.
مرگخوارا یه نفش راحت میکشن.

-انگار تموم شد.

هکتور یه ملاقه از پاتیل برمیداره. کمی بو میکنه. ملاقه رو سر جاش میذاره و شروع میکنه به "ها" کردن معجون.
و در کمال تعجب همزمان شروع میکنه به توضیح دادن:
-این قسمت از معجون به حرارت ملایم احتیاج داره. باید مدتی ها کنم.

مرگخوارا دوباره نفس ناراحت میکشن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: شنبه 6 بهمن 1397 13:34
نمایش جزئیات
آفلاین

-خارق العاده اس! بی نظیره! بدون نقصه!

با فریاد بانز، همه به طرف او برگشتند.

-واقعا؟

مسلما نبود...نه خارق العاده بود، نه بی نظیر و نه بدون نقص. ولی به نظر بانز فرصت بسیار خوبی برای ادب کردن لینی بود.
پیشنهاد را هم که خودش داده بود. برای همین مجبور بود تسلیم بشود.

قبل از این که لینی فرصت اعتراض پیدا کند، چهار دست، شاخک هایش را گرفته و روی صندلی نشانده و او را به آن بستند!

-از جات تکون نمی خوری. نفس هم نمی کشی تا معجون هکتور آماده بشه. این روشیه که فقط روی تو امتحانش می کنیم. چون پیشنهاد خودته.

سو که تازه از راه رسیده بود به طرف صندلی لینی رفت.
-نگران نباش...اگه اوضاع خیلی بد پیش رفت و خیلی زشت شدی، کلاهمو...نمی دم بذاری سرت! هنوز نیشی رو که روز اول ورودم بهم زدی فراموش نکردم. پس به نظرم می تونی نگران باشی.

هکتور از شدت شور و شوق نمی دانست چطور دور پاتیلش بدود. ساختن معجون توسط او مورد توافق قرار گرفته بود و خورنده معجون هم لینی بود.

این می توانست بزرگترین فرصت زندگی هکتور باشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: پنجشنبه 6 دی 1397 17:09
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران بعد از اینکه نگاهی که در آن یک فقط متوهم شدنش مونده بود خاص نهفته بود به لینی انداختند و سری تکان دادند، به بحثشان ادامه دادند.
-چاره ای نیست، باید این کارو انجام بدیم.
-من به دماغم دست نمی زنم آ!
- مگه ندیدین ارباب فرمودن حرف مرلین حرف خودشونه؟!

بلاتریکس که تا آن لحظه به پیشواز غم از دست دادن موهایش رفته بود و حرف نمیزد، با آمدن اسم لرد از افکارش بیرون آمد و سعی کرد بر خودش مسلط شود.
-حرف نباشه! به نوبت می شینید و موهاتون رو کوتاه می کنید.
-با چه نوبتی؟
-از کوچیک به بزرگ، لینی بدو بیا.
-من اگه اندازم از بقیتون کوچیکتره دلیل نمیشه که سنم هم کمتر باشه! دیانا بیا که نوبت خودته.
-ام... چیزه، اول بزرگترا موهاشون رو کوتاه کنن که من استرس نگیرم.

همه با لبخندی سرشار از ذوق و هیجان، به طرف مرلین برگشتند. مرلین سعی کرد توجه ها را از خودش دور کند. برای همین حرف بلا را اصلاح کرد.
-کوتاه نمی کنید! کاملا از ته می زنید!
-با چی؟

با این سوال لینی، سکوت کامل در میان مرگخواران حکم فرما شد. هیچ کدام از آنها ماشین اصلاح مشنگی نداشتند. حتی لایتینا! قیچی کراب هم حتی اگر موفق میشد مو کوتاه کند،از ته کوتاه نمیشد.
مرلین ایده بسیار هوشمندانه و خلاقانه ای به ذهنش رسیده بود و آنقدر از بابت آن به خودش می بالید که فراموش کرد حرفش را به سبک پیامبرگونه بگوید.
-لینی، برو و بلای جان ارباب رو بیار. حتما می تونی پیداش کنی. هرکدومتون که چند دقیقه با اون صحبت کنید، نه تنها موهای سرتون، بلکه ابروهاتون هم می ریزه!

