جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: پنجشنبه 27 اسفند 1394 14:24
نمایش جزئیات
آفلاین
-سیبل پیشگویی جدید رو شنیدی؟

سیبل تریلانی عینک ذره بینیش رو روی بینیش جابجا میکنه. جمله ای که شنیده خیلی دور از انتظار و توهین آمیزه. باوجود این خونسردیشو حفظ میکنه: من پیشگویی جدید رو نمیشنوم لینی. من پیشگویی جدید رو انجام میدم. کلا هر چی پیشگویی جدید و قدیمی باشه من انجام میدم. حالا برو بیرون بذار به کارم برسم. امواج جدیدی در گوی بلورینم احساس میکنم.

لینی شونه هاشو بالا میندازه و میگه: من نمی دونم. ولی میگن کراب هم پیشگویی میکنه و پیشگوییاشم خیلی بهتر از توئه. تازه الان پیشگویی کرده هکتور ظرف سه روز میمیره. همه خوشحالن. جشن های بزرگی در سراسر خانه ریدل گرفته شده. منم اومدم بهت بگم اگه خواستی برو تو جشن شرکت کن. مرگ هکتور خبر مبارکی برای ارتش سیاهه.

لینی از اتاق خارج میشه و سیبل رو با کوهی از غصه تنها میذاره. کراب چطور جرات کرده کار سیبل رو انجام بده؟ چطور جرات کرده پیشگویی کنه؟ مخصوصا پیشگویی مرگ! پیشگویی مرگ و بدبختی تخصص سیبله! سیبل تمرکز میکنه و هر چی انرژی منفی داره میفرسته برای کراب که الهی نفله بشه و دستش بشکنه و وبا بگیره.

در این سوی ماجرا کراب وارد آشپزخونه ریدل میشه. درحالی که لیوانی پر از مایعی سبز رنگ در دست گرفته. توی آشپرخونه کسی جز گیبن حضور نداره.
-گیبن! تو میدونی معجون فورا بکش و حتی یه لحظه هم مکث نکن، کدومه؟

گیبن با شک و تردید به کراب نگاه میکنه و میپرسه: برای چی می خواییش؟

کراب با اعتماد به زیبایی ذاتیش لبخند دلنشینی میزنه و جواب میده: این آب سبزیجات مختلفه.تازه و پر از ویتامین. خیلی مفیده. خیلی خیلی مفیده! زیادی مفیده! من میترسم اینو بخورم قدرتم زیاد بشه. مثلا در حد ارباب! بعد ارباب بفهمن که خیلی قوی شدم و بزنن نصفم کنن. من نمیخوام نصف بشم. من همینجوری کامل خوشگلم. از سیو پرسیدم. گفت اگه یه قطره از اون معجون بریزم توش مفیدیش کمتر میشه.

گیبن به قفسه سیاه رنگی اشاره میکنه.
-اونجاس. مواظب باش. فقط یه قطره بریز. بدجوری کشنده اس.

کراب به طرف قفسه میره. شیشه معجونو پیدا میکنه و وقتی مطمئن میشه حواس گیبن پرت شده توی لیوان خالیش میکنه و با خوشحالی به طرف هکتور که در گوشه ای از حیاط خانه ریدل در حال ویبره عصرونه شه میره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: جمعه 14 اسفند 1394 03:02
نمایش جزئیات
آفلاین
كراب خواست بزند زير گريه. کراب خواست" هاى هاى" اشک بريزد و به روزگار بدش لعنت بفرستد ولى بعد متوجه شد که ريمل زده و ممکن است با گريه، بريزد. به همين علت گريه نکرد. خواست دهانش را باز كند و هر چى فحش است به تسرال ها بگويد، بگويد که در زندگى اش تسترالى مثل آن ها نديده، خواست بگويد آخه تسترال هم انقدر تسترال! خواست بگويد خيلى تستراليد! ولى بعد متوجه شد که ممکن است صورتش چروک شود و پير ديده شود به همين علت فحش هم نداد.

کراب که نه توانست گريه کند و نه حتى توانست فحش بدهد، افسرده شد. با چشمانش خيره شد به يک گوشه و حرف نزد. بعد سکته کرد، قلبش گرفت، سرطان گرفت، مغزش جا به جا شد، ماشين از رويش رد شد، خاکش کردند و سر قبرش فاتحه خواندند و خرما پخش کردند و چند اداى ديگر را هم درآورد اما وقتى ديد در تمام مدت تسترال ها با حالت نگاهش مى کنند فهميد که" هيچ وقت در زندگى با يک تسترال درد و دل نکند!". بعد از جايش بلند شد و با عصبانيت از پيش تسترال ها دور شد و تسترال ها به خنديدن ادامه دادند.

درحالى که سرش پايين بود و ناراحت، از راهرو مى گذشت که ناگهان کسى صدايش کرد.

- هى کراب!

هكتور بود. از هميشه سالم تر و شاداب تر. كراب در دل با خود گفت که چطور قرار است هکتورى با اين انرژى را بکشد؟ که ناخودآگاه جلو رفت و گردن هکتور را فشار داد.
- خفت مى کنم. بايد بميري!

کراب با تماااام توان گردن هکتور را فشار مى داد.
- بميير!

قطره هاي عرق خستگى و ترس و عذاب وجدان از پيشانى کراب شر شر پايين مى ريخت. نمى دانست ناراحت باشد يا خوشحال. به هر حال هکتور دوستش بود اصلا دوست هيچ! کراب خودش را يک فرد کاملا متشخص و فرهنگى مى دانست، لباس هاى جديدى خريده بود با يک عالمه لوازم آرايشى و حتى از آن کيف ها که مهندس ها دارند و حالا... با دو دستش گردن يکى را گرفته بود و فشار مى داد! مردم چه مى گويند اصلا؟

ولي در سمت ديگر دستور لرد بود به همين علت کراب عذاب وجدان را کنار گذاشت. صداي هکتور به خاطر فشردن گلويش به گوش نمى رسيد. کراب نزديک ده دقيقه گردن هکتور را فشار داد و وقتى عقل حکم مى کرد که آدم بعد از ده دقيقه بى هوا بودن مى ميرد، گلوى او را رها کرد. اما به محض رها کردن...

- کراب چرا منو غلغلک مى دادى؟

گويا هكتور به اين راحتي ها نمي مرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around


پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: پنجشنبه 13 اسفند 1394 23:46
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

کراب معجونی نوشیده و موفق به حرف زدن با تسترال ها شده. تسترال ها قدرت پیشگویی دارن و حاضرن این کار رو برای کراب انجام بدن. ولی یک شرط دارن. که کراب در هر شرایطی واقعیت رو بگه.
این کار اونقدرا که به نظر می رسه راحت نیست. مخصوصا وقتی طرف صحبت کراب لرد سیاه باشه.
تسترال ها از دست کراب عصبانی هستن و می خوان مجازاتش کنن.

----------------

-خب...اینطور که می بینیم تو خیلی به ما وفادار هستی! برای همین از مجازاتت منصرف می شیم و به جاش بهت پاداش می دیم. پاداشت هم یک پیشگویی دیگه اس. برو به لرد سیاه بگو...هکتور دگورث گرنجر ظرف سه روز می میره! و مواظب باش که همواره حقیقت را بر زبان رانی!

کراب شاد و خندان از محضر تسترال ها خارج شد و لبخند شیطانی روی پوزه تسترال را ندید. اگر می دید هم چیزی نمی فهمید. مواد شیمیایی و سمی موجود در کرم پودر در پوست کراب نفوذ کرده، و روی مغزش که از اول هم کاملا درست کار نمی کرد اثر گذاشته بودند.

