جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] اتاق تسترال‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک:
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: پنجشنبه 14 دی 1396 15:59
نمایش جزئیات
آفلاین
-اهم.

یکهو همه ی غلیظیت گوش های شما پایین آمد . خیلی آرام زیر چشمی به پاتریشیا نگاه کرد.
-
-

پس دست هاشو پشت سرش گذاشت و آرام برگشت .
-
-
-
-

پاتریشیا دست از سوت زدن برداشت. مغازه دار داشت چماغش را در می آورد و شما از عرق خیس شده بود. لینی هم که... لینی! کجا بود؟
- حشره ی موذی!

نگاهی به دور و بر انداخت . شما می توانست خودش خودشو نجات بده ، به اون ربطی نداشت. ولی لینی کجا بود؟
سرمو کلاه گذاشت حشره ی موذی! حالیش می کنم !
در حالی که دست هاشو از جیبش در می آورد متوجه حرکت آرامی نزدیک در خروجی شد .
- الان می گیرمت!

سپس به سمت در خروجی شیرجه زد ، لینی را در مشت گرفت ، با این افکت با سمت شما که پس درگیری با مغازه دار به این حالت در آمده بود برگشت . سپس در حالی که او را از کمربند بلند می کرد ، به تسترال فروشی پدر شما آپارات کردند.
لینی در مشت پاتریشیا:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me



پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: پنجشنبه 14 دی 1396 15:27
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی:
-باشه بهت می دم. این نقشه‌ی خیلی خوبیه. حالا اگه میشه آزادم کنید.
-باشه.
شما یک انگشتش را جلو برد و در قفس را کشید ولی باز نشد. با دو انگشت هم امتحان کرد ولی باز هم نشد. خلاصه انقدر امتحان کرد که نشد. خواست با یازده انگشت امتحان کنه که دید اون اصلاً یازده تا انگشت نداره که. لینی هم تمام مدت با قیافه‌ی پوکر شما رو نگاه می کرد. آخرش صبرش تموم شد و گفت:
-خب نابغه اون قفل داره.
-آره منم از اول می دونستم خواستم ببینم تو هم می دونی یا نه.
-
-پاتریشیا یه سوزن بهم بده.
-بیا.
شما مشغول ور رفتن با قفل شد و تمام حواسش رو جمع اون کرد. طوری که نفهمید مغازه داره پشت سرشه. پاتریشیا خواست بهش هشدار بده ولی بعد فکر کرد که به اون چه.
-اهم اهم.
-...
-اهم اوهو اهم
-...
-اهههمم اوههههو اههههه.
-...
خلاصه مغازه دار هی سرفه کرد و شما هی نشنید. مغازه دار هم از رو نرفت و هی سرفه هاش رو غلیظ تر کرد. شما هم هی نشنیدنش رو غلیظ تر کرد. خلاصه مغازه دار انقدر سرفه کرد که صورتش تغییر رنگ داد. از بنفش به سبز از سبز سرخابی و کل رنگ های رنگین کمون رو رد کرد تا اینکه رسید به بنفش و افتاد کف مغازه و باز هم کسی اهمیت نداد. شما هی ور رفت و ور رفت تا اینکه بالاخره قفس باز شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: چهارشنبه 13 دی 1396 16:32
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

تسترال های لرد گذاشتن رفتن. لرد از مرگخوارا می خواد براش تسترال های جدید تهیه کنن. مرگخوارا برای خرید تسترال به بازار می رن و یکی یکی مغازه ها رو می گردن.
یکی از مغازه دارا نجینی رو شکار می کنه و می ندازه تو قفس. مرگخوارا باهاش معامله می کنن و لینی رو به جای نجینی بهش می دن.
مرگخوارا برای جستجوی تسترال از مغازه خارج می شن و لینی که تو قفسه با دو ریونکلاوی( پاتریشیا و شما) مواجه می شه و ازشون می خواد آزادش کنن.

.............

-آزادت می کنیم. باز کردن در این قفس کاری نداره...با یک حرکت انگشت می تونم بازش کنم. ولی در مقابل چی بهم می دی؟
-چی می خوای؟
-چی داری؟

لینی فکر کرد. او از دار دنیا دو عدد بال داشت که شدیدا هم لازمشان داشت! دو عدد شاخک داشت که آن ها هم باید سرجایشان می ماندند. چند جفت دست و پا داشت که هر یک به کاری می آمدند...اگر نمی آمدند هم فایده ای نداشت. دست و پای ریز و آبی او به چه درد شما و پاتریشیا می خورد؟
یک گلدان رز داشت که در واقع مال خودش نبود. فقط به دلیل صمیمیت "رز او" لقب گرفته بود.
لینی در آن لحظه آرزو کرد که ای کاش هکتور مال او بود. در این صورت خیلی راحت و ساده هکتور را تحویل ریونی ها می داد و حتی ذره ای احساس ناراحتی نمی کرد.
-ندارم! الان فکر کردم و متوجه شدن هیچی ندارم به شماها بدم! پیکسی نداری هستم!

شما لبخند خبیثانه ای زد که نشان می داد در موقع گروهبندی اش، اسلیترین هم جزو گزینه های کلاه بوده است.
-یه چیز دیگه داری!

و به انتهای بدن لینی اشاره کرد.
-نیش! نیش داری! همونطور که گفتم من هوش ریونی ندارم. ولی تو داری. کمی از زهرتو می خوام...چند قطره بهم می دی. من می خورم...و باهوش می شم!

نقشه مزخرفی بود...ولی لینی خیال نداشت این را به شما بگوید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: چهارشنبه 29 آذر 1396 12:38
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی فریاد کشید . جیغ کشید . داد کشید . ولی کسی صدای لینی رو نشنید . مغازه دار هم قفس لینی رو داخل مغازه گذاشت .
- بی معرفتا ! .. ... عه این دو تا چقدر آشنان .

لینی نگاهی به دو شخص آشنا انداخت که کنار قفس جغدی سفید رنگ ایستاده بودند. پسرکی شکل شلغم با دمپایی های طرح باب اسفنجی و دخترکی با جعبه ی آتش زنه و تعدادی چوب کبریت . لینی عمیق تر نگاه کرد . دو نشان عقاب آبی رنگ روی لباس هر دو دوخته شده بود . پس هم گروهی بودند!
-هی ریونکلاوی ها!

توجه دخترک و پسرک به اون جلب شد .
-هی ریونکلاوی ها ! ما هم گروهیم! می شه در این قفس رو باز کنین؟

دخترک نگاهی به پسرک انداخت .
- ببینم شما ، حشره ها حرف می زنن؟

پسری که شما خطاب شده بود رو به دختر گفت :
- نمی دونم پاتریشیا ! من هوش ریونکلاوی ندارم ! فقط وقتی با باهوش ها می گردم باهوش به نظرم می یام.

دختری که پاتریشیا خطاب شده بود چشم هایش را گرداند و به قفس نزدیک تر شد .
-هوم . تو حرف می زنی؟

لینی از این حالت به این حالت و این حالت تغییر شکل داد ! این دوتا خنگ چطوری اومده بودن ریونکلاو ؟
- من لینی وارنرم . مادر سیریوسی ها!

پاتریشیا نگاهی به شما کرد .
- آزادش کنیم ؟

شما کمی فکر کرد و لب خند شیطانی ای زد.
- نه مجانی!
-
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me



پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: چهارشنبه 29 آذر 1396 05:25
نمایش جزئیات
آفلاین
لينى جيغ زد، فرياد زد.حتى با مشت پاى چشم مرد فروشنده كوبيد!
اما به هر حال اون لينى كم زورى بود و مشتش، قدرت زيادى نداشت.
مرد به سرعت لينى رو گذاشت تو يه قفس. يه كم آب و ارزن هم گذاشت جلوش و در رو قفل كرد.

-ارزن؟... ارزن؟! مگه من مرغم كه جلوم ارزن ميريزي؟ والا كه ما به پرنده هاى حياط خونه ريدل هم خجالت مى كشيم ارزن بديم! تو چجورى خجالت نمى كشى آخه؟ مى بينين؟... ارزن ريخته جلوم!

نديدن! چون اصلا توجهى به لينى نداشتن و توجه هاشون رو دور و بر نجينى متمركز كرده بودن كه همون موقع از قفس اومده بود بيرون و داشت كش و قوسى به فلس هاش مى داد.

لينى با دو تا دستش چسبيد به ميله هاى قفس.
-الان... اينارو... ميشكونم...و...ميام...بيرون!

اما نتونست! اون گير كرده بود. نميتونست ميله ها رو بشكونه. حتى نميتونست اونارو خم كنه و از لاشون رد شه... اون بايد قبول مى كرد كه اونجا موندنيه.
اما قبول نكرد! اون لينى سر سختى هم بود!
-رز... گل من... من رو ببين. حشركت مونده اين تو... بيا من رو در بيار. بيا گل من!

رز سرش رو آورد بالا و چنان نگاهى به لينى انداخت كه تا ته دل آدم براشون مى سوخت.
-ميخوام حشركم. اما دستم نمى رسه. ببين ببين...

رز بلند ترين شاخه اش رو كشيد بالا. اما هنوز خيلى مونده بود.
-ديدى؟ نمى تونم حشركم... اما نگران نباش. ميام بهت سر ميزنم.

و برگشت و رفت دنبال بقيه مرگخوارا، براى پيدا كردن تسترال!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: دوشنبه 13 آذر 1396 15:31
نمایش جزئیات
آفلاین
-نمیخوره! این تولید کننده اس. اصلا مصرف نمیکنه به جان شما.

جواب از بلاتریکس بود که ظاهرا فقط داشت تلاش میکرد هر چه سریع تر نجینی را پس بگیرد. صاحب مغازه لینی را از بالهای ظریفش گرفت و بلند کرد. کمی وارسی کرد.
-خوشگل که نیست...قیافش یه جوریه. شاخکاش پلاسیده و کج و کوله اس. نیشش تیز نیست. رنگشم که تعریفی نداره. براق نیست. این پسره یا دختر؟

لینی طاقت این همه توهین در یک دیالوگ را نداشت.
-من خیلی هم خوشگلم! شاخکام صاف و صوفه. نیشم همچون خنجری برنده اس. برق هم میزنم. خانوم محترمی هم هستم.

صاحب مغازه که ظاهرا از حاضر جوابی و عصبانیت بامزه لینی خوشش آمده بود، نگاهی به نجینی انداخت.
-این جغده زیاد جالب نیست. کمی لوسه! اون شالگردن مسخره رو هم از گردنش باز نمیکنه. به نظرم بهتره پیشنهاد شما رو قبول کنم. پیکسیه رو میتونم بذارم تو قفس و آویزون کنم جلوی در که مشتری جذب کنه. قبوله. اونو بدین. اینو بگیرین!


هکتور به هول هولکی ترین حالت ممکن لینی را به طرف مغازه دار هل داد. که نکند یکهو منصرف شود!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: شنبه 11 آذر 1396 15:24
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای جیغ و داد لینی(که اتفاقا خیلی هم جیغولی و گوشخراش بود) به هوا بلند میشه:
-چی چیو قبوله؟ چی قبوله؟ من قبولم؟ منو میدین نجینی میگیرین؟ من اینو قبول کردم؟ من یه حشره ی آزادم. حق دارم تصمیم بگیرم. حقوق حشرات...نه رز؟

-نه حشرکم!

-بله...دیدین؟ از من حمایت کرد. چرا؟ چون دوستمه. همکارمه. رزمه...چی؟ ...نه؟

لینی باور نمیکرد؛ ولی توسط رز هم فروخته شده بود. اون به فروخته شدن توسط بلاتریکس عادت داشت. به خورده شدن توسط نجینی عادت داشت. به خنجرهای از پشت هکتور دیگه خیلی عادت داشت. ولی رز...

بالهای لینی در هم میشکنه و حشره به آرومی فرو میریزه. ولی چون کل قدش ده سانتیمتر بیشتر نیست، کسی این فروریزش رو نمیبینه. اگه میبینه هم اهمیتی نمیده. لینی کم اهمیته!

فروشنده قد و بالای رعنای پیکسی رو بررسی میکنه.
- پیکسی سخنگو در مقابل جغد جدیدم؟....هوووووم...این پیکسیه چی میخوره؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: جمعه 3 آذر 1396 21:30
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران با شك به قفس نگاه كردند.
-جغد؟ يعنى اين همه سال فريبمون دادن؟... يعنى اين همه سال من از يه جغد حساب مى بردم؟

بلاتريكس با تكان چوبدستى اش مرگخوار مذكور را ساكت كرد. البته با تكان چوبدستى اش، رودولف كه به وسيله باند، از چوب او آويزان بود، به هوا رفت و با آرنج، روى صورت مرگخوار مذكور، فرود آمد.

-آقا، ببينين... اين يه ماره... يه باسيليسكه. البته باسيليسكش نكُشه... يعنى وقتى به چشماش نگاه كنى، نميكشه... ام... بگذريم... ببينين اين دختر ارباب مائه. دختر... ارباب... ما! پسش بده... زود!

مرد فروشنده، با تعجب به پيكسى آبى رنگ رو به رويش نگاه مى كرد.
-چند؟!... اين پيكسى حرف ميزنه... اينو چند به من ميفروشيد؟

هكتور نگاه مرموزى به مرد انداخت. سپس تورى از جيب ردايش درآورد و در كسرى از ثانيه، لينى را به دام انداخته و درون شيشه اى زندانى كرد.
-مفت!... مجانى... بيـ...

براى بار دوم، بلاتريكس از فن آرنج رودولف استفاده كرد... اين بار براي ساكت كردن هكتور.
-خير! مفت نيست. عوض ميكنيم... اين پيكسى رو ميديم، اون نجينى تو قفس رو ميگيريم. قبوله؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: چهارشنبه 1 آذر 1396 19:16
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

تسترال های لرد گذاشتن رفتن. لرد از مرگخوارا می خواد براش تسترال های جدید تهیه کنن. مرگخوارا برای خرید تسترال به بازار می رن و یکی یکی مغازه ها رو می گردن.

..............

-کجا داری می خزی؟ مواظب باش. مگه بهت نگفتم از من دور نشو؟

لینی با نگرانی دنبال نجینی پرواز می کرد. لینی احساس مسئولیت می کرد! و نجینی ماری نبود که تحت کنترل بودن را بپذیرد. برای خودش از این طرف به آن طرف می خزید و ایجاد رعب و وحشت می کرد.
در اقدامی ناگهانی وارد جغد فروشی شد و لابلای قفس ها ناپدید شد!

لینی فریاد زنان بقیه را متوجه نبودن نجینی کرد.
-آهای! حواستون کجاس؟ دختر ارباب رفت تو اون مغازه. گم و گور شد. اگه پیداش نکنیم ارباب گم و گورمون می کنن ها.

توجه مرگخواران کمی جلب شد.

-جغد فروشی؟
-تسترالم می فروشن؟
-نه...من پرسیدم. گفتن تسترال ممنوعه.

اجبارا به سمت جغد فروشی حرکت کردند.

-نجینی؟...پیس پیس پیس...بیا کوچولو...بخز بغل عمویی.

صاحب مغازه با قفس بزرگی که در دست داشت جلویشان ظاهر شد.
-فرمایشی داشتین؟

چشم مرگخواران به نجینی متحیر و بهت زده که به زور داخل قفس جا شده بود افتاد.

-دختر...ارباب...رو...توی...قفس...کردی؟

صاحب مغازه با خونسردی سر تکان داد.
-نمی دونم منظورتون چیه. این بهترین جغد ماست. مایلین بخرینش؟

-این که ماره!
-نه...مسلما جغده...بذارین دوباره نگاه کنم...بله...بدون شک جغده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: دوشنبه 22 آبان 1396 20:03
نمایش جزئیات
آفلاین
-
- آهای! کجا داری میری؟ چرا برمیگردی؟! باید بریم توی مغازه‌ی بعدی!

همه مرگخواران در جای خود ایستادند. نجینی چمبره زد و سرش را بلند کرد تا انتهای خیابان را تماشا کند. لینی آرام و بدون اینکه نجینی متوجه شود روی کله‌اش نشسته بود و آفتاب می‌گرفت!

رودولف همانطور که به سرعت دور میشد فریاد زد:

- حیاط خونه‌مون سیل اومده. یه نفر توی آلاچیق‌ش نیاز به کمک داره. میرم نجات‌ش بدم!
- ابله من این بهانه رو آوردم که بتونیم از مغازه بیاییم بیرون! ریداکتو!

دکه‌ی بستنی‌فروشیِ فلورین و فروتسکیو منفجر شد و رودولف که به آن سمت نزدیک میشد از موج انفجارش به گوشه‌ای پرت شد.

- که گفتی یه نفر به کمک‌ت نیاز داره؟!

بلاتریکس افسون بعدی را فریاد زد:
- ماکزیمم فرولا!

کل هیکل رودولف باندپیچی شد!

بلاتریکس با چهره‌ای کبود جلوتر از بقیه حرکت کرد. رودولف با بانداژی که به نوک چوبدستیِ بلا متصل بود پشت سرشان روی زمین کشیده میشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نجینی در 1396/8/22 20:14:52
"...And you, my friend, must stay close"


for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."