جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

33 کاربر(ها) آنلاین هستند (32 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
32 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] ماجراهای مردم شهر لندن

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 دی 1402 20:31
نمایش جزئیات
آفلاین
باران روی شیشه ها می رقصید و خود را به نمایش می گذاشت.
بخار قهوه تمامی اتاق را پر کرده بود. این اتاق همان اتاقی بود که تا یازده سالگی اش شب ها آنجا می خوابید.
اتاقی با کاغذ دیواری بنفش کم رنگ و یک میز که در کنجش قرار داشت.
نگاهی به پرده ها انداخت. آنها کاملا خاک گرفته بودند. آخرین شبی که آنجا خوابیده بود،ستاره های چسبیده بر روی سقف اتاقش نمایان بودند.
او هیچ وقت از آن لحظه ها لذت نبرده بود و حالا که از آن خانه رفته بود خيلي دلش می خواست دوباره به آنجا برگردد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I've always liked to play with fire
پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 دی 1402 19:06
نمایش جزئیات
آفلاین
چند روزی بود که کسی ازش خبری نداشت. تنها خودش را در اتاقش حبس کرده بود و با کورجیمن، موجود ایده ساز وقت می گذراند. کوردیمن، هرگاه به شخصی می رسید، بلافاصله چندین ایده در سر او می انداخت و به زندگی او کمک می کرد. اما حالا بیشتر از یک هفته بود که با نیوت در یک اتاق حبس شده بود و خبری از ایده های نابش نبود. شاید کورجیمن خسته بود و ایده سازیش کار نمی کرد یا نیوت حال ایده گیری نداشت. به هرحال اوضاع اونطور که باید پیش نمی رفت.
نامه هایی خوانده نشده از دوستان، آشنایان، همکاران و چندین نامه تبلیغاتی روی هم جمع شده بود که نیوت از دم در جمع می کرد و بدون خواندن در گوشه ای می انداخت. نظرش به نامه ها جلب شد و به سمت آنها رفت و اولین نامه را برداشت به امید اینکه ایده ای یا چیزی مثل آن دستگیرش شود.
آن را باز کرد:

نقل قول:
سلام نیوت عزیز

گرچه خبری ازت ندارم، اما امیدوارم حالت خوب باشد.
هفته خوبی را نگذراندم. چون می خواستم دارویی را که غیر قانونی برای درمان پدرم خریده بودم، به او بدهم و چون نامه ها چک می شوند توسط وزارت جادو، داروی من هم ضبط شد و حالا پدرم حالش بسیار بد است.
ببخشید اگر سرت را درد آوردم، فقط ضمن صحبت با یه نفر اینرا باهات در میان گذاشتم! ای کاش میشد جوری که کسی نفهمد آن نامه را به پدر می نوشتم، درواقع جوری که فقط من و اون بفهمیم1



دوست دارت!
الیزابت...



ناگهان خنده ای به صورت نیوت و کورجیمن نشست. قلم پرش را برداشت. اول دفترش با خطی درشت نوشت:

پروژه جدید: زبان منداسکی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1402/10/26 23:06:14
.یادگار گذشتگان.



با خود میگفتم اوضاع بهتر میشه و روزای خوبم میبینی!
الان فهمیدم خیر! اوضاع، اصلا اوضاعی نی!



تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: شنبه 23 دی 1402 11:15
نمایش جزئیات
آفلاین
نیمه شب بود و نوری نقره ای اطراف را روشن میکرد.
با هر ضرب و زوری که شده از دست فلیچ و گربه اش فرار کرده بود و از برخورد با اسنیپ که عادت داشت شب ها در هاگوارتز بگردد و مچ بچه های خلافکار را بگیرد ، جلوگیری کرده بود.

خب این خودش ی موفقیت به حساب می آمد،نه؟

حتی نمیدانست چرا آنقدر یهویی تصمیم به همچین کاری گرفته بود...شاید حس میکرد فشاری سنگین رویش است، یا حس میکرد کلمات از درون خفه اش خواهند کرد، و یا حتی دلتنگ شده ...اما هرچه بود به این کار نیاز داشت.