لینی اصلا مایل نبود به دنبال سو لی برود و او را به خانه ریدل بیاورد. بدترین بخشش این بود که بخواهد در طول مسیر با او هم صحبت شود! دفعه قبل که با هم صحبت کرده بودند، تا دو روز مثل چشمک زدن های سو بال میزد.
-سو؟ چیزه... ام... اون الآن نیستش. رفته سفر.

سپس، با حالتی که انگار فکری درخشان از آسمان بر سرش افتاده باشد،ادامه داد:
-چطوره هکتور معجون از بین برنده ی مو درست کنه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سو لى در 1397/10/6 18:03:48
ویرایش شده توسط سو لى در 1397/10/6 23:35:04
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: پنجشنبه 6 دی 1397 12:42
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی که تمام مدت کنار قیچی کوچک و گران‌قیمت کراب در حال بال‌بال زدن بود، نگاهی به هیکل خودش و قیچی می‌ندازه. مغزش به سرعت در حال تفکر بود که اگه کسی بخواد با قیچی دماغشو از جا بکنه چی می‌شه.
- من اینقدم... قیچی اونقده!

لینی برای نشون دادن اینقد دستاشو به این شکل 👌 در میاره و برای نشون دادن اونقد هم به این شکل 🤲. هرجور حساب می‌کنه پایان خوشی برای خودش نمی‌بینه!

حاصل تفکرات لینی این بود که حتی با ذره‌بین هم نمی‌شد کسی بتونه با قیچی دماغشو از جا بکنه و احتمالا بخش وسیع‌تری از صورتش یا حتی شاید کل سرش قطع می‌شد!
- اما من لینی بی‌کله‌ی خوبی نمی‌شم.

تازه با فرض ممکن بودن این عمل، شاید در حین نزدیک کردن قیچی به صورتش، با بال‌های کوچیکش برخورد می‌کرد و اونو پاره‌پاره می‌کرد.
- نه هرچیو می‌خوای با خودت ببر ولی بالامو با خودت نبر.

اگه دستش وسط راه می‌بود و قیچی اونو می‌برید چی؟ شاید در اون لحظه شاخکاش هم خم شده و روی صورتش افتاده بود و در این صورت شاخکش هم کنده می‌شد! اینطوری تعادلشو از دست می‌داد و تمام سفرهای هواییشو هلی‌کوپتری می‌زد.
- یه پیکسی بدون توانایی پرواز درست؟ چطور ممکنه؟

- لینی تو سه ساعته با کی داری حرف می‌زنی؟

لینی که از حال و هوای اطراف خارج شده بود و کاملا تو تفکرات خودش غوطه‌ور شده بود و حالا با خودش به این نتیجه رسیده بود که قیچی براش گزینه مناسبی نیست، ناگهان با تکونی به خودش میاد و با مرگخوارانی مواجه می‌شه که همگی با تعجب بهش نگاه می‌کردن.
- هیچی هیچی... کجا بودیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 2 دی 1397 14:04
نمایش جزئیات
آفلاین
کراب قیچی نداشت...البته داشت، ولی فقط به درد مرتب کردن ابروهای پرپشتش میخورد. نمیتوانست موکوتاه کند. قطع عضو هم که عمرا!

کراب کمی نگران قیچی کوچک و گرانقیمتش شد.
-جناب مرلین! سوالی دارم!

مرلین حالت متواضعی به خودش گرفت و جواب داد:
-بپرس فرزندم. همه جواب ها نزد ماست.

کراب به موهای فرفری بسیار مد روز و فشن اش اشاره کرد.
-اینا رو میتونم برم تو آرایشگاه هاگزمید کوتاه کنم؟ جشنواره سه سر بزن دو سر بده دارن. دو تا مرگخوارم با خودم ببرم تخفیف میدن.

مرلین بین آیه هایش دنبال ماده و تبصره مناسب گشت...و سر انجام جواب داد:
-موها باید به طور دائمی از بین برن. تا حالا دیدی ارباب بره هاگزمید و سه سر بزنه و دو سر بده؟ باید فکری دائمی برای موهاتون بکنین.

درخواست های مرلین خیلی سخت بود.

دیانا لپ تاپ کوچکی روی پایش قرار داده بود و درباره ریشه موها و عمقشان در پوست سر جستجو میکرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 آذر 1397 23:37
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید


تق... تق... تق...
صدای کوبیدن میخی به دیوار، توجه ساکنین خانه ریدل ها را به خود جلب کرد. مرگخواران یکی پس از دیگری در حالیکه هوریس را به خاطر بیدار کردنشان در ساعت ده صبح نفرین می کردند، به سمت تابلوی اعلانات خانه ریدل ها می رفتند تا اطلاعیه ی جدیدی که در حال نصب بر روی تابلو بود را بخوانند. هوریس بعد از تمام کردن نصب اطلاعیه، به سمت مرگخوار ها چرخید و گفت:
- این اطلاعیه رو همین الان ارباب پرینت گرفتن و دادن به من که نصبش بکنم. فرمودند که به شما اطلاع بدم که از اون لحظه ای که این اطلاعیه رو خوندین، باید اجراش کنین.
- پس من نمی خونم.
- منم نمی خونم. وقتی ندونم چیه که نمی فهمم باید چی رو اجرا کنم.
- خیلی خب پس... کسی نخونتش. زود جمع کنین بریم!

هوریس که ماموریت خودش رو در خطر میدید، نفسش رو در سینه حبس کرد و با صدای بلند و به سرعت، از روی متن اطلاعیه خوند:

نقل قول:
از: ما، ارباب بلامنازع تمام جامعه جادوگری
به: شما، مرگخواران وفادار ما
موضوع: مرگخواران ما، با توجه به بازگشت مرلینمان و بازگشایی شعبه جدید بارگاه ملکوتی، از این پس ترتیبی اتخاذ کرده ایم تا بخشی از تصمیماتی که ما روزمره میگیریم را مرلین به شما اطلاع بدهد. پس به حرف های مرلین که همان حرف های ماست که به اسم خود سعی دارد بزند، گوش بدهید.


هوریس اطلاعیه را خواند و نفس راحتی کشید و به سمت مرگخواران لبخند پهنی تحویل داد.
- خب دیگه، حله. من ماموریتم تموم شد. برم استراحت کنم.
- نامرد! چرا باید بخونی آخه؟
- مگه تو مرگخوار نیستی؟
- کریم به خدا تو مسلمون نیستی کریم... .

مرگخواران بعد از مقداری فحش دادن به بخت بد خودشان که در این چنین وضعیتی گیر افتاده بودند و دعوا کردن با هوریس که متن اطلاعیه را خوانده بود، به سمت اتاق های خود حرکت کردند تا خوابشان را ادامه دهند.

45 دقیقه بعد:

تق... تق... تق...

دوباره صدای تق تق از سمت تابلوی اعلانات برخواسته بود، ولی اینبار هیچ مرگخواری از اتاقش بیرون نیامد. مثل اینکه خاطره خوشی از تق تق هایی که ساعت یازده صبح بلند میشد، نداشتند!

20 دقیقه بعد از اون 45 دقیقه:

تق... تق... تق...

و همچنان مرگخواران به نشنیدن صدای تق تق اهتمام ویژه ای می ورزیدند.

25 دقیقه بعد از اون 20 دقیقه ای که بعد از 45 دقیقه هه بود:

تق... تق... تق...

و باز هم هیچ خبری نبود!
- ببینین، اگه بیرون نیایین تا فردا صبح هم ما همینطوری اینجا تق تق می کنیم و میخ می کوبیم. به نفع خودتونه که بیایین بیرون وگرنه دفعه بعد میایم رو پیشونی تون نصب می کنیم اطلاعیه رو!

مرگخواران با شنیدن این تهدید، در حالی که چشمهایشان را می مالیدند تا اینگونه القا کنند که خواب بودند، تک تک و گاهی جفت جفت، از اتاق خواب هایشان بیرون آمدند و این بار، با صحنه ای متفاوت با دفعه قبل مواجه شدند.

- خیلی خوشحالیم که تشریف آوردین بیرون. امیدوارم همگی خواب خوبی رو سپری کرده باشین!
- آره ارواح عمه ت! خواب خوب! مگه میذارین؟
- ما عمه نداریم، ولی باشه، ارواحش برای شما. باشد که توسط ارواح عمه ها تسخیر بشی و همیشه فحش خورت ملس باشه!

مرگخوار مورد نظر در کسری از ثانیه دچار تشنج خفیفی شد و بعد از آن، همیشه فحش خورش ملس شد!

- داشتیم می گفتیم. می خواستیم اولین آیات آسمانی بعد از بازگشتمون رو بهتون اعلام کنیم. دفتر قلم بردارین یادداشت کنین!

