چند دقیقه طول کشید تا مرگخوارها بالاخره و با زحمت بسیار، زنبورها را از خودشان دور کردند و از خستگی روی زمین ولو شدند تا سوزش جاهای نیششان کمتر شود. در همین حین، یکی از بوتههای اطراف خش خشی کرد و یکدفعه چند پارچ آبپرتقال با تکههای بزرگ یخ داخلشان، از بین بوتهها بیرون گذاشته شدند!
- اینا از کجا اومدن دیگه؟ بهبه!
سمت محفلیها- پروفس، بچهها، نگران نباشین! من دیدم همهتون معطوف شدین، خودم یواشکی رفتم و تلافی کردم.

یه جوری هم تلافی کردم که تا عمر دارن یادشون نره.

دامبلدور با نوک انگشت، عینک هلالی شکلش را کمی پایین آورد و از بالای شیشهاش، نگاه مشکوکانهای به سوجی انداخت.
- فرزندم، ما خیلی وقته که دیگه معطوف نیستیم. خودمون هم با پرتاب آلبوس پلاستیکی و یاری زنبورا مرگخوارا رو تنبیه کردیم. میشه بپرسم دقیقا چطوری تلافی کردی فرزندم؟
- یه چیز چندشآور دادم به خوردشون پروفس. ولی میدونین، اصولا من هیچجوره نمیتونم فرزند شما باشم. یعنی خب ما میوهها با درختا تناوب نسل داریم. پدر و مادرمون درختن، بچههامون هم درخت میشن. بعد دوباره نوههامون میوه میشن. بعد نتیجههامون...
ریموند سوجی را از روی زمین برداشت و تکان داد.
- سوجی! سوجی! یه لحظه تمرکز کن!
- بعد ندیدههامون... چی شده؟
- پروفسور پرسید دقیقا چجوری تلافی کردی؟
- آهان... گفتم که. یه چیز چندشآور به خوردشون دادم.
تقریباً تمام محفلیها مطمئن بودند که نظر پرتقالها و آدمها میتواند در مورد چیزهای چندشآورمتفاوت باشد. ریموند ادامه داد:
- و اون چیز چندشآور چی بود؟
- حالتون به هم میخوره ها.
اما سوجی از نگاههای خیرهی محفلیها فهمید منتظر جواب هستند.
- خودتون خواستین بگم. آبپرتقال مخلوط با پالپ و یخ.

با اینکه تقریبا همه مطمئن بودند آخر سر این جواب را خواهند شنید، اما باز هم ناامید شدند. بچه ویزلیها تلسکوپ آملیا را کش رفتند و با حسرت، نوبتی به مرگخوارهایی که پارچهای آبپرتقال خنک را سر میکشیدند نگاه میکردند. آنها مدتها بود که از سوجی آبپرتقال میخواستند اما سوجی میگفت که هیچوقت حاضر نیست ببینید عزیزانش دارند از فاضلاب یخچال گریمولد تغذیه میکنند.
اما مرگخوارها که حالا با خوردن آبپرتقال ریکاوری شده بودند، کمکم داشتند برای انتقام سنگینتری حاضر میشدند.