- و همانا که گر بین دیوانگان باشی، دیوانه میگردی!
مرلین کتابش را بیرون آورد و آیه ای جدید را به آن اضافه کرد. در همین لحظه شفادهنده آینه و شانه را درون جیبش گذاشت و وارد اتاق شد.
- اینجا که کسی نیست!
شفادهنده از درون اتاق فریاد میزد و مرلین رو فرا میخواند. مرلین لبخندی تمسخر آمیزی
- تو واقعا نمیتونی یه جن خونگی رو پیدا کنی؟
مرلین داخل اتاق را نگاه کرد. جدا اثری از وینکی نبود.
شتــرق
مرلین و شفادهنده برگشتند و در کمال تعجب وینکی را رو به روی خود دیدند.
- وینکی توی گل یا پوچ ضعیف نبود ولی باخت! وینکی برای تنبیه باخت، خودش رو تو اتاق زندانی کرد ولی بعد خسته شد و به بیرون آپارات کرد. راستی وینکی رقیبش رو با هرروشی که میتونست کشت!
مرلین با تعجب به وینکی نگاه میکرد. او انتظار داشت همین الان شفادهنده وینکی را به عنوان دیوانه ببرد ولی همچین اتفاقی نیافتاد. شفادهنده بعد از نگاه سرزنش باری به مرلین گفت:
- این که از منم سالم تره!
- بله خوب از شما سالم تره. منم اینو قبول دارم.
- خوب اشکال نداره من از شما تست نمیگیرم، الان میگم تا یه تخت به اتاق 328 اضافه کنن تا شاید ارتباط با یه کس دیگه حالتون رو خوب کنه... زودتر چندتا مامور برای انتقال دیوانه به اتاقش بفرستید و چندتا مامور برای بیرون انداختن یه سری آدم عاقل.
مرلین احساس کرد شفادهنده با او شوخی میکند، پس فقط با تعجب به مرگخواران نگاه کرد. جز خودش آدم عاقلی در آنجا وجود نداشت چه برسد به چند نفر.
- شما به اینا که بسته شدن میگین عاقل؟
شفادهنده با سرش تایید کرد و به سمت مرگخواران رفت تا با دندان طناب های آنان را باز کند.
دقایقی بعد
- من یه پیغمبرم! ولم کنین!
دو مامور بازوهای مرلین را گرفته بودند و او را از آن جا میبردند. شفادهنده که تا آن زمان حتی یک طناب را هم پاره نکرده بود، درحالی که روی دستان مورگانا خم شده بود گفت:
- بالای تختش بنویسید: توهم؛ فکر میکنه پیغمبره!
ناگهان پنج مامور پشت شفادهنده ایستادند. شفادهنده با دیدن آن ها فکر جدیدی به سرش زد.
- اوا خاک به سرم! صبر کنین تا با چوبدستی دستاشون رو باز کنم.
شفادهنده با چوبدستی اش دستان مرگخواران را باز کرد و در همین لحظه مرگخواران مانند بچه هایی سه ساله دویدند. آن ها از روی شفادهنده و ماموران رد شدند و باعث شدند که آن ها صاف شده و جای کفش روی آن ها بماند. مرگخواران هم آزادی را غنیمت شمردند و در جای جای دارالمجانین پخش شدند.
اتاق 328
ماموران به زور مرلین را به تخت بستند و بعد از نوشتن بیماری او، از اتاق خارج شدند. مرلین با تعجب به تابلوی بالای سر تخت کنار دستش نگاه کرد.
- توهم؛ فکر میکنه وزیر مملکته؟ واقعا که عجب کسانی پیدا میشن.
مرلین حتی تخت پایین تابلو را هم نگاه نکرد ولی بالاخره با صدایی که از سمت تخت شنید، مجبور به این کار شد.
-من توهم نزدم، من خوده وزیرم!
مرلین و آرسینوس به سختی به هم نگاه کردند و اینجا بود که آرسنوس گفت:
- واقعا داریم به کدام سو میرویم!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج







... تام گفت می خواد در هاگوارتز تدریس کنه و من قبول نکردم...چی؟!




میگه:میشه من اینا رو جاسازی کنم سرورم؟










