جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  111 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  228 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  227 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  312 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  220 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کوچه ناکترن
ارسال شده در: پنجشنبه 29 تیر 1396 14:12
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویری که انتخاب شده بود، به طور واضح با بقیه فرق میکرد.

-این یکی...چرا...این شکلیه؟ اینو با این قیافش برای چی قبول کردن؟

پیرمرد به چهره رنگ آمیزی شده مرگخوار نگاه کرد.
-تفاوت ها بچه جون...تفاوت ها! لرد سیاه، از بچگی این تفاوت ها رو با تمام وجودش درک کرده بود. شاید برای همین، پذیرفتن تفاوت ها براش سخت نبود. شاید هم ...

-دلش سوخته بود؟

این احساسی بود که خود پسرک در اعماق قلبش نسبت به صاحب تصویر حس میکرد. لبخند تلخی که پشت چهره ای پر از رنگ و لعاب پنهان شده بود.

-لرد سیاه برای کسی دلسوزی نمیکرد. در مورد کراب یه حس دیگه ای داشت. شاید اینو هم یه جور مخالفت با قید و بندهای جامعه میدونست.

پیرمرد نفسی تازه کرد و توضیحاتش را ادامه داد.
-کراب هیچ وقت دانش آموز موفقی نبود. هرگز محبوب نبود. نه ظاهر قابل قبولی داشت و نه هوش و استعداد خاصی. اصلا امیدوار نبود بتونه مرگخوار بشه ولی تصمیم گرفت شانسش رو امتحان کنه. به محض ورود به خانه ریدل ها با یکی از مرگخوارای با سابقه به نام لینی وارنر آشنا شد. لینی راهنماییش کرد. کمکش کرد. حتی بعضیا میگن برای پذیرفته شدنش وساطت کرد. هی چی که بود در نهایت ناباوری، کراب پذیرفته شد. از اون به بعد بود که عوض شد!

پسرک پورخندی زد.
-عوض تر از این؟!

با دستش به تصویر اشاره میکرد. پیرمرد هم لبخندی زد.
-نه...روحش عوض شد. انگار اعتماد به نفسی که سال ها پشت این چهره پنهان کرده بود دوباره متولد شد. دیگه به کسی اجازه نمیداد خودش و شخصیتش رو جدی نگیره. مرگخوارا هم اول قبولش نمیکردن. ولی وقتی چند ماموریت موفقیت آمیز رو انجام داد، اونا هم قبول کردن که اونقدرا هم به درد نخور نیست.

اخم های پسرک در هم کشیده شده بود. چهره اش نشان میداد که زیاد هم این داستان را باور نکرده است.
-الان...الان کجاست؟ آزکابانه؟ زنده اس؟

پیرمرد در حالی که چشم از تصویر بر نمیداشت جواب داد:
-الان...منتظره...فقط منتظر!

پسرک فهمید که داستان این تصویر هم تمام شده و باید سراغ تصویر بعدی بروند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: چهارشنبه 28 تیر 1396 14:59
نمایش جزئیات
آفلاین
پیرمرد با حالتی منزجرانه بینی اش را بالا کشید.
- این یکی رو ولش کن.

لحن پیرمرد به غایت آمرانه بود و پسرک را متقاعد می کرد، اما نمی توانست چشمه جوشان کنجکاوی اش را بخشکاند:

- خیلی خب... امّا چرا ولش کنم.
- به هزار و یک دلیل!

پیرمرد به ده ها پوستر که در اطرافش بود اشاره کرد تا حواس پسرک را متوجه چیز دیگری کند، اما موفق نشد. چشمان قهوه ای پسرک مبهوت موجود درون تصویر شده بودند که آرام در پرتره اش نشسته و گه گاه به گوشه و کنار نگاهی می انداخت. بر خلاف سایر تصاویر داد و قال نمی کرد. دندان نشان نمی داد.
آرام بود.

- فکر نکنم بتونه بی خیال شه.

پیرمرد با خودش صحبت می کرد، مدّت های مدیدی را به تنهایی سر کرده بود.

- خب... اگه می خوای راجع بهش بدونی بده یه بار دیگه قیافه اش رو ببینم.

هر آن چیزی که برای دانستن راجع به آن وجود داشت در چهره اش بود.
اما چهره اش بسیار ناخوانا بود.

پیرمرد نگاهی به تصویر آرام درون پوستر انداخت. مردی که آرام در میان صفحه به او خیره شده بود. کلاه لبه دار بلندی به سر داشت که از کادر خارج شده و دیده نمی شد و کسی که چشمان تیز بینی داشت حشره ای را که بر روی کلاه تیره حرکت می کرد را می دید.

- این که کی و چی شد که خیال کرد می تونه سیاه باشه... راستش نمی دونم چی به سرش خورده بود که همچین خیالاتی می کرد.

خنده تمسخر آمیزی کرد.
- می گفت سیاهی تو خونشه!

برای لحظه ای چشمان مرد، تیره و تاریک گشتند. سرد و مرگبار!
- نمی دونست خون مال کساییه که قلب دارن. تو اینو بدون. خلاصه این که ارباب راهش داد. آموزش ،حمایت، اعتبار و هر چیزی که می شد به کسی داد بهش داد.

در پایان جمله، دندان های زرد و پوسیده پیرمرد بر روی یکدیگر قفل شدند و مردمک چشمانش در حدقه تپیدند. درست مانند آن که امواج خشم به دنبال راهی برای خروج می گشتند. شاید اگر هنوز اثری از جادو در آن وجود باقی مانده بود...

پسرک که نمی دانست دهان باز کردن در آن لحظه تا چه حد عاقلانه است، آهسته و آرام مشغول صحبت کردن شد:
-خب بـ.. بعدش چی شد؟

پیرمرد با شنیدن صدای پسربچه، مانند شعله گازی که زیرش را خاموش کرده باشند، آرام شد. مانند انسان ناامیدی که به دنبال قطاری دویده و نرسیده است، قطاری از جنس زمان.
سرش را برگرداند و به پسرک خیره شد.
- چی گفتی؟

پسرک کمی جا خورد. سپس ناخود آگاه جمله اش را تکرار کرد:
- بعدش چی شد؟
- هیچی... رفت.

سپس پوستر مرد را مچاله کرده و آن را به میان زباله ها انداخت. به سمت بیلبورد حرکت کرد.
تصویر بعدی را خودش انتخاب کرده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: چهارشنبه 28 تیر 1396 02:48
نمایش جزئیات
آفلاین
پسر بچه نگاهی به عکس انداخت.
- همون مو قرمزه؟

پیرمرد قهقه بلندی زد. پسربچه که عصبانی شده بود فریاد زد:
- مگه حرف خنده داری زدم؟

پیر مرد که حالا برخود مسلط شده بود لبخندی زد.
- آخه اگه اینجا بود و حرفت رو می شنید، محال بود زنده بمونی.

پسر که گویی گیج شده بود با تردید گفت:
- آخه چرا؟
- چون موهاش نارنجیه. این یکی از چیز هایی بود که اگه بهش می گفتی بدجور بهش بر می خورد.

-چرا مرگخوار شد؟ مجبورش کردن؟
- نه اصلا! اتفاقا کاملا با میل و علاقه خودش مرگخوار شد. پونزده سال بیشتر نداشت که تو کتاب های ممنوعه مطالبی راجع به جادوی سیاه و طلسم های نابخشودنی خوند. افکار و عقایدش تغییر اساسی کرد. به این باور رسید که اگه به لرد سیاه نپیونده, پس بهتره زندگی هم نکنه. تو تابستون نشانک رو دید.
- کیو؟
-نشانک, دختر لرد سیاه. اون بهش گفت که "اگه می خواد مرگخوار بشه باید طلسم های نابخشودنی رو یاد بگیره." اونم از مرلین خواسته, با طلسم های شوم دو نفر رو کشت سه نفر رو هم دیوونه کرد.
- واقعا؟
- آره! فقط آخر سر لو رفت و پنج سال افتاد آزکابان.

پسر اخمی کرد.
- چی چی آبان؟!
- آزکابان, زندان جادوگرها. البته حکمش حبس ابد بود ولی فرار کرد و به لرد سیاه پیوست. تا آخر عمرش هم مرگخوار و وفادار به اربابش موند. گاهی اوقات تغییر عقیده ها تغییر زیادی تو زندگی ما می ذارن. می شه گفت کلا مسیر زندگیمون رو تغییر می دن.

پسر که تا به این لحظه داشت با دقت گوش می داد, دوباره نگاهی به عکس انداخت.
- این یکی چطور؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
shine bright like a diamond!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: چهارشنبه 28 تیر 1396 01:57
نمایش جزئیات
آفلاین
-اون یکی! اونی که.. حشره اس؟

پیرمرد نگاهی به تصویر انداخت. یاد کردن از روزگار گذشته دردناک بود، اما مجبور بود جواب پسر را بدهد. چشمانش را لحظه ای بست تا از آشفتگی ذهنش کمی بکاهد.
_آره پسر جون، حشره اس. پیکسیه، یکی از وفادارترین مرگخوارای لرد سیاه. روی شونه های ارباب مینشست همیشه. اولاش عضو الف دال بود، مطمئن نبود سیاهه یا سفید، نمیدونست میخواد سیاه باشه یا سفید. اما بعدش... بعدش ذهنش یکرنگ شد؛ سیاهِ سیاه. اونوقت بود که شد خدمت گزار ارباب. میفهمی پسر جون؟

پسر مطمئن نبود پیرمرد از چه حرف می زند، ارباب کیست یا الف دال یعنی چه، اما مبهوت حرف های پیرمرد شده بود.
به سختی سری تکان داد و زیر لب گفت:
-می...فهمم... فکر کنم می فهمم.

-وفادارترین ها همیشه اینجوری ساخته میشن، ذهنشون یک رنگ میشه. وقتی یک رنگ شد، با اربابشون یکی میشن. هرچی که ارباب گفت با دل و جون گوش میکنن. اما بعضی هاشون هم به خاطر چیزای دیگه ای مرگخوار شدن، مثلا اون یکی رو می بینی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

Only Raven
پاسخ به: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: یکشنبه 7 خرداد 1396 17:49
نمایش جزئیات
آفلاین
پیرمرد به پسر بچه نگاه کرد.

در چهره اش به دنبال دلیل سوال می گشت..کنجکاوی؟...علاقه؟...نفرت؟... بجز نگاه مشتاقی که چشمان پسرک را پر کرده بود چیزی نیافت.
-پرسیدی چطوری می شه مرگخوار شد...منظورت از نظر فیزیکیه؟

پسر اصلا متوجه سوال نشد. ولی سرش را به نشانه تایید تکان داد. پیرمرد به فکر فرو رفت. لب هایش را بر هم فشرد و در حالی که به دیوار روبه رویش خیره شده بود شروع به صحبت کرد.
-سخت نیست...درد داره. ولی کم! درد فیزیکی رو می شه تحمل کرد پسر. مهم روحه! ذهنه! مرگخوار شدنِ ایناست که سخته. در واقع سیاه یا سپید شدن ذهن، هر دو سخته. باید با خودت بجنگی! باید به خودت غلبه کنی و به یه باور برسی...باید ذهنت یک رنگ بشه. مطمئن بشی! در حدی که حاضر باشی برای همین رنگی که ذهنت رو پر کرده بمیری... و گاهی حتی بکشی! می فهمی چی می گم؟

پسرک هیچ چیز نفهمید بود!
-بله بله...البته که می فهمم. منو دست کم گرفتی...ذهنت باید عوض بشه و اینا. یعنی ذهن همه اینا عوض شده بود؟

پیرمرد به تصویر مرگخواران خیره شد.
-بعضیاشون آره...ولی بعضیا هم اهداف دیگه ای داشتن. ذهن انسان خیلی پیچیده اس. مثلا خودت...الان تو ذهنت چی می گذره؟

پسر برای لحظه ای آرزو کرد که کوچکترین اثری از پیچیدگی در ذهنش یافت می شد. اصلا نمی خواست پیرمرد را ناامید کند، مبادا که از تعریف کردن برای او منصرف شود! ولی واقعیت این بود که چزی جز این فکر که مادرش چه شامی برای او تدارک دیده در ذهنش نبود!

پیرمرد لبخندی زد.
-اشتباه نکن...پیچیدگی های ذهن رو به همین سادگی نمی تونی پیدا کنی. دسترسی بهشون سخته. تو الان داری سطحش رو می بینی و حس می کنی. فکر های دیگه درست زیر همون لایه های سطحی قرار داره.

-می شه تعریف کنین اینا چطوری مرگخوار شدن؟

-آره پسر جون...یکی رو انتخاب کن تا برات تعریف کنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: پنجشنبه 10 فروردین 1396 18:36
نمایش جزئیات
آفلاین
پيرمرد، دست او را گرفت و كنار خود، روى پله اى نشاند.
-خب، ببين...توضيحش يكم سخته، بيا يه قرارى بذاريم؛ تو به من بگو اينجا چيكار ميكنى و منم راجب مرگخوارها بهت توضيح ميدم. خوبه ؟

پسرك چندان از اين قرارها خوشش نميامد، دوست نداشت در قبال چيزى كه ميگيرد، چيزي بدهد.
اما حس كنجكاوي اينبار بر او غلبه كرد.
-خب...چند روز پيش، يكي اومد خونمون و گفت كه من...كه من...

نفس عميقي كشيد تا جلوى لرزش صدايش را بگيرد.

-گفت كه تو جادوگرى و نامه هاگوارتز رو بهت داد، درسته ؟

پسرك با شك و ترديد به او نگاه كرد.
-تو...تو از كجا ميدونى ؟
-خب، اين روال معموله!
-روال معمول؟ يعنى واسه همه همينكار رو ميكنن ؟

لحنش حاكى از نارضايتيش بود.

-بله، براي همه مشنگ زاده ها. خب، ادامه بده.
-همين ديگه، اومد و توضيح داد چجورى بايد بيام اينجا و رفت. امروزم پدر و مادرم بهم پول دادن كه بيام خريد كنم، خب...اونا زياد راضى نبودن و گفتن كه باهام نميان، پس خودم اومدم و...خب، همين.
-ميشه پولت رو ببينم ؟

پسرك با ترديد، اسكناسش را نشان او داد.
پيرمرد لبخند نصفه اى زد.
-با اين پول نميتونى خريد كني، بايد بري بانك و پول جادويي بگير، بيا من كمكت ميكنم.
-من به كمك تو احتياجى ندارم، كافيه جاش رو نشونم بدى، خودم تنهايي ميتونم برم. حالا هم به قولت عمل كن و بگو چرا اينا مرگخوار شدن.

پيرمرد از لحن تند پسرك جا خورد.
-خب، هرطور كه راحتى. راستش...چندين سال پيش...يه جادوگر خيلى قوى و خيلى خطرناك پيداش شد. جادوگرى كه خيلى سياه بود و هيچكس...خب، يعنى تقريبا هيچكس نميتونست جلوش دووم بياره.
دوران خيلى سختى بود. پر از سياهي، پر از مرگ.
هيچكس نميدونست فردا چي در انتظارشه...

با ياد آورى خاطراتش، دستانش به لرزه افتاده بود و سعى در پنهان كردنشان داشت، ولى پسرك چنان محو صحبت هايش شده بود كه هيچ توجهي به دستان او نداشت.
-تو اون دوران، عده اى از ترس كشته شدن، عده اى براي خودنمايي و بعضيا هم اجباراً به سمتش رفتن...ولى تعداد كسايي كه واقعا، از روى علاقه بهش ملحق شدن، انگشت شماره.

نفسى تازه كرد و ادامه داد:
-حالا هم شايعاتى مبنى به برگشتنش سر زبون ها افتاده و به خاطر همين، مرگخوار ها دوباره پيداشون شده.

چشمان پسرك برق زد.

ذهنش پر از سؤال بود، اينكه آن جادوگر، كه بود و به كجا رفته بود كه حالا بازگشته بود.

ولى سؤال مهمترى در سرش بود.
-چجوري...چجورى ميشه مرگخوار شد ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: یکشنبه 1 اسفند 1395 23:02
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:

آفتاب سرد زمستانی با خستگی خودش را بالا کشیده و تلاش می کرد تا اندک عابرانی که در کوچه دیاگون از سویی به سوی دیگر می رفتند را گرم کند. آفتابی که همه از آن استقبال نمی کردند.

- لعنت!

آفتاب چشمان پیرمرد را گرم کرده و فحش مزد گرفته بود.

- ببینم تو دیگه کی هستی؟

پسربچه بی تفاوت به پیرمرد به پلاک برنزی زهوار در رفته ای خیره شده بود که روی آن نوشته بودند "کوچه ناکترن".

- هوووی! با توام!

پسرک چند باری پلک زد و سپس به پیره مرد خیره شد، چشمانش چیزی که پشت پیرمرد قرار داشت را برای دیدن ترجیح می دادند.
- می شه بری کنار؟
- چی؟... اوّل جواب منو...دِ! نچ!

پیرمرد سپس با حالت مسخره ای دست هایش را باز کرد تا مانع از دیدن تابلوی پشت سرش و یا دست کم مقداری از آن شود. امّا پسرک تسلیم نشد، جلو تر آمد و به پوستر هایی که بر آنان چهره افرادی نقش بسته بود خیره شد.
- اینا کی ان؟
- هیشکی!

پیرمرد داد زد! پسرک از جا پرید، اما بی توجه به کند و کاوش ادامه داد.
- مر... مرگ خر؟

نگاهی پرسشگر به چهره پیره مرد انداخت، بالاتر از ریش های انبوه و نامرتبش، در میان صورت تکیده و خسته اش، چشمانش برق زدند! دستانش را پایین آورد و به کمر تکیه داد:
- مرگ خر نه! مرگ خوار!

سپس با غرور سرش را بالا گرفت. در طرف دیگر پسرک یک ابرویش را بالا برد و خطاب به پیرمرد گفت:
- آدم بد بودن؟
- چـ... چی؟

پیرمرد دوباره حواسش جمع شد. سپس به سرعت دست ها وسرش را تکان داد:
- نه نه نه! خب... آره! ببین توضیحش سخته، فکر نکنم بتونی سر در بیاری... ببین بچه جون، بد، خوبه! مرگخوارا بد بودن و این یعنی که خوب بودن! گرفتی؟
- آره.
- واقعا؟
- آره... یعنی از اولش بد نبودن، ولی یه روزی بد شدن!

پیرمرد دهان باز کرده، در راستای انکار کردن برآمد، اما به نحوی حق با آن پسربچه بود. پس سرش را به نشانه تایید تکان داد.
در طرف دیگر پسرک لبخند زده، به یکی از تصاویر اشاره کرد.
- خب حالا تعریف کن ببینم، چی شد که این یکی خواست بد باشه؟

به راستی آنان چه روزی تصمیم بر سیاه بودن گرفتند؟


***

ترجیحا سوژه رو به صورت جدی ادامه دهید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاديسلاو زاموژسلی در 1395/12/1 23:10:12
پاسخ به: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: یکشنبه 27 تیر 1395 03:21
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی سوژه

پرنس از جای خود برخواست تا دستور لرد که خارج کردن اطلاعات از دامبلدور بود را اجرا کنید...
_خب دامبلدور...
_کی؟
_دامبلدور؟خب حالا هر چی...بلند شو با من بیا!

پرنس دامبلدور را بلند کرد و بعد از اینکه چشمکی به مرگخوارها زد با دامبلدور وارد اتاق شد!

بیست دقیقه بعد!

بلاخره پرنس از اتاق خارج شد و درحالی که به صورت غیر عادی راه میرفت،به دیگر مرگخواران ملحق شد...لرد نگاهی به سرتاپای پرنس انداخت و سپس پرسید:
_این چه وضعشه؟
_مگه چه وضعشه؟
_لباسات چرا اینجورین؟دکمهات چرا جا به جاس؟چرا اینطوری راه میری...بشین ببینم!
_دیگه نمیتونم بشینم!
_یعنی چی؟
_خب رفتم که از ضمیر ناخوداگاش اطلاعات بکشم...به خاطر همین یه جوری فضا سازی کردم که فکر کنه توی جلسات خصوصی مدیرت با دانش اموزای هاگ توی اتاق مدیریت هست...تا یه قسمتی به یاد اورد...اما قسمت زیاد به درد بخوری نبود!
_عخه...ارباب...پرنس چقدر از خود گذشته اس؟چقد فیمسه؟چقدر سلبرتیه؟چقد مهمه؟به خاطر شما حاضر شده با دامبل بره تو یه اتاق و زجر بکشه!
_نه اتفاقا خوب بود،من که عادت دارم!

لرد و مرگخواران نگاهی به هم کردند...سپس سریعا لرد چوب دستیش را کشید و به سمت پرنس نشانه گرفت!
_اواداکاورا!

پس از برخورد طلسم به پرنس،جسد بی جان اون بر روی زمین افتاد...لرد در حالی که نوک چوب دستیش را فوت میکرد،رو به دیگر مرگخواران کرد و گفت:
_خی ما نمیتونیم چنین لکه ننگی رو توی خانه ریدل تحمل کنیم...زودتر ببرید و جسدش رو اتیش بزنید...دامبلدور هم یکی ببره تحویل محفل بده...جدا از اینکه ممکنه یاران ما از دستش امنیت نداشته باشه،به کار ما نمیاد...یکی ببره به محفل پسش بده بگه خرابه!

پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: چهارشنبه 18 شهریور 1394 08:17
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه از پرنس می خواد که برای اثبات وفاداریش به محفل بره و براشون جاسوسی کنه. پرنس به محفل می ره و درخواست عضویت می ده. دامبلدور از پرنس میخواد که برای اثبات وفاداریش به خانه ریدل بره و جاسوسی کنه! پرنس به خانه ریدل بر می گرده و دنبال اخباریه که بتونه به دامبلدور بده. برای جمع کردن خبر، اتاق لرد رو انتخاب کرده! بعد از مدتی پرنس به منظور رساندن خبر های مهم ساختگی به سوی دامبلدور می رود و زمانی که وارد اتاق او می شود متوجه می شود که او حافظه ی خود را از دست داده و حتی لرد ولدمورت را هم نمیشناسد. بنابراین او را به قرارگاه مرگخواران می برند تا اربابش بتواند از او اطلاعات جمع کند.
****


لرد به دامبلدور که لبخند پدرانه اش موجب جمع شدن نیم من از ریش های چند صد متری اش در پت لبش شده بود، خیره شد. تا به حال دامبلدور را آنگونه ندیدیه بود. به فکر فرو رفت اما چون فکری او را فرا نگرفت چشمانش را بست و دوباره باز کرد تا مطمئن شود که در هوشیاری کامل است.
-خب الان اینو برای چی اوردین اینجا؟
-که ازش اطلاعات بگیریم دیگه ارباب.
-
-چیزی شده ارباب؟ آخه باز دود کردین.
-احمق بیشعور نفهم آخه تو چقدر ابلهی ؟ خب نفهم وقتی چیزی یادش نمیاد چطوری ازش اطلاعات بگیریم؟

لرد که دماغی نداشت که بترسد مبادا شکسته شود، با خیال راحت آنرا به دیوار می کوباند و خشم خود را آرام میکرد. از انطرف، پرنس که تا به آن زمان در زیر رگبار فحش های اربابش نرفته بود، با چهره ی جنگ زده ها به اربابش نگاه کرد و گفت:
-خب...ارباب ما می تونیم همونطوری که ریتااسکیتر بعد از مرگ دامبلدور ازش اطلاعات جمع میکنه ما هم ازش اطلاعات بگیریم.
-

مرگخواران:

بعد از چند دقیقه تفکر طولانی مدت، لرد فرمت ریلکسیشن به خود گرفت و با ژشت مو قشنگ اما بدون مو های آقا قشنگ() گفت:
-خودمان می دانستیم اما میخواستیم ببینیم مغز پوک شما ها به نتیجه ای دست پیدا می کند یا خیر.

مرگخواران:

-برین دیگه باز واستادین بر و بر مارا نگاه می کنید که جا دارد که الان همتون رو صدتا آوادا مجازات کنیم تا انقدر به فکر های اساسی و پایه دار ما فکر نکنید و بی چون و چرا انجامش بدین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: دوشنبه 27 بهمن 1393 16:55
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور:چرا عصبانی میشی فرزند نور؟ازت پرسیدم جانداره؟
پرنس گرزشو کنار میذاره و میگه:جاندار که بله. خیلیم جانداره. کلی جان داره.هرکدومو پیچیده تو یه چیزی کنار گذاشته.ولی واقعا یادت نمیاد؟لرد سیاه. لرد ولدمورت.تام ریدل!
کلمه آخرو زمزمه میکنه.چون گوش های لرد سیاه میتونه همه جا باشه.دامبلدورکرم مرطوب کننده رو به صورتش میزنه و میگه:یادم نمیاد فرزندم.سنی ازم گذشته.گاهی دچار اختلال حواس میشم.احساس میکنم پوستم درخشش خودشو از دست داده.
پرنس نگاهی به صورت دامبلدور میندازه و تایید میکنه. ولی تو اون لحظه فکرای شیطانی تری تو سرش چرخ میزنن.

خانه ریدل:

صدای جیغ و داد پرنس کل خونه رو پر کرده.
پرنس:اربااااااب! اومدم. این دفعه با دست پر اومدم.به من افتخار میکنین.به من لقب دست راستتونو میدین. منو رو سرتون میذارین. دست نوازش به سرم میکشین.

شترق!

عصای مرلین با دهن پرنس برخورد میکنه.مرلین با خونسردی عصاشو میکشه عقب و اعلام میکنه:ماموریت اجرا شد ارباب.طبق دستورتون خفش کردم!
لرد سیاه سرش رو با رضایت تکون میده. ولی یهو چشمش به پرنس و فرد همراهش میفته!
لرد:دامبلدور؟ پرنس؟ تو دامبلدورو آوردی؟!
پرنس که چهار دندون جلوشو از دست داده و بسیار خنده دار به نظر میرسه جواب میده:بله ارباب...حواشش شر جاش نیشت.شما رو نمیشناشه!همش لبخند پدرانه میژنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بانز در 1393/11/27 17:15:42
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!