جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  127 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  209 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: پنجشنبه 19 آبان 1390 11:27
نمایش جزئیات
آفلاین
یاهو



.:. پایان حماسه ی فرد و دامبل .:.

يك نفر با موتور از دور مي آيد . او با سرعت مي آيد . او همين جوري مي آيد و در اخرين لحظه تِيك آفِ لايتي مي كشد و مي ايستد .
كلاه كاسكتش را از سر بر مي دارد و در موتورش به دنبال چيزي مي گردد .
تشت پر از آبي را از موتور در مي آورد ، كنارش مي نشيند ، ردایش را صاف مي كند و سر پرنده را داخل آب فرو مي برد . آب شروع به قل قل كردن مي كند . عينكِ ته استكانيش را روي دماغ چين خورده اش صاف مي كند . سوزن نخي را از جيب ردای گل گليش در مي آورد ؛
- نیکی جان ، مادر تواني اينه سي من نخ كني ؟!

فرد با خوشحالي به دامبل نگاه میکرد . نیکلاس به صورت مشكوكي به اعضاي دو جبهه! خيره مي شه ؛
ولدی و دامبل : !!
نیک بی سر : ، پـيــسسست ! (سوت شروع مرحله ی بعد)



اما صدای وحیانی!!! نیکلاس که مرحله ی بعد را توضیح میداد هنوز در گوششان پیچیده بود!
" ای دوست داران جاودانگی! ... سعی کنید مرحله ی سوم رو زودتر تموم کنین! آخر هفته شده و ما وقت نداریم!! ... حالا هم دور همین ازتون میخوام که برین و سری به " یتیم خانه های هاگزمید " بزنین! میدونم خیلی ارزشیه اما از طفره فتن بهتره، میخوام گزارشی از بازدیدتون رو برای من بیارین!! فقط گفته باشم!! تا آخر همین پست باید حداقل یکی از شماها باید مرحله تون رو تموم کرده باشین!!... حالا دیگه برین!!!
دامبل، لرد و دیگر حضار : !!


.:. جیک ثانیه بــــــــعد، خبرگزاری جادوگرانو پرس .:.

آرم برنامه "چه کسی برنده س ؟ " با حالتی موج دار بالا و پایین می رود ، ناگهان به صورتی خیلی تیز مجری برنامه با ردای صورتی و گل بزرگی که به سینه زده ، در صفحه تلویزیون ظاهر می شود ؛
- بینندگان گرامی ، طبق خبری که به دستمون رسیده ، یکی از بازدید کنندگان، آقای آلبوس دامبلدور** ، چند ساعت پیش مورد یک حمله تروریستی_تهاجمی با بمب قرار گرفته ، که البته با تلاش های شدید مامورین وزارتخونه ،مهاجمان دستگیر شدند ...
همراه خبر ، نواری ویدئویی نیز بوده که گویا مربوط به دوربین کوچکیست که مهاجمان در ردای آلبوس جاسازی کرده بودند ... صحنه هایی ازین فیلم برای ما بسیار جالب آمد و گفتیم شاید شما هم خوشتان بیاید ... و از صفحه ناپدید شد ...


دامبلدور جلوی آینه ایستاده بود ، چشمانش را بست ، زیر لب وردی خواند ؛ ناگهان چهره اش تغییر کرد ، موهایی سیاه و چشمانی روشن ؛ چهره ای بسیار معمولی ...
ردایی ساده و سیاه به تن کرد و از در خارج شد ؛ راهی طولانی را پیمود تا به یتیم خانه رسید ، فرد را برای کشیک دادن کنار درب پارک کرد. نگاهی به تابلو سر در آن انداخت، " یتیم خانه آوارگان با مدیریت مجرب بانو اسمایلی " و سپس داخل شد ... دیوارهایی که در گذر زمان سیاه و کبره بسته شده بود ، زمینی کثیف ... راهرویی پر از اتاق و در هر اتاق 4 تخت دوطبقه قرار داشت ...
آلبوس وارد تک تک اتاق ها می شد و با چند تا از بچه ها صحبت می کرد ... لباس های بچه ها برایشان خیلی گشاد بود و سر و صورتشان پر از زخم و یا خاکی بود و هر از گاهی صدای گریه ای در فضا می پیچید ... در یکی از اتاق ها ، یکی دیگر ازبازدید کنندگان (لرد) با یک کارگردان مشغول حرف زدن بود ، کارگردان در حالی که جای دوربین را برای فیلم بردار مشخص می کرد ، به لرد گفت :
_ ببین تو باید بیای بالای سر اون دختر کوچولو ، اشک تو چشات حلقه بزنه ... باید حزن داشته باشی ، تا تاثیر بگذاره !!!
دامبل زیر لب چیزی گفت و به سمت پسر بچه 9 ساله ای رفت که در آن همهمه که بچه ها هرکدام می خواستند رو به دوربین بازی کنند ، با آرامش کامل کتاب می خواند ؛
- سلام پسرم ...
- سلام آقا ...
- چند سالته پسر جان ؟ کلاس چندی ؟!
- کلاس سوم آقا ، 9 سالمونه آقا !
- بارک الله ، بارک الله ... و بوسه ای بر سر پسرک زد ...
و به سمت دخترکی کوچک که صدای هق هقش توجه او را جلب کرده بود ، رفت ...
- دخترم چی شده ؟!
دخترک با هق هق گفت :" مامانم رو می خوام "!
- مامانت کجاست ؟!
- تو زلزله یه تخته از سقف افتاد روش من تو بغلش بودم و زنده موندم ولی اون ... و گریه را از سر گرفت !
- ماشاالله ، ماشااالله ... خدا بیامرزتش ... بارک الله !
و با حالتی متفکر به سمت دفتر مدیر رفت ؛
مدیر یتیم خانه زنی چاق بود که در حال صحبت لبخندی تصنعی تحویل دامبلدور می داد ...
- می خواستم یه کمکی به شما بکنم و در ضمن دو تا ازین بچه ها رو به فرزندی قبول کنم ، احساس می کنم این بچه ها یکم کمبود امکانات دارند ...
- این چه حرفیه آقا !!! ما اینجا نهایت امکانات رو در اختیار این بچه ها می گذاریم ، ما ...
در همین موقع ناگهان صدای انفجار مهیبی آمد ؛
- بــــــــــووووووووووووووووووم !!!
و صفحه برفکی شد ، پس از چند لحظه تصویر مجری در حالی که اشک هایش جاری بود ، دوباره بر صفحه خودنمایی کرد ؛
- این بود شما و بازدید آلبوس دامبلدور با لباس مبدل از یتیم خانه آوارگان تا دیداری دیگر بدرود ...!