مرلین این را گفت و به حالت خلسه مانندی فرو رفت و آیاتش را خواند:
- و به مرگخواران می گوییم که بدانید و آگاه باشید، رستگاری و سعادت هر دو دنیا در راه پلیدی و شرارت است. همان راه است که سعادت شما را در بارگاه ملکوتی تضمین و به هر کدامتان به تعداد افرادی که کشته اید، حوری خواهد داد. و بدانید که لرد سیاه همان فرد وعده داده شده ای است که خواهد آمد و شما را از روشنایی و دوستی، به پلیدی و تاریکی هدایت خواهد کرد. و چه خوب مرگخواری است که در عمل به حرف های اربابش بر دیگران پیشی بگیرد و نیکوترین مرگخواران، آن فردی ست که خود را شبیه ترین فرد از نظر ظاهر به لرد سیاه بکند!

مرلین آیاتش را تمام کرد و سعی کرد با تکیه به دیوار، تعادل خود را باز یابد. بعد از چند لحظه گفت:
- خیلی خب فرزندان تاریکی. بروید و قیچی هایتان را بیاورید و از شر دماغ ها و موهایتان برای همیشه خلاص شوید!
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: دوشنبه 26 آذر 1397 14:37
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)


لرد سیاه دفترچه را باز کرد.

سلام...من تام ریدل هستم!

لرد سیاه تعجب کرد. او هم تام ریدل بود. و در حالی که او تام ریدل بود، هیچ موجود زنده و غیر زنده ای نباید جرات می کرد تام ریدل باشد. برای همین قلم را برداشت و شروع به نوشتن کرد.
-سلام...من تام ریدل تر هستم!

دفترچه عصبانی شد و سعی کرد لرد سیاه را گاز بگیرد. ولی با فشار نوک قلم روی صفحه اش، متوجه شد که قدرت در دست کیست!
دست از گاز گرفتن برداشت و پیام دیگری را روی صفحه اش ظاهر کرد.

اگه تو واقعا تام ریدل باشی، من هورکراکس تو هستم...معنیش اینه که قسمتی از روح تو...

لرد سیاه بدون این که در انتظار پایان جمله بماند قلم را عمدا بیشتر روی صفحه فشار داد و نوشت:
-ما به خوبی واقف هستیم که هورکراکس چیست. ما هفت هورکراکس داریم و تو یکی از آن ها نمی باشی! ما هیچ روحی درون تو ننهادیم...

دفترچه لو رفته بود...حالا شخصی پیدا شده بود که می دانست او دفترچه ای بی خاصیت است که سعی می کند از لرد سیاه تقلید کند.

حالا می خوای با من چیکار کنی؟

لرد سیاه کمی فکر کرد...
-فکر می کنیم به درد بخوری. ما می دونیم هورکراکس نیستی. ولی اونا که نمی دونن. اگه روزی بطور اتفاقی تعداد هورکراکس های ما رو بفهمن، تو رو هم یکی از اونا حساب می کنن...و این به نفع ماست!


دفترچه را برداشت...و به سمت خانه لوسیوس مالفوی حرکت کرد.


پایان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 4 آذر 1397 21:57
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه بین قفسه ها گشت و گشت و گشت.
-خب...رمان های عاشقانه که هرگز! داستان زندگی که عمرا! زندگی خودمون از همشون آموزنده تره. جادوهای آپدیت شده که لازم نداریم. ما بطور خودکار به روز رسانی میشیم...

-اهم و اوهوم!

صدای از بین قفسه ها به گوشش رسید.

اهمیتی نداد.

گاهی پیش می آمد که کتاب های درسی حوصله شان سر میرفت و برای جلب توجه بازدید کننده ها صداهای نامفهوم از خودشان در می آوردند.

-اممم...فقط یک ثانیه وقتتونو بگیرم؟

لرد سیاه به طرف کتاب کهنه و فرسوده ای که از داخل قفسه خم شده بود و او را نگاه میکرد، برگشت.
-ساکت باش. اینجا کتابخونه اس. فرهنگ نداری؟

کتاب سرخورده و ناامید شد و سر جایش برگشت. ولی نگاه لرد سیاه روی دفترچه ای با جلد سیاه رنگ باقی ماند.
-این...برای ما مناسب به نظر میرسه! باید ببینیم توش چی نوشتن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده