جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  120 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  246 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  165 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  194 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: پنجشنبه 15 آبان 1399 20:02
نمایش جزئیات
آفلاین
ساحره عینکی با تمسخر به مرگخواران نگاه کرد:
- کارنامه اعمال؟

مرگخواران گفتند:
- ما کارنامه اعمال میخواییم فقط باید خیلی سیاه باشه آخه ارباب فقط خیلی سیاهشو میپذیره!

و این چنین بود که همه با اردنگی بیرون شدند!

- هی آگلا چرا مارو پرت کرد بیرون؟

آگلا هم که سعی داشت از آنجا فرار کند من من کنان گفت:
-خب... ام... راستش...
- احمق ها آخه کی برای کارنامه اعمال سیاه میره به دفتر ثبت احوال؟

این کتی بود که داشت در خیابان راه میرفت و تازه به مرگخواران بر خورده بود.
- باید یک معلم داشته باشید آخه کدوم احمقی میره به دفتر ثبت احوال برای کارنامه اعمال؟

مرگخواران که میدانستند یک ایده دیگر در راه است سعی داشتند پلاکس را هر چه زود تر پیدا کنند!

- جدی جدی معلم میخواهید؟ بعدم آگلا همین الان اینجا بود یکهو غیبش زد کوشش؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: پنجشنبه 15 آبان 1399 18:57
نمایش جزئیات
آفلاین
آگلانتاین پیپ خاموشش را در گوشه لب اش گذاشت و با بیخیالی گفت: چی میگین شماها؟ معلومه باید نامه اعمالو از کجا بگیریم! از اداره ثبت احوال و اعمال!

مرگ خواران با گیجی به آگلانتاین خیره شدند. هیچ کس تا کنون نام این اداره را نشنیده بود.
- اداره چی شدن؟
- ثبت احوال و اعمال! جایی که همه کاراتون در هر زمان و مکانی ثبت شده! پس فکر کردین چرا رو چوبدستی هاتون م.ن.ج نصب شده؟
- چی چی؟

این بار بلاتریکس به جای آگلانتاین جواب داد: م.ن.ج خنگا ! مراقبت نگار جادویی! الان میفهمم که چرا
اون محفلیا همیشه یه جوری از دستمون در میرن! یه مشت پشم مرلین تو کله اتونه ، مغز نیست که!
- دلم پشم مرلین میخواد!
- خفه شو ایوا!

تام زیر نگاه ایوا که طرز مشکوکی به سرش اش خیره شده بود، پرسید: حالا آگلا ، این ادارهه کجاست؟
اگلانتاین کمی فکر کرد و گفت:اممم... اگر جاشو درست یادم باشه، باید بریم خیابون 32 ام، شیرینی فروشی برادران بارکینز به جز نیک ... اونجا ورودی اشه...

مرگ خوران همگی حاضر شدند که به اداره ثبت احوال و اعمال بروند.

خیابان 32 ام – شیرینی فروشی برادران بارکینز به جز نیک

مرگ خوران رو به روی شیرینی فروشی استاده بودند ولی هیچ کس نمیتوانست وارد مغازه شود. چون مغازه پر ازمشنگ هایی بود که داشتند شیرینی میخریدند یا کیک سفارش میدادند و یا برای خرید دونات نوبت میگرفتند.
سدریک که با دیدن آن جمعیت خواب از سرش پریده بود، پرسید: درست اومدیم؟.... مگه مکان های جادویی نباید یه جوری باشن که جلب توجه نکن؟ این چه وضعشه؟
آگلانتاین گفت: قبلا اینطوری نبود که! بذار بریم تو ببینیم چه خبره!

مرگخواران با زور و له کردن چند مشنگ بیگناه، بلاخره خود را به پیشخوان رساندند. پشت پیشخوان پیرمرد زیر نقشی نشسته بود که موهای جوگندمی اش را به عقب شانه کرده و پاپیون قرمز بزرگی را دور گردنش بسته بود. روی سینه اش یک کارت سنجاق شده بود که رویش نوشته شده بود:" مدیر"

پیرمرد لبخندی زد و گفت:" چه شیرینی داشتین؟ لطفا قبض تون رو بدین!"
رابستن جواب داد: ببخشید شیرینی نخواستن بود! اینجا اداره احوال و اعمال شدن؟
لبخند پیرمرد عریض تر شد و جواب داد: اوو... شما از خودمونین! بیایین تو...بیایین تو!

