تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
67 کاربر(ها) آنلاین هستند (40 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
66
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
انتخابات بیستویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد
نامنویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آمادهاید برنامههایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.
مهلت ثبتنام: ۲ تا ۵ مهر
نامنویسی نامزدها
۰روز
۰۰ساعت
۰۰دقیقه
۰۰ثانیه
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
منظومه چهارگانه اشعار
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
2 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/31
تولد نقش: 1403/02/08
آخرین ورود: پنجشنبه 12 شهریور 1405 23:47
از: مرز بین نور و تاریکی
پستها:
327

از درون دل تاریخ جوانان وطن
به جگر خون گران میجوشد
آه از آنست که سرچشمه این ظلم بزرگ
خود لباس مردمان پاک را میپوشد
به دعا و منبران های فریب
از سرسفره ی ما، سینه زنان میدزدند
بر لبانش حیدر و، ذوالفقارش هم تفنگ
به خفه کردن فریاد زنان میکوشند
دو و سی هزار تن هم وطنم هم که برش چیزی نیست
گر در آن کف پر از بمب اتم بود، نصف دنیا را، به نام اعتقاد میکشتند...
(ضمیر ایراد نداره)
به قلم زاخاریاس اسمیت
ملقب به زاخار اصلی
امیرحسین
به جگر خون گران میجوشد
آه از آنست که سرچشمه این ظلم بزرگ
خود لباس مردمان پاک را میپوشد
به دعا و منبران های فریب
از سرسفره ی ما، سینه زنان میدزدند
بر لبانش حیدر و، ذوالفقارش هم تفنگ
به خفه کردن فریاد زنان میکوشند
دو و سی هزار تن هم وطنم هم که برش چیزی نیست
گر در آن کف پر از بمب اتم بود، نصف دنیا را، به نام اعتقاد میکشتند...
(ضمیر ایراد نداره)
به قلم زاخاریاس اسمیت
ملقب به زاخار اصلی
امیرحسین
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/31
تولد نقش: 1403/02/08
آخرین ورود: پنجشنبه 12 شهریور 1405 23:47
از: مرز بین نور و تاریکی
پستها:
327

در کنارم هرگزی، در نگاهم نیستی
ای به قربان خیالت در دلم، گو کیستی
صبح آمد و باز هم تو کنارم نیستی
من هر لحظه به یاد تو ام و، تو به یادم نیستی
مجموعه ای از آثار عشق و نفرت
زاخاریاس اسمیت
ملقب به زاخار اصلی
ای به قربان خیالت در دلم، گو کیستی
صبح آمد و باز هم تو کنارم نیستی
من هر لحظه به یاد تو ام و، تو به یادم نیستی
مجموعه ای از آثار عشق و نفرت
زاخاریاس اسمیت
ملقب به زاخار اصلی
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/31
تولد نقش: 1403/02/08
آخرین ورود: پنجشنبه 12 شهریور 1405 23:47
از: مرز بین نور و تاریکی
پستها:
327

عشق هیولای عجیبیست؛ با پروراندن شوق و میل غیر قابل کنترلی به قلبت زخم ها میزند و نمکی از ترس به روی آن می پاشد.
ترس از دست دادن. ترس نبودن. ترس نخواستن. هرچه این احساس در تو عمیق تر باشد زخم ها و سوزش وسیع تری نصیبت میشوند.
هر قدمت را در این راه با ترس و لرز برمیداری، مبادا که او برنجد؛ هر پیام را چند بار ویرایش میکنی مبادا که بد به نظر برسد. هر پیامش را به چشم میکشی حتی اگر تنها یک استیکر باشد.
عشق جنونی زیباست. تنشی غیر قابل کنترل در بند بند وجود است که گاه آرزو میکنی کاش نبود اما بی درنگ زبانت را گاز میگیری.
جگرت خون میشود اما او نمیبیند. برای او زندگی میکنی اما او نمیداند.
عاشق معمولا پایان تلخی نصیبش میشود اما چندان برایش مهم نیست. زیرا به تلخی مسیر عادت کرده است...
باورم کن
عشق یک طرفه از شکست عشقی بد تر است. عشق یک طرفه مسیری بی پایان و دردناک دارد. در بیابان سوزانی قدم میگذاری که هر قدم پایت را میسوزاند ولی مقصدی نمیبینی. میسوزی ولی نمیرسی؛ میسازی ولی کسی وارد خانه ی تو نمیشود. تحملش کار هرکسی نیست. میترسی از خودت خرج کنی چون معلوم نیست بازگشتی دارد یا نه. ترس، ترس ترس.
اما شکست خوردن در این راه شیرین است. خاطراتی را از دختری حمل میکنی که زیبایی و مهربانی اش بی انتها بود. به بختت آفرین میگویی که چندی توانستی با او هم کلام شوی.
احساست را به خاطر میآوری و به خود میبالی.
باورم کن؛ عشق یک طرفه از شکست عشقی بد تر است
عاشقان صبر ایوب دارند
زاخاریاس، بدون اسمیت
معروف به زاخار فرعی
ترس از دست دادن. ترس نبودن. ترس نخواستن. هرچه این احساس در تو عمیق تر باشد زخم ها و سوزش وسیع تری نصیبت میشوند.
هر قدمت را در این راه با ترس و لرز برمیداری، مبادا که او برنجد؛ هر پیام را چند بار ویرایش میکنی مبادا که بد به نظر برسد. هر پیامش را به چشم میکشی حتی اگر تنها یک استیکر باشد.
عشق جنونی زیباست. تنشی غیر قابل کنترل در بند بند وجود است که گاه آرزو میکنی کاش نبود اما بی درنگ زبانت را گاز میگیری.
جگرت خون میشود اما او نمیبیند. برای او زندگی میکنی اما او نمیداند.
عاشق معمولا پایان تلخی نصیبش میشود اما چندان برایش مهم نیست. زیرا به تلخی مسیر عادت کرده است...
باورم کن
عشق یک طرفه از شکست عشقی بد تر است. عشق یک طرفه مسیری بی پایان و دردناک دارد. در بیابان سوزانی قدم میگذاری که هر قدم پایت را میسوزاند ولی مقصدی نمیبینی. میسوزی ولی نمیرسی؛ میسازی ولی کسی وارد خانه ی تو نمیشود. تحملش کار هرکسی نیست. میترسی از خودت خرج کنی چون معلوم نیست بازگشتی دارد یا نه. ترس، ترس ترس.
اما شکست خوردن در این راه شیرین است. خاطراتی را از دختری حمل میکنی که زیبایی و مهربانی اش بی انتها بود. به بختت آفرین میگویی که چندی توانستی با او هم کلام شوی.
احساست را به خاطر میآوری و به خود میبالی.
باورم کن؛ عشق یک طرفه از شکست عشقی بد تر است
عاشقان صبر ایوب دارند
زاخاریاس، بدون اسمیت
معروف به زاخار فرعی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/10/11
تولد نقش: 1402/10/13
آخرین ورود: دوشنبه 19 شهریور 1403 12:23
از: خلافکارا متنفرم!
پستها:
266

همانطور که ابرهای سیاه اندوه دورم را گرفته بودند،
همانطور که آسمان آبی خودش را از ما پنهان میکرد،
نمیدانستم باید چهکار کنم، قدرت کافی نداشتم!
اما یک روز صبح از خواب بیدار شدم،
آسمان آبی بود، خورشید درخشان و تو در کنارم.
ابرهای سیاه را از من دور کرده بودی،
اندوه را از من گرفته بودی و خوشحالم کرده بودی!
هیچ تشکری برای تو به اندازهی کافی نبود،
اما حالا نوبت من است که به تو کمک کنم.
همانطور که آسمان آبی خودش را از ما پنهان میکرد،
نمیدانستم باید چهکار کنم، قدرت کافی نداشتم!
اما یک روز صبح از خواب بیدار شدم،
آسمان آبی بود، خورشید درخشان و تو در کنارم.
ابرهای سیاه را از من دور کرده بودی،
اندوه را از من گرفته بودی و خوشحالم کرده بودی!
هیچ تشکری برای تو به اندازهی کافی نبود،
اما حالا نوبت من است که به تو کمک کنم.
افرادی که لایک کردند
با یه کتاب میشه دور دنیا رو رفت و برگشت، فقط کافیه بازش کنی.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/06
تولد نقش: 1403/01/07
آخرین ورود: پنجشنبه 10 آبان 1403 07:04
از: وسایل گلدوزیم و گلام فاصله بگیر.
پستها:
107

آن لحظه که اولین بار دیدمت را یادت هست؟
درخشش چشمان دریایی ات را یادت هست؟
زندگی آن زمان چه زیبا بود!
لحظه های خوشی امان چه کوتاه بود!
ما بودیم و سرمستی جوانی؛
بدون حضور همان که می دانی.
اکنون آن پرده تو را می برد به جایی که نمی دانم؛
برنخواهی گشت؛ می دانم، می دانم!
کاش می توانستم نگذارم بروی؛
مگر قول ندادی بی من جایی نروی؟
چرا سر قولت نماندی؟
مگر نباید با من می ماندی؟
زمان با هم بودنمان در شیون آواراگان
پرسه زدنمان در میان درختان
هرگز تکرار نمی شوند؛
هرگز بر نمی گردند؛
آن چشمان دریایی، دگر مرا نمی نگرند؛
آن لبهای لعل گون، دیگر نمی خندند...
آیا آن زمان که من هم پرواز می کنم و دگر بار به سویت می آیم؛
منتظرم می مانی؟ می فهمی کجایم؟
نبودنت تنهایی را دگر بار به من هدیه می کند
و مطمئنم این هدیه را دوست نخواهم داشت.
درخشش چشمان دریایی ات را یادت هست؟
زندگی آن زمان چه زیبا بود!
لحظه های خوشی امان چه کوتاه بود!
ما بودیم و سرمستی جوانی؛
بدون حضور همان که می دانی.
اکنون آن پرده تو را می برد به جایی که نمی دانم؛
برنخواهی گشت؛ می دانم، می دانم!
کاش می توانستم نگذارم بروی؛
مگر قول ندادی بی من جایی نروی؟
چرا سر قولت نماندی؟
مگر نباید با من می ماندی؟
زمان با هم بودنمان در شیون آواراگان
پرسه زدنمان در میان درختان
هرگز تکرار نمی شوند؛
هرگز بر نمی گردند؛
آن چشمان دریایی، دگر مرا نمی نگرند؛
آن لبهای لعل گون، دیگر نمی خندند...
آیا آن زمان که من هم پرواز می کنم و دگر بار به سویت می آیم؛
منتظرم می مانی؟ می فهمی کجایم؟
نبودنت تنهایی را دگر بار به من هدیه می کند
و مطمئنم این هدیه را دوست نخواهم داشت.
افرادی که لایک کردند
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر
جین ایر
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/31
تولد نقش: 1403/02/08
آخرین ورود: پنجشنبه 12 شهریور 1405 23:47
از: مرز بین نور و تاریکی
پستها:
327

از آخرین پیام پنج روز گذشته
(با لحن آرام و تا حدی دلنوشته خوانده شود)
با تشکر، زاخاریاس اسمیت
ملقب به زاخار اصلی
nadie رو به اسپانیایی سرچ کنید.
(با لحن آرام و تا حدی دلنوشته خوانده شود)
از کجا شروع کنم؟
نقل ماجرایی را که یک عشق چقدر میتواند در آن بزرگ باشد
عشقی کهن تر از دنیای فانی،
شیرین تر از لذت لب ها
و عمیق تر از اقیانوس پشت پلک هایش
حقیقتی ساده در وصف قانون این دنیا
احساساتی بی ریا و اعترافی بی تزویر
از کجا شروع کنم؟
با اولین سلامش
معنایی وسیع به دنیای پوچم داد
به جهان قسم که گرم تر از حرارت عشقش وجود نخواهد داشت
نه در زمان، و نه در مکانی دیگر
با اولین قدمش در این دنیا
هدیه ای ویژه از به زمین عطا کرد
هدیه ای مفتخر از جنس افتخار
برای این تولد مبارک
با اولین قدمش در زندگیام،
شروع به پر کردن قلبی خالی از خاص ترینِ چیزها کرد
خاص مثل موهایی به تاریکی کهکشان بی پایان،
دست هایی روشن تر از شیشه،
لبخندی معصوم و نگاهی سرکش،
با ظاهری چو طلعت خورشید و باطنی از جنس نور مهتاب
به راستی کِی می توان با یاد او تنها بود؟
به نظر تو ی خاننده، آیا میتوان طول عشق را با ساعت اندازه گرفت؟
شاید؛ ولی قطعا برای آن به به ساعتی نیاز دارم که در دست خداست
احتمالا تا پایان تمام مسیر زندگی ستارگان طول خواهد کشید...
و شاید هم تا ابد
افسوس که اینک او تنها در دلم با من زنده است
چه خوش بود زمانی که بعد از مرگش،
فکر او را از دلم بیرون کردم و او برای اثبات عاشقیاش
از پنجره سرم وارد شد
حال و اکنون من با هم صحبتی او میگذرد
من در کلام با او صحبت میکنم و او با یادآوری خاطرات پاسخ میدهد
من در کذشته جا ما ماندهام
قبل از او در تمام جمع ها تنها بودم
بعد از او در تمام دنیا
چه چیز غمناک تر از خوابیست که از زندگی شیرین تر است؟
چه چیز شور تر از اشک هایم، زمانیست که از خواب تو بیدار میشوم؟
شاید دیگران تو را در خاک در رها کرده باشند
شاید با پاک کن روانشناسان یاد تو را از دل پاک کرده باشند
ولی من نقش تو را دل کندم و بر دیوار زندگی کوبیدم
از چشمان تو نگاه کردم و با دستانت جهان را در آغوش کشیدم
تو نرفتی، من رفتم. من تو شدم و خود قبلیم را در زمان رها کردم
باشد که آسوده بخوابی نادیه عزیز
نقل ماجرایی را که یک عشق چقدر میتواند در آن بزرگ باشد
عشقی کهن تر از دنیای فانی،
شیرین تر از لذت لب ها
و عمیق تر از اقیانوس پشت پلک هایش
حقیقتی ساده در وصف قانون این دنیا
احساساتی بی ریا و اعترافی بی تزویر
از کجا شروع کنم؟
با اولین سلامش
معنایی وسیع به دنیای پوچم داد
به جهان قسم که گرم تر از حرارت عشقش وجود نخواهد داشت
نه در زمان، و نه در مکانی دیگر
با اولین قدمش در این دنیا
هدیه ای ویژه از به زمین عطا کرد
هدیه ای مفتخر از جنس افتخار
برای این تولد مبارک
با اولین قدمش در زندگیام،
شروع به پر کردن قلبی خالی از خاص ترینِ چیزها کرد
خاص مثل موهایی به تاریکی کهکشان بی پایان،
دست هایی روشن تر از شیشه،
لبخندی معصوم و نگاهی سرکش،
با ظاهری چو طلعت خورشید و باطنی از جنس نور مهتاب
به راستی کِی می توان با یاد او تنها بود؟
به نظر تو ی خاننده، آیا میتوان طول عشق را با ساعت اندازه گرفت؟
شاید؛ ولی قطعا برای آن به به ساعتی نیاز دارم که در دست خداست
احتمالا تا پایان تمام مسیر زندگی ستارگان طول خواهد کشید...
و شاید هم تا ابد
افسوس که اینک او تنها در دلم با من زنده است
چه خوش بود زمانی که بعد از مرگش،
فکر او را از دلم بیرون کردم و او برای اثبات عاشقیاش
از پنجره سرم وارد شد
حال و اکنون من با هم صحبتی او میگذرد
من در کلام با او صحبت میکنم و او با یادآوری خاطرات پاسخ میدهد
من در کذشته جا ما ماندهام
قبل از او در تمام جمع ها تنها بودم
بعد از او در تمام دنیا
چه چیز غمناک تر از خوابیست که از زندگی شیرین تر است؟
چه چیز شور تر از اشک هایم، زمانیست که از خواب تو بیدار میشوم؟
شاید دیگران تو را در خاک در رها کرده باشند
شاید با پاک کن روانشناسان یاد تو را از دل پاک کرده باشند
ولی من نقش تو را دل کندم و بر دیوار زندگی کوبیدم
از چشمان تو نگاه کردم و با دستانت جهان را در آغوش کشیدم
تو نرفتی، من رفتم. من تو شدم و خود قبلیم را در زمان رها کردم
باشد که آسوده بخوابی نادیه عزیز
با تشکر، زاخاریاس اسمیت
ملقب به زاخار اصلی
nadie رو به اسپانیایی سرچ کنید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1403/4/21 0:36:04
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1403/4/21 0:43:40
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1403/4/21 0:43:40
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/31
تولد نقش: 1403/02/08
آخرین ورود: پنجشنبه 12 شهریور 1405 23:47
از: مرز بین نور و تاریکی
پستها:
327

میدونم قرار بود اسپم نکنم ولی آخریشه بو خودا
دیدمش
گفتم منم
نشناخت او
نیما یوشیج
دیدمش
گفتم منم
نشناخت او
نیما یوشیج
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/31
تولد نقش: 1403/02/08
آخرین ورود: پنجشنبه 12 شهریور 1405 23:47
از: مرز بین نور و تاریکی
پستها:
327

در درگهی که از دربش به تا قبرش
بزرگ ترین برد های من
بردگی برده ای بالا تر از قبلیست
به دنبال برق چشمانم نگرد.
زیرا در روزی که مرگ را نیاز آزادی خود دید
بر زیر آسمان غروب، در حال تماشای زردی آفتاب رز نما
زندگی اش را به زندگان بخشید
بخش اول: در سرایی که از ابتدا تا انتهای آن بزرگ ترین پیشرفت من خدمت به خادمیست که از خادم قبلی مقامی رفیع تر دارد، به دنبال شوق در چشمانم نگرد.
(تمرکز روی واج آرایی ب & ر هست به اضافه ی مصوت -ّ)
بخش دوم: چون نگاه زندهی چشمانم، در زمانی که مرگ را تنها راه آزادی خود دید؛ در برابر غوب نور زرد خورشید که مانند گل رز، به رنگ سرخ در آمده بود به جمع مردگان پیوست.
(تمرکز روی واج آرایی ر، ز ، ی هست)
بزرگ ترین برد های من
بردگی برده ای بالا تر از قبلیست
به دنبال برق چشمانم نگرد.
زیرا در روزی که مرگ را نیاز آزادی خود دید
بر زیر آسمان غروب، در حال تماشای زردی آفتاب رز نما
زندگی اش را به زندگان بخشید
بخش اول: در سرایی که از ابتدا تا انتهای آن بزرگ ترین پیشرفت من خدمت به خادمیست که از خادم قبلی مقامی رفیع تر دارد، به دنبال شوق در چشمانم نگرد.
(تمرکز روی واج آرایی ب & ر هست به اضافه ی مصوت -ّ)
بخش دوم: چون نگاه زندهی چشمانم، در زمانی که مرگ را تنها راه آزادی خود دید؛ در برابر غوب نور زرد خورشید که مانند گل رز، به رنگ سرخ در آمده بود به جمع مردگان پیوست.
(تمرکز روی واج آرایی ر، ز ، ی هست)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1403/4/15 0:21:26
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/15
تولد نقش: 1402/10/15
آخرین ورود: دیروز ساعت 08:53
از: دنیا وارونه
پستها:
250

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/10/24
تولد نقش: 1402/10/25
آخرین ورود: پنجشنبه 15 مرداد 1405 04:39
از: همین تریبون اعلام میکنم که اوضاع، اوضاعی نی...
پستها:
153

دفتر شعرم را، باری دگر باز می کنم
شعر نوشتن را، با درد آغاز می کنم
شعر من، از خون جگر جان من است
پس دل کوکم را، بحر زدن ساز می کنم
دل غمگین است، محزون و رنجیده است
حال که فضا مسموم، بساط برچیده است
گویی برو عشق را، از عمق تو پی کن
گویم تو شو عاشق، دل همه چیز دیده است
ما ای مرلین گفتیم، کمر به نیک بستیم
گفتیم، هستیم، بر آن عهدی که بستیم
دنیا، جهانی داشت پر بود ز نامردی
همه ز بر رفتند، ما بودیم و ما هستیم
حال، تو خواه آن کن، هر آنچه که خواهی
ما نه گوییم این چه؟! نه بر کشیم آهی
ضرر رسد به توست، سودی که مارا نیست
پس تو برو لطفا، راهی نیست که تباهی
شعر نوشتن را، با درد آغاز می کنم
شعر من، از خون جگر جان من است
پس دل کوکم را، بحر زدن ساز می کنم
دل غمگین است، محزون و رنجیده است
حال که فضا مسموم، بساط برچیده است
گویی برو عشق را، از عمق تو پی کن
گویم تو شو عاشق، دل همه چیز دیده است
ما ای مرلین گفتیم، کمر به نیک بستیم
گفتیم، هستیم، بر آن عهدی که بستیم
دنیا، جهانی داشت پر بود ز نامردی
همه ز بر رفتند، ما بودیم و ما هستیم
حال، تو خواه آن کن، هر آنچه که خواهی
ما نه گوییم این چه؟! نه بر کشیم آهی
ضرر رسد به توست، سودی که مارا نیست
پس تو برو لطفا، راهی نیست که تباهی
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1402/11/7 1:55:21
.یادگار گذشتگان.
با خود میگفتم اوضاع بهتر میشه و روزای خوبم میبینی!
الان فهمیدم خیر! اوضاع، اصلا اوضاعی نی!

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج