کمتر کسی قادر بود با صدای بلند به این حقیقت اعتراف کند. ساحره ها از حسادت و جادوگران باز هم از حسادت. همه از حسادت اصلا!
ولی مژه های بلند و برگشته، موهای فرفری و موج دار، چشمان درشت، لب های سرخ و گوشواره هایی که با هر حرکت سر، به رقص در می آمدند حقایقی غیر قابل انکار بودند. به این موارد صدای همچون زمزمه نسیم و هیکل بسیار فیت(!) کراب را هم باید اضافه کرد!
حالا همه این ها چه ربطی به داستان داشت؟
هیچ ربطی!
کلا بیخودی این ها را خواندید. نویسنده فرصتی یافته بود برای ابراز زیبایی هایش.
کراب لیوان جاوی معجون بسیار کشنده را در دست گرفته بود و شنگول و شادان به طرف هکتور میرفت.
-هک؟امروز هوا خیلی گرمه. مطمئنم تشنه ات شده. بیا یه لیوان معجون خنک برات آوردم.
هکتور شال گردنش را از روی دهانش کنار زد. با هر نفس بخار غلیظی از دهانش خارج میشد.
-وینسنت؟ هوا گرمه؟ واقعا؟ پس من چرا باز دارم میلرزم؟
وینسنت از هر چه فصل زبان نفهم و وقت نشناس بود متنفر شد.
-مهم نیست.تو که همیشه میلرزی. این معجون مقویه. دمای بدن رو تنظیم میکنه. اگه گرمت باشه خنکت میکنه و اگه سردت باشه گرم میشی. تو الان خیلی تشنه ای.اینا رو نمیفهمی.
-تشنه رو بیخیال. تشه نمیخوای؟ من کلی تشه تو جیبام دارم. تشه های خوب خوب. تشه های موثر. تشه های همه فن حریف.
وینسنت هیچ علاقه ای به تولیدات شرکت هکتور(تشه) نداشت.وینسنت فقط میخواست آن معجون لعنتی را به هکتور نوشانده و او را بکشد!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

کلا هر چی پیشگویی جدید و قدیمی باشه من انجام میدم. حالا برو بیرون بذار به کارم برسم. امواج جدیدی در گوی بلورینم احساس میکنم.
بعد ارباب بفهمن که خیلی قوی شدم و بزنن نصفم کنن. من نمیخوام نصف بشم. من همینجوری کامل خوشگلم. از سیو پرسیدم. گفت اگه یه قطره از اون معجون بریزم توش مفیدیش کمتر میشه.
بايد بميري!