کراب دوان دوان به طرف اتاق لرد سیاه می رفت که در راه با جادوگر بی ارزش برخورد کرد و به دلیل هیبت عظیمش فرد برخورد کننده را به کنار پرتاب نمود.
-هوی تسترال. حواست کجاس؟ مگه نمی بینی عجله دارم؟

-ما رو ببخشید که متوجه عبور شما نشدیم عالیجناب!

کراب تازه متوجه غلطی که کرده بود شد! با عجله لرد سیاه را از روی زمین بلند کرد و شاهد بلند شدن چوب دستی لرد و قرار کرفتن نوکش روی بینی خودش شد.
-آوادا...
-ارباب دست نگه دارید! پیشگویی مهمی دارم. برای همین شما رو ندیدم!

چوبدستی پایین رفت.
-بگو!

کراب سرش را مانند سیبل تریلانی کج کرد و سعی کرد صدایش را هم دورگه کند...ولی نشد! کراب ظریف تر از این حرف ها بود و سلستینا به او توصیه کرده بود زیاد به تارهای صوتیش فشار وارد نکند.
-هکتور دگورث گرنجر تا غروب آفتاب سه روز دیگر دار فانی را وداع خواهد گفت!

-و وای به حالت اگه وداع نگویه!
ظاهرا لرد سیاه اهمیتی به مرگ و زندگی هکتور نمی داد! تنها چیزی که برایش مهم بود پیشگویی بود.


یک ساعت بعد:

-یعنی چی نمی میره؟ عجب تسترالایی هستینا...شما به من گفتین سه روز دیگه می میره.

رئیس تسترال ها پوزخندی زد...و چون پوزه داشت این کارش بسیار شیک به نظر رسید.
-این مجازات تو بود...پیشگویی اشتباه!

کراب از اتاق تسترال ها خارج شد. فقط یک راه داشت...هکتور باید تا غروب آفتاب سه روز دیگر می مرد...هر طور شده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1394/12/14 0:29:51
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 بهمن 1394 16:43
نمایش جزئیات
آفلاین
- کتکم می زنین؟ یه زن ضعیف و بی گناهو؟
- نه. هیجان انگیزتر و.. ترسناک تر!
- مثلا.. مثلا تیکه تیکه م می کنید؟
- نه. ترسناک تر!
- خب.. مثلا چی؟
- می خوایم آرایشتو پاک کنیم.
-

شاید تسترال ها تسترال باشند.. شاید رییس تسترال ها از همه تسترال تر باشد، اما بالاخره آنقدر عقل دارد که از روی ظاهر هر شخص نقطه ضعفش را تا حدودی تشخیص دهد. کراب که جای خود دارد. با صورتی مملوء از انواع و اقسام آرایش های رنگارنگ به علاوه ی ناخن های لاک زده. آن هم لاک با رنگی جیغ! تشخیص نقطه ضعفش آنقدر ها هم سخت نیست، نه؟

- تو داری با این طرز نگاه کردنت ما رو تحقیر می کنی؟ الان داری به جامعه ی تسترال ها توهین می کنی؟
- چی؟!
- بازم داری تحقیرمون می کنی؟
-
- لاک هاشم پاک کنید!
- نه! نه! هر کاری بگید انجام میدم. فقط لطفا دست به آرایشم نزنید. :worry:
- هر کاری؟
- هر کاری که.. خب آره. هر کاری.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوزان بونز در 1394/11/20 17:19:17
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: دوشنبه 12 بهمن 1394 23:39
نمایش جزئیات
آفلاین
- صبر کن ببینم. شما گفتید حقیقت رو بگم. اما نگفتید به حقیقت فکر کنم.

به نظر می رسید که اگر تسترال ها دست داشتند، تسترال روبروی کراب, الان مشغول خاراندن پس کله اش می شد. ولی خب تسترال ها که دست ندارند. بعلاوه. حتی اگر دست داشتند، به نظر من باید آن را صرف انگشت به دهان کردن می کردند نه خاراندن سر. به زبان ساده تر، کسی که داشت با تسترال ها حرف میزد وینست کراب بود نه یک فیلسوف. به خاطر همین هم تسترالها، چون تسترال هستند، برای چند دقیقه در "im hanging now" به سر بردند. بلاخره یکی از آنها "گرواپ وار" پرسید:
- چه فرقی میکنه؟
- خب فرقش اینه که من می تونم به حقیقت فکر نکنم و وقتی به حقیقت فکر نکنم، و قرار باشه فقط افکارم رو به زبون بیارم در واقع دروغ نگفتم چون اصلاً به حقیقت فکر نکردم که بخوام دروغ بگم.

اگر کسی در آن لحظه به تسترال ها نگاه می کرد، می توانست ستاره هایی را که سعی می کردند دور سر تسترالی آنها بچرخند، ببیند.
- ببین این برای ما مهم نیست. تو باید حقیقت رو می گفتی. الانم چون حقیقت رو نگفتی ما مجازاتت میکنیم. یعنی... یعنی....

تسترال به طرف بزرگ قبیله شان چرخید.
- چکارش می کنیم؟
- یعنی ... یعنی....

به نظر می رسید چهره بزرگ قبیله، خودش تبدیل به علامت سوال بزرگی شده باشد. کراب پیشنهاد کرد
- آرایشم می کنین؟

اگر تسترال ها چشمغره رفتن بلد بودند احتمالاً چشم های کراب الان سوراخ شده بود. ولی خب او سخت در فکر فرو رفته بود تا یک مجازات کم دردسر برای خودش بیابد.
- ام.. شام نمیدین بخورم؟
- بعدی!
- طلاقمو می گیرین؟ ولی اینکه مجازات نیست!
- بعدی!
- کتکم می زنین؟ یه زن ضعیف و بی گناهو؟

بیشتر به نظر می رسید خود تسترال ها در حال تنبیه شدن هستند. گویی کراب برای عذاب آنها نازل شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: دوشنبه 12 بهمن 1394 00:28
نمایش جزئیات
آفلاین
نویسنده این پست حسابی مشغول خوردن لواشک بود و به جای نوشتن رولش،هر دو کلمه ای که مینوشت،یه تیکه از اون لواشک لعنتی رو میخورد.همینطوری نیم ساعت گذشت و کاراکترهای فلک زده ی داستان همینطوری مات و مبهوت مونده بودن.تا اینکه بالاخره محموله ی موردنظر تموم شد و نویسنده دستاشو روی کیبورد نهاد ...

لـرد اندکی مکث کرد و متوجه شد که این مصاحبه داره بیش از حد طول میکشه.اما اینم میدونست که رد کردنِ خبرنگاران میتونه وجهه ی مرگخواران رو خراب کنه.به همین دلیل ترجیح داد وجهشون خراب بشه و سوژه بیشتر از این منحرف نشه.بسیار محترمانه کراب و هکتور رو به داخل خونه شوت کرد و درو بست!
- هکتور وسایلتو برگردون توی اتاقت تا خودتم به معجون تبدیل نکردیم!
- ارباب معجونی که من رو تبدیل به معجون میکنه بدم خدمتتون؟

در همین میان و به صورت خیلی یهویی،یک تسترال شروع به عرعر میکنه.کراب هم که زبونشو میفهمیده،متوجه میشه که داره احضارش میکنه.با خودش فکر میکنه که شاید این تسترال یک پیشگویی مهم در چنته داشته باشه.به همین دلیل هم از حضور لرد مرخص میشه و خودشو خیلی سریع به اتاق تسترال ها میرسونه.

تسترال ها با حالت تسترال گونه به کراب نگاه میکنن و یکی شون به نمایندگی بقیه شروع به عرعر میکنه:
- عـــر عور عر عر! (تو شرطی که شورای تسترالها برات تعیین کرده بودن رو شکستی!)
- اما باور کنین عــــر عععععع عــر عـــر (اما باور بفرمایین جناب تسترال،تحت هرشرایطی داشتم حقیقت و باورهای قلبی خودمو میگفتم)
- عععععع عــــر ععععع عـور! (درهرصورت یکی از پاسخ هات به خبرنگارها درست نبود،برای اینکه اعتماد انجمن برادری تسترال هارو دوباره بدست بیاری باید یه کاری برامون انجام بدی!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام ریدل در 1394/11/12 0:35:19
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: یکشنبه 11 بهمن 1394 19:14
نمایش جزئیات
آفلاین
- بیا رو سر ما بخواب!

شاید اگر در آن لحظه، خبرنگاری در آن محل وجود نداشت، هکتور با آرامش ویبره نمیزد و به جایش به چندین تکه نامساوی تبدیل میشد که در آخر به شکم نجینی راه میافت. اما چون در آن لحظه تعداد زیادی خبرنگار در آنجا حضور داشت، پس هکتور نجات یافت و قیمه قیمه نشد و در نتیجه نجینی گرسنه ماند و از نعمت خوردن هکتور محروم شد.

- بیام ارباب؟! واقعا بیام؟ دارم میام ها!

میزان لرزش هکتور واقعا فراتر از حد استاندارد شده بود، همین موضوع موجب شد سقف ترک بخورد و حتی مقداری گچ نیز روی سر خبرنگاران بریزد. البته سودی که این موضوع داشت، این بود که لرد مقاوم سازی خانه ریدل برای زلزله های پانزده ریشتری را نیز به لیست اولویت هایش اضافه کرد.

- بله هکتور... البته این فقط یک اصطلاح بود... حالا هم میتونی بر...

- قربان؟ قربان؟ میشه خودتون رو معرفی کنید و شما هم به سوالای ما جواب بدید؟

امید لرد در جهت جمع کردن خرابکاری هکتور، به طور کامل به فنا رفت و لرد علاوه بر مقاوم سازی خانه ریدل، قیمه قیمه کردن هکتور را نیز در اولویت کارهایش قرار داد.
- خیلی خب هکتور... بیا... بهت افتخار مصاحبه کردن رو میدیم... ما بسیار ارباب بخشنده ای هستیم.

هکتور به سرعت در میان چوبدستی های خبرنگاران محاصره شد و البته کراب برای دقایقی نجات پیدا کرد.

- جناب گرنجر، آیا در خانه ریدل کمبود تخت خواب وجود داره که شما با لرد در یک اتاق میخوابید؟
- اول باید بگم که بنده دگورث هستم. دگورث گرنجر! دوم هم باید بگم که، نه... من ارباب رو دوست دارم، ارباب هم من رو دوست دارن... برای همین من هم اتاقی ارباب شدم!
- شما این موفقیت عظیمتون در معجون سازی رو مدیون چه چیزی هستید جناب دگورث گرنجر؟
- این یه استعداد ذاتی در من هستش راستش.

لرد با شنیدن جواب آخر دیگر نتوانست صبر کند، پس در حالی که میکوشید داد و فریاد به راه نیندازد، گفت:
- راستشو بخواید جناب دگورث گرنجر میخوان وسایلشون رو به اتاق من منتقل کنن!
- امم... جناب لرد سیاه... چند تا سوال دیگه باقی مونده...
- ارباب؟ ارباب؟ میشه بمونم؟ اصلا میخواید معجون "رضایت برای مصاحبه" بدم بهتون؟
- عه؟ ارباب؟ من که انقدر زیبا هستم؟ من مصاحبه نکنم یعنی؟

لرد:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: یکشنبه 11 بهمن 1394 17:36
نمایش جزئیات
آفلاین
چشمان کراب از سمت خبرنگارانِ متوقف شده به سمت لردِ مبهوت- خشمگین چرخید. کم کم داشت میترسید، ترس لطیف خانمانه ای که در وجودش با کفش پاشنه بلندی، آرام آرام و تیلیک تیلیک کنان بالا می آمد. بلاخره تمام جراتش را جمع کرد و نگاهی به پشت سرش انداخت. چیزی را که میدید موجب شد او هم به حالت مبهوت تغییر حالت دهد. باعث شد از ترس ناخن های بلند و لاک زده اش را به دهان ببرد و با صدای کلفت و عشوه ای تسترالی ابراز احساسات کند.
- اوا!

هکتور در حالی که دو پاتیل را به جای کفش در هر کدام از پاهایش کرده بود، پاتیل دیگری را بر سرش گذاشته بود و تا میتوانست به خودش معجون آویزان کرده بود ویبره زنان مقابل چشمان مبهوت خبرنگاران ایستاده بود.
- ارباب من بند و بساتمو جمع کردم برای نقل مکان به اتاقتون! یه تخت اون گوشه میزنم، یه آزمایشگاه هم بالاش!

لرد درفکر فرو رفته بود گه چه وامنشی می تواند از خودش نشان دهد. مشغول سبک سنگین کردن این بود که کدام راه پیش رویش بهتر است. کشتن هکتور در همان لحظه یا موکول کردن کشتن هکتور به پس از رفتن خبرنگار ها. اگر در آن لحظه هکتور را میکشت و قیمه قیمه میکرد یا به دختر عزیزش شام میداد ممکن بود خبرنگارها بترسند و فرار کنند و او این فرصت سیاه و زیبا را از دست بدهد. باید هر چه زودتر تصمیمی میگرفت و آن را اعلام میکرد.

ولی انگار پیش از اینکه بتواند تصمیمش را اعلام کند خبرنگاران از شوک این ورود ناگهانی هکتور بیرون آمده بودند. هنوز حتی کراب سر برنگردانده بود که صدای چیلیک چیلیک دوربین خبرنگاران دوباره به هوا بلند شد.
- شما هم اتاقی دارید؟
- مگه اتاق های اینجا کمه؟
- به مرگخوارانتون آزمایشگاه نمیدید که مجبورن از بالای تختشون استفاده کنن؟

سوال های متعدد و پشت سر هم خبرنگاران با ورود هکتور روند تازه ای به خود گرفته بود و از چهره هکتور مشخص بود که هنوز نمیداند با ورود ناگهانی و این چنینش چه خرابکاری بزرگی کرده است!

- ارباب، ارباب من شب کجا بخوابم؟ یه تخت دو نفره بزنم پیش تخت شما؟ معجون مصاحبه بدم بهتون؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: دوشنبه 28 دی 1394 12:40
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای چیلیک چیلیک دوربین‌ها که بی‌وقفه از چهره و هیکل زیبایش عکس می‌انداختند کمرنگ می‌شود. دیگر نوری که در حین عکس انداختن بر صورتش تابیده می‌شد چشمانش را اذیت نمی‌کند. حتی نگاه‌های خیره‌ی خبرنگاران که با اشتیاق منتظر پاسخ بودند نیز آزارش نمی‌دهد.

تنها دو چیز بود که در این لحظه بر او اثر می‌گذاشت. اول قول و قرارهایی بود که با تسترال‌ها گذاشته بود و او را وادار به گفتن حقیقت در هر شرایطی می‌کرد؛ و دوم لردی بود که در نزدیکی‌اش حضور داشت و منتظر شنیدن پاسخ او بود.

در ذهن وینست کرابِ مرگخوار، بدون شک این تنها لرد ولدمورت بود که می‌توانست لقب قوی‌ترین جادوگر را بگیرد. اما وینست کرابی که حالا بوسیله‌ی تسترال‌ها قدرت بینش بالاتری بدست آورده بود، شاید در جواب دامبلدور را برمی‌گزید.

وینست نمی‌خواست در اوج زیبایی(!) و جوانی و در مرز رسیدن به شهرت به دستان توانمند لرد ولدمورت آن هم به خاطر یک سوال کشته شود.

از طرفی وینست نمی‌دانست گفتن باور قلبی‌اش هم جزء واقعیت‌ها محسوب می‌شود یا خیر؟ نمی‌توانست از دست دادن قدرت پیشگویی‌اش را تصور کند، زیرا که آن به معنای دور شدن از شهرتی که به حق شایسته‌ی او و زیبایی بی‌نظیرش بود می‌شد.

دوباره صدای چیلیک چیلیک دوربین‌ها، نور فلش‌های پیاپی آن، و چشمانی که به او زل زده بودند در پیش چشمانش پررنگ می‌شود. باید هرچه سریع‌تر پاسخی می‌داد...

- به نظر من قوی‌ترین جادوگر سیاه در طول کل تاریخ، لرد ولدمورت هستش!

کراب این را بر زبان می‌راند و به متوقف شدن لحظه‌ای تمام صداها و نورهای اطراف زل می‌زند. آیا آن‌ها سیاه را شنیده بودند؟ اگر شنیده بودند آیا این جواب آن‌ها را قانع می‌کرد و سراغ سوال بعدی می‌رفتند یا...؟

پاسخ‌ها همه و همه در پست‌های بعدی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: دوشنبه 28 دی 1394 02:43
نمایش جزئیات
آفلاین
وينسنت با ديدن خبرنگارها و دوربين، جيغ زنان صحنه را ترک کرد. به اتاقش رفت و کمد لباس ها را باز کرد. البته "در" كمد لباس ها را باز كرد ولي وينسنت وقتي براي جمله بندي درست نداشت. مسائل مهم ترى بود که بايد درباره شان فکر مى کرد.
- واى چى بپوشم؟

و شروع کرد به پرتاب کردن لباس ها.
- نه اين نه! اينم که چاق نشونم ميده! اينم که لودو برام خريده... آخه اينم شد شوهر؟

ظلم هايي كه شوهرش لودو در حقش كرده بود را به ياد آورده و در حال اشک ريختن بود که چشمش به يک لباس خورد. چشمان وينسنت از خوشحالى برق زد؛ به نظر مناسب مى رسيد.

در حالى که خبرنگارها هاج و واج هنوز در شوک رفتار عجيب وينسنت بودند و ولدمورت از عصبانيت دندان هايش را به هم فشار مى داد ناگهان صداى تق و توقى شنيده شد. همه ى نگاه ها به سمت صدا بازگشت.

وينسنت کراب كه دامن صورتى گل دارى پوشيده بود، کفش هايى به همان رنگ به پا کرده و در آخر گل صورتى اى را کنار گوشش گذاشته بود به سمت خبرنگاران آمد.

چند خبرنگار جلو رفته و تند تند عکس گرفتند. وينسنت با حالت هاى نيم رخ، تمام رخ، سه رخ و لبخند وينستيزا برايشان مدل داد. سپس يکى از خبرنگاران جلو آمد و مجددا چوبدستى اش را جلوى دهان وينسنت گرفت.
- سلام ما براى تهيه ى کارت هاى قورباغه اى مى خواستيم چندتا سوال ازتون بپرسيم.

وينست داشت مشهور مى شد و اگر اين اتفاق مى افتاد ديگر نيازى به پول هاى لودو نداشت. همه به زيبايى اش پى برده و عکسش را به ديوارها مى زدند. از تصور آينده ى درخشانش با خوشحالي پلک زد و موافقتش را اعلام کرد. خبرنگارها جلو آمدند.
- خب سوال اول، آماده ايد؟

وينسنت در دلش زمزمه کرد.
-مرلينا، دستم به دامن همسرت مورگانا، کمک کن تا من مشهور شم!

و بعد با صداي بلند گفت:
- بله آماده ام.
- به نظر شما قوى ترين جادوگر، لرد ولدمورت هستش يا دامبلدور؟!

لبخند روى لب هاى کراب خشکيد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around