بعد در کوچکی را کنار ویترین بستنی ها باز کرد و مرگ خوار ها را به دری که روی آن نوشته بود"کارگاه شیرینی پزی: ورود ممنوع! " راهنمایی کرد.

پشت در، نزدیک به 20 جادوگر در یک چرخه جالب به آماده کردن شیرینی مشغول بودند. یکی با حرکت چوبدستی اش مواد مخصوص شیرینی مثل آرد و تخم مرغ را، در پاتیل بزرگی می ریخت و هم میزد، نفر بعدی آنها شکل میداد و در تنور میگذاشت، یکی مسئول تنور بود.... وکار به همین ترتیب تا بسته بندی شیرینی های مختلف در جعبه های مخصوص به هر کدام پیش میرفت. آن ها به قدری منظم و دقیق کار میکردند که مرگ خواران چند لحظه اول در سکوت محو کارشان شده بودند.

بلاخره لینی از پیرمرد که با افتخار به کارگاه نگاه میکرد پرسید: شما واقعا شیرینی میپزین! چرا؟
- چون اون وزرات خونه احمق بودجه ما رو حسابی کم کرده!.... قبلا اداره ما خیلی مهم بود! خیلیا برای عضویت یا استخدام میومدن و از ما نامه میگرفتن تا اینکه قانون جدید گفت دیگه نیازی به گرفتن نامه اعمال نیست! با اون بودجه کمی که برامون در نظر گرفتن باید نصف کارمندامو اخراج میکردم! ولی حالا اینجا رو ببینین! الان درآمدمون از قبلم بیشتره! این مشنگ ها واسه هرچیزی که فکرشو بکنین شیرینی میخرن! تازه...... هی داری چی کار میکنی؟ اون شیرینی مشتریاس!

همه به سمتی که پیرمرد نگاه میکرد چرخیدند و ایوا را دیدند که دو جعبه شیرینی در دهانش چپانده بود و داشت به سمت مسئول بسته بندی حمله ور میشد.

در حالی که چند نفر از مرگ خواران ایوا را میکشیدند، بلاتریکس پرسید: حالا چجوری باید وارد اداره تون بشیم؟ ما عجله داریم.
پیرمرد که دیگر لبخند نمیزد به پوستر بزرگ و کهنه ایی که یک نان خامه ایی عظیم را نشان میداد، اشاره کرد و گفت: وروردی اونجاست....بگین "من عاشق نونه خامه ایم" و برین تو!

مرگ خوران رو بروی پوستر ایستادند و با شعار" ما عاشق نون خامه ایی هستیم!" وارد اداره شدند.

پشت پوستر سالن بزرگی بود که بسیار کم نورتر از شیرینی پزی بود و برعکس آنجا بوی نا و کهنگی میداد. یک شومینه بزرگ در گوشه سمت راست به چشم میخورد که کنار آن ساحره ایی عینکی پیشت میزی پر از برگه و پوستین های های لوله شده نشسته بود و سخت مشغول نوشتن بود. در سمت چپ سالن اتاق های متعدد با سر درهای متفاوت وجود داشت و انتهای سالن هم به راه پله ایی ختم میشد که کنارش نوشته بود، "به سمت زیرزمین".
مرگخوران به سمت میز کنار شومینه رفتند ولی قبل از اینکه حرفی بزنند، در اتاقی که سر در اش نوشته شده بود " ثبت کلاهبرداری ها" با شدت باز شد و جادوگری قد کوتاه با موهای فرفری که بسیار عصبانی به نظر میرسید ، در حالی که برگه بلندی را در به شدت تکان میداد به سمت میز آمد.

جادوگر قد کوتاه با فریاد گفت:" من دیگه خسته شدم! میفهمی خستتتته!!! این 590 امین باره که دارم کلاهبرداری های این اما ونیتی رو ثبت میکنم! این پیرزن نمیخواد دست از سر کار گذاشتن بقیه برداره؟ من دیگه نمیخوام ثبتشون کنم!"
ساحره عینکی پشت میز که از نوشتن دست کشیده بود با خونسردی جواب داد: میدونی که صد بار برای وزارت خونه اخطاریه فرستادیم. اونام همش گفتن این پیرزنه همش یه جوری خونشو جابه جا میکنه و وقتیم که پیداش میکنن فقط یه دختر جوون خونست و خودش نیست، برای همینم نمیتونن بگیرنش. پس لطفا اینقدر غر نزن. تازه خدا رو شکر کن که تو جای جک نیستی که مسئول ثبت اعمال ویزلی هاست...بیچاره یه هفتس که نرفته خونه!
جادوگر مو فرفری که جواب دلخواهش را نشنیده بود، در حالی که زیر لب غر میزد به سمت اتاقش برگشت.

ساحره عینکی به سمت مرگخواران برگشت و پرسید: خب شما چی کار داشتین؟
- ما اومدیم نامه اعمالمونو بگیریم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 4 آبان 1399 22:33
نمایش جزئیات
آفلاین
برگی جدید در تاریخ این سایت! (همون سوژه جدید)

مرگخواران همگی در اتاق های خودشون استراحت می کردند. هکتور در حال امتحان کردن ترکیب های جدیدی از معجون هایش بود تا بتواند به معجون نهایی که شامل تمام معجون ها بود، دست پیدا کند. لینی رو به آیینه ایستاده بود و بال هایش را تمیز می کرد و از جلوه ای که گرفته بود، بسیار راضی و خشنود بود. فنریر نیز در حال مسواک زدن به دندان هایش بود. چند وقتی بود که دندانش درد می کرد و او که از دندانپزشک گریزان بود، سعی داشت آن قدر مسواک بزند تا بالاخره یا عصب دندانش درست شود یا دندانش تمام شود. هر کدام از مرگخواران در گوشه ای به کار های روزانه خود مشغول بودند و روز آرامی را سپری می کردند و غافل از این بودند که اربابشان چه فکری برایشان در سر دارد.

- تمام مرگخوارانمون همین الان به اتاق ملاقات با ما بیان. هر کدومشون هم هدیه ای در خور برای اینکه به ملاقاتمون میان، با خودشون بیارن!

این، صدای لرد سیاه بود که در خانه ریدل ها طنین انداز شد. اتاق ملاقات، محل قرار لرد و یارانش بود و لرد سیاه زمانی که نقشه های مهمی را در سر می پروراند، آن ها را به آن اتاق صدا می زد.

چند لحظه بعد:

- ببین کادوی من خوبه؟
- من یه هدیه ای آوردم اصلا ارباب دست رد نمی تونه بهش بزنه!
- منم آخرین معجونمو برای اربابمون آوردم! خیلی هیجان زده م. نمی دونم خودمم چی کار می کنه!
- منم برای ارباب یه ست لوازم آرایشی مخصوص از برند خودم آوردم.

لرد سیاه وارد اتاق شد و مرگخواران به پای او ایستادند و منتظر شدند تا اربابشان بنشیند. اما لرد سیاه تصمیمی برای نشستن نداشت و آن ها نیز همانگونه ایستاده، وایسادند!
- یارانمون... از هدایایی که آوردین، متشکر باشید که بهتون این فرصت رو دادیم که به ما ابراز علاقه و وفاداری بکنید.اما ما چند وقتیه که داریم به این فکر می کنیم که شما چقدر سیاه هستین. شما همگی کارای سیاه و پلیدانه زیادی انجام دادین، ولی آیا کافی بوده؟ ما ازتون می خوایم که برید و کارنامه اعمالتون رو بیارید تا ما ببینیم. باید کارنامه اعمال شما کاملا سیاه و خبیثانه و پر از اعمال بد و پلید باشه.

لرد ولدمورت این را گفت و با لبخندی، به سمت در خروجی رفت.
- و این هم یادتون باشه، اگه نامه اعمالتون به اندازه کافی سیاه نباشه، شما رو به مشاوره خصوصی می فرستم. پیش نجینی!

لرد این را گفت و اتاق را ترک کرد. مرگخواران به یکدیگر نگاه می کردند. در این وا نفسا، از کجا قرار بود نامه اعمال بیاورند؟ اصلا نامه اعمال چی بود؟
-
- حالا نامه اعمال از کجا گیر بیاریم؟
-
- من که میرم این کاغذه رو سیاهش کنم و بدم ارباب. اصلا دیگه نامه اعمالِ سیاهِ سیاه میشه!
- منم میگم کارنامه م گم شده و باید المثنی بگیرم.
- من با والدینم میام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور بینز در 1399/8/4 22:38:28
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 22 دی 1398 23:33
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)

مرگخواران و موهای انبوه و عصبانیشان با هم درگیر بودند...ولی هر چه زمان می گذشت، کسی کاری از پیش نمی برد.
تا این که مرگخواری به احتمال زیاد، ریونکلاوی، تصمیم گرفت دست از جنگیدن برداشته و اندکی بیاندیشد!

اندیشید!


روز بعد... جلسه ای بسیار سری...


-ارباب...ببخشید که دیر کردم!

پالی باعجله وارد اتاق جلسات شد و پشت میز نشست. مرگخواران حاضر در جلسه موهایشان را زیر کلاه پنهان کرده بودند. مهلتشان هنوز به پایان نرسیده بود، برای همین نه مرلین و نه لرد سیاه اعتراضی به این موضوع نداشتند.

تا لحظه ای که...

-بفرمایید ارباب. این گزارش آخرین ماموریتم.

پالی پرونده اش را به سمت رکسان گرفت.
موهای رکسان برخلاف بقیه مرگخواران، زیر کلاه پنهان نشده بود. با گریمی بسیار ماهرانه زیر لایه ای از خمیر مدفون شده بود و بینی اش را هم با طلسمی چند دقیقه ای ا بین برده بودند.

لرد سیاه خشمگین شد!
رو به مرلین کرد.
-قرار نبود اینطور بشود!

هوریسِ فرصت طلب سوء استفاده گر آب زیر کاه موذی، فورا وسط بحث پرید.
-ارباب این مشکل بزرگیه. اگه همگی این شکلی بشیم، شما چه فرقی با بقیه خواهید داشت؟ ممکنه همش بقیه رو با شما اشتباه بگیریم و ازشون اطاعت کنیم و ممکنه شما رو با بقیه اشتباه بگیریم و بهتون پس گردنی بزنیم!

-شما بی جا می کنید!

-البته که بی جا می کنیم ارباب...تا دیر نشده جلوی این اتفاق رو بگیرین!

لرد سیاه کتاب مقدس مرلین را برداشته و توی سرش کوبید!
-زین پس در نزول آیات دقت بیشتری بنمای! ما تکیم...و تک باقی خواهیم ماند.


پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 19 آبان 1398 15:17
نمایش جزئیات
آفلاین
در همهمه دستورهای مرگخواران، ربکا نیز نشسته بود و به موهای بلاتریکس گونه اش دستور میداد. او میدانست اگر بالای مرگخواران پرواز نمیکرد و از موهایشان و لینی و نیشش تعریف نمیکرد، این بلا دامن گیر هیچ کس نمیشد. تمام بدنش با تصور خودش با موهای فر بلاتریکس، مورمور شد. موهای فر او نمی آمد. اما با دیدن بلاتریکس که با قدم های محکم به سمتش می آید، بیشتر ترسید.

-ربکا! بدشانسیت... معروفه! خب مثل اینکه... بدشانسیت لینی و بعد ما رو... گرفت.

آن چنان عصبانی بود که نفس نفس میزد و نفس های گرمش مانند سیلی ای به صورت ربکا میخورد و ربکا در این موقعیت از ترس لپ هایش قرمز شده بود.
-مشهور بودنه دیگه!
-مشهور بودنه دیگه؟! خب یه چیزی به من بگو. دقیقا چی گفتی که الان موهاشون شبیه موهای خوشگله منه؟ ها، چی گفتی؟
-خب ازتون تعریف کردم... کار بدی که نکردم!
-معلومه!

و با لگد ربکا تبدیل شده به خفاش را بیرون کرد. اما تمام این اتفاقات، در همهمه مرگخواران محو شده بود و شنیده نمیشد.
-موهای لعنتی! در بیاین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Mon Grand Seigneur
fille française
♡ Only Raven ♡
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: چهارشنبه 15 آبان 1398 20:29
نمایش جزئیات
آنلاین
-آهای، مو!
-چیه؟
-از کله من در بیا.

موی هکتور که انگار به او توهین شده بود، ناگهان تکانی خورد.
-چی گفتی؟ من در بیام؟
هکتور:

شترق!

-این رو زدم تا ارزش گرانقدر موهارو بفهمی.
-بلا، این موها چجوری در میان؟

بلاتریکس، به لشکری از مرگخواران نگاه می کرد که با موهای لجبازشان بگومگو می کردند و هر از چند گاهی توسط موهایشان کتک می خوردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


خونه میسازم برا ملت مثل دسته گل! تنها شباهتی که به دسته گل داره دوامشه

Hufflepuff is not yet
!lost
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: پنجشنبه 9 آبان 1398 21:25
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


-از ته بزنیمشون!
-از وسط نصفشون کنیم!
-با معجون پاک کن از صحنه روزگار محوش کنیم!

همه با هم حرف میزدند. کسی صدایش به صدای دیگری نمیرسید و این مشکل بزرگی بود. بلاتریکس که نا امیدانه و عصبی به موهای عین خودش مینگریست، روبه آنها کرد.
-هی شماها! دهه! میگم شماها!
-بله!
-موهاتونو بِکَنین! با دستای خودتون. وگرنه خودم با دستای خودم اونا رو میکَنَم!
-اوه... بله!

و مرگخواران به جون موهایشان افتادند تا آنها را با دستانشان بِکَنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Mon Grand Seigneur
fille française
♡ Only Raven ♡
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: پنجشنبه 5 اردیبهشت 1398 00:34
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا همینطوریشم شک داشتن حتی در صورت پیدا کردن راهی برای خلاصی دائمی از شر موهاشون، روش احتمالی روی بلاتریکس جواب می‌ده یا نه؟ چون موهای بلاتریکس در نوع خود بسیار خاص و پرپشت و جنگلی بود برای خودش. اما حالا که همگی یه پا بلاتریکس شده بودن و خانه ریدل‌ها پر شده بود از مرگخوارهایی با موهای بلاتریکس‌مانند، نگرانی مرگخوارا بیش از پیش شده بود.

- لینی! اینا همه‌ش تقصیر توئه! خودت خراب کردی خودتم درستش می‌کنی!

اما لینی حشره‌ای نبود که با این حرفا کوتاه بیاد.
- به من چه! شما خودتون هول کردین و صف کشیدین تا بتون نیش بزنم. اگه دو دقیقه صبر کرده بودین الان به این وضع دچار نبودین.

لینی دستی به موهای بلاتریکس‌مانند یکی از مرگخوارا می‌کشه و نچ‌نچ‌کنان دستشو پس می‌کشه.
- اینا رو که دیگه کاریش نمی‌شه کرد. خوش به حال خودم که مث شما تسترال نشدم و خودمو نیش نزدم! روونایا شکرت که هنوز برای من راه نجاتی هست.

در کسری از ثانیه مرگخوارا ابروهاشونو بالا می‌دن، نگاهی به هم می‌ندازن و ناگهان همه به سمت لینی هجوم می‌برن و چنان اعضای بدن لینیو جا به جا می‌کنن که خودش به خودش نیش می‌زنه!

مرگخوارا خوش‌حال از کرده‌ی خودشون، پاپ‌کرن به دست می‌گیرن و مشغول تماشای لینی می‌شن که ابتدا کچل می‌شه و بعد از مدتی صاحب موهای بلاتریکس‌مانند می‌شه.

- نامردای حسود هرگز نیاسود!

حالا که عملیات به اتمام رسیده بود، مرگخوارا پاپ‌کرنا رو کنار می‌ذارن و دوباره به حالت جدی قبلی خودشون برمی‌گردن.
- خب حالا دیگه توام مث ما شدی و این دیگه فقط مشکل ما نیست، مشکل همه‌س. چی کار کنیم با این موها؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 فروردین 1398 11:44
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی وسوسه شده بود. حتی تصور نیش زدن هکتور هم باعث میشد چشم هایش برق بزند! پس بالی زد و سمت هکتور رفت و بدون لحظه ای درنگ او را نیش زد...
بعد دستمالی از جیبش دراورد و قطره های معجونی که از پشتش میچکید را با احتیاط پاک کرد!

مرگخوار ها که با تیریپ های "آره تسترالش کردیم نقشمون جواب داد"ی منتظر دیدن تاثیر معجون بودند به افق خیره شدند... مرگخوار ها نمیدانستند که آناتومی نیش پیکسی مثل آناتومی نیش زنبور است! به نظر می رسید که سرانه مطالعه در خانه ریدل ها واقعا پایین باشد...

جای نیش لینی شروع به باد کردن کرد.هکتور هر لحظه حجیم تر میشد، اما چیزی که باعث برق زدن چشم های مرگخوار ها شده بود باد کردن هکتور نبود! بلکه کچل شدن تدریجی او در اثر نیش لینی بود!

-ریخت؟
-ریخت.
-آره ریــــــخــــــــت!

لینی که تازه از خاصیت نیشش خبردار شده بود با ژست گادفادر گونه ای به صحنه خیره شده بود. اما ژست خفنش زیاد طول نکشید چون عده کثیری مرگخوار برای نیش زده شدن صف کشیده بودند!
هر کس یک نیش میخورد و میرفت و بعد شروع به کچل شدن میکرد. همه چیز خوب بود...

تا این که درست وقتی نفر آخر صف نیش خورد همه چشم ها به هکتور افتاد که زیر آواری از مو دفن شده بود...!
چیزی نگذشت که همه در خانه ریدل ها صاحل موهای جدید و بلاتریکس مانند شده بودند... و البته به لطف لینی و نیشش!

حالا اوضاع حتی از قبل هم وخیم تر به نظر میرسید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: دوشنبه 26 فروردین 1398 18:17
نمایش جزئیات
آفلاین
-وای لینی! اینجا رو ببین!

لینی به آنجا نگاه کرد؛ ولی چیزی ندید.

-آنجا، نه؛ اینجا! اینجا رو نگاه کن.

این بار لینی اینجا را نگاه کرد و چیزی دید!
سو کلاه مینیاتوری سبز_آبی ای در دستش گرفته بود و جلوی لینی تکان می داد.
همه می دانستند چشمان لینی به آن رنگ واکنش نشان می دهد. چشمانی که کم کم داشتند از خود او هم بزرگتر می شدند!

-چرا چشماش داره باز میشه انقدر؟

این چیزی بود که اشلی به آرامی در گوش سو گفت و سپس برای حفظ اصول ایمنی، چند قدمی از او دور شد.

-نمی دونم. قرار نبود چشماش باز بشه. می خواستم از تعجب دهنش رو باز کنه.

ظاهرا نقشه ی سو مفید نبود. آنها در آن شرایط به آآآآآآ کردن لینی نیاز داشتند؛ نه چشم باز کردن!
سو کلاهی که نقاشی کرده بود را مچاله کرد و در جیبش گذاشت تا در موقع مناسب، آن را در سطل زباله بیندازد.
مرگخواران می دانستند که لرد سیاه به تمیز بودن خانه اهمیت زیادی می دهند!

لینی پس از پذیرفتن حقیقت و کشیدن چند نفس عمیق از بینی و خارج کردن آنها، باز هم از بینی، به حالت طبیعی بازگشته و دو دستش را روی دهانش قرار داده بود.

-لینی لینی... بیا منو نیش بزن!
-چــــــــــــــــی؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!