جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] محفل به روایت فتح

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: یکشنبه 15 شهریور 1388 04:19
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=خلاصـه ي سـوژه]دامبلدور و ولدي از طرف جادوگر تي وي به مناظره ي شش روزه ايي دعوت شدن. از طرفي محفلي ها از طريق اسنيپ كه جاسوس شون بوده، متوجه ميشن كه سيبل تريلاني براي لرد پيشگويي كرده كه دامبلدور شش روز ديگه خواب آشفته ايي مي بينه و بعد از اون گرايش به سياهي پيدا مي كنه.

محفلي ها هر طور هست سعي دارن جلوي خواب دامبلدور رو بگيرن و نذارند كه زياد بخوابه؛ ولي ولدي ميخواد اين خواب آشفته حتما اتفاق بيفته و هر بار مرگخوارهاش رو براي انجام اينمورد ميفرسته.

جلسه ي اول مناظره سپري شده؛ جلسه ايي كه در اون آنتونين با خوردن معجون مركب پيچيده به جاي ولدي در مناظره شركت كرده بود.

از يه طرف دامبلدور فهميده كه كاسه اي زير نيم كاسه ي مرگخوارا هستش كه ولدي اينطور سعي در جذب مخاطب داره و از طرف ديگه ولدي در اواسط جلسه ي دوم تصميم مي گيره كه زمان پخش آگهي بازرگاني خودش به جاي آنتونين بشينه.

اينك ادامه ي ماجرا...[/spoiler]

- حالا آنتونين بشين اينجا و قشنگ قدرت كلام و بيان ارباب رو تماشا كن؛ موشهاي سياه ارباب بگين موهاهاهاها

- موهاهاهاها

هنوز تاثير معجون مركب پيچيده در آنتونين به طور كامل از بين نرفته بود و در قسمتهايي از سرش بدون مو و كچل بود؛ بعد از جا به جايي با ولدي، آنتونين با همان شمايل در گوشه ايي از اتاق فرمان نشست.

محفلي ها:


استوديوي مناظره

مسئول صدا درحال وصل كردن ميكروفونه و مجري برنامه درحال گپ و گفت با دامبلدوره: " آلبوس از چه كرمي استفاده مي كني؟ "

- ضد آفتاب ببك

- چه پوست سفيد و قشنگي داري!

دامبلدور كه مي بينه دست كشيدن به ريشش ديگه خز شده، دستي به سيبيلش مي كشه(!): " تو لطف داري اوپرا! هر چي هست از صورت لك و پيس و بي روح تام بهتره؛ من هر چه دارم متعلق به سپيد دوستان و ...

ولدي از سبد ميوه هايي كه جلوي روشون قرار داشت گوجه ي به سمت دامبلدور پرتاب مي كنه: " ارباب رو اينجا مچل كردين كه بشينين يه ساعت براي خودتون دل ميدين، قلوه مي گيرين؟! :

- شلوغش نكن تام! ما ديديم تو خودت به اندازه ي كافي كچل هستي، گفتيم كمي نوآوري داشته باشيم و مچل شي

كارگردان نگاهي به ساعتش ميكنه و با شمارش معكوس بقيه مناظره ي جلسه ي دوم شروع ميشه:

- به نام سالازار و با درود به روح مرليني اش، مصاحبه ام رو شروع مي كنم! همونطور كه گفتم من از نوادگان برتر سالازار بودم، هستم وخواهم بود ( برودريك بود در اتاق فرمان: به به! جمال و كله ي نوراني هم كه بسيار شبيه است! ) و هميشه محبوبترين دانش آموز تمام دوران هاگوارتز بودم.

ولدي كروشيويي به ريش دامبلدور ميزنه و ادامه مي ده:

- ميتونم از عناويني كه كسب كردم، به مقام اول مسابقات سه جادوگر، ارشدي اسلايترين، نشان شجاعت ( كه من البته اين رو رد كردم، چون بايد نشان اصالت ميدادن!) و كسب نمره ي عالي در تمام امتحانهاي سمج ياد كنم.

- ربع ساعت وقت شما تمومه!

ولدي اين بار كروشيوي رو نثار اوپرا مي كنه و درحالي كه نجيني رو كه بغض كرده درآغوش گرفته با بي ادبي تمام در ابتدا تصميم مي گيره دماغش رو براي مخاطبين تلويزيوني پيچ و تاب بده؛ ولي يادش ميآد كه دماغ نداره ( سلول هاي مغز ولدي كه از افكار او مطلع مي شن: ) پس به دوربين آواداكداروايي ميزنه( ولي چون آواداكداروا خاصيتي نداره، دوربين نمي سوزه! ) پس با تهديد وقت اضافه ايي براي ادامه ي صحبتهاش مي گيره:

- اين رو بايد اضافه مي كردم، كه بزرگترين دستآورد اين دوران ساختن هوركراكس هايي نظير روبالشي لوسيوس، عروسك رودولف و انگشت دونه ي بلا، و همچنين مستقر كردن تالار اسرار در مرلينگاه بود. اينم اضافه كنم كه به علت تمايل زياد، شعبه ي شماره ي دوي مرلينگاه در خانه ي ريدل داير است؛ پذيرايي براي عموم ممنوعه چون عموم هم مثل پدرم يه مشنگ بود؛ حالا اين ريشو ميتونه ادامه بده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تايبريوس مك لاگن در 1388/6/15 5:24:16
ویرایش شده توسط تايبريوس مك لاگن در 1388/6/15 5:40:39
در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: یکشنبه 15 شهریور 1388 01:10
نمایش جزئیات
آفلاین
سوروس با این تصور که کسی در خانه ریدل نیست با خیال راحت لگدی به در زد.در از جا کنده شد.چرخید و چرخید و درست روی لرد سیاه فرود آمد.مونتگومری نگاه کوتاهی به اربابش انداخت.
-آنتونین بپر از تو انبار یه هورکراکس تازه بیار.ارباب باز مرد.

لرد سیاه با عصبانیت در را باز کرد و خودش را بیرون کشید.
-کی بود این جسارتو کرد؟

سوروس در چهارچوب در خشک شده بود.
-ار...ار...

لرد اشاره ای به مرگخوارانش کرد.
-اینو بیارین تو عر عر کنه ببینم سه روزه کجا غیبش زده.

مرگخواران سوروس را دستگیر و در را مجددا نصب کردند.


-آآآآآخ...

لرد سیاه که سرگرم ترمیم زخمهایش بود سرش را بلند کرد.
-چتونه شماها؟

سه مرگخوار به علامت شومشان اشاره کردند.
-میسوزه ارباب.بلاتریکس داره بهمون علامت میده.بهتره تلوزیونو روشن کنیم.

به دستور ارباب تلوزیون روشن شد.چهره لردسیاه(آنتونین)روی صفحه نقش بسته بود.
-بله.من واقعا دانش آموز با استعدادی بودم و همونطور که گفتم جد من سالازار نبوده.با تحقیقاتی که من انجام دادم متوجه شدم من پیشینه درخشانتری دارم.در شجره نامه من نوشته شده که من از نوادگان جادوگر اُز هستم.

لرد درحالیکه بشدت میلرزید از جا پرید.
-این چی داره میگه؟این چرت و پرتا چیه سر هم میکنه؟


یک ساعت بعد:

چوب دستی لرد روی گلوی آنتونین گرفته شده بود.
-متوجه شدی؟جد من سالازاره.سا...لا...زار...تکرار کن.

آنتونین با وحشت تکرار کرد.
-بله ارباب.سالازار.من فقط میخواستم کمی به ماجرا شاخ و برگ بدم.منو ببخشین.

لرد ردایش را مرتب کرد.
-دیگه لازم نیست تو بری.خودم شرکت میکنم.

مجری برنامه با صدای بلند اعلام کرد.
-مهمونای عزیز لطفا برگردن سر جاشون.بعد از تبلیغ شامپو ضد رشد موی ایوان برنامه رو ادامه میدیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1388/6/15 1:57:32
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: شنبه 14 شهریور 1388 23:35
نمایش جزئیات
آفلاین
محفل

دامبلدور : محفلیا؟کسی عینکه منو ندیده؟
تدي : ارباب من ديشب تو مرلينگاه ديدمش!
دامبلدور : اوه اشكالي نداره پسرم الان ميرم ميارمش ، شما خودتون رو نگران نكنيد!

دامبلدور ده دقيقه بعد با عينكش دم در به همرا ديگر محفليان منتظر اتوبوس بود!
جيمز بعد از مدت ها انتظار جيغ بلندي كشيد و با دست يك ميني بوس كهنه و رنگ رو رفته رو نشون داد!

محفليون :

ميني بوس با سرعت پنج تا اومد ، جلوي در خونه يك دستي كشيد و بعد از ده دور چرخ زدن ايستاد !

ملت محفلي كه همه فكاشون به اسفالت چسبيده بود با افسوس به لكنته مقابلشون نگاه ميكردند!

دامبلدور خوشحال از اومدن ميني بوس جفتكي زد و گفت :

- اخ جون ، بچه ها جمع كنيد بريم ( ملت محفلي :) خب نشد ديگه رهبر گفته صرفه جويي كنيد من گفتم اينم فرق چنداني با اتوبوس شواليه نداره ، منو ببخشيد ديگه از قديمم گفتن دو روز بخور اب خالي يه عمر بخور اب كدو تنبل ، هوووم!

در همين لحظه راننده مياد بيرون و فرياد ميزنه : اقا ببخشيد ولي سوختش تموم شده بايد يكمي حل بديد تا برسيم به پنپ بنزين!

ملت محفلي :

خانه ريدل

لرد با خشانت زياد رو به انتونين فرياد زد : مي خوام فيتيله پيچش كني دهن مهنش و بيار پايين حالا برو از جلو چشمام دور شو!

انتونين كه تعظيمي كرد و گفت : ارباب ما امروزم بايد اپارات كنيم!؟
لرد كه گويا مطلبي يادش اومده بود گفت : نه لازم نيست ، هوا پيماي شخصي برتون گرفتم ، توي حياط پشتيه حالا همه بريد ولي چندتا مرگخوار بمونن خونه!

جادوگر تي وي

عوامل پشت صحنه به شدت دارن اينور اونور ميرن و كلي دادو فرياد ميزنن.

- ممد سيما وصله؟!
- اصغر خاك بر سرت ميكروفون و وردار به زار اونور!
- به جان ننم اگه بزارم !

لرد به ارامي روي صندليش نشسته و داره با اباهت رداشو تكون ميده كه يهو دمبلدور وارد ميشه و روي صندليش ميشينه!

ملت همه ساكت ميشن و به دامبلدور نگاه ميكنن كه تمام لباساش روغنيه و نصف ريشاش هم كنده شده!

ملت بالاخره ميرن سر جا هاشون و اماده شروع برنامه ميشن كه با شمارش تهيه كننده برنامه شروع ميشه!

- با سلام خدمت شما بينندگان گولاخ ، ما در خدمت دو عزيز هستيم ، امروز مي خواهيم دوره تحصيل لرد كبير رو در هاگوارتز مورد بحث و اينا قرار بديم كه ديگه منم زر اضافي نميزنم و ادامه بحث رو به لرد كبير ميسپارم.

لرد برگه هاي رو به روشو درست ميكنه و شروع ميكنه : و مستشحدينه بين يدي ، سلام برشما مجري خپل و دامبلي كه گويا ريشاش يكي بود يكي نبود شده ... !

دامبلدور به شكل چخي وارد صحبت ميشه و ميگه : من ريشم لاي لاستيك گير كرده !

لرد ادامه ميده : به هر حال ، خب بايد بگم از همون اول توي هاگوارتز براي من تبعيض قائل ميشدن ... .

بيرون از خانه ريدل

سوروس زير پرچين هاي اطراف خانه ريدل كمين كرده بود و به خانه نگاه ميكرد.

سوروس با خوشحالي با خود گفت : عاليه گويا كسي هم خونه نيست ، امارتو در ميارم كچل ملعون !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا يكي ؛ زن يكي ، يكي !

"تا دنیا دنیاست ابی مال ماست / ما قهرمانیم جام تو دست ماست"
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: شنبه 14 شهریور 1388 21:21
نمایش جزئیات
آفلاین
محفل:

دامبلدور با حالت اعتراض گونه ای گفت:مثلا من خواب بودما ... واسه چی اینجوری میکنین؟سارا تو نمیدونی من قلبم ضعیفه؟

سارا که بابت فداکاری که کرده بود بینهایت خوشحال بود گفت:پروفسور بهتر نیست پاشین یه فنجون قهوه ی دیگه بخوریم؟

- همم ... یه جورایی همتون یه چیزیتون هس ! قبل از اینکه اون فیلمه ترسناک رو ببینیم میخواستم در مورد چیزی باهاتون صحبت کنم.


ریموس بالافاصله گفت:در مورد چی پروفسور؟

دامبلدور کلاه خوابش را از سر در آورد و عینکه نیم دایره اش رو گذاشت چشمش و شروع کرد.

- راستش من به این مرگخوارا و تام مشکوک ، نمیدونم یه چیزی اینجا ناقصه!


گرابلی به نشانه ی تایید سرش را تکان داد و ادامه داد:درسته ! منم تو مناظره ها یه تفاوتی رو احساس کردم ... رفتار ولدمورت مثل همیشه نبود ؛ حالا شما چه فکری درین پروفسور؟

دامبلدور راست نشست و گفت:کم کم صبح میشه ، پس واسه مناظره ی فردا کاری نمیتونیم بکنیم ؛ اما بعد از مناظره ی فردا جاسوسایی رو میفرستیم واسه اینکه بفهمیم چه پاتیلی زیر نیم پاتیله!

سوروس راهش را میان محفلیا باز کرد و گفت:من یه بار دیگه خطر میکنم و میرم تا ببینم اون پاتیله که راجع بش گفتین چیه!

خانه ی ریدل:

خانه ی ریدل در سکوت محض به سر میرفت ، بعد از اینکه آنی مونی قضیه فیلم را به لرد گفته بود و لرد را خوشحال کرده بود ، همگی در خوابی سیاه فرو رفته بودند و هیچ صدایی جز خرخرهای گاه به گاهیه بلا نمی آمد.

صبح ، همچنان خانه ی ریدل:

بلا با عصبانیت لگدی به آنتونین زد و گفت:پاشو دیگه باید واسه مناظره آماده بشی...

آنتونین با بی حالی گفت:باشه ... معجونو بده.

ولی با دیدن لرد در آستانه ی در مانند برق گرفته ها از جا بلند شد و مقابل لرد استاد.

لرد دست به سینه رو به آنتونین گفت:زودباش معجونو بخور تا دیر نشده.

آنتونین معجون را از بلا گرفت و آن را سر کشید.

همان لحظه ، محفل ققنوس:

دامبلدور که به اصرار محفلی ها تنها نیم ساعت خوابیده بود و خوابای گل و شمع و پروانه دیده بود و حالا سرحال بیدار شده بود برای رفتن آماده بود.
- محفلیا؟کسی عینکه منو ندیده؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لایرا مون در 1388/6/14 21:50:57
خواستیم و نخواستند بعضیا ...
[i][col
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: شنبه 14 شهریور 1388 20:17
نمایش جزئیات
آفلاین
همون شب ، محفل:

- یه جوری باید بیدارش کنیم.

- آب تو صورتش بریزیم بیدار شه!

- لازم نیست خودش داره میاد.

دامبلدور با ریشای نا مرتبش در آستانه ی آشپزخونه ی گریمولد نمایان شد.

دامبلدور دهنشو باز میکنه تا یه حرفی بزنه که یهو صدای تقی از پشت پنجره اومد.

همه سرشونو به سمت پنجره برگردوندن و به جغدی خیره شدن که در حال نوک زدن به پنجره بود.

گودریک با عجله به سمت پنجره رفت تا درو باز کنه. بسته رو از پای جغد در آورد و بسته رو در عرض چند ثانیه باز کرد. محفلیا کنجکاوانه به محتویاط بسته خیره شده.

گودریک: یه فیلمه!

- فیلمش چیه؟ از کجا اومده؟ کی فرستاده؟

- هیچ نوشته ای روش نیست معلوم نیس از کجاس.

سارا با خوش حالی گفت: اینارو ول کنین بریم فیلم ببینیم.

چند دقیقه بعد ، جلو تلویزیون:

گرابلی دکمه ی Play رو زد و فیلم شروع شد و نوشته های خونین بر روی تلویزیون نمایان شد.

دامبلدور با ترس گفت: این فیلم مال زیر چند ساله؟

- زیر دوازده ساله! همه مون بزرگ تریم!

- تخمه رو رد کن بیاد.

همه ساکت شدن و به فیلم نگاه کردن.

ساعتی بعد:

- حلقش اومد بیرون!

- کشتش!

- زنده شد!

- چشمش پرت شد اونور!

-

پایان فیلم!

دامبلدور با صدایی لرزان گفت: ترجیح میدم امشب تو اتاق خودم نخوابم.

- به شرطی که خرخر نکنی!

- باشه قول میدم.

نیمه شب ، ذهن دامبلدور در خواب

سایه هایی اطراف او را فرا گرفته بود و صدای چیک چیک آب میومد. ناگهان زمین زیر پاش خالی شد ، صدای رعد اومد و سایه ها نزدیک تر شـ...

- حمله کردن!

دامبلدور بلافاصله از خواب پرید و با قیافه ی سارا که در حال خندین بود رو به رو شد.

- نقشه مون گرفت ، قبل از رسیدن به لحظه حساس بیدار شد.

تو یکی از خیابونا:

آنی مونی گفت: با دیدن این فیلم دیگه حتما کارش ساخته س. حالا بریم به ارباب خبرشو بدیم. نقشه ی دوممون عملی میشه حتما!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: شنبه 14 شهریور 1388 19:33
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبل یه نگاه اینجوری به جیمز انداخت و گفت :
_ درسته که ولدی بی شباهت به گریندوالد نیست ولی هیچ کس جای اونو برای من نمی گیره. خب پیشنهاد دیگه بسه من میرم بخوابم!

و سپس قبل از اینکه محفلی ها بتونن حرکتی بکنن تا اونو منصرف کنند َآلبوس پله ها را بالا رفته بود.

_ آخیش از دستشون راحت شدم. دو روزه نزاشتن که بخوابم!

و سپس بروی تخت گرم و نرم خود دراز کشید و قبل از اینکه به خواب بره کمی به مناظره امروزش اندیشید.

_ ولدی نمی تونه انقدر خوب صحبت کنه. یعنی نمی تونه با این لحن لطیف و مردمی حرف بزنه. ولدی رو بکشیش حاضر نیست از این حرفای با احساس بزنه! حتما کاسه ای زیر نیم کاسه مرگ خوارا هست!آرره!

و سپس خمیازه ای کشید و چشم هایش را بست.

دو ساعت بعد

_ باید خودم دستشونو رو کنم. فکر می کنم باید کار اون ایوان یا آنتونین باشه... شاید هم رابستن...هووم... نارسیسا که نمی تونه باشه... بقیه هم لرد حاضر نمی شه! اااه...پس چرا خوابم نمی بره! میگن قبل از خواب خوردن قهوه بی خوابی می آره ها...

و سپس از رختخواب بلند شد و قصد طبقه پایین کرد تا نتایجی را که بدست آورده بود به گوش محفلی ها برساند.
و البته شاید با کمی خستگی بیشتر ،خوابش هم ببرد!!

خانه ریدل

_ پس اون دو تا احمق کجان؟
بلا به این شکل پاسخ داد :
_ ارباب من ، اونا هنوز برنگشتن!
_ معلوم هست کدوم خراب شده موندن؟ کروشیو...کروشیو... !

و سپس بلا خیلی ناراحت اتاق رو ترک کرد.

ولدی نوشیدنی گرمش که حالا تقریبا سرد شده بود از روی میز برداشت و گفت :
_ ترورس اون بیرونی!
صدای خفیفی که به نظر " بله ارباب " می آمد شنیده شد و پس از چند لحظه یه نفر وارد اتاق شد.
ولدی متفکرانه گفت :
_ آنتونین کجاست؟ معجون پیچیده رو برای مناظره فردا آماده کرده؟ امروز کارش خیلی خوب بوده...باید فردا هم به من تغییر شکل بده و به مناظره بره! برو صداش کن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: شنبه 14 شهریور 1388 18:45
نمایش جزئیات
آفلاین
- آني ، به نظرت تا الآن قهوه اشون رو خوردند؟

- نمي دونم ، ممكنه .

در اين هنگام در خانه ي گريمولد باز شد و آرتور از خانه بيرون آمد .

نگاهي به اطراف انداخت و سپس كيسه را به سمت سطل آشغال مكانيزه كه به تازگي شهرداري در آنجا كار گذاشته بود و دست بر قضا رودلف و آني موني در پشت آن پنهان شده بودند انداخت .

- رودي ، به نظرت اين چيه داره بهمون نزديك ميشه؟

- نمي دونم ، شبيه كيسه اس.

سپس چشمهايش را زير كرد تا بتواند نوشته ي رويش را بخواند .

- روش نوشته كا...في نوشته قهوه

كيسه كه در اين لحظات نزديك شده بود يك راست بر روي سر آنها افتاد .



اندرون خانه ي گريمولد

جمعي از محفليون دور دامبلدور جمع شده بودند و مشغول كوچ كردن وي بودند . (كوچ =Coach)

به دعوت دامبلدور همگي سكوت كردند و در گوشه اي نشستند و در اين حال مالي قهوه اي آورد و همگي بر مرگ خوارها مرگ فرستادند .

سپس آلبوس جرعه اي نوشيد و گفت :

- من الآن يه فكري به سرم زد ، مي خوام يه نفر از شما يه سري آمار پيدا كنه كه توش نشون بده گرايش افراد تازه وارد در ثبت نام محفل در ده سال اخير بيشتر از گرايش به ثبت نام در مرگ خواريته .

گرابلي از انتهاي سالن درحالي كه شمغول بازي با اي دي اس ال نازنيش بود گفت :
- آلبوس من مي دونم كي بهتره در بياره ، گودريك متخصص در آوردن آماره . وقتي با هم رفتيم ميدان آزادي من ديدم چجوري آمار دخترهايي رو كه از بغلمون رد مي شدند در مياورد .

آلبوس جرعه ديگر نوشيد و گفت :
- خوبه ، ولي گودي كجاس؟

استر گفت :
- يه ساعت پيش ديدم بارو بنديلش رو بست كه بره .

محفيلون : كجا؟!

- پيش ريچارد شير دل تا دوره ي شواليه ي برتر رو بگذرونه .
- خب ، پس گرابلي خودت اين آمارها رو در بيار .
سپس ما بقي قهوه اش را يه نفس بالا رفت و گفت :

- من مي رم ديگه بخوابم .

محفليون : نه....نه

- چرا؟

- چون مي خوايم يه سري پيشنهاد واسه مناظره بديم .

- مثلا چي؟

جيمز دوباره ريش هاي دامبل رو كشيد و گفت :
- مثلا فردا توي مناظره به لرد اين شكلك نشون بده .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=0000FF][b]" - خوش به حالش رفته تو آسمون پيش خدا !!!
دست كوچكش كه در دستانتم بود محكم فشردم و پرسيدم :« كي ؟!»
با انگشت
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: شنبه 14 شهریور 1388 17:49
نمایش جزئیات
آفلاین
نی مونی لبخندی زد و گفت:خیالت راحت.مالی عادت داره هر نیم ساعت یه بار برای همه قهوه درست میکنه.مخصوصا آلبوس که بزرگترین لیوان قهوه مال اونه.و اتفاقا دست بر قضا نیم کیلو پودر خواب اور توی گونی قهوه شون ریخته شده!!

درون خانه گریمالد

آلبوس با اصرار های مالی بالاخره مجبور شده بود به هال بیاد و با بقیه به صحبت در مورد این مسئله مهم بپردازه. آلبوس جای خودش رو درست کرد و روی مبل های نو و زیبای محفلیون نشست:

- بچه ها لذت میبرین چه مبلی واستون خریدم؟ بهتر از مبلای خونه اون کچله.

- آره آلبوس، رنگ مبلای ولدک رو دیدی؟

- از جوونیاش بی سلیقه بود، رنگ لباساش هم همینجوری بود.

در همین حین جیمز با دهان پر به سمت آلبوس اومد و ردای اون رو دو دفعه به سمت پایین کشید. آلبوس رو به جیمز کرد و گفت:
- چته؟

- میام عئو، نئی های این...

- بچه مگه هزار بار نگفتم با دهن پر با من حرف نزن؟

دقایقی گذشت و جیمز به زور تکه کیک رو قورت داد. آلبوس در حال صحبت با ریموس بود که دوباره احساس کرد، ردایش کشیده شد. رو به جیمز کرد:
- عمو به نظرم خوبه الان همه با هم بشینیم متن آماده کنیم.

- متن آماده کنیم؟ واسه مناظره با کچل؟ بابا اون که اصن نمیتونه حرف بزنه. من همینجوری سلام احوال پرسی کنم اون کم میاره، دیگه چه برسه به حرف زدن. بقیه دار و دسته اش هم که از بس مِیّت خواری کردن، عقلشون به جایی قد نمیده. نگران نباش عمو جون.

در این لحظه مالی جیمز رو کنار کشید و ابتدا چشم غره ای به وی رفت و پس از اون لبخند مصنوعی تحویل داد و گفت:
- راست میگه عزیزم، اون کچل از بس آفتاب تو مغز سرش بوده، مغزش پخته شده. من میرم قهوه بیارم.

مالی از جای خود بلند شد و به سمت آشپز خانه رفت. محفلیون در حال بحث با یکدیگر بودند که ناگهان فریادی از آشپرخانه برخواست:
- آرتـــــــــــــــــور، آررررتور...

همه محفلیون به سمت آشپزخونه دویدند و با مالی مواجه شدند که روی میز آشپزخونه نشسته.
آرتور رو به مالی گفت:
- چی شده؟

- سوســــک، تو قهوه ها بود.

تق

آلبوس: چی بود؟

جیمز در حالی که دمپایی رو فرشی آلبوس رو به دست داشت گفت:
- سوسکه رو کشتم.

مالی به آرامی پایین اومد و گفت: آرتور این گونی رو ببر بیرون بریز تو آشغالا تا م برم یه گونی دیگه بیارم.
آرتور سری تکان داد و گونی را بیرون برد.

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور گرابلی پلنک در 1388/6/14 17:52:54
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: شنبه 14 شهریور 1388 15:54
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد نگاهی به دامبل که در میان محفلی ها اعتماد به نفس زیادی پیدا کرده بود انداخت و بعد به بلا گفت:میدونین که باید چیکار کنین؟میخوام دامبل امشب یه خواب شیرین و راحت و سیاه داشته باشه!!
بلا لبخند شیطنت آمیزی زد و بعد گفت:خیالتون راحت ارباب.همه چیز اماده است.

محفلی ها بعد از آپارات کردن به خانه گریمولد روی هر مبل و صندلی ای که قبل نشستن بود ولو شدند و مشغول باد زدن خودشون شدن!
دامبل با دست عرق پیشانی اش را خشک کرد و گفت:چقدر سخت بود.اینطوری پیش بره آخر مناظره ها من کچل میشم اونم بدتر از ولدمورت!

جیمز نگاهی به پیرمرد کرد و بعد گفت:میگم خب چرا متن رو از قبل اماده نمیکنی؟چیزایی که برای مناظره فردا لازم داریم رو بنویس.بقیه هم بهت مشاوره میدن.مثل مناظره های دیگه وسط مناظره هی کاغذ و پیغام میدیم بهت یه وقت سوتی ندی!

مالی که از حرف جیمز ناراحت شده بود گفت:درست صحبت کن جیمز!اگه بابات بفهمه با البوس چطوری صحبت کردی نهنگ هات رو اکسپلی آرموسی میکنه!
دامبل خمیازه ای کشید و بعد گفت:حالا این بحث ها رو ول کنین.من فعلا میرم میخوابم.خودم بعدا بیدار میشم متنم رو اماده میکنم.

مالی چنان فریادی کشید که دامبل از ترس عقب عقب رفت و جا چتری ساخته شده از پای ترول را بر روی تانکس انداخت!
مالی که کمی گیج و عصبی شده بود گفت:چیزه...میخواستم بگم این مورد خیلی حساسه.این مورد خیلی حیاتیه!چطور میخوای تو همچین موقعیتی بخوابی؟

دامبل نفسی تازه کرد و در حالی که دستش هنوز بر روی قلبش بود گفت:خیلی خب بابا چرا عربده میکشی حالا!ارتور این زنت رو یه سنت مانگو ببر از شفابخش اعصاب براش وقت بگیر!

در بیرون از ساختمان گریمولد رودولف نگاهی به آنی مونی کرد و گفت:ببینم نقشه ات برای خوابوندن دامبل چی بود؟
انی مونی لبخندی زد و گفت:خیالت راحت.مالی عادت داره هر نیم ساعت یه بار برای همه قهوه درست میکنه.مخصوصا آلبوس که بزرگترین لیوان قهوه مال اونه.و اتفاقا دست بر قضا نیم کیلو پودر خواب اور توی گونی قهوه شون ریخته شده!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: شنبه 14 شهریور 1388 11:12
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=آنچه گذشت:]دامبلدور و ولدک[تام/کچل و...] به مناظره دعوت میشن.

زمان موعود هم فرا می رسه و اولین قسمت مناظره انجام میشه.

توام با دروغهای بیشمار و عوام فریبی تام به سبک ِ


از طرفی دیگه پیشگویی شده که دامبلدور در ششمین روز وقتی می خوابه خوابی می بینه که باعث میشه تمایلات سیاه پیدا کنه.

سوروس به محفلی ها خبر می ده ولی بازم کامل نیست.

محفلی ها هر شب سعی می کنن که دامبلدور خواب آشفته نبینه.

دومین شب تلاش برای ممانعت از کابوس دیدن هم در راهه.[/spoiler]

مجری این بار آنچنان فینی می کنه که صفحه به طور تمام و کمال سیاه و سپس سانسور میشه. راویان داستان هم با یک جهش حساب شده به درهای خروجی جادوگر تی وی که مملو از ریتا ها و زنوفها بود می رن.

دامبلدور قبل از خروج از در مثل دفعات قبل گلگو و هاگرید رو می فرسته تا راه رو باز کنن. یک بار دیگه هم چشمک های ناب خودش رو می فرسته ولی این بار برای مینروا _ که مرلین رو شکر باعث شد خشم وزیر برانگیخته نشه_ !

ازدحام خبرنگارا اونقدر بود که گلگومات و هاگرید هم به سختی از پسشون بر میومدن ولی بالاخره راه باز شد و دامبلدور و مک گونگال دست در دست هم از در بیرون اومدن.

وقتی دو نفر به نقطه ای رسیدن که از همه طرف قابل رویت بودن مینروا به عنوان وزیر و بانوی اول مملکت، دست در دست دامبلدور یه سخنرانی کوتاه کرد و بعد در میان تشویق جادوگران به سمت اتوبوس شوالیه رفتن.

ملت:

خبرنگارا:

محفلی ها و طرفدارها:

ولدمورت به هیچ وجه قابل وصف نبود و فقط تنها ویژگی بازش در اون لحظه این بود که کله ش از شدت خشم قرمز شده بود.

پشت سر دامبلدور و مک گونگال تعدادی از محفلی ها در حال بیرون اومدن از ساختمان بودن که مالی و آرتور هم جزو اونها بودن.

مالی به آرتور: آرتور میای ما هم یه دست تبلیغاتی بگیریم و آلبوس رو حمایت کنیم؟!

آرتور به مالی: وسوسه م نکن زن.. حالا ما که کاره ای نیستیم ..دستت رو بده به من!

و اینچنین دامبلدور و مینروا به همراه زوج های محفلی دیگه، دست در دست هم به سمت اتوبوس رفتند.

در طرف دیگه بلا به دنبال اربابش می دوید.

- ارباب... ارباب.. مای لرد.. صبر کنید ما هم برسیم.. ارباب!
- یه دفعه بگو بیام دستتم بگیرم دیگه! کروشیو رودولف!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر تغییر اندازه داده شده