.:. درون قبر .:.

- اوووه تام ! عجب مغزی داری مرد!! ... ایول ایول!!... چطور تونستی اینقدر سریع این نقش رو بازی کنی؟! ... بازم تو بردی!!
لرد که سعی داشت از ورود ریش ها به داخل دهانش جلوگیری کند، با افتخار نگاهی به خودش در آینه کرد و به فکرهای شیطانی دیگرش اجازه تراوش داد!!

- کم کم باید دامبلدور هم پیداش شه و بعدش مرحله ی چهارم!



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جسیکا پاتر در 1390/8/19 11:46:56
Re: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: چهارشنبه 18 آبان 1390 23:56
نمایش جزئیات
آفلاین
دو پست پایین ظاهرا همزمان زده شدن.اصولا حق با کسیه که رزرو کرده و زودتر پست زده.ولی متاسفانه در پست اول اشکالات اساسی از نظر سوژه وجود داره.مثلا در پست لودو اشاره شده که سنگ جادو کلا وجود نداره.و شخصی که وانمود میکنه مرلینه در واقع نیکلاس فلامله...که در پست گودریک هر دوی این موارد نادیده گرفته شدن و اگه اون پست ادامه داده بشه سوژه به مسیر اشتباهی میره.
من سعی میکنم در ادامه از هر دو پست استفاده کنم.برای همین خلاصه رو مجددا میذارم که ادامه دهنده ها سر در گم نشن.(در این خلاصه و در پست خودم از تلفیق پستهای بلاتریکس و گودریک استفاده شده.برای همین ممکنه قسمتهایی اجبارا عوض شده باشه.و توجه داشته باشین که خلاصه تا آخر پست خودمه.)

[spoiler=خلاصه تا آخر این پست:]آلبوس دامبلدور بشدت مریض شده.محفلیا برای نجات جونش تصمیم میگیرن سنگ جادو رو پیدا کنن. سنگ جادو سالها پیش به دستور دامبلدور، توسط نیکلاس فلامل به مقبره مرلین(در جنگل ممنوعه) برده و اونجا پنهان شده.محفلی ها برای پیدا کردن سنگ، فقط یک نقشه گنگ و مبهم در دست دارن. از طرفی هورکراکسهای لرد سیاه یکی یکی نابود شدن و لرد از ترس جونش دوباره یاد سنگ جادو میفته و تصمیم میگیره پیداش کنه.تنها راهنماش هم سیبل تریلانی و پیشگوییاشه. هر دو گروه وارد جنگل میشن.دو گروه بعد از مدتی(و البته به دنبال حوادثی که لزومی نداره خلاصه بشه) در مقبره مرلین به هم میرسن.
مرلین باهاشون حرف میزنه و براشون هفت خوان میذاره...هر کدوم موفق بشن از این هفت خوان عبور کنن میتونن سنگ رو بدست بیارن. در مرحله اول مرلین از هر کدوم اونا یک قربانی میخواد که باید تا پایان هفت خوان پیش مرلین بمونه.دامبلدور جیمز سیریوس پاتر و لرد لودو بگمن رو به مرلین میده و دو قربانی به داخل مقبره کشیده میشن. در خوان دوم مرلین به لرد و دامبلدور معجون تغییر شکل میده و ازشون میخواد به شکل همدیگه در بیان(جاشونو با هم عوض کنن)...هر دو نفر سه ساعت فرصت دارن به گنجی که نقشه شو مرلین بهشون داده برسن.مشخص نیست که گنج چیه.لرد که الان به شکل دامبلدور در اومده میتونه یک محفلی و دامبل که الان شکل ارباب شده میتونه یک مرگخوار رو با خودش ببره.این دو همراه(مرگخواره و محفلیه) فقط بصورت کلامی میتونن به لرد و دامبلدور کمک کنن(کمک جسمی و فیزیکی مورد قبول نیست). بعد از اینکه لرد و دامبلدور کمی از مقبره فاصله میگیرن مرلین به جیمز میگه که برای گذشتن از این خوان، دامبلدور مجبوره از راهی بره که مجبور به کشت و کشتار میشه! و لرد مجبور خواهد شد کارای خیر انجام بده، وگرنه هرگز به گنج نمیرسن.
لرد فرد ویزلی و دامبلدور بلاتریکس رو با خودش میبره. لرد و فرد سر راه به یه درخت میرسن که روش یه لونه پرنده هست.جوجه پرنده از لونه افتاده پایین ولرد برای گرفتن نقشه ادامه راه(از پرنده)باید از درخت بالا بره و جوجه رو توی لونه بذاره.
دامبلدور و بلا هم به یه لونه پرنده میرسن که پرنده مادر حشره ای رو برای جوجه هاش شکار کرده.دامبلدور باید برای نجات حشره پرنده مادر و جوجه هاشو بکشه.دامبلدور طلسم رو اشتباهی اجرا میکنه و حشره توسط جوجه ها خورده میشه و دامبلدور ناپدید و در قبر مرلین ظاهر میشه و متوجه میشه که شخصی که خودشو به جای مرلین جا زده نیکلاس فلامله و سنگ جادویی هم درکار نیست.
دامبلدور به جنگل برمیگرده و پرنده رو میکشه.قصد داره بلا رو به محلی ببره که محفلیا بتونن باهاش مقابله کنن.ولی نیکلاس سرمیرسه و حافظه شو پاک میکنه.
لرد سیاه پرنده رو توی لونه میذاره و گنج رو (که مقداری از ریش مرلینه)پیدا میکنه.
هدف نیکلاس فلامل کشتن دامبلدور و لرد و ریاست هر دو گروهه.
خوان سوم شروع میشه.

[/spoiler]

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لرد به سختی از آخرین شاخه آویزان شد.
-فرد...هی فرد...منو بگیر...تا من نپریدم پایین دست به اون صندوقچه نمیزنیا.گنج مال خودمه.اصلا شاید باارزشتر از سنگ جادو باشه...همینو ور دارم و بزنم به چاک!

فرد ویزلی با شنیدن حرفهای دامبلدور و همچینن شکلکی که بعد از دیالوگش زده شده بود کمی تعجب کرد...با این حال به دامبلدور کمک کرد که از درخت پایین برود.

لرد سیاه با عجله بطرف صدوقچه رفت.
-دیدی؟دیدی؟من کارمو درست انجام دادم.این گنج حق منه.

لرد در صندوقچه را باز کرد و با دیدن رشته های ظریف رنگ صورتش کمی سبز شد.
-اه...این دیگه چیه؟...ریش مرلین؟گنج این بود؟...باشه مهم نیست.من به گنج رسیدم.من حرف ندارم.



مسیر دامبلدور و بلاتریکس:


دامبلدور به سرعت پیش میرفت...ولی حسی مبهم همراه او بود...حس تحت نظر بودن!کمی دور و برش را نگاه کرد ولی کسی یا چیزی را ندید....حتی اشعه زرد رنگی را که بطرفش آمد و به آرامی با ریشش برخورد کرد.

بلاتریکس:چیزی شده ارباب؟حالتون خوب نیست؟

دامبلدوردستی به ریشش کشید.
-اوممم...من...من قصد داشتم چیکار کنم؟!


قبر مرلین:

نیکلاس فلامل با لبخندی شیطانی وارد قبر شد.لودو و جیمز درحالیکه دست و پای هر دو بسته شده بود در گوشه ای روی زمین افتاده بودند.
-شما دوتا...دیگه تکون نمیخورین تا من کارمو بکنم...حافظه اون پیرمردو پاک کردم.این دو تا هفت خوانو ادامه میدن....ولی هرگز نمیفهمن که در خوان هفتم هر دو کشته خواهند شد و ریاست هر دو گروه به فلامل کبیر خواهد رسید...هوووم...ظاهرا ولدمورت گنج رو پیدا کرد.باید احضارشون کنم و خوان سوم رو بهشون اطلاع بدم.

کمی بعد لرد سیاه و دامبلدور در مقابل قبر مرلین ایستاده بودند...طولی نکشید که صدای مرلین به گوش رسید.
-خب...ظاهرا تام به گنج رسیده.خوبه...میریم سراغ مرحله بعد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1390/8/19 0:17:34
Re: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: چهارشنبه 18 آبان 1390 21:48
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس پرنده رو به درخت بسته بود و درحالیکه آستینهای رداشو بالا زده بود درحال شکنجه و اعتراف گرفتن از پرنده بود :- پرنده احمق ! به چه حقی حشره رو خوردی ؟ تو از عمد میخواستی به لرد ضربه بزنی ؟! سریع اعتراف کن که از عوامل محفل هستی ! کروشیو ! پراتو دونه دونه میکنم ! سریع اون حشره رو تف کن بده من ! سریع !

پرنده بینوا درحالی که تعداد زیاد از پرهایش کز داده شده و مقداری نیز روی زمین ریخته با وحشت و درحالی که رمقی واسش نمونده به بلاتریکس زل زده . دماغشو از نوک پرنده فاصله داد و نگاه ترسناکشو از چشمای وحشتزده پرنده دور کرد و عقب عقب از درخت فاصله گرفت . آستینای رداشو بالاتر داد و میخواست چوبدستیشو تکون بده و درحالی که دود خفیفی از خشم از سرش بلند شد خواست شروع کنه که ناگهان فشار خفیف و مهربان دستیو رو شونه اش حس کرد . روشو برگردوند و با صورت بدون دماغ لرد روبه رو شد .

- سرورم شما کجا بودین ؟

دامبلدور که از دستهای پشت پرده باخبر شده بود و فهمیده بود نه مرلینی درکار هست و نه گنجی و اگر همینجور وقتو بگذرونه بزودی چهره واقعیش مشخص میشه و بلاتریکس میفهمه که لردی که جلوش ایستاده لرد نیست و درواقع دامبلدوره و از واکنش بلاتریکس میترسید پس کمی به فندق درونه جمجمه اش فشار آورد . ولی دامبلدور مریض بود و حس کرد خیلی بهش فشار وارد میشه . از طرفی بهترین فکر این بود که بلاتریکس درجایی با چهره حقیقی لرد روبه رو بشه که محفلیا بتونن حملاتشو خنثی کنن . پس درحالی که بازوی بلاتریکسو میگرفت گفت :

- بلا من احساس خستگی مفرط میکنم . بیا از این طرف بریم تا به یه پناهگاهی چیزی برسیم . بذار دستتو بگیرم .

- حتما سرورم . بذارین قبل از حرکت این پرنده رو پودرش کنم پس ؟

وقبل از شنیدن حرفی مبنی بر تایید کارش نفرینی روانه پرنده کرد و پرنده بیچاره را کشت .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
?You dare speak his name
!Shut your mouth
!You dare speak his name with your unworthy lips
Re: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: چهارشنبه 18 آبان 1390 20:33
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور با همان حالت ولدمورتی جلوی بلاتریکس ظاهر میشه. بلاترکس که سرگرم نابود کردن گل های دیگری که در آنجا رشد کرده بودند ، بود ، با دیدن دامبلدور با صدای بلندی گفت: « کجا بودی ارباب؟ »

دامبلدور هنوز خودش را نیافته بود و دچار درگیری فکری شده بود ، سعی داشت درست تصمیم بگیرد. مرلین سال ها قبل مرده بود و اون روح نیک بی سر بود اما سنگ دست اون بود. ولدمورت هم رفته رفته به گنج نزدیک تر می شد. دامبلدور نگاهی به لونه پرنده کرد. اشک در چشمانش جمع شد و سعی می کرد و به کشتن آنها فکر نکند.

بلاتریکس دوباره نزدیک دامبلدور ولدمورت نما شد و گفت: « ارباب بالاخره نمی خوایین این پرنده رو بکشیم تا به راهمون ادامه بدیم؟؟!! »

دامبلدور قدمی به سوی لونه برداشت و چشمانش را بست. دستش را بالا برد تا آن را روی لونه پرنده فرو آورد و آنها را نابود کند. دستش را آرام آرام پایین تر می آورد که ناگهان بلا داد زد: « ارباب اینجا رو نگ کن »

دامبلدور بدون اینکه بفهمد ، دستش را فرود می آورد و پرنده را می کشتد و راه را باز می کند. دامبلدور هنوز باورش نمی شد که آن پرنده را کشته بود اما کشته بود چه بخواد و چه نخواد

در مقبره

جیمز در حالی که سعی داشت سر و ته نیک بی سر را پیدا کند ، گفت: « تو زنده ای؟ »

نیک بی سر: « اره ابله »

لودو: « تو سنگ رو به برنده هفت خان می دی؟ »

نیک بی سر آهی بلند کشید و در حالی که به طرف گوشه مقبره که یک قلیان با طعم لیمو وجود داشت ، می رفت ، گفت: « اره بابا ... دیگه می خوام بمیرم آخه خسته شدم دیگه » و بعد مدتی گفت: « راستی اون سنگ تو همون صندوقچه هست که دامبی و ولدی دارن دنبالش می رن »

در حوالی صندوقچه

ولدمورت همراه بلا از پشت یکی از بوته ها بیرون آمد. دامبلدور ولدمورت نما با دیدن صندوچقه ، به طرفش شروع به حرکت کرد اما در نصفه راه ولدمورت دامبلدور نما را دید که او نیز به طرف صندوقچه می رفت.

دامبلدور ولدمورت نما: « اون مال منه »

ولدمورت دامبلدور نما: « نخیر مال منه »

آن دو گلو در گلو شدند و به سبک ایرانی در حال کشتی گرفتن بودن. فرد و بلا نیز در حال تشویق انها بودند. در این لحظه دامبلدور ولدمورت نما کمی عقب تر رفت و گفت: « ای ولدمورت پفک نمکی تو نیستی کسی در مقابل من »

ولدمورت دامبلدور نما هم گفت: « من ز نیرو آخرم تو ز نیرو عاجزی بدبخت »


------

ببخشید من از روی خلاصه ها ادامه دادم و ممکنه داستان خراب بشه پس لطفا جاهایی که مشکل دارن رو حساب نکنین و ادامه بدین.

با تشکر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1390/8/18 21:50:35
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1390/8/18 21:51:46
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: چهارشنبه 18 آبان 1390 18:05
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=خلاصه (© بای ارباب)]
آلبوس دامبلدور بشدت مریض شده.محفلیا برای نجات جونش تصمیم میگیرن سنگ جادو رو پیدا کنن. سنگ جادو سالها پیش به دستور دامبلدور، توسط نیکلاس فلامل به مقبره مرلین(در جنگل ممنوعه) برده و اونجا پنهان شده.محفلی ها برای پیدا کردن سنگ، فقط یک نقشه گنگ و مبهم در دست دارن.
از طرفی هورکراکسهای لرد سیاه یکی یکی نابود شدن و لرد از ترس جونش دوباره یاد سنگ جادو میفته و تصمیم میگیره پیداش کنه.تنها راهنماش هم سیبل تریلانی و پیشگوییاشه.
هر دو گروه وارد جنگل میشن.سفیدا از شمال و سیاها از جنوب.دو گروه بعد از مدتی(و البته به دنبال حوادثی که لزومی نداره خلاصه بشه) در مقبره مرلین به هم میرسن.

مرلین باهاشون حرف میزنه و براشون هفت خوان میذاره...هر کدوم موفق بشن از این هفت خوان عبور کنن میتونن سنگ رو بدست بیارن.
در مرحله اول مرلین از هر کدوم اونا یک قربانی میخواد که باید تا پایان هفت خوان پیش مرلین بمونه.دامبلدور جیمز سیریوس پاتر و لرد لودو بگمن رو به مرلین میده و دو قربانی به داخل مقبره کشیده میشن.
در خوان دوم مرلین به لرد و دامبلدور معجون تغییر شکل میده و ازشون میخواد به شکل همدیگه در بیان(جاشونو با هم عوض کنن)...هر دو نفر سه ساعت فرصت دارن به گنجی که نقشه شو مرلین بهشون داده برسن.مشخص نیست که گنج چیه.لرد که الان به شکل دامبلدور در اومده میتونه یک محفلی و دامبل که الان شکل ارباب شده میتونه یک مرگخوار رو با خودش ببره.این دو همراه(مرگخواره و محفلیه) فقط بصورت کلامی میتونن به لرد و دامبلدور کمک کنن(کمک جسمی و فیزیکی مورد قبول نیست).
بعد از اینکه لرد و دامبلدور کمی از مقبره فاصله میگیرن مرلین به جیمز میگه که برای گذشتن از این خوان، دامبلدور مجبوره از راهی بره که مجبور به کشت و کشتار میشه! و لرد مجبور خواهد شد کارای خیر انجام بده، وگرنه هرگز به گنج نمیرسن.
لرد فرد ویزلی و دامبلدور بلاتریکس رو با خودش میبره.
لرد و فرد سر راه به یه درخت میرسن که روش یه لونه پرنده هست.جوجه پرنده از لونه افتاده پایین ولرد برای گرفتن نقشه ادامه راه(از پرنده)باید از درخت بالا بره و جوجه رو توی لونه بذاره. پرنده دارکوبه!
دامبلدور و بلا هم به یه لونه پرنده میرسن که پرنده مادر حشره ای رو برای جوجه هاش شکار کرده.اینا باید حشره رو نجات بدن و نقشه ادامه راهو ازش بگیرن.ولی هیچ طلسمی موثر نیست ودامبلدور مجبوره پرنده مادر و جوجه هاشو بکشه.دامبلدور طلسم رو اشتباهی اجرا میکنه و حشره توسط جوجه ها خورده میشه و دامبلدور ناپدید میشه.
دامبلدور پیش مرلین ظاهر میشه و مرلین میگه که یه مرحله رو باخت و الان لرد ازش جلوئه! باید صبر کنه و وقتی لرد کارش تموم شد برگرده بالا و به رقابتشون ادامه بدن.
[/spoiler]




- میدونی؟ ویژگی های این یویوهای جدید کاملا متفاوت با بقیه س، اصلا یه تکنولوژی داره که نمیدونی! به آرتور گفتم که بره ...

- بچه تو چقدر حرف میزنی؟ فکر نکن چوبدستی ندارم بی خطرم ها، یه کلمه دیگه حرف بزنی عین یه مشنگ با دستام خفت میکنم! اصلا مگه مرلین نگفت ساکت بشینین؟

- گفتی مرلین عمو لودو! به نظرت عجیب نیست؟ ما همیشه به ریش و پشم این قسم میخوردیم ولی حالا به جای این که مث بچّه ی آدم سنگو بده تا جال عمو دامبلدور رو خوب کنیم همه رو اسکل کرده ... تازه برنامه ای هم نداره! کاملا آنلاین تصمیم میگیره. راستش اگه عمو دامبلدور بهم نگفته بود که همیشه باید راجع به آدما خوب فکر کنیم و بدبین نباشیم فکر میکردم یه ریگی به کفشش باشه.

- بدم نمیگیا بچّه

- چیو بد نمیگم؟ اینکه اصولا یویوها باید ...

- هیسـّــــ ... صدای پا شنیدم ... داره میاد ... باید از کارش سر دربیارم، دیگه خسته شدم انقدر این سوژه کش اومده ... یه دقیقه ساکت باشی قول میدم واست یویوهایی که بودجه محفل نمیکشه رو بخرم ... فقط ...




همان موقع - همون پایین پایین ها ولی یه ور دیگه

و مرلین ناپدید شد و دامبلدور را تنها گذاشت. دامبلدور هنوز هم صدای جیمز را میشنید که از دوردست ها (!) شنیده میشد. بدون توجه به جیمز، سرش را به سمت صفحه برگرداند تا ببیند لرد چه میکند.

- عهّه! مرلین کجا رفتی؟ من اعتراض دارم، چطور تام برای رسیدن به گنج باید یه کار انسان دوستانه بکنه که هر کسی به طور طبیعی انجام میده ولی من پیرمرد باید یه جنایت عجیب انجام بدم که کار سختیه؟

صدای مرلین از داخل تونلی که وارد آن شده بود آمد که میگفت: - مطمئن باش تام هم اعتراض مشابهی داره، حالا ساکت باش و منتظر.


ادامه ی ماجرا در همون ور اوّلی

جیمز سخت ترین لحظات عمرش را تحمّل میکرد لحظاتی که در آن باید سکوت را رعایت میکرد. لب هایش را به هم میفشرد و سعی میکرد با تصوّر یویوهایی که لودو میخواست برایش بخرد این لحظات را آسان تر بگذراند. علاوه بر این با خودش دچار این کشمکش هم شده بود که میتواند به قول یک مرگخوار اعتماد کند؟ آیا بهتر بود که ریسک کند و به خاطر آن درصدی که ممکن است لودو برایش یویو های گران قیت بخرد سکوت کند؟ آیا باید حرف میزد تا نقشه ی احتمالی و عجیب آن مرگخوار را خراب کند؟

ناگهان صدای مرلین رشته ی کشمکشناک افکار پیچیده ی جیمز را پاره کرد:

- حالا ساکت باش و منتظر.

صدای پای مرلین نزدیک و نزدیک تر میشد ...

- اینکارکاروس

همین که مرلین وارد دالان کوچکی شد که جیمز و لودو در آن ساکن بودند لودو با ادا کردن سریع وردش مرلین را طناب پیچ کرد و رو زمین انداخت.
- موهاهاها! حالا سریع اعتراف کن که چه ریگی به کفشته و الّا میکشمت
- زرشک! میخوای یه روح رو بکشی؟
- آب زرشک! خیال کردی با اسکل گریف طرفی؟ اگه روحی چطوری طناب پیچ شدی؟ کروشیو! - مرلین به شدت به خودش پیچید و جیغ کشید - اگه روحی چطوری شکنجه شدی؟ میخوای تکرارش کنم؟ نه جلوی بچه خوب نیست! اگه اعتراف نکنی یه راست میکشمت

مرلین که کاملا خلع سلاح شده بود در میان اشک هایش شروع به اعتراف کرد:
- تو رو مرلین منو نکش ... من بی گناهم ... به آفتابه ی طلای مرلین که تو دستشویی دالون بقلیه قسم من فقط میخواستم یه ذره تفریح کنم ...
- بسبه دیگه، بیخود به خودت قسم نخور اینقدر! سریع بگو ...
- به خودم؟ فکر کردی من مرلینم؟ اگه من مرلینم این جا مقبره ی کیه؟ من نیکلاسم! به دامبلدور گفتم سنگو به این جا منتقل کردن و خودم با چهره ی مبدّل این جا با استفاده از سنگ زندگی جاودانه دارم.
- ینی سنگو خودت استفاده کردی؟ الان سنگی وجود نداره؟
- بله

دامبلدور که با شنیدن صداهای داد و فریاد خودش را به آنجا رسانده بود به سرعت بالای سر نیکلاس فلامل دوید و با چشم هایی گشاد تر از این () حرف ها به او خیره شد اما تا خواست چیزی بگوید غیب شد ... ظاهرا لرد موفق شده بود اولین کار خیر خود را به پایان برساند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1390/8/18 18:15:40
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: چهارشنبه 18 آبان 1390 15:35
نمایش جزئیات
آفلاین
نور سیاه رنگ دور تا دور دامبلدور را فرا گرفت و شروع به چرخیدن کرد و پس از چند لحظه او از جلوی چشمان از حدقه بیرون زده بلا ناپدید شد.

و این تنها فریادهای جان گداز بلا بود که سراسر آنجا را فرا گرفته بود. بلا با تمام قدرتش اربابش را صدا میزد ...

نزد دامبلدور:

- Where am I ?!

دامبلدور از روی زمین بلند شد و به اطراف نگاه انداخت. از اینکه بدون هیچ پا درد و کمردرد و ... از روی زمین بلند شده بود ابراز شگفتی کرد، اما بلافاصله بعد از یادآوری اینکه در بدن لرد حضور دارد، گلویش را صاف کرد و گوش هایش را تیز کرد.

-میدونی؟ ویژگی های این یویوهای جدید کاملا متفاوت با بقیه س ...

- جیمز؟ پسرم؟

- ... اصلا یه تکنولوژی داره که نمیدونی! به آرتور گفتم که بره ...

- جیمز؟

- زور نزن!

دامبلدور با تعجب به صدایی که بی شباهت به صدای مرلین نبود، گوش فرا داد و بعد از یافتن منبع صدا، با هیجان گفت:

- واو مرلین!

دامبلدور که در پوست خود نمیگنجید به مرلین که درست جلویش ایستاده بود نگاه کرد. او از دیدن مرلین شگفت زده شده بود.

- این یعنی اینکه من بردم؟ نکنه گنج تو بودی؟ پس چرا جیمز برای تبریک به من نیومد؟

مرلین دست به سینه ایستاد و گفت: اولا که اون، اونور قبره. دوما که تو شکست خوردی!

چهره ی دامبلدور درهم رفت و با ناراحتی گفت: یعنی مرگ از آن من است؟ یعنی سنگ رو به من نمیدی؟ یعنی برای همیشه از دستش دادم؟ به من پیرمرد نگاه کن!

و با دستانش به خودش اشاره کرد، اما دوباره به یاد آورد که در بدن لرد است. بنابراین آه سوزناک دیگری کشید.

مرلین با غرور تکانی به خودش داد و گفت: تو نتونستی جلوی مرگ حشره رو بگیری اما ... هنوزم وقت داری. رسیدن به گنج سه مرحله داره. مرحله اولو تو شکست خوردی، مرحله دومم پیش روته، مرحله سومم همینه که زودتر به گنج برسی ...

مرلین مکثی کرد و تصحیح کرد: یا تام به گنج برسه.

مرلین سرش را خم کرد، آستنش را بالا داد و به ساعت مچیش نگاه کرد. دامبلدور نیز با لبخندی بچگانه و شیرین به ساعت مرلین خیره شد. نمیدانست که زمان مرلین این چیزها هم بوده است.

مرلین: یک ساعت از سه ساعت تموم شده. هروقت لرد این مرحله رو رد کرد، تو میتونی دوباره برگردی همونجا که بودی و با بلاتریکس راهتو ادامه بدی. حالا میتونی از اینجا تامو ببینی!

به دستانش تکانی داد و صفحه ای بزرگ نمایان شد. صفحه ای که همانند تلویزیون بود و سرگرم نشان دادن لرد و فرد بود.

- حواست باشه، کار تام که تموم شد همون طور که اومدی، میری! دیگه خرابکاری نکن. یک صفر به نفع تام ... پق !

و مرلین ناپدید شد و دامبلدور را تنها گذاشت. دامبلدور هنوز هم صدای جیمز را میشنید که از دوردست ها (!) شنیده میشد. بدون توجه به جیمز، سرش را به سمت صفحه برگرداند تا ببیند لرد چه میکند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/8/18 16:09:04
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/8/18 16:15:03
Re: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 آبان 1390 18:35
نمایش جزئیات
آفلاین
مسیر دامبلدور و بلاتریکس

دامبلدور در فکر فرو میرود. او نمی توانست که یک پرنده مادر و بچه هایش را بکشد به خاطر همین به بلاتریکس گفت:
- بلا مطمئنی باید همین کار را کرد؟

بلاتریکس سرش را به نشانه موافت تکان داد و گفت:
- ارباب. تا کی تا حالا دلتون برای این پرنده های حال به هم زنی میسوزه. اگه هم که منظور نقشه این نبوده که ضرری نداره. فقط چند تا پرنده بی ارزش از روی زمین کم میشه.

دامبلدور دوباره مشغول فکر کردن شد. می خواست دستش را به ریشش بکشد ولی متوجه شد که ولدمورت است و ریشی ندارد. لرزشی بر بدنش ضاهر شد. او باید کاری را که نمی خواست امجام دهد. ولی به محفلی ها فکر کرد که در انتظار او بودند. فکرش به پیش جیمز رفت. ممکن بود اگر او از این جنگ دست بکشد جیمز بمیرد. به خاطرر همین تصمیم خود را گرفت. چوبدستیش را از ردای مشکی رنگش در آورد و با در حالی که صدایش می لرزید گفت:
- اواداشو.

بلاتریکس برای این که خنده اش را پنهان کند لبش را گاز گرفت و گفت:
- ارباب. طلسم کروشیو و آواداکاداورا را با هم مخلوط کردیدا.

دامبلدور برای این که خود را مثل ولدمورت نشان دهد گفت:
- خفه شو بلا. خودم میدونم چی کار کنم. اگه یه بار دیگه دخالت کنی یه کروشیو بهت حواله میکنم.

بلاتریکس به خود لرزید و گفت:
- ارباب دیگه از این غلطا نمی کنم.

سپس بار دیگر دامبلدور چوبدستیش را به طرف پرنده ها گرفت ولی متوجه شد که کار از کار گذشته است چون پرنده ها در حال خوردن حشره شدند. وقتی که آخرین تکه حشره توسط مادر پرنده ها خورده شد نور سیاه رننگ دور تا دور دامبلدور را فرا گرفت و شروع به چرخیدن کرد و پس از چند لحظه او از جلوی چشمان از حدقه بیرون زده بلا ناپدید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این شناسه قبلیمه

شناسه جدیدمه

ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک

ای جادوگران و ساحره ها. بدانید که هری مرد بزرگی بود. راه او را ادامه دهید.
ارزشی ولدک کش

تصویر تغییر اندازه داده شده تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 آبان 1390 16:55
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبل در حالیکه سرگرم انجام حرکات نرمشیه به مالی جواب میده:
نگران نباش.حال من خیلی خوبه.قدرت مرلینو دست کم نگیر.

لرد و دامبلدور بعد از تحویل گرفتن نقشه هایشان بطرف نقطه شروع خودشون میرن.با سوت مرلین خوان دوم شروع میشه.

لرد نقشه رو به فرد میده که براش بخونه.
فرد:خب پروفسور.اینجا نوشته سه قدم به جلو.دو قدم به عقب.چهار قدم به جلو.پنج قدم به عقب.
لرد با عصبانیت نقشه رو از فرد میگیره و اونو سروته میکنه و دوباره به فرد میده.فرد با خوشحالی لبخندی میزنه و میگه:
ایول پروفسور.قبلا اینقدر باهوش نبودیا!بزن بریم.


نقطه شروع دامبلدور و بلاتریکس:


دامبلدور که از معاشرت و همراهی با بلاتریکس شدیدا مشعوف شده سریعا به جلو پیشروی میکنه.
بلاتریکس:ارباب اجازه میدین از همینجا یه آواداکداورا بزنم فرد ویزلی نفله شه؟
دامبلدور مخالفت میکنه و میگه:
نه بلا.گفتم که.تو قرار نیست کار فیزیکی کنی.مواظب باش پاتو روی اون گل ظریف و زیبا...
بلا با لبخندی عاشقانه گل رو به دامبلدور تقدیم میکنه:
ارباب برای شما چیدمش!
دامبلدور گل زیبایی را که زیر سایه بلاتریکس به طرز فجیعی به قتل رسیده ازش میگیره و نگاه دقیقی به نقشه میندازه و میگه:
بلا...اینجا نوشته باید زرده رو از دست سفیده نجات بدیم.زرده نقشه ادامه راه رو به ما خواهد داد.منظورش چیه؟!درباره تخم مرغ حرف میزنه؟باید زرده و سفیده شو از هم جدا کنم؟
بلا قهقهه ای میزنه.
بلا:نه ارباب...فکر میکنم منظورش درست جلوی ما باشه.

دامبلدور به درختی که در مقابلش قرار داشت نگاه میکنه.پرنده سفید رنگ ماده حشره زرد رنگ کوچکی را برای جوجه هایش شکار کرده بود.دامبلدورکمی فکر میکنه.معمای سختی بود. باید حشره رو نجات میداد.طلسم فراخوانی، بیهوش کننده, انجماد موقت,گیج کننده و چند طلسم دیگه رو امتحان میکنه...ولی بی فایده اس.به لونه هم نمیتونه نزدیک بشه.معما پیچیده تر شده بود.کم کم عرق از سرو روی دامبلدور جاری میشه.بلاتریکس که حوصله اش سر رفته میگه:
ارباب دارین چیکار میکنین؟الان حشره رو میخورنا.بزنین این مامانه و بچه هاشو بکشین که بتونیم به راهمون ادامه بدیم خب!
دامبلدور:یا ریش مرلین...قتل؟!


مسیر حرکت لرد و فرد:

لرد:آره فرد داشتم میگفتم.دوستی و نیکی و فداکاری و گذشت و نوع دوستی و از این چرت و پرتا!طبق محاسباتم الان باید به اولین مانع برسیم.
فرد ناگهان توقف میکنه و به نقطه ای در مقابلشون اشاره میکنه.
فرد:فکر میکنم رسیدیم.وای چه غم انگیز!این نقشه هم نصفه بود!بقیه نقشه دست یه دارکوبه...جوجه این دارکوب از لونه پایین افتاده.فکر میکنم برای گرفتن بقیه نقشه مجبوریم جوجه رو بذاریم توی لونش.چقدر کوچیک و ظریفه.اوه چه زیبا...من که قرار نیست کار فیزیکی کنم.شما با این هیکل میتونین از درخت بالا برین پروفسور؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
Re: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 آبان 1390 06:08
نمایش جزئیات
آفلاین
محفلی ها

لرد ولدمورت احساس عجیبی داشت؛ اصلن حس قدرت همیشگی اش را نداشت و این آزارش می داد. ذهنش مثل سابق کار نمی کرد و سرگیجه ی عجیبی داشت.
نگاهی به جنگل رو به رویش انداخت؛ همه چیز تار به نظر می رسید. انگار چشمان بدن دامبل رزولیشن پایینی داشتند. ولدی دامبل نما، دست از خیره شدن به درختان کشید و طرف محفلی ها برگشت. در راه برگشتن بود که ریش هایش به شاخه ای گیر کردند و نزدیک بود که به زمین بخورد. اما خوشبختانه جیمز سیریوس بغل دستش بود و ولدی اورا گرفت که زمین نخورد. لحظاتی بعد صدای جیغ بلندی به گوش رسید و بعد صدای ترق توروق استخوان.

- آلبوس مگه قول نداده بودی عینکتو بزنی؟

ولدی دامبل نما در حالی که سعی می کرد بلند شود، نگاهی سرشار از تکبر به مالی ویزلی انداخت و نزدیک بود که فحشی نثارش کند که ریشش که زیر پاهایش گیر کرده بود، باعث سقوط مجددش شد. باید حواس را جمع می کرد، با این ریش ها و این چیز بزرگ بادمجان مانند در صورتش تعادل فیزیکی - روانی اش با کوچکترین حرکتی به هم میخورد.

- آلبوس! من نمیذارم با این وضعیت پسر منو با خودت جایی ببری ... جیمز رو که دادی دست مرلین، چه بلایی میخای سر فرد بیاری؟ تو مریضی آلبوس ...

مرگخوارا:


بلاتریکس با یک لبخند ملیح بر لب آرام آرام نزدیک دامبل ولدی نما شد.

- سرورم به چی فکر می کنین؟
- به این که این تام چقد ... اصلن به تو چه؟

دامبلدور ولدمورت نما، خیلی زود متوجه اشتباهش شد و دهانش را بست و سعی کرد حالتی اهریمنی به خود بگیرد. بلا هاج و واج به اربابش خیره شده بود.

- قربان حالتون خوبه؟! تا حالا ندیده بودم سرخ بشین؟!

دامبل ولدی نما تازه متوجه شد که تنفس از راه بینی برایش مقدور نیست؛ پس دهانش را باز کرد و مقادیری اکسیژن را به دی اکسید کربن تبدیل کرد و بعد آهی از آسودگی کشید و رو به بلا گفت:

- احساس سبکی میکنم. احساس رهایی ... انگاری من یه پرنده ام ... آرزو دارم ...
- سرورم مطمئنین حالتون خوبه؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فرد ویزلی در 1390/8/17 6:55:51
[هعی]
... می ترسم از یاد ببرم اسمت را
به سان شاعران که می ترسند از یاد ببرند
آن کلمه را
که زاده شد از شکنجه ی شب
آن کلمه را
که می نماید همتراز خدا
اما
همیشه به یاد خواهم داشت جسمت را
اما همیشه دوست خواهم داشت
جسمت را
اما همیشه پاس خوهم داشت جسمت را
بدان سان که سربازی
جنگش درهم شکسته
بی کس و بی مصرف
پاس می دارد
تنها پای برجای مانده اش را ...

[/هعی]
Re: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 آبان 1390 02:26
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد و دامبلدور نگاهی به سر تا پای خود انداختند و ظاهرا زیاد خوششان نیامده بود.
مرلین گوشزد کرد:
_نمیخواین برین؟ وقت زیاد ندارین!

لرد و آلبوس هر کدام به سمت دسته‌ی خود حرکت کردند که مرلین دوباره گوشزد کرد:
_دارین اشتباه میرین! بابا الان جابجا شدین!

لرد با قیافه‌ی آلبوس به سمت محفلی ها رفت و آلبوس با قیافه‌ی لرد، به سمت مرگخوارها...

میان محفلی‌ها

لرد به سمت آنها رفت و سعی کرد مثل آلبوس رفتار کند. دستانش را از هم باز کرد و خیلی مهربان و گوگولی گفت:
_عزیزان من! یک ماموریت خطیر به من محول شده! به یک نفر نیاز دارم که کمکم کنه. کی قبول میکنه؟

محفلی‌ها:
_حالا ماموریت چی هست؟

_باید بریم گنج پیدا کنیم.

محفلی‌ها:

همه به جون هم افتادند و برای کمک در این ماموریت پیش قدم شدند تا آخر بعد از انجام تعدادی سنگ، کاغذ، قیچی و پالام پولوم پیلیش، فرد توانست به فینال راه پیدا کند و در آخر بعد از مبارزه با هری، در مچ انداختن، توانست پیروز میدان شود و با آلبوس (لرد) برود.

فرد که از خوشحالی هی بپر بپر میکرد، گفت:
_خب حالا من باید چی کار کنم؟

لرد:
_فقط باید مشاوره بدی. هیچ درگیریی انجام نمیدی!

فرد:
_خیلی مشاور خوبیم.

_فقط حواست باشه که یه کروشیو نکنم تو حلقومت!

محفلی‌ها:

_چیز منظورم اینه که مواظب باش تام بهت کروشیو نزنه. جدیدا خیلی شیطون شده.

سمت مرگخوارها

آلبوس که با قرار گرفتن در گروه مرگخوارها خیلی حال نمیکرد، سعی کرد خیلی خفن به نظر برسد و با جدیت گفت:
_یکی باید با من بیاد! اگه هم نیاد میدم پوستش رو بکنن!

مرگخوارها:

آلبوس در فکرش:
_چه خفن شدم! خیلی باحاله!

آلبوس نعره‌ی عصبانیی زد و گفت:
_بلا! تو با من میای!

بلا که در پوست خود نمیگنجید، دستی به سر و رویش کشید و گفت:
_با کمال میل ارباب!

باز هم در افکار پلید آلبوس:
_بلا کی اینقدر با کمالات شد ما نفهمیدیم؟ خاک تو سرت تام!

و بلند به بلا گفت:
_حق هیچ گونه دخالت فیزیکی نداری. فقط باید باهام بیای و مشاوره بدی!

_ارباب نمیگید این خان چیه؟

_میریم دنبال گنج و باید زودتر از تام برسیم.

بلا:
_ارباب حالتون خوبه؟

آلبوس که متوجه صوتی‌اش شده بود گفت:
_خب آدم وقتی با خانم متشخصی مثل شما میاد بیرون حواسش پرت میشه دیگه!

بلا:

آلبوس:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کندرا دامبلدور در 1390/8/17 2:28:13
ویرایش شده توسط کندرا دامبلدور در 1390/8/17 2:39:51
[b][color=FF0000]قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و