به ماه نگاه کرد؛اشک هایش روی گونه هایش جاری شدند و پایین روی سنگ ها ریختند.صدای هق هق گریه اش سکوت شب را شکست.

مطمئن بود او بین ابرهای تاریک قایم شده و یواشکی به او نگاهی می اندازد.

پس تصمیم به صحبت گرفت.

_مگه نمی گفتی تنهات نمیذارم،هان؟ چیشد؟ میبینم زدی زیر قولت...مگه قرار نبود همیشه کنارم باشی؟ چرا من رو تنها ول کردی؟

خسته بود...
_چرا؟
اشکی ریخته شد و دخترک بر زمین افتاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
یک مرگخوار اسلیترینی
پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: جمعه 22 دی 1402 15:25
نمایش جزئیات
آفلاین
قطرات درشت باران بر موهایش می‌بارید و قطرات آب از لباسش چکه میکرد، ولی سرما بر او اثری نداشت، سالها بود که دیگر سرما او را آزار نمی‌داد، بلکه به آن عشق میورزید. اگر چیزی را در این دنیا هنوز دوست می‌داشت برف و باران و باد سرد بود، از چیز های دیگر دل کنده بود.

با پوزخند به افراد اندک حاضر در خیابان، که خود را محکم در پالتو های ضخیمشان چپانده بودند نگاه کرد. چقدر ضعیف و شکننده بودند، چتر ها را بالای سر خودشان برافراشته بودند و چه احمقانه سعی می‌کردند خود را از نعمتی که به آنها هدیه شده بود دور نگه‌دارند.
-تموم عمرم از چترها متنفر بودم، هنوزم همینطور. چترها مردم رو از رحمت دور نگه میدارن.

به برج های کدر و بدرنگی که ماگل ها در بی سلیقگی تمام ساخته بودند، نگاه کرد و به این اندیشید که بی عدالتی دور از دنیای جادویی هم موج می‌زند، صاحبان طبقات بالاتر، آسمان را هم خریده بودند و حتی آن را هم از مردم عادی گرفته بودند.

همیشه همینطور بود. زندگی بارها و بارها به او آموخته بود که ضعیف تر ها خود را به در و دیوار میزنند تا زنده بمانند، زندگی کردن، متعلق به قوی‌ترها بود، به ثروتمندان.
- از این ساختمونا هم متنفرم. چطور جرئت میکنن به آسمون هم چنگ بندازن.

از دنیا هم متنفر شده بود؟ جوابی نداشت. دیگر برای هیچ سوالی جوابی نداشت، حتی اگر نامش را هم می‌پرسیدند جوابی نمیداد. از پوچی پر شده بود.

به قدم هایش ادامه داد، هیچ عجله ای نداشت، آرام و با حوصله راه می‌رفت چون جایی برای رفتن نبود، مقصدی نداشت، مهم فقط قدم زدن بود‌. می‌خواست انقدر راه برود که یا به آخر دنیا برسد یا به آخر عمرش.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکارلت لیشام در 1402/10/22 15:28:46
ویرایش شده توسط اسکارلت لیشام در 1402/10/22 15:29:21
پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 21 دی 1402 22:33
نمایش جزئیات
آفلاین
در را باز کرد. دری که سالیان سال انجا بود و ورود سال اولیا به هافلپاف را تبریک می گفت . دری که باوجود روغن کاری نکردنش انقدر جیر جیر نمیکرد .
وارد سالن شد. در گوشه ی اتاق تعدادی بالشت افتاده بود . مشخص بود صاحب ان بالشت ها کیست .
به سمت کمد هلگا رفت تا شاید چیزی در انجا پیدا کند اما جز یک ماهیتابه که متعلق به اریانا دامبلدور بود و چند تیکه کاغذ چیز دیگری پیدا نکرد .
روی چند کاغذ اول عکس دوران وارد شدن او به هافلپاف و قبل از او بود . در زیر یکی از عکس نوشته شده بود:
گرفته شده در ۱۳۹۷/۶/۱۱
دست خط رز زلر را داشت .
آن خانه ای که جدایی از آن امکان ناپذیر بود حالا تبدیل شده بود به اتاقکی که وابستگی به آن فایده ای نداشت‌. ‌‌‌‌
به اتاق پاتریشیا رفت تا برای آخرین بار انجا را ببیند . درون اتاق یک میز کوچک قرار داشت که روی ان یک لیوان آب کدو حلوایی بود. مشخص بود که خیلی وقته انجا مانده است.
موقعه ی خروج از اتاق پایش به چندین کاغذ برخورد کرد. روی آن ها را خواند : بهترین آینده را برای خود بسازدید.
باید از همان اولش هم می دانست که روزی باید از هم جدا شوند . لبخند تلخی زد . پشت همان کاغذ نوشت :
برایتا آرزوی موفقیت دارم و تا زمانی که بر گردید منتظرتان میمانم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I've always liked to play with fire
پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 21 دی 1402 18:48
نمایش جزئیات
آفلاین
تا حالا شده حس کنین از همه چیز و همه کس داره بهتون فشار میاد؟ تاحالا شده حس کنید کسی وجود نداره که درکتون کنه و توی این دنیای بزرگ تنهای تنهایید؟ توی این زمان ها چی بهتون کمک میکنه به خودتون بیایید؟ چی بهتون کمک می کنه که سرحال بیاید و زندگی اتون رو ادامه بدید؟ اصلا تاحالا این سوال ها رو از خودتون پرسیدین؟ این سوال ها سوال هاییست که هفته هاست ذهن هیزل را به خود درگیر کرده است اما جوابی درست که بتواند به کمک ان از این وضع اشفته دراید پیدا نمی کند.
شما چه؟ شما می توانید جوابی برای این سوالات پیدا کنید؟ ایا می توانید هیزل را از این اشفتگی درون نجات دهید؟

دراز کشید بود و به اسمان بزرگ ابی تیره زل زده بود.ستاره های درخشان به او چشمک میزدند. سکوتی پایان ناپذیر میان او و کای برقرار شده بود که تنها هیزل می توانست این سکوت را بشکند.

-کای؟
-چی شده هیزل؟

هیزل اشاره کنان به ستاره ای که به انها چشمک می زد چیزی را به ارامی صدای جیرجیرک زمزمه کرد.

-اون ستاره ماست.
-ستاره ما؟
-ستاره من و لوناست. اون شب بهم گفت که هر وقت دلت برام تنگ شد به ستاره امون نگاه کن

کای که میدانست حالا باید خاطره دیگری از کودکی هیزل بشنود اهی کشید.

-شروع کن.

22 سال قبل

-هی هیزل!
-چیه؟
-دوستم میگه که کسایی که خیلی همو دوست دارن یه نشونه برای این دوست داشتنشون میزارن.
-یه نشونه؟
-اره یه نشونه! مثل یه ستاره تو اسمون!
-میشه ما هم یه نشونه بزاریم؟
-چرا که نشه!اصلا خودت ستاره امون رو پیدا کن!


هیزل به ستاره های اسمان نگاه کرد.همه انها بسیار زیبا بودند. ناگهان متوجه ستاره قرمزی شد که به او چشکم می زد.

-این چطوره؟!
-عالیه!

سپس هیزل کوچولو را محکم بغل کرد.

-این هم نشونه دوستیمون! دیگه هیچی نمی تونه این دوستی رو خراب کنه

حال

-بهم دروغ گفت!اشتباهه! الان ما از هم جداییم! و هیچ توضیحی راجع بهش نداریم...
-هیزل! تو اونو مقصر میدونی؟
-نه معلومه که نه! چرا باید اونو مقصر بدونم؟!
-پس کیو مقصر میدونی؟
هیزل رویش را از کای برگرداند.

-مرگ.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هیزل استیکنی در 1402/10/22 14:53:49
{زِندِگیــت هَمون رَنگـی میشِـہ که خودِت نَقاشـیش میکُنـے🎨🦋}


پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 14 دی 1402 17:37
نمایش جزئیات
آفلاین
داشت تکالیفش را انجام میداد. یک مقاله پنجاه سانتی متری تاریخ جادوگری و...

وقتی نصف مقاله را نوشت، دیگر فقط پنج دقیقه تا جلسه ی درس دفاع در برابر جادوی سیاه بود. سریع وسایلش را جمع کرد و به سوی کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه رفت.

خوشبختانه، موقعی که رسید هنوز پروفسور نیامده بود.

آن جلسه در مورد لولوخرخره ها بود. پروفسور نویل لانگ باتم را برای مبارزه با لولو خرخره انتخاب کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
یک گریفندوریتصویر تغییر اندازه داده شده!
پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: جمعه 10 آذر 1402 22:27
نمایش جزئیات
آفلاین
باران می آمد. جینی در باران قدم میزد. باران را دوست داشت.
باران نقش ها بر روی زمین افکنده بود. در آن لحظه هیچ چیز مهم نبود. هیچ چیز
قدم قدم به سوی خانه بازگشت. خانه ای ساکت و آرام. نه یعنی پر سر و صدا و پر شور. به سوی امید بازگشت. به سوی امید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
یک گریفندوریتصویر تغییر اندازه داده شده!
پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: جمعه 10 آذر 1402 18:11
نمایش جزئیات
آفلاین
آن لحظه، عجیب ترین لحظه برای من بود.
آن وقت که فهمیدم باد هم آرزویی دارد!
وقتی باد، در گوش قاصدک به زبانی که نمیفهمیدم هو هوکنان چیزی گفت و آن را آهسته فوت کرد و به این طرف و آن طرف به رقصی همراه با پرواز درآورد و دانه دانه، قاصدک هارا با پروانه ها همراه کرد !✨️✨️✨️

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: جمعه 10 آذر 1402 15:29
نمایش جزئیات
آفلاین
عصر بود .اتاقی که به اختراع معجون جدید اختصاص داده شده بود پر بود از بخار و دود های رنگارنگ هوا گرم و خفه بود و تنفس مشکل،اما کار همچنان ادامه داشت
دختر جوانی گوشه اتاق روی یک پاتیل خم شده بود و مواد مختلف را درون پاتیل میریخت
-خب اینو که ریختم دوبار در جهت عقربه ساعت، یه بار برعکس و حالا این یکی
صدای اعتراض از طرف دیگر اتاق بلند شد
-اه واقعا امیدوارم این دیگه آخریش باشه، دیگه از شکست خوردن خسته شدم خسته!
-از تو که اختراع زیاد داری این حرفا بعیده!به نظر من که نزدیک و نزدیک تر میشیم، تو برو استراحت کن.
باخودش فکر کرد این حتما اخریشه من حسش میکنم جادویی و خاص این یه افتخار واقعیه اگه همه چی درست پیش بره
ظرفی رو از معجون پر کرد و روی میز گذاشت
-بهت تبریک میگم حدست کاملا درست بود.
با لبخند برگشت و عقب نگاه کرد اما با دیدن آن صحنه لبخندش خشک شد
چوبدستی همکارش با حالت تهدید آمیز به سمت او نشانه رفته بود
-یه چیزی رو یادت نرفته عزیزم؟مهم ترين قانونی که وجود داره اینه اگه میخوای یه کاری عالی انجام بشه تنها انجامش بده. پوزخند زد یا حداقل اینجوری وانمود کن.
اما همیشه زندگی روی خوب اش را نشان نمیداد . تا ابد ماه پشت ابر نمی ماند.
عکس العمل دختر سریعتر از او بود قبل ازینکه بتواند واکنشی نشان دهد با دستان بسته به دیوار میخ شده بود.
-متاسفانه تصورت غلط از آب دراومد من اونی نیستم که فکر میکردی.
اثر معجون تغییر شکل از به این رفت و شکل واقعی دختر آشکار شد
-حدس میزدم فقط باید مطمئن میشدم. پس اونا رو هم همینجوری کشتی فکر کردی کسی خبر دار نمیشه؟ تقاص کارتو پس میدی به دست من خواهی مرد
-تو، تو مأمور احمق نمیتونی منو بکشی طبق قانون من ته تهش میرم ازکابان
-هه قانون! وقتی قانون عادل نباشه عدالت رو وجدان تعیین میکنه
نور سبز رنگ از چوبدستی شلیک شد
شب بود و هوا خنک و قابل تنفس، با این تفاوت که در میان تاریکی جسدی افتاده بود.

افرادی که لایک کردند