جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

79 کاربر(ها) آنلاین هستند (63 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
79 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] خانه اصیل و باستانی گانت‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: چهارشنبه 12 مهر 1396 14:40
نمایش جزئیات
آفلاین
آن طرف قضیه.
ریتا داشت با خودش فکر میکرد که چگونه زبان ماری رو یاد بگیره.
او باز فکر کرد...
و بازم فکر کرد...
و دوباره نیز فکر کرد...
و فکر کرد برای اینکه به فکر خوبی برسه باید دوباره فکر کنه.
تا اینکه فکری به سرش داد.
فکر او این بود که، او یه خبرنگاره و تنها راه یادگیری زبان مار ها میتواند، مصاحبه با یه مار باکمالات باشه.
همون روز او، مار باکمالات رو خبر کرد تا برای مصاحبه با او به خانه ی ریدل بیاید، ملت مرگخوار هم شدن به عنوان تماشاگر مصاحبه.
-خانم ها و اقایون محترم، این شما و اینم... اقای مار باکمالات.

مار با پاپیون قرمز و کتی قهوه ای وارد شد و ملت هم دست زدن.
-مشتکرم فیس فیسا!
-خوب به مصاحبه خوش اومدید، دلیل اینکه شما به اینجا اومدین این است که طبق اطلاعات اخیر شما به عنوان، سریع ترین مار دنیا شناخته شده اید.قلم اماده ی نوشتن باش.
-بله من خیلی سریعم، من توی بیست دقیقه یه متر حرکت میکنم، فیسا!
-خوب...میشه لطفا اسم و فامیل گرامیتون رو شرح بدین؟
-من اقای باکمالات هستم.اسمم...باکم...فامیلیم...الات است.
-در مورد تحصیلات، اوقات فراغت و ... توضیح بدید.
-من یه مار تحصیل کرده از داشنگاه مسبال هستم، معمولا اوقات فراغتم رو صرف کتاب خوندن میکنم.یه برادر به اسم کمی دارم.
-بله.

"در همین حین قلم ریتا که از چرت و پرت نوشتن خسته میشه، شروع میکنه به خط خطی کردن و ریتا متوجه نمیشه."
-خوب، میشه در مورد اینکه چطوری تونستین زبون ماری یاد بگیرین، صحبت کنید؟
-خوب زبون مادریم بوده دیگه، فیس فیس!
-خوب مگه شما از همون اول بلد بودین همه چیزه خواندن و نوشتن رو؟
-خوب نه فیس!
-کامل توضیح بدید.
-خوب من کتاب "صلح اموزی با مار" رو اول خوندم.البته این کتاب دیگه وجود نداره‌، حتی اگه ماری، از قبل این کتابو داشته، گرفتن سوزوندن اون کتابو، و الان هم به صورت سری برای اینکه کسی سواستفاده نکنه، اموزش میدن به بچه مارها.
-شما میتونید مثلا الان به من چند تا چیز یاد بدین؟:)
-من معلم نیستم که و تازه این چیزی که شما میگید ازپس من برنمیاد، اگر هم بیاد من اصلا حوصله ی همچین کاری ندارم ولی میتونم به شما یه چیزی رو بگم.
-خوب بگید.
- درس اول...آنفیس یعنی آن مثلا، منفیس یعنی من.
-نفهمیدم.

ریتا که میبینه اینکارا فایده ای ندارم و حس یه ادم وقت هدر داده ی شکست خورده بهش دست داده، از هم شکست ولی دوباره سرهم شد، ذوب شد ولی باز منجمد شد.
-خیلی خوب، میتونید برید، ممنون بابت مصاحبه.

ریتا اینو از ته دل البته نگفت.مار میره و مرگخواران هم برمیگردن تا به کارهایشان برسند و ریتا حداقل با این امید که یه امید دیگه واسه یاد گرفتن زبون مارا داره، به سراغ قلمش رفت که شاید با توجه به حرفا های مار بتونه نکاتی رو پیدا کنه.
-سلام قلم خوبم، همه چیزو نوشتی؟

قلم هیچی نمیگه و فقط ورقه ای رو که روش چیز میز نوشته بود رو به ریتا نشون داد.
-ای قلم بد، بد،همش که خط خطی کردی، من تا تورو ادم نکنم،‌ول کن نیستم.

قلم هم پا به فرار میذاره البته پا به پرواز.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دیانا ویلیامسون در 1396/7/12 15:15:39
ویرایش شده توسط دیانا ویلیامسون در 1396/7/12 15:16:56
ویرایش شده توسط دیانا ویلیامسون در 1396/7/12 15:21:19
ویرایش شده توسط دیانا ویلیامسون در 1396/7/12 15:27:11
ویرایش شده توسط دیانا ویلیامسون در 1396/7/12 15:28:37
Im a haffley
Where words fail, music speaks.تصویر تغییر اندازه داده شده
🎵🎼Dιαɴα Wιllιαмѕoɴ🎹🎶
just lord
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: جمعه 30 تیر 1396 20:34
نمایش جزئیات
آفلاین
پاق!

رودولف جلوی در خونه‌ی گانت‌ها ظاهر شد.

- هیسسسسس! فیسسسسس!

امّا توسط ماری که به در تخته شده بود، متوقف شد. یه دفعه یه فکری به سرش زد و تصمیم گرفت میزان مارفَهم بودنش رو همینجا تست کنه.
- چه مار باکمالاتی!

مؤنث بودنِ مار رو از مژه‌هاش فهمیده بود.

- فیس فیس فیس فوس فســـــا!

و این "فســـــا"ی آخری به شدت تهدیدآمیز بود. رودولف فهمید که مار متوجه چشم‌چرونیش نشده. اونطور که قبلاً فهمیده بود، اون برای حرف زدن با مارها، به توهم نیاز داشت. ولی گنجینه‌ی توهم پشتِ در و پیش مورفین بود و رودولف برای رسیدن به اون گنجینه، باید با توهم، با مار معاشرت میکرد. ماری که برای قمه‌فهم کردنش، نیاز به توهم داشت و توهم هم اون پشت مشتا و پیش مورفین بود. رودولف بارها این چرخه رو تکرار کرد و فهمید که توی تله گیر افتاده.
آخرین اُمیدش رو امتحان کرد.
- فسو؟
- فیس!
- فیسی فیس؟!
- فیس!
- چه کمالاتی! چه افاده و فیسی! فیس؟!
- فسا!
- فیس؟
- فوس!
- اذیت نکن دیگه! بذار رد شم!
- فسو! نمیشه!
- عه! عین آدم حرف زدی که! زبون آدمیزاد حالیته؟!

مار که تصادفاً از دهنش پریده بود، خودش رو جمع و جور کرد و به فیس فیس کردنش ادامه داد.
رودولف نااُمید شد. خراب شد. شکست. باناموس شد.
تصمیم گرفت تا آخر عمرش پیراهن و شلوار گشاد و تمام‌بدن بپوشه.
تصمیم گرفت با شیرجه بپره توی پاتیلِ معجونِ اسیدیِ هکتور.
اعتمادش به فنگ رو تکذیب کرد.
مجلس ساحره‌ها رو ترک کرد.
به ناپدید شدن ولدمورت خندید.
نالون و گریون کوله‌بارش رو بست. چرخید که بره...

- فســـــو!

امّا برگشت و با چهره‌ی اشک‌آلود مار روبه‌رو شد.
- چی شده؟
- داداش شرمنده! الآن نمیتونم خودمو کنترل کنم! اون خالکوبی پشت کمرت منو داغون کرد! شبیه ماریه که یه مدت پیش منو ول کرد!
- اینو بیخیال! چرا الآن داری به زبون آدمیزاد حرف میزنی؟!
- آخه من قبلش ساحره بودم! طلسمم کردن! مارم کردن!
- عه؟ جوووون! اممم... خب پس... برو کنار، کارم رو تموم کنم، بعدش میام تا صبح باهات درد و دل میکنم! بعدشم سوغاتی میبرمت خونمون!
- باشه!

و مار به کنار خزید و به رودولف اجازه‌ی ورود داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط یوآن آبرکرومبی در 1396/4/30 21:53:07
If you smell what THE RASOO is cooking!
پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: جمعه 30 تیر 1396 16:06
نمایش جزئیات
آفلاین
آریانا که در تلاش برای مار زبان شدن به میز تبدیل شده بود، تنها توانست با چشمان میزیش،وینکی را نگاه کند که لیوانش را بر آن گذاشته و اتاق خارج شد!
اما خروج وینکی مصادف شد با ورود رودولف به اتاق!
_چه میز باکمالاتی!

آریانا به فکر فرو رفت...نکند تمام آن اشیای بی جانی که رودولف در آن کمالات میدید و به آنها علاقه خاص خود را ابراز میکرد هم واقعا ساحره هایی مثل او بودند که با طلسمی اشتباه به وسایل تبدیل شده بودند؟

اما رودولف که گونی ای را بر دوش خود حمل میکرد،با نگرانی در را پشت سر خود بست و گونی را بر روی زمین گذاشت!
سپس در حالی که مراقب بود که کسی در آن اطراف نباشد، دستش را در گونی کرد و از آن یک عدد هری پاتر که دست و پایش با طناب و دهانش با چسب بسته شده بود،در آورد و بر روی صندلی گذاشت!
_خب کله زخمی...داد و بیداد کنی با قمه زخم و زیلیت میکنم...چسب دهنت رو الان باز میکنم و فقط به سوالایی که من میپرسم جواب میدی!

ولی همین که رودولف چسب را از روی دهان هری پاتر باز کرد،او داد زد:
_چی از جون من میخوای؟من پسر برگزیده ام...من باید نگران زنده ها باشم...من چشمام به مادرم رفته...من تسترال شانسم،نمیتونی من رو به اربابت تحویل بدی!
_کی خواست تو رو به ارباب تحویل بده..من میخوام ازت سو استفاده ابزاری کنم!
_چی..دامبلدور کم بود،حالا تو هم اضافه شدی؟
_هیس...تو بلدی به زبون مارا صحبت کنی،باید بهم یاد بدی!
_چی؟من که بلد نیستم!
_دروغ نگو...اگه بلد نیستی چجوری حفره اسرار رو باز کردی؟
_بابا من همینجوری توهم میزنم یه چیزی میگم،هیس هیس سیس سیس میکنم حفره اسرار باز میشه،وگرنه بلد نیستم که!

رودولف به فکر فرو رفت..او با خودش فکر کرد که با توهم زدن میشود به زبان مارها حرف زد!
_خب کله زخمی..کارم با تو تموم شده...آپارات کن برو همون جهنم دره ای که بودی؟
_عه؟میتونم؟
_آره...هاگوارتز نیست اینجا که نتونی...منم آپارات کنم برم پیش مورفین ببینم مواد توهم زا تو دست و بالش چی داره!

آریانای میز شده که در آن اتاق و شاهد این ماجرا بود،نمیتوانست تکان بخورد..ولی اگر میتوانست مطمئنا،سرش را به نشانه تاسف تکان میداد!
رودولف با مصرف مواد توهم زا شاید میتوانست به زبان سانسکتریت صحبت کند،ولی زبان مار ها نه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: پنجشنبه 29 تیر 1396 01:44
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
لرد سیاه قصد داره مالکیت خانه گانت ها رو به یکی از مرگخوارها واگذار کنه. تنها شرطش هم اینه که مرگخوار مورد نظر، مارزبان باشه.
مرگخوار ها تلاش می کنن مارزبان بشن. لینی از نجینی درس می گیره(که بی فایده اس)...هکتور معجون مارزبانی درست می کنه(که بی فایده اس)...بلاتریکس می خواد زبون مار بخوره که به جاش زبون مارمولک می خوره. اثر منفی می ذاره و حالا فقط مثل گاو مااا مااا می کنه.

-----

درحالی که صدای ماااااا مااااا از پشت دیوار به گوش می رسید، آریانا فکر کرد که یا دارن غذای نذری میدن و همه خواهان غذا هستن با گفتن ماااا؛ یا هم خانه ی ریدل تصمیم گرفته لبنیات طبیعی مصرف کنه.

به هرحال بیخیال این موضوع شده و دوباره سرش رو روی کتاب" وردها و طلسم های سیاه و جادویی"خم می کنه. با فکری که به ذهنش رسیده بود، به خودش افتخار می کرد؛ بیشتر به هوش سرشارش البته. آریانا قصد داشت خودش رو به یه مار تبدیل کنه و زبون ماری رو یاد بگیره.

کتاب رو ورق می زنه تا طلسم مورد نظرش رو پیدا می کنه. طلسم رو چندبار می خونه تا خوب تلفظ کنه و حفظ بشه. بعدش چوبدستیش رو به سمت خودش می گیره. اصلا به طلسمش و اینکه اشتباه کار می کنه شک نمی کنه. چون این فشفشه ی لجباز معتقده طلسماش خیلی هم دقیق عمل می کنن.

یهو یه ابر جلوش ظاهر می شه و گذشته مثل فیلم جلو چشماش میاد. تبدیل کردن کرم به دایناسور. تبدیل کردن طلسم لوموس به کرم شب تاب. تبدیل کردن لوموس به لوستر. آتیش زدن اتاق. شکنجه کردن با اکسپلیارموس و...

آریانا با تکون دادن دستش ابر رو از بین می بره.
- اونا فقط یه اشتباه جزئی بودن.

نفس عمیقی می کشه و طلسم رو اجرا می کنه. آریانا کشیده شدن اندام هاش رو حس می کنه. عوض شدن پوستش رو به وضوح می بینه. خم شدن پاهاش رو احساس مي كنه. بعد از چند دقیقه به نظر رسید که طلسم کامل شده. آریانا خیلی خوشحال بود. حالا می تونست مار زبونی رو یاد بگیره.

اما هرچقدر سعی کرد نتونست حرف بزنه. سعی کرد تکون بخوره... اما فایده نداشت.
انگار دهنش رو چسب زده و دست و پاش رو محکم بسته بودن. داشت آروم آروم وحشت می کرد.

یهو وینکی رو دید. خواست صداش کنه اما نتونست. در عوض وینکی مستقیم به سمت آریانا اومد. آریانا خوشحال شد. وینکی نزدیک شد و بعد لیوانی که توی دستش بود رو گذاشت روی آریانا!

- وینکی این میز رو قبلا اینجا ندید. این میز جدید بود.
آریانا:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: جمعه 16 تیر 1396 14:34
نمایش جزئیات
آفلاین
از شانس بد و بخت برگشته ی بلا، همون لحظه لرد تصمیم میگیره برای سرکشی به جلبک های آبی پرورش یافته در ضلع شرقی خانه ی ریدل ها، از جلوی اتاقی که مرگخوارا توش تجمع کرده بودن رد بشه.

-مـــــــــــــــــا!

لرد یهو میزنه رو ترمز!
-این کی بود؟

بلا عشوه ای میاد و جواب میده:
-ما!

لرد سیاه در حالت عادی کاملا سفید بود. ولی تو اون لحظه ارغوانی مایل به سرخ شده بود.
-بلا...هنوز نفهمیدی که تو این خونه فقط ماییم که ما هستیم؟ و بقیه، من میباشن؟ ما اینو طی دستوری رسمی به همه ی مرگخوارا ابلاغ کردیم. شماها از کی دستور میگیرین؟

-ماااااا!

بلاتریکس خیلی دلش میخواست دهنشو بسته نگه داره. ولی این کار وقتی که لرد با اون جذبه و شکوه جلوش وایساده بود ممکن به نظر نمیرسید.

-شما؟ مرگخوارا از شما دستور میگیرن؟ کودتا؟ قیام؟ علیه لرد سیاه؟ کی جرات داره همچین کاری انجام بده؟

ماااااااااااای بعدی که از دهن بلا بیرون بیاد، رسما حکم مرگشو امضا میکنه. برای همین نارسیسا جلو میپره و دهن بلا رو میگیره. البته اگه دقت کنین نارسیسایی تو سایت وجود نداره. ولی تنها مرگخواری که ممکنه از مرگ بلا ناراحت بشه همین یکیه. مجبور شدیم باهاش قرارداد موقت ببندیم.

به هر حال نارسیسا دهن بلا رو میگیره و لرد که از این حرکت های چیپ و سبک اصلا خوشش نیومده راهشو به سمت جلبک های آبی ادامه میده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: پنجشنبه 15 تیر 1396 13:27
نمایش جزئیات
آفلاین
در آن سوی خانه ریدل

-سای ساخا سیِف! سای ساخا سافا!

فلش بک

-سای ساخا سیِف! سای ساخا سافا!

فلش بک

-سای ساخا سیِف! سای ساخا سافا!

فلش...

-چه خبره اینجا؟!

آملیا سوزان به سمت آرسینوس برگشت و با حالت "اسیر شدیم به مرلینی" همیشگی اش به تخم چشمان او زل زد. ولی آرسینوس تخم چشمانش معلوم نبود. پس آملیا به تخم جایی که حدس میزد چشمان آرسینوس است زل زد.
-هوم چیه چشم نداری؟ نه خب...این طوری که به نظر میاد نداری ولی خب دارم تمرین مار زبانی میکنم. اینو میبینی اینجو؟ این فیلم هری پاتر و تالار اسرارو عه. همون که توش کله زخمی الکی مثلا دفترچه اربابو پاره میکنه فکر یک چاره میکنه بعد میاد باسیلیسکو مثل خیارچنبر نصف میکنه!
-تو اینو از کجا اوردی؟ داشتن فیلمهای هری پاتر تو خانه ریدل ممنوعه.
-هِن؟!
-ارباب ممنوع کرده! واس خاطر بازنویسی داستان.
-کدوم داستان؟
-همین که ارباب نتونست هری پاتر رو بکشه.
-مگه تونست؟!
-اره دیگه!
-هری که هنوز هستش همین دور و برا.
-خب حالا این چیزیه که تو بخوای به رو خودت بیاری اسب؟
-به من گفتی اسب؟
-وراج!
-من فقط با وسواس...
-ده امتیاز از گروهت کم میکنم!
-ما هم گروهی ایم.
-خب پس...ام...ده امتیاز اضافه میکنم ولی مجبوری سالن رو تا دو هفته تمیز کنی.
-برو بابا.
-خودت برو بابا!

آرسینوس و آملیا بعد از یک ساعت و چهل سه دقیقه و پنجاه و هفت ثانیه کشیدن مو و کراوات هم دیگر دست از سر کچل هم برداشتند. آملیا به سمت صندلی اش رفت و گفت:
-ببین شرمنده اخلاق ناظریت آرسی ولی در هر صورت من مجبور بودم واس اینکه زبون ماری یاد بگیرم اینو بذارم. حالا هم مزاحم نشو این صحنه این دنیل راکلفید، رافیلد، گارفیلد نمیدونم حالا هرچی داره یه چیزایی بلغور میکنه منم دارم فلش بک میزنم هی نوت برداشت میکنم. ولی ببین ارسی مرلین سرشاهده چه قدر سفیدنمایی میکنن. کوجا ارباب دماغ داشته که اینجا داشته باشه؟ یا مثلا اینه آلبوسه کجا بهش میخوره تمایلات دامبل طوری داشته باشه؟ یا هاگوارتز رو ببین ارسی اصلا زمان ما دستشویی هاش این طوری بود؟ نه میخوام ببینم تو دستشویی پسرونه هاش توالتهاش به این تمیزی بودن.ارسی؟ هوی ارسی؟ کوجا رفت این؟!

ارسی که از اتاق آملیا خارج شده بود به سمت افق رفت تا زمانی برای محو شدن رزرو کند!

در آن یکی سوی خانه ریدل

-مــــــــــــــــآ! مـــــــــــــــــــآ!
-خب ما چی بلا؟
-مــــــــــــــــــــــــــــــــآ!
-منظورش اینکه ما باید برای رودولف زن بگیریم.
-مــــــــــــــــــــــــــــــــــآ!
-الان تاکید کرد!
- نه رودولف مطمئنم اینجا منظورش زهرمــــار بود!
-مــــــــــــــــــــــــــــــآ!
-ما باید به وینکی جن خوب رای داد!
-ما باید قرداد ژنو رو جدی بگیریم؟
-ما باید ذخایر نفت را ملی کنیم!
-ما باید از معجون های هکتور استفاده کنیم.

اتاق با جمله آخر برای لحظه ای در سکوت فرو رفت. و دوباره از سکوت در آمد.
-مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــآ!

در همان هنگام که ممد مرگخوار نامی از کنار صحنه رد شد و دست زنان با خودش گفت:
-گاوه میگه مـــــــــا مــــــــــا!

و دوباره اتاق در سکوت فرو رفت...و از سکوت در آمد ولی این سری با جمله شخصی جز بلا...

-بلاتریکس گاو خوب!

وینکی با گفتن این جمله از زور فشار وارده قلبش اوت کرد و مسلسل بر سر کوبان از کادر خارج شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من وراج نیستم!
من فقط با وسواس شرح میدم!

اسبم خودتونید!
اسیر شدیم به مرلین!

پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 تیر 1396 01:07
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس مار بی مولک را در دست گرفت و با او چشم در چشم شد.
- الان مجبورم از تو استفاده کنم؟

مارمولک با چهره ای بی تفاوت به بلاتریکس خیره شده بود. برای او اهمیتی نداشت که این ساحره ی مو وزوزی کیست و از جان او چه میخواهد. تمام فکرش پیش یک بشقاب و نصف ملخ تازه ای بود که وقتی آرسینوس مزاحمش شده بود مشغول خوردنش بود. تازه گاز اول از کله ی اولین ملخ را زده بود که دستان یک جادوگر نقاب دار او را از غذای لذیذش دور کرده بود.

- بلاتریکس مجبور به انجام هیچ کاری نیست، اینو بفهم، نفهم!

بلاتریکس با گفتن این جمله چنان مارمولک بیچاره را تکان و فشارش داد که زبانش از دهانش بیرون آمد و آویزان شد و به دلایلی نامعلوم دو دست و دو پا از محل بریدگی دست و پایش با صدای "هورت" مانندی بیرون زد!

- این چرا دست و پاش در اومد؟ هوم حتما از قابلیت ها و توانایی های منه. هر چی نباشه بلاتریکسم!

مارمولک با بلاتریکس موافق نبود. او یادش می آمد. سال ها پیش وقتی دم و یک دستش زیر پای یک جادوگر مانده و کنده شده بود و از شدت خونریزی رو به مرگ بود، جادوگری بسیار لرزان با یک دیگ بزرگ درست به سمت او آمد و کل محتویاتش را روی سر او خالی کرده بود و با صدای بلند رو به شخصی که مشخص نبود کیست گفته بود:
- ارباب معجون مرگ حشرات رو ریختم تو باغچه، همه حشرات تا فردا از بین میرن.

مارمولک آن زمان فکر می کرد تا چند ساعت بعد خواهد مرد ولی این طور نشد. در واقع مارمولک جاودانه شد و از آن به بعد هر عضو بدنش که کنده میشد در طول چند دقیقه جایگزین میشد. حتی یک بار سرش هم قطع شده بود ولی دقایقی بعد کله ای جدید روییده بود. این بار هم دست و پایی که آرسینوس کنده بود، دوباره جوانه زده و در آمده بودند.

- به نظر مارمولک خاصی میای. ازت خوشم اومد. زبونتو بده میل کنم، حتما مار زبون میشم.

مارمولک زبانش را به نشانه ی اعتراض بیرون آورد و با حالتی تهدید آمیز به سمت بلا گرفت. ولی بلا از این تهدید ها سرش نمیشد. سرش را جلو برد و با گازی ناگهانی زبان مارمولک بیچاره را کند. مارمولک که دردش گرفته بود، با دمش ضربه ی محکمی به صورت بلا زد و از چنگ او گریخت.

بلا دیگر به مارمولک اهمیتی نمی داد. مهم زبانش بود که او آن را به دست آورده بود و آن را خورده بود. او به زودی مارزبان می شد.

مطمئنا بلاتریکس اگر می دانست پای معجون های هکتور در میان است تجدید نظر می کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: شنبه 10 تیر 1396 16:38
نمایش جزئیات
آفلاین
آرسینوس پس از اینکه با خودش چنین فکری کرد، متوجه شد که قولش مبنی بر فکر نکردن را شکسته است. اما چون دست به مهره بازی میباشد، پس آرسینوس به فکر کردن ادامه داد و همچنان در حالی که فکر میکرد، به سوی محل زنده به گور شدن آماندا رفت. با سر وارد گودال عمیق شد و پس از چند ثانیه کند و کاو، با یک مارمولک لاغر و خسته چشم در چشم شد.

مارمولک آنچنان خسته بود که حتی حوصله فرار نداشت... و همین برای آرسینوس کافی بود. چرا که بلافاصله آن را در دست گرفت و البته به شدت مراقب بود زیاد فشارش ندهد. آرسینوسِ مارمولک به دست رفت و رفت تا رسید به مقابل در خانه ریدل. اما بعد فکری پلید به ذهنش رسید. پس به موجب این فکر، چاقوی معجون سازی را از جیب ردا بیرون کشید و دست و پای مارمولک را پرید...
آرسینوس با رضایت به مارمولک وحشت زده بی دست و پا نگاه کرد. سپس گفت:
- خب... "مولک"ـت هم که افتاد و رسما مار شدی. بریم تحویلت بدم به بلاتریکس شر این قضیه کم شه.

اما مارمولک چیزی کم داشت. و آرسینوس فهمید خونی که محل دست و پای جانور خارج میشود نشان از کم بودن چیزی است. پس به سرعت به وسیله چوبدستی زخم ها را بخیه زد و در خانه ریدل را باز کرد...
همزمان با باز شدن در، آرسینوس و بلاتریکس چشم در چشم شدند.
- اوه... جایی میرفتی بلا؟ نمیخواد بری. برات یه مار تر و تمیز آوردم.

در حالی که بلاتریکس میکوشید خود را عقب بکشد، آرسینوس به زور مارِ بی مولک خونی را در دست وی چپاند.

- این چیه آرسینوس؟
- مار هستش بلاتریکس. این خونی هم که میبینی چیزی نیست. یخورده درگیر شدم باهاش موقع آوردنش.

مارمولک کم کم داشت جان میگرفت. و حتی برای فرار کردن دم خود را جدا کرد. وقتی دمش جدا شد و به زمین افتاد، آرسینوس به وضوح صدایی همچون "جلز ولز" را از زیر موهای بلاتریکس شنید.

- این یه مارمولکه آرسینوس... تو برداشتی یه مارمولکو واسه من آوردی!
- نه بلاتریکس... یه جوجه باسیلیسکه. منم برم دیگه... ادعای مار زبان بودن دارم به هر حال. با اجازت فعلا.

آرسینوس به سرعت از مقابل چشمان بلاتریکس خشمگین که داشت زبان مارمولک را از حلقش بیرون میکشید دور شد و رفت تا همراه بقیه مرگخواران ادعای مار زبان بودن کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: شنبه 10 تیر 1396 00:25
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه قصد داره مالکیت خانه گانت ها رو به یکی از مرگخوارها واگذار کنه. تنها شرطش هم اینه که مرگخوار مورد نظر، مارزبان باشه.
مرگخوار ها تلاش می کنن مارزبان بشن. لینی از نجینی درس می گیره(که بی فایده اس)...هکتور معجون مارزبانی درست می کنه(که بی فایده اس)...بلاتریکس از آرسینوس می خواد که براش زبون یه مار رو بیاره که بخوره و مارزبان بشه.

................

آرسینوس که تصمیم گرفته بود دیگر در زندگی خود فکر نکند، ناگهان متوجه شد که این تصمیم، کوچکترین تغییری در روند زندگی اش ایجاد نکرده است.

چون آرسینوس کلا فکر نمی کرد!

از خانه ریدل ها خارج شد...ولی قصد دور شدن نداشت. چون او هم خودش را کاندیدای مارزبان شدن می دانست. فقط قصد داشت هر چه سریع تر زبان مار را آورده، و از شر بلاتریکس خلاص شود.

چوب دستی اش را در دست گرفت و شروع به زیر و رو کردن خاک های محوطه جلوی خانه ریدل ها کرد.
چوب دستی را در هر سوراخی که روی زمین می دید فرو می کرد. تا این که...

-آخ!

زمین فریاد کشیده بود. آرسینوس از زمین عذرخواهی کرد و به راهش ادامه داد. ولی وقتی زمین شروع به سرفه کردن کرد، نتوانست بی تفاوت عبور کند.
برگشت...قمقمه اش را از کمر باز کرد و چند قطره آب روی زمین ریخت.
-بیا...بخور...بهتری؟

زمین فحشی داد...فحش بد!

به آرسینوس بر نخورد. آرسینوس به آزادی بیان اعتقاد زیادی داشت.
قصد داشت به راهش ادامه بدهد که باز، زمین اجازه نداد.

-صبر کن ببینم. گرد و خاک راه انداختی...چوب دستیتو توی دماغم فرو کردی و حالا داری می ری؟ همینجوری؟

چیزی نمانده بود که آرسینوس فکر کند که "عجب گیری افتادیما!"...ولی به خاطر آورد که با خود عهد بسته که فکر نکند.
در این فاصله زمین دهان باز کرد و درست در زمانی که آرسینوس تصور می کرد قرار است به خاطر گناهان نابخشودنی اش بلعیده شود، آماندا را دید که سر از زمین بر آورد!

-تو...اون تو چیکار می کردی؟
-داشتم سعی می کردم بمیرم.
-هوووم...منطقیه...سوراخ رو برای چی گذاشته بودی؟
-که نمیرم!

آرسینوس کمی گیج شد. البته در آن لحظه اهمیتی به وضعیت روحی آماندا نمی داد.

-خیال داشتم بمیرم. ولی خودم که نباید می مردم. منتظرم ارباب از این جا رد بشن. پاشونو روی سوراخ هواخوری من بذارن..سوراخ ریزش کنه و من زیر خاک مدفون بشم. به این ترتیب من به دست ارباب کشته می شم.

آرسینوس سری به نشانه تاسف تکان داد. حتی فکر نکردن هم باعث نمی شد از میزان غیر منطقی بودن و کم بودن احتمال وقوع چنان اتفاقی افسوس نخورد.
-این همه جا...چقدر باید صبر کنی که ارباب پاشونو صاف بذارن روی همون سوراخ هواخوری و رد بشن؟ کمی ریونی باش! نقشه های بهتر بکش. مزاحم منم نشو. دنبال مار می گردم... یا باسیلیسک...یا...
-مارمولک؟

آرسینوس دنبال مارمولک نمی گشت. ولی آماندا به نقطه ای که چند دقیقه پیش در آن زنده به گور شده بود اشاره کرد.
-به هر حال اون زیر یه مارمولک کنار من خوابیده بود. شاید به دردت بخوره.

آرسینوس با خودش فکر کرد "چرا که نه! مارمولک هم شبیه ماره. فقط یه مولک اضافه داره. اونم که بلا نمی فهمه"...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: دوشنبه 22 خرداد 1396 21:07
نمایش جزئیات
آفلاین
چرا آرسینوس؟ آرسینوس فقط یک مرگخوار بدبخت بود که داشت زندگی بدبختانه اش را در یک گوشه از این دنیای بدبخت میکرد. چرا اوضاع این گونه پیش رفته بود و حالا به جایی رسیده بود که آرسینوس باید زبان مار می آورد؟ چرا اصلا لرد به جای هری پاتر، دامبلدور را کله زخمی نکرده بود تا همه خوش و خرم زندگیشان را می کردند؟ چرا هری باید به هاگوارتز می رفت؟ چرا سوروس اسنیپ باید کشته می شد؟ سوروسی که همه دوستش داشتند... سوروسی که همیشه لیلی را دوست داشت... سوروسی که سیریوس او را از بالای درخت آویران کرد... سوروس موقشنگ... سوروس خوش دماغ... سوروس سیاه تنبان...
صدایی از دوردست خواند:
-سیاه تنبون چرا؛ تو شلوارت دیگه اون همه وفا نیست؛ سیاه تنبون بگو؛ نکنه تنبونت دیگه پیش ما نیست... تو این تنبونی که هستم؛ دارم میمیرم حالیت نیست؛ بازم تنبونتو تو دستم؛ میخوام بگیرم حالیت نیست...

سوروس حالی اش نبود که او و تنبانش چقدر در داستان زندگی آرسینوس نقش مهمی دارند. کل زندگی آرسینوس در حال حاضر بخاطر اسنیپ و رفیق سیاهش داشت به نابودی کشیده می شد.

-خوابیدی جیگر؟
-من؟ نه نه... داشتم تو افکار بلندپروازانه م سیر می کردم.
-نکن. لینی نشو. برو دنبال زبونِ مار.

آرسینوس باید دنبال راهی می گشت تا خودش را از مسیری که به مرگ ختم می شد، نجات می داد. آرسینوس باید تفکر می کرد. آرسینوس متفکر خوبی بود و کلی ایده های خوب خوب داشت تا بچپاند توی صورت بلاتریکس. بدین ترتیب میتوانست برای سال های طولانی، زندگی خوب و خوشی را ادامه دهد.
-نمیشه به جای مارزبون شدن، زبون مار بشی؟ به این صورت که یه باسیلیک پیدا کنی، زبونشو ببری و خودت به عنوان زبون ایفای نقش کنی.

بلاتریکس، ایده نوآورانه جیگر را بسیار جالب و زیبا یافت. چه بسا که زبان مار شدن به جای مارزبان شدن، خودش یک حرکت بسیار خفن بود و بلاتریکس را از همه بلاتریکس های دیگر متمایز میکرد.
-خوبه نظرت. برو و واسم یه باسیلیک پیدا کن و بیار.
-

آرسینوس تصمیم گرفت دیگر در زندگی خود فکر نکند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1396/3/22 21:11:58